اشتغال زنان از دیدگاه اسلام

اشتغال زنان از دیدگاه اسلام 

با نگاهی به آیات قرآن کریم می‌توان دریافت که اشتغال فی‌نفسه برای زنان ممنوع نگردیده ‌است. بسیاری از اطلاقات و دلالت‌های قرآن کریم نشان می‌دهد که زنان می‌توانند در فعالیت‌های اقتصادی جامعه مشارکت داشته و با حفظ حدود اسلامی به  کسب و کار بپردازند. «مردان را از آنچه به اختیار کسب کرده‌اند بهره‌ای است و برای زنان نیز از آنچه کسب می‌کنند بهره‌ای است» (نساء/۳۲)؛ آیة کریمه بر جواز اشتغال زنان دلالت دارد؛ زیرا حلال بودن اکتساب یعنی تحصیل درآمد مفروض گرفته شده و سپس دربارة درآمد حاصل از آن اظهار‌نظر شده است. بنابراین اگر زن و مرد به سبب انجام کاری درآمدی کسب کنند، متعلق به خودشان است. خداوند در سورة قصص داستان دختران حضرت شعیب را ذکر می‌کند که به علت کهولت سن پدر خویش برای کسب درآمد به کار چوپانی اشتغال داشتند.

با نگاهی به سیرة پیامبر این نکته آشکار می‌گردد که زنان بسیاری در زمان پیامبر بودند که به کار و فعالیت اقتصادی می‌پرداختند و کار آنان نیز مورد قبول و تأیید ایشان قرار می‌گرفته است. حضرت خدیجه از زنان برگزیده و بزرگواری است که خود تاجری ثروتمند بود که به کار تجارت می‌پرداخت و حضرت رسول(ص) مدتی از جانب ایشان به تجارت مشغول بود. در روایتی آمده است که رسول خدا(ص) به زنان اجازه می‌داد تا در مراسم عید فطر و قربان از منازل خود خارج شوند و برای تهیه روزی بساط بگسترانند.

در روایات ائمه اطهار ما به روایتی برنمی‌خوریم که اشتغال زن را به‌طور کلی حرام اعلام کرده باشد؛ بلکه روایات بیشتر در مورد نحوة حضور زن در اجتماع و کار و فعالیت او سخن گفته‌اند. از حضرت علی(ع) روایت شده است که «به زن بیش از حد و توانش کار واگذار مکن و این برای حال او بهتر و برای زندگی او مناسب‌تر است؛ زیرا زن ریحانه است و قهرمان نیست». این روایت که نهی ارشادی است به وضع روحی و جسمی زنان اشاره دارد و بیانگر آن است که آنها باید وظایفی را برعهده گیرند که با وضعیت جسمانی و عاطفی‌شان متناسب باشد و آسایش و  آرامش آنها را برهم نزند. روایات دیگری نیز در مورد نحوه حضور زن در اجتماع وجود دارد که آنان را به رعایت عفت و تقوا و عدم اختلاط با مردان دعوت می‌کند. در زمینة روابط کلامی نیز که زمینه‌ای برای برقراری روابط عاطفی عمیق است، در روایات و قرآن توصیه‌هایی به زنان شده است؛ مانند اینکه با لحن نازک و تحریک‌آمیز سخن نگویند. (احزاب/ ۳۳)


مصالح اساسی‌تر

هر‌چند اسلام حق کار برای زنان را به رسمیت شناخته و در کنار آن استقلال مالی و دستمزد عادلانه را نیز مورد تأکید قرار داده است، اما با توجه به ضرورت حفظ بنیاد خانواده، اهمیت کار زنان در خانه و سازگاری طبیعت و ویژگی‌های زیستی زنان با آن، ترجیح می‌دهد در تقسیم کار،  زنان کارهای خانه و تربیت اولاد را به عهده گیرند، و در صورت تزاحم بین کار زنان در بیرون از خانه و مصالح مهم‌تر، مصالح اساسی‌تر مقدم خواهند بود. اسلام خواستار آن است که زن زندگی‌ساز و هنرمند باشد. هم عامل آرامش و سکون باشد و هم بهشت را زیر قدم خود داشته باشد. که اولی را در سایه خوب شوهرداری و دومی را در سایة تربیت نسل و مادری به دست خواهد ‌آورد.

در یک نگاه کلی، اسلام با کار زنان با شرایطی که برای آن مقرر شده، مخالف نیست؛ اما در تعارض میان کار زنان و ارزش‌های مهم و بنیادی‌تر، نگاه اسلام به کار زنان متفاوت خواهد بود. سعی بر آن است که در کنار کار زنان،  ارزش‌های بنیادین و اساسی صیانت و حمایت شود. البته این موضوع در مورد مردان نیز صادق بوده و منحصر به زنان نیست. اساس قاعده «تزاحم» و «اهم و مهم» اگر میان اهم و مهم تزاحم پیدا شود، از نظر شرعی، عقلی و نقلی، اهم مقدم بر مهم است. در همین زمینه، ارزش‌ها و نهادهایی مثل خانواده، که در اسلام دارای اهمیت بنیادین هستند، صیانت می‌شوند و حفظ آنها در درجة اول اهمیت قرار دارد.


نظر فقهای شیعه

علمای شیعه برخلاف اکثریت علما و فقهای سنی، حضور زن در فعالیت‌های اقتصادی را نفی ننموده‌اند. آنها استقلال مالی را برای زن مورد تأکید قرار داده‌اند؛ هر‌چند که اولویت را بحث خانواده و همسرداری عنوان کرده‌اند.

سید یزدی در عروه‌الوثقی و سید حکیم در مستمسک گفته‌اند: «اگر زن برای خدمت در مدت معینی، [تعهد و توان خود را] اجاره دهد و پیش از انقضای این مدت، ازدواج کند، اجاره [و تعهد] باطل نمی‌شود، حتی اگر خدمت منافی بهره‌جویی شوهر و حقوق زناشویی باشد. در این حکم تفاوتی نیست شوهر در هنگام ازدواج، تعهد زن را بداند یا نداند، زیرا دو حق اینجا هست: حق خدمت و حق شوهر. اگر زن بتواند هر دو را انجام دهد، که خوب، و اگر جمع میان آن دو ممکن نباشد و تزاحم کنند، حق پیش‌تر که تعهد خدمت است، مقدم است، چون اگر حقوق شرعی مزاحم هم شوند، ترجیح با حق سابق است. بنابراین شوهر حق اعتراض یا فسخ تعهد زن را ندارد و همسر ناشزه محسوب نمی‌شود. اما اگر پس از ازدواج تعهد خدمت دهد و با حق شوهر منافات داشته باشد، بدون اذن و اجازه شوهر، تعهد خدمت درست نیست. اگر تعهد، با حق شوهر مطلقاً منافات ندارد؛ مثلاً تعهد قرائت قرآن یا بافتن پیراهن با نخ کاموا یا پشم را بدهد، اجاره [و تعهد] صحیح است حتی اگر شوهر اذن ندهد

از نظر آیت‌الله جوادی آملی تفاوت حقوقی زن و مرد و مسئله اشتغال آن دو هیچ‌گونه ارتباطی با مسئله برتری آنها ندارند. کمال انسانی و مناصب اجرایی دو موضوع جدا از هم هستند. اصل تحصیل علم و معرفت و اصل اجتهاد و فقاهت و اصل عرفان و فلسفه و … کمال است که زن و مرد در آن مساوی هستند. امّا شغل­ها و مناصب و فعالیت‌های اجتماعی، که به هیچ وجه نمی­توانند نمایانگر کمال باشند، بر حسب ساختار بدن و شرایط و نیاز تقسیم می‌شود.

از دیدگاه علامه طباطبایی، اسلام مرد و زن را از لحاظ تدبیر شئون زندگی در اراده و کار مساوی می‌داند؛ یعنی این دو در مسئله برآوردن نیازهای زندگی خود مساوی هستند. «بنابراین زن می‌تواند مانند مرد، مستقلاً اراده کند، مستقلاً کار کند و مالک نتیجه کار و کوشش خود شود و نفع و ضرر کارش مربوط به خودش می‌باشد

امام‌خمینی(ره) از‌آنجا‌که اقتصاد را به عنوان ابزاری می‌داند که با استفاده از آن می‌توان در راه تعالی اسلام گام برداشت، اشتغال زنان را در کنار مردان بدین قصد مورد تأیید و تشویق قرار می‌دهد.

ایشان در وصیت‌نامة سیاسی الهی خویش می‌فرماید: «ما مفتخریم که بانوان و زنان پیر و جوان و خُرد و کلان در صحنه‌‌های فرهنگی و اقتصادی و نظامی حاضر و همدوش مردان یا بهتر از آنان، در راه تعالی اسلام و مقاصد قرآن کریم فعالیت دارند

ایشان داشتن شغل برای زن را کاملاً بدون مانع ارزیابی می‌کنند اما مدام این نکته را یادآوری می‌نمایند که هدف زن و مرد از هرگونه فعالیتی رسیدن به مرحله کمال و قرب الهی است بنابراین لازم است که نحوة حضور زنان در فعالیت‌های اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی خویش به گونه‌ای باشد که سد راه به دست آوردن کمال نشوند. «البته شغل برای زن، شغل صحیح برای زن، هیچ مانعی ندارد. لکن نه آنطوری که آنها (رژیم پهلوی) می‌خواستند. آنها نظرشان این نبود که زن یک اشتغالی پیدا بکند. نظرشان این بود که زن مثل مردها هم، زن‌ها را و مردها را از آن مقامی که دارند منحط کنند، نگذارند یک رشد طبیعی از برای قشر زن پیدا شود یا یک رشد طبیعی از برای قشر مرد.

اما با وجود این امام بزرگوار نقش اصلی زن را مربی بودن او برای رشد و کمال انسان‌ها معرفی می‌نماید که با تعلیم و تربیت خود سعادت یا شقاوت جامعه را رقم می‌زند و این مسئله کمال ویژه‌ای است که خداوند با توجه به خلقت و توانایی پیامبرگونه زن برای او مقدر نموده‌است.

«زن مربی جامعه است. از دامن زن انسان‌ها پیدا می‌شوند. مرحلة اول مرد و زن صحیح از دامن زن است. مربی انسان‌ها زن است، سعادت و شقاوت کشورها بسته به وجود زن است. زن با تربیت صحیح خودش انسان درست می‌کند و با تربیت صحیح خودش کشور را آباد می‌کند. مبدأ همة سعادت‌ها از دامن زن بلند می‌شود. زن مبدأ همه سعادت‌ها باید باشد.

مقام معظم رهبری مشارکت فعال زن در عرصه‌های اجتماعی اقتصادی و سیاسی را نه تنها جایز می‌داند، بلکه کمال یک جامعه را در این می‌داند که زن‌ها به عنوان نیمی از جامعه در آن مشارکت جدی داشته باشند. «عرصة دوم، عرصة فعالیت‌های اجتماعی است، اعم از فعالیت اقتصادی، فعالیت سیاسی، فعالیت اجتماعی به معنای خاص، فعالیت علمی، درس گفتن، تلاش کردن در راه خدا، مجاهدت کردن و همه میدان‌های زندگی در صحن جامعه. در اینجا هم میان مرد و زن در اجازه فعالیت‌های متنوع در همه میدان‌ها هیچ تفاتی از نظر اسلام نیست. اگر کسی بگوید مرد می‌تواند درس بخواند، زن نمی‌تواند، مرد می‌تواند فعالیت اقتصادی داشته باشد، زن نمی‌تواند، مرد می‌تواند فعالیت سیاسی کند، زن نمی‌تواند، منطق اسلام را بیان نکرده و برخلاف سخن اسلام حرف زده‌است».

هر چند که از نظر ایشان مهم‌ترین وظیفة زن جامعه اسلامی تربیت و هدایت انسان در مسیر قرب الهی است. اما حضور اجتماعی زن از دیدگاه ایشان در حقیقت یک حق و تکلیف به حساب می‌آید. «اسلام با کار کردن زن موافق است. نه تنها موافق است، بلکه کار را تا آنجا که مزاحم با شغل اساسی و مهم‌ترین شغل او، یعنی تربیت فرزند و حفظ خانواده نباشد شاید لازم هم می‌داند. یک کشور که نمی‌تواند از نیروی کار زنان در عرصه‌های مختلف بی نیاز باشد!.

در صورتی که این حضور، شکلی بی‌قاعده و بی‌منطق نیست. بلکه باید با قواعد و قوانین جامعه اسلامی جهت برقراری روابط بین زنان و مردان همراه باشد.

«اسلام معتقد است مرد و زن باید یک مرز بندی میان خودشان در همه جا ــ در خیابان، در اداره، در تجارت‌خانه ــ داشته باشند. این را باید رعایت کنند. هم مرد باید رعایت کند هم زن باید رعایت کند. اگر این حساسیت اسلام نسبت به روابط و نوع اختلاط مرد و زن رعایت شود، همه کارهایی که مردان می‌توانند در عرصة اجتماعی انجام دهند، زنان هم اگر قدرت جسمانی و شوق و فرصتش را داشته باشند می‌توانند انجام دهند.

رهبر معظم انقلاب در کنار عنایات خود نسبت به فعالیت‌های اجتماعی بانوان و تأکید بر این نکته که «یک کشور نمی‌تواند از نیروی کار زنان بی‌نیاز باشد» می‌فرمایند: «در همه طرح‌هایی که ما داریم خانواده باید مبنا باشد.

بنابراین در برنامه‌های توسعة نظام اسلامی، اشتغال زنان نیز باید در وجه اسلامی خود و با در نظرگرفتن تسهیلاتی که ایشان را از وظایف خطیرشان نسبت به خانواده و تربیت فرزندان دور نسازد، مطرح باشد.

 

آدم ربایی


چکیده


جرم آدم ربایی و مخفی کردن دیگری دو مصداق از جرایم علیه اشخاص است که علاوه بر سلب آزادی و صدمات بدنی که ممکن است به مجنی علیه وارد شود، بیشتر شخصیت معنوی قربانی جرم، مورد تعرض قرار می گیرد. این جرم که به صورت خاص، یک ماده و به صورت عام، چند ماده از قانون مجازات اسلامی را به خود اختصاص داده و در منابع قوانین کیفری ایران، مصوبات فراوانی در مورد آن دیده می شود، کمتر در نوشته های حقوقی، مورد کنکاش وبررسی قرار گرفته است. این مقاله سعی دارد ضمن بررسی عناصر عمومی و اختصاصی این دو جرم، به وضعیت قوانین و مقررات موجود هم اشاره شود تا ناسخ و منسوخ و عام و خاص این مقررات مشخص شود و این مطلب، بخش زیادی از مقاله را به خود اختصاص خواهد داد؛ زیرا ابهامهای فراوانی در این زمینه وجود دارد که نیازمند تنقیح جدی می باشد. همچنین تبیین دیدگاههای فقهی، ارتباط این دو جرم با جرایم مشابه (مانند توقیف و حبس غیرقانونی) علل تشدید مجازات، شروع در جرم و تعلیق مجازات از مباحث دیگری است که بخشی از مقاله را به خود اختصاص خواهند داد.
واژگان کلیدی: آدم ربایی، مخفی کردن دیگری، سرقت، توقیف غیر قانونی، آزادی شخصی، سلب آزادی تن دیگری، ربودن طفل.

مقدمه
خداوند در قرآن، انسان را بسیار تکریم کرده است ودر آیه 70 سوره اسراء می فرماید : «ولقد کرّمنا بنی آدم و حملناهم فی البرّ والبحر و رزقناهم من الطیبات و فضّلناهم علی کثیر ممن خلقنا تفضیلا» «ما فرزندان آدم را بسیار گرامی داشتیم و آنها را به مَرکب دریا و خشکی سوار کردیم و از هر غذای پاکیزه روزی دادیم و ایشان را بر بسیاری از مخلوقات خود برتری و فضیلت بخشیدیم.» آزادی انسان در روایات ائمه معصومین علیهم السلام جزء خلقت و سرشت انسان دانسته شده است که انسان بدون آن معنا ندارد. (نهج: 406) مواد فراوانی از اعلامیه حقوق بشر و شهروند فرانسه (1789) و اعلامیه جهانی حقوق بشر (1948) و میثاق بین المللی حقوق مدنی و سیاسی (1966) و اعلامیه اسلامی حقوق بشر (1990) بر آزادی انسان و بخصوص آزادی تن او تصریح دارند. (ناصرزاده: دفتر اول)
اصل 22 قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران مقرر می دارد : "حیثیت، جان، مال، حقوق، مسکن و شغل اشخاص از تعرض مصون است مگر در مواردی که قانون تجویز کند." یکی از حقوق اساسی افراد که آن هم در قانون اساسی پیش بینی شده است حق آزادی تن می باشد که بارزترین مصداق آزادیهای شخصی است. این حق را اصل 32 قانون اساسی چنین بیان می کند: «هیچ کس را نمی توان دستگیر کرد مگر به حکم و ترتیبی که قانون معین می کند.» و اصل 33 نیز آورده است: «هیچ کس را نمی توان از محل اقامت خود تبعید کرد، یا از اقامت در محل مورد علاقه اش ممنوع، یا به اقامت در محلی اجبار ساخت، مگر در مواردی که قانون مقرر می دارد.» پس هر کسی حق دارد که آزادانه در کوچه، خیابان و مکانهای مجاز راه برود و از آزادی تن بهره مند باشد.
اما همان گونه که می دانیم قانون اساسی، ضمانت اجرای مهمی برای تأمین این حق و بسیاری از حقوق اساسی دیگر ندارد؛ بلکه قانون عادی باید اجرای اصول قانون اساسی را تضمین نماید که در این راستا قانون مجازات اسلامی به موجب مواد 575، 583، 621 و برخی مواد دیگر، ضمانت اجرای حق آزادی تن را پیش بینی کرده است؛ همان گونه که قبلاً نیز قانون مجازات عمومی و قانون تشدید مجازات ربایندگان اشخاص مصوب 18/12/1353 در این خصوص به تصویب رسیده بود. مقررات کنونی در مورد جرم سلب آزادی تن دیگری، عاری از ابهام نیست و نیاز به تنقیح و توضیح دارد که در این مقاله سعی شده است به بررسی جوانب مختلف جرم مزبور و به خصوص نکات مبهم آن پرداخته شود. 1 تعریف آدم ربایی
آدم ربایی، معادل واژه های (kidnapping، abduction) در زبان انگلیسی و واژه (enlevement) در زبان فرانسه و واژه (اختطاف) در زبان عربی می باشد که در برخی موارد، برای مطلق آدم ربایی و در برخی موارد، برای ربودن دختر به منظور عمل نامشروع به کار می رود و تعریفهای زیر برای این واژه ها بیان شده است:
انتقال یک یا چند شخص از مکانی به مکان دیگر برخلاف اراده آنان، که ممکن است از راه خدعه یا فریفتن یا با زور انجام گیرد. (موریس نخله و: 96)
انتقال یک شخص بدون رضایت او از محلی به محل دیگر به وسیله زور، تهدید یا فریفتن.(Dictionary: 256)
آدم ربایی به معنای سلب آزادی تن است؛ بنابراین ابتدا باید معنای آزادی تن را دانست. آزادی تن چنین تعریف شده است : «آزادی بدنی هر فرد بطوری که بتواند از هر نقطه کشور به نقطه دیگر آن، مسافرت نموده یا نقل مکان دهد یا از کشور خود خارج شده و به آن مراجعت نماید و از توقیف بدون جهت محفوظ و مصون باشد. نتیجه این آزادی، لغو بردگی و شبه بردگی، لغو بیگاری، منع توقیف و حبس بدون مجوز اشخاص است.» (جعفری) بنابراین آدم ربایی به معنای سلب آزادی تن دیگری بدون رضایت او و با قصد نامشروع، از راه جابجائی از محلی به محل دیگر می باشد.
مخفی کردن هم، سلب آزادی تن دیگری بدون رضایت او و به قصد نامشروع از طریق پنهان کردن افراد در محلی می باشد. 2 عنصر قانونی جرم آدم ربایی وبررسی قوانین ناسخ ومنسوخ
در مورد جرم آدم ربایی، تا کنون مقررات مختلفی وضع گردیده و قانونگذار سعی کرده است در زمانهای مختلف برای مبارزه با این پدیده زشت و شنیع به شدت برخورد نماید و البته این تعدد، ابهامهایی را نیز به وجود آورده است که در این جا لازم است ضمن بیان مقررات گذشته، به مقایسه آنها با آخرین اراده قانونگذار و بیان ناسخ و منسوخ یا عام وخاص آنها بپردازیم : 12 ماده 209 قانون مجازات عمومی مصوب 1304:
الف هر کس به عنف یا تهدید و یا حیله کسی را برای عمل منافی عفت یا برای وادار کردن به عمل مزبور برباید یا مخفی کند، به حبس جنایی درجه دو از 2 تا 5 سال محکوم خواهد شد؛ مگر این که به میل خود و قبل از صدور قرار مجرمیت و بدون این که نسبت به مجنی علیه مرتکب عمل منافی عفتی شده باشد، او را به منزلی که از آن جا ربوده و یا به منزل کسان او و یا به محل مطمئنی که در دسترس او باشد، برساند که در این صورت مرتکب به یک الی شش ماه حبس جنحه ای محکوم می شود. در این صورت وجود یکی از علل مشدده مذکور در فقره 1، 2، 3، 4، 5 و 6 بند (الف) ماده 207 مرتکب به حداکثر مجازات فوق محکوم می شود.
ب هر کس به عنف یا تهدید و یا حیله شخصا یا به وسیله دیگری زنی را برای ازدواج با او برباید یا مخفی کند، به حبس جنحه ای از یک تا سه سال محکوم خواهد شد؛ مگر این که مرتکب به میل خود و قبل از صدور قرار مجرمیت بدون این که نسبت به مجنی علیها مرتکب عمل منافی عفتی شده باشد، او را به منزلی که از آن جا ربوده و یا به منزل کسان او یا به محل مطمئنی که در دسترس کسان او باشد، برساند که در این صورت به حبس جنحه ای از 11 روز تا دو ماه محکوم می شود. در این صورت با وجود یکی از علل مشدده مذکور در فقره 1، 2، 3، 4، 5 و 6 بند (الف) ماده 207 مرتکب به حداکثر مجازات مقرر محکوم می شود.
ج اگر کسی، شخصی را که بیش از 15 سال داشته ولی به سن 18 سال تمام نرسیده است، با رضایت او برای ازدواج با او برباید یا مخفی کند، به حبس جنحه ای از سه ماه تا یک سال محکوم خواهد شد.
هرگاه جرمهای مذکور در بند (ج) و (د) این ماده در مورد کسی واقع شود که 15 سال یا کمتر دارد، مجازات مرتکب همان مجازاتی است که برای ارتکاب به عنف مقرر است.
در مورد بند (ب) و (د) این ماده اگر مجنی علیها راضی به ازدواج گشته و قبل از صدور قرار مجرمیت، ازدواج هم به عمل آمده باشد، دیگر مرتکب، تعقیب نخواهد شد؛ مگر این که مطابق مقررات قانون ازدواج، قابل تعقیب باشد که در این صورت به مجازات مقرر در آن قانون محکوم می شود.
در موارد مذکور در این ماده اگر عمل مرتکب، مشمول یکی از مواد دیگر این فصل باشد که مستلزم مجازات سخت تر است، مرتکب به مجازات اشد محکوم خواهد شد. " این قانون که بعدا به موجب قوانین دیگر منسوخ گردید، فقط به آدم ربایی برای منظور خاص یعنی عمل منافی عفت یا ازدواج اشاره داشت و شامل سایر اقسام آدم ربایی نمی شد. در قوانین کشورهای خارجی، این صورت از آدم ربایی معمولا دارای مقررات جداگانه ای است. (نجم: 184)
22 قانون مربوط به تشدید مجازات رانندگان متخلف مصوب 5/10/1335: «هر راننده ای اعم از آنکه شغل او رانندگی باشد یا نباشد، شخصا ویا با شرکت دیگری به قصد قتل یا سرقت اموال یا هتک ناموس، مرتکب ربودن شخص یا اشخاصی که در آن وسیله نقلیه است، بشود، در صورت وقوع قتل، محکوم به اعدام است و دادرسان، حق ندارند مجازات را حتی یک درجه تخفیف دهند و در صورت وقوع سرقت و یا هتک ناموس به عنف به حبس دائم و در صورت شروع به قتل یا شروع به سرقت و یا شروع به هتک ناموس به عنف به حبس جنایی درجه یک از پنج تا پانزده سال مجازات محکوم خواهد شد.» در گذشته این قانون به عنوان یک قانون خاص در کنار مقررات عمومی آدم ربایی وجود داشت و مورد عمل قرار می گرفت، اما در حال حاضر آدم ربایی با وسیله نقلیه در ماده 621 قانون مجازات اسلامی پیش بینی شده است و لذا مفاد قانون مزبور، منسوخ می باشد.
32 قانون تشدید مجازات ربایندگان اشخاص، مصوب 18/12/1353 که شامل 11 ماده می باشد. در ابتدا ممکن است به نظر برسد که نسخ این قانون خاص بموجب ماده 621 قانون مجازات اسلامی، بدیهی و روشن است؛ زیرا این قانون تا زمانی معتبر بود که قانون مجازات عمومی و قانون مجازات اسلامی (تعزیرات) مقررات خاصی را در مورد آدم ربایی بیان نکرده بودند (یعنی تا سال 1375)، اما زمانی که قانونگذار در اصلاحات 1375 قانون مجازات اسلامی، این جرم را پیش بینی کرد، مقررات دیگر و از جمله قانون موصوف نسخ گردید. این ادعا به صورت مطلق قابل قبول نیست؛ بلکه باید به بررسی تک تک مواد این قانون پرداخت تا رابطه آن با ماده 621 قانون مجازات اسلامی آشکار گردد و نیز لازم است قبل از بیان متن آن قانون، ماده 621 قانون مجازات اسلامی هم بیان گردد : «هر کس به قصد مطالبه وجه یا مال یا به قصد انتقام یا به هر منظور دیگر به عنف یا تهدید یا حیله یا به هر نحو دیگر شخصا یا توسط دیگری شخصی را برباید یا مخفی کند، به حبس از پنج تا پانزده سال محکوم خواهد شد. در صورتی که سن مجنی علیه کمتر از پانزده سال تمام باشد یا ربودن توسط وسایل نقلیه انجام پذیرد یا به مجنی علیه آسیب جسمی یا حیثیتی وارد شود، مرتکب به حد اکثر مجازات تعیین شده محکوم خواهد شد و در صورت ارتکاب جرایم دیگر به مجازات آن جرم نیز محکوم می گردد.
تبصره مجازات شروع به ربودن سه تا پنج سال حبس است.»
حال به تطبیق این ماده با مواد قانون تشدید مجازات ربایندگان اشخاص می پردازیم:
ماده 1 : «هر کس به قصد مطالبه وجه یا مال یا به قصد انتقام یا به هر منظور سوء دیگر به عنف یا تهدید یا حیله یا به هر نحو دیگر، شخصی را برباید یا مخفی کند، به حبس جنایی درجه دو از دو تا ده سال محکوم خواهد شد. در صورتی که سن مجنی علیه کمتر از پانزده سال تمام باشد، مجازات مرتکب حبس جنایی درجه یک از سه تا پانزده سال خواهد بود.» مفاد این ماده در ماده 621 قانون مجازات اسلامی بیان شده است و در نتیجه این ماده منسوخ می باشد و تفاوتهای عبارتی (مانند منظور سوء) که در ماده 621 نیامده است، موجب تفاوت محتوایی این دو ماده نیست.
ماده 2 : «هرگاه سن مجنی علیه کمتر از پانزده سال تمام باشد و به سبب ربودن یا اخفا یا آسیب وارده فوت کند یا ناپدید شود یا به او صدمه جسمی یا روانی برسد که منجر به مرض دائم یا زوال عقل یا فقدان یکی از حواس یا از کار افتادن یکی از اعضای اصلی بدن او گردد، مجازات مرتکب، اعدام است.» در مورد نسخ این ماده به وسیله ماده 621 قانون مجازات اسلامی ابهام جدی وجود دارد؛ زیرا ماده 621 مقرر می دارد: «و در صورت ارتکاب جرایم دیگر، به مجازات آن جرم نیز محکوم می گردد.» این عبارت، اطلاق دارد و شامل جرم قتل و صدمه جسمی یا روانی یا مرض دائم یا زوال عقل یا فقدان یکی از حواس یا از کار افتادن یکی از اعضای اصلی بدن هم می شود، که اگر به صورت عمدی باشد، قصاص صورت می گیرد و اگر هم عمدی نباشد یا در صورت عمدی بودن، قصاص امکان نداشته باشد، دیه پرداخت می شود و مجازات تعزیری مذکور در ماده 612 و 614 قانون مجازات اسلامی نیز ممکن است اعمال گردد.اما این ادعا از چند جهت مخدوش می باشد؛ زیرا:
اولاً ماده 2 مذکور برای اعمال مجازات اعدام، صرف برقراری رابطه سببیت میان آدم ربایی و فوت مجنی علیه را کافی می داند؛ اما مجازات قصاص، شرایط خاصی دارد که باید آن شرایط نیز فراهم باشد؛ مثلاً قاتل باید پدر مقتول نباشد، حال آنکه در این جا چنین شرایطی وجود ندارد. در مورد رابطه سببیت باید توجه داشت که این رابطه باید عرفا قابل پذیرش باشد و سبب بعید به حساب نیاید؛ مثلاً چنانچه شخص ربوده شده دچار بیماری قلبی باشد و این مطلب را به آدم ربا بگوید و خطر سکته خود را گوشزد نماید، اما آدم ربا به آن توجهی نکند و مجنی علیه بر اثر ترسی که از ربودن خود پیدا کرده است، سکته نموده و فوت کند، می توان این فوت را به سبب آدم ربایی دانست. اما اگر شخص ربوده شده برای فرار از قتلی که به آن تهدید شده است، اقدام به خودکشی نمود یا برای رهائی از دست آدم ربا، فرار کرد و بر اثر سقوط از بلندی فوت نمود، نمی توان آدم ربایی را سبب این فوت و قتل به حساب آورد.
ثانیا، اطلاق ماده 2 شامل قتل غیر عمدی هم می شود. یعنی قتل غیرعمد نیز مستوجب مجازات اعدام است؛ اما مجازات قصاص فقط برای قتل عمدی اعمال می گردد. ممکن است گفته شود این مجازات زمانی قابل اعمال بود که مجازات قصاص وجود نداشت، اما این ادعا مردود است؛ زیرا در آن زمان نیز قانون مجازات عمومی، مجازات اعدام را تنها برای قتل عمد و در حکم عمد برقرار کرده بود و صرف تحقق رابطه سببیت کافی نبود.
ثالثا، ماده 621 اشاره ای به ناپدید شدن مجنی علیه ندارد و مقررات خاص دیگری هم در این خصوص وجود ندارد. بنابراین از این جهت، تعارضی میان دو ماده موصوف نیست. البته ماده 338 قانون مجازات اسلامی، مورد مشابهی را بیان می کند که عین مسأله مورد بحث ما نیست: «هرگاه شخصی را که شبانه از منزلش خوانده و بیرون برده اند مفقود شود، دعوت کننده ضامن دیه اوست مگر این که ثابت کند که دیگری او را کشته است و نیز اگر ثابت شود که به مرگ عادی یا علل قهری در گذشته چیزی بر عهده دعوت کننده نیست.» مستند شرعی این ماده، روایات صادره از ائمه معصومین علیهم السلام است (حر عاملی: 19/36) و مشهور فقها نیز مطابق آن فتوا داده اند (نجفی: 43/80) اما عده ای هم دعوت کننده را در صورتی مسؤول می دانند که رابطه خصومت و دشمنی با مجنی علیه داشته باشد. (ابن ادریس: 25/340)
رابعا، مجازات ایراد صدمات مذکور در ماده 2 به موجب مقررات قانون مجازات اسلامی، هرگز اعدام و قصاص نیست. بنابراین ماده 2 به صورت خاص آن را بیان کرده است و دلیلی هم بر نسخ آن وجود ندارد.
خامسا، مجازات اعدام و قصاص، دو مجازات متفاوتی هستند که یکی جنبه حدی و دیگری جنبه تعزیری دارد و یکی قابل گذشت و دیگری غیرقابل گذشت است. بنابراین هر کدام را می توان در محل خود اعمال کرد. البته ادعایی که دراین جا می توان مطرح کرد و قابل دفاع نیز می باشد؛ این که چنانچه شخصی، دیگری را برباید و عمدا او را بکشد، مجازات او قصاص است؛ اما اگر عمدی بودن قتل معلوم نباشد، بلکه رابطه سببیت میان آدم ربایی و قتل وجود داشته باشد، حکم به مجازات اعدام داده می شود.
ماده 3: «هرگاه سن مجنی علیه کمتر از پانزده سال تمام باشد و با او لواط شده یا هتک ناموس او شده باشد مجازات مرتکب، حبس دائم است و اگر سن مجنی علیه کمتر از دوازده سال تمام باشد مجازات مرتکب اعدام است.» اگر منظور از لواط در این جا همان معنای اصطلاحی شرعی باشد: (وطی انسان مذّکر به صورت دخول و تفخیذ) و اگر منظور از هتک ناموس، زنا به معنای مصطلح شرعی آن باشد: (جماع مرد با زنی که بر او ذاتا حرام است اگر چه در دبر باشد، در غیر موارد وطی به شبهه) مقررات خاصی برای این دو جرم که از جرایم حدی هستند در قانون مجازات اسلامی بیان شده است؛ اما مجازات تفخیذ، اعدام نیست بلکه صد تازیانه است (ماده 121 قانون مجازات اسلامی) و منظور از هتک ناموس نیز، چنانچه رابطه نامشروع یا عمل منافی عفت مانند تقبیل یا مضاجعه باشد، مجازات آن اعدام یا قتل یا سنگسار نیست بلکه تا 99 ضربه شلاق است (ماده 637 قانون مجازات اسلامی). بنابراین در چنین مواردی شبهه به وجود می آید که آیا باید به حکم ماده 3 موصوف حکم به مجازات اعدام یا حبس ابد داده شود یا این که باید به مجازاتهای حدی یا تعزیری اکتفا نمود؟ به نظر می رسد در این موارد باید گفت که ماده 3 به موجب ماده 621 قانون مجازات اسلامی منسوخ گردیده است و مشمول عبارت «و در صورت ارتکاب جرایم دیگر به مجازات آن جرم نیز محکوم می گردد» خواهد بود.
ممکن است گفته شود که ارتکاب لواط و هتک ناموس، هرگاه از راه آدم ربایی صورت گیرد و سن مجنی علیه هم کمتر از دوازده یا پانزده سال باشد، مشمول ماده 3 می باشد و ماده 3، عموم مقررات لواط و زنا را تخصیص می زند و اشکالی ندارد که خاص مقدم، عام مؤخر را تخصیص بزند. این ادعا با توجه به این که قانونگذار اسلامی، تفکیکی میان صورتهای مختلف لواط و زنا به عمل نیاورده است، قابل قبول نمی باشد؛ بلکه عموم مقررات لواط و زنا شامل مورد مذکور در ماده 3 نیز می شود و ناسخ آن است.
ممکن است آدم ربا قصد خاصی برای عمل خود داشته باشد؛ اما قبل از این که عمل مورد نظر را انجام دهد دستگیر شود. مثلاً بخواهد مرتکب لواط شود و هنگام شروع به لواط دستگیر شود. ظاهر ماده 621 و عبارت (ارتکاب جرایم دیگر) بیانگر آن است که در این جا هم قواعد تعدد جرم، حاکم است و اگر عملیات شروع در آن جرم، دارای مجازات باشد، مجازات آن اعمال می گردد؛ اما ظاهرا دیوان عالی کشور در رأی اصراری شماره 17211/4/1348 که در این زمینه صادر کرده است، خلاف آن را پذیرفته است: «دادگاه جنایی، مجرد ربودن طفل و مخفی نمودن وی را در زیر لحاف از مصادیق ماده 207 و ماده 20 قانون مجازات عمومی دانسته است، در صورتی که بر اعمال انتسابی به متهم به کیفیتی که دادگاه احراز کرده، عنوان شروع به بزه لواط به عنف صادق نیست و با توجه به ماده 209 قانون مجازات عمومی که ربودن طفل را به قصد عمل منافی عفت جرم مستقلی شناخته، بزه انتسابی به متهم بر تقدیر ثبوت از مصادیق ماده مزبور می باشد.» این رای را باید با توجه به مقررات حاکم در آن زمان توجیه کرد.
ظاهرا منظور از(مرتکب) در ماده 3 همان آدم رباست که عمل لواط یا هتک ناموس را نیز انجام می دهد. بنابراین اگر شخصی غیر از آدم ربا مرتکب لواط یا هتک ناموس گردد، احکام خاص این دو جرم را خواهد داشت.
ماده 4: «هرگاه سن مجنی علیه، پانزده سال تمام یا بیشتر باشد وبه سبب ربودن یا اخفاء یا آسیبهای وارده فوت کند یا ناپدید شود، مجازات مرتکب اعدام است و اگر به او صدمه جسمانی یا روانی وارد شود که منجر به مرض دائم یا زوال عقل یا فقدان یکی از حواس یا از کار افتادن یکی از اعضای اصلی بدن او گردد و یا با او لواط شده یا هتک ناموس او شده باشد مجازات مرتکب، حبس دائم است.» تفاوت اساسی ماده 4 با ماده 621 آن است که ماده 621 به ناپدید شدن مجنی علیه اشاره ای ندارد. بنابراین ماده 4 در این خصوص به اعتبار خود باقی است و به نظر نمی رسد که ماده 338 قانون مجازات اسلامی، حاکم بر این مورد باشد؛ زیرا دعوت کردن از منزل، الزاما به شکل آدم ربایی محقق نمی شود. در مورد لواط یا زنا با شخص ربوده شده یا فوت ناشی از ربودن یا اخفاء یا آسیبهای وارده و صدمات جسمانی و روانی، همان مطالبی که در ذیل مواد 2 و 3 گفته شد، در این جا هم قابل بیان است. از جمله این که هرگاه شخصی غیر از آدم ربا صدمه جسمانی یا روحی به مجنی علیه وارد کند یا سبب فوت او شود، مجازات این جرایم نسبت به مرتکب، اعمال می گردد و آدم ربا در این خصوص مسؤولیتی ندارد و در مورد وی مجازات آدم ربایی ساده اعمال می گردد.
ماده 5 : «هرگاه به مجنی علیه صدمه جسمی یا حیثیتی وارد شود، در صورتی که سن او کمتر از پانزده سال تمام باشد مجازات مرتکب،حبس دائم است و اگر سن او پانزده سال تمام یا بیشتر باشد مجازات مرتکب حبس جنایی درجه یک از سه تا پانزده سال است.» وارد کردن صدمه جسمی یا حیثیتی به مجنی علیه در ماده 621 بیان شده است؛ اما در این ماده، تفکیکی میان صغر و کبر سن به عمل نیامده است. بنابراین ممکن است، گفته شود هرگاه به مجنی علیه که سن او کمتر از پانزده سال است آسیب جسمی یا حیثیتی وارد شود، مجازات مرتکب، به حکم ماده 5، حبس ابد است و این مورد،مشمول ماده 621 نمی شود؛ زیرا در آن ماده عامل صغر سن و آسیب به مجنی علیه به صورت اجتماعی بیان نشده است، بلکه صورتی را بیان می کند که هر یک از این دو عامل به تنهایی اتفاق بیفتد. این احتمال قابل توجیه و دفاع است؛ اما بعید است که مورد نظر قانونگذار بوده باشد.
ماده 6 : «در مورد ناپدید شدن مجنی علیه، حکم اعدام تا احراز این موضوع که مجنی علیه در اثر جرم ارتکابی، فوت نموده است اجرا نخواهد شد و محکوم علیه در حبس باقی می ماند و هرگاه پس از صدور حکم قطعی دلیلی بر زنده بودن مجنی علیه به دست آید، اعاده دادرسی به عمل خواهد آمد.» این حکم در ماده 621 قانون مجازات اسلامی وجود ندارد. بنابراین چنانچه حکم اعدام را در صورت مفقود شدن مجنی علیه، ممکن بدانیم این ماده به اعتبار خود باقی خواهد بود.
ماده 7 : «هر کس اعمال مذکور در ماده یک را توسط دیگری انجام دهد به همان مجازات مباشر جرم محکوم می شود ودر این مورد ترتیب تخفیف مجازات همان است که در باره مباشر مقرر گردیده است.» مفاد این ماده در ماده 621 بیان شده است: (شخصا یا توسط دیگری)، اما هرگاه مجازات یا احکام خاص مذکور در قانون تشدید مجازات ربایندگان اشخاص اعمال گردد، نسبت به آمر نیز اجرا خواهد شد. اعمال مجازات آدم ربایی نسبت به آمر، سبب سلب مسؤولیت مباشر نمی شود. بنابراین شخصی که آدم ربایی را مباشرتا انجام داده است به مجازات آدم ربایی محکوم می گردد، مگراین که علل رافع مسؤولیت کیفری وجود داشته باشد، مانند این که آمر، دیگری را مجبور یا اکراه نماید که شخصی را برباید که در این صورت به حکم ماده 54 قانون مجازات اسلامی، مجازات فقط متوجه اکراه کننده خواهد بود.
ماده 8 : «در صورتی که مرتکب قبل از دستگیری، مجنی علیه را به کسانی یا به ضابطین دادگستری تحویل نماید و یا موجبات تسلیم او را فراهم کند، دادگاه می تواند مجازات مرتکب را تا دو درجه تخفیف دهد و هرگاه مرتکب تا قبل از صدور حکم قطعی، مجنی علیه را تحویل دهد و یا موجبات تسلیم را فراهم نماید و یا شاکی خصوصی، گذشت نماید، دادگاه می تواند فقط یک درجه مجازات را تخفیف دهد.» ماده 8 در مواردی که به قانون تشدید مجازات، عمل می شود قابل اعمال است؛ اما در خصوص مجازات قصاص یا دیه یا تعزیرات نمی توان به آن عمل کرد، بلکه باید مقررات عمومی جرایم فوق را اعمال نمود. بنابراین اگر صدمه به مجنی علیه منجر به مرض دائم شود و مرتکب، مجنی علیه را تحویل ضابطان دادگستری بدهد و دادگاه بخواهد بر اساس ماده 2 قانون تشدید مجازات، حکم بدهد، می تواند مجازات را به مقدار پیش بینی شده در این ماده تخفیف بدهد. همچنین ممکن است، گفته شود که تخفیف مجازات جرم آدم ربایی، تابع مقررات خاص ماده 8 می باشد. بنابراین عموم مقررات ماده 22 قانون مجازات اسلامی را تخصیص می زند. اما این ادعا چندان منطقی به نظر نمی رسد. شاکی خصوصی در جرم آدم ربایی معمولاً همان شخصی است که ربوده شده است، مگر این که محجورباشد که در این صورت ولی یا قیم او، شاکی خصوصی به حساب می آیند. اگر در صورت فوت مجنی علیه، ورثه را شاکی خصوصی بدانیم، به نظر می رسد که رضایت همگی آنان برای اعمال تخفیف مجازات لازم نیست، بلکه رضایت یک یا چند نفر نیز کفایت می کند و این مطلب در مورد اعمال ماده 277 قانون آئین دادرسی کیفری نیز صادق است.
ماده 9 : «در صورتی که مرتکب جرایم مندرج در این قانون، بیش از پانزده سال و کمتر از هجده سال تمام داشته باشد، دادگاه می تواند او را با رعایت ماده 33 قانون مجازات عمومی تا پانزده سال حبس محکوم نماید.» این ماده به موجب مقررات عمومی مربوط به مسؤولیت کیفری، منسوخ شده است. هرچند ممکن است، گفته شود قانونگذار، زمانی این ماده را وضع کرده که مقررات خاصی در مورد سن مجرم برای مسؤولیت کیفری وجود داشته است. بنابراین ماده 9، یک حکم خاص است که صرفا در مورد آدم ربایی حاکمیت دارد. این ادعا گرچه قابل تأمل است، اما با توجه به این که سن مسؤولیت و مقررات آن پس از تصویب قانون مجازات اسلامی، تغییراتی اساسی را به خود دیده است، اعتقاد به منسوخ بودن این ماده موجه تر به نظر می رسد.
ماده 10 : «وزارت دادگستری مجاز است محکومین به اعدام یا حبس در کانون اصلاح و تربیت را که سن آنان در موقع اجرای حکم یا در حین آن از هجده سال تجاوز نماید، برای اجرای تمام یا باقیمانده مدت محکومیت به زندانهای عمومی منتقل نماید.»
ماده 11 : «در صورتی که برای اعمال مذکور در ماده یک این قانون، به موجب قوانین دیگری مجازات مقرر شده باشد مرتکب به مجازات اشد محکوم خواهد شد.» این دو ماده هم در حال حاضر کاربردی ندارد و در عداد مواد نسخ شده قرار گرفته است. 3 صور خاص آدم ربایی و جرایم مشابه
در قانون مجازات اسلامی و قوانین متفرقه، صورتهای خاصی از آدم ربایی یا جرایمی شبیه آدم ربایی پیش بینی شده که در این جا مناسب است به بررسی این جرایم و رابطه آنها با جرم آدم ربایی به معنای خاص آن، بپردازیم: 13 ربودن طفل تازه متولد شده
ماده 631 قانون مجازات اسلامی به جرم دزدیدن و مخفی کردن و جابجا نمودن طفل تازه متولد شده، اشاره دارد که شبیه جرم آدم ربائی می باشد: «هرکس طفلی را که تازه متولد شده است بدزد یا مخفی کند یا او را به جای طفل دیگری یا متعلق به زن دیگری غیر از مادر طفل قلمداد نماید به شش ماه تا سه سال حبس محکوم خواهد شد و چنانچه احراز شود که طفل مزبور مرده بوده مرتکب به یکصد هزار تا پانصد هزار ریال جزای نقدی محکوم خواهد شد.»
منظور از طفل تازه متولد شده، همان نوزاد انسان است که نام آدم بر او صدق می کند. بنابراین در اینجا هم جرم آدم ربایی رخ داده است و اگر ماده 631 به صورت خاص بیان نمی شد، مشمول ماده 621 بود. علت این که قانونگذار واژه (دزدیدن) را به جای واژه (ربودن) برای ربودن طفل به کار برده است در حالی که دزدیدن معمولاً برای ربودن اموال به کار می رود آن است که نوزاد به دلیل ناتوانی از حرکت و دفاع، در حکم مال می باشد، هر چند ممکن است قانونگذار به این تفاوت توجهی نداشته و همان آدم ربایی را اراده کرده باشد؛ زیرا این دو واژه به جای یکدیگر نیز به کار می روند. در مقام تفاوت میان ماده 621 و 631 ممکن است» چنین گفته شود که ماده 631 ناظر به موردی است که شخصی، طفل تازه متولد شده را می رباید تا خودش او را بزرگ کند یا برای بزرگ کردن به دیگری بدهد یا آن را به جای فرزند خود بزرگ کند مانند، شخصی که فرزند دختر به دنیا نمی آورد و در بیمارستان دستبند دختری را با دستبند طفل پسر خود عوض می کند. بنابراین چنانچه این تفاوت، صحیح باشد، باید گفت اگر مرتکب ربودن طفل، او را به قصد اخاذی یا هر منظور سوء دیگر برباید، مشمول ماده 621 خواهد بود و این احتمال، گر چه از ظاهر ماده 631 به دست نمی آید اما احتمالی است که می توان آن را توجیه کرد. (زراعت، 1379: 2/125)
پرسشی که در این خصوص مطرح می شود، آن است که اگر شخصی، طفل تازه متولد شده را برباید و تا چند سال او را نزد خود مخفی نگه دارد، آیا عمل او از این جهت که در ابتدا، عنوان دزدیدن طفل را داشته است تا زمانی هم که طفل به سن بلوغ می رسد، همین عنوان را دارد یا ادامه عملیات مخفی کردن و ربودن که در حقیقت نسبت به شخص غیر طفل صورت می گیرد، مشمول ماده 621 می شود و یا این که هر دو عنوان مجرمانه بر این عمل صادق است و باید قواعد تعدد جرم را در مورد آن اعمال کرد؟ توجیه احتمال نخست آن است که جرم ربودن طفل، یک جرم مستمر است. بنابراین تا زمانی که ادامه دارد، عنوان ربودن طفل بر آن صدق می کند. دلیلی که برای احتمال دوم می توان اقامه کرد آن است که عنوان جرم ربودن طفل تا زمانی صدق می کند که مجنی علیه، طفل و نوزاد باشد. بنابراین وقتی که طفل بزرگ شد و از حالت نوزاد بودن خارج گردید و مرتکب به عملیات مخفی کردن و ربودن ادامه داد، عنوان جرم دیگری هم بر آن عمل صدق می کند که ادامه همان عمل اولی است و در اینجا تعدد جرم رخ می دهد. به نظر می رسد احتمال نخست با قواعد حقوقی و ظاهر دو ماده، سازگارتر است؛ زیرا ادامه نگه داری طفل، نتیجه جرم ربودن طفل است و رباینده، کودک را ربوده است تا نزد خود نگه داری و او را بزرگ نماید. همچنین اثر دیگری که بر این احتمال مترتب است، این که اگر رباینده طفل، آسیبی به کودک برساند یا او را به قتل برساند، تابع مقررات عمومی قتل و ایراد صدمه خواهد بود و احکام خاص آدم ربایی بر عمل او صدق نمی کند.
در ماده 631، ملاک و زمانی برای عنوان تازه متولد بودن، بیان نشده است و به نظر می رسد این عنوان تا وقتی است که کودک به صورت کامل برای والدین و اشخاصی که او را دیده اند قابل تمایز با کودکان دیگر نباشد، به گونه ای که اگر با کودک دیگری جابجا شود قابل تشخیص نباشد، هر چند ملاک مراجعه به عرف نیز قابل دفاع است. 23 مخفی کردن اموات
ماده 635 قانون مجازات اسلامی جرم خاصی شبیه مخفی کردن دیگری را بیان می کند: «هر کس بدون رعایت نظامات مربوط به دفن اموات، جنازه ای را دفن کند یا سبب دفن آن شود یا آن را مخفی نماید، به جزای نقدی از یکصد هزار تا یک میلیون ریال محکوم خواهد شد.» انسان مرده هم آدم محسوب می شود و مخفی کردن وی، مخفی کردن آدم است؛ اما قانونگذار، این جرم را به صورت جداگانه و با مجازات بسیار کمتری نسبت به مخفی کردن انسان زنده، پیش بینی کرده است؛ زیرا مخفی کردن انسان مرده نتایجی همچون آسیب روحی و سلب آزادی تن را به همراه ندارد.
ماده 636 قانون مجازات اسلامی نیز به جرم مخفی کردن انسان مقتول اشاره کرده است: «هر کس جسد مقتولی را با علم به قتل، مخفی کند یا قبل از این که به اشخاصی که قانونا مأمور کشف و تعقیب جرایم هستند خبر دهد آن را دفن نماید، به حبس از سه ماه و یک روز تا یک سال محکوم خواهد شد.»
در این دو ماده به ربودن انسان مرده یا مقتول، اشاره ای نشده است و نمی توان این دو مورد را مشمول ماده 621 دانست؛ زیرا علاوه بر این که این دو مورد، دارای عنوان خاص مجرمانه هستند، اصولاً هدف ممنوعیت آدم ربایی، جلوگیری از سلب آزادی تن افراد است و شخص مرده از چنین آزادی برخوردار نیست تا امکان سلب آن وجود داشته باشد. اگر کسی به گمان این که شخص مرده ای را مخفی می کند، او را مخفی نماید و سپس معلوم شود که آن شخص، زنده بوده است، به نظر می رسد که عمل وی مشمول ماده 621 نخواهد بود؛ بلکه این عمل مشمول دو ماده اخیر است؛ زیرا در این جا شبهه موضوعی وجود دارد که عنوان مجرمانه را تغییر می دهد. 33 مخفی کردن مجرم
ماده 553 قانون مجازات اسلامی، نوع خاصی از مخفی کردن دیگری را بیان کرده است : «هر کس شخصی را که قانونا دستگیر شده و فرار کرده یا کسی را که متهم است به ارتکاب جرمی و قانونا امر به دستگیری او شده است مخفی کند یا وسایل فرار او را فراهم کند، به ترتیب ذیل مجازات خواهد شد: چنانچه کسی که فرار کرده محکوم به اعدام یا رجم یا صلب یا قصاص نفس و اطراف و یا قطع ید بوده، مجازات مخفی کننده یا کمک کننده او در فرار، حبس از یک تا سه سال است و اگر محکوم به حبس دایم یا متهم به جرمی بوده که مجازات آن اعدام یا صلب است محکوم به شش ماه تا دو سال حبس خواهد شد و در سایر حالات، مجازات مرتکب، یک ماه تا یک سال حبس خواهد بود.
تبصره در صورتی که احراز شود فرد فراری دهنده و یا مخفی کننده یقین به بی گناهی فرد متهم زندانی داشته و در دادگاه نیز ثابت شود از مجازات معاف خواهد شد.» همان گونه که ملاحظه می شود این ماده نیز مانند ماده 621، به جرم مخفی کردن دیگری اشاره دارد و سؤالی که در این جا مطرح می شود آن است که رابطه این دو ماده چیست ؟ برای پاسخ به این سؤال باید میان دو صورت مختلف تفکیک کرد:
الف ممکن است آدم ربا با توافق و رضایت مجرم یا متهم، اقدام به ربودن ومخفی کردن وی نماید و انگیزه رباینده و مخفی کننده، خلاصی شخص ربوده شده از محاکمه یا مجازات باشد. این صورت مشمول ماده 553 می باشد؛ زیرا مخفی کردن با این انگیزه، جرم خاصی است که ماده قانونی خاص دارد. ممکن است گفته شود که ماده 533 فقط به مخفی کردن اشاره دارد و آدم ربایی را بیان نکرده است، بنابراین در مورد آدم ربایی باید به حکم عام ماده 621 عمل کرد. اما به نظر می رسد در این جا ارکان جرم موضوع ماده 621 که رضایت مجنی علیه نیز جزء آنهاست، فراهم نمی باشد.
ب ممکن است آدم ربا قصد رهایی مجرم از محاکمه یا مجازات را نداشته باشد و شخص ربوده شده هم رضایت بر این کار نداشته باشد؛ مانند این که شخصی متهم به رابطه نامشروع با دختری است و دادگاه حکم به تحمل 99 ضربه شلاق می دهد، اما پدر دختر ادعا می کند که این مجازات هرگز برای مجرم کافی نیست و او آبروی خانواده وی را برده است، بنابراین مجرم را ربوده و در محلی مخفی می کند تا خودش او را به سزای عملش برساند. به نظر می رسد این مورد، مشمول ماده 621 می باشد و ظاهرا قصد فراری دادن مجرم از محاکمه یا مجازات، سوءنیت خاص جرم موضوع ماده 553 می باشد که در این جا محقق نمی باشد. 43 ربودن اتباع ایرانی
قانون تشدید مقابله با اقدامات تروریستی دولت آمریکا، مصوب 10 / 8/ 1368 ربودن اتباع ایرانی در خارج کشور را به عنوان خاص پیش بینی کرده است : «ماده واحده - به منظور مقابله به مثل در برابر اقدامات دولت آمریکا، رئیس جمهور موظف است برای دستگیری و مجازات آمریکاییها و عوامل مستقیم یا غیر مستقیم آنها که در محاکم قضایی ایران محکوم شده اند اقدامات لازم را به عمل آورد.
تبصره 1 کلیه کشورهایی که مستقیم یا غیر مستقیم با آمریکا در ربودن اتباع ایرانی و یا توطئه علیه جان آنها همکاری نمایند، مشمول این ماده واحده می باشند.
تبصره 2 اتباع و عوامل آمریکا و کشورهایی که با آمریکا در آدم ربایی و توطئه علیه جان اتباع ایرانی و منافع جمهوری اسلامی ایران همکاری نمایند، در دادگاههای داخل کشور بر مبنای قضای اسلامی محاکمه خواهند شد.
تبصره 3 این قانون از تاریخ تصویب تا زمانی که رئیس جمهور آمریکا اختیار انجام اقدامات ضد انسانی علیه جان و منافع اتباع ایرانی را دارا باشد و نسبت به لغو مجوز رسمی اقدام ننماید معتبر و لازم الاجرا می باشد.»
این قانون قبل از آنکه جنبه حقوقی و قضایی داشته باشد، بیشتر جنبه سیاسی دارد و از نظر قواعد حقوقی از جمله صلاحیت سرزمینی و تداخل وظایف قوا، ایرادهایی دارد که بحث از آنها به این گفتار مربوط نمی شود. 53 توقیف غیر قانونی
توقیف غیر قانونی و بازداشت افراد نیز مانند آدم ربایی منجر به سلب آزادی تن می شود و از این جهت و برخی جهات دیگر شبیه آدم ربایی است؛ اما میان این دو جرم تفاوتهایی نیز وجود دارد که باید مورد توجه قرار گیرد و قبل از بیان این تفاوتها ضروری است که عنصر قانونی جرم بازداشت غیر قانونی بیان گردد. این جرم در مواد 575 و 583 قانون مجازات اسلامی پیش بینی شده است.
ماده 575: «هرگاه مقامات قضایی یا دیگر مأمورین ذی صلاح بر خلاف قانون توقیف یا دستور بازداشت یا تعقیب جزایی یا قرار مجرمیت کسی را صادر نمایند، به انفصال دایم از سمت قضایی و محرومیت از مشاغل دولتی به مدت پنج سال محکوم خواهند شد.»
این جرم نیز گرچه معمولاً منجر به سلب آزادی تن مجنی علیه می شود، اما تفاوت آن با جرم آدم ربایی و مخفی کردن دیگری، آشکار است؛ زیرا اولاً فاعل این جرم، مقامات قضایی و مأموران ذی صلاح هستند، اما جرم آدم ربایی توسط افراد عادی صورت می گیرد. ثانیا بازداشت غیرقانونی از راه فعل مادی ربودن، محقق می شود، اما این جرم از طریق صدور قرار و دستور است. ثالثا دستور بازداشت و توقیف ممکن است منتهی به بازداشت نشود، مانند این که به متهم دسترسی نباشد یا متهم با سپردن وثیقه یا معرفی کفیل، آزاد شود. رابعا جرم آدم ربایی معمولاً به صورت مخفیانه و دور از چشم دیگران صورت می گیرد، اما جرم موضوع این ماده به صورت اداری و علنی صورت می گیرد.
ماده 583 : «هرکس از مقامات یا مأمورین دولتی یا نیروهای مسلح یا غیر آنها بدون حکمی از مقامات صلاحیت دار در غیر مواردی که در قانون، جلب یا توقیف اشخاص را تجویز نموده، شخصی را توقیف یا حبس کند یا عنفا در محلی مخفی نماید به یک تا سه سال حبس یا جزای نقدی از شش تا هجده میلیون ریال محکوم خواهد شد.»
جرم موضوع این ماده، شباهت زیادی با جرم آدم ربایی دارد. بنابراین ممکن است در مواردی میان این دو جرم اشتباه شود؛ اما تفاوتهایی میان آنها وجود دارد که در ذیل توضیح داده می شود:
اولاً، ماده 583، مرتکب جرم را (مقامات یا مأموران دولتی یا نیروهای مسلح) دانسته است که اگر چنین باشد، تفاوت آن با جرم آدم ربایی که از سوی افراد عادی صورت می گیرد روشن است؛ اما عبارت «یا غیر آنها» که به دنبال مأموران دولتی آمده است، شمول این ماده نسبت به افراد عادی را تقویت می کند. سابقه وضع این ماده نیز نشان می دهد که اختصاص به کارمندان دولت نداشته است؛ زیرا ماده 193 قانون مجازات عمومی که در مورد این جرم بود به توقیف دانش آموزان توسط معلمان اشاره داشت و ماده 71 قانون تعزیرات هم آورده بود: «اولیای قانونی اطفال از قبیل پدر نسبت به اولاد و ولی نسبت به مجنون از مفاد این ماده مستثنی می باشند، مشروط بر این که اقدام اولیا از حد قانونی تجاوز ننماید.» قرینه ای که برای اختصاص این جرم به کارمندان دولت وجود دارد، ذکر این ماده در فصل مربوط به تقصیرات مقامات و مأموران دولتی است که حذف افراد عادی در اصلاحات بعدی نیز آن را تقویت می کند.
ثانیا، به فرض آنکه ماده 583 را شامل افراد عادی نیز بدانیم، می توان از نظر عنصر مادی، میان این دو جرم تفکیک کرد، بدین صورت که ماده 583، مخصوص مواردی باشد که سلب آزادی تن به عنوان اجرای قانون صورت گیرد ولی در واقع غیر قانونی باشد، بر خلاف آدم ربایی که به صورت مخفیانه و بدون هدف اجرای قانون صورت گیرد، بلکه هدف نامشروعی همچون اخاذی یا تجاوز جنسی و نظایر اینها در پس آن نهفته است و مرتکب، ادعای قانونی بودن عمل خود را ندارد، برخلاف ماده 583 که مرتکب با سوء استفاده از موقعیت خود، اقدام به چنین عملی می کند.
ثالثا، عبارتهای «جلب توقیف حبس» که در ماده 583 بیان شده است، عرفا با آدم ربایی تفاوت دارند؛ اما عبارت «عنفا در محلی مخفی نماید» که در ماده 583 بیان شده است، با عبارت «مخفی کند» که در ماده 621 آمده است، شباهت دارد و از این جهت ممکن است موجب خلط آنها شود که برای این تمایز باید به همان ملاکهایی که در بالا گفته شد توجه داشت. 4 عنصر مادی آدم ربایی و مخفی کردن
ماده 621 قانون مجازات اسلامی، در حقیقت دو جرم را بیان می کند: «آدم ربایی» و «مخفی کردن دیگری» که گرچه در بسیاری موارد، یک جرم نتیجه جرم دیگری است، اما این دو جرم، ممکن است به صورت جداگانه هم محقق شوند. بنابراین نباید این دو را یک جرم پنداشت. مثلاً ممکن است شخصی بدون قصد آدم ربایی، دیگری را با خود به محلی ببرد و در آن جا تا مدتی بدون هیچ گونه قصد مجرمانه ای بمانند، اما ناگهان به ذهن وی خطور کند که همراه خود را به انگیزه ای همچون اخاذی یا انتقام، در آن محل مخفی نماید. پس برای بیان عنصر مادی این دو جرم باید میان آدم ربایی و مخفی کردن دیگری تفکیک به عمل آورد. 14 آدم ربایی
آدم ربایی از نظر عنصر مادی شباهت زیادی با ربودن مال دیگری دارد و تفاوت اساسی این دو در چیزی است که ربوده می شود (مال و انسان). پس ربودن انسان، بدین معناست که انسانی بدون اراده و رضای واقعی وی توسط دیگری از محلی به محل دیگر انتقال داده شود و آزادی تن او به این وسیله سلب گردد. برای تحقق این عنصر نحوه ربودن تأثیری ندارد. گاهی ممکن است رباینده با قهر و غلبه و خشونت، دست و پای شخصی را گرفته وبا زور همراه خود ببرد. گاهی ممکن است با تهدید و اجبار، او را وادار کند که همراه او برود و گاهی ممکن است مجنی علیه را فریب دهد و همراه خود ببرد. پس یرای تحقق عنصر مادی آدم ربایی، دو چیز لازم است : یکی این که جسم مجنی علیه از محلی به محل دیگر انتقال داده شود و دیگر این که شخص ربوده شده اراده ای از خود نداشته باشد، به گونه ای که آزادی تن او محدود گردد. آنچه که در این جا مهم است، سلب آزادی تن است که مورد حمایت جدی قانونگذار می باشد. 24 مخفی کردن
مخفی کردن به معنای مستور کردن و پوشاندن است، بدین معنا که مجنی علیه بدون اراده خود در محلی که رفت وآمد به آن صورت نمی گیرد وامکان خارج شدن از آن وجود ندارد، نگهداری شود که البته در این خصوص هم باید توجه داشت که مخفی کردن، یک معنای عرفی دارد و ممکن است در محلی که مجنی علیه در آن نگهداری می شود افراد زیادی باشند، اما عنوان مخفی کردن صدق کند؛ مانند این که چند نفر برای کار کردن در محلی همچون معدن یا مزرعه محصور شده، در آن جا نگهداری شوند. ممکن است آدم ربایی منتهی به مخفی کردن شود، یعنی رباینده برای این که بر عمل خود سرپوش بگذارد، مجنی علیه را در محلی مخفی کند. در این صورت دو جرم محقق نشده است تا بتوان دو مجازات نسبت به آن اعمال کرد؛ بلکه در این جا مخفی کردن، نتیجه منطقی آدم ربایی است و یک جرم محسوب می شود. محل مخفی کردن، لازم نیست محلی متعلق به مخفی کننده یا شخص دیگری باشد؛ بلکه اگر مرتکب، صاحبخانه ای را در خانه خودش هم مخفی نماید مشمول این عنوان مجرمانه خواهد بود.
از نظر عنصر مادی، تفکیک دیگری که میان جرم آدم ربایی و مخفی کردن دیگری به عمل آمده است، آنی و مستمر بودن زمان تحقق آنهاست: «ربودن انسان ماهیتا موجب سلب آزادی موقتی از مجنی علیه می گردد که جرمی آنی است، در حالی که مخفی کردن، جرمی مستمر است و ممکن است محل آن جایی مقفل، محفوظ و دور از انظار باشد.» (گلدوزیان: 199) اِشکالی که بر این تفکیک می توان وارد نمود، آن است که نحوه ارتکاب جرم از این نظر در هر دو مورد یکسان است. زمانی که شخصی ربوده شد و از مکانی به مکان دیگر منتقل گردید، جرم آدم ربایی محقق می شود و تفاوتی ندارد که این ربودن ادامه پیدا کند یا بلافاصله قطع گردد و این خصوصیت در مخفی کردن هم وجود دارد، یعنی وقتی شخصی، دیگری را مخفی کرد، جرم مخفی کردن، محقق می شود، اعم از این که مخفی کردن، ادامه یابد، یا پس از مدت کوتاهی قطع گردد. فلسفه ممنوعیت جرم که همان جلوگیری از سلب تن دیگری است، در هر دو جرم به نحو یکسان وجود دارد. پس هر دو جرم یا باید جرم آنی و یا مستمر باشند. در پاسخ به این ایراد ممکن است، گفته شود ملاک تمایز جرم آنی و جرم مستمر، زمان لازم برای تحقق عنصر مادی جرم است. یعنی در جرم آنی، زمانی کوتاه برای تحقق جرم کافی است. اما برای تحقق جرم مستمر، زمانی طولانی لازم است و جرم آدم ربایی و مخفی کردن، این تفاوت را با هم دارند؛ زیرا جرم آدم ربایی به محض این که شخصی ربوده شد، محقق می گردد، هر چند طی زمانی کوتاه باشد؛ اما اگر شخصی، دیگری را برای چند دقیقه در محلی مخفی کند و سپس او را آزاد نماید، عنوان (مخفی کردن دیگری) برعمل او صدق نمی کند. این توجیه، قابل دفاع است و در نتیجه، جرم آدم ربایی، مشمول مقررات جرایم آنی است. پس اگر شخصی در تهران ربوده شود و به قم انتقال داده شود، رسیدگی به جرم در صلاحیت حوزه قضایی تهران خواهد بود. ممکن است ربودن، همراه با مخفی کردن باشد، مثلاً راننده کامیون، درب کامیون را بر روی شخصی که در عقب کامیون است، قفل کند و آن شخص، ساعت ها در همان مکان بماند و سپس او را به حوزه قضایی دیگری ببرد. در این جا کدام عنوان، محقق شده است؟ اگر عنوان مخفی کردن، صدق کند، این یک جرم مستمر است که دادگاه مستقر در هر دو حوزه قضایی صلاحیت رسیدگی خواهند داشت؛ اما اگر آن را آدم ربایی بدانیم، دادگاه محلی که شخص در آن جا ربوده شده است، صلاحیت دارد. اگر در همین فرض، دو عمل موصوف، توسط دو نفر صورت گیرد، یعنی یک نفر، درِ کامیون را قفل کند و شخصی را در آن مخفی نماید و سپس شخص دیگری او را به محل دیگری منتقل نماید، این سؤال مطرح می شود که آیا هر دو در یک جرم شرکت کرده اند یا جرم هر کدام عنوان خاص خود را دارد؟ ممکن است، گفته شود: در این جا باید به قصد آنها توجه داشت، اگر قصد مجرمان، آن باشد که مجنی علیه را ساعتی در محلی مخفی کنند تا سپس به محل دیگری ببرند، عنوان آدم ربایی صدق می کند؛ زیرا عملیات مخفی کردن، عملیاتی مقدماتی برای ربودن بوده است. اما اگر قصد شخص اول، مخفی کردن باشد و قصد شخص دوم، آدم ربایی باشد، عمل هر کدام، مشمول عنوان خاص خود خواهد بود.
انتقادی که بر این دیدگاه وارد است، این که در تفکیک میان جرایم آنی و مستمر، عنصر معنوی و قصد مجرم تأثیری ندارد؛ بلکه باید به عنصر مادی جرم توجه داشت. عنصر مادی جرم آدم ربایی و مخفی کردن دیگری معمولاً به صورت فعل مادی مثبت رخ می دهد؛ اما احتمال تحقق آن با ترک فعل هم منتفی نیست، مانند این که شخصی در آسانسور گرفتار شود و به مسؤول خرابی آسانسور اطلاع دهد و او به قصد مخفی کردن شخص گرفتار، از نجات وی خودداری کند. اما اگر عنصر مادی این دو جرم را منحصر در فعل مثبت بدانیم، چنین عملی، مصداق مخفی کردن نخواهد بود. 5- عنصر معنوی آدم ربایی
جرم آدم ربایی نیز همچون بقیه جرایم عمدی، نیاز به قصد مجرمانه و سوء نیت دارد و قصد مجرمانه، اراده آگاهانه نقض قانون جزاست، یعنی مرتکب بداند عملی را که انجام می دهد، از نظر قانون، جرم است و با این حال عمدا آن را انجام دهد. اگر قصد ربودن و مخفی کردن را سوء نیت خاص بدانیم، این جرم نیاز به سوء نیت خاص نیز خواهد داشت. اما اگر قصد ربودن و مخفی کردن، جزئی از سوء نیت عام باشد، این جرم نیازی به سوء نیت خاص نخواهد داشت که به نظر می رسد احتمال دوم موجه تر باشد و در نتیجه مواردی که در ماده 621 بیان شده است (قصد مطالبه وجه، قصد نتظام و هر منظور دیگر)، انگیزه ارتکاب جرم می باشد که در مسؤولیت کیفری تأثیری ندارد. اما نکته ای که در این جا باید مورد توجه قرار گیرد، آن است که گاهی ممکن است مرتکب دارای انگیزه خیرخواهانه ای باشد؛ مثلاً دختری را که در معرض تجاوز و هتک حیثیت است، برباید تا گزندی به او نرسد یا شخصی را که تحت تعقیب مجرمان است و جانش در خطر می باشد مخفی کند، بدون این که شخص ربوده شده یا مخفی شده، از این موضوع خبر داشته باشد و به آن رضایت داده باشد. یا مردی همسر خود را، که بدون اجازه وی به مکانهای ناشایستی می رود، در محلی بازداشت و مخفی کند. یا پدری، فرزند خود را که مزاحم همسایه ها می شود، در زیرزمین خانه مخفی کند. یا مردی، همسر خود را که منزل را ترک نموده، از خانه پدرش برباید و به منزل خود بیاورد. آیا چنین اعمالی را می توان به استناد ماده 621، تحت تعقیب قرار داد؟ ممکن است از ظاهر ماده 621 چنین استنباط شود که پاسخ به این پرسشها مثبت است؛ اما منطق حقوقی و انصاف قضایی اقتضا می کند که چنین عملی را مشمول ماده مذکور ندانیم، همچنان که سابقه وضع این ماده به خوبی بیانگر این مطلب است؛ زیرا ماده یک قانون تشدید مجازات ربایندگان اشخاص، به جای عبارت «هر منظور دیگر»، عبارت «هر منظور سوء دیگر» را به کار برده بود و در نتیجه، باید گفت که انگیزه خیرخواهانه، در این جا نسبت به مسؤولیت کیفری تأثیر دارد و سوء نیت را به کلی زایل می کند. ماده 621، گر چه قصد سوء را بیان نکرده، اما مواردی که در این ماده به عنوان مصداق بیان شده است (قصد مطالبه وجه و قصد انتقام)، ظهور در این مطلب دارد. در برخی موارد دیده می شود که صاحب خانه یا اهالی محل، دزدی را در حال دزدی، دستگیر کرده و در محلی، مخفی یا بازداشت می کنند تا سپس تحویل مقامات مسؤول بدهند؛ اما شخص یا اشخاص مخفی کننده، به عنوان آدم ربایی یا مخفی کردن دیگری تحت تعقیب قرار می گیرند که این امر، بدون اشکال نیست. 6- علل تشدید مجازات آدم ربایی
ماده 621 قانون مجازات اسلامی، چهار عامل را به عنوان علل قانونی تشدید مجازات آدم ربایی، بیان کرده است که توضیحی مختصر، در مورد این علل، بدون فایده نخواهد بود: 1-6- سن مجنی علیه کمتر از پانزده سال تمام باشد
سن بلوغ به موجب ماده 1210 قانون مدنی برای دختر، نه سال تمام قمری و برای پسر، پانزده سال تمام قمری می باشد؛ اما در این جا منظور از سال، سال شمسی است و تفاوتی هم میان پسر و دختر وجود ندارد. قانونگذار ما به رغم این که پس از پیروزی انقلاب، تغییراتی در سن بلوغ ایجاد کرد، اما در مورد سن شخص ربوده شده، همچنان به همان ملاک پانزده سال که در قانون تشدید مجازات آدم ربایی، پیش بینی شده بود، اکتفا نمود و گویی سن بلوغ در این جا تأثیری ندارد، بلکه مهم آن است که مجنی علیه در سنی باشد که آسیب پذیری او زیاد باشد. علت این که قانونگذار، صغر سن را یکی از علل تشدید مجازات قرار داده است؛ آن است که شخص صغیر و کم سن، نیاز به حمایت بیشتری دارد و ربودن او آسیب فراوانی بر وی وارد می سازد. همچنین افراد کم سن، زودتر فریب دیگران را می خورند و اغفال می شوند؛ بنابراین باید از حمایت بیشتری برخوردار شوند. 2-6- ربودن با وسیله نقلیه
وسیله نقلیه بیشتر منصرف به وسیله نقلیه موتوری می باشد؛ اما اطلاق آن در این جا شامل وسیله نقلیه غیر موتوری، مانند دوچرخه نیز می شود و به نظر می رسد منظور قانونگذار، وسایلی است که ارتکاب جرم آدم ربایی را تسهیل می کنند، هر چند وسیله ای مانند تراکتور باشد. و علت این که ربودن با وسیله نقلیه، علت مشدده مجازات به حساب می آید، آن است که ارتکاب جرم به این صورت، هم آسان تر است و هم موجب رعب و وحشت فراوان می شود و امکان فرار مجنی علیه کمتر می باشد. 3-6- آسیب جسمی به مجنی علیه
آسیب جسمی گرچه ظهور در آسیب بدنی دارد، اما ظاهرا آسیب روحی و روانی را هم در بر می گیرد. آسیبی که به مجنی علیه وارد می شود، گاهی بر اثر عملیات آدم ربایی است، مانند این که مجنی علیه در مقابل عملیات آدم ربایی مقاومت کند و آسیبی به او برسد و گاهی آدم ربا به قصد اذیت و آزار مجنی علیه، آسیبی به او وارد می کند که ظاهر ماده، همه این صورتها را دربر می گیرد، اما باید توجه داشت که لازم است میان ربودن و ورود آسیب، رابطه علیت وجود داشته باشد، بنابراین اگر مجنی علیه در محل اختفای خود اقدام به خودکشی کند یا برای فرار، خود را از جایی پرت کند، مشمول این عنوان مشدده نخواهد بود، اما اگر بر اثر ربودن و مخفی کردن و عدم تغذیه صحیح آسیبی به او برسد، موجب تشدید مجازات خواهد بود. 4-6- آسیب حیثیتی به مجنی علیه
آسیب حیثیتی به معنای آن است که آبرو و حیثیت مجنی علیه در معرض تضییع قرار گیرد و این آسیب معمولاً در مواردی که مجنی علیه پسربچه ای زیبا یا از جنس مؤنث باشد، مفروض دانسته می شود اما در موارد دیگر باید چنین آسیبی از سوی مجنی علیه به اثبات برسد. 7 شروع به آدم ربایی
تبصره ماده 621 در مورد شروع به آدم ربایی مقرر می دارد: «مجازات شروع به ربودن، سه تا پنج سال حبس است.» شروع در آدم ربایی، تابع احکام عمومی مربوط به شروع در سایر جرایم است. بنابراین از تکرار این مطالب که مربوط به حقوق جزای عمومی است، خودداری کرده و تنها به ذکر چند نکته بسنده می کنیم:
17 براساس ظاهر تبصره موصوف، شروع در مخفی کردن دیگری مجازات ندارد، زیرا مخفی کردن، عنوان مجرمانه ای است که با آدم ربایی تفاوت دارد و شاید قانونگذار به عمد شروع در مخفی کردن را بیان نکرده است؛ زیرا جرم مخفی کردن، جرمی مطلق است که به محض شروع، پایان می یابد و جرم به صورت کامل محقق می شود. اما این احتمال، قابل رد است؛ زیرا شروع در مخفی کردن، بدون این که منتهی به مخفی کردن شود قابل تصور است، مانند این که شخصی شروع به مخفی کردن دیگری کند و در حال قفل کردن در باشد که دستگیر شود، به علاوه این که اگر جرم مخفی کردن را جرم مستمر بدانیم، لحظات آغازین مخفی کردن، شروع در مخفی کردن به حساب خواهد آمد؛ زیرا برای تحقق کامل این جرم باید زمانی نسبتا طولانی سپری شود. همچنین این احتمال که قانونگذار، عبارت «شروع در آدم ربایی» را برای شروع در مخفی کردن نیز به کار برده باشد، احتمال ضعیفی است، هر چند تبصره را ناظر به متن ماده بدانیم که به هردو جرم اشاره دارد؛ زیرا حکم به چنین مجازات سنگینی نیاز به تصریح قانونگذار دارد.
27 ممکن است جرم آدم ربایی به صورت ناگهانی و بدون قصد قبلی رخ دهد، مانند این که راننده ای یک مسافر را سوار کند و او را مدتی به صورت طبیعی به طرف مقصد خود ببرد و در میانه راه مطلع شود که مسافر، مقدار زیادی پول با خود دارد و از همین جا تصمیم بگیرد که او را برباید، اما قصد خود را ابراز نکند تا این که به محل خلوتی برسد ودر آن جا قصد خود را ابراز نماید. حال کدامیک از این مراحل را باید شروع در آدم ربایی به حساب آورد ؟ به نظر می رسد ملاک تشخیص شروع آدم ربایی، آغاز عملیات مادی است (نظریه عینی)، یعنی آدم ربا عملیاتی را آغاز کند که مستقیما به ربودن دیگری منتهی شود و این اقدامات، معمولاً بیانگر قصد او نیز هست؛ اما صرف قصد را نمی توان ملاک قرار داد. بنابراین اگر شخصی قصد ربودن کودکی را داشته باشد و برای این که اعتماد او را به خود جلب کند برای او شکلات بخرد و با او شروع به صحبت کردن کند و با او مقداری راه برود، این عملیات را نمی توان شروع در آدم ربایی دانست؛ بلکه عملیات مقدماتی است. اما همین که دست او را می گیرد تا سوار اتومبیل کند و ببرد، شروع در آدم ربایی کرده است و اگر پدر طفل از راه برسد و کودک را از دست او بگیرد، مشمول تبصره ماده 621 خواهد بود. البته اگر عملیات فریب دادن، جزئی از آدم ربایی هم باشد، شروع در جرم به حساب می آید، مانند این که شخصی، کودکی را با این عنوان که قصد بردن وی نزد پدرش را دارد، سوار اتومبیل خود کند و مقداری از راه را نیز به طرف مقصد کودک برود و در این هنگام دستگیر شود.
37 شخصی که دیگری را ربوده است، چنانچه از کرده خود پشیمان شود و مجنی علیه را آزاد کند، در مسؤولیت کیفری او تأثیری ندارد؛ اما اگر پس از شروع به آدم ربایی با میل خود اقدام به ترک آدم ربایی نماید، مشمول تبصره دوم ماده 41 قانون مجازات اسلامی خواهد بود: «کسی که شروع به جرمی کرده است، به میل خود آن را ترک کند و اقدام انجام شده جرم باشد از موجبات تخفیف مجازات برخوردار خواهد شد.» 8 دفاع در مقابل آدم ربایی
ماده 629 قانون مجازات اسلامی، دفاع در مقابل آدم ربایی را یکی از موارد ممتاز دفاع مشروع دانسته که این دفاع، ممکن است تا حد قتل آدم ربا ادامه یابد، بدون این که مسؤولیتی متوجه دفاع کننده باشد: «در موارد ذیل قتل عمدی به شرط آنکه دفاع متوقف به قتل باشد مجازات نخواهد داشت:...؛ ج دفاع در مقابل کسی که در صدد سرقت و ربودن انسان یا مال او برآید.» اصولاً دفاع به شکل ارتکاب قتل در مقابل حمله ای که برای ربودن انسان صورت می گیرد تناسب ندارد؛ اما قانونگذار، این تناسب را لازم ندانسته است و به همین جهت است که جزء موارد ممتاز دفاع مشروع به حساب می آید. 9 غیر قابل تعلیق بودن مجازات آدم ربایی
ماده 30 قانون مجازات اسلامی، مجازات جرم آدم ربایی را قابل تعلیق نمی داند؛ اما در مورد مجازات مخفی کردن دیگری تصریحی ندارد و تفسیر مضیق قانون به نفع متهم، اقتضا می کند که مجازات جرم مخفی کردن دیگری قابل تعلیق باشد، همچنان که شروع در آدم ربایی و معاونت در آدم ربایی نیز قابل تعلیق هستند. ممکن است گفته شود که قانونگذار، جرم آدم ربایی و مخفی کردن دیگری را در یک ماده بیان کرده تا احکام یکسانی داشته باشند و فلسفه ممنوعیت تعلیق مجازات آدم ربایی، اقتضا می کند که مجازات مخفی کردن دیگری هم غیر قابل تعلیق باشد؛ زیرا هر دو جرم از یک درجه قباحت و زشتی برخوردار هستند و دلیلی ندارد که قانونگذار در مورد دو جرم یکسان، دو تصمیم متفاوت بگیرد. و به خاطر یکسان بودن آنها نیازی به تصریح به مخفی کردن در ماده 30 ندیده است. این ادعا ممکن است از نظر منطقی و حقوقی موجه باشد؛ اما نص ماده 30 جایی برای این بحثها باقی نمی گذارد. (زراعت، 1380: 259) 10 جرم آدم ربایی از دیدگاه فقهی
جرم آدم ربایی، جرمی است که از گذشته های دور وجود داشته و قانونگذار اسلام نیز در مورد آن سکوت نکرده و احکامی را در مورد ربودن انسان بیان کرده است که البته این احکام در بابهای مختلف کتب فقهی آمده است و عده ای هم کوشیده اند آن را تحت عناوین عام تعزیرات و افساد فی الارض قرار دهند. در این جا جرم آدم ربایی را که در مباحث (سرقت غصب افساد فی الارض تعزیر محرمات) تحت بررسی قرار گرفته است، مورد کنکاش قرار می دهیم. 110 آدم ربایی به عنوان سرقت
تمامی فقهای شیعه و سنی اتفاق نظر دارند که شرط تحقق سرقت آن است که موضوع سرقت، مال باشد. بنابراین سرقت انسان امکان ندارد و در نتیجه نمی توان مجازات سرقت را در مورد آن اجرا کرد و از این جهت تفاوتی نمی کند که مجنی علیه کودک باشد یا بالغ باشد؛ اما اگر عبد بالغ باشد، در مورد آن اختلاف نظر وجود دارد. همچنین در مورد دیوانه اختلاف نظر وجود دارد: «اگر کسی عبد نابالغ یا مجنون را بدزدد، دستش قطع می شود؛ زیرا عبد نابالغ و مجنون، مال محسوب می شوند و امکان سرقت آنها وجود دارد. اما اگر کبیر و عاقل باشند، دست رباینده قطع نمی شود؛ زیرا سرقت آنان امکان ندارد و اگر کسی با زور ایشان را برباید، سرقت محسوب نمی شود؛ بلکه غصب است، مگر این که مجنی علیه خواب باشد که در این صورت دست سارق قطع می گردد؛ زیرا سرقت چنین شخصی امکان دارد.» (ابن قدامة: 634)
در نظریه فوق و نظریه های دیگر ملاحظه می کنیم که ملاک اجرای حد سرقت، امکان و عدم امکان تحقق عنوان سرقت است و این عنوان در مواردی صدق می کند که آنچه ربوده می شود، مال باشد. بنابراین نباید میان صورتهای مختلف تفاوت گذاشت؛ زیرا انسان چه خواب باشد و چه بیدار، چه کودک باشد و چه بالغ، نام انسان بر او صدق می کند واین تفکیک، قابل انتقاد است. اما در مورد شخص دیوانه، شاید بتوان تامل کرد؛ زیرا هدف ممنوعیت جرم آدم ربایی، تضمین آزادی تن وی می باشد و شخص دیوانه، از این نظر مانند شخص محترم عاقل، مورد حمایت قانون نیست. بنابراین ربودن شخص دیوانه نباید مجازات ربودن شخص عاقل را داشته باشد. توجیهی که بر رد این ادعا می توان مطرح کرد آن است که آزادی تن، اختصاص به جسم انسان دارد و جسم انسان عاقل و غیر عاقل هم تفاوتی با هم ندارند و به صورت یکسان در حمایت قانون می باشند و فقدان قوه ناطقه، تأثیری در این خصوص ندارد. البته دادگاه می تواند این تفاوت را ملاکی برای اِعمال حداقل و حداکثر مجازات قانونی قرار دهد. 210 آدم ربایی به عنوان افساد فی الارض
بسیاری از فقها به دلیلی که در بالا گفته شد، تحقق عنوان سرقت را در مورد آدم ربایی ممکن نمی دانند؛ اما با استناد به روایات شرعی، (حر عاملی: 18/514) مجازات سرقت را برای این جرم هم برقرار کرده اند و در توجیه آن به نظریه افساد فی الارض، استناد می جویند. عنوان (افساد فی الارض) یک عنوان عامی است که اطلاق آن شامل هر فساد، گناه و جرمی می شود؛ اما با توجه به این که برخی از این گناهان عنوان مجرمانه خاصی دارند، باید آن را منصرف به گناهانی دانست که عنوان خاص ندارند و آدم ربایی هم یکی از آنهاست؛ اما در مورد این که مجازات افساد فی الارض همان مجازات محاربه است، یا مجازات دیگری دارد، اختلاف نظر وجود دارد. (مرعشی: 43) حق آن است که نمی توان هر عمل ناشایست و گناهی را که عنوان خاص مجرمانه ای ندارد، تحت شمول عنوان (افساد فی الارض) قرار داد و برای آن مجازات محاربه و افساد فی الارض را برقرار ساخت و نیازی هم به این کار نیست؛ زیرا فقها به صورت خاص، مصادیق افساد فی الارض را مشخص کرده اند و عنوان آدم ربایی یکی از همین مصادیق است. شیخ طوسی(ره) در این خصوص می فرماید: «هر کس انسان آزادی را برباید و بفروشد، باید دستش قطع شود؛ زیرا چنین شخصی مفسد فی الارض است.» (102) علامه(ره) حلی میان حالت فروش شخص ربوده شده و عدم آن فرق می گذارد و صرف ربودن را فقط مستوجب تعزیر می داند: «شرط موضوع سرقت، آن است که مال باشد بنابراین اگر کسی، انسان صغیر آزاد را برباید و بفروشد، دستش از باب حد سرقت قطع نمی شود، بلکه از باب افساد فی الارض قطع می شود و اگر مجنی علیه را نفروشد، فقط تأدیب و تعزیر می شود و اگر اموالی با او باشد که به حد نصاب برسد، دست سارق قطع نمی شود؛ زیرا در تصرف مجنی علیه می باشد. اگر مجنی علیه شخص بالغی باشد که بر سر مال خود خوابیده است و به همراه مالش ربوده شود، دست سارق قطع می شود و شخص مست و بی هوش و دیوانه نیز همین حکم را دارد.» (421) همچنین بیشتر فقها مجازات آدم ربایی را در اینجا مانند سرقت دانسته و حکم به قطع دست کرده اند و حتی صاحب جواهر، هر مجازات دیگری را اجتهاد در مقابل نص می داند. (نجفی: 41/511) اما توجیهی که برای آن شده است، (مبنی بر این که، قطع دست سارق بخاطر محافظت از اموال مردم است و محافظت از جسم انسان به طریق اولی مستوجب قطع دست است) توجیه محکمی نیست؛ زیرا نمی توان این دو را با یکدیگر مقایسه نمود و به همین دلیل شهید ثانی(ره) حکم به قطع دست آدم ربا را تقبیح نموده و قائل شده است، اگر هم آدم ربا را مفسد فی الارض بدانیم، لازم است همان مجازات افساد فی الارض و محاربه را که در قرآن بیان شده است مورد حکم قرار دهیم. ایشان می فرماید: «حکم به قطع دست آدم ربا مشکل است؛ زیرا آدم ربا اگر مفسد باشد، لازم است که حاکم، مخیر باشد میان کشتن و قطع دست و پا و اجرای بقیه احکام افساد فی الارض، نه این که تنها مجازات قطع دست را اجرا کند. همچنین توجیهی که در این زمینه شده است مناسب نیست؛ زیرا گفته شده است که وجوب قطع دست سارق به خاطر حراست از مال است و حراست جان مهمتر از حراست مال می باشد، پس وجوب قطع دست آدم ربا اولی است، در حالی که حکم به قطع دست فقط برای ربودن مال با شرایط خاصی است و نمی توان آن را در مورد ربودن انسان هم بیان کرد و فلسفه قطع دست سارق، تنها حراست از مال نمی باشد. (252) 3-10- آدم ربایی به عنوان جرم مستوجب تعزیر
کارهای ناپسند و حرام، بسیار زیاد است و قانونگذار اسلام برای همه آنها مجازات تعیین نکرده است؛ بلکه تعداد محدودی از آنها مانند قتل، سرقت، شرب خمر، محاربه، قذف، زنا، لواط، مساحقه، قوادی و... مورد حکم قرار گرفته اند و بقیه به صورت کلی به عهده حاکم گذاشته شده اند، که به تشخیص خود برای آنها مجازات مناسب تعیین کند، مانند استمناء، از بین بردن بکارت، نبش قبر، نزدیکی با حیوانات، شهادت دروغ و... . اما در مورد سایر کارهای حرام، فقها یک قاعده کلی بیان کرده اند که مقرر می دارد: «هر کس عالما و عامدا کار حرامی انجام دهد یا واجبی را ترک کند، حاکم به مقداری که مصلحت بداند او را تعزیر می کند.» (موسوی خویی: 41/407) بنابراین حکم آدم ربایی هم مشمول این قاعده عمومی می باشد و حاکم می تواند بر حسب مصلحت جامعه، مجازات تعزیری مناسبی را برای آدم ربایی برقرار کند، چنانکه بسیاری از فقها به همین صورت فتوا داده اند. (نجفی: 41/511) قانون مجازات اسلامی، میان تعزیرات و مجازاتهای بازدارنده تفکیک نموده (ماده 16 و 17) اما ملاک تفکیک را بیان نکرده است. یکی از ملاکهایی که برای این تفکیک بیان می شود آن است که تعزیر، مجازات جرمی است که در منابع شرعی، سابقه قانونگذاری دارد، مانند اهانت به دیگری و مجازات بازدارنده، مجازات جرمی است که در منابع شرعی سابقه قانونگذاری ندارد، مانند جعل اسکناس. یکی از آثاری که بر این تفکیک مترتب می شود، شمول مرور زمان نسبت به مجازاتهای بازدارنده و عدم شمول آن نسبت به تعزیرات است، (ماده 173 به بعد قانون آئین دادرسی دادگاههای عمومی و انقلاب در امور کیفری) حال چنانچه این تفکیک، درست باشد جرم آدم ربایی مشمول مقررات مرور زمان خواهد بود، زیرا در متون شرعی، سابقه قانونگذاری دارد. 4-10- غصب انسان
عنوانی که در کتابهای فقهی برای ربودن قهری انسان به صورت گسترده به کار می رود، عنوان (غصب) است؛ اما بحثهایی که در این زمینه شده، بیشتر در مورد مسؤولیت مدنی غاصب، نسبت به اجرت منافع شخص مغصوب یا تلف وی یا صدمات وارده بر وی می باشد، که از موضوع بحث ما خارج است. (حسینی شیرازی: 63) نتیجه گیری
از مجموع آنچه گفته شد، نتیجه می گیریم که گر چه بسیاری از دادگاهها هنگام رسیدگی به جرم آدم ربایی و مخفی کردن دیگری تنها به ماده 621 قانون مجازات اسلامی استناد می کنند، اما باید توجه داشت که قانون تشدید مجازات ربایندگان اشخاص، مصوب 18/12/1353 به صورت کامل نسخ نشده است و برخی احکام آن هنوز به اعتبار خود باقی است و دادگاهها باید به آنها عمل کنند که رابطه این قانون و ماده 623 قانون مجازات اسلامی، عمده ترین بخش مقاله حاضر بود. همچنین باید توجه داشت که جرم «آدم ربایی» و «مخفی کردن دیگری» دو جرم متفاوت هستند و عنصر مادی آنها نیز با یکدیگر تفاوت دارد، بنابراین احکام اختصاصی جرم آدم ربایی در مورد مخفی کردن دیگری، قابل اعمال نیست؛ مثلا: مجازات جرم مخفی کردن قابل تعلیق است، شروع در مخفی کردن دیگری مجازات ندارد و... . برخی از مصادیق آدم ربایی در قانون عنوان خاص مجرمانه دارد که آنها را از شمول عنوان عام آدم ربایی خارج می کند، مانند ربودن جنازه و ربودن طفل تازه متولد شده و توقیف غیر قانونی اشخاص توسط مقامات دولتی. از نظر فقهی، باید جرم آدم ربایی و مخفی کردن دیگری را از مصادیق جرایم تعزیری دانست، که مجازات خاصی در شرع برای آن مشخص نشده است و قانونگذار باتوجه به مصالح اجتماعی، می تواند مجازات مناسبی را برای آن در نظر بگیرد.

پیوند اعضای مردگان مغزی

پیوند اعضای مردگان مغزی

 

پیوند اعضا به سه صورت قابل تصور است:

صورت نخست: پیوند عضو از انسان زنده به بیماری که نجاتش واجب است، به گونه ای که جان اهدا کننده عضو به خطر نیفتد؛ مثل اهدای یک کلیه به بیماری که هر دو کلیه اش از کار افتاده است؛ زیرا تجربه های پزشکی فراوان، امکان زندگی با یک کلیه را به اثبات رسانده است. این حالت هم از دیدگاه فقهی و هم از نظر اخلاق پزشکی جایزاست.

صورت دوم: پیوند اعضای اصلی که حیات انسان به آن وابسته است و اهدا کننده آن را به دام مرگ می افکند مانند قلب، کبد، ریه ها و... .

این صورت بدون هیچ گونه مناقشه و بحثی هم از دیدگاه شرع و هم از نظر اخلاق پزشکی، ممنوع و غیرقابل قبول است.

صورت سوم: پیوند عضو از انسان مرده به زنده قبل از مرگ آن عضو که این خود دو صورت دارد: بعد از سکته قلبی وبعد از مرگ مغزی.

در مورد سکته قلبی، دانش پزشکی جدید به اثبات رسانده است که اعضای انسان در لحظه سکته قلبی، حیات خود رایکباره از دست نمی دهند، بلکه در این لحظه حیات عضو ادامه دارد؛ زیرا بین یک عضو تا عضو دیگر فاصله کوتاهی وجود دارد که گاهی در بعضی اعضا تا چند دقیقه به هم می رسد و در حالات سکته قلبی، این فرصت، فرصتی طلایی برای نقل عضو میت به بیمار است؛ اما این فرصت به قدری کوتاه است که پزشکان جراح نمی توانند عضو مورد نظررا از میت به بیمار انتقال بدهند مگر در حالاتی جدا نادر.

اما در حالت مرگ مغزی، پزشکان می توانند حیات و حرکت قلب و سایر اعضای درونی و بیرونی بیمار را حفظ کنند.

مراد ما از مرگ مغزی، حالاتی است که بازگشت ادراک و احساس و حرکت به بیمار، از دیدگاه پزشکی محال است. دراین حالات، قلب به صورت طبیعی یا به واسطه تجهیزات جدید پزشکی، همچنان خون را به گردش در می آورد و درنتیجه اعضای درونی و بیرونی به حیات عادی خود ادامه می دهند. در این حالت فرصت کافی برای عمل جراحی وجود دارد و می توان با موفقیت کامل، عضو اهدا کننده را به بیمار پیوند زد.

از سوی فقیهان و از نظر اخلاق پزشکی، این صورت است که مورد مناقشه جدی و حقیقی واقع شده است. اشکالات فراوان متوجه این صورت است که باید فقیه به حل آنها بپردازد؛ از جمله این که از نظر شرعی، ثبوت مرگ با مرگ مغزی روشن نیست. اگر سخن پزشکان جدید ثابت شود که در مرگ مغزی، شخص در واقع مرده است، اگر چه قلب اوبه کمک تجهیزات پزشکی یا بدون آن به وظیفه خود عمل کند، در این صورت پزشک جراح می تواند عضو او را به مریض نیازمند به آن منتقل کند.

مشکل دیگر حرمت مثله کردن میت است چنان که مثله کردن زنده حرام است. این امر از دیدگاه فقهی مشکل سازنیست؛ چون قول به حرمت مثله در این گونه موارد، ضعیف است. اما اگر چونان پزشکان پیشین معتقد باشیم که مرگ تنها با توقف قلب محقق می شود، به ناچار انتقال دادن اعضای اصلی حیاتی مانند قلب و ریه ها از بیمار مبتلا به مرگ مغزی به بیمار نیازمند، جایز نخواهد بود؛ زیرا طبق این نظریه، بیمار مبتلا به مرگ مغزی زنده است و انتقال اعضای اصلی او، منجر به مرگش می شود و این از نظر شرعی حرام است؛ زیرا نمی توان برای نجات جان یک مریض، انسان زنده ای را به هلاکت رساند.

این مساله از نظر سلب و ایجاب بسته به تعیین نقطه پایانی حیات است. اگر مرگ انسان را از کار افتادن مغز بدانیم بابرداشتن عضو جایز خواهد بود و اگر مرگ را از کار افتادن قلب بدانیم، برداشتن عضو جایز نخواهد بود.

و در این مقاله، پاسخ اساسی این پرسش را روشن خواهیم کرد و در کنار آن مسائل دیگر مربوط به بحث را مطرح می کنیم.

ایرادات فقهی درباره پیوند اعضا

1. آیا بر انسان واجب است به بیماری که اعضای داخلی - مانند قلب، کبد و ریه - یا اعضای ظاهری اش از کار افتاده،به واسطه در اختیار قرار دادن اعضای خود، کمک برساند، با قطع نظر از این که مقتضای حکم اضرار به نفس چه باشد؟

مثلا آیا به انسانی که می تواند یک کلیه خود را اهدا کند، واجب است یک کلیه خود را در اختیار بیماری که هر دو کلیه خود را از دست داده، قرار دهد؟

2. به فرض که واجب باشد به واسطه جلوگیری از ضرر یا برطرف کردن آن، جان دیگران را نجات دهیم، آیا در صورت وارد شدن ضرر به خود نجات دهنده، این حکم برداشته نمی شود؟ مثل اهدای یک کلیه به بیماری که هر دو کلیه خودرا از دست داده، که به یقین ا هدا کننده متضرر می شود؛ چون در این فرض حکم پیشین یعنی وجوب نجات مریض حکمی ضرری است و متضرر شدن نجات دهنده را در پی دارد و طبق قاعده «لاضرر» حکم وجوب نجات، برداشته می شود و چه راه حل فقهی وجود دارد که به رغم متضرر شدن اهدا کننده عضو، همچنان نجات جان بیمار واجب باشد؟

3. به فرض که وجوب دفع ضرر از دیگران همچنان باقی باشد و حدیث «لاضرر» آن را بر ندارد، بین وجوب نجات دیگری از ضرر و حرمت ضرر زدن به خود، تزاحم پیدا می شود؛ زیرا بیمار از بیماری وقتی نجات می یابد که اهداکننده، برخی اعضای خود را به او اهدا کند و در این صورت وجوب نجات دیگری با حرمت ضرر زدن به خود، اجتماع می کنند، در حالی که برای مکلف جمع بین این دو ممکن نیست (مکلف نمی تواند در آن واحد به هر دو حکم عمل کند) از طرف دیگر چون در مقام تشریع، بین این دو حکم (وجوب نجات جان مریض و حرمت ضرر زدن به خود) تنافی نیست بلکه در مقام عمل بین این دو تنافی است.

این مورد از باب تزاحم است نه تعارض.

سؤال این است که در این جا علاج تزاحم به چیست؟

این بود سه پرسش فقهی درباره پیوند اعضا از زنده به زنده یا از مرده به زنده.

پاسخ پرسش اول:

بدون هیچ اشکال نجات دادن نفس محترم از مرگ واجب است و دلیل آن قبل از هر چیز حکم عقل است؛ چون عقل به تنهایی قطع به لزوم نجات و حفظ نفس محترم دارد. حکم عقل عملی است و با ضمیمه تلازم بین حکم عقل وشرع، که حکم عقل نظری است، وجوب نجات و حفظ نفس محترم از نظر شرع به دلیل عقل ثابت می شود.

از روایاتی که در حق مؤمن بر مؤمن وارد شده که در حد تواتر معنوی است، به وضوح حفظ جان مسلمان ثابت می شود، چنان که از کلمه «مؤمن» و «مسلم» فهمیده شود، و این مطلب بعید نیست.

همچنین مطمئنا سیره متشرعه از دیر باز در این مساله بر وجوب حفظ جان مسلمان بوده است، نه فقط رجحان.

این سیره، متصل به عصر معصومان و کاشف از احادیث معصومان است.

پاسخ پرسش دوم:

این مساله داخل در دوران امر بین اضرار به خود و ضرر به دیگری است.

این مساله دارای سه فرض است. محور بحث، فرض سوم است، لیکن ضرورت دارد دو فرض اول را که ارتباط مستقیم با محل بحث ندارند نیز از باب مقدمه ذکر کنیم:

فرض نخست: ضرر متوجه یکی از دو نفر، به طور یکسان بشود، به نحوی که هر کدام بخواهد خود را از ضرر نجات دهد، باید ضرر را به دیگری برساند؛ مانند قرار گرفتن تصادفی اسبی در یک ساختمان، به گونه ای که نجات دادن آن باحفظ ساختمان ممکن نیست، بلکه یا باید ساختمان را خراب کرد یا حیوان را کشت. در این فرض می توان گفت که صاحب خانه می تواند مالک حیوان را از نجات حیوان زنده منع کند و او را وادار کند که حیوان را بعد از سربریدن ازخانه بیرون بکنند و می تواند به او اجازه بیرون کردن حیوان را به صورت زنده بدهد، به شرط این که ضمانت تخریب خانه را به عهده بگیرد.

دلیل ضمان: همان طور که صاحب حیوان از فواید آن بهره مند می شود مسؤول غرامت های او نیز می باشد و هر که غنیمت می برد، غرامت می کشد و هر ملکی هم غنیمت می رساند و هم غرامت: «کل ملک غنم و غرم معا» از آن جا که حیوان با پای خود، وارد ساختمان شده، مالک آن موظف به خارج کردن آن و پرداخت خسارت خانه به صاحب خانه است. تفصیل این مساله مجال دیگری می طلبد.

فرض دوم: ضرر در آغاز، متوجه خود شخص باشد و او در صدد برآید آن را به دیگری متوجه کند، مثلا سیلی را که به طرف خانه اش می آید، متوجه دیگری کند. محقق نایینی در باره این صورت، می گوید:

متوجه کردن ضرر وارد به خود، به دیگری جایز نیست، لذا در صورتی که سیل، خانه او را تهدید می کند، می تواند درجهت دفع آن تلاش کند نه آن که متوجه خانه دیگری کند؛ زیرا ضرر خود با اضرار دیگری تعارض نموده بدون این که هیچ یک مرجحی داشته باشد.

اگر امر بین دو حکم ضرری دور بزند به گونه ای که حکم به عدم یکی مستلزم ثبوت دیگری باشد، باید حکمی را که ضررش کمتر است، اختیار کرد، چه این دو حکم ضرری، متوجه یک نفر باشد یا دو نفر؛ زیرا اگر با نفی حکم ضرری، بر بندگان منت نهاده و فرض هم آن است که نسبت حکم نفی شده، به تمام بندگان مساوی است، پس همان گونه که درصورت توجه یکی از دو ضرر به یک شخص، باید کمترین و سبک ترین آنها را برگزید، در فرض توجه ضرر به یکی از دوشخص نیز باید چنین عمل کرد.

بنابراین، اگر بین آن دو ترجیحی نباشد، مقتضای قاعده، تخییر است، نه رجوع به سایر قواعد؛ زیرا مقام مورد بحث،از باب تعارض دو دلیل نیست؛ چرا که ممکن نبودن جمع بین آن دو، از ممکن نبودن جمع در مقام جعل و تشریع،نشات نگرفته است بلکه ناشی از تزاحم دو حق است، بسان تزاحم دو غریق، «و بر طبق قانون باب تزاحم» اگر یکی دارای اهمیت بیشتری بود باید همان را انجام داد مانند دوران بین ضرر آبرویی و ضرر مالی که ضرر مالی مقدم است.اگر هیچ کدام بر دیگری ترجیح نداشت، مکلف در انجام هر یک، مخیر است(1).

خلاصه نظر محقق نایینی این است که در این جا دو حکم ضرری وجود دارد و نفی هر یک از آن دو به مقتضای قاعده لاضرر، مقتضی ثبوت دیگری است و این صورت، از حالات تزاحم بین دو حکم است، لذا به مقتضای قواعد باب تزاحم اگر یکی از دو ضرر مهم تر از دیگری باشد، حکم ضرر دیگر ساقط می شود و اگر مساوی باشند، مکلف مخیراست.

این دو حکم از این قرارند:

1. حرمت ضرر رساندن به غیر، که بدون هیچ اشکالی این حکم در متن شریعت ثابت است، ولی این حکم را قاعده لاضرر رفع می کند؛ چون مقتضای این حکم در این فرض ضرر رساندن به خود می باشد و رفع حکم اضرار به غیر به معنای اضرار به غیر است.

2. حکم به جواز اضرار به غیر، که یک حکم ثانوی است، خود یک حکم ضرری برای طرف دوم است.

به این ترتیب مقتضای رفع هر یک از این دو حکم، ثبوت حکم دوم است؛ چون رفع حکم حرمت اضرار به غیر،مستلزم جواز اضرار به غیر است و رفع حکم جواز اضرار به غیر، مستلزم حرمت اضرار به غیر است.

در این صورت این مساله داخل باب تزاحم می شود، نه تعارض؛ چون این اشکال ناشی از جعل حکم نیست. ممکن است جعل هر دو حکم صحیح باشد؛ یعنی حرمت اضرار به غیر به لحاظ حکم اولی و جواز اضرار به غیر به لحاظ حکم ثانوی از لحاظ جعل با همدیگر تنافی ندارند و تنافی این دو حکم فقط در مقام عمل و امتنان و ناشی از عجزمکلف در امتثال هر دو حکم است.

با این توضیح، در این جا دو حکم داریم: حرمت اضرار به غیر و عدم حرمت اضرار به غیر. قاعده در چنین مواردی درباب تزاحم این است که آن حکم که مستلزم ضرر بیش تر است، برداشته شود.

بنابراین اگر ضرر به نفس در مورد حکم به حرمت اضرار به غیر بیش تر از ضرر به غیر در مورد حکم به عدم حرمت اضرار به غیر باشد، حکم اول برداشته می شود و حکم دوم باقی می ماند، چنان که ضرر اول مثلا ضرری جانی یاعرضی باشد و ضرر دوم ضرر مالی قابل تحملی برای طرف دوم باشد و در صورت تساوی هر دو ضرر، مکلف مخیرخواهد بود.

در این جا لازم است تذکر دهیم که سخن محقق نایینی در این مساله کمی مضطرب و ناهمگون به نظر می رسد، وصدور ذیل کلام ایشان با هم نمی خواند و ما تا آن جا که توانستیم سخن وی را توضیح دادیم.

نقد سخن محقق نایینی: سخنان محقق نایینی بی اشکال نیست؛ با این توضیح که این مورد به خلاف آنچه وی می گوید، از موارد باب تزاحم نیست. ما در این مورد به جز یک حکم نداریم که با قاعده لاضرر رفع می شود، نه دوحکم که هر کدام حکمی ضرری باشد و با قاعده لاضرر مرتفع بشود، که در نتیجه، ارتفاع هر یک از این دو حکم ملازم با ثبوت حکم دیگر باشد تا در باب تزاحم داخل شود. چنان که محقق نایینی می فرماید که چون قاعده لاضرر در موردمنت گذاری بر امت وارد شده؛ چنان که از سیاق حدیث لاضرر پیدا است.

با این توضیح ممکن نیست قاعده لاضرر در هر دو مورد جاری شود، تا در نتیجه این مساله داخل در باب تزاحم بشود؛ چون هیچ امتنانی در ارتفاع حکم ضرری - در مورد ضرر سبک تر - وجود ندارد؛ مثلا در حکم به حرمت اضرار به همسایه، ضرر برای خود شخص وجود دارد و طبق قاعده، حرمت ضرر زدن به همسایه، از بین می رود و این در صورتی است که ضرر ملحق به شخص اول از ضرر ملحق به شخص دوم دشوارتر باشد. در این صورت جریان مجدد قاعده لاضرر در حکم به جواز ضرر زدن به غیر لازم نمی آید تا نوبت به تزاحم برسد؛ زیرا قاعده لاضرر در مقام امتنان است و در فرضی که ضرر صاحب خانه (شخص اول) بیش از ضرر همسایه باشد، در نفی جواز ضرر زدن به همسایه امتنانی نیست. بنابراین صحیح آن است که نفی حرمت ضرر زدن به همسایه با حدیث لاضرر، دایر مداروجود امتنان و عدم آن است اگر از دیدگاه عرف در نفی این حرمت، امتنانی وجود داشته باشد، این نفی صحیح است و حرمت برداشته شده و ضمان مستقر نمی شود و چنانچه ضرر متوجه شخص اول، مثلا جانی باشد و ضرر متوجه به شخص دوم، مثلا ضرر به ساختمان یا مزرعه باشد، قاعده لاضرر در مورد حکم به جواز اضرار به غیر به کلی جاری نمی شود؛ زیرا حکم به نفی حرمت ضرر رساندن به غیر و جواز ضرر رساندن به همسایه، اگر چه مضر به حال همسایه است، لیکن از آن جا که برداشته شدن این حکم (جواز ضرر رساندن به همسایه) برخلاف امتنان است، پس قاعده لاضرر در این حکم جاری نمی شود و آن را برنمی دارد و نوبت به تزاحم نمی رسد. سر این مطلب هم روشن است؛چون امتنانی که مجرای این قاعده است در مورد تحکیم ضرر قوی تر بر ضرر کمتر است ولی بر عکس نیست، چه آن دو ضرر به یک نفر ملحق شوند یا به دو نفر، لذا در فرضی که ضرر نفر اول به مقدار چشم گیری بیش از ضرر نفر دوم باشد، قاعده لاضرر به جهت نفی حرمت ضرر رساندن به غیر، جاری می شود؛ چون این حکم یک حکم ضرری است و رفع آن امتنانی است ولی این قاعده در مورد نفی حکم اخیر (جواز اضرار به غیر) جاری نمی شود؛ چون هیچ امتنانی در رفع این حکم وجود ندارد. بنابراین نوبت به تزاحم بین دو حکم نمی رسد، چنان که محقق نایینی فرمود.

اما اگر ضرر نخست بیشتر از ضرر دوم نباشد بلکه مساوی با آن باشد یا به مقدار ناچیزی که مورد اعتنا نیست، بیشترباشد، در این صورت به کلی قاعده لاضرر، در حکم به حرمت ضرر رساندن به غیر، جاری نمی شود و آن رابرنمی دارد؛ زیرا امتنانی در آن نیست و اساسا این مورد از موارد جریان قاعده نیست پس قاعده جاری نمی شود تانوبت به تزاحم دو حکم برسد.

خلاصه، در موضوع قاعده لاضرر دو چیز منظور شده است: حکم مورد نظر ضرری باشد و در ارتفاع آن حکم امتنانی وجود داشته باشد. با منتفی شدن یکی از این دو شرط موردی برای جریان قاعده لاضرر باقی نمی ماند.

در این جا ابهامی در مورد رفع حکم حرمت اضرار به غیر به قاعده لاضرر پیش می آید و آن این که قاعده لاضرر همان طور که احکام تکلیفی را برمی دارد، احکام وضعی را نیز برمی دارد. قاعدتا همان طور که حرمت اضرار به غیر برداشته می شود، ضمان هم که یک حکم وضعی است، باید برداشته شود، و در این صورت اضرار به غیر نه حرمت دارد و نه ضمان.

جواب: ضمان، حکمی است که در مورد ضرر وارد شده و حدیث لاضرر نمی تواند آن را بردارد. چنان که مثلا حکم وجوب جهاد، همراه با ضرر است اما حدیث لاضرر نمی تواند آن را بردارد و حکم تشریعی خمس و زکات نیز متضمن ضررند ولی نمی توان آنها را با قاعده لاضرر رفع کرد.

فرض سوم: ضرر در آغاز متوجه دیگری بوده ولی می تواند ضرر را از او دفع نموده متوجه خود سازد؛ مثل این که درآغاز سیل متوجه خانه دیگری باشد، در این جا آیا واجب است با متوجه کردن سیل به خانه خودش، ضرر را از دیگری دفع کند؟ و نیز مانند این که ظالمی او را مجبور کند که به دیگری ضرر برساند و او را تهدید کند که اگر به دیگری ضررنرسانی به خودت ضرر می رسانم مثلا او را به غارت اموال دیگری مجبور کند و تهدید کند که در صورت اجرانکردن این دستور، اموال خودت را غارت خواهم کرد، در این جا آیا برای او ضرر زدن به دیگری جایز است اگر چه ضرر متوجه به خود، به مراتب کمتر از ضرر به دیگری باشد؟ چنان که شیخ انصاری و اکثر فقها برآنند و یا این که مقایسه بین دو ضرر و اختیار ضرر کمتر لازم است؟ چنان که برخی از محققان این نظر را پذیرفته اند.

مساله مورد بحث از همین نوع است؛ زیرا در آغاز خطر و ضرر به شخص مریض متوجه شده است، لیکن مکلف زنده می تواند با بخشیدن عضو مورد نیاز مریض در زمان حیات خود با اجازه خود یا با اجازه ورثه به بخشیدن آن بعد ازمرگ، خطر را از مریض دفع کند. توضیح بیشتر در این باره خواهد آمد مهم فعلا شناخت حکم مساله است.

دیدگاه شیخ انصاری:

وی می نویسد:

اشکال در این است که آیا به مجرد اکراه و اجبار برای ضرر زدن به دیگران آبرو و اموال آنها مباح می شود اگر چه ضرر به دیگران زیاد باشد و ضرر متوجه خودش به مراتب کمتر از ضرر به دیگری باشد یا این که باید دو ضرر را با هم مقایسه کند و حکمی را که ضرر کمتر دارد انتخاب کند؟ دو وجه وجود دارد:

وجه قول اول: ادله اکراه مطلقند و نیز قاعده «الضرورات تبیح المحظورات» در این جا جاری است.

وجه قول دوم: مستفاد از ادله اکراه این است که برای دفع ضرر، تشریع شده است و دفع ضرر از خود با ضرر رساندن به دیگری جایز نیست حتی در صورتی که اضرار به غیر کمتر از اضرار به خود باشد تا چه رسد به فرض آن که اضرار به خود، کمتر از اضرار به غیر باشد... .

اقوی قول اول است؛ زیرا دلیل نفی اکراه عام است و شامل همه محرمات می شود حتی ضرر رساندن به دیگری، البته به شرط ی که به حد خون نرسد... .

بیان مطلب: وقتی که ضرر متوجه شخصی شده است - یعنی مقتضی حاصل شده - لازم نیست که با ضرر رساندن به دیگری، از او دفع ضرر کرد... بنابراین اگر بر غارت مال دیگری اکراه شد، بر او واجب نیست که به منظور دفع ضرردیگری، با ترک غارت، خودش متحمل ضرر شود(2).

شیخ انصاری در رساله ملحق به مکاسب تحت عنوان «قاعدة نفی الضرر»، همین نظر را برگزیده است. در آن جا می گوید: به مقتضای این قاعده اولا، برای هیچ کس جایز نیست که به منظور دفع ضرر متوجه به خود، به دیگری ضرر برساند وثانیا، بر هیچ کس لازم نیست به منظور دفع ضرر از دیگران به خود ضرر برساند... .

به مقتضای حکم دوم، ضرر رساندن به دیگری، دلیل اکراه یا تقیه، جایز است، به این معنا که اگر ظالم به شخصی دستور داد به دیگری ضرر برساند و او را تهدید کرد که در صورت عدم اجرای دستور، ضرر را متوجه خود او می کندشخص مامور می تواند به دیگری ضرر برساند، و تحمل ضرر به منظور رفع ضرر از دیگری، واجب نیست(3).

دیدگاه محقق نایینی:

محقق نایینی، در تنبیه ششم از تنبیهات قاعده لاضرر، همین نظر را پذیرفته و می نویسد:

به مقتضای این که حدیث در مقام منت گذاردن وارد شده، بر انسان واجب نیست که ضرر متوجه به دیگری را به منظور دفع از او، خودش متحمل شود و نیز تدارک ضرر وارد شده بر دیگری نیز واجب نیست؛ یعنی نه رفع ضرر ازدیگری واجب است و نه دفع ضرر از او(4).

دیدگاه امام خمینی:

همین نظر را امام خمینی در بحث قاعده لاضرر در اصول، برگزیده است لیکن با توجیهی متفاوت از توجیه شیخ انصاری و محقق نایینی می نگارد:

اضرار به دیگران به نحو تسبیب یا مباشرت ممنوع است. اما حدیث شامل رفع ضرر یا دفع ضرر از دیگران نمی شود واین نکته بسیار واضح است؛ بنابراین در صورت توجه ضرر به خانه دیگری، بر انسان واجب نیست آن را دفع کند و نیزواجب نیست با متوجه کردن سیل به خانه خود، ضرر را از همسایه رفع کند.(5)

خلاصه دیدگاه مشهور:

می توان رای مشهور فقها در هر دو مساله را در دو قول خلاصه کرد:

1. واجب نبودن رفع ضرر یا دفع ضرر از دیگران. این قول از کلام امام خمینی استفاده می شود.

2. به دلیل قاعده لاضرر که حکم ضرری را رفع می کند، حکم به وجوب دفع ضرر از دیگری - به فرض ثبوت آن - و نیزحکم به وجوب رفع ضرر از دیگری با تحمل ضرر از طرف او مرتفع می شود.

به همین دلیل شیخ انصاری در مکاسب و در رساله نفی الضرر قول به جواز ضرر رساندن به دیگری را پذیرفته است درصورتی که ظالم وی را به آن مجبور کند اگر چه ضرری که به آن تهدید شده به مراتب کمتر از ضرری باشد که به آن اجبار شده است، تا چه رسد به جایی که ضرری که به آن تهدید شده بیشتر از ضرری باشد که به آن اکراه شده است،مگر در قتل، به دلیل «لا تقیة فی الدم».

نقد و مناقشه:

این نظریه خالی از ضعف و ایراد نیست. ما دیدگاه خود را ضمن چند نکته بیان می کنیم:

1. بدون اشکال فریادرسی از گرفتاران و نجات جان مسلمانان از خطر و زیان های سنگین، واجب است، اگر چه این زیان به حد هلاکت نرسیده باشد.

روایات در این زمینه فراوان است ودر باب های مختلف، تحت عناوین متعدد، پراکنده است؛ مانند وجوب فریادرسی مسلمانان و وجوب یاری مسلمانان در بلاها البته در صورتی که ضرر بزرگ باشد و نیز وجوب نجات آنها از خطرهایی که به آنها روی کرده است؛ خواه ضررها و خطرها متوجه فرد باشد یا گروه.

این نصوص دلالتشان در وجوب، واضح است؛ مانند قول معصوم(ع):

من سمع رجلا ینادی یا للمسلمین فلم یجبه فلیس بمسلم(6). نفی اسلام از شخصی که بر دفع خطر یا رفع آن از مسلمان دیگر یا گروه مسلمانان قدرت داشته ولی به داد آنها نرسدصریح در وجوب دفع یا رفع است.

آیا احدی در وجوب تذکر به کوری که در آستانه سقوط در چاه است، شک می کند هر چند که برای او خطر مرگ را درپی نداشته باشد، ولی برای او آسیب های فراوانی را در پی داشته باشد.

آری، اگر ضرر، بزرگ نبود یا احتمال خطر، جدی نباشد، دفع ضرر از دیگری واجب نیست.

2. حکم به وجوب دفع ضرر از دیگری در این مورد یک حکم ضرری است؛ زیرا لازمه این حکم آن است که انسان به خودش ضرر برساند؛ چرا که مفروض در مثال اول آن است که برگرداندن سیل از خانه دیگری به خانه خود، به انسان ضرر می زند، و مفروض در مثال دوم این است که اگر شخص مامور از جای امر حاکم در ضرر رساندن به غیر، سرپیچی کند، ضرر به خودش متوجه می شود.

در این صورت، حکم به وجوب دفع ضرر از دیگری، حکمی ضرری است که با قاعده «لاضرر» رفع می شود، پس نه دفع ضرر از غیر واجب است و نه رفع ضرر از او.

3. از آن جا که حدیث لاضرر در مقام امتنان وارد شده است، هر جا که در رفع حکم امتنان نباشد قاعده لاضرر جاری نمی شود و امتنان در این حدیث در مجموع دو طرف دارد نه یک طرف.

در محل بحث - یعنی رفع حکم به وجوب دفع ضرر از غیر - فقط برای طرف نجات دهنده که مکلف به دفع ضرر ازغیر است، امتنانی است، لیکن امتنان بر نجات دهنده با رفع «وجوب دفع از ضرر از غیر»، از عهده او - موجب اضرار به غیر است.

و این خلاف امتنان است. زیرا امتنان در حدیث «لاضرر» اختصاص به یکی از دو طرف ندارد بلکه امتنان برای همه امت است و چه امتنانی در رفع حکم به وجوب دفع ضرر از غیر وجود دارد، چنانچه ضرری که متوجه غیر باشدسنگین و ضرری که متوجه نجات دهنده باشد سبک و ناچیز باشد؟

براساس گفته شیخ انصاری اگر ضرری که ظالم، شخص را به آن اکراه کرده، غارت خانه غیر و مصادره جمیع اموال او ازروی ظلم وعدو ان باشد و ضرری که در صورت سرپیچی از فرمان ظالم، دچار مامور می شود کلمه ای خشن از جانب ظالم است، در این صورت مامور می تواند به غیر ضرر برساند. اگر این گفته شیخ را بپذیریم، آیا امتنان بر امت چنین چیزی را اقتضا می کند؟

4. معنای این سخن آن نیست که از این رای به نظری که شیخ در مکاسب ذکر کرده ولی تایید نکرده، منتقل شویم؛یعنی ارتکاب ضرر کمتر و اجتناب از ضرر بیشتر. بلکه صحیح آن است که ملاک را امتنان و عدم آن قرار دهیم، پس هرجا امتنان اقتضا کند که حکم به وجوب دفع ضرر از غیر، برداشته شود، آن حکم برداشته می شود و هر کجا اقتضا نکند،برداشته نمی شود، زیرا یقین داریم که امتنان بر مجموع دو طرف است نه خصوص یک طرف، و این امری عرفی است که با مقیاس های عقلی دقیق، سازگار نیست.

بنابراین در مثالی که شیخ ذکر کرد، اگر حکم به «وجوب دفع ضرر از غیر در فرضی که ضرر متوجه مامور شود سبب شود که سخن خشن و تند ی که برای امثال او قابل تحمل باشد متوجه او گردد.

بدون اشکال این امتنان منتفی است و در این مثال ارتفاع حکم به وجوب دفع ضرر به قطع، خلاف امتنان است و لذامشمول حدیث لاضرر نخواهد بود، و حکم به وجوب دفع ضرر از او، با حدیث لاضرر برداشته نمی شود.

اما اگر فرض کنیم ضرر ملحق به مامور مساوی ضرر ملحق به طرف دیگر یا کمی کمتر از آن باشد، می توان گفت: امتنان، اقتضا می کند که حکم به وجوب دفع ضرر از غیر، برداشته شود؛ زیرا این حکم، سر از ضرر طرف اول (مامور)درمی آورد.

همچنین در امثال این موارد نیز معیار جریان و عدم جریان قاعده لاضرر، وجود امتنان و عدم آن است؛ زیرا یقین داریم که در امتنان، هر دو طرف مورد توجه است نه خصوص یک طرف و نیز امتنان، مساله عقلی نیست که با ضررکمتر به صورت دقیق ریاضی مقایسه شود.

5. اگر فرض کنیم دلیل «لا ضرر» حکم به وجوب نجات و دفع ضرر از غیر را برمی دارد، بدون شک تنها وجوب رابرمی دارد، اما محبوبیت عمل، به حال خود باقی است؛ زیرا امتنان تنها الزام حکم را برمی دارد نه محبوبیت عمل را؛ چون امتنان فقط در مورد رفع حکم الزامی است نه رفع استحباب و محبوبیت عمل.

پس از روشن شدن این مطالب، پاسخ پرسش سوم چنین خواهد بود که اگر فرض کنیم دفع ضرر یا رفع آن از غیر واجب بوده و با حدیث «لاضرر و لاضرار» مرتفع نمی شود، این مساله قطعا در باب تزاحم داخل می شود؛ زیرا از یک طرف به حسب فرض، در این مساله دفع ضرر یا رفع آن از غیر، مستلزم ضرر زدن به خود است و از طرف دیگر ضرر زدن به خود حرام است، در نتیجه بین وجوب نجات مریض و حرمت ضرر زدن به خود، تزاحم واقع می شود.

شکل های گوناگون مساله از جهت تزاحم

چهار صورت برای قطع عضو یک انسان به منظور پیوند به بدن انسان دیگر، از جهت تزاحم تصور می شود. سه صورت آن در مورد قطع عضو انسان زنده برای پیوند به بدن بیمار است و صورت چهارم مربوط به قطع عضو میت برای پیوندبه بیمار است؛ زیرا عضوی که جراح برای پیوند به بیمار از انسانی برمی دارد، یا اهدا کننده آن زنده است و یا پزشک جراح آن را از بدن میت برمی دارد و در صورت نخست یا قطع عضو منجر به مرگ اهدا کننده می شود یا نمی شود و درصورت دوم یا پیوند عضو به بیمار جهت نجات جان او ضروری است و بر شخص دیگر نیز به جهت نجات او، اهدای عضو واجب است، یا ضروری نیست و بر اهدا کننده نیز اهدای عضو واجب نیست. پس چهار صورت قابل تصوراست.

اینک تفصیل چهار صورت فوق:

صورت نخست: عضو انسان زنده قطع می شود بدون این که منجر به هلاکت او شود ولی پیوند عضو نیز برای حیات بیمار ضروری نیست؛ مثل قطع پای اهدا کننده به منظور پیوند به جسم بیماری که ساق او قطع شده است.

صورت دوم: همان صورت نخست است با این تفاوت که پیوند عضو برای ادامه حیات بیمار ضروری است؛ مانندپیوند کلیه به بیماری که نجات جانش با پیوند کلیه واجب است.

صورت سوم: قطع عضو از بدن اهدا کننده سبب هلاکت او می شود ولی پیوند آن به بدن بیمار، سبب نجات او از مرگ می شود؛ مانند برداشتن قلب انسان زنده برای پیوند به بیماری که در صورت یاری نشدن با پیوند قلب، در دام مرگ خواهد افتاد.

صورت چهارم: عضو میت قطع شود به منظور پیوند به بیماری که یاری او با پیوند عضو واجب است.

در ادامه به تفصیل به حکم شرعی هر یک از چهار صورت فوق می پردازیم:

صورت نخست: اجازه قطع عضو، ضرر جبران ناپذیری به اهدا کننده وارد می کند و از سوی دیگر، این عضو برای بیمار نیز ضرورتی ندارد و نبود آن خطری متوجه او نمی سازد. این صورت قطعا حرام است؛ زیرا به حکم عقل و شرع ضرر زدن اهدا کننده به خودش، حرام است بدون این که عضو مورد نظر برای بیمار، ضرورت حیاتی داشته باشد. این صورت مانند این است که اهدا کننده به پزشک جراح اجازه دهد که دست یا ساق او را قطع کرده به بدن دیگری پیوند بزند. در این جا اهدا کننده عضو از قطع دست یا ساق خود به منظور مصلحت دیگری، نهی شده است؛ چرا که این عضو برای دیگری نیز ضرورت حیاتی ندارد تا نجات او واجب باشد.

صورت دوم: اجازه قطع عضو به پزشک جراح، ضرر بزرگی متوجه اهدا کننده می نماید، لیکن بیمار نیز نیاز حیاتی به عضو دارد و بر اهدا کننده واجب است که با اهدای عضو، او را از مرگ حتمی نجات دهد؛ مثل این که اهدا کننده، به پزشک جراح اجازه دهد که یکی از دو کلیه او را برای پیوند به بیماری که به واسطه از کار افتادن هر دو کلیه در آستانه مرگ حتمی قرار گرفته است، بردارد در این صورت، مساله داخل باب تزاحم می شود؛ زیرا بین نهی از ضرر زدن به خود و وجوب نجات بیمار، تزاحم در می گیرد و به مقتضای باب تزاحم حکم اهم بر مهم مقدم خواهد بود و بی شک نجات جان مسلمان از مرگ حتمی، مهم تر از حرمت ضرر زدن به خود می باشد(7). بنابراین اجازه اهدا کننده برای برداشتن یکی از دو کلیه برای مصلحت بیمار، ضرر زدن به نفس است و ضرر زدن به خود، حرام است، لیکن اهدای عضو، سبب نجات بیمار از مرگ است و این نیز واجب است، و این کار واجب، مهم تر از حرمت ضرر رساندن به نفس است، پس امر مقدم بر نهی می شود و حرمت ضرر رساندن به نفس، با وجود تزاحم، از فعلیت ساقط می شود، درنتیجه وجوب نجات بیمار متعین می گردد؛ چنان که در هر تزاحمی حکم همین است.

صورت سوم: قطع عضو سبب مرگ اهدا کننده می شود ولی پیوند عضو موجب نجات جان بیمار می گردد؛ بسان این که مکلف به پزشک جراح اجازه دهد قلب او را برداشته و به بیماری که مرگ، او را تهدید می کند، پیوند بزند.

این صورت نیز مانند صورت دوم داخل باب تزاحم است، با این تفاوت که به ضرورت و بداهت فقهی، حرمت به هلاکت رساندن خود، مهم تر از نجات بیمار است، پس حرمت به هلاکت انداختن نفس، بر وجوب نجات بیمار، مقدم می شود و حکم به وجوب نجات، از فعلیت ساقط می شود و مکلف نمی تواند برای نجات جان بیمار، قلب خود را به او اهدا کند؛ زیرا چنین کاری در حکم خودکشی و به ضرورت حرام است(8).

صورت چهارم: از بدن میت عضوی قطع شود و به بدن بیماری که یاری او واجب است پیوند داده شود. این مقاله برای روشن کردن حکم این صورت تدوین شده است.

مهم ترین ایرادات فقهی بر جواز، دو ایراد است:

ایراد اول: حرمت مثله کردن

میت قطع اعضای میت حرام است، و همان طور که زنده مؤمن احترام دارد، مرده او هم محترم است. به این مضمون روایات صحیح متعددی وارد شده که برخی از آنها از این قرار است:

الف) صحیحه عبدالله بن سنان است که امام صادق(ع) در مورد مردی که سر مرده ای را بریده بود فرمود:

باید دیه بپردازد؛ زیرا احترام مرده او بسان احترام زنده اوست(9).

ب) صحیحه جمیل از امام صادق(ع):

بریدن سر میت از بریدن سرانسان زنده بدتر است. این حدیث را شیخ به اسناد خود از ابن ابی عمیر روایت کرده است(10).

ج) صحیحه صفوان از امام صادق(ع):

خداوند دوست ندارد که به مؤمن جز گمان خیر برده شود و شکستن استخوان های زنده و مرده، یکسان است.(11)

این شبهه بالاتر از اشکال قطع عضو انسان زنده مانند کلیه در حالات ضرورت و وجوب نجات بیمار، نیست. همان طور که انسان زنده از باب تقدیم اهم بر مهم در دو حکم متزاحم، می توانداجازه دهد عضوی از او را برای نجات بیماری قطع کنند، همچنین می تواند اجازه دهد عضوی از اعضایش را پس از مرگ برای پیوند به بیمار، قطع کنند.بنابراین می توان پس از مرگ وی و پرداختن دیه معین شرعی به وارثان میت، عضو مورد نظر را قطع کرد(12).

علاوه بر این، احتمال می دهیم مراد از حرمت مثله کردن مؤمن در حال حیات و ممات، بریدن اعضای او برای انتقام گیری و آزار او باشد. یا به جهت مشهور کردن و خوار نمودن و بی اعتبار کردن وی باشد اما در صورتی که بریدن اعضا برای انگیزه های عقلایی باشد، مشمول نصوص گذشته نخواهد بود. بحث دیه قطع عضو در آینده خواهد آمد.

ایراد دوم: ثابت نبودن مرگ

عادتا نقل عضو از میت به انسان زنده در حال ایست قلبی امکان پذیر نیست مگر بسیار نادر؛ زیرا مدت زمان حیات اعضا بعد از ایست قلبی، خیلی کوتاه است و کم اتفاق می افتد که جراح موفق شود در این مدت کوتاه، عضو میتی را درحال توقف قلب به انسان زنده ای منتقل کند.

بله، در حالت های مرگ مغزی چنین کاری ممکن است؛ زیرا در این حالت قلب به صورت طبیعی یا به کمک وسایل پزشکی، وظیفه خود را انجام داده و خون را در رگ ها جریان می دهد و حیات عضوی اعضا تا مدت زمان نسبتاطولانی باقی خواهد بود و پزشکان جراح می توانند با موفقیت عضو بیمار مبتلا به مرگ مغزی را به بدن بیمار منتقل کنند، لیکن جواز شرعی این عمل جراحی متوقف بر این است که ثابت شود بیمار مبتلا به مرگ مغزی، مرده است. اما اگر از نظرشرعی مرگ بیمار ثابت نشود، نقل اعضای حیاتی بیمار، مانند قلب او، به بیمار زنده جایز نخواهد بود و این مساله داخل در صورت سوم می شود یعنی جایی که نقل عضو به بیمار، موجب مرگ اهدا کننده می شود، مانند اجازه دادن نقل قلب از انسان زنده، که قطعا جایز نیست؛ زیرا منجر به مرگ اهدا کننده می شود و این صورت اگر چه باعث بخشیدن حیات مجدد به بیمار در آستانه مرگ است ولی در عین حال جایز نیست.

بنابراین، مشروعیت نقل اعضای حیاتی از بدن بیماران مبتلا به مرگ مغزی برای پیوند به بدن بیمار، متوقف بر آن است که از نظر شرعی ثابت شود که مرگ مغزی، یک نوع مرگ حقیقی است، و اگر از نظر شرعی تحقق مرگ ثابت نشود، نقل اعضای حیاتی مرده مغزی به بیماران زنده، جایز نخواهد بود؛ زیرا قدر متیقن از مرگ، همان توقف قلب است و در غیر این صورت استصحاب حیات، مقتضی حکم به بقای حیات است، پس بر حالت های مرگ مغزی،احکام شرعی مربوط به مرگ، مترتب نمی شود.

ما در این نوشته بررسی می کنیم که آیا نقطه پایان توقف قلب است یا توقف مغز که مسائل مهم و فراوان فقهی، متوقف بر پاسخ به این مساله است.

دلیل ثبوت مرگ حقیقی با مرگ مغزی و جواز نقل اعضا

تعریف مرگ: مرگ، موضوع احکام شرعی فراوانی است ؛ از قبیل ارث، رسیدن وقت دین ها، برداشته شدن حکم قصاص باجنایت بر جسد میت، بطلان اذن میت و وکیل گرفتن او، برداشته شدن وجوب نفقه از عهده او و موارد دیگر.

از جمله این موارد، موردی است که ما این جا از آن بحث می کنیم، یعنی این که آیا برداشتن اعضای حیاتی مثل قلب یاکبد و پیوند آن به بدن بیماری که مرگ او را تهدید می کند جایز است یا خیر؟

به طور قطع برداشتن اعضای حیاتی انسان زنده مثل قلب یا کبد و پیوند آن به بدن انسان زنده دیگر، به اجماع فقها به هر سببی که باشد، جایز نیست ولی در صورت احراز مرگ، می توان اعضای حیاتی او را به منظور پیوند به بیمارمسلمانی که نجات او متوقف بر این پیوند است، برداشت. پس احراز مرگ در این مساله اهمیت فقهی فراوانی دارد.

آیا می توان یک تعریف فقهی برای مرگ ارائه داد؟ یا این که در تعریف آن به فهم عرفی شایع بین مردم مراجعه کنیم؟ یااین که مقیاس تعریف مرگ، تشخیص پزشکی است که پزشکان ذکر کرده اند؟

برای ورود به بحث، لازم است به این سؤالات توجه کرد:

1. مرگ در ادله شرعی، چه تعریفی دارد؟

2. اسباب مرگ از جهت فقهی و فنی چیست؟

3. در آن دسته از موضوعات احکام شرعی که در لسان ادله شرعی تعریفی درباره آنها وارد نشده، آیا در صورت تعارض بین فهم عرفی شایع و فهم علمی و فنی در موضوعات، موضوع به دید «عرف» انصراف پیدا می کند یا به دید«علم»؟

4. نشانه های مرگ در ادله چیست؟ آیا آن نشانه ها با دیدگاه پزشکی قدیم سازگار است یا با دیدگاه پزشکی جدید؟

5. آیا مرجحات و قرائن دیگری که صحت دیدگاه پزشکی جدید در تعریف مرگ را تایید کند، وجود دارد؟

6. حکم شک در حصول مرگ چیست؟

به امید خدا از این پس به اختصار به پاسخ این سؤالات خواهیم پرداخت تا از بین این پاسخ ها، پاسخ پرسش پیشین معلوم شود که آیا برداشتن اعضای اصلی بیماران مبتلا به مرگ مغزی به منظور پیوندبه بیمارانی که نیاز فوری به آن عضو دارند، جایز است یا خیر؟

تعریف مرگ در ادله

مرگ در قرآن، تعریف روشنی دارد؛ یعنی جدایی روح از بدن. خداوند می فرماید:

الله یتوفی الانفس حین موتها(13)؛

خداوند جان ها را به هنگام مرگ می ستاند.

و نیز می فرماید:

قل یتوفا کم ملک الموت الذی و کل بکم...(14)؛

بگو فرشته مرگ که به شما گماشته شده است، روح شما را می گیرد.

و نیز:

الذین تتوفاهم الملائکة ظالمی انفسهم...(15)؛

کسانی که فرشتگان جانشان را می گیرند و آنان بر خود ستم روا داشته اند.

مراد از «توفی الملائکة» گرفتن روح ها است و این از جریان آیات مربوط به این موضوع، روشن است.

وقتی مرگ، جدایی روح از بدن باشد، در مقابل، حیات نیز همراهی روح با بدن خواهد بود.

اسباب مرگ از نظر شرعی و علمی

تعریف «مرگ» در لسان دلیل را شناختیم، لیکن این مقدار در پاسخ به مساله فقهی مورد نظر کافی نیست و برای پاسخ به این سؤال ناچاریم عامل مرگ را بشناسیم، و از آن جا که در ادله شرعی اشاره ای به عامل مرگ نشده، شناخت این عامل از اهمیت بسزایی برخوردار است.

پزشکان در تعیین عامل مرگ اختلاف کرده اند. از دیدگاه پزشکی قدیم، عامل مرگ توقف قلب است. این در حالی است که پزشکی جدید عامل مرگ را توقف مغز می دانند. البته همیشه توقف قلب توقف مغز را همراه دارد، ولی گاه می شود که مغز کاملا از کار می افتد و قلب یا به طور طبیعی یا به کمک دستگاه های طبی کار می کند و عرف عام (مردم) مرگ را توقف قلب می دانند.

بنابراین زمانی که ایست کامل مغزی رخ دهد، لیکن قلب بیمار همچنان به فعالیت خود به طور طبیعی ادامه دهد یابتوان به کمک وسایل پزشکی، ضربان قلب و گردش خون در بدن را تا مدت زمانی حفظ کرد، چنین انسانی از دید پزشکی قدیم و عرف غیر علمی شایع بین مردم، زنده محسوب می شود اگر چه مغز او ایست کامل کرده باشد، درحالی که این انسان از دیدگاه پزشکی جدید مرده است. این اختلاف دیدگاه از نظر شرعی اهمیت فراوانی دارد، واحکام شرعی زیادی از جهت سلب و ایجاب بر این اختلاف نظر، مترتب می شود؛ از قبیل رسیدن زمان پرداخت بدهی های او، تقسیم اموال او به عنوان میراث بین ورثه، از بین رفتن اذن او و توکیل هایش، حساب شدن عده وفات زمان آن برای همسرانش، انتقال اموالی که به اندازه یک سوم مال خود در حال حیات وصیت کرده به اوصیا، صحت قضای نمازها و روزه های فوت شده او و سایر احکام شرعی مترتب بر مرگ. چنان که گذشت یکی از آن احکام عبارت است از: جواز برداشتن اعضای اصلی انسان مانند قلب یا کبد یا ریه به منظور پیوند به بدن انسان زنده به مقتضای ضرورت های قطعی پزشکی که در فرض زنده بودن کسی که عضو او برداشته می شود، به اجماع فقیهان جایز نیست.

اما بنابر مبنای دوم، تمام این احکام و آثار و غیر اینها، بر انسانی که مبتلا به مرگ مغزی کامل شده ولی قلب او به صورت طبیعی یا به کمک وسایل پزشکی به فعالیت خود ادامه می دهد - چنان که زیاد اتفاق می افتد - مترتب می شود. بنابر مبنای اول این انسان اگر چه حواس خود و آگاهی و حرکت را از دست داده و مغز او به کلی از کار افتاده ولی زنده به حساب می آید و هیچ یک از احکام مردگان از قبیل احکام پیشین، در حق او صحیح نیست.

بالاخره کدام دیدگاه در تعریف مرگ را بپذیریم؟ دیدگاه نخست را که بین مردم شایع است یا دیدگاه دوم را که نظرپزشکی جدید است(16).

تشخیص موضوعات احکام شرعی

پس از شناخت این که پاسخ مثبت یا منفی از پرسش گذشته متوقف بر تعیین عامل مرگ به موجب دیدگاه اول یا دوم است و این که موضوع حکم شرعی، یعنی مرگ، ضمن یکی از این دو دیدگاه معین می شود، اگر بر طبق عرف شایع،بگوییم: مرگ باایست قلبی حاصل می شود، احکام پیشین در حق انسان مبتلا به مرگ مغزی شده، صحیح نخواهد بود و اگر بر طبق دانش پزشکی جدید، مرگ را در توقف مغز بدانیم اگر چه قلب به ضربان خود ادامه دهد، در این صورت بدون اشکال همه احکام مترتب بر مرگ، در حق این بیمار مبتلا به مرگ مغزی درست است.

با توجه به طرح فوق، این سؤال پیش می آید که در موضوعات احکام شرعی یا متعلقات آنها، اگر تعریف دقیقی در ادله شرعی وجود نداشت آیا مرجع، عرف عام و توده مردم است یا اصطلاح علمی خاص؟

اگر این دو در تعریف و تعیین موضوع، با متعلق حکم اختلاف داشتند - چنان که این اختلاف گاهی بین فهم عرفی ومعنای لغوی مشاهده می شود - کدام یک ملاک عمل است؟

در توضیح این مطلب باید گفت: موضوعات و متعلقات احکام شرعی دو گونه هستند:

نوع اول موضوعات و متعلقاتی است که شارع آورده و آنها را اصطلاح کرده و قبل از اصطلاح شارع، به عنوان اصطلاح در میان مردم یا علما رواج نداشته؛ از قبیل بلوغ، نصاب زکات، حیض، استحاضه و نفاس - البته با حدود شرعی آنها - قبله، نماز، زکات، روزه، حج و... .

نوع دوم موضوعات و متعلقاتی است که شارع آنها را اصطلاح نکرده و قبلا میان مردم رواج داشته و شارع آنها را باحدود و مرزهایشان از مردم گرفته؛ مانند استطاعت، خوف، ضرر، عسر، حرج، فجر، زوال، ماه رمضان، صدق، کذب، خیانت، معروف، منکر و... .

حکم بخش اول واضح است؛ چون این موضوعات را شارع پدید آورده و تفسیر آنها را نیز از خود شارع باید گرفت چه در شبهات مصداقی، مانند اشتباه در قبله و چه در شبهات مفهومی. بحث ما در این بخش نیست.

اما بخش دوم، یعنی موضوعات و متعلقاتی که شارع از دست مردم گرفته و آنها را موضوع یا متعلق حکم قرار داده است، این گونه موضوعات یا متعلقات دو قسم هستند:

قسم اول موضوعاتی هستند که باید برای تشخیص آنها به عرف رجوع کرد و معیار و میزان، تشخیص عرف است.

قسم دوم موضوعاتی است که برای تشخیص آنها باید به موازین علمی و دقت های عقلی و علمی و فرمول های ریاضی و امثال آن مراجعه کرد.

مثال قسم اول «ضرر» در حدیث اول معروف «لاضرر و لاضرار فی الاسلام» و «غرر» در روایت معروف «نهی النبی(ص) عن بیع الغرر» و «اضطرار» در حدیث معروف «رفع عن امتی تسع...» و «حرج» در آیه شریفه «هو اجتباکم و ما جعل علیکم فی الدین من حرج»(17) و «استطاعت» که موضوع وجوب حج است در آیه «و لله علی الناس حج البیت من ستطاع الیه سبیلا»(18) و «قدرت» و «وسع» در آیه کریمه «لایکلف الله نفسا الا وسعها»(19) و امثال این عناوینی که هر یک ازآنها موضوع یا متعلق یک حکم شرعی اولی یا ثانوی هستند و مکلف باید در تشخیص این عناوین به عرف مراجعه کند.

صفحه بعد

مثال قسم دوم ماه رمضان، ذی الحجه، اوقات نماز و امثال آنها است. برای تشخیص این چنین عناوینی، هر چند عرفی هستند، اما باید به جداول علمی و دقت های علمی و عقلی مراجعه کرد... هیچ وقت مکلف برای تعیین وقت دقیق(زوال) که با دو سه ثانیه قبل و بعد تفاوت می کند به عرف مراجعه نمی کند بلکه به جداول علمی و فلکی مراجعه می کند.

فرق میان این دو قسم واضح است و ما نیازی به توقف در این مساله نداریم، بلکه به راحتی تشخیص می دهیم که میان این دو گروه از عناوین فرق است. ولی برای چه؟ و دلیل آن چیست؟ این جا کمی باید درنگ کرد. چرا ما در بعضی ازاین عناوین مستقیما به عرف مراجعه می کنیم و جواب خود را از عرف با صراحت می گیریم و در بعضی از این عناوین به تحقیقات و دقت ها و جداول ریاضی مراجعه می کنیم؟

اگر با دقت به این مساله نظر افکنیم دلیل این مساله را این طور می یابیم که دسته اول عناوینی هستند که دارای مراتب ودرجات وجودی مختلف و متعددی هستند.

این دسته از موضوعات و متعلقات احکام مشکک می باشند، بعضی درجات آنها تا حد صفر ضعیفند و برخی نیز به قدری قوی و واضحند که بر هیچ کس پوشیده نیست، و به ناچار میزان تشخیص این موضوعات و متعلقات، دید عقلایی و عرفی خواهد بود. بنابراین استطاعتی که موضوع وجوب حج است، آن است که عرف استطاعت بداند وهمچنین بقیه موارد.

اما دسته دوم موضوعاتی هستند که تشکیک بر دار نیستند و امر آن بین وجود و عدم دور می زند، یاهست و یا نیست،و در مراتب وجود خود نیز قبول زیادت و نقصان و تشکیک نمی کنند. مانند اوقات نماز: «...اقم الصلاة لدلوک الشمس الی غسق اللیل و قرآن الفجر...(20)؛» زیرا موضوعاتی بسان «دلوک الشمس» و «فجر»، زمان هایی هستند که با ساعت ودقیقه و ثانیه، محدود نشده اند، نماز پیش از آن زمان حتی به یک ثانیه، صحیح نیست. همچنین مانند مسافت شرعی که در سفر موجب شکسته شدن نماز و در روزه موجب افطار می شوند؛ زیرا این مسافت با کیلومتر و متر تعیین شده وقبل از آن حتی به مقدار ناچیز، مسافت شرعی محقق نمی شود و مانند بلوغ پسران بعد از گذشت پانزده سال کامل وبلوغ دختران پس از تمام شدن نه سال، و لذا پیش از زمان تعیین شده اگر چه زمانی بسیار کوتاه باشد، بلوغ محقق نشده و واجبات شرعی بر آنان واجب نیست.

این دسته از موضوعات و متعلقات با دسته اول فرق دارند؛ زیرا این دسته، اموری واقعی هستند که یا وجود دارند و یاوجود ندارند و امر آنها بین وجود و عدم دور می زند.

بنابراین، معنا ندارد که برای تشخیص این موضوعات و متعلقات به فهم عرفی مراجعه کرد بلکه در تشخیص آن محتاج به دقت علمی می باشیم.

«مرگ» از این قبیل است؛ چرا که مرگ - همان طور که ذکر کردیم - موضوع دسته گسترده ای از احکام شرعی است وتشکیک در آن راه ندارد؛ زیرا امر آن بین وجود و عدم دور می زند، مرگ یا هست و یا نیست و لذا مراجعه به فهم عرفی در تعریف مرگ درست نیست بلکه در تشخیص آن چاره ای جز دقت علمی نداریم.

نشانه های حیات ومرگ در بیان ادله

از مرجحات تحقق مرگ، با مرگ مغزی، اگر چه ضربان قلب و گردش خون ادامه داشته باشد، روایاتی است به این مضمون که: حمل اگر زنده متولد شود ارث می برد و ارث می رساند و زنده به دنیا آمدن چنین تعریف شده که: بچه گریه ای کند یا حرکتی اختیاری انجام دهد و در غیر این صورت، ارث نمی برد.

مرحوم صاحب وسایل در باب هفتم از ابواب میراث الخنثی و ما اشبهه از کتاب میراث، بابی را به این امر اختصاص داده است. به موجب این روایات، حرکت، فریاد و گریه نشانه های حیات حمل هستند و به این سبب استحقاق ارث دارد و ارث می رساند.

از جمله آن روایات، موثقه موقوف بر عبدالله بن سنان در مورد ارث بردن نوزاد از دیه است:

ارث نمی برد مگر گریه کرده و صدای او شنیده شود(21).

ابن عون نقل می کند که از امام(ع) درباره نوزاد شنیده است:

نوزاد، هیچ از دیه ارث نمی برد مگر گریه کرده و صدایش شنیده شود(22).

در صحیحه ربیع بن عبدالله است که امام صادق(ع) درباره نوزاد فرمود:

اگر حرکت کند ارث می برد(23).

در صحیحه دیگری ربیع می گوید: شنیدم که امام صادق(ع) درباره جنین وقتی که به دنیا آمده و حرکت آشکاری ازخود نشان دهد، فرمود:

ارث می برد و ارث می رساند؛ زیرا ممکن است لال باشد(24).

عبدالله بن سنان از امام صادق(ع) نقل می کند:

بر نوزادی که گریه نکرده و فریادی بر نیاورده ا ست نماز گزارده نمی شود و از دیه و غیر آن، ارث نمی برد. اگر گریه کرد«و پس از آن مرد» بر او نماز گزار و به او ارث بده(25).

در این باب روایات دیگری نیز به چشم می خورند که برخی صحیح و برخی موثقند(26)؛ چنان که صاحب وسایل باب 46 از ابواب احتضار از کتاب طهارت را با عنوان «حکم موت الحمل دون امه و بالعکس»(27) آورده و در این باب دسته ای از روایات دلالت می کنند بر این که حرکت نشانه حیات و عدم حرکت نشانه مرگ است. به برخی از آنها اشاره می کنیم:

الف) روایت کلینی به سند صحیح از ابن ابی عمیر از بعض اصحاب خود از امام صادق(ع) در مورد زنی که مرده و بچه در شکم او حرکت می کند سؤال شده: آیا می توان شکم او را شکافت و بچه را بیرون آورد؟

امام(ع) فرمود:

بله، [و پس از بیرون آوردن بچه] شکم زن دوخته می شود.(28) ب) روایت وهب بن وهب از امام صادق(ع):

امیرالمؤمنین علی(ع) فرمود: اگر زنی بمیرد و در شکم او فرزندی باشد که حرکت می کند، شکم او شکافته می شود وبچه بیرون آورده می شود(29).

به همین مضمون روایات دیگری که برخی معتبر است(30) در همین باب از همان کتاب آورده شده است. از نگرش مجموع این روایات درمی یابیم که نشانه های حیات عبارت است از: گریه، فریاد، حرکت، و این همه از آثار حیات مغزاست. اگر مغز از کار افتاده باشد شخص قدرت بر فریاد و گریه وحرکت ندارد اگر چه ضربان قلب داشته باشد. در هیچ یک از این روایات اشاره ای هر چند اندک نشده که ضربان قلب هم از نشانه های حیات است با این که پزشکان آن زمان ضربان قلب را نشانه حیات می دانسته اند.

استدلال به نشانه ها

دلیل سوم، قیاس مساوات است به این بیان:

1. قرآن مرگ را به جدایی روح از بدن تعریف می کند: «الله یتوفی الانفس حین موتها(31)». بدیهی است که حیات به معنای همراهی روح با بدن است.

2. حرکت، غریزه، عاطفه و حس - با اختلاف مراحلی که دارند - از نشانه های نفس جوانی و روح هستند. بنابراین حیات و زندگانی به معنای حرکت و حس و غریزه است.

در جواب می گویم:

اولا، در مقابل سخن بالا «مرگ» به معنای از دست دادن حس و حرکت و غریزه است.

ثانیا، چنانچه حس و حرکت و غریزه از آثار حیات مغز باشند ناچار از دست دادن آنها به معنای مرگ مغزی است.

بنابراین با مرگ مغزی مرگ حقیقی محقق می شود هر چند قلب به کار خود ادامه بدهد.

اشکال: اگر ما بدانیم بقای روح در بدن نفیا و اثباتا ملازم با فعالیت و حیات مغز است، این خود تسلیم به مدعی است و نیازی به قیاس مساوات نداریم.

جواب: این مناقشه نباید صحیح باشد؛ چون ما با قیاس مساوات دانستیم که بقای نفس نفیا و اثباتا ملازم با حیات مغزاست.

دلیلی دیگر بر حصول مرگ با مرگ مغزی

از امور روشن در فقه و پزشکی و عرف عام این است که انسان بی سر مرده است. در این مطلب دیدگاه فقه با پزشکی متفاوت نیست؛ چنان که دیدگاه پزشکی نیز با عرف عام مختلف نیست. بنابراین اگر فرض کنیم علم پزشکی بتواند ضربان قلب و فعالیت های آن را پس از جدا شدن سر از بدن به صورت طبیعی یا به کمک وسایل پزشکی، حفظ کند،احدی در مرگ این انسان اختلاف نمی کند و هیچ فقیهی در مترتب شدن آثار مرگ بر او، تردید نمی کند، اگر چه قلب به ضربان خود ادامه داده و خون را در بدن جریان دهد. این مطلب از ناحیه فقهی و پزشکی و عرفی بسیار روشن است.

استدلال به قاعده تزاحم بر جواز

اگر فرض کنیم ادله پیشین برای زدودن شک از حصول مرگ با مرگ مغزی پیش از ایست قلبی، کفایت نمی کند و این شک در مجرای استصحاب قرار می گیرد و علی القاعده باید حیات مشکوک را استصحاب کرده و در نتیجه باید احکام حیات را بر او جاری کنیم. می توان گفت: اجازه برداشتن قلب یا ریه یا کبد از انسان مبتلا به مرگ مغزی برای پیوند به بدن انسان بیماری که نجات او واجب است، نه تنها مشروع بلکه واجب است؛ زیرا نهایت دلیلی که می توان بر حرمت برداشتن قلب بیمار مبتلا به مرگ مغزی اقامه کرد، عبارت است از: حرمت هلاک کردن نفس به استناد سخن خداوند:«و لا تلقوا بایدیکم الی التهلکة(32).» و نیز حرمت سبب هلاک شدن بیمار مبتلا به مرگ مغزی از جانب ورثه او با قطع قلب یا کبد او، این دو حرمت، اجازه برداشتن قلب مبتلا به مرگ مغزی را برای پیوند به بدن بیماری که نجات او واجب است منع می کند، لیکن این حرمت با وجوب نجات بیماری که احتیاج به پیوند قلب دارد، تزاحم می کند و بدون شک، حرمت افکندن خود در هلاکت بر وجوب نجات بیمار نیازمند پیوند قلب، ترجیح دارد، لیکن این ترجیح وتقدیم اختصاص به صورتی دارد که شخص اهدا کننده بتواند به صورت طبیعی به فعالیت و حیات خود ادامه دهد. دراین مطلب هیچ فقیهی تردید ندارد. اما در صورتی که بین وجوب نجات بیمار محتاج به پیوند قلب و بین حرمت هلاک کردن بیمار مبتلا به از کار افتادن کامل مغز - یعنی کسی که هیچ امیدی به بازگشت حس و حرکت و ادراک در او نیست - تزاحم درگیرد و بی تردید در این صورت وجوب نجات بر حرمت هلاک کردن ترجیح دارد. چگونه می توان حرمت هلاک کردن انسانی را که هیچ امیدی ندارد روزی به حیات طبیعی خود برگردد و دوباره به احساس و حرکت و ادراک ادامه دهد، بر وجوب نجات انسانی که احتیاج به پیوند قلب دارد و پزشکان نیز تاکید کرده اند که به احتمال زیاد سلامتی او برای مدت طولانی به حالت طبیعی برمی گردد، مقدم دانست؟!

پس در این جا وجوب نجات بر حرمت هلاک کردن مقدم می شود و در نتیجه حرمت هلاک نمودن، از فعلیت می افتد،و وجوب نجات، بدون مزاحم باقی می ماند؛ چنان که مطلب در تمام موارد باب تزاحم که امر آن مردد بین مهم ومهم تر است، از همین قرار است(33).

ترجیح وجوب نجات بر حرمت هلاک کردن، نسبت به هر یک از اهدا کننده قبل از مرگ، و وارثان او بعد از مرگ، جاری می شود.

بنابراین، اهدا کننده می تواند به پزشک جراح اجازه دهد که پس از مرگ وی قلبش را برداشته، به بدن بیماری که نجاتش واجب است، پیوند دهند و اگر خودش به این عمل وصیت نکرده باشد، ولی امر و ورثه او می توانند به پزشک جراح اجازه دهند پس از مرگ مغزی، به منظور نجات حیات مسلمان محتاج به قلب و کبد و ریه، عضو مورد نیاز را بردارند.

استدلال به قاعده «لاضرر» بر جواز

می توان با قاعده معروف «لاضرر» چنین استدلال کرد: حرمت هلاک کردن، نسبت به بیمار مبتلا به مرگ مغزی منجر به ضرر خوردن به بیماری می شود که برای نجات از دام مرگ محتاج پیوند قلب است و حدیث معروف «لاضرر» حرمت هلاک کردن را که حکمی ضرری است، بر می دارد و واضح است که حکم به وجوب نجات بیمار محتاج به پیوند قلب نیز ضرری است؛ زیرا نجات او متوقف بر هلاک شدن بیمار مبتلا به مرگ مغزی است و این بر فرض حیات او ضرری قطعی بر اوست و طبق قاعده، حکم مضرتر مرتفع شده حکم کم ضررتر باقی می ماند و از آن جا که ضرر مترتب برحکم به حرمت هلاک کردن مرده مغزی بیشتر از ضرر مترتب بر حکم به وجوب نجات مریض بیمار قلبی، می باشد، بااین قاعده، حکم به حرمت هلاک کردن بیمار مبتلا به مرگ مغزی از فعلیت ساقط می شود و حکم وجوب نجات بیمارقلبی بدون مزاحم باقی می ماند؛ زیرا ضرر مترتب بر حکم به حرمت هلاک کردن بیمار مبتلا به مرگ مغزی، هلاک کردن بیمار قلبی است و ضرر مترتب بر وجوب نجات بیمار قلبی، هلاکت بیمار مبتلا به مرگ مغزی است و بی تردید ضرر نخست به مراتب قوی تر از ضرر دوم است؛ زیرا بیمار قلبی به معنای دقیق کلمه، انسانی زنده است و با عوض شدن قلب او، نشاط و تلاش خود را از سر خواهد گرفت، در حالی که بیمار مبتلا به مرگ مغزی فاقد هر گونه احساس وحرکت و ادراک و عاطفه است و هیچ امیدی به بازگشت احساس و حرکت و ادراک وجود، ندارد، بلکه تنها قطعه ای گوشت و استخوان است که در گوشه ای افتاده، نفس می کشد و قلب او خون را گردش می دهد.

بنابر این حکم به حرمت هلاک کردن مرده مغزی مرتفع می شود؛ چون این حرمت مستلزم وارد کردن ضرر بزرگ تر به بیمار قلبی است و در نتیجه حکم به وجوب نجات بیمار قلبی، اگر چه مستلزم وارد شدن ضرر به مرده مغزی می باشد، مقدم می شود؛ زیرا ضرر آن کمتر است. این بیان بر طبق مذاق محقق نایینی بود، اما بر طبق بیان گذشته ما، قاعده ضررفقط در خصوص حکم به حرمت هلاک کردن مرده مغزی، جاری می شود و در نتیجه حکم به حرمت از بین می رود؛ زیرا ضرر و امتنان هر دو وجود دارند و قاعده «ضرر» در مورد حکم به وجوب نجات بیمار قلبی با برداشتن قلب مرده مغزی و پیوند به بدن بیمار قلبی، جاری نمی شود؛ زیرا همان طوری که پیش از این گفتیم، امتنانی در آن نیست، و درجریان قاعده ضرر هم ضرر باید باشد و هم امتنان.

به هر حال؛ اگر چه در برخی مطالب یاد شده امکان مناقشه وجود داشته باشد، لیکن از مجموع این ادله برای فقیه اطمینان حاصل می شود که مرگی که شارع موضوع دسته گسترده ای از احکام قرار داده است، مرگ مغز است نه مرگ قلب. به فرض که این حقیقت ثابت نباشد، می توان گفت: برداشتن اعضای اصلی مرده مغزی جایز است؛ به دلیل تزاحم یا ضرر، بنابراین برداشتن اعضای اصلی بیماران مبتلا به مرگ مغزی مانند قلب و کبد و ریه و سایر اعضای داخلی، به منظور پیوند به بدن انسان های زنده در حال ضرورت جایز است.

حکم شک در مرگ

حال اگر فقیه با مرجحات یاد شده و مانند آن، قانع نشود که مرگ با از کار افتادن مغز حاصل می شود و در حصول مرگ در موقع از کار افتادن مغز و قبل از ایست قلبی شک کند، در این مورد بدون تردید استصحاب جاری می شود؛ زیرا تاقبل از مرگ مغزی، حیات متیقن است آن گاه با مرگ مغزی، در حصول مرگ شک می کنیم، و بی تردید استصحاب جاری می شود و احکام حیات بر او مترتب می شود(34).

در روایات نیز امر به درنگ شده تا مرگ آشکارگردد، در صحیحه هشام بن حکم از ابوالحسن(ع) درباره بی هوش شده وغریق نقل شده:

باید سه روز انتظار کشید «تا معلوم شود مرده یا نه» مگر پیش از آن تغییری رخ دهد(35).

در موثقه عمار از امام صادق(ع) آمده است:

غریق نگهداری می شود تا تغییری در وی حاصل شده و معلوم شود که مرده؛ سپس غسل و کفن می شود(36).

حکم این درنگ و انتظار، در هر موردی که در آن امر حیات و مرگ بر مردمان مشتبه شده باشد، جاری می شود.

اجازه برای برداشتن عضو

آیا عملیات قطع عضو از مرده مغزی به منظور پیوند به بدن بیماری که مرگ حیات او را تهدید می کند، به اجازه اهداکننده عضو پیش از مرگ مغزی، نیازمند است؟ در فرضی که اهدا کننده عضو چنین اجازه ای نداده باشد آیا اجازه وارثان او بعد از مرگ مغزی وی، کفایت می کند؟

برای پاسخ به این دو پرسش، پیرامون دو نکته سخن خواهیم گفت:

ابتدا درباره نیاز به اجازه از جانب اهدا کننده عضو قبل از مرگ مغزی سخن می گوییم و بعد درباره سقوط اجازه و عدم آن با تزاحم، بحث می کنیم.

در مورد نکته نخست چنین می گوییم:

1. ازبدیهیات فقه است که انسان حق دارد از اعضا و جوارح خود به نحو مشروع استفاده کند ولی ضرر زدن و هلاک کردن جایز نیست و این تسلط، هدیه الهی به آدمی است و چنان که قوانین قرار دادی جدید بیان داشته، انسان تسلط ذاتی بر خویش ندارد؛ به همین منظور این تسلط، در محدوده غیر محرمات الهی است اما در دامنه محرمات الهی،آدمی نه بر خویش تسلط دارد و نه بر اعضای خود.

به جهت رهایی از این اشکال، برداشتن یکی از دو کلیه انسان برای مصلحت بیماری که هر دو کلیه او از کار افتاده، جایزنیست مگر از او اجازه بگیرند.

2. چنان که انسان حق دارد در حیات خود اجازه دهد در حدودی که خداوند نهی نکرده، در اعضای او تصرف کنند،همچنین به همان ملاک و بیان می تواند اجازه دهد در اعضای او بعد از مرگ یا مرگ مغزی تصرف کنند؛ زیرا کسی که امروز ملاک اذن در تصرف در اعضا است، مالک اذن در تصرف در فرد نیز خواهد بود و کسی که در حال حیات خودمالک اذن در تصرف است بر طبق قاعده، مالک اذن در تصرف در فردا نیز خواهد بود. همان طور که انسان می تواندبرای مدت کوتاهی خانه خود را اجاره دهد می تواند برای مدت طولانی که شامل تمام حیات خود و حتی بعد حیات نیز شود، خانه را اجاره دهد و چنین اجاره ای صحیح بوده و وارثان عین خانه را ارث می برند نه منافع آن را.

همچنین این قاعده در مواردی که انسان اجازه دهد پس از مرگ در اموال او تصرف کنند، جاری می شود با این تفاوت که شارع مشروعیت این اجازه را به یک سوم اموال محدود کرده است.

در این صورت، بر طبق قاعده اگر انسان در حال حیات خود مالک تصرف در چیزی باشد پس از مرگ نیز مالک تصرف در آن است، با این تفاوت که حق انسان برای تصرف در اموال خود پس از مرگ به مقدار بیش از یک سوم، محدود به موافقت وارثان است؛ زیرا هر چیزی که در حال حیات انسان به شکل کامل تحت تسلط او باشد به حکم همین سلطه و حق می تواند اجازه تصرف در آن را در هر وقتی که می خواهد، در حال حیات و ممات، صادر کند، مگر دلیلی آن رامنع کند یا دلیل آن را به اندازه مشخصی محدود کند؛ چنان که در وصیت چنین است.

3. حق دارای دو طرف است: صاحب حق یعنی انسان و متعلق حق که چیزی است که حق به آن تعلق گرفته است، مانند حق برآمده از تحجیر در زمین یا معدن و حق شریک در سهم شریکی که دیگری «شخص سوم» آن را خریده است و «حق شفعه» نامیده می شود.

حق عبارت است از: سلطه طرف اول بر طرف دوم، و گاهی دو طرف متحدند و اختلافشان اعتباری است و آن درجایی است که انسان بر خودش حقی داشته باشد، و از جمله آن حقوق، حق انسان بر اعضا و جوارح خود می باشد که بدون شک از جمله حقوق آدمی است.

4. همچنان که گفته شد حق سلطه ای است که خداوند برای بندگان خود قرار داده است پس آن سلطه به اعتبار جعل(قرار داد)، حکم و به اعتبار مجعول، حق است.

5. حق از قبیل ملک است و هر یک از این دو به انسان سلطه بر متعلق خود را می بخشند، با این تفاوت که سلطه انسان بر ملک خود شامل همه انواع تصرفات مالی مشروع می شود. وقتی انسان مالک چیزی شد مالک بیع و هبه و مصالحه بر آن و عاریه دادن و روی گرداندن از آن و اجاره دادن آن خواهد بود. اما حق، سلطه ای است که خداوند برای بندگان خود قرار داده است، با این تفاوت که محدود به شیوه های ویژه ای از تصرف است، بنابراین کسی که حق خیار دارد تنها مالک فسخ عقد است و شفیعی که حق شفعه دارد تنها می تواند سهم شریک خود را که به مشتری فروخته، بخرد، اماحق انواع دیگر تصرفات مالی را ندارد.

مرتهن (گرو گیرنده) تنها حق دارد که در صورت امتناع بدهکار از پرداخت بدهی، حق خود را از رهن بردارد ولی حق سایر تصرفات را ندارد.

6 . حق دارای اقسامی است:

الف) حقی که قابل ساقط کردن است.

ب) حقی که قابل نقل در برابر عوض یا بدون عوض است.

ج) حقی که به صورت قهری و به واسطه ارث منتقل می شود.

د) حقی که همه موارد فوق را قبول می کند، مانند حق تحجیر؛ زیرا می توان با روی گرداندن از آن، آن را ساقط کرد وصاحب حق می تواند در مقابل دریافت عوض یا بدون عوض، آن را به دیگری منتقل کند، چنان که در صورت مرگ او،به صورت قهری و به واسطه ارث به ورثه وی منتقل می شود.

ه) حقی که تنها قابل ساقط کردن است نه نقل اختیاری یا انتقال قهری به واسطه ارث، مانند حق غیبت که با ساقط کردن، ساقط می شود و با مرگ، به ورثه صاحب حق منتقل نمی شود.

و) حقی که قابل نقل در برابر عوض یا بدون عوض می باشد ولی قابل انتقال قهری به واسطه ارث نیست، مانند حق قسم زن علیه شوهر؛ زیرا این حق قابل انتقال از سوی زن به هو و، در برابر عوض یا بدون آن می باشد. اما در فرضی که هوو، ارث بر زن باشد، این حق به او انتقال نمی یابد.

ز) حقی که در صورت مرگ قابل انتقال قهری است ولی قابل نقل «اختیاری» نیست، مانند حق خیار و حق شفعه، که این دو بامرگ به صورت قهری به ورثه صاحب حق منتقل می شوند ولی نقل آن به دیگری در برابر عوض یا بدون آن،ممکن نیست؛ زیرا نقل اگر به سبب انتقال سهم شریک به شخص دیگر باشد، در این حق، شفعه به کلی از بین می رود؛ چرا که موضوع آن یعنی شرکت، منتفی شده است. و اگر نقل به این معنا است ک شریک حق شفعه خود را به شخص دیگر واگذار کند، می گوییم: این، از باب وکیل گرفتن شریک در اجرای حق شفعه است نه از باب نقل حق شفعه.

همچنین نقل حق خیار به شخص دیگر ممکن نیست؛ زیرا نقل اگر به سبب انتقال عین از مشتری به شخص دیگرباشد، در این صورت حق منتفی می شود؛ چرا که عین از او به دیگری انتقال یافته است و با انتقال عین، شخص دیگردر خارج حق خیار ندارد و اگر نقل به این معنا است که صاحب حق، حق خیار خود را به دیگری واگذارد تا او اعمال خیار کند، می گوییم: این از باب وکیل گرفتن است نه نقل حق خیار.

ح) حقی که هیچ یک از موارد فوق را قبول نمی کند، بنابراین ساقط کردن آن ممکن نیست و نقل آن در برابر عوض یابدون آن ممکن نیست و با مرگ صاحب حق به ورثه او به صورت قهری انتقال نمی یابد، مانند حق پدری و حق ولایت حاکم و شبیه اینها که اسقاط آنها و نقلشان به دیگری نیز ممکن نیست؛ چنان که با مرگ به ورثه پدر یا حاکم منتقل نمی شوند.

فقیهان این دسته از حقوق را «احکام» نام نهاده اند و بین احکام و حقوق چنین فرق گذارده اند که: حق قابل اسقاط است بر خلاف حکم، این اصطلاح فقیهان است و فایده ای در مناقشه این اصطلاح نیست.

7. به نظر می رسد که حق بر هر سلطه آدمی بر غیر خود و حتی بر اعضای خود، اطلاق می شود، و مقتضای قاعده،امکان اسقاط این سلطه یا نقل آن به دیگری از جانب صاحب حق می باشد چنان که مقتضای حدیث نبوی مشهور «ماترک المیت من حق فهو لوارثه» آن است که با مرگ صاحب حق این حق به ورثه او منتقل می شود. لیکن دلیل، دلالت می کند که هر یک از این امور سه گانه (اسقاط، نقل، انتقال) یا تمام آنها، منتفی است، پس این حق، واجبی است که ازجانب خدا قرار داده شده نه امر مباح، بنابراین صاحب حق به هیچ شکلی نمی تواند آن را اسقاطیا ابطال یا منتقل کند؛ مانند حق پدری و ولایت که واجبی از ناحیه خداوند است، و پدر نمی تواند این حق را ابطال نموده و آن را ازعهده فرزند خود بردارد و حاکم نیز نمی تواند این حق را اسقاط کرده از عهده رعیت خود بردارد.

گاهی این حق، رخصت و جوازی است ا زجانب خداوند نه واجب و تکلیف، مانند حق غیبت که غیبت شونده می تواند از عهده غیبت کننده بردارد و آن را اسقاط نماید و مانند حق تحجیر که صاحب آن می تواند آن را ابطال نموده و از آن روی بگرداند.

قسم نخست از حقوق، قابل اسقاط و نقل و انتقال نیست. قسم دوم به حسب مقتضای دلیل قابل هر سه امر یا بعضی ازآنها است، پس حقوقی که بسان حق تحجیر است هر سه امر را قبول می کنند (اسقاط، نقل و انتقال) و برخی حقوق ازقبیل حق خیار و حق شفعه تنها قابل انتقال قهری هستند؛ چنان که دلیل آن را توضیح دادیم.

بنابراین، مقتضای قاعده در حقوق، قابلیت برای اسقاط و نقل و انتقال است مگر دلیلی برخلاف آن وجود داشته باشد.

8. حق انسان بر اعضای خود، از حقوق شرعی ثابت است. اینک ببینیم آیا سه مورد یاد شده (اسقاط، نقل و انتقال) دراین حق جاری می شوند؟

ما تصور معقولی برای اسقاط این حق از جانب صاحب حق نداریم، لیکن ممکن است که انسان اجازه دهد عضو مورداحتیاج مریض مانند کلیه را قطع کنند و به بدن او پیوند دهند، چنان که انسان می تواند به برخی مؤسسات پزشکی اجازه دهد که برخی اعضای او را پس از مرگ مغزی به منظور پیوند به بیماری که ضرورت شرعی مقتضی نجات جان ایشان است، در برابر عوض یا بدون آن، بردارند و از آن جا که اجازه اخیر از باب وصیت است بیش از یک سوم مجموع حقوق و اموال وی نافذ نیست و این مقتضای قاعده است و هیچ مانعی که از این قاعده منع کند سراغ نداریم واز این جهت فقیهان نقل یکی از دو کلیه را به بیماری که نجات جان او واجب است به شرط اجازه صاحب آن، جایزشمرده اند. به همین ملاک می تواند اجازه قطع اعضای اصلی خود را پس از مرگ مغزی به منظور پیوند به بیماری که نجات جان او واجب است، در همان حدودی که توضیح دادیم، صادر کند.

این حق پس از مرگ شخص به ورثه او منتقل می شود؛ به دلیل قول پیامبر اکرم(ص): «ما ترک المیت من حق فلوارثه»(37) پس گرفتن اجازه ورثه در استفاده از اعضای مرده مغزی برای مصلحت بیماری که نجات جان او واجب است دربرابر عوض یا بدون آن، واجب است.

9. درباره نقطه دوم یعنی سقوط اجازه یا عدم سقوط آن با تزاحم، باید بگوییم: تزاحم، نهی وارد از ضرر رساندن به خود یا حرمت هلاک کردن به خصوص مرده مغزی، را بر می دارد، اما شرط اجازه از جانب انسان زنده برای تصرف دراعضای او پس از مرگ یا پس از مرگ مغزی یا اجازه اولیای او، هیچ مزاحمی ندارد؛ و از همین جهت واجب است که اجازه اهدا کننده در اهدای کلیه به بیماری که هر دو کلیه او از کار افتاده، گرفته شود؛ زیرا هر دو مساله از یک باب است و آن عبارت است از: تزاحم بین حرمت ضرر رساندن به خود و وجوب نجات مریضی که هر دو کلیه اش از کار افتاده است و تقدیم حکم به وجوب نجات بر حکم به حرمت ضرر رساندن، و از بین رفتن نهی از ضرر رساندن با این تزاحم.

با وجود این، هیچ کس به لازم نبودن شرط اجازه در این مورد، فتوا نداده است. مساله مورد بحث از همین قبیل است.بله، اگر مرده مغزی وصیت نکرده باشد و اولیای او نیز اجازه ندهند و ضرورت اقتضا کند که قلب او برداشته شود، حق او ساقط می شود و اجازه ولی امر کفایت می کند.

قاعده اقرار العقلاء

قاعده اقرار العقلاء



قاعده اقرار یکی از قواعد معروف بین فقهاء است . در این بحث قاعده مذکور را از نظر مدارک قاعده ، الفاظ حدیث اقرار ، اشکال اقرار و برخی مسائل مربوط به آن مورد بررسی قرار میدهیم .
1
مدارک قاعده
مقصود از مدارک قاعده دلایلی هستند که بر اعتبار و حجیت اقرار دلالت دارند این ادله عبارتند از :
1 –1 – اتفاق عقلا
تمامی ملتها بر نفوذ اقرار هر عاقلی علیه خودش متفقند و اقراری را که مقر عاقل علیه خویش می کند طریقی می دانند که مثبت (( مقربه )) است . زیرا عاقلی که مداند اقرارش علیه خودش می باشد به ضرر خویش اقرار نمی نماید . اما اگر دیده شد که شخصی به ضرر خود اقرار کرده است ، معلوم می شود که می خواهد به بیان واقع بپردازد . مثلا اگر مالی در دست داشت و اقرار کرد که این مال از آن دیگری است باید گفت که وی بر اساس یک سلسله انگیزه عقیدتی و یا جهاتی دیگر به این اقرار پرداخته است . البته گاهی مقر علیه خود اقرار می کند و در عین حال توجه دارد که خلاف می گوید اما این قسم اقرار کمتر اتفاق می افتد .
اگر کلیه اقرارها به منور بیان واقع و حقیقت بودند ، اقرار موجب علم میشد ، لکن چون از خارج معلوم است که گاهی مقر نمی خواهد حقیقت گویی کند و احتمال مذکور نیز در هر اقراری وجود دارد از این رو اقرار جزء ادله علمی به حساب نمی آید ، بلکه اماره ظنی برای کشف از واقع است و به همین سبب است که عقلاء بنابر حجیت آن گذاشته اند . این مطلب از مضمون کلام امام صادق ( ع ) در مرسله عطار نیز مستفاد میگردد ، که می فرماید :
((المومن اصدق علی تفسه من سبعین مومن علیه )) به همین جهت در تمام ملل و نحل و کلیه اقطار و امصار و در جمیع اعصار ، قضات و حکام اعتراف جانی و سارق و قاتل را به انجام جرم از قویترین مدارک صدور بزه از شوی آنها می دانند و بر این پایه ایشان را مجازات می کنند
شارع اسلام نیز این طریقه را ردع نفرموده ، بلکه آنرا امضاء کرده است .
2 – 1 – اجماع کافه علمای اسلام
همه علمای اسلام در حجیت اقرار خلاف نکرده و آنرا برای ثبات مقر به (شی مورد اقرار) کافی دانسته اند . بدیهی است که این اجماع و اتفاق، اجماع و اتفاق تعبدی نمی باشد ، زیرا اجماع هنگامی تعبدی است که مدرک آن معلوم نباشد ، اما اگر مدرک آن معلوم باشد ، چنین اجماعی را اجماع مدرکی می گویند و آن را معتبر و حجت میدانند .
3 –1 – اخبار
الف – اقرار العقلاء علی انفسهم جایز
ب – قولوا الحق ولو علی انفسکم : حق بگویید اگر چه به ضرر شما باشد .
ج – المومن اصدق علینفسه من سبعین مومن : مومن بر ضرر خودش از هفتاد مومن راستگوتر است .
د – لااقبل شهادت الفاسق الاعلی نفسه ، شهادت فاسق را جز به ضرر خودش نمی پذیرم .
4 – 1 – آیات
الف – عاقررتم و اخذتم علیذلک اصری قالوا اقررنا قال فاشهدوا و انا معکم من الشاهدین
ب – و آخرون اعترفوا بذنوبهم خلطو ا عملا صالحا و آخر سیئا
گرچه دلالت هر یک از آیات و روایات مذکوره ، بر حجیت اقرار ، مورد بحث و نقد قرار گرفته است ، اما از مجموع آنها می توان حجیت اقرار را اثبات کرد . باری دلیل عمده ای که مشهور به آن استناد کرده و فریقین آنرا از رسول خدا (ص ) نقل نموده اند ، حدیث اول است که می فرماید : اقرار العقلاء علی انفسهم جایز .
2
بحث در الفاظ حدیث اقرار
1 – 2 – اقرار در لغت و متفاهم عرف عبارت است از (( جعل الشی ذاقرار و ثبات )) : چیزی را صاحب قرار و ثبات گرداندن : وقتی گفته می شود : اقره علی شغله ، یعنی وی را بر شغل و کسبش ثابت گرداند .
2 – 2 – کلمه (( علی )) که در حدیث آمده است در معنی ضرر استعمال ٍشده است . گفته می شود (( انت انا او علینا )) تو بنفع ما و یا به ضرر ما هستی .
3 – 2 - کلمه جایز که در حدیث آمده است به معنای نافذ است .
4 –2 – از ظرف (( علی انفسهم )) آنچه متبادر به ذهن می شود این است متعلق به کلمه اقرار است و قرینه است بر اینکه پس از کلمه جایز ((علی انفسهم )) چون ظاهر کلام این است که رسول خدا ( ص ) خواسته است بفرماید : (( هر گاه اقرار عقلا )) به ضررشان باشد ، آن اقرار فقط در حق آنها نافذ است .
3
اقرار به ضرر و اقرار به نفع
اگر شخصی اقراری کند که از جهتی به نفع و از جهت دیگری به ضرر وی باشد ، این اقرار از جهت اول نافذ نیست . مثلا اگر اقرار کند این پسر ، فرزند من است کتاب نیز هنگامی در حکم اقرار فعلی است که صریح در اقرار باشد بطوریکه به هیچوجه قابل شک و تردید نباشد . نظر به اینکه اقرار عبارت است از اخبار به ثبوت مال یا حق ، خواه حق الله باشد و یا حق الناس و خواه اقرار به ثبوت امری باشد که مال ، یا حقی را به دنبال داشته باشد یا نه و به کتابت ثابت شود ،یا بغیر آن در تمامی موارد ، مقر محکوم به اقرار خود می باشد ، و طبق قاعده اقرار با او رفتار می شود . محروم محقق صاحب جواهر ، پس از بیان نظرات فقهاء در باره تعریف اقرار ، چنین می فرماید : ((شاید بهتر آن باشد که تعریف اقرار را به نظر عرف موکول کنیم و در مفهوم و مصداقش به آنها مراجعه نماییم )) .
از این گفتار بخوبی پیداست که اگر عرف از کتاب اقرار را بفهمد و آنرا مصداق اقرار بداند ، کتابت مندرج در اقرار می شود .

2 – 4 اقرار وجودی و عدمی
اقرار شامل امور وجودی و عدمی می گردد . گاه مقر می گوید ، من به زید بدهکارم ، این اقرار، اقرار وجودی خوانده می شود و گاه شخصی می گوید من به زید بدهکارم ، اما زید در مقابل می گوید که وی به من بدهکار نیست . به این اقرار ( که وی به من بدهکار نیست ) اقرار عدمی می- گویند . دلایلی که بر حجیت اقرار اقامه شده است شامل هر در قسم مس گردد بنابر این اگر مقر له پس از نفی بدهکاری مقر بخواهد انکار نماید و بگوید وی به من بدهکار است ، این انکار با اقرار سابق سازگار نیست و از وی پذیرفته نمی شود .

3 – 4 اقرار منجز و اقرار معلق
اقرار بر دو گونه است : اقرار منجز و اقرار معلق
الف – اقرار منجز ، اقراری است که معلق بر شرطی و یا صفتی نباشد مانند آنکه مقر بگوید من یک میلیون ریال به زید بدهکارم . اقرار منجز بدون اشکال مورد تسالم اصحاب و اتفاق علمای اعلام است و مقصود از قاعده اقرار نیز همین نوع از اقرار می باشد .
ب – اقرار معلق ، بدین صورت است که مثلا شخص اقرار میکند که اگر زید از سفر مراجعت کرد ، من یک میلیون ریال به شما بدهکارم . این اقرار صحیح نیست و عقلا و شرعاً اعتباری ندارد. تعلیق ممکن است بر امر مشکوکی باشد مانند بدهکاری درصورت آمدن زید از سفر و یا بر امری مقطوع باشد مانند مدیون بودن به شرط طالع شدن آفتاب .
دلیل بر عدم اعتبار اقرار معلق آن است که با توجه به تعریف اقرار که عبارت است از اخبار جزمی و قطعی به ثبوت شی بر ذمه ، ثبوت شئی بطور فعلی با معلق بودنش بر ثبوت امری دیگر سازگار نیست ، بنابراین حقیقت و ماهیت اقرار با تعلیق مغایرت دارد .

4 – 4 اقرار به مجهول
اقرار گاهی به شئی معین تعلق می گیرد ، بدین معنی که مقر میگوید : این کتاب از آن زید است و گاهی نیز به شئی غیر معین تعلق می گیرد ، به این معنی که مقر می گوید : این کتاب و یا آن کتاب مال زید است . اقرار دوم را اقرار به مجهول می گویند . در اقرار به مجهول از مقر می خواهند که مجهول را معلوم گرداند ، یعنی بگوید کدامیک از دو کتاب مال زید است چنانچه مقر یکی از آنها را معین ساخت و مقر له پذیرفت ، همان کتاب به مقر له مسترد می شود . اما اگر مقر له نپذیرفت و گفت این کتاب مال من نیست ، آنرا به مقر له نمی دهند ، زیرا مقر له آن را از خود نمی داند ، در این صورت می تواند مقر را در این معنی سوگند دهد که کتاب دیگر از آن مقر له نیست . چنانٍٍچه مقر چنین سوگندی یاد کند برای مقر منع پی گیرد صادر می شود و وی از دعوایی که علیه اش مطرح شده است فارغ می گردد و عین مقر به نیز مجهول المالک می شود ، آنگاه حاکم مخیر است بین این که آنرا از مقر انتزاع نماید و نزد خود نگه دارد ، تا مالکش معلوم شود یا مقر له از اقرار خود برگردد ، و یا این که حاکم کتاب را نزد مقر بگذارد تا مالک آن پیدا شود یا خود مقر از اقرار خویش رجوع کند و مقر له را تصدیق نماید که در این صورت این تصدیق از وی پذیرفته میشود ، زیرا مقر در اقرار خود منازعی ندارد و می توان گفت که در ابتدا مطلب در خاطرش نبوده و اکنون به خاطرش آمده است . آنچه گفته شد در خصوص موردی است که مقر ، (( مقربه )) ( مثلا کتاب )را تعیین کند ، اما اگر ((مقربه )) را که ابتدا مجهول بوده است ، تعیین نکرد و نسبت به آن ادعای جهل نمود ، این ادعا را از وی می پذیرند . در این صورت باید بین مقر و مقر له مصالحه به عمل آید .
5- 4 اقرار برای مجهول
هر گاه مقر بگوید این کتاب یا از زید است و یا عمرو ، این قرار را ، اقرار برای مجهول می گوید و در این حال دو وجه وجود دارد .
الف- آنکه وقتی از وی (( تیین )) امر را مطالبه کنند ، یکی از این دو را مالک آن مال تعیین نماید .
ب- آنکه پس از مطالبه به تعیین نپردازد و یا نتواند تعیین کند .
در صورت اول مال را به مقر له می دهد زیرا مقر ذوالید است و اقرار ذوالید نافذ است . در این هنگام اگر کسی ادعا کند که ((مقربه )) از آن من است چون مقر ذوالید محسوب می گردد و مدعی خارج می باشد دعوی خارج بر ذوالید را پیدا می کند یعنی ذوالید باید سوگند یاد کند و مدعی خارج باید اقامه بینه نماید و اگر بینه نداشت ، حق دارد مقر را سوگند دهد ، که نمیداند مال از آن مدعی است ، و چنانچه مقر در این امر اصرار ورزد که مال از آن مقر له است مدیون مدعی نخواهد بود . اما اگر از قرار خود برگردد ، نمی تواند مال را از دست مقر له خارج سازد بلکه مقر به همچنان درید مقر له می ماند و در صورتیکه مقر به قیمی باشد باید قیمت را به عنوان غرامت به شخص ثانی پردازد و اگر مقر به مثلی باشد مثل آن را به وی بدهد ، زیرا مقر با اقرار اول خود بین مقر له دوم و مقر به حائل گردیده است و مانند آن است که مال مقر له دوم را تلف کرده باشد که باید خسارت آن را بپردازد . غرامتی را که مقر در این صورت می پردازد را اصطلاح (بدل حیلوله )) می گویند . اکنون اگر مقر له اول خود مقر را تصدیق کند و بگوید مقر ب از آن شخص دوم است ، باید مال ((مقربه )) را تحویل وی دهد، و در این صورت غرامتی به مقر تعلق نمی گیرد . درصورت دوم ( یعنی اگر مقر نتواند مالک واقعی را تعیین کند ) مقر به مردد بین دو مالک میشود که هیچکدام نسبت به آن ذوالید نمی باشند و در واقع ، هر دو نسبت به عین مدعی می شوند و حکم متداعیین را پیدا می کنند . در این مورد اگر هر دو آنها مقر را در عدم علم تصدیق نمایند ، حکم به سوگند وی نمیشود . اما اگر مدعی شدند که مقر می داند ((مقربه )) از آن کدامیک از ایشان است ، می توانند وی را سوگند دهند ن در این صورت نمی توان عین را به هر دو داد زیرا یقیناً مال هر دو نیست ، و مقر نیز اقرار نکرده است که مال یکی از ایشان است ، پس باند ((مقربه )) حاکم تحویل گردد تا نسبت به آن تصمیم مقتضی اتخاذ نماید .
5
چند مساله

1 – 5 انکار پس از اقرار
انکار پس از اقرار مسموع نیست ، زیرا اقرار اماره است برای ثبوت ((مقربه )) و انکاری که پس از آن واقع می شود با اماره بودن آن سازگار نیست . به تعبیر دیگر مقتضای اصالت الظهور آن است که ظاهر هر لفظ و کلامی حجت است ، و رفع ید از آن بدون دلیل جایز نیست و دلیلی بر عمل به انکار پس از اقرار اقامه نشده است . مضافاً این که همانطور که بنای عقلاً بر عمل به اقرار است ، بنای عقلاً بر عدم توجه به انکار هم هست که پس از اقرار بوجود می آید .
تنها نکته قابل توجه در این جا آن است که وقتی زانی و زانیه چهار با اقرار به زنا کنند این گونه اقرار موجب رجم و قتل است . اما در موردی که پس ازاقرار مذکور انکار نمایند این انکار موجب سقوط رجم و قتل می شود و حاکم شرع مکلف است که حکم جلد ( شلاق ) نماید .
2 –5 اقرار و شاکی خصوصی
آیا در صورتی نافذ است که شاکی خصوصی وجود داشته باشد ؟ متقاضی اطلاق قاعده اقرار این است که نفوذ اقرار اختصاص به موردی ندارد که در مقابل مقر شاکی و مدعی وجود داشته باشد ، بلکه اگر شخصی اقرار به مال یا حقی نماید اقرارش نافذ است چه در محضر دادگاه و یا دادسرا باشد و چه نباشد خواه کسی علیه مقر ادعایی کرده و یا نکرده باشد . دلیل این مطلب آن است که اقرار اماره است و اماره بودنش نیز مطلق است و دلیلی هم وجود ندارد که اقرار باید در محکمه و یا پس از شکایات شاکی باشد . بنابر این اگر شخصی بگوید که من از زید شنیدم که می گفت بدهکار عمرو هستم زید محکم به اقرار خود می باشد .

3 –5 اقرار در دادسرا
بعضی معتقدند که در حقوق الله متهم باید در دادگاه اقرار نماید . مثلا اگر زنی یا مردی در دادسرا چهار مرتبه اقرار نماید ، ولی در دادگاه انکار کند ، رئیس دادگاه کیفری نباید به اقراری که متهم در دادسرا نموده است ترتیب اثر بدهد و استدلال می شود که : اقرار باید نزد حاکمی باشد که می خواهد انشاء حکم نماید . چون در بعضی از روایات آمده است : (( اذا قرعندالامام )) و مستفاد از تقیید اقرار به (( عند الامام )) آن است که اقرار نزد غیر امام معتبر نیست ، لیکن این استدلال فاقد وجاهت علمی و شرعی است ، زیرا اولاً مفهوم از (( امام )) مطلق حاکم و قاضی است و در دادسرا نیز (( اقرار )) (( عند الامام )) صدق می کند و کلمه ی امام فقط اختصاص به قاضی منشی حکم ندارد . ثانیاً دلالت روایت بر عدم اعتبار (( اقرار عند غیرامام )) از باب دلالت مفهوم لقب است و مفهوم لقب ضعیفترین اقسام مفهوم است و قابل اعتبار عرفی و شرعی نیست . ثالثاً دلیل بر حجیت اقرار سیرهْ عقلاً است و عقلاً اقرار را به ما هو اقرار حجت می دانند و برای آن قائل به خصوصیتی نمی باشند . مگر آن که دلیل معتبری وجود داشته باشد که اقرار باید (( عند الامام )) باشد و چنین دلیلی هم نیست و اقصی دلیلی که می تواند دلیل باشد همان روایت است که گفتیم دلالتش از باب مفهوم لقب است و مفهوم لقب همچنانکه در اصول محقق شده است نمی تواند مورد استناد واقع شود . در واقع تقیید به (( عند الامام )) برای آن بوده است که در زمان صدور روایت ، غالباً (( عند الامام )) بوده است ، نه آنکه برای چنین اقراری خصوصیتی وجود داشته باشد . کوتاه سخن آنکه عرف از (( عند الامام )) خصوصیت را در نمی یابد و قید را بر مفهوم حمل نمی کند .

مقررات کیفری، جرایم و مجازات ها در تورات

مقررات کیفری، جرایم و مجازات ها در تورات

 

چکیده این مقاله به بررسی اصول و مقررات کیفری، جرایم و مجازات هایی که در توارت ذکر شده، می پردازد. در بخش نخست به اصولی همچون: شدت مجازات ها، فلسفه مجازات ها و تناسب جرایم و مجازات ها اشاره شده است. در بخش دوم انواع جرایم و مجازات ها مانند جرایم علیه اشخاص، جرایم جنسی و جرایم علیه اموال برشمرده شده است و در بخش پایانی نیز وضعیت قضایی بنی اسراییل در زمان حضرت موسی (ع) و مقررات آیین دادرسی کیفری در آن زمان مورد بررسی قرار گرفته است.
مقدمه امروزه مطالعات تطبیقی در همه رشته های علوم به ویژه علوم انسانی دارای جایگاه ویژه ای است. در بررسی های تطبیقی نباید تنها به مطالعه دیدگاههای موجود بسنده کرد; بلکه کنکاش در سیر تاریخی تحولات را به عنوان بخشی از مطالعات تطبیقی نباید از نظر دور داشت. بدینسان محقق با یک چشم، حال و آینده را نظاره می کند و با چشمی دیگر گذشته را می نگرد. در عرصه پژوهش های دینی، مطالعه احکام و مقررات ادیان پیشین دارای اهمیت به سزایی است; زیرا ادیان الهی دارای جوهر و حقیقت واحدی هستند. از این رو شناخت احکام و مقررات آیین یهود و مسیحیت ما را با سیر تغییر و تحولاتی که در احکام ادیان الهی رخ داده، آشنا می سازد. در این نوشتار، اصول و مقررات کیفری و جرایم و مجازات ها در آیین یهود گردآوری شده است. برای دستیابی به مقررات کیفری شریعت موسی(ع) راههای گوناگونی وجود دارد. مراجعه به آیاتی از قرآن کریم 1 و روایات معتبری که احکام شریعت موسی(ع) را بیان کرده، یکی از این راهها است. مطالعه در تورات به عنوان یکی از منابع اصلی شناخت این دین نیز دارای اهمیت خاصی است. این نوشتار به گردآوری آنچه در تورات در این باره وجود دارد، پرداخته است. گرچه این مقررات، تحلیل و کنکاش گسترده ای را می طلبد، ولی ارائه آن به صورت یک جا و بدون تجزیه و تحلیل نیز چه بسا دست مایه خوبی برای پژوهشگران باشد. هر چند ما مسلمانان معتقدیم که در تورات، تحریف هایی صورت گرفته، اما این بدان معنا نیست که هر آن چه در تورات آمده، مطالبی تحریف شده است. قواعد و مقررات اجتماعی، حقوقی و اخلاقی فراوانی در تورات وجود دارد که نمی توان در الهی بودن آن تردید نمود شرح بسیاری از ماجراهایی که برای موسی(ع) و بنی اسراییل پیش آمده، با اندک تغییری در قرآن مجید که تحریفی در آن صورت نگرفته و هیچ باطلی در آن راه ندارد 2 نیز ذکر شده است. گفتنی است مقررات کیفری که در تورات آمده، مربوط به پس از مبعوث شدن حضرت موسی(ع)به پیامبری و خروج بنی اسراییل از مصر و استقرار آنها در بیابانهای اطراف مصر است. پس این مقررات، ناظر به قوانینی که در دوران حاکمیت فراعنه بر مصر نسبت به مصریان و بنی اسراییل اجرا می شده، نیست. عباراتی که از تورات نقل شده، عینا همان متنی است که توسط ولیم گلن از اصل زبان عبرانی به فارسی ترجمه شده و در سال 1273ش برابر با سال 1856 میلادی توسط دارالسلطنه لندن به چاپ رسیده است.
1- اصول کلی مقررات کیفری در آیین یهود 1-1- شدت مجازات ها
اصولا آیین یهود، شریعت دشواری بوده است. به طور طبیعی این دشواری در قواعد و مقررات کیفری نیز جلوه گر شده است; به گونه ای که یکی از اهداف شریعت عیسی(ع) تخفیف احکام و مقررات شریعت موسی(ع) بوده است. آیه پنجاهم از سوره آل عمران، یکی از برنامه های حضرت عیسی (ع)را حلال نمودن برخی از آنچه که در شریعت موسی(ع)حرام بوده، معرفی می کند. 3 با مقایسه ای هر چند اجمالی میان مقررات کیفری آیین یهود با اسلام می توان به روشنی اذعان نمود که در شریعت اسلام به عنوان آخرین دین الهی نیز روند تخفیف و تسهیل استمرار یافته و اسلام، آسان ترین دین الهی است. 2-1- فلسفه مجازات ها
بر پایه آیات تورات موجود، فلسفه مجازات ها عمدتا «ارعاب » و «بازدارندگی عمومی » بوده است; مثلا در سفر تورات مثنی، فصل 13، آیه 11 در بیان فلسفه مجازات مرگ برای کسی که مردم را به ارتداد دعوت می کند آمده است: «تا تمامی اسرائیلیان بشنوند و بترسند و بار دیگر چنین امر شنیع را در میان شما مرتکب نشوند.» در فصل 19 از همین سفر در تشریح اعمال مجازات برای شاهد دروغین آمده است: «و این که بقیه مردمان بشنوند و بترسند و من بعد مثل این اعمال شنیع را در میان شما مرتکب نشوند.» و در فصل 21 از همین سفر در آیه 21 درباره فلسفه اعمال مجازات سنگسار برای فرد شرور و یاغی می گوید: «تا تمامی اسرائیل بشنوند و بترسند.» آیه 14 از فصل 20 سفر لویان درباره جمع میان ازدواج با دختر و مادر وی می گوید: «اگر کسی دختری و مادرش را به زنی بگیرد، فجور است، او و ایشان هر دو سوخته شوند تا آن که در میان شما فجور نشود.» آیه 22 از فصل 22 سفر تورات مثنی پس از مقرر نمودن مجازات مرگ برای مرد و زن شوهردار می گوید: «بدین منوال شرارت را از اسراییل دور کن ». 4 3-1- اصل شخصی بودن مجازات ها
در آیاتی از تورات آمده است که گناه پدران به پسران منتقل می شود. مثلا در سفر خروج، فصل 20، آیه پنجم آمده است که: «من که خداوند خدای توام غیورم که گناه پدران بر پسران تا پشت سیم و چهارم بغض کنندگان خود می رسانم.» همچنین در سفر اعداد، فصل 14 آیه 18 آمده است که: «خداوند دیرخشم و بسیار رحیم است و بخشنده عصیان و گناه; اما خبیثان را به هیچ وجه ابراء ننموده، عقوبت گناه پدران از پسران تا سیم و چهارم پشت می کشد.» همین مضمون در سفر خروج، فصل 34، آیه 7 نیز آمده است. این مضامین را نباید مغایر با اصل شخصی بودن مجازات ها دانست; زیرا این گونه آیات در صدد بیان آثار وضعی و وراثتی گناه و خباثت به نسلهای آینده است; و نه انتقال کیفر و مجازات ظاهری به آنان. در منابع اسلامی نیز نصوصی یافت می شود که چنین آثاری را برای گناه به رسمیت می شناسد. آیه 16 از فصل 24 سفر تورات مثنی به اصل شخصی بودن مجازات ها تصریح نموده است. این آیه می گوید: «به عوض اولاد، پدران کشته نشوند و هم اولاد به عوض پدران کشته نشوند، هر کس به سبب گناه خود کشته شود.» 4-1- تناسب جرایم و مجازات ها
اصل تناسب «جرم » و «مجازات » در بسیاری از موارد مورد توجه قرار گرفته است. بر پایه آیه 2 از فصل 25 سفر تورات مثنی در طرح دعوای کذب، اندازه مجازات به میزان شرارت کسی است که طرح دعوای کذب نموده است. طبیعی است که تشخیص میزان شرارت بر عهده قاضی خواهد بود. بر پایه آیه 19 از فصل 19 سفر تورات مثنی کسی که مرتکب جرم شهادت دروغ شود، محکوم به تحمل همان عملی می شود که در صورت اثبات شهادت وی متوجه مشهود علیه می شد. در جرم سرقت، اوضاع و احوال و شرایط ارتکاب جرم تا اندازه زیادی موجب تفاوت مجازات ها می شود. بر پایه آیات 3 - 2 از فصل 22 از سفر خروج، مجازات شروع به سرقت در شب همراه با نقب زدن، مرگ است; ولی همین عمل در روز تنها موجب کفاره است. همچنین اتلاف یا فروش مال دزدیده شده توسط سارق موجب تشدید مجازات می شود. مجازات سرقت در فرضی که مال دزدیده شده نزد سارق، سالم یافت شود، رد دو برابر مال سرقت رفته است; ولی اتلاف آن مستلزم رد چهار یا پنج برابر مال سرقت رفته است. در سرقت حیوانات، حتی بسته به نوع حیوان سرقت رفته، مجازات ها متفاوت است; در حالی که مجازات سرقت یک گوسفند و کشتن یا فروختن آن رد چهار گوسفند است، همین عمل در مورد گاو موجب رد پنج گاو است. 5-1- وحدت قوانین کیفری در قلمرو بنی اسراییل
از آیات متعددی از تورات استفاده می شود که در میان بنی اسراییل کسانی به عنوان «غریب » زندگی می کرده اند و احکام شریعت همان گونه که بر بنی اسراییل جاری می شده در حق آنان نیز اعمال می شده است. در سفر لویان، فصل 19، آیه 34 آمده است که: «غریبی که در میان شما ساکن است، برای شما مثل متوطنان شما خواهد بود و او را مثل خودت دوست داری; زیرا که در زمین مصر غریب بودید، خدای شما منم.» همچنین در فصل 24 از همین سفر در آیه 22 آمده است که: «از برای شما قانون یکی است. خواه غریب و خواه متوطن باشد; چون که خداوند خدای شما منم.» آنچه گفته شد، منافاتی با این مساله ندارد که طبقه بردگان نیز در میان بنی اسراییل وجود داشته و گاه دارای احکام و مقررات خاصی بوده اند. 6-1- مجازات حیوانات
دامنه اعمال مجازات ها گاه شامل حیوانات نیز می شده است. بر اساس آیات 28 و 29 از فصل 22 سفر خروج هرگاه گاوی با شاخ خود مرد یا زنی را بزند و وی را بکشد، گاو سنگسار خواهد شد. اعم از آن که گاو عادت به شاخ زدن داشته باشد، یا به طور اتفاقی کسی را بکشد. آیه 32 از فصل 21 سفر خروج نیز می گوید: «اگر گاو، بنده و یا کنیزکی را به شاخ زده باشد، سی مثقال نقره به صاحب ایشان داده شود و خود گاو سنگسار شود.»
2- جرایم و مجازات ها 1-2- جرایم علیه اشخاص
1-1-2- قتل: در آیین یهود دو نوع قتل مطرح بوده است; قتل عمد و قتل خطایی. موارد قتل عمد در آیاتی از تورات ذکر شده است. مثلا در سفر اعداد، فصل 35، آیات 16- 21 آمده است: «و اگر او [مقتول] را به آلت آهنین به حدی بزند که بمیرد، زننده قاتل است و قاتل البته کشته شود.» «و اگر او را به سنگی که سبب قتلش باشد بزند که بمیرد، زننده قاتل است و قاتل البته کشته شود.» «و اگر به چوبدستی که باعث قتلش باشد بزند که بمیرد، زننده قاتل است و قاتل البته کشته شود.» «و اگر او را از روی عداوت هدف نماید و یا این که بر او از کمین گاهی چیزی بیندازد که بمیرد و یا این که از روی کینه به دست خود بزند که بمیرد، پس زننده البته کشته شود، چون که قاتل است، ولی مقتول وقتی که به قاتل برخورد، او را بکشد.» در مورد قتل به تسبیب در سفر خروج، فصل 21، آیه 28 آمده است: «و اگر گاوی مردی و یا زنی را شاخ زند، چنانکه بمیرد، آن گاو البته که باید سنگسار شود و گوشتش نباید که خورده شود، اما صاحب گاو مبری خواهد بود. اما اگر آن گاو قبل از آن عادت شاخ زدن می داشت و صاحبش آگاهی داشته، او را حبس نکرد که او مرد و یا زنی را کشت، گاو سنگسار کرده شود و صاحبش نیز کشته خواهد شد.» قتل خطایی نیز در سفر تورات مثنی، فصل 19، آیات 4 و 5 این گونه تشریح شده است: «... هر کسی که همسایه خود را به نادانستگی کشته باشد، در حالتی که پیش از آن با او عداوتی نداشت » «برفرض اگر کسی با همسایه خود جهت بریدن درخت ها به جنگل برود و دستش برای قطع نمودن درخت، تبر را بردارد و آهن از دسته بیرون رفته، به آن همسایه بخورد که بمیرد...» مجازات قتل عمد، قصاص بوده است. در سفر تکوین، فصل نهم آیات 6 و 7 آمده است: «و یقین که خونهای شما را که جانهای شماست، طلب خواهم نمود، بلکه از دست هر حیوان و از دست انسان طلب خواهم نمود و جان انسان را از دست هر برادرش خواهم طلبید.» «و ریزنده خون انسان خونش از انسان ریخته خواهد شد; زیرا که خدا انسان را به صورت خود آفرید.» اجرای قصاص در مورد قاتل عمدی الزامی بوده و اولیای مقتول مجاز به دریافت دیه در مقابل عفو قاتل نبوده اند. در سفر اعداد فصل 35، آیه 31 آمده است که: «و از برای جان قاتلی که واجب القتل است، دیه گرفته نشود. البته کشته شود.» 5 درباره شیوه اجرای کیفر قصاص، نوع خاصی تعیین نشده است; ولی از برخی آیات استفاده می شود که در جرایم مستوجب اعدام، به دار آویختن مجرم، متداول بوده است. آیه 22 و 23 از فصل 21 سفر تورات مثنی می گوید: «و اگر در کسی خطای مستلزم مرگ باشد و او کشته شود و او را بر دار آویزان کنی » «نعش او در شب بر دار آویزان نماند، بلکه او را باید که در همان روز مدفون نمایی; چون شخصی که بر دار آویخته شد، ملعون خدا است تا آن که زمینی که خداوند خدایت جهت ارثیت به تو می دهد، ملوّث نشود.» حکم قصاص حتی در مورد مولایی که بنده یا کنیز خود را می کشت نیز اجرا می شد. در سفر خروج فصل 21، آیه 20 و 21 آمده است که: «و اگر کسی بنده خود و یا کنیزک خود را به چوب دستی به حدی بزند که زیر دستش بمیرد، البته از او انتقام باید کشیده شود.» «اما یکی دو روز زنده بماند از او انتقام کشیده نخواهد شد; زیرا که زرخرید اوست.» برای کسانی که مرتکب قتل خطایی می شدند، شهرهایی به عنوان نقاط امن و پناهگاه در نظر گرفته شده بود و قاتل ملزم بود تا مدت معینی در همان شهرها بماند و از آنجا خارج نشود. در سفر اعداد، فصل 35، آیات 9- 15 آمده است که: «و خداوند موسی را خطاب کرده، گفت » «که با بنی اسراییل متکلم شده، به ایشان بگو هنگامی که از اردن به کنعان عبور نمایید» «آنگاه از برای خودتان شهرها تعیین نمایید. تا آن که برای شما شهرهای مختص، ملجا باشد تا خونی 6 که شخصی را خطا می کشد به آن جا بگریزد» «و برای شما آنها شهرهای مختص به ملجا از ولیّ مقتول باشند تا که خونی پیش از آن که جهت فتوا در حضور جماعت بایستد، نمیرد.» «و از آن شهرهایی که می دهید [داده می شوید] شش شهر برای شما ملجا باشد.» «سه شهر در این طرف اردن و سه شهر در زمین کنعان بدهید تا که شهرهای مختص به ملجا باشد.» «این شش شهر از برای بنی اسراییل و هم برای غریب و کسی که در میان ایشان متوقف است، ملجا باشند تا هر کسی که شخصی را خطا بکشد، در آن جا بگریزد.» فلسفه پیش بینی این شهرها جلوگیری از قتل قاتل خطایی توسط اولیای مقتول بوده است. در سفر تورات مثنی فصل 19، پس از ذکر موارد قتل خطایی، در آیات 7-6 می گوید: «مبادا که ولیّ مقتول خونی، را وقتی که دلش حرارت دارد تعاقب کرده و به سبب مسافت راه به وی رسیده او را بکشد، در حالتی که مستوجب مرگ نبود; چون که بر مقتول پیشتر عداوتی نداشت.» «بنابراین من امر فرموده، می گویم که از برای خود سه شهر جداکن.» شهرهای پناهگاه تنها برای قاتلان خطایی نقطه امن بود. هرگاه کسی که مرتکب قتل عمدی شده به این شهرها پناه می برد، او را گرفته و قصاص می کردند. در سفر تورات مثنی، فصل 19، آیه 12-11 آمده است که: «اما اگر کسی همسایه خود را مبغوض دارد و به قصد او در کمین باشد و بر او مقاومت نموده، زخم کاری بزند که بمیرد و به یکی از آن شهرها بگریزد» «آن گاه مشایخان شهر خونی فرستاده، او را از آن جا بگیرند و او را به دست ولی مقتول تسلیم نمایند تا که بمیرد». امنیت قاتل خطایی تنها تا زمانی بود که وی در شهرهای مقرر ساکن بود. چنانچه قاتل از محدوده این شهرها خارج می شد، و ولی مقتول او را می کشت، قصاص نمی شد. در سفر اعداد، فصل 35، آیات 26-29 آمده است: «و اگر خونی گاهی از حدود شهر ملجایی که به آن گریخته بود بیرون آید» «و ولیّ مقتول او را در بیرون حدود شهر ملجاش بیاید و ولیّ مقتول، خونی را بکشد، خون بر او نیست » «زیرا که در شهر ملجاش تا وفات کاهن بزرگ بایست که بماند، اما بعد از وفات کاهن بزرگ، آن خونی به زمین موروثی خود 7 برخواهد گشت » «و این احکام از برای شما در همگی مسکنهای شما در تمامی قرنهای شما قانون فتوا باشد.» چنانکه از این آیه استفاده می شود مدت زمانی که مرتکب قتل خطایی باید در شهرهای پناهگاه اقامت کند تا زمانی است که کاهن بزرگ آن شهر که در هنگام ورود قاتل وجود داشته، فوت نماید. در این باره در آیه 25 از فصل 35 سفر اعداد نیز آمده است: «و جماعت، خونی را از دست ولیّ مقتول رهایی دهند و هم جماعت وی را به شهر ملجاش که به آن گریخته بود، برگردانند که در آن جا تا وفات کاهن بزرگی که به روغن مقدس، مسح شده بود، ساکن باشد». ظاهرا هر گاه قاتل پیش از این موعد، شهرهای پناهگاه را ترک می کرد و به وطن خود بازمی گشت، می باید دیه پرداخت نماید; ولی در غیر این صورت ملزم به پرداخت دیه نمی شد. در سفر اعداد، فصل 35، آیه 32 آمده است: «و به خصوص کسی که به شهر ملجاش گریخته است، دیه مگیرید; تا آن که جهت سکونت در زمین 8 برگردد، پیش از وفات کاهن.» درباره میزان دیه ای که در این گونه موارد باید پرداخت شود به نص روشنی برخورد ننمودیم; تنها در سفر خروج، فصل 21، آیه 30 در مورد کسی که توسط گاو به قتل رسیده، آمده است که: «و اگر دیه بر او گذاشته شود، آنگاه فدیه جان خود را موافق هر چه که به او مقرر شده، تسلیم نماید.» روشن نیست که آیا میزان دیه تابع خواست و رضایت اولیای مقتول است یا توسط قاضی یا با روش دیگری معین می شود، یا میزان مشخص و معینی داشته که در عرف بنی اسراییل معلوم بوده است؟ 2-1-2 راههای ثبوت قتل: قتل با شهادت دو نفر و بیشتر ثابت می شد، ولی با شهادت یک نفر ثابت نمی شد. در سفر اعداد، فصل 35، آیه 30 آمده است که: «هر کس که شخصی را بکشد، آن قاتل به گواهی شاهدان کشته شود، اما یک کس تنها بر شخصی شهادت ندهد تا آن که کشته شود» حکم موارد لوث بر اساس آیات 1-9 از فصل 21 از سفر تورات مثنی چنین بوده است: «اگر مقتولی را در زمینی که خداوند خدایت برای ارثیت به تو می دهد، در صحرا افتاده بیابی و معلوم نشود که قاتل او کیست » «آنگاه مشایخ و قاضیان تو بیرون رفته، مسافت شهرهایی که در اطراف قتیل است، بپیمایند» «و مقرر است آن شهری که به قتیل نزدیکتر است، مشایخ آن شهر، گوساله ماده ای که به کار شیار نرفته و پالهنگ 9 نکشیده است بگیرند» «و مشایخ آن شهر آن گوساله را به دره ای ناهموار که هیچ شیار و کشته نشده باشد، فرود آورند و همان جا در دره، گردن گوساله را قطع کنند» «و کاهنان بنی لیوی نزدیک آیند، چون که خداوند خدایت ایشان را برگزیده است تا آن که او را خدمت کنند و به اسم خداوند دعای خیر بخوانند و انفصال هر نزاع و هر صدمه، مطابق حکم ایشان باشد» «و تمامی مشایخ آن شهری که به قتیل نزدیک است، دستهای خود را بر گوساله ای که در دره سر بریده شده است، بشویند «و متکلم شده بگویند که: این خون را دستهای ما نریخته است و چشمان ما ندیده است » «ای خداوند! قوم خود اسراییل را که باز خریده ای بیامرز و قوم خود اسراییل را به خون ناحق منسوب مکن و خون از برای ایشان عفو کرده خواهد شد.» «بدین منوال خون ناحق را از میان خود رفع خواهی کرد، چون آنچه که در نظر خداوند راست است، به عمل می آوری.» 3-1-2 مسئول اجرای قصاص: آیه 19 از فصل 35 از سفر اعداد می گوید: «ولی مقتول خودش قاتل را بکشد، وقتی که به او برخورد، بکشد.» در آیه 21 از همین فصل و سفر نیز می گوید: «... ولی مقتول وقتی که به قاتل برخورد، او را بکشد.» نباید از این گونه آیات چنین برداشت شود که ولی مقتول حتی بدون حکم محکمه می توانسته قاتل را بکشد; زیرا قراینی نشان می دهد که احاله قصاص به ولی مقتول پس از حکم قاضی است; مثلا در آیه 19 از فصل 35 از سفر اعداد پس از شرح قتل خطایی و عمدی می گوید: «آن گاه جماعت در میان زننده و ولی مقتول، موافق این احکام فتوا دهند.» 4-1-2 آدم ربایی و به برده گی گرفتن انسان آزاد: مجازات این جرم، اعدام بوده است. در سفر خروج، فصل 21، آیه 16 آمده است: «و اگر کسی مردی را دزدیده، او را بفروشد، و یا این که نزد وی یافت شود، البته باید که کشته شود». همچنین در سفر تورات مثنی، فصل 24، آیه 7 آمده است: «اگر کسی یافت شود که نفسی از برادرانش بنی اسراییل را دزدیده و او را مال التجاره کرده، بفروشد، آن دزد باید بمیرد، بدین منوال شرارت را از میان خود دور نما.» 5-1-2- سقط جنین: در باره سقط جنین در سفر خروج، فصل 21، آیه 22 آمده است: «و اگر مردمان منازعه نمایند و زن حامله چنان زده شود که اولادش سقط شود و اذیت دیگر به زن نرسد، آن گاه موافق هر چه که شوهر زن به او بگذارد، البته باید جریمه شود و در حضور قاضیان ادا نماید.» 6-1-2- ایراد ضرب و جرح عمدی: ایراد ضرب و جرح عمدی، جرم و مجازات آن، قصاص به مثل و در مواردی تنها جزای نقدی بوده است. در سفر خروج، فصل 21، آیات 22-25 آمده است که: «و اگر مردمان منازعت نمایند...» «آنگاه جان عوض جان باید داده شود» «چشم به عوض چشم، دندان به عوض دندان، دست به عوض دست، پا به عوض پا» «سوختن به عوض سوختن، زخم به عوض زخم، لطمه به عوض لطمه ». همین مضامین در آیه 21 از فصل 19 سفر تورات مثنی نیز آمده است. همچنین در سفر لویان، فصل 24، آیه 19 آمده است که: «و اگر کسی همسایه خود را معیوب سازد; چنانکه عمل نموده است، به او همان عمل کرده شود; شکستگی عوض شکستگی، چشم عوض چشم، دندان عوض دندان، چنانکه انسانی را معیوب کرده است، چنین به او عمل شود.» ایراد ضرب و جرح بر پدر و مادر مستوجب مجازات مرگ بوده است. در سفر خروج، فصل 21، آیه 15 آمده است که: «کسی که پدر و مادرش را بزند، البته باید کشته شود». جنایات مولی بر بنده تا زمانی که باعث مرگ بنده نمی شد، مستوجب قصاص و مقابله به مثل نبود و تنها باعث آزادی بنده می شد. در سفر خروج، فصل 21، آیات 26 و 27 آمده است: «و اگر کسی چشم بنده خود و یا چشم کنیزک خود را بزند به حدی که ضایع شود، او را به سبب چشمش به آزادی رها نماید» «و اگر دندان بنده خود و یا دندان کنیزک خود را بیندازد، او را به مکافات دندانش به آزادی رها نماید.» ایراد ضرب و جرح عمدی خفیف موجب قصاص نبود; ولی ضارب موظف بود هزینه درمان مضروب و تاوان بیکاری او را در صورتی که ضرب و جرح باعث از کارافتادگی مضروب شود بپردازد. در سفر خروج، فصل 21، آیات 18 و 19 آمده است که: «و اگر مردمان منازعه نمایند و کسی رفیقش را با سنگ و یا مشت بزند که نمیرد، لکن بستری شود» «اگر برخیزد و با چوب دستی بیرون رود، آنگاه زننده مبری خواهد شد; جز این که [باید] تاوان بیکاری اش را ادا نماید و او را بالکل معالجه نماید.» 2-2- جرایم جنسی
زنا یکی از جرایم مسلم و قبیح به شمار می آمده و مجازات آن به تفصیل زیر بوده است. 1-2-2- زنا با دختر باکره غیر نامزد: در سفر تورات مثنی، فصل 21، آیه 28 و 29 آمده است: «اگر مردی دختر باکره نامنسوبه 10 را بیابد و او را به دست آورده، با او بخوابد و هر دو گرفتار شوند» «آنگاه مردی که با او خوابیده است، پنجاه مثقال نقره به پدر دختر بدهد و او از برایش زن باشد به سبب این که وی را خوار نموده است و تا تمامی عمرش مختار نیست که او را مطلقه سازد.» از آیه 16 فصل 22 از سفر خروج استفاده می شود که این حکم مربوط به زمانی است که پدر دختر به ازدواج وی با زانی راضی شود. در این آیه آمده است: «اگر کسی دختری که منسوب به مردی نباشد، فریب داده، با او بخوابد البته به او مهر بدهد تا که زنش باشد و اگر پدرش هیچ راضی نشود که او را به وی دهد، به قدر مهر دوشیزگان نقره به او بسنجد.» 2-2-2- زنا با دختر باکره ای که دارای نامزد است: در این فرض مجازات موردی که جرم در شهر انجام گیرد با موردی که جرم در صحرا و بیابان صورت گرفته باشد، متفاوت است. آیات 23-27 فصل 22 از سفر تورات مثنی در این باره می گوید: «اگر دختر باکره به مردی نامزد شود و دیگری او را در شهر بیابد و با او بخوابد» «آنگاه ایشان را هر دو به دروازه آن شهر بیرون آورده، ایشان را با سنگ سنگسار نمایید تا بمیرند; دختر را به سبب این که در شهر بود و فریاد نکرد و مرد را به سبب این که زن همسایه خود را خوار کرده است. بدین منوال شرارت را از میان خود دور کن » «اما اگر مردی دختر نامزدی را در صحرا بیابد و آن مرد به او زور آمده، با او بخوابد آنگاه آن مردی که با او خوابیده است به تنها بمیرد» «و به دختر چیزی کرده نشود; با دختر گناهی که مستلزم مرگ است نیست; زیرا چنانکه مردی بر همسایه خود برخاسته، او را کشته است. این کار چنین است » «از آن جایی که او را در صحرا یافت و دختر نامزد فریاد کرد و از برایش رهاینده ای نبود». چنانکه ملاحظه می شود تفاوت مجازات در این دو فرض در واقع به دلیل رضایت و عدم رضایت دختر باکره به زنا است. 3-2-2- زنا با زن شوهردار: مجازات زنا با زن شوهردار اعدام بوده است. در سفر لویان، فصل 20، آیه 10 آمده است که: «و کسی که با زن غیری زنا کند، یعنی با زن همسایه خود زنا نماید، البته زانی و زانیه کشته شوند» همچنین در سفر تورات مثنی، فصل 22، آیه 22 آمده است که: «اگر مردی با زن شوهرداری یافت شود که بخوابد، پس هر دوی ایشان، مردی که با آن زن خوابید و آن زن نیز بمیرند; بدین منوال شرارت را از اسراییل دور کن.» 4-2-2- زنای دختر کاهنان: در مورد دختر کاهنان مجازات زنا شدیدتر بوده و به شکل سوختن آنها بوده است. در سفر لویان، فصل 21، آیه 9 آمده است که: «و دختر هر مرد کاهنی که خود را به زنا پلید سازد، او پدر خویشتن را پلید ساخته است، به آتش سوخته شود.» 5-2-2- زنا با محارم: زنا با محارم دارای مجازات اعدام بوده است. در سفر لویان، فصل 20، آیه 14 آمده است: «اگر کسی دختری و مادرش را به زنی بگیرد، فجور است، او وایشان هر دو سوخته شوند تا که در میان شما فجور نشود.» همچنین در آیه 11 و 12 آمده است: «و کسی که با زن پدرش بخوابد، کشف عورت پدرش را نموده است، البته ایشان هر دو کشته شوند; خون ایشان بر گردن خود ایشان است » «و اگر کسی با عروس خود بخوابد، البته ایشان هر دو کشته شوند چون که مخالطه نموده اند، خونشان بر گردن خود ایشان است.» محارم باب ازدواج در آیات 7-18 از فصل هیجدهم سفر لویان به تفصیل بیان شده است. 6-2-2- زنا با کنیزکان: مجازات این جرم، تعزیر و تازیانه بوده است. در سفر لویان، فصل 19، آیه 20 آمده است: «هر کسی که با زنی خوابیده، جماع نماید در حالتی که کنیزک و مخطوبه به شوهری است، نه بازخرید شده و نه آزاد شده، آن زن را تازیانه باید زد، ایشان کشته نشوند، زیرا که او آزاد نیست.» «و مرد، قربانی تقصیری خود یعنی قوچ قربانی تقصیری را به حضور خداوند به در خیمه مجمع بیاورد.» 7-2-2- لواط: لواط، جرم و مجازات آن، هم برای فاعل و هم برای مفعول، اعدام بوده است. در آیه 22 از فصل 18 سفر لویان آمده است که: «با ذکوری مثل خوابیدن با زن مخواب که فسق است.» و در آیه 13 از فصل 20 همین سفر نیز آمده است که: «و اگر کسی با ذکوری مثل خوابیدن با زن جماع نماید چون که هر دوی ایشان به مکروهه اقدام نموده اند، البته کشته شوند، خون ایشان بر گردن خود ایشان است.» 8-2-2- نکاح با بهایم: نکاح با بهایم جرم و مجازات آن اعدام بوده است. در سفر لویان، فصل 18، آیه 23 آمده است: «با هیچ حیوانات جمع مشو که تا با او ناپاک باشی و زنی پیش حیوانی به قصد جمع شدن نایستد، چون که مخالطه است. » و در سفر خروج، فصل 22، آیه 19 آمده است که: «هر کسی که با حیوانی بخوابد، البته کشته شود.» 9-2-2- افترا به زن پاکدامن و عفیف: این کار جرم و مجازات آن تعزیر و جریمه نقدی بوده است. در سفر تورات مثنی، فصل 22، آیات 13-19 در این باره آمده است: «اگر کسی زنی بگیرد و به او دخول کرده، از او متنفر شود» «و درباره او سخنان افترا بزند و به بدنامی او را شهرت دهد و بگوید که این زن را گرفتم و چون که به او نزدیکی کردم، او را باکره نیافتم » «آنگاه پدر و مادر آن دختر، علامت دوشیزگی دختر را گرفته، پیش مشایخ آن شهر به دروازه بیاورند» «و پدر دختر به مشایخان گوید که دختر خود را به این مرد به زنی دادم و از وی متنفر است » «و اینک در باره او سخنان افترا زده می گوید که دختر تو را باکره نیافتم و حال این که علامت دوشیزگی دخترم این است; پس آن پارچه را پیش مشایخ شهر بگستراند» «بعد مشایخ آن شهر آن مرد را گرفته، تعزیر نمایند» «و او را به یک صد مثقال نقره جریمه نموده، به پدر دختر بدهند، به سبب آن که باعث بدنامی باکره اسرائیلی شده است و او از برایش زن باشد و در تمامی عمرش مختار نیست که او را مطلقه سازد.» در صورتی که ادعای شوهر مبنی بر باکره نبودن دختری که به عنوان باکره ازدواج کرده، ثابت می شد، مجازات زن، سنگسار بود; در ادامه آیات یاد شده آمده است که: «اما اگر قصه راست باشد و علامت دوشیزگی دختر ثابت نشود» «آنگاه دختر را به در خانه پدرش بیرون آورده، و مردمان شهرش او را با سنگ سنگسار نمایند که بمیرد; زیرا که در اسراییل قباحت ورزیده و در خانه پدرش زانیه شده; بدین منوال شرارت را از اسراییل دور کن.» 3-2- جرایم علیه اموال
1-3-2- سرقت: مجازات سرقت و ربودن مال غیر بسته به نوع مال سرقت شده و نیز حالت و زمان سرقت، متفاوت بوده است. در سفر خروج، فصل 22، آیات 4-1 و 7 آمده است: «اگر کسی گاوی یا گوسفندی را بدزدد و او را بکشد و یا بفروشد به عوض یک گاو، پنج گاو و به عوض یک گوسفند، چهار گوسفند خواهد داد.» «اگر دزدی در حال نقب زدن یافته شود، به حدی زده شود که بمیرد، به خصوص آن که خون ریخته نشود.» 11 «اما اگر آفتاب بر او طلوع نموده باشد از برایش خون ریخته می شود چون که بایست که مکافات کلی بدهد و اگر چیزی ندارد باید به سبب دزدیش فروخته شود.» «اگر چیز دزدیده شده چه از گاو و چه از حمار و چه از گوسفند به دست او زنده یافت شود، دو مقابله باید رد نماید.» «اگر کسی به همسایه اش نقره و یا ظروف به خصوص نگاه داشتن بدهد و از خانه آن کس دزدیده شود، چنانچه دزد یافت شود باید که دو مقابله ادا نماید.» چنانکه ملاحظه می شود مجازات سارق با توجه به وجود عین مال مسروقه یا تلف شدن آن، متفاوت بوده است. با وجود عین مال، دو برابر آن به مال باخته پرداخت می شد; حال آن که در صورت تلف در مورد گاو، پنج برابر و در مورد گوسفند، چهار برابر پرداخت می شده است. به بردگی گرفتن دزد نیز مجازاتی بوده که هر گاه دزد توان جبران خسارت را نداشته، در مورد او اعمال می شده است. 2-3-2- خیانت در امانت، کلاهبرداری و تصاحب مال غیر: در آیات 7-1 از فصل ششم سفر لویان در این باره آمده است که: «و خداوند به موسی بدین مضمون فرمود» «که اگر کسی گناهی ورزیده، تقصیری به خداوند نماید و به همسایه اش درباره امانت و یا شراکت و یا چیزی که به زور و یا به حیله از همسایه اش گرفته باشد، انکار نماید» «و یا گم شده ای را پیدا کرده، درباره اش انکار نموده، سوگند دروغ بخورد، به خصوص یکی از تمامی چیزهایی که کسی به جا آورده، در آن خطا ورزد» «پس مقرر است که نظر به این که خطا ورزیده مقصر است باید که غصب کرده شده و یا به حیله گرفته شده و یا به امانت گذاشته شده و یا گم شده ای که پیدا کرده است، باز پس دهد» «و یا هر چه درباره آن به دروغ سوگند خورده باشد، باید که اصل آن چیز را پس بدهد و به آن، خمسی اضافه نموده، در روز [تقریب نمودن] قربانی تقصیری 12 خود به مالکش باز پس دهد.» هر گاه مال مورد امانت، حیوان بود چنانچه به سرقت می رفت، امانتدار مکلف به جبران خسارت بوده، ولی مردن حیوان یا دریده شدن آن توسط درندگان موجب ضمان نبوده است. در آیات 13-10 از فصل 22 سفر خروج آمده است که: «اگر کسی به همسایه خود، الاغ و یا گاو و یا گوسفند و یا هر گونه بهایم را به خصوص نگاه داشتن بدهد و آن حیوان بمیرد و یا سقط و یا رانده شود بی آن که کسی ببیند» «آنگاه سوگند خداوندی در میان هر دوی ایشان جاری شود بر این که دست خود را به مال همسایه اش دراز نکرده و صاحب مال آن سوگند را قبول خواهد کرد که او تاوان ندهد» «و اگر نزد او به دزدی رفته باشد، به صاحبش ادا خواهد کرد.» «اگر دریده شود، آن را از راه شهادت خواهد آورد و دریده شده را ادا نخواهد نمود.» در زمینه عاریه حیوانات نیز حکم تلف حیوان مورد عاریه در فرضی که صاحب مال با آن همراه باشد، با فرضی که صاحب مال همراه آن نیست، متفاوت است. در سفر خروج، فصل 22، آیات 14 و 15 آمده است که: «و اگر کسی حیوانی را از همسایه اش به عاریه بگیرد و سقط و مرده شود در حالتی که صاحبش به همراهش نیست، البته تاوان باید بدهد» «اما اگر صاحبش به همراهش بود، ادا نخواهد کرد و اگر اجیر شود به سبب اجرتش محسوب شود.» 3-3-2- اضرار به مال غیر: اضرار به مال غیر موجب ضمان نسبت به اصل مال همراه با رد 5/1 به عنوان جریمه بوده است. در آیات 6-8 از فصل پنجم سفر اعداد آمده است که: «اگر مرد و یا زنی یکی از تمامی گناهان انسانی را مرتکب شده، به خداوند عصیان نمایند در حالت مقصر بودنش » «آنگاه گناهی که ورزیده است اعتراف نماید و جریمه را با سرمایه اش پس دهد و یک خمسی به آن اضافه نموده به کسی که به او جرم نموده است، باز دهد.» «و اگر آن کس خویشاوندی ندارد که جریمه را به او باز دهد، پس باید مکافات گناهی به خداوند یعنی به کاهن پس داده شود، علاوه قوچ کفاره که در حق وی کفاره داده می شود.» آیات 5 و 6 از فصل 22 سفر خروج نیز می گوید: «اگر کسی زراعتی و یا تاکستانی را بچراند و چهارپای خود را رها داده، مرتع غیری را بچراند از بهترین مرتع خود و بهترین تاکستان خود ادا نماید.» «اگر آتشی ظاهر شود و خارها را فراگیرد که دسته های غله و یا نادرویده ها و یا مزرعه ای از آن سوخته شود، سوزاننده آن سوخته شده ها البته باید تاوان ادا نماید.» 4-2- جرایم خاص
1-4-2- ارتداد: ارتداد به معنای بازگشتن از عبادت و پرستش خداوند متعال، جرم و مجازات آن اعدام بوده است. در سفر تورات مثنی، فصل 17، آیه 2-5 آمده است: «اگر در میان شما در یکی از دروزاه هایی که خداوند خدایت به تو می دهد، مرد و یا زنی یافت شود که در نظر خداوند خدایت کار ناشایسته نموده از عهد او تخلف ورزد» «و عزیمت کرده به خدایان غیر عبادت کرده آنها را سجده نماید، یعنی آفتاب یا ماه یا هر یک از عساکر آسمان که من امر نفرموده ام » «اگر به تو بیان کرده شدی بشنوی و خوب متفحص شوی و اینک اگر راست و یقین باشد که این امر مکروه در اسرائیل واقع شده است » «پس آن مرد و یا زنی که این عمل ناشایسته را در اندرون دروازه هایت مرتکب شده است، آن مرد و یا آن زن را بیرون آور و با سنگ سنگسارش نما تا بمیرند.» در فصل 13 از سفر تورات مثنی آیات 6-16 نیز آمده است که: «اگر برادرت، پسر مادرت و یا پسر و یا دختر تو یا زن هم آغوش تو و یا رفیق تو که مثل جان توست تو را سرّا اغوا نموده، بگوید که برویم تا خدایان غیری که تو و آبای تو ندانستید عبادت نماییم » «از خدایان اقوامی که در اطراف شمایند، خواه به تو نزدیک و خواه از تو دور باشند، از کناره زمین تا به کناره دیگرش » «او را قبول مکن و او را گوش مده و چشم تو بر او رحمت ننماید و او را متحمل مشو و وی را پنهان مدار» «البته او را به قتل رسان، اولا دست تو به قتلش دراز شود و بعد دست تمامی قوم » «و او را با سنگ سنگسار نما تا بمیرد به این سبب که جویای این بود که تو را از خداوند خدای تو که تو را از زمین مصر از خانه بندگی بیرون آورد، براند» «تا تمام اسرائیلیان بشنوند و بترسند و بار دیگر چنین امر شنیع را در میان شما مرتکب نشوند.» «اگر در یکی از شهرهایی که خداوند خدای تو به جهت سکونت در آن به تو می دهد، سخنی به این معنا بشنوی » «که مردمان پست فطرتی از میان شما بیرون رفته، ساکنان شهر خود را گمراه کرده، گفتند که برویم و خدایان غیری که آنها را شما ندانستید، عبادت نماییم » «آن گاه تفحص و تجسس نموده، خوب استفسار نما و اینک اگر راست و یقین باشد که این امر شنیع در میان شما معمول شده است » «البته ساکنان آن شهر را به دم شمشیر بکش و آن را و هر چه که در آن است و هم بهائمش را به دم شمشیر بالکل هلاک ساز» «و تمامی منهوباتش را در راه خداوند خدایت کلا به آتش سوزان تا ابدا تل باشد و بار دیگر بنا نشود.» اجرای مجازات اعدام حتی شامل پیامبری که مردم را منحرف سازد و به عبادت خدایان دیگر دعوت کند نیز می شده است! 13 ظاهرا اجرای کیفر مرگ برای کسی که حیوانی را برای غیر خدا ذبح نماید نیز از آن رو بوده که این عمل نوعی ارتداد به شمار می آمده است. در سفر خروج، فصل 23، آیه 20 آمده است که: «کسی که به خدایی غیر از خداوند و بس ذبح نماید، البته هلاک شود.» یکی از موارد ذبح برای غیر خداوند که چه بسا نوعی ارتداد نیز به شمار آید، قربانی کردن انسان به ویژه پسران و دختران برای بتی به نام مولک است. مولک که ملکوم نیز خوانده می شد، بت عمونیان 14 است. این بت از مس ساخته شده بود و بر کرسی ای از مس نشسته و دارای سر گوساله بوده و تاجی بر سر داشته است. کرسی بت و خود بت توخالی بود و در داخل آن آتش می افروختند. هنگامی که بازوهای بت در اثر حرارت آتش سرخ می شد، قربانی را بر آن می گذاشتند و فورا می سوخت. مردم در اثنای سوختن قربانی، طبل می نواختند تا صدای فریاد قربانی را نشنوند. انبیای بنی اسراییل این عمل را به شدت منع می نمودند; با این حال یهود هنگامی که در وادی هنوم بودند، این عمل را انجام می دادند. 15 این عمل در شریعت موسی (ع) جرم و مجازات آن مرگ بوده است. در آیات 30-32 از فصل 12 سفر تورات مثنی از این عمل نهی شده است. در آیات 1-5 از فصل بیستم سفر لویان نیز در این باره آمده است که: «و خداوند به موسی بدین مضمون گفت » «که به بنی اسرائیل بگو هر کسی از بنی اسرائیل یا از غریبانی که در اسرائیل توقف نمایند که ذریه خود را به مولک دهد البته کشته شود، قوم ولایت، او را با سنگ سنگسار نمایند» «و من روی عتاب خود را به سوی آن کس می گردانم بلکه او را از میان قومش منقطع می گردانم، چون که او ذریه خود را به مولک داده است تا آن که مقام مقدس من ناپاک و اسم مقدس مرا ملوّث سازد» «و اگر قوم ولایت، چشمان خود را فی الواقع از آن کس بپوشند هنگامی که ذریه خود را به مولک داده است تا آن که او را نکشند» «آن گاه من روی عتاب خود را به سوی آن کس و خاندانش می گردانم، بلکه او را و هم تمامی کسانی که از راه زنا پیروی او را نموده، زناکنان متابعت مولک نمایند از میان قومشان ایشان را منقطع خواهم ساخت ». چنانکه از آیات مربوط به ارتداد استفاده می شود برای اجرای مجازات، ارتداد باید با علم و یقین ثابت شود. با این حال از برخی آیات تورات استفاده می شود که ارتداد با شهادت دو یا سه شاهد هم اثبات می شود. در فصل 17 از سفر تورات مثنی، پس از آن که آیات 2-5، حکم ارتداد و مجازات آن را بیان می کند، آیه 6 می گوید: «از گواهی دو شاهد و یا سه شاهد آن شخصی که مستوجب مرگ است کشته شود; از گواهی یک کس کشته نشود.» در آیه هفتم از همین فصل در باره کیفیت اجرای کیفر مرتد آمده است که: «اولا دست آن شاهدان به جهت قتلش بر او بلند شود و بعد دست تمامی قوم; بدین منوال این بدی را از میان خود دور نمایید.» 2-4-2- بدگویی نسبت به نام مقدس خداوند: ظاهرا بدگویی از خداوند و یاد کردن از وی به بدی حتی اگر از سر ارتداد و کفر هم نبوده، مستوجب مرگ بوده است. در سفر لویان، فصل 24، آیات 15-16 آمده است: «و با بنی اسراییل خطاب کرده بگو که: هر کسی که خدا را لعنت نماید، بار گناه خود را باید بکشد» «و هر کسی که اسم خداوند را کفر بگوید، البته باید کشته شود; تمامی جماعت باید او را بی تامل سنگسار نمایند; خواه غریب و خواه متوطن، چون که اسم خداوند را کفر گفته است، کشته شود.» 3-4-2- بدگویی نسبت به پدر و مادر و سرپیچی از فرمان آنان: بدگویی به پدر و مادر و سرکشی در برابر آنان یکی از جرایم بوده است. در سفر تورات مثنی، فصل 21، آیات 18-21 در این باره آمده است: «اگر شخصی را پسری باغی و یاغی باشد که به قول پدر و مادرش گوش ندهد و هر چند او را تنبیه نمایند، ایشان را استماع ننماید» «پس او را پدر و مادرش گرفته، پیش مشایخ شهرش به در دروازه مکانش بیرون آورند» «و به مشایخ شهرش بگویند که این پسر ما باغی و یاغی شده، به قول ما گوش نمی دهد، اکول و میخواره است.» «پس تمامی مردمان شهرش او را به سنگ سنگسار نمایند تا که بمیرد، بدین منوال شرارت را از میان خود رفع نما تا تمامی اسرائیل بشنوند و بترسند.» همچنین در سفر لویان، فصل 20، آیه 9 آمده است که: «و هر کس که پدر و یا مادر خود را لعنت نموده است، خونش به گردن خودش می باشد.» 4-4-2- کار در روز شنبه: کارکردن در روز شنبه، جرم و مجازات آن مرگ بوده است. در سفر خروج، فصل 20، آیات 8-10 آمده است: «روز سبت را به خاطردار تا آن که آن را تقدیس نمایی » «شش روز به کار مشغول شو و تمامی کار خود را به جا آور.» «اما روز هفتمین سبت خداوند خدای توست هیچ کاری [در آن] نکنی، نه تو و نه پسر و نه دختر تو و نه بنده و نه کنیزک تو و نه بهایم تو و نه غریبی که اندرون دروازه هایت باشد.» 16 در آیات 14 و 15 از همین فصل آمده است که: «پس روز سبت را نگاه دارید; زیرا که برای شما مقدس است هر کسی که آن را پلید سازد البته کشته شود، به جهت این که هر کسی که به کاری در آن مشغول شود، آن کس از میان قومش منقطع شود» «شش روز کار کرده شود، اما روز هفتم سبت استراحت و برای خداوند مقدس است، هر کسی که در روز سبت به کاری مشغول شود، البته کشته شود.» در سفر اعداد، فصل 15، آیات 32-36 نیز در مورد مجازات کار در روز شنبه آمده است: «و هنگامی که بنی اسراییل در بیابان بودند، کسی را یافتند که در روز سبت هیزم برمی چید» «و کسانی که او را یافتند که هیزم بر می چید او را نزد موسی و هارون و تمامی جماعت آوردند.» «و او را محبوس نمودند; زیرا که درباره وی چگونه باید رفتار شود، بیان نشده بود» «و خداوند به موسی فرمود که البته آن کس باید بمیرد، او را تمامی جماعت بیرون از اردو سنگسار نمایند» «و تمامی جماعت او را از اردو بیرون آوردند و او را سنگسار نمودند به نهجی که خداوند موسی را امر فرموده بود.» 5-4-2- اشتغال به سحر و ارتباط با جن و جادوگر: یکی از جرایم، سحرگری و مصاحبت با اجنه و جادوگران بوده و مجازات آن مرگ بوده است. در سفر خروج، فصل 22، آیه 18 آمده است که: «زن ساحره زنده نماند» و در آیه 27 از فصل بیستم سفر لویان آمده است: «و مرد و یا زنی که صاحب اجنه و یا جادوگر باشد، البته کشته خواهند شد، آنها را با سنگ سنگسار خواهند نمود; خون ایشان به گردن ایشان است » 6-4-2- امتناع از ازدواج با همسر برادر متوفی: هر گاه مرد زن داری وفات می کرد و از آن زن فرزندی نداشت، برادر او وظیفه داشت با آن زن ازدواج کند. در صورت امتناع برادر از ازدواج با زن برادرش، نوعی مجازات ترذیلی در مورد او اعمال می شد. در سفر تورات مثنی، فصل 24، آیه 5-10 در این باره می گوید: «اگر برادران با هم ساکن باشند و یکی از آنها لاولد بمیرد، زن آن متوفی به نکاح بیگانه بیرون نرود، بلکه برادر شوهرش به او داخل شده، او را به زنی بگیرد و حق برادر شوهری را مرعی دارد» «و مقرر است اول زاده ای که می زاید به اسم برادر متوفی قائم گردد تا آن که اسمش از بنی اسراییل محو نشود» «و اگر آن مرد به گرفتن زن برادرش راضی نشود، زن برادرش به دروازه پیش مشایخ برود و بگوید که برادر شوهر من به خیزاندن اسم برادر خود در اسراییل انکار می کند و به رعایت حق برادر شوهری با من راضی نیست.» «پس مشایخ شهرش آن مرد را طلب داشته، به او مکالمه کنند و اگر اقرار نموده، بگوید که او را نمی خواهم بگیرم.» «آنگاه زن برادرش در نظر مشایخ پیش او آمده، نعلین او را از پایش بکشد و به رویش خیو بیندازد و در جواب بگوید به شخصی که به بنا کردن خانه برادرش راضی نیست، چنین کرده شود.» «و در اسراییل اسم او را خانه کشیده نعلین بگذارند.» 7-4-2- مداخله مجرمانه زن در دعوای میان همسرش با دیگری: این کار تحت شرایطی جرم و مجازات شدیدی داشته است. در سفر تورات مثنی فصل 25، آیه 11-12 در این باره آمده است: «اگر مردی با برادرش مجادله نماید و زن یکی جهت رهادادن شوهرش از دست زننده اش پیش آمده، دست خود را دراز کند و عورتین او را بگیرد» «پس دست او را قطع کن، چشم تو بر او ترحم نکند.» 8-4-2- شهادت دروغ: شهادت دروغ، جرم و مجازات آن این بوده که کیفری را که در صورت صحت شهادت وی بر مشهود علیه مترتب می شد بر کسی که شهادت دروغ داده، جاری می ساختند. در سفر تورات مثنی، فصل 19، آیات 16-20 در این باره آمده است که: «اگر شاهد کاذبی بر کسی برخیزد تا به معصیتش شهادت دهد» «آن گاه دو شخصی که در میان ایشان منازعه است، در حضور خداوند در پیش کاهنان و قاضیان آن زمان حاضر شوند» «و قاضیان نیک استفسار نمایند و اینک اگر شاهد، شاهد کاذب است و شهادت به دروغ بر برادرش داده است » «پس به نهجی که خواست بر برادرش رفتار نماید، به او همان رفتار نمایید، تا بدی را از میان خود دور نمایی.» «و این که بقیه مردمان بشنوند و بترسند و من بعد مثل این اعمال شنیع را در میان شما مرتکب نشوند.» امتناع از ادای شهادت نیز گناه بوده است; اما روشن نیست که آیا برای این کار مجازاتی در نظر گرفته شده است یا نه؟ در آیه یکم از فصل پنجم سفر لویان آمده است که: «و اگر کسی گناهی ورزد، و آواز سوگنددهنده را شنیده، مشاهده شود که آیا دیده و یا می داند، اگر اطلاع ندهد، گناهش را باید بردارد.» 17 9-4-2- طرح دعوای کذب در دادگاه: از آیات 1-3 از فصل 25 از سفر تورات مثنی چنین برمی آید که طرح دعوای کذب در دادگاه در برخی از موارد، جرم و مستوجب کیفر تازیانه بوده است. در آیات یاد شده آمده است که: «اگر در میان مردمان دعوی باشد و به محکمه نزدیک آیند تا آن که ایشان را حکم نمایند آنگاه صدیقان را تصدیق و کاذبان را تکذیب نمایند.» «و مقرر است اگر آن کاذب لایق تازیانه باشد، قاضی حکم دهد که او را در حضورش بر رو بیندازند تا آن که موافق شرارتش تازیانه به تعداد زده شود.» «چهل تازیانه او را بزند و زیاد نکند، مبادا که اگر زیاد کرده، او را به تازیانه های بسیاری علاوه بر آنها بزند، برادرت در نظرت خوار نماید.» بر اساس آیه 9 از فصل 22 سفر خروج، در امور مالی، طرح دعوای دروغین نسبت به دیگری موجب محکومیت به پرداخت دو برابر مال مورد نزاع بود. این آیه می گوید: «از برای هر گونه فساد، چه از گاو و چه از الاغ و چه از گوسفند و چه از لباس و چه از هر چیزی که گم شده باشد که دیگری ادعا می کند که این مال اوست ادعای هر دوی ایشان باید پیش قاضیان بیاید و هر کسی را که قاضی مجرم نماید، باید دو مقابله به رفیقش ادا نماید.» 10-4-2- تمرد از حکم کاهن و قاضی: تمرد از حکم کاهن و قاضی، جرم و دارای کیفر مرگ بوده است. در سفر تورات مثنی، فصل 17، آیه 12-13 آمده است که: «و کسی که به غرور رفتار نموده، به کاهنی که در آن جا جهت خدمت خداوند خدایت اقامت نماید و یا به قاضی گوش ندهد، همان کس باید بمیرد، بدین منوال، بدی را از میان بنی اسرائیل دور کنی » «تا آن که تمامی قوم بشنوند و بترسند و بار دیگر متکبرانه رفتار ننمایند.» 11-4-2- تخلفات مستوجب انقطاع از بنی اسراییل: بر پایه آیات متعددی از تورات، انجام برخی تخلفات تنها موجب انقطاع از بنی اسرائیل است. روشن نیست که آیا مقصود از قوم یا انقطاع از قوم یا انقطاع از بنی اسراییل چیزی مانند سلب تابعیت در زمان ما است یا محدودیت خاصی است که نسبت به شخص متخلف و گناهکار اعمال می شده، یا صرفا نوعی دوری از رحمت پروردگار است؟ بدیهی است بر پایه احتمال اخیر نمی توان این اعمال را «جرم » به معنای اصطلاحی آن دانست. آیات 30 و 31 از فصل پانزدهم سفر اعداد ارتکاب هر گناهی را موجب انقطاع از قوم دانسته، می گوید: «اما نفسی که جرات کرده، گناهی کند چه متوطن و چه غریب، هتک حرمت خداوند نموده است و آن کس از میان قوم خود منقطع خواهد شد.» «از آن جایی که کلام خداوند را تحقیر نموده، فرمانش را ابطال کرده است آن کس بالکل قطع شود، عقوبت گناهش بر گردنش باشد.» 18 برخی دیگر از اعمالی که انجام آن موجب انقطاع شخص مرتکب از بنی اسراییل می شود عبارتند از: - ساختن روغن مسح مقدس و بخور مقدس توسط افراد غیر مجاز (سفر خروج، فصل 30، آیات 33 و 38) - خوردن از گوشت ذبیحه سلامتی 19 در حال ناپاکی (سفر لویان، فصل هفتم، آیات 20 و 21) - خوردن پیه چهارپایانی که برای خداوند قربانی می شوند (سفر لویان، فصل هفتم، آیه 25) - خوردن خون (سفر لویان، فصل هفتم، آیات 26 و 27 فصل هفدهم، آیه 10) - ذبح کردن حیوانات قربانی در غیر از محل تعیین شده (سفر لویان، فصل 17، آیات 3-9) - مس میت و غسل نکردن پس از آن (سفر اعداد، فصل 19، آیه 13) - همخوابگی با زن حایض (سفر لویان، فصل 20، آیه 18) بر پایه آیاتی از تورات، پاره ای از اعمال نیز ممنوع شمرده شده، ولی مجازات خاصی برای آن ذکر نشده است. برخی از این اعمال عبارتند از: - خوردن از ذبایحی که برای غیر خداوند ذبح شده است. (سفر خروج، فصل 34، آیه 15) - ازدواج با غیر موحدان (سفر خروج، فصل 34، آیه 16) - مجسمه سازی (سفر خروج، فصل 34، آیه 17 و سفر لویان، فصل 19، آیه 4 و فصل 26، آیه 1 و سفر تورات مثنی، فصل 4، آیات 16-18 و 23-25) - نگهداری مجسمه (سفر تورات مثنی، فصل 7، آیه 25 و 26) - آتش افروختن در روز شنبه در خانه (سفر خروج، فصل 35، آیه 3) - شرب مسکرات در هنگام ورود به عبادتگاه (سفر لویان، فصل 10، آیات 8-10) - فال گیری، تنجیم، افسونگری، غیب گویی، ارتباط با اجنه، رمانی و تسخیر ارواح (سفر تورات مثنی، فصل 19، آیه 10 و 11 و سفر لویان، فصل 19، آیه 26). - رباگرفتن (سفر لویان، فصل 25، آیه 36 و 37) بر پایه آیه 20 از فصل 23 سفر تورات مثنی ممنوعیت معامله ربوی مخصوص به افراد بنی اسراییل است و معامله ربوی با بیگانگان مانعی ندارد. - خرید و فروش زمین (سفر لویان، فصل 25، آیه 23) - جاری ساختن نام خداوند بر زبان به طور عبث و بیهوده (سفر تورات مثنی، فصل 5، آیه 11). - رشوه گرفتن برای ریختن خون شخص بیگناه (سفر تورات مثنی، فصل 27، آیه 25). 3- وضعیت قضایی و مقررات آیین دادرسی کیفری
1-3- مسؤول رسیدگی به دعاوی
از آیات 12-26 از فصل هیجدهم سفر خروج استفاده می شود که حضرت موسی (ع) پس از خروج بنی اسرائیل از مصر و استقرار آنها در بیابان ها به تنهایی دعاوی و اختلافات موجود میان بنی اسرائیل را حل و فصل می کرد; ولی بعدا به پیشنهاد پدر همسرش یثرو، کاهن مدیان این کار را به قضاتی که نصب نمود، واگذار کرد و خود به حل و فصل دعاوی مهم پرداخت. در آیات یاد شده آمده است که: «و در فردایش واقع شد که موسی به جهت حکم نمودن بر قوم نشست و قوم در برابر موسی از صبح تا به شام ایستادند.» «و پدر زن موسی هر چه که او به قوم عمل می کرد، دید و گفت: این عملی که با قوم می نمایی چیست؟ از چه سبب است که تو به تنهایی می نشینی و تمامی قوم از صبح تا شام می ایستند در برابرت » «و موسی به پدر زن خود گفت: سبب این است که قوم به جهت طلب نمودن [اوامر] خدا به [نزد] من می آیند.» و هر گاه مصلحتی میان ایشان واقع شود، نزد من می آیند و من نیز در میان مرد و رفیقش حکم نموده، فرایض خدا و شریعت هایش را به ایشان اعلام می نمایم.» «و پدر زن موسی وی را گفت کاری که می کنی، خوب نیست.» «یقین که تو و هم قومی که با تواند، تلف خواهید شد; زیرا که این کار از تو سنگین تر است، آن را به تنهایی نتوانی نمود.» «حال، قول مرا بشنو و تو را نصیحت می کنم و خدا با تو باشد و به خصوص قوم تو در حضور خدا حاضر باش و مصلحت ها را پیش خدا بیاور» «و ایشان را به فرایض و شریعت تعلیم ده و راهی که در آن رفتار نمایند و کاری که باید بکنند به ایشان اعلام نما.» «و از تمامی قوم، مردمان هنرمندی که خداترس باشند، مردمان صادق مبغض طمع را در نظر آر و برایشان سردار هزاره و سردار صده و سردار پنجاهه و سردار دهه نصب نما.» «تا آن که بر قوم، همیشه اوقات حکم نمایند و مقرر شود که هر مصلحت عظیم را نزد تو بیاورند و هر مصلحت جزئی را خود ایشان حکم نمایند و برای تو سبکتر خواهد شد و ایشان به همراهت باربردار خواهند شد» «اگر این کار را عمل نمایی و خدا تو را امر فرماید، آنگاه طاقت ایستادن خواهی داشت و این قوم نیز همگی به مکان خود به سلامت خواهند رسید.» «و موسی سخن پدر زن خود را قبول نمود و هر چه که گفته بود، عمل نمود» «و موسی مردمان هنرمند از تمامی اسرائیل انتخاب کرد و ایشان را سروران قوم گردانید [یعنی] سردار هزاره و سردار صده و سردار پنجاهه و سردار دهه [نصب نمود] » «و ایشان قوم را همیشه اوقات حکم می نمودند و مهمات مشکله را نزد موسی می آوردند و هر کار جزئی را خود ایشان حکم می نمودند.» در سفر تورات مثنی، فصل اول، آیات 12-16 نیز از زبان حضرت موسی (ع) آمده است که: «من به تنهایی این محنت و بار و منازعه شما را چگونه متحمل شوم؟» «از برای خودتان مردم حکمت پیشه و صاحب فطانت که در میان اسباط شما معروفند، انتخاب نمایید، تا ایشان را به سروری شما تعیین نمایم » «و شما به من جواب داده، گفتید: چیزی که امر فرموده ای به جا آوردنش نیکوست » «پس رؤسای اسباط شما را مردمان حکمت پیشه و مشهور گرفتم و ایشان را به سروری شما تعیین نمودم تا که سرداران هزاره و سرداران صده و سرداران پنجاهه و سرداران دهه و سرهنگان اسباط شما باشند.» «و در آن وقت قاضیان شما را مامور داشته...»
2-3- هویت صنفی و اجتماعی قضات
چنانکه از آیات گذشته به روشنی استفاده می شود قضات، مردمی هنرمند، خداترس، صادق، به دور از طمع و آز و حکیم بوده اند. آنان در عین قضاوت، رؤسای اسباط بنی اسرائیل و در میان مردم معروف و وجیه بوده اند. از آیه پنجم، فصل 21 از سفر تورات مثنی چنین بر می آید که قضات در عین حال، روحانی و کاهن و از گروه بنی لیوی بوده اند. در آیه یاد شده آمده است که: «و کاهنان بنی لیوی... خداوند خدایت ایشان را برگزیده است تا آن که او را خدمت کنند و به اسم خداوند، دعای خیر بخوانند و انفصال هر نزاع و هر صدمه مطابق حکم ایشان باشد.»
3-3- اهداف دستگاه قضایی
توصیه هایی که در تورات به قضات شده است می تواند هدف دستگاه قضایی آن زمان را برای ما روشن نماید. از آیات متعددی از تورات استفاده می شود که تاکید اصلی بر عنصر «عدالت » در قضا بوده است. در سفر توارت مثنی، فصل اول، آیه 16 و 17 آمده است که: «و در آن وقت قاضیان شما را مامور داشته، گفتم که دعوای برادران خودتان را بشنوید و در میان مردی با برادرش و با غریبی که با اوست، به انصاف حکم نمایید» «در فتوا دادن طرف گیری مکنید، کوچکان را مثل بزرگان بشنوید و از انسان مترسید، زیرا که حکم از آن خداست و دعوایی که بر شما مشکل است نزد من بیاورید، که آن را بشنوم.» همچنین در سفر تورات مثنی، فصل 16، آیات 18-20 خطاب به موسی (ع) آمده است: «قاضیان و ضابطان را در تمامی دروازه هایی که خداوند خدایت در میان اسباطت به تو می دهد، از برای خود تعیین نما تا قوم را به فتوای عادلانه حکم دهند.» «در فتوا تمایل مکن و طرف گیری منما و رشوه مگیر; چون که رشوه، چشمان حاکمان را بی نور و گفته های عادلان را فسخ می نماید.» «محض عدالت را تابع شو، تا آن که زنده مانده، زمینی که خداوند خدایت به تو بدهد، وارث شوی.»
4-3- جایگاه و منزلت قضات
ضمن این که قضات خود دارای جایگاه اجتماعی ارجمندی بوده اند، با توصیه ها و تمهیدات لازم سعی شده که آنان دارای حرمت و نفوذ کلمه باشند. در سفر خروج، فصل 22، آیه 28 آمده است که: «قاضیان را دشنام مده...» همچنین بر اساس آیات 7 و 13 از فصل 21 سفر لویان کاهنان از ازدواج با زنان زناکار و مطلقه ممنوع شده اند. چنانکه پیشتر گذشت تمرد از فرمان قاضی دارای کیفر مرگ بوده است. 20
5-3- ادله اثبات دعوا
چنانکه در شرح بسیاری از جرایم و مجازات ها گذشت، علم و قطع قاضی یکی از ادله بوده است. همچنین دو یا سه شاهد می توانسته است مطلق دعاوی کیفری و مدنی را اثبات کند. در سفر تورات مثنی، فصل 19، آیه 15 آمده است که: «یک شاهد به کسی برای هر گناه و هر خطا از تمامی گناهی که مرتکب شده باشد، برنخیزد، از گواهی دو شاهد یا از گواهی سه شاهد، دعوا ثابت شود.» با این حال گونه هایی از اوردالی (داوری الهی) نیز در تورات ذکر شده است. بر پایه آیات 12-31 از فصل پنجم سفر اعداد هر گاه مردی نسبت به زن خود ظنین می شد، او را نزد کاهن احضار می نمود و چیزی به نام هدیه غیرتی نیز برای کاهن می آورد. آن گاه طی مراسم خاصی زن سوگند داده می شد و لعنت هایی نوشته می شد و با آب تلخ شسته می شد و زن، آن آب تلخ شوینده لعنتها را می نوشید. هر گاه رحم زن باد می کرد و متعفن می شد، دلیل بر بدکاره بودن زن بود وگرنه بی گناهی او ثابت می شد. و الحمد لله اولا و آخرا

حکم فقهی داد و ستد خردسالان

حکم فقهی داد و ستد خردسالان

 

حکم فقهی دادوستد کودکان، از یک سو ریشه در مباحث فقه معاملات دارد و از سوی دیگر امروزه در حقوق عرفی، گفتمان های حقوقی را به خود اختصاص داده است. همچنین با باز نگری و اصلاح موادی از قانون مدنی در زمینه معادله بلوغ و رشد، سن بلوغ و میزان دخالت این دو متغیر در اختیارات مالی طفل و نیز به دلیل اختلاف نظرات فقهی و حقوقی و پی آمدهای آن ضرورت دارد, در مسأله دادوستد کودکان و بررسی اعتبار حقوقی آن و متغیرهای دخیل در آن تأمل کافی به عمل آید.

علاوه بر ملاحظات فوق، پدیده دادوستد کودکان خردسال خیابانی ضرورت تبیین فقهی این حکم را محسوس و ما را ملزم به ارائه نتایجی کاربردی و عملی می کند. بنابراین با بررسی نظریات مختلف فقهی و تأمل در نسب شناسی حکم به تحقیقی درخور، در مسأله مورد بحث خواهیم پرداخت.

با بررسی آراء و نظریات فقهی، به نظر می رسد، دخالت متغیر رشد در داد وستد کودکان، صرفنظر از مقارن بودن آن با بلوغ یا عدم آن درخور تأمل جدی تر است.

واژگان کلیدی

دادوستد کودکان، تمییز، بلوغ، رشد، سفه

حکم فقهی دادوستد خردسالان

از مباحث در خور توجه فقه، دیدگاه فقها به کودکان و نوجوانان است. احکام مربوط به انسان نابالغ، از دیر هنگام در فقه مورد توجه و دقت بوده است، لکن زوایای زیادی از احکام، بویژه مسائل عبادی، اقتصادی و کیفری آنان، هم اکنون نیز در هاله ای از ابهام است.

از مسائلی که در این ارتباط، اهمیت زیادی دارد، دیدگاه شرع مقدس اسلام به دادوستد خردسالان است، زیرا از یک سوی، هر روز ما با خرید و فروش و دست یازی های آنان در مالها روبرو هستیم و از سویی، این مطلب در غرب، بویژه از سوی طرفداران حقوق کودکان، مورد توجه قرار گرفته و از دیگر سو، طرح این مسأله در حقوق مدنی، به گونه ای است که با پاره ای از دیدگاه های فقها ناسازگار است، شاهد بر این سخن، دگرگونی است که در قانون مدنی ایران، پیش از انقلاب و پس از آن، به چشم می خورد.

در ماده 1209 قانون مدنی پیش از انقلاب اسلامی آمده است:

«هرکس که دارای هیجده سال تمام نباشد، در حکم غیر رشید است، مع ذلک، در صورتی که بعد از پانزده سال تمام، رشد کسی در محکمه ثابت شود از تحت قیمومت خارج می شود».

در ماده 1210 آمده است:

«هیچ کس را نمی توان بعد از رسیدن به هیجده سال تمام، بعنوان جنون یا عدم رشد محجور نمود.» در اصلاحیه قانون مدنی در سال 1361 ماده 1209، چون افراد کمتر از هیجده سال را محجور می داند حذف می شود و ماده 1210، که ملاک محجور نبودن را سن هیجده می دانست، بدین صورت اصلاح کرد:

«هیچ کس را نمی توان بعد از رسیدن به سن بلوغ، به عنوان جنون و یا عدم رشد محجور نمود.» و دو تبصره به ماده 1210 افزوده شد که عبارت یکی از آنها چنین است:

«سن بلوغ در پسر، پانزده سال تمام قمری و در دختر، نه سال تمام قمری است».

و در عبارت دیگری آمده است:

«اموال صغیری که بالغ شده است در صورتی می توان به او داد که رشد او ثابت شده باشد.» می بینید که مسأله شرط بودن بلوغ سنی در درستی دست یازیدن ها و دادوستدهای خردسالان، چگونه سبب دگرگونی می گردد.

به دنبال این دگرگونی، این پرسش مطرح می شود که آیا بلوغ سنی، نشانه رشد است و کمتر از آن غیر رشید به شمار می آید؟

این پرسش در شورای نگهبان نیز مطرح می شود و اختلاف هایی را به دنبال می آورد. سرانجام، یکی از فقهای آن نهاد، خدمت حضرت امام مرقوم می دارد:

«در قوانین سابق آمده است که افرادی که سن آنها کمتر از 18 سال باشد، در حکم غیر رشید می باشند، مگر آن که رشد آنان در دادگاه ثابت شود. در اصلاحیه آمده اند، 18 سال را به 15 سال تمام، تبدیل کرده اند. با توجه به این که در غیر مورد یتیمان، لزوم احراز رشد در معاملات لازم نیست و بنای عقلا هم در معاملات، بر اصالت رشد است؛ یعنی اصل را بر رشد قرار می دهند، مگر آن که خلاف آن ثابت شود، آیا محکوم کردن افراد بالغ کمتر از 15 سال، به عدم رشد، صحیح است یا نه؟ البته خاطر شریف مستحضر است که در انتخابات و امثال آن، بنابر 15 سال تمام شده است. علاوه در مسائل اجتماعی و معاملات و ثبت اسناد و امثال آن، تعیین مرز، فوایدی دارد و صرف بلوغ، ممکن است تبعاتی ناگوار داشته باشد، بخصوص برای دخترها.».

حضرت امام خمینی در پاسخ می نویسد:

«تا عدم رشد ثابت نباشد، صحیح نیست مگر این که دلیل داشته باشد که احراز لازم است.» (مهرپور، بی تا، ج 1، ص 301).

تأثیر این مسأله در دادوستدها و دست یازیدن های خردسالان در مسائل اجتماعی سیاسی همانند: انتخابات و دیگر امور حقوقی و جزایی، فراوان است.

از این رو، بایسته است که فقها، با دقت بیشتری به نقد و بررسی آن بپردازند. مقاله حاضر در پی آن است تا صحت و نفوذ تصرفات مالی خردسالان رشید را به اثبات رساند.

پیشینه بحث

بررسی تاریخ تکون و سرگذشت مسائل علمی در فهم جایگاه و ماهیت مسائل تأثیر باور نکردنی دارد. اهمیت این حقیقت در مباحث فقهی دو چندان است زیرا از جمله مبانی استنباط مسائل فقهی «اجماع» است و در رسیدگی به تاریخ مسأله بود و نبود اجماع واضح می شود از سوی دیگر برخی از صاحب نظران بر این باورند که نظرات فقهای صدر اول که با ائمه(ع) معاصر بوده اند، در حکم روایات و متلقی به قبول است. روشن شدن این مطلب نیز در رسیدگی تاریخ مسائل نهفته شده است.

در هر صورت پاره ای از نظرات فقها راجع به حکم فقهی دادوستدهای کودکان عبارت است از:

1- شیخ مفید می گوید: و لا تجوز وصیه الصبی و المحجور علیه فیما یخرج عن وجوه البر؛ «وصیت نابالغ و محجور علیه در خارج از موارد کار نیک جایز نیست و نافذ نمی گردد.» (شیخ مفید، 1410ه‍ ، ص 667).

شیخ طوسی می نویسد: و لا یدفع المال الی الصبی و لا یفک حجره حتی یبلغ؛ «مال به نابالغ داده نمی شود و بازداشتن از دست یازی به مال، از خردسال جدا نمی گردد، تا این که بالغ گردد.» (شیخ طوسی، 1418ه‍ ، ج3، ص283).

ابن حمزه می نویسد: فأما الموصی فأنما تصح وصیه باجتماع اربعه اشیاء ... البلوغ؛ «وصیت وصیت کننده، با چهار شرط اثر دارد، از جمله آن شرایط بلوغ است.» (ابن حمزه، 1408 ه‍ ، ص 372).

ابن ادریس می نویسد: الصبی لایجوز أن یکون وصیاً؛ لقوله علیه السلام رفع القلم عن ثلاث... الی أن قال: و ان کان کذلک لم یکن لکلامه حکم؛ «نابالغ نمی تواند وصی قرار گیرد، چون امام فرموده: تکلیف از عهده آن برداشته شد و چون نابالغ چنین است، گفتار او اثر ندارد.» (ابن ادریس، 1417ه‍، ج 3، ص189).

ابن زهره می نویسد: و لایرتفع الحجر عن الصبی الا بأمرین البلوغ الرشد؛ «قانون بازداشتن از تصرف در اموال، از خردسال برداشته نمی شود، مگر با دو چیز: اول با رسیدن به حد بلوغ دوم با رسیدن به حد رشد.» (ابن زهره حلبی، 1417ه‍، ص 191؛ مروارید، 1410ه‍، ج 15، ص188).

محقق حلی می نویسد: و أما الصغیر فمحجور علیه، ما لم یحصل له وصفان: البلوغ و الرشد... و أذا لم یجتمع الوصفان کان الحجر باقیاً و کذا لو لم یحصل الرشد؛ «اما کودکان از دست یازیدن و در اختیار گرفتن مالها، بازداشته اند، تا هنگامی که دو ویژگی در آنها پیدا نشود: 1 بلوغ 2 رشد؛ و مادامی که این ویژگی در آنها جمع نگردد، قانون بازداشتن آنان از در اختیار گرفتن اموال، در آنان باقی است و نیز اگر رشد در آنها پیدا نگردد.» (مروارید،1410ه‍، ج 15، ص204).

او در جای دیگر می نویسد: و لا یزول حجر الصغیر الا بوصفینی: الاول البلوغ ... الثانی الرشد؛ «بازداشتن خردسالان از تصرف، بر طرف نمی گردد، مگر با دو ویژگی: 1 بلوغ 2 رشد.» (همو).

شیخ ابی زکریا یحیی بن سعید حلی می نویسد: و ینفک الحجر ببلوغ الصبی رشیداً و هو المصلح لماله و یدفع الیه؛ «با رسیدن نابالغان به حد رشد، قانون بازداشتن آنها از تصرف برداشته می شود و همین رشد، سبب اصلاح در اموال می گردد و اموال به او داده می شود.» (همو).

علامه می نویسد: فأسبابه سته الصغر... انما یزال الحجر عنه بامرین: البلوغ و الرشد. (علامه حلی، بی تا، ص 213).

او در جای دیگر نیز این مضمون را آورده است؛ «بازداشتن خردسالان از دست یازیدن به مالها، با دو ویژگی از آنان، بر طرف می گردد: 1 بلوغ 2 رشد.» (همو، ص124).

از این عبارتها، چند مطلب روشن می گردد:

1 فقها در اصل بازداشتن خردسالان، از دست یازی به مالها، اتفاق نظر دارند، گرچه در ویژگی های آن، با یکدیگر اختلاف دارند.

2 بیشتر فقها، جهت بر طرف شدن بازداشتن خردسالان از در اختیار گرفتن مالها، ویژگی رشد را همانند بلوغ عنوان کرده اند.

3 عنوان بلوغ در کلام فقها مطلق است که در خور تفسیر به بلوغ سنی و بلوغ عقلی و فکری است.

اقوال در دادوستد اطفال

در این مسأله دیدگاه های گوناگونی وجود دارد و در میان آنها، چند دیدگاه، از اهمیت زیادتری برخوردار است، از جمله:

1 باطل بودن دادوستد خردسالان، گرچه به وسیله خواندن صیغه عقد و ایقاع باشند.

2 فرق گذاشتن میان عقد و ایقاع خردسالان، به گونه مستقل و خواندن صیغه عقد و ایقاع، اولی باطل و دومی صحیح است.

3 فرق گذاردن میان دادوستد خردسالان به گونه مستقل، که باطل است و دادوستد آنان با اجازه ولی که صحیح است.

4 درستی دادوستد خردسالان رشید، مطلقاً بویژه در امور غیر خطیر، گرچه بی اجازه ولی باشد (مقدس اردبیلی، بی تا، ج8، ص152).

به نظر راقم این سطور احتمال چهارم به عنوان یک فرضیه به نظر می رسد که به واقع نزدیکتر است. از این رو شایسته است در آغاز به دلیلهایی که در اثبات دیدگاه های دیگر اقامه شده، یا امکان دارد اقامه شود، آورده می شود و به بوته نقد و بررسی گذارده می شود و پس از آن، آنچه که می تواند دیدگاه چهارم را که دیدگاه صحیح است، ثابت کند مطرح می گردد.

بلوغ در لغت و اصطلاح

مفهوم بلوغ در این بحث نقش اساسی دارد؛ از این رو تحقیق در آن ضروری است. اهل لغت، در معنای بلوغ اختلاف ندارند و آن را به معنای رسیدن و درک دانسته اند؛ زبیدی می نویسد: «بلغ الغلام: ادرک» (زبیدی، بی تا، ج 32، ص435).

ابن منظور می نویسد: «بلغ الصبی: احتلم و ادرک وقت التکلیف» (ابن منظور، 1405ه‍ ، ج8، ص 419).

علامه فیومی می نویسد: «بلغ الصبی: احتلم و ادرک» (فیومی، 1414ه‍، ج 1، ص84).

بر اساس این عبارتها معنای بلوغ از دیدگاه اهل لغت، رسیدن و درک کردن چیزی است؛ و در اصطلاح فقها عبارت است از پایان رسیدن دوران خردسالی که با آن زمینه شایستگی برای انجام تکالیف شرعی پیدا می شود.

بعبارت دیگر بلوغ عبارت است از نیرویی که در خردسال پیدا می شود و با آن، انسان از حالت خردسالی، بدر می آید (زرقانی، بی تا، ج5، ص29).

بنابراین، معنای لغوی بلوغ با معنای اصطلاحی آن به هم نزدیک هستند و اختلاف زیادی ندارند.

بررسی دیدگاه ها

این چهار دیدگاه در این جهت که خردسال غیر رشید، پرهیز داده شده از دادوستد و در اختیار گرفتن مال، و نیز در این که دادوستدهای او نارواست، اتفاق دارند. اختلاف در این جهت است که آنچه شرط رهایی خردسال از برداشتن از دست یازی به مال است، رشد، بلوغ سنی یا هر دو است. اکنون، آنچه که می تواند دلیل بر شرط بودن بلوغ سنی در اثر داشتن دادوستدهای او باشد، بررسی و نقد می شود:

الف آیات

1 و لا تؤتوا السفهاء أموالکم التی جعل الله لکم قیاماً و ارزقوهم فیها و اکسوهم و قولوا لهم قولاً معروفاً؛ «و مالهای خود را که خداوند وسیله بر پا بودن زندگی شما قرار داده، به کم خردان ندهید و از آن بخورانید و بپوشانیدشان و با آنان سخنی پسندیده گویید.» (نساء، 5).

گرچه فقها در این بحث، به این آیه نپرداخته اند و لکن چون ممکن است به آن استدلال شود، ما آن را مطرح می کنیم. بی شک یکی از مصادیق سفیه، خردسال است، بنابراین مدلول آیه این است که باز می دارد از دادن اموال آنان که پیش اولیاء است و یا اموال خود اولیاء به آنان و این بازداری، از آن جهت است که آنان از نظر شارع پرهیز داده شده اند از در اختیار گرفتن مال، و حق دست یازی در اموال را ندارند.

علامه طباطبایی می نویسد: «سیاق آیات قرینه است بر این که مراد از سفها یتیمانی هستند که سرپرستی آنان بر عهده اولیاست» (علامه طباطبایی، 1294ه‍، ج 4، ص181).

پس از آیه استفاده می گردد که خردسال پرهیز داده شده است از دست یازی اموال و در اختیار گرفتن آنها؛ زیرا خداوند اولیاء را از دادن اموال بدان ها بازداشته است.

گرچه در روایت و دیدگاه مفسران، سفها از جمله بر خردسالان و یتیمان تطبیق شده و لکن از آن جهت اینان مصداق سفیه اند که رشد کافی را در اداره امور خویش ندارند؛ نه از آن جهت که از نظر سنی به حد معینی که شارع تعیین کرده (در دختران نه سال کامل و در پسران پانزده سال کامل) نرسیده اند. شاهد بر این، چند مطلب است از جمله:

1 روایت علی بن حمزه از امام صادق(ع) که در پاسخ سؤال از تفسیر آیه فرمود: «مقصود یتیمان است که نباید اموالشان بدان ها داده شود، تا هنگامی که بر رشد آنها آگاه شوید .» (حویزی، 1385ه‍، ج 1، ص242).

ملاحظه می شود که امام یتیمی را که به حد رشد نرسیده، مصداق سفیه دانسته است.

2 اهل لغت، سفه را به معنای جهل و نقص در عقل که هماهنگ با نداشتن رشد است، معنی کرده اند، به عنوان نمونه:

ابن اثیر می نویسد: «السفیه الجاهل» (ابن اثیر، 1367، ج2، ص374).

فیومی می نویسد: «والسفه نقص فی العقل.» (فیومی، 1414ه‍، ج 1، ص380).

پس آیه، بازمی دارد از دادن اموال به کم خردان و ناآگاهان که عبارتند از کسانی که رشد فکری و عقلی ندارند.

3 طبرسی می نویسد: «آیه را باید حمل کنیم بر معنای فراگیر، پس به سفیهی که مالش را فاسد می کند و یتیمی که بالغ نشده و نیز یتیمی که بالغ شده ولی رشد از او دیده نشده، نباید مال داده شود.».

گرچه وی یتیم نابالغ را مصداق سفیه می داند، لکن ملاک نهی را تباه کردن مال و نداشتن رشد عقلی دانسته است (طبرسی، 1414 ه‍ ، ج3، ص8).

بنابراین، آیه باز می دارد از دادن اموال به یتیمانی که به حد رشد نرسیده اند و دلالتی بر شرط بودن بلوغ سنی ندارد، دست کم آیه از این جهت اجمال دارد و دلالتی بر شرط بودن بلوغ سنی در صحت دادوستد و تصرفات مالی خردسالان ندارد.

2 و ابتلوا الیتامی حتی اذا بلغوا النکاح فان آنستم منهم رشداً فادفعوا الیهم اموالهم؛ «و یتیمان را بیازمایید تا آن گاه که به حد زناشویی برسند، پس اگر از آنان رشد (خردمندی و حسن تدبیر) دیدید، مالهایشان را به خودشان بدهید» (نساء ، 6).

پیش از بررسی دلالت آیه بر مدعی و نقد آن، توضیح دو نکته ضروری است:

1 دادن اموال، کنایه از اثر داشتن تصرفات آنان، از جمله درستی دادوستدهایشان است.

2 گرچه موضوع آیه، یتیم است، لکن بی گمان، یتیم ویژگی ندارد و آیه هر انسان نابالغ را در بر می گیرد.

پس از روشن شدن این دو نکته، در تفسیر آیه چند احتمال اساسی وجود دارد:

1 احتمال اول این که شرط اثر داشتن تصرف های خردسالان، از جمله درستی دادوستد آنان، بلوغ سنی و رشد است. این نظر مشهور فقهاست و بر اساس این تفسیر، آیه دلالت بر شرط بودن بلوغ سنی دارد.

توضیح: از آن جا که «اذا» از ادات شرط و «حتی» ابتدائیه است، مدلول آیه عبارت است از این که یتیمان را آزمایش کنید، پس هرگاه به حد زناشویی (بلوغ سنی) رسیدند و از رشد نیز برخوردار بودند، اموال آنان را به آنان بدهید. پس آیه دلالت دارد بر شرط بودن بلوغ سنی و رشد صبی برای نفوذ تصرفات او. از جمله فقیهانی که این تفسیر را پذیرفته اند، صاحب جواهر است (نجفی، 1367، ج 26، ص 18). وی این تفسیر را تأیید می کند به این که بندرت «اذا» از معنای ظرف و شرط بودن خارج می شود؛ از این روی هر جا که در قرآن «اذا» به کار آید حمل می شود بر شرط بودن و ظرف بودن و چون «اذا» و «ان» از حروف شرط هستند دلالت دارند که مدخول آنها، یعنی بلوغ و رشد، شرط واگذاری اموال به خردسالان است.

تحلیل مطلب

این تفسیر، هنگامی درست است که «حتی» به معنای ابتدا باشد و این خلاف ظاهر است. ابن هشام در کتاب مغنی می نویسد:

«حتی حرفی است که به یکی از سه معنی استعمال می شود: 1 انتها 2 غایت و همین معنای دوم در «حتی» بیشتر وجود دارد 3 تعلیل.» (ابن هشام، بی تا، ص 166).

2 احتمال دوم عبارت است از این که «حتی» به معنای غایت، و «اذا» در ظرف بودن و شرط بودن به کار رفته باشد و غایت به حتی، خارج از «مغیی» باشد، یعنی واجب بودن آزمایش یتیم، پیش از بلوغ سنی است و پس از بلوغ سنی، بی آزمایش اموال به یتیم داده می شود و رشد نیز، به تنهایی کافی است در درستی دادوستدها، گرچه پیش از بلوغ باشد. پس اثر داشتن دادوستد یتیم، بستگی دارد یا به رشد او، گرچه به حد بلوغ سنی نرسیده باشد و یا رسیدن به حد بلوغ سنی، گرچه رشد نداشته باشد. بنابراین، معنای آیه عبارت است از لزوم آزمایش نابالغ، تا هنگام بلوغ فقط؛ و اما پس از بلوغ یتیمان، برای واگذاری اموال آنان آزمایش لازم نیست، بلکه به محض رسیدن به دوران بلوغ، اموالشان به خودشان داده می شود. پس آیه دلالت دارد بر این که شرط واگذاری اموال یتیمان یکی از دو امر است: یا بلوغ سنی فقط و یا رشد، گرچه پیش از رسیدن به حد بلوغ سنی باشد. از فقیهانی که این تفسیر را پذیرفته اند، امام خمینی است (امام خمینی، بی تا، ج 2، ص 6).

تحلیل مطلب

درستی این تفسیر، بستگی دارد بر این که غایت مفهوم داشته باشد، تا مفهوم آن عبارت باشد از این که اگر یتیم به حد بلوغ نرسد، اموالش را به او ندهید.

لکن چون در اصول ثابت شده غایت یا مفهوم ندارد و یا این که مفهوم غایت دست کم اختلافی است، پس این تفسیر صحیح نیست و بر فرض این که غایت مفهوم داشته باشد، این مطلب که بلوغ سنی شرط مستقل باشد، با مدلول آیه پیشین که دلالت داشت بر این که نابخردی مانع واگذاری اموال یتیمان بدان ها است، گرچه به حد بلوغ رسیده باشند، ناسازگاری دارد؛ زیرا این آیه، برابر این احتمال دلالت دارد بر این که اموال یتیم که به حد بلوغ سنی رسیده به او داده می شود، گرچه به حد رشد نرسیده باشد و آیه پیشین دلالت می کرد که مال یتیم به او داده نمی شود، گرچه به حد بلوغ سنی رسیده باشد.

3- احتمال سوم همان احتمال دوم است، با این تفاوت که غایت، که مدلول حتی است خارج از مغیی نباشد، بنابراین، مدلول آیه عبارت است از این که: نابالغان را آزمایش کنید، تا هنگام رسیدن به حد بلوغ. در این ظرف اگر از آنها رشد دیدید، اموال آنها را به آنان واگذارید. نتیجه این می شود که آیه دلالت دارد بر شرط بودن رشد بدون مشروطیت بلوغ.

از جمله فقیهانی که این تفسیر را پذیرفته، محقق ایروانی است. وی می نویسد:

«دور نیست که ملاک در درستی دادوستدهای خردسال، در این آیه رشد باشد فقط، بنابراین که جمله اخیر، یعنی «فان آنستم منهم رشداً» استدراک از جمله اخیر، یعنی «و ابتلوا الیتامی حتی اذا بلغوا» باشد. پس بلوغ موضوعیت ندارد، بلکه از آن جهت معتبر شده که نشانه و راه تحقق رشد است.» (محقق ایروانی، 1421ه‍، ص 107).

بنابراین تفسیر آیه، نه تنها بر شرط بودن بلوغ سنی دلالت ندارد، بلکه دلالت بر شرط بودن رشد نسبت به اثر داشتن تصرف های خردسال دارد. محقق اردبیلی در ارتباط با این آیه می نویسد:

فان ظاهر الآیه کون الاختبار قبل البلوغ؛ لئلا یلزم التأخیر فی الدفع مع الاستحقاق و الظاهر منه وقوع المعامله ایضا؛ «آیه ظهور دارد بر این که آزمایش، پیش از بلوغ سنی است، تا موجب تأخیر در دادن اموال، در صورتی که شایستگی داشته باشد، نشود و آیه ظهور دارد که دادوستد خردسالان نیز، پیش از بلوغ سنی واقع می گردد.» (مقدس اردبیلی، بی تا، ج 8، ص152).

وی در پایان می نویسد: «اگر دست یازی های خردسال، در حال رشد باشد، صحیح است».

شاهد این مدعی روایتی است از امام باقر(ع) در ذیل این آیه که دلالت می کند به این که از شرایط دادن اموال به یتیمان، رشد است: فاذا آنس منه الرشد دفع الیه المال؛ «پس هر گاه از یتیم رشد آشکار شد، اموال به او داده می شود» (خویری، 1385 ه‍ ، ج 1، ص 444).

بنابراین آیه مذکور نه تنها اقوال قبلی را اثبات نمی کند، بلکه دلالت دارد بر صحت قول سومی. و لا تقربوا مال الیتیم الا بالتی هی احسن حتی یبلغ اشده؛ «و به مال یتیم جز به شیوه ای که نیکوتر است نزدیک نشوید، تا به نیرو و بلوغ خود برسد» (اسراء، 34). برخی از مفسران «اشد» را به معنای بلوغ دانسته اند (طبرسی، 1414ه‍ ، ج 4، ص 374).از این روی، آیه باز می دارد از واگذاری اموال یتیم، پیش از بلوغ سنی و در نتیجه شرط بودن بلوغ سنی در اثر داشتن دادوستدهای نابالغان تمام است. شاهد این مطلب، روایت عبدالله بن سنان است که «اشد» را به بلوغ سنی تفسیر کرده است.

امام صادق(ع) در پاسخ این پرسش که در چه هنگامی دست یازی یتیم نابالغ، اثر دارد و صحیح است، فرمود:

هرگاه به مرحله اشد برسد. پرسیده شد: معنای اشد چیست؟ امام(ع) فرمود: محتلم شدن (شیخ صدوق، بی تا، ج 3، ص 495).

گرچه روایت اخیر و برخی از مفسران «اشد» را به احتلام و بلوغ سنی تفسیر کرده اند، لیکن در برخی از روایت نفوذ تصرفات خردسالان عنوان اشد موضوعیت دارد. و ملاک نفوذ تصرفات صبی رشد او بیان شده است.

جهت روشن شدن این سخن، لازم است نخست به واژه اشد در قرآن و سخن مفسران نگاهی اجمالی گردد و سپس معنای این واژه را در روایات ملاحظه کنیم.

عبارت اشد هشت مورد در قرآن به کار برده شده است:

1 همین آیه

2 لما بلغ أشده آتیناه حکماً و علماً (یوسف، 22).

3 همین آیه در سوره اسراء (اسراء، 34).

4 فأراد ربک أن یبلغا أشدهما (کهف، 87).

5 ثم نخرجکم طفلاً ثم لتبلغوا أشدکم (حج، 5).

6 ولما بلغ أشده و استوی (قصص، 113).

7 ثم یخرجکم طفلاً ثم لتبلغوا أشدکم ثم لتکونوا شیوخاً (مؤمن، 67).

8 و حمله و فصاله ثلاثون شهراً حتی اذا بلغ أشده و بلغ أربعین سنة (احقاف، 15).

«اشد» در این آیات به معانی گوناگونی آمده، بطور مثال، در آیه دو و شش، اشد به معنای مرحله ای است که به پیامبران حکمت و علم داده می شود. در آیه اول و سوم، اشد به مرحله رفع حجر از یتیم برابر شده است. و در آیه چهارم اشد به زمانی برابر اطلاق شده است که بچه بتواند به گنج و استخراج آن دست یابد. و در آیه پنجم و هفتم و هشتم، اشد به مرحله بعد از خردسالی اطلاق شده است.

بنابراین، اشد به مراحل گوناگون زندگی برابر و اطلاق شده است.

مفسران نیز، در معنای آن اختلاف نظر دارند:

شیخ طوسی آن را به معنای کمال عقلی دانسته است (شیخ طوسی، 1409ه‍، ج 7، ص291).

برخی اشد را بر سی و سه سالگی برابر دانسته اند (همو، ج 4، ص 318).

برخی آن را به هیجده سالگی اطلاق کرده اند (همو).

برخی آن را به معنای احتلام دانسته اند (همو).

ولی شاید بتوان این معانی گوناگون را به یک معنای جامع برگرداند که در برگیرنده تمامی این معانی باشد، مانند: مرحله ای که قوای بدنی و فکری انسان به کمال می رسد.

علامه طباطبایی می نویسد: «این کلمه، در تمام مواردی که در قرآن به کار رفته، به مرحله ای که قوای بدن مستحکم می گردد و از حالت کودکی بیرون می شود، اطلاق شده و بیشتر زمان شروع آن هیجده سالگی است.» (علامه طباطبایی، 1294ه‍ ، ج3، ص 91؛ همو، ج11، ص18؛ همو، ج14، ص344؛ همو ، ج 16، ص11؛ همو، ج18، ص201).

با توجه به این معنی اشد، آیه دلالت دارد بر این که شرط اثر داشتن دست یازی ها و خارج شدن خردسال از حالت ممنوع بودن از دادوستد، رسیدن به رشد فکری و اجتماعی است. شاهد این معنی روایتی است که امام صادق(ع) از ابن عباس نقل می کند:

«یتیم وقتی که به سن اشد یعنی احتلام برسد، کودکی او به پایان می رسد، مگر این که رشدی در او ملاحظه نشود و در نظر تو ضعیف یا کم خرد باشد، در این صورت، ولی او باید اموال وی را نگهداری کند و به او ندهد» (شیخ صدوق، بی تا، ج3، ص163؛ شیخ طوسی، 1365، ج9، ص183).

امام(ع) معیار واگذاری اموال را به خردسال، رشد او دانسته و نیز در روایتی که مشایخ سه گانه آن را نقل کرده اند، معیار واگذاری را رشد دانسته است؛ زیرا در پایان روایت می فرماید:

«اگر کودکی به سن سیزده و چهارده برسد یا محتلم شود، کارهای او رواست، مگر این که ضعیف یا کم خرد باشد» (شیخ صدوق، ج4، ص164؛ شیخ طوسی، ج9، ص183؛ کافی، 1411ه‍، ج 7، ص68).

در این دو حدیث نیز، معیار خارج شدن از حجر، رشد خردسال دانسته شده است. پس این آیه نیز دلالت دارد بر شرط بودن رشد، نه بلوغ سنی، دست کم مجمل است و دلالتی از آن فهمیده نمی شود.

امام(ع) می فرماید: «هرگاه پسر بچه، به مرحله اشد که همان تمام شدن سیزده سال و شروع چهارده سال است، رسید آنچه که بر اشخاص و افراد بالغ (کسانی که به حد احتلام رسیده اند) واجب است، بر این شخص نیز واجب است گرچه محتلم نشده باشد، بر او بدی ها و خوبی ها نوشته می شود و هر کاری برایش جایز و نافذ است، مگر از نظر رشد، ضعیف یا کم خرد باشد.» (شیخ صدوق، ج4، ص164؛ شیخ طوسی، ج9، ص183).

در این حدیث، ملاک و معیار اثر داشتن دست یازی های خردسال، با توجه به ذیل حدیث، رشد است.

بنابراین، دور نیست که بگوییم: بلوغ سنی در احادیث و آیه موضوعیت ندارد؛ بلکه راه و نشانه برای به دست آوردن رشد است.

ممکن است اشکال شود که این حدیث که مشایخ سه گانه آن را نقل کرده اند، مورد توجه فقها نیست؛ زیرا سن بلوغ را چهارده قرار داده است.

در پاسخ باید گفت برخی به این حدیث عمل کرده اند. بر فرض روگردانی فقها از آن ذیل حدیث بی اشکال است و با تبعیض در حجیت، به ذیل آن عمل می شود.

تاکنون روشن شد که آیات دلالتی بر شرط بودن بلوغ سنی در درست بودن و اثر داشتن دادوستدهای خردسال ندارد، بلکه از آیات به دست می آید که رشد شرط نفوذ دست یازی های خردسال است.

محقق اردبیلی، در ارتباط با آیات می نویسد: و بالجمله ظاهر عموم الآیات ... هو الجواز مع التمیز التام؛ «ظهور عموم آیات، عبارت است از جواز دادوستد خردسالی که اهل تمیز است.» (مقدس اردبیلی، بی تا، ج 8، ص 153).

ب روایات

روایات در ارتباط با شرط بودن بلوغ، ممکن است به سه دسته تقسیم شوند: بهتر است که هر دسته جداگانه بحث و تحقیق شود.

دسته نخست- دسته نخست را روایاتی تشکیل می دهد که دلالت دارند بر این که عمد و اشتباه خردسال، یک حکم دارد بعبارت دیگر، عمد صبی، به منزله اشتباه دیگران است. از باب نمونه به چند مورد اشاره می گردد:

1- اسحاق بن عمار عن جعفر عن ابیه: أن علی(ع) کان یقول: عمد الصبیان خطا یحمل علی العاقله؛ «علی(ع) می فرمود: عمد نابالغان به منزله اشتباه است که عاقله (خویشاوندان) مسؤولیت آن را می پذیرند.» (حر عاملی، 1403ه‍ ، ج 19، ص 307).

2- محمد مسلم عن أبی عبدالله(ع) قال: عمد الصبی و خطاه واحد؛ «عمد و اشتباه خردسال یکی است» (همو).

3- عن علی(ع) یقول فی المجنون و المعتوه: الذی لا یفیق و الصبی الذی لم یبلغ عمدها خطا تحمله العاقله و قد رفع عنهما القلم؛ «علی(ع) می فرمود: دیوانه و کودکی که بالغ نشده، عمد آن به منزله اشتباه است که مسؤولیت آن را عاقله می پذیرد، زیرا بطور قطع، قلم از آنان برداشته شده است» (همو ، ص66).

4- محدث نوری روایات زیادی را در این ارتباط نقل کرده است که علاقه مندان می توانند به وی مراجعه کنند (محدث نوری ، بی تا ، ج 18، ص 242).

چگونگی دلالت این دسته از روایات بر شرط بودن بلوغ در اثر داشتن تصرف ها، از جمله دادوستدهای خردسال به این است که برابر این روایات، عمد خردسال نادیده انگاشته شده و همانند اشتباه بزرگان اثر ندارد، پس دادوستد نابالغان، اثر ندارد.

بی گمان نمی توانیم اطلاق این روایات را بپذیریم، زیرا برابر این روایات، اگر خردسال در نماز و روزه برخی از باطل کننده ها را بطور عمد مرتکب شود، نباید نماز و روزه اش باطل باشد، زیرا عمد او به منزله اشتباه است.

از این روی، آیت الله خویی می نویسد: «نمی توان به اطلاق این روایات ملتزم شویم» (خویی، 1417ه‍، ج 3، ص254).

و از طرفی باید هیچ عبادتی از خردسال صحیح نباشد، زیرا عمد او به منزله اشتباه است و حال این که بسیاری از فقها بر این باورند که عبادت های خردسال صحیح است.

افزون بر این، روایات، عمد خردسال را در کارهایی، به منزله اشتباه قرار داده اند که، علاوه بر این که انجام عمدی آنها اثر دارد، انجام خطایی آنها نیز اثر داشته باشد، همانند باب جنایات که هم جنایت عمدی و هم جنایت خطایی اثر دارد، در این موارد جنایت عمدی خردسال، حکم جنایت خطایی بزرگسال را دارد.

شاهد این ادعا عبارت «تحمله العاقله» است که در ذیل روایت اسحاق بن عمار و روایت قرب الاسناد آمده است.

از این روی محقق نایینی می نویسد: «این دسته از روایات از غیر باب جنایات و کفاره حرام های احرام حج منصرف هستند.» (محقق نایینی، 1413 ه‍، ج 1، ص401).

پس این دسته از روایات دلالتی بر شرط بودن بلوغ در دست یازی های خردسال ندارد.

دسته دوم- دسته دوم روایاتی هستند که دلالت دارند بر برداشتن قلم از خردسال تا هنگامی که محتلم نشده است.

چگونگی دلالت این دسته از روایات به این است که از خردسال قلم برداشته شده است و کارهای او بی حکم است. پس دادوستدهای نابالغان صحیح نیست:

1- ابن ظبیان... فقال علی(ع): أما علمت أن القلم یرفع عن ثلاثه: عن الصبی حتی یحتلم؛ «علی(ع) می فرماید: قلم از سه گروه برداشته شده است، از جمله از کودک تا هنگامی که محتلم نشده است.» (حر عاملی، 1403ه‍، ج 1، ص32).

2- روایت ابی البختری که پیش از این گذشت (حر عاملی،1403، ج 1، ص 32).

3-عمار الساباطی عن ابی عبدالله(ع) قال: سألته عن الغلام متی تجب علیه الصلاه؟ قال: اذا أتی علیه ثلاث عشر سنه فان احتلم قبل ذلک فقد وجب علیه الصلاه و جری علیه القلم و الجاریه مثل ذلک؛ «امام صادق(ع) در پاسخ این سؤال که چه زمانی نماز بر پسر بچه واجب می گردد، فرمود: هنگامی که سیزده سالش تمام گردد و چنانچه قبل از این محتلم گردد، نماز بر او واجب است و قلم در حق او جریان دارد و حکم کنیز نیز این چنین است.» (حر عاملی، 1403ه‍ ، ج1، ص 32).

مفهوم این روایات دلالت دارد بر این که قلم از کودکی که محتلم نشده بر داشته شده است. پس این دسته از روایات، دلالت دارند بر این که دادوستدهای شخص نابالغ، صحیح نیست، زیرا اگر صحیح باشد، نسبت به وفای به عقد ملزم است و این الزام خردسال، با برداشتن قلم، چه در تشریع و چه در عقوبت ناسازگار است.

محقق نایینی می نویسد: «از اخبار برداشته شدن قلم، استفاده می شود آنچه که از خردسال برداشته شده، همان چیزی است که از خوابیده و مجنون برداشته شده و دو احتمال در این ارتباط ممکن است:

1- برداشته شدن قلم، کنایه از آزادی این سه گروه باشد.

2- برداشته شدن قلم، عبارت است از قلم تشریع بطور صریح.

در هر صورت استدلال به این روایات، بر شرط بودن بلوغ در درستی دادوستدها و دست یازی های خردسال تمام است.» (محقق نایینی، 1413ه‍ ، ج1، ص399).

شیخ انصاری بر دلالت این روایات سه اشکال کرده است:

1- این روایات، ظهور دارند در برداشته شدن قلم بازخواست و عذاب، نه قلم تشریع احکام؛ از این روی عبادات خردسال مشروع است، زیرا مشروعیت عبادات مستلزم عقاب و مؤاخذه نیست تا با این روایات مشروعیت برداشته شود؛ آنچه مستلزم عقاب و مؤاخذه است وجوب است نه مشروعیت و صحیح بودن عبادات، زیرا قلم تشریع از خردسال برداشته نشده است؛ پس این روایات ربطی به درست نبودن دادوستدهای نابالغ ندارد.

2- مشهور فقها بر این باورند که احکام وضعی، اختصاص به افراد بالغ ندارند، بلکه در حق نابالغ نیز جعل و مقرر شده است، زیرا احکام وضعی رفته، روی موضوع خارجی و نحوه صدور در آن تأثیر ندارد مثلاً ادرار و یا خون انسان نجس است اعم از این که اراده و اختیاری در خروج آن باشد و یا نباشد و یا ملاقات لباسی با نجس سبب متنجس شدن ملاقی است فرقی نمی کند این ملاقات با اراده باشد یا بی اراده و فرقی نمی کند ملاقات فعل انسان باشد یا اتفاقی و یا توسط با دو عوامل دیگر صورت گیرد. بلکه اگر در موردی حکم وضعی رفته باشد روی موضوع خارجی که از اراده و اختیار محقق شده باشد در این صورت اگر از صبی صادر شود موجب حکم وضعی نیست زیرا شرط آن یعنی صدور از اراده محقق نشده است زیرا اراده و اختیار صبی در حکم عدم است. بنابراین، ممکن است عقد خردسال سبب گردد که وفای به آن عقد بر خردسال، پس از بلوغ و یا بر ولی، در همان زمان عقد واجب باشد، در صورتی که به اجازه ولی عقد انجام پذیرفته باشد.

3- استدلال به این روایات بر برداشته شدن قلم از خردسال و در نتیجه شرط بودن بلوغ، جهت درست بودن دادوستدهای او، ناسازگاری دارد با مشروع بودن عبادت های خردسال که مشهور میان فقها است (شیخ انصاری ، 1418‍ ه‍ ، ص114).

به نظر ما، بر اشکال های شیخ، جواب های در خور، ممکن است داده شود، لکن اصل سخن شیخ مبنی بر این که این روایات، دلالت بر برداشته شدن احکام از خردسالان ندارند صحیح است.

دسته سوم:- دسته سوم روایاتی است که دلالت دارند بر جایز نبودن امر خردسال تا وقتی که به حد بلوغ برسد، از جمله:

1- هشام عن ابی عبدالله(ع) قال: انقطاع یتم الیتیم بالاحتلام و هو اشده و ان احتلم و لم یؤنس منه رشده و کان سفیهاً او ضعیفاً فلیمسک عنه ولیه ماله؛ «به پایان رسیدن حالت یتیمی یتیمان به محتلم شدن آنان است و احتلام مرحله به قوت رسیدن یتیم است و اگر نابالغ محتلم شود، ولی رشد از او دیده نشود و کم خرد و یا ضعیف باشد، سرپرست او باید از دادن اموال بدو خودداری بورزد.» ( حر عاملی، 1403ه‍ ، ج13، ص141).

2- عیص بن القاسم عن ابی عبدالله(ع) قال: سألته عن الیتیمه متی یدفع الیها ما لها؟ قال: اذا علمت انها لا تفسد و لا تضیع؛ «امام صادق(ع) در پاسخ این پرسش که در چه زمانی اموال دختر بچه یتیم به او داده می شود، فرمود: هرگاه بدانی که آن را فاسد نمی کند.» (همو، ص 142).

3- حمران عن ابی جعفر(ع) فی حدیث... و الغلام لا یجوز امره فی الشراء و البیع و لا یخرج من الیتیم حتی یبلغ خمس عشره سنه او یحتلم او یشعر او ینبت قبل ذلک؛ «امام صادق(ع) می فرماید: خرید و فروش خردسال صحیح نیست و از حالت یتیمی خارج نمی گردد، مگر به پانزده سالگی برسد یا پیش از آن محتلم گردد یا موی صورت او بروید و یا موی زهار بیرون آید» (حر عاملی، 1403ه‍، ج 13، ص142).

4- ابی الحسین الخادم بیاع اللؤلؤ عن ابی عبدالله قال سأله أبی و أنا حاضر عن الیتیم، متی یجوز أمره؟ قال: حتی یبلغ أشده قال: و ما اشده؟ قال: احتلامه قال: قلت قد یکون الغلام ابن ثمان عشره سنه أو أقل أو أکثر و لم یحتلم قال: اذا بلغ و کتب علیه الشیء جاز علیه أمره الا أن یکون سفیها أو ضعیفاً؛ «امام صادق(ع) می فرمود: من پیش پدرم حاضر بودم؛ از او درباره یتیم پرسش شد که در چه زمانی کارهای خردسال رواست؟ امام فرمود: هنگامی که به مرحله اشد برسد. پرسیده شد: اشد چیست؟ فرمود: احتلام خردسال. پرسیده شد: گاهی شخص هیجده ساله یا کمتر و بیشتر محتلم نمی گردد؟ فرمود: هرگاه خردسال بالغ شود، بر او چیز نوشته شود، کارهای او صحیح است، مگر این که کم خرد و یا ضعیف باشد.» (همو، ص 143).

این روایات، دلالت دارد بر این که از شرایط درستی دادوستد خردسال بلوغ سنی است.

گرچه در شماری از این روایات از بلوغ سنی سخن به میان آمده، لکن این دسته از روایات روی هم رفته، دلالت دارند بر این که آنچه شرط اثر دست داشتن دست یازی های خردسال است، رشد است و بلوغ سنی، نشانه تحقق آن است.

در روایت نخست تصریح شده اگر خردسال محتلم شود، ولی رشد نداشته باشد، حق دست یازی به اموال را ندارد، بنابراین روایت نص است در این که شرط درستی دادوستدهای خردسال رشد است نه بلوغ. و نیز روایت دوم تصریح شده معیار واگذاری اموال به دختر بچه، زمانی است که اموال را فاسد نکند و این زمانی خواهد بود که رشد عقلی و فکری در او حاصل گردد. پس این روایت نیز، نص است در شرط بودن رشد فکری نه بلوغ سنی.

و اما روایت سوم، گرچه در آن سخنی از رشد خردسال به میان نیآمده و معیار درستی خرید و فروش خردسال، رسیدن به پانزده سالگی یا احتلام و یا روییدن موی بر صورت و یازهار او دانسته شده است، ولی به قرینه روایات اول و دوم، دور نیست اگر بگوییم بلوغ سنی و این نشانه های سه گانه، اماره اند جهت به دست آوردن رشد فکری، بویژه که درستی و نادرستی دادوستدها از امور تعبدی محض نیست و مناسبت حکم و موضوع، اقتضا می کند که معیار درستی و نادرستی رشد فکری و اجتماعی باشد.

افزون بر این، مطلب این روایت از نظر سند ضعیف است؛ زیرا عبدالعزیز عبدی که در سند واقع شده توثیق ندارد.

اما روایت چهارم، به قرینه ذیل روایت که می فرماید: «اگر یتیم بالغ گردد، ولی کم خرد و یا ضعیف باشد، کارهایش روا نیست» می توانیم بگوییم این روایت نیز به شرط بودن رشد فکری دلالت دارد.

گزیده و نتیجه سخن در بخش روایات این است که دسته اول و دوم ارتباطی به شرط بودن بلوغ سنی یا رشد فکری خردسال در اثر داشتن دست یازی ها و دادوستدهای او ندارد.

در دسته سوم، شماری از روایات نص هستند در شرط بودن رشد عقلی و اجتماعی خردسال و یکی از روایات، گرچه نص نیست، ذیل آن نشانه است و ظهور در شرط بودن رشد خردسال می کند.

اما دسته سوم با توجه به این سه روایت و به قرینه مناسبت حکم و موضوع، حمل می گردد بر این که بلوغ سنی نشانه رشد فکری است. افزون بر این، سند هم ضعیف است. محقق اردبیلی در ارتباط با اخبار می نویسد: و بالجمله ظاهر عموم الآیات و الأخبار و الأصل هو الجواز مع التمیز (مقدس اردبیلی، بی تا، ج 8، ص 153).

گزیده سخن، ظهور عموم آیات و روایات و اصل شرط نبودن بلوغ عبارت است از جایز بودن دادوستد خردسالانی که اهل تمیزند.

پس روایات دلالت دارند بر شرطیت رشد فکری. اما از نظر سند، برخی از این روایات بی شک معتبرند مثل معتبره هشام، عیص و خادم.

ج اجماع

از جمله دلیل هایی که می تواند بر شرط بودن بلوغ سنی اقامه شود، اجماع فقهاست بر اعتبار نداشتن عبادتها و آنچه که از خردسال صادر می گردد و از جمله دادوستدهای او.

شیخ انصاری می نویسد: فالعمده فی سلب عبارة الصبی هو الاجماع المحکی المعتضد بالشهرت العظیمه و الا فالمسأله محل اشکال و لذا تردد المحقق فی الشرایع فی اجازه الممیز باذن الولی؛ «عمده دلیل در اعتبار نداشتن عبادتها و کارهای خردسال اجماع منقول و شهرتی است که معاضد آن می باشد وگرنه این مسأله مورد اشکال است، از این روی محقق در شرایع در باطل بودن اجازه خردسال با اجازه ولی، تردید کرده است.» (شیخ انصاری، 1418ه‍، ج 2، ص281).

در جای دیگر می نویسد: فالانصاف أن الحجه فی المسأله هی الشهره المحققه و الاجماع المحکی عن التذکره؛ «انصاف این است که دلیل روا نبودن دادوستدهای خردسال شهرت و اجماعی است که از تذکره نقل شده است» (همو، ص 283).

تحلیل مطالب

بر این دلیل، هم اشکال صغروی و هم اشکال کبروی وارد است.

اما اشکال صغروی، عبارت است از این که اجماعی در این مسأله محقق نشده است؛ زیرا بسیاری از فقها مخالفت کرده اند.

محقق اردبیلی در این باره می نویسد: لعدم تحقق الاجماع کمامر؛ «صحیح، جایز بودن دادوستد خردسالان است؛ زیرا اجماعی بر جایز نبودن وجود ندارد.» (مقدس اردبیلی، بی تا، ج 8، ص 153).

امام خمینی می نویسد: الظاهر عدم اجماعیه المسأله فی عصر شیخ الطائفه کما یظهر من الخلاف؛ «ظاهر این است که حکم مسأله، در زمان شیخ طوسی اجماعی نبوده، بر اساس آنچه که از کتاب خلاف آشکار می گردد» (امام خمینی، بی تا، ج2، ص246).

شیخ طوسی در کتاب خلاف چند مورد از جمله مسأله 294 بر درست نبودن دادوستدهای خردسال، به اجماع تمسک نمی کند و به احادیث برداشته شدن قلم و این که صحت حکم شرعی است و از جانب شارع این حکم ثابت نشده، استدلال می کند؛ در حالی که شیخ در کتاب خلاف، در بیشتر موارد، به اجماع تمسک می جوید، اگر این مسأله اجماعی بود، شیخ به آن تمسک می کرد (شیخ طوسی، 1418 ه‍، ج 3 ، ص178).

محقق ایروانی می نویسد: و الاجماع غیر ثابت کما یظهر من مخالفه المحقق الاردبیلی و اکتفائه بالرشد و کذا القاضی؛ «در این مسأله اجماع ثابت نیست، زیرا محقق اردبیلی، مخالفت کرده و در برداشتن قانون بازداشتن خردسال از دادوستد و ... به رشد او بسنده کرده و همچنین قاضی» (محقق ایروانی، 1421 ه‍ ، ص107).

محقق اردبیلی در این باره می نویسد: و الاجماع مطلقاً غیر ظاهر؛ «اجماع در این مسأله (باطل بودن دادوستد خردسال) ظاهر نیست، مطلقاً، چه منقول و چه محصل» (مقدس اردبیلی، بی تا، ج 8، ص152).

آیت الله اراکی می نویسد: «گر چه به اجماع منقول بر این مسأله استدلال شده ولکن، اجماع محصل که وجود ندارد و اجماع منقول نیز حجت نیست» (امام خمینی، بی تا، ج2، ص 242).

و اما اشکال کبروی: بر فرض این که اجماعی در این مسأله وجود داشته باشد، حجت نیست؛ زیرا مدرکی است و بی شک اجماع مستند به آیات و روایات است.

تاکنون، نادرستی قول اول، دوم و سوم روشن گردید؛ زیرا دلیل هایی که برای اثبات آن دیدگاه ها اقامه شده، نه تنها آنها را ثابت نمی کنند، بلکه برخی از آنها موافق قول چهارم هستند که مورد توجه و قبول این نوشته است.

ادله قول چهارم

1 و 2- آیات و روایات

افزون بر بعضی آیات و روایات دسته سوم که پیش از این گذشت بر کافی بودن رشد فکری خردسال برای صحت تصرف های او دلالت داشت، روایاتی وجود دارد که ممکن است بر کافی بودن رشد، به آنها استدلال گردد، از جمله:

1 السکونی عن أبی عبدالله(ع) له قال نهی رسول الله (e)عن کسب الاماء فانها ان لم تجد زنت الا امه قد عرفت بصنعه ید، و نهی عن کسب الغلام الصغیر الذی لا یحسن صناعه بیده فانه ان لم یجد سرق؛ «سکونی از امام صادق(ع) نقل می کند که پیامبر(e) از کاسبی کنیزان، بازداشته است؛ زیرا اگر کنیز از راه کاسبی، چیزی نیابد، زنا می کند، مگر آن که هنری بداند. و نیز رسول الله(e) از دادوستد خردسالان پسر که آشنایی با هنری ندارند، بازداشته؛ زیرا اگر از راه دادوستد به چیزی دست پیدا نکنند، دزدی می کنند.» (حر عاملی، 1403ه‍ ، ج12، ص118).

بی گمان این روایت فرق می گذارد میان کنیز و پسر بچه که با هنر و صنعتی آشنایی دارد در این صورت، کاسبی از جمله خرید و فروش او صحیح است و میان کنیز و پسر بچه ای که به فن و هنری آشنایی ندارد، در این صورت دادوستد او روا نیست.

بر این استفاده ممکن است اشکال گردد که وصف «عرفت بصنعه» و یا «لا یحسن صناعه» مفهوم ندارد، تا این تفصیل استفاده شود.

پاسخ این شبهه چنین داده می شود که: گرچه در اصول بیان شده که وصف مفهوم ندارد و لکن مقصود آنان، نفی مفهوم کلی است، ولی مفهوم جزئی، مورد پذیرش بزرگان علم اصول است. اشکال دیگر که ممکن است بر این سخن شود این است که: روایت در مورد کنیزان و بندگان است و نمی شود به غیر آن دو، این حکم را سریان بدهیم.

پاسخ آن است که اولاً غلام در روایت، به معنای خردسال است، نه به معنای بنده.

ثانیاً بر فرض که معنای غلام مجمل باشد، کلمه صغیر هست.

ثالثاً مناسبت حکم و موضوع، اقتضا می کند که این حکم، اختصاص به بندگان و کنیزکان نداشته باشد.

پس دلالت این روایت، بر درستی دادوستد خردسال و اثر داشتن دست یازی هایش تمام است.

2- زراره عن ابی جعفر (ع) قال: اذا أتی علی الغلام عشر سنین فأنه یجوز له فی ماله ما أعتق أو تصدق أو أوصی علی معروف و حق فهو جائز؛ «زراره از امام باقر(ع) نقل می کند که فرمود: اگر پسر بچه به سن ده برسد آزاد کردن بنده، صدقه و وصیت او، برابر قرآن، رواست» (حر عاملی، 1403ه‍ ، ج13، ص449).

در این روایت نیز، بلوغ سنی در اثر گذاشتن بر پاره ای از دست یازی های خردسال نادیده گرفته شده است.

یادآوری این نکته لازم است که این روایت، بر موارد استثنای درستی دست یازی های خردسال در اموال حمل شده است.

3 حفض المروزی عن الرجل(ع) قال: اذا تم للغلام ثمان سنین فجایز أمره...؛ «پسر بچه، هرگاه به هشت سالگی برسد، کارهای او رواست.» (همو، ج 18، ص 526).

این روایت نیز، بلوغ سنی را در اثر بخشی تصرف های او در اموال و درستی دادوستدهای خردسال ندیده گرفته است. لیکن بر این روایت، اشکالهایی از جهت سند و از جهت این که مدلول آن: «مرد از زن زودتر بالغ می گردد» وارد است؛ از این روی، این روایت، می تواند مؤید باشد. اما سند روایت اول، گرچه در سند نوفلی است و توثیق خاص ندارد، لکن از رجال کامل الزیارات است و از سویی شهادت عام شیخ بر این که طایفه امامیه، به روایات سکونی عمل کرده است، نوفلی را نیز در بر می گیرد. افزون بر این، نوفلی از کسانی است که قدحی درباره وی نرسیده است. این امور و مانند آن، اطمینان به موثق بودن وی می آورد.

اما سند روایت دوم موسی بن بکر توثیق خاصی ندارد الا این که از رجال کامل الزیارات است. سند روایت سوم هم صحیح نیست زیرا «حفض مروزی» توثیق ندارد.

4 دلیل سوم بر قول چهارم اگر معیار برداشته شدن قانون بازداشتن خردسال از در اختیار گرفتن مال، رشد وی نباشد، باید بگوییم تنها بلوغ سنی معیار است و این، سبب می شود که دختر ده ساله ممنوع از در اختیار گرفتن مال و دادوستد نباشد و دادوستدهایش درست باشد، ولی پسر قبل از 15 سال، ممنوع از دادوستد باشد و دست یازی های وی به اموال ناروا باشد.

این اختلاف، در عبادتها پذیرفتنی است؛ زیرا شارع در آن جا، قانون های تأسیسی دارد و بر اساس تعبد قانون جعل می شود، ولی در باب دادوستدها، که شارع همان احکام عقلایی را امضا می کند مگر در موارد خاص، پذیرفتن این اختلاف دشوار است و اگر بگوییم رشد و بلوغ سنی، هر دو، معیار است باز در مورد دختر و پسر چهارده ساله که رشد اجتماعی داشته باشند، همان اشکال پیش می آید، زیرا باید دختر چهارده ساله رشیده، از دادوستد و در اختیار گرفتن اموال ممنوع نباشد و دادوستدهایش درست باشد، ولی پسر چهارده ساله رشید، از دادوستد و در اختیار گرفتن اموال، ممنوع باشد.

اگر معیار، رشد تنها باشد و سن، یکی از نشانه های به دست آوردن رشد، این اشکال پیش نخواهد آمد.

5 دلیل چهارم بر قول چهارم، اصل است.

محقق اردبیلی می نویسد: و بالجمله ظاهر عموم الآیات و الاخبار و الاصل هو الجواز مع التمییز العام؛ «ظهور عموم آیات و روایات و اصل شرط نبودن بلوغ سنی، جواز دادوستد خرسالان است، در صورتی که قدرت تمیز داشته باشد.» (مقدس اردبیلی، بی تا، ج 8، ص 153).

دلیل پنجم

دلیل دیگر بر صحت قول چهارم عبارت است از سیره متشرعه از عصر حاضر تا عصر ائمه(ع) بلکه در عصر خود ائمه(ع). آیه الله حکیم در این باره می فرماید: ظاهر این است که سیره متشرعه بر صحت معاملات کودکان ممیز مورد شک و شبهه نیست؛ زیرا بعید بنظر می رسد که در عصر ائمه(ع) اطفال ممیز دخالتی در کارها نداشته باشند. و سیره عقلا نیز بر این مطلب مستقر شده است زیرا آنان در نفوذ و صحت معاملات تفاوت میان کودکی که پانزده سال او تمام شود با کودک ممیزی که چند ساعت عمر او از پانزده سال کمتر است نمی گذارد (حکیم، 1379، ص183).

حضرت امام خمینی در این باره می فرمایند: اگر بپذیریم عموم ادله، صحت تمام معاملات کودکان را فراگیر است حتی معاملات کوچک پس جای شک و شبهه نیست در قیام سیره حتی از افراد متدین و کسانی که احکام دین را رعایت می کنند نسبت به دادوستد با کودکان و احتمال این که این سیره در عصر متأخر از زمان ائمه(ع) پدید آمده باشد داده نمی شود (امام خمینی، بی تا، ج2، ص35).

بسیاری از فقهای دیگر نیز دلیل اصلی صحت دادوستدهای کودکان رشید را بویژه در موارد غیر خطیر، سیره دانسته اند که جهت طولانی نشدن از ذکر آنها خودداری می شود.

در پایان جهت تأیید و تأکید صحت قول چهارم، نظر محقق اردبیلی آورده می شود؛ وی در کتاب حجر، پس از بحث گونه های حجر و این که اسباب حجر گوناگون است، می نویسد: «دلیل بر این که بالغ نبودن از اسباب بازداشتن خردسالان از در اختیار گرفتن مال آنهاست، آیه «و ابتلوا الیتامی»، سنت و اجماع است. این دلیل ها دلالت دارند بر پرهیز دادن خردسالان از برخی دست یازی ها به مالها، نه تمامی آنها؛ زیرا دلیلی نداریم بر این که خردسالان در همه گونه دست یازیدن به مالها، پرهیز داده شده باشند و افزون بر آن قائلی هم نداریم» (مقدس اردبیلی، بی تا، ج 9، ص 182).

در کتاب متأجر، پس از نقل روایات، اجماع و آیه «و ابتلوا الیتامی» به عنوان دلیل های باطل کننده دادوستدهای خردسالان، به نقد آنها می پردازد که به گونه خلاصه یادآور می شویم: «این دلیل ها در پرهیز دادن خردسالان از دادوستد و در اختیار گرفتن مالها، اطلاق ندارند. افزون بر آن، دلیلهایی نیز بر درستی دادوستد وجود دارد که عبارتند از:

1 اجماع بر نادرستی دادوستدهای خردسال، بطور مطلق، آشکار نیست.

2 آیه دلالتی روشن، بر شرط بودن بلوغ در اثر داشتن دادوستدهای خردسال ندارد. زیرا مال خردسال را در اختیار او نگذاشتن، ناسازگاری با این که عقد و ایقاع او درست باشد، ندارد، بویژه اگر خردسال اهل تمیز باشد و و لی او نیز، اجازه داده باشد.

3 تأیید کننده درستی دادوستدهای خردسال، این است که در مواردی، دست یازی های مالی خردسال، درست است، از جمله تدبیر، وصیت، اجازه ورود به داخل منزل.

4 آیه وابتلوا الیتامی دلالت دارد بر این که آزمایش خردسال، باید پیش از بلوغ باشد؛ زیرا اگر زمان آزمایش، پس از بلوغ باشد، لازم می آید که واگذاری مالهای خردسال از زمان شایستگی آنان برای در اختیار گرفتن، به تاخیر بیفتد.

5 از درستی آزاد کردن بنده و وصیت و صدقه به معروف از سوی خردسالان که محتوای بسیاری از روایات است، استفاده می شود که دادوستد او نیز درست است. بویژه اگر اهل تمیز و رشید باشد که سود و زیان خویش را در دادوستدهای مالی بفهمد؛ همان گونه که در بسیاری از خردسالان دیده می شود که از پدران و بزرگان خود، به سود و زیان خود آگاه ترند.

6 ظاهر عموم آیات و روایات رسیده شرط نبودن بلوغ را در درستی دادوستدهای خردسال که قدرت تشخیص دارد و از سوی پدر اجازه دارد، می رساند؛ زیرا دلیلی که بگونه صریح دلالت کند بر نادرستی دادوستد خردسالان نداریم و اجماع هم محقق نشده است (مقدس اردبیلی، بی تا، ج8 ، ص152).

ملاحظه می شود که مقدس اردبیلی بر این باور است که معیار درستی دادوستد خردسالان، بلوغ سنی نیست، بلکه معیار آن، رشد فکری و عقلی اوست وهمان گونه که رشد فکری و عقلی در هر کار و عقد و تصرفی فرق می کند؛ زیرا رشد فکری، در پاره ای از دست یازی ها و دادوستدها امکان دارد پیش از بلوغ سنی حاصل گردد و رشد فکری و عقلی، در پاره ای دیگر از دست یازی ها و دادوستدها پس از بلوغ سنی و برخی دیگر، هم زمان با بلوغ سنی حاصل گردد.

از آنچه که آمد، روشن شد که ملاک در درستی اثر داشتن تصرف ها و دادوستدهای خردسالان بویژه در امور غیر خطیر رشد فکری و عقلی است نه بلوغ سنی؛ زیرا نادرستی تمامی دلیلهایی که بر شرط بودن بلوغ سنی به تنهایی یا با رشد عقلی، اقامه شده بود، ثابت گردید و افزون بر آن چند دلیل و یک مؤید بر درستی نظر چهارم (درستی دادوستد خردسالان رشید) اقامه گردید.

یاد آوری چند مطلب:

1 ممکن است بگوییم رشد که معیار در اختیار گرفتن و اثر داشتن آن است، از نظر زمان و مکان و به حسب مورد دست یازیدن فرق می کند، بنابراین نمی توان یک مقطع سنی را معیار و نشانه صد در صد رشد در تمام امور دانست. از باب مثال کودکی که در محیط تجاری رشد کرده و هر روز در کنار پدر امور تجاری را آموخته با بچه ای که در محیط هنری و علمی بزرگ شده، فرق می کند.

2 روشن است که نتیجه این دیدگاه که ملاک اثر بخشی دادوستدها رشد فکری است با دیدگاهی که معیار، بلوغ سنی است، عموم و خصوص من وجه است. چه بسیار مواردی که بلوغ سنی هست، ولی رشد فکری نیست و گاهی نیز عکس آن صادق است و گاهی نیز همراه با بلوغ سنی، رشد فکری نیز هست.

3 ممکن است برای پیدایی رشد، نشانه هایی در نظر گرفته شود از جمله بلوغ سنی.

4 نظر شارع در امور مالی رعایت جنبه احتیاط است؛ از این روی، در موارد شک در رشد، باید احتیاط کرد. و اصل نبودن نقل و انتقال نیز جاری است.

5 این بحث در حوزه دادوستدها به معنی عام مطرح است و ربطی به عبادات ندارد؛ از این روی، بی گمان در واجب بودن و نبودن تکالیف بلوغ شرعی که یکی از نشانه های آن در دختران، نه سال کامل و در پسران پانزده سال کامل است، معیار خواهد بود.

6 از مباحث در خور توجه این است که تشخیص چه کسی یا کسانی معیار است؟ نظر محکمه، نظر عرف و عقلا یا نظر طرف عقد و ایقاع؟

7 برابر قول مشهور که شرط اثر داشتن تصرف های خردسالان را بلوغ سنی و رشد می دانند، مواردی استثنا شده است، از جمله وصیت، عتق، تدبیر و صدقه.

حقوق اقلیت ها

حقوق اقلیت ها

 

 باید اذعان کنیم که مبانی و اصول دیانت اسلام در حمایت از حقوق اقلیت ها، در قرن هفتم میلادی برای نخستین بار، گام بزرگی بوده است که در راه تامین عدالت و آزادی و برابری انسان ها برداشته شده است .
به شهادت تاریخ، در نخستین مراحل پیروزی اسلام، رفتار پیامبر صلی الله علیه و آله با کسانی که هنوز مسلمان نشده بودند، کاملا جوانمردانه بوده است .
در دورانی که سرنوشت انسان ها را زر و زور تعیین می کرده و آزادی، تنها متعلق به زورمندان و توان گران بوده است، پیامبر اسلام در جزیرة العرب، صدای آزادی و برابری در داده و امیدی در دل های محرومان و ستم کشان پدید آورده است . با توجه به این نکته، بی انصافی است که رفتار ناشایست یکی از فرمانروایان ستم گر را در گوشه ای از قلمرو اسلام، بهانه کرده و در عدالت اسلامی تردید روا داریم . شک نیست که حکام محلی، نسبت به رفتار بیگانگان واکنش هایی نشان می داده اند، ولی ملاک قضاوت باید ایدئولوژی اسلام و رفتار پیامبر و جانشینان او در سی سال اولیه ظهور این دیانت باشد، نه فی المثل رفتار معاویه و فرمانروایانی از این قبیل که متاسفانه به نام اسلام حکومت کرده اند .
در فقه اسلامی فصلی به «ذمه » اختصاص داده شده که به معنای امان یا حمایت آمده است . ذمه قراردادی بود که مسلمانان پس از پیروزی بر دشمن، به منظور حمایت و امان دادن به او تنظیم می کرده اند و به امضای طرفین می رسیده است . بنابر قرارداد مذکور، پیروان ادیان دیگری که سرزمینشان به تصرف سپاه اسلام در آمده بود، می توانستند در بین امت مسلمان به آسودگی زندگی کنند و حکومت اسلام امنیت آنان را از هر جهت ضمانت می نمود در قبال این ضمانت، اصل ذمه، مبلغی به بیت المال می پرداختند که «جزیه » نامیده می شد .
از نظر حقوقی، قرارداد با اهل ذمه را می توان عهدنامه سیاسی (کنوانسیون) تلقی نمود که پیروان یکی از ادیان الهی در سرزمین مغلوب، از سوی قوم غالب یعنی مسلمانان امان می یابند و هیچ کس حق تجاوز به حریم آنان را نخواهد داشت . در برابر این تعهد، قوم شکست خورده باید مبلغی را به صندوق حکومت بپردازد و مقررات عمومی اسلام را رعایت کند . این قرارداد دو جانبه، بیش تر به سود اقوام شکست خورده است تا اسلام، زیرا انگیزه انسانی و اخلاقی عامل موافقت با آن بوده است .
در این جا لازم است یادآور شویم که تنظیم قرارداد صلح با شرایط ذمه یا تامین و حمایت ملت شکست خورده یکی از تجلیات انسان دوستانه اسلام است که به کلی با آن چه در حقوق غرب نسبت به رفتار با ملل مغلوب آمده، تفاوتی آشکار دارد .
نکته جالب دیگر، روشن بینی و آشنایی مسلمانان با مسایل سیاسی در 1500 سال قبل است . یعنی در دورانی که حقوق سیاسی وجود نداشته و حاکم بر مقدرات مردم، زورمندی و توانگری بوده است، در قرارداد اهل ذمه، با روشنی و صراحت، وظایف و تکالیف طرفین و حقوقی که نسبت به هم دارند، مشخص شده که جای هیچ گونه ابهام و تفسیری را باقی نمی گذارد .
«جزیه » در حقیقت نوعی مالیات سرانه بود که از همه اقلیت ها وصول می شد . تنها کودکان، زنان و افراد سالخورده و علیل از پرداخت آن معاف بودند . نرخ جزیه یا مالیات، به توانایی مادی افراد بستگی داشته و از طبقات کم درآمد مبلغ کم تری وصول می شده است . سرپرست خانواده یا رئیس قبیله، مسؤول وصول جزیه برای حکومت بوده اند .
تحمیلاتی که به گروه اقلیت می شده، در قبال حمایتی که دولت اسلامی از آن ها به عمل می آورد; در مقایسه با رفتار ملل فاتح نسبت به افراد تابع کشور مغلوب، کاملا متعادل و انسانی بوده است . پرداخت مبلغی در ازای بهره مندی از مزایای قانونی اقامت در بین مسلمانان و یا الزام به حفظ نظم و اطاعت از مقررات اجتماعی اسلام، به خاطر امنیت جامعه، رفتاری خلاف عدالت محسوب نمی شود . مخصوصا که گروه های اقلیت، آزادی کامل داشته اند که در هر کجا مایلند اقامت گزینند و حکومت اسلام، حمایت از جان و مال و نوامیس آنان را متعهد بوده و حتی در برابر دشمن خارجی از آنان دفاع می کرده است .
نشانه هایی از بدرفتاری مسلمانان با گروه های اقلیت، موجود نیست، بر عکس، شواهد تاریخی در حسن سلوک و مهرورزی اسلام با این گروه ها وجود دارد . پیامبر صلی الله علیه و آله در یکی از دستورات صریح خود فرموده است:
«هرکس یکی از افراد مورد حمایت اسلام را از پا در آورد، بهشت را نخواهد دید .»
علی علیه السلام در خطبه های خود از برابری حقوق مسلمان و غیر مسلمان، یاد کرده و فرموده است:
«اینان جزیه می پردازند، ولی با مسلمانان برابرند .»
رهبران دینی یهودی و مسیحی، در انجام وظایف خود، آزادی کامل داشته اند و رسمیت آن ها مورد تایید حکومت بوده است . اعتمادی که اهل کتاب به پیامبر و جانشینان او داشتند، در قراردادها منعکس است، و هیچ گونه دلیلی بر ناخشنودی اقلیت مدینه و شهرهای دیگر از مجریان قانون اسلام در دست نیست .
تساهل دینی در اسلام، برخلاف برداشت اروپائیان از این واژه به بی بند و باری و سهل انگاری اطلاق نمی شود . دیانت اسلام به گروه های غیرمسلمانی که در درون جامعه مسلمان، زندگی می کنند، آزادی انجام فرایض دینی و حفظ آداب و رسوم قومی را داده و آن ها را در حمایت خود گرفته است . این رفتار مردمی، به تعبیر اسلام، «تساهل » نامیده شده و مجامع جهانی، امروزه این تفکر عالی اسلام را به مقررات حمایت از آزادی های انسان، افزوده اند و از سخت گیری های اکثریت نسبت به اقلیت، در میان افکار و عقاید خود، چشم پوشیده اند .
در تاریخ اروپا می خوانیم که قرن ها، آبای کلیسا نسبت به غیر مسیحیان سخت گیری و شکنجه روا می داشته اند و حتی به متفکران و اهل علم، اجازه ابراز عقاید و نظریات خود را (به علت آن که مخالف با مفاد انجیل است) نمی دادند . عده ای از دانشمندان در سراسر اروپا تحت فشار کشیشان قشری و جامعه متعصب بوده اند .
برداشت اسلام از حقوق اقلیت، هرگز نباید پدیده ای قرون وسطایی و قدیمی جلوه کند . پذیرش حق آزادی بیان و آزادی رفتار، برای انسان ها پدیده ای است که از احترام به شخصیت و اعتقاد به اصالت بشر، سرچشمه گرفته و هنوز هم تفکری پیشرفته است، و می تواند کمال مطلوب ابدی، برای فرهنگ بشری باشد . علمای حقوق بین الملل، مسلما ناگزیر خواهند بود در فرضیه های خود به منظور پی ریزی اساس تفاهم و هم بستگی بیش تر ملت ها، با اندیشه های مترقی اسلام آشنا شوند . این حقیقت مورد پذیرش تاریخ است که قرآن با ارایه مقرراتی در حمایت از گروه های اقلیت، توانسته است ضرورت کاربرد اصل تساهل دینی را در برخورد عقاید و آرای امروز نیز اعتبار بخشد . اصلی که در بسیاری از نظام های سیاسی - اجتماعی معاصر رعایت نمی شود . حقوقدانان بین المللی و بشر دوستان معاصر، هنوز به خاطر تدوین مقرراتی برای حفظ اقلیت های بیگانه در درون جوامع اروپایی تلاش می کنند .

مرگ داوطلبانه (قسمت اول)

اتانازی: فرشته مرگ (در مورد مرگ داوطلبانه یا اتانازی)قسمت اول

 

آنچه در زیر میخوانید سلسله مقالاتی است در مورد مرگ داوطلبانه از چند نگاه.

بحث در مورد اصول اخلاقی و قانونی بودن مرگ داوطلبانه (اتانازی) بیشتر در نیمه آخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یکم مطرح شد. بسیار قبل تر از آن رومی ها و یونانیان باستان اعتقاد داشتند که نباید به هر قیمت زندگی را حفظ کرد و براساس همین اعتقاد نسبت به خودکشی افرادی که امیدی به درمان آنان وجود نداشت نرمش نشان می دادند...
توماس مور، فیلسوف انگلیسی قرن شانزدهم در تعریف جامعه آرمانی می گوید جامعه ای آرمانی است که مرگ افرادی که رنجی طاقت فرسا از بیماری لاعلاج را تحمل می کنند را فراهم سازد، ولی تنها در صد سال اخیر بود که موضوع مرگ داوطلبانه و قانونی شدن آن به صورت جدی مطرح شد. با وجود آنکه سال هاست مساله کمک به خودکشی تحت شرایط خاص در سوییس صورت قانونی به خود گرفته است، هنوز تا همین اواخر در هیچ کشوری قانون (اتانازی) تصویب نشده بود. در دهه ۱۹۷۰ و ۸۰ قرن بیستم برخی دادگاه ها در هلند احکامی صادر کردند که براساس آن هیچ پزشکی به دلیل کمک به مرگ داوطلبانه بیماران تحت تعقیب قانونی قرار نگیرد (گریفیت ۱۹۹۸) و شرایطی تصویب شد که پزشک در صورت احراز آنها بتواند به افرادی که امید به بهبود و کاهش رنج غیرقابل تحمل آنها وجود ندارد و با آگاهی و تصمیم فردی و مشورت با پزشکان دیگر مایل به پایان داوطلبانه حیات رنج آور خود هستند، کمک کند. اکنون گره مساله در تعریف داوطلبانه (Voluntary) خودکشی است. به معنی اینکه فرد برای تصمیم به پایان حیات خود و تقاضای قانونی برای آن توان ذهنی کافی داشته باشد. اگر فرد نتواند تمایل صریح به پایان حیات خود را اعلام کند و یا توان ذهنی کافی برای تجزیه و تحلیل این تصمیم را نداشته باشد با هر وضعیت دردناکی هیچ مقام دیگری نمی تواند در جای قضاوت و تصمیم گیری قرار گیرد. پس از سال ها بحث و بررسی و به خصوص با در نظر گرفتن اصول اخلاقی که در مورد (اتانازی) بسیار مهم تلقی می شوند شرایطی برای آن تعریف شده است.


 

پس از احراز این شرایط مسوولان باید اجازه رسمی، قانونی و پزشکی برای کمک به خودکشی بیمار را صادر کنند. طرفداران اتانازی عقیده دارند این شرایط به حدی محدود است که بسیاری موارد از آن مستثنا می شوند و براساس قانون، تنها بیماران مبتلا به بیماری های کشنده می توانند کاندید مرگ داوطلبانه شوند و آنان که بر اثر تصادف دارای نارسایی های جدی مزمن هستند و یا بیمارانی که در مراحل اولیه آلزایمر هستند شامل این پنج اصل اولیه نمی شوند. با این حال معترضین به محدودیت شرایط معتقدند حتی با وجود این پنج اصل، کمک به بیماران مبتلا به بیماری های کشنده داوطلب اتانازی آسان نیست. در مورد شرط دوم به صورت طبیعی و براساس یافته های پزشکی زمان احتمالی مرگ اکثریت بیماران را به طور تقریب می توان پیش بینی کرد، ولی به گزارش خبرنگاران جنجالی در مورد بهبود معجزه آسای بیماران در معرض مرگ چه قدر می توان تکیه کرد؟ آیا واقعا به دلیل اعتقاد به معجزه الهی مرگ داوطلبانه افرادی که ادامه حیات دردناک خود را نمی توانند تحمل کنند را می توان به تاخیر انداخت؟ بسیاری که شرط سوم را محدود کننده می دانند می گویند تنها درد غیرقابل تحمل نباید مجوز انجام اتانازی باشد. به عنوان مثال در کشور هلند قانون گذاران اعتقاد دارند علاوه بر درد وابستگی دایمی افراد برای ادامه حیات به دیگران یا وسایل پزشکی نیز از شرایط انجام اتانازی است. طرفداران این نظریه می گویند شاید بتوان با استفاده از دارو یا روش های دیگر درد بیماران محتضر را به نوعی تسکین داد، ولی گاهی عوارض جانبی بیماری حتی بیش از درد حیات بیمار را غیرقابل تحمل و کیفیت حیات را دگرگون می کند.


● ملاحظات اخلاقی مرگ داوطلبانه
مساله مهم در مباحثات اخلاقی اتانازی احترام به تقاضا، استقلال فردی و انتخاب افراد تا وقتی که این انتخاب ضرری برای دیگران نداشته باشد، است. این حرمت بخش ارتباطی مستقیم با دارا بودن صلاحیت و توان فکری افراد دارد. مردم در مورد مهم ترین تصمیم زندگی شان یعنی تصمیم در مورد قطع یا ادامه حیات باید طبق اعتقادات و تفکرات خاص خود تصمیم بگیرند. در بحث درباره استقلال یا تصمیم فردی طرفداران اتانازی عقیده دارند از آنجا که مرگ، بخشی از پروسه حیات است فرد خودآگاهانه مسوولیت ادامه و یا زمان خاتمه آن را باید انتخاب کند. بسیاری از افرادی که به مرگ داوطلبانه فکر می کنند تنها نگران درد غیرقابل تحمل یا ترس از مراحل آخر زندگی نیستند. آنان به عزت نفسی می اندیشند که در تمام طول حیات با آنان بوده است و می خواهند تا آخرین دم آن را حفظ کنند. مداخله ابزارهای پیشرفته برای ادامه حیات گرچه دلگرم کننده و امیدبخش است، گاه باعث ادامه زندگی می شود که با از دست دادن توان فیزیکی و هوش و آگاهی بیمار غیرانسانی است. برای این سوال که چه موقع افراد به این مرحله می رسند، هیچ پاسخ روشنی وجود ندارد. مخالفین مرگ داوطلبانه گروه های مختلفی هستند. برخی از آنها اعتقاد به بررسی بیشتر شرایط قانونی کردن اتانازی دارند و اصل مساله را به نوعی قبول کرده اند. برخی دیگر که بیشتر دولت های مذهبی از این دسته هستند طرح مساله را از نظر مذهبی و اخلاقی غیرقابل قبول می دانند.


۱) در اعتراض به یکی از علل اتانازی که درد طاقت فرسا است مخالفین عقیده دارند با توجه به پیشرفت داروها و روش های دیگر پزشکی تسکین درد، این دلیل هر روز کم رنگ تر می شود.

۲) هرگز نمی توان به طور قطعی قضاوت کرد که تصمیم فرد برای پایان زندگی آگاهانه، پایدار و با استفاده از تمام صلاحیت و توان مغزی بوده است.

۳) در یک بحث فلسفی و با تعبیر اصل سنتی (نظریه تاثیر و تاثر دوگانه) تنها در صورتی می توان یک عمل بد را مجاز دانست که الف) عوارض جانبی آن مستقیما به حصول نتیجه کمک کند. ب) عمل از نظر اصول اخلاقی خوب یا حداقل خنثی باشد. بر اساس این اصل فلسفی مثلا می توان برای بیماری که درد مهلک دارد با وجود عوارض جانبی درازمدت مورفین تزریق کرد ولی نمی توان با تجویز بیش از اندازه همین دارو باعث مرگ آنی بیمار شد.

۴) برخی عقیده دارند انجام مرگ داوطلبانه غیرفعال که در آن توقف دستگاه هایی که باعث طولانی تر شدن حیات بیمار هستند، باعث مرگ می شود، از نظر اصول اخلاقی قابل قبول است، چون این در واقع بدن و ذهن بیمار نیست که باعث دوام حیات می شود، ولی شکل فعال آن که بیمار هوشیار و زنده است به دلیل انجام عمل قتل از نظر مذهبی و اخلاقی قابل قبول نیست.

۵) جهان به خصوص جهان غرب که هنوز قانون دردناک و خشن امحای اجباری و غیرداوطلبانه رژیم آلمان نازی را در خاطر دارد به شدت از تسری شکل محدود و داوطلبانه و مشروط اوتونازی به صورت محو اجباری سالمندان، بیماران لاعلاج و یا آنچه در رژیم های نژادپرست افراد نژادپست می تواند تلقی گردد در هراس است.


● سوال این است که آیا در موارد زیر می توان اتانازی کرد؟
▪ ابتلای قطعی به بیماری کشنده.
▪ احتمال کشف راهی برای بهبود یا درمان بیماری در زمان باقی مانده حیات بیمار وجود نداشته باشد.
▪ رنج بردن از درد غیرقابل تحمل و یا وقتی که امکان ادامه حیات در شرایط شاق بدون وابستگی به دیگران یا دستگاه های کمک کننده وجود نداشته باشد.
▪ خواست پایدار، داوطلبانه و آگاهانه برای مردن (با آگاهی از تحلیل توان ذهنی و عقلی به صراحت این تصمیم را بازگو کرده باشد.)
▪ بدون کمک دیگران قادر به پایان حیات خود نباشد.



واژه اتانازی که ریشه آن از اصطلاح یونانی Eu به معنای خوب و راحت و thanatous به معنای مرگ گرفته شده مرگ خوب یا مرگ راحت معنی می شود و اما مفهوم آن پایان دادن ارادی به حیات بیمار غیرقابل درمان توسط پزشک یا اعضای گروه درمانی است که بنابر رضایت بیمار یا نزدیکان او صورت می پذیرد.
این نوع قتل به دو دسته تقسیم می شود: قتل ترحم آمیز فعال یا مستقیم انجام اقداماتی آشکار به منظور پایان دادن به حیات بیمار است و قتل ترحم آمیز انفعالی یا غیرمستقیم خودداری از انجام اعمالی است که سبب زنده ماندن بیمار می شود یعنی پزشک از اقداماتی چون دارودرمانی، عمل جراحی و موارد مشابه در مورد بیماران غیرقابل درمان پرهیز می کند.

قتل ترحم آمیز برای اولین بار در سال 1984 توسط انجمن سلطنتی پزشکان هلند مورد تصویب قرار گرفت. درباره چگونگی و شرایط اجرای آن دستورالعملی صادر شد که شاخصه های آن عبارت است از بیمار باید مبتلابه بیماری غیرقابل تحمل شود که مداوا برای او غیرممکن باشد همچنین بیمار باید آزادانه تقاضای مرگ کند و به آن رضایت دهد و پزشک معالج برای اقدام به چنین عملی باید با پزشک دیگری مشورت کند. امروزه مرگ آسان در برخی از کشورهای اروپایی چون سوئیس، بلژیک، اتریش و فرانسه و پاره یی از ایالت های امریکا با شرایط خاص به صورت امری قانونی و رسمی پذیرفته شده و در بسیاری موارد اجرا می شود و فاقد جنبه جزایی و تعقیب کیفری است.اما همچنان به دور از ملاحظات اخلاقی، فلسفی و مذهبی حاکم بر کشورها رویه مرگ آسان مخالفان بسیاری دارد.
برای واشکافی و چینش درست نظریات موافق و مخالف درباره اتانازی ابتدا باید فلسفه وجودی آن را بدانیم. اتانازی یکی از شاخصه های حقوق پزشکی است که از دستاوردهای تفکر بشر در عصر جدید به شمار می آید و بررسی پیرامون آن در «فلسفه اخلاق» مورد چالش قرار می گیرد.
بنابراین از آنجا که گزینه های اخلاق بسته، فراگیر و غیرقابل انعطاف نیستند اتانازی هم با توجه به شرایط فردی و اجتماعی افراد پویا و متغیر است و در جوامع مختلف نگاه به آن متفاوت است. برخی از فلاسفه اخلاق زیستن و حیات را شرط لازم برای دستیابی به دیگر ارزش ها می دانند. در برابر آن پاره یی از فلاسفه کیفیت و چگونگی زیستن را ارزشمندتر از خود آن می دانند هر چند کیفیت زندگی هم امری متعالی و ثابت نیست بلکه نسبی و متغیر با توجه به شرایط و دیدگاه های فردی و اجتماعی معنا می شود. در مجموع برای بررسی این پدیده از نگاه اخلاق هنجاری باید چهار سطح فرد، خانواده، پزشک و جامعه را در نظر گرفت و با توجه به اهمیت و غلبه هر کدام از آن «اتانازی» را معنا بخشید.هنوز این چهار شاخصه برای پذیرش یا عدم پذیرش اتانازی به همگونی و تعادل منطقی نرسیده اند به همین دلیل مخالفان اتانازی بر موافقان آن فزونی دارند.
مهم ترین دلیل مخالفت با پذیرش و گسترش اتانازی در میان جوامع «مذهب» است. ادیان الهی و آسمانی قتل نفس و خودکشی را مورد نکوهش قرار داده و آن را به دو علت گناه دانسته و نمی پذیرند: نخست اینکه زندگی هدیه و موهبتی الهی از سوی پروردگار است و جان آدمی امانت خداوند است و دیگر اینکه کشتن سرپیچی و مخالفت با مشیت و خواست الهی است و انسان با کشتن خویش ارزش و کرامت انسانی و الهی را در خود از بین می برد.

یهودیان به استناد آموزه های کتاب تورات به ویژه فرمان ششم از فرمان های ده گانه یعنی «قتل ممکن» بر این باورند که اتانازی به معنای اقدام ارادی فرد به مرگ با استفاده از دارو یا موارد دیگر با هر نیتی و در هر شرایطی نادرست و ممنوع است و نوعی قتل نفس به شمار می آید.در آیین مسیح هم خودکشی مورد نکوهش قرار گرفته است. در قرون وسطی قانون ضمن اینکه از دفن افرادی که مرتکب خودکشی می شدند در قبرستان عمومی ممانعت می کرد همچنین اموال آنها را توقیف می کرد. دیدگاه مسیحیان بر این باور استوار است که زندگی هدیه و موهبتی از جانب پروردگار و قتل انسان دخالت در روند طبیعی هستی است.
در دین اسلام هم زندگی و حیات بشر مقدس است و این بعد بارها در آیات مختلف قرآن مورد تاکید قرار گرفته است.در آیه 29 سوره نسا اشاره شده است: «خود را نابود نسازید که مطمئناً خداوند نسبت به شما آمرزنده و مهربان است.»و همچنین هیچ کس حق دخل و تصرف در جان خود را ندارد زیرا موهبت و امانتی از سوی پروردگار است چنانچه در آیه 145 سوره آل عمران خداوند می فرماید: «هیچ کس جز به فرمان خداوند نخواهد مرد که اجل و زمان مرگ هر کس در لوح قضای الهی ثبت شده است.»
همچنین در آیه 61 سوره نحل آمده است: «... و آنگاه که اجل آنها (مردمان) فرا رسد دیگر یک لحظه مقدم و موخر نخواهد شد.»در دین مبین اسلام از سختی زندگی و مشکلات به عنوان امتحان و آزمایش الهی یاد شده است. همچنین مسلمانان با اعتقاد به معجزه و کرامت انبیا و امامان معصوم(ع) اتانازی را مطرود و متروک دانسته و آن را نمی پذیرند.نگاه فقه هم به مساله اتانازی واپس گرا و ارتجاعی است و متاسفانه هنوز مسائل جدید فراروی حقوق پزشکی با توجه به سازواره پویای فقه مورد چالش و ارزیابی قرار نگرفته و بستر نقد درباره آنها آن طور که بایسته و شایسته است، فراهم نیامده است.
در نتیجه آنچه از فتوای فقها مستناد می شود این است که قتل بیمار ولو با اذن و رضایت وی و با انگیزه خیرخواهی و ترحم دارای دو جنبه تعرض به حق الله و حق الناس است و اگرچه ممکن است جنبه حق الناس آن که قصاص و دیه است با رضایت مجنی علیه یا اولیای دم ساقط شود چنانچه در ماده 268 قانون مجازات اسلامی هم به آن اشاره شده است. «اگر مجنی علیه قبل از مرگ جانی را از قصاص نفس عفو نماید حق قصاص ساقط می شود و اولیای دم نمی توانند پس از مرگ او مطالبه قصاص نمایند.» اما همچنان حرمتی که در قتل وجود دارد با رضایت مقتول از بین نمی رود و عمل او به عنوان یک فعل حرام و معصیت باقی است و با رضایت بیمار مشروع و حلال نمی شود.پاره یی از مجتهدان آگاه که دردهای جامعه را درک می کنند و از دستاوردهای پزشکی آگاهی دارند برای پاسخ به مساله اتانازی قاعده «تسلیط» را فراگیر دانسته و عمومیت می بخشند. قاعده تسلیط (انسان مسلطون باموالهم و انفسهم) بیانگر سلطه، اقتدار و اختیار فرد بر جان و مال خویش است اما بسیاری دیگر از فقیهان دین طرح و بسط این قاعده فقهی را جواز مشروعیت و پذیرش اتانازی نمی دانند.
به هر حال می توان گفت به دلیل نوع نگاه فقهی قانونگذار به کلیه گرایشات اخلاق پزشکی از یک سو و همچنین بافت مذهبی لایه های اجتماع و اعتقادات مذهبی و غیرقابل استدلال و چالش مردم درباره مقوله مرگ و زندگی از سوی دیگر، طرح موضوع جنجال برانگیز و پرهیاهویی چون «قتل از روی ترحم» چیزی بیشتر از یک مزاح علمی نمی تواند باشد.
بدون شک اگر زمانی بستر طرح موضوع اتانازی در کشور ما ایران فراهم شود مستلزم کارشناسی های دقیق علمی، فنی، فقهی، اجتماعی و فردی است و همیشه تشریفات و فرآیند و آیین دادرسی اینچنین موارد از ماهیت خود آنها پیچیده تر است.


اتانازی چیست؟


با پیشرفت های اخیر دانش پزشکی و تکنولوژی، مفهوم مرگ و مردن در فرهنگ غربی تغییر یافته است.این دستاوردها در کشور ما نیز تاثیرات خاص خود را داشته است؛ به گونه ای که مفهوم مرگ نیز با این تحولات تغییر یافته است.


با پیشرفت های اخیر دانش پزشکی و تکنولوژی، مفهوم مرگ و مردن در فرهنگ غربی تغییر یافته است
این دستاوردها در کشور ما نیز تاثیرات خاص خود را داشته است؛ به گونه ای که مفهوم مرگ نیز با این تحولات تغییر یافته است.
بسیاری از بیماری ها که قبلا کشنده بودند در حال حاضر قابل درمان یا کنترل شده اند؛ مانند آبله، سل، مالاریا، پنومونی، فلج اطفال، آنفلوآنزا و سرخک. انسان ها اکنون به ندرت با این بیماری ها می میرند. کیفیت سازندگی نیز در ۱۰۰ سال اخیر به طور اساسی تغییر یافته؛ مثلا مصرف گوشت و چربی های حیوانی در رژیم های غذایی جدید افزایش پیدا کرده است.
این موارد با تغییر در شکل مرگ همراه بوده است. انسان ها اکنون با بیماری های قلبی، سرطان، ایدز و دیابت مواجه هستند که نتیجه تغییر در روش زندگی است. در این بیماری های جدید، رنج و عذاب بیمار طولانی تر و درمان آن نیز دردناک تر و پرهزینه تر است. علاوه بر این، چون مدت زندگی طولانی تر شده، بیماری های وابسته به سن (مخصوصا در سنین پیری) به طور فزاینده ای افزایش یافته است. بسیاری از مردم اکنون از مشکلاتی مانند دمانس پیری و آلزایمر رنج می برند.
در حالی که مفهوم مرگ و زمان آن تغییر کرده، روش های مرگ نیز فرق کرده است. شاید بتوان گفت در طول تاریخ، مرگ موضوعی «درون خانوادگی» بود.
مردم معمولا در خانه هایشان بعد از مبارزه ای کوتاه با یک بیماری به دنبال وقوع حادثه ای می مردند اما امروزه به طور فزاینده ای مرگ در یک مؤسسه مانند خانه سالمندان یا بیمارستان بعد از آنکه انواع تکنولوژی ها روی بیمار به کار برده می شود تا حیات او طولانی تر شود رخ می دهد. البته اغلب این تکنولوژی ها کاملا مؤثرند و انسان ها می توانند برای ماه ها یا سال ها با وجود یک بیماری، زندگی کنند.
بحث چگونه مردن مخصوصا در سال های اخیر اهمیت فوق العاده ای پیدا کرده است. مهم ترین اصطلاحی که این موضوع را به بحث ما مربوط می کند «اتانازی» (euthanasia) است. مبحث اتانازی، عمدتا به بحث در این باره مربوط می شود که چه چیزی اخلاقی است؟ سؤالاتی بنیانی در این رابطه مطرح شده است؛ مثلا آیا حقی برای ارتکاب خودکشی وجود دارد؟ آیا کمک به دیگری برای خودکشی اخلاقی است؟ آیا حقی وجود دارد که بر اساس خواسته کسی یا اعضای خانواده اش، وقوع مرگ را در او تسهیل کنیم؟ آیا این کار اخلاقی است که برای نجات جان کسی، زندگی فرد دیگری را که امیدی به زنده ماندنش نیست - خاتمه دهیم؟
مباحث اتانازی در صدد پاسخگویی به چنین سؤالاتی است. اتانازی بحث مهمی در اخلاق پزشکی است، زیرا تمام حوزه های اجتماعی و فرهنگی را دربر می گیرد. قبل از ورود به بحث، ضروری است بعضی اصطلاحات و تعاریف مربوط به اتانازی را توضیح دهیم، اگرچه خیلی از نویسندگان مدعی هستند که بین انواع اتانازی نمی توان تفاوت معنی داری قائل شد اما اکثر مباحث مربوط به این موضوع - به ویژه مباحث حقوقی - بر این تفاوت ها تکیه می کنند.
واژه اتانازی از اصطلاح یونانی «eu» به معنای «خوب و کام بخش» و واژه «thanasia» به معنای «مرگ» مشتق شده است. واژه Thanasia خود از «Thanatos» - که الهه مرگ در یونان بوده – گرفته شده است.
اتانازی اصطلاحی عمومی است که بالفعل می توان تعابیر مختلفی را – بر اساس زمینه ای که از آن استفاده می شود - از آن استنباط کرد. تعدادی از این اصطلاحات، قرارداد شده است که به دقیق تر شدن زمینه موضوع و تشخیص انواع اتانازی کمک می کنند. اما منابع گوناگون هریک به طریقی اصطلاحات مربوط به این واژه را تعریف کرده اند. برخی از این اصطلاحات عبارتند از:
۱) اتانازی فعال
۲) اتانازی غیرفعال Passive
۳) اتانازی داوطلبانه
۴) اتانازی غیرداوطلبانه non Voluntary
۵) اتانازی اجباری involuntary
۶) خودکشی بـا هـمکاری پـزشک physician assisted suicide
شاید تعریف رالف برگن، تعریف جامع تری باشد. او در کتاب «اخلاقیات بیماران رو به موت» اتانازی را چنین تعریف می کند:
● اتانازی فعال داوطلبانه: تزریق عامدانه دارو یا اقدامات دیگر که منجر به مرگ بیمار شود. این عمل بر اساس تقاضای صریح بیمار و با رضایت کاملا آگاهانه او انجام می شود. نکته مهم در این حالت این است که قصد و تمایل پزشک و بیمار هر دو در جهت خاتمه دادن به زندگی بیمار است. در اتانازی فعال داوطلبانه ۲ شرط بسیار مهم است؛
۱) تصمیم خود بیمار
۲) درد و رنج غیرقابل تحمل و بدون امید به بهبودی
اتانازی فعال غیرداوطلبانه: تزریق عامدانه دارو یا اقدامات دیگری که منجر به مرگ بیمار شود. در این حالت، بیمار صلاحیت تصمیم گیری (اهلیت یا صلاحیت قانونی) را ندارد و از لحاظ روانی قادر به درخواست صریح برای این عمل نیست.
● اتانازی فعال اجباری: تزریق عامدانه دارو یا اقدامات دیگر که باعث مرگ بیمار شود. در این حالت، بیمار صلاحیت تصمیم گیری را داراست و هیچ گونه درخواست صریح برای این عمل نداشته است. این حالت را جمیع اخلاقیون، مجاز نمی دانند و قتل محسوب می شود.
● اتانازی غیرفعال: عدم شروع درمان یا قطع درمان هایی که برای حفظ حیات بیمار لازم است. البته این نوع اتانازی می تواند داوطلبانه (بر اساس درخواست بیمار) یا غیرداوطلبانه (وقتی بیمار صلاحیت تصمیم گیری ندارد) باشد. این نوع اتانازی معمولا به صورت مستقیم، مانند تجویز دارو یا هر اقدام دیگری نیست.
● اتانازی غیرفعال داوطلبانه: بیمار درمان خود را رد می کند تا در مرگش تسریع شود. به عبارت دیگر، بیمار از همان ابتدا از پذیرش درمان سر باز می زند. این نوع اتانازی معمولا در مورد بیمارانی به کار گرفته می شود که شرایط بسیار وخیمی دارند و پزشکان هم مطمئن اند که درمان آنها امکان پذیر نیست؛ بنابراین درمان را قطع کرده و بیمار را از مواد غذایی یا دارو محروم می کنند یا اگر بیمار در سیر بیماری اش، دچار عفونتی شود، درمانی برای عفونت او آغاز نمی شود.
● اتانازی غیرمستقیم: در این حالت ضددردهای مخدر یا داروهای دیگر برای تسکین درد بیمار تجویز می شود اما پیامد عرضی آن، قطع سیستم تنفسی بیمار است (داروهای ضددرد مخدر اگر با دوز بالا تجویز شوند، مرکز تنفسی را مهار می کنند) که منجر به مرگ بیمار می شود. این نوع اتانازی با قصد عامدانه انجام نمی شود اما پیامد عرضی آن مرگ بیمار است.
● خودکشی با همکاری پزشک: در این حالت، پزشک ها داروها یا اقدامات دیگر را برای بیمار فراهم می کنند؛ با توجه به اینکه آنها می دانند قصد بیمار خودکشی است.
مهم ترین استدلال ها به نفع اتانازی عبارت اند از: درد شدیدی که افراد مبتلا به بیماری های لاعلاج تحمل می کنند، سربار شدن افرادی که قادر نیستند در فعالیت های طبیعی انسانی شرکت کنند و حق مفروض افراد برای آنکه درباره زندگی خودشان تصمیم بگیرند.
استدلالات غیردینی علیه اتانازی شامل خطر تعمیم دادن اصل اتانازی به طیف وسیعی از انسان ها و مبهم بودن مرگ است؛ یعنی نمی توان با اطمینان قضاوت کرد که مردن برای شخص، بهترین گزینه است.
مخالفان اتانازی معتقدند هرگاه اتانازی قانونی شود، پتانسیلی برای سوءاستفاده در دست مراقبان سلامت خواهد بود. اولین قدم برای تحقق اتانازی در جامعه ای که انجام این کار قانونی شده است، باعث می شود قدم های بعدی آسان تر برداشته شود. به این استدلال، «شیب لغزنده» (Slippery Slope) گفته می شود. یکی از صریح ترین مخالفان اتانازی، ییل کامیسار پروفسور حقوق دانشگاه میشیگان است که حمله سه جانبه ای را علیه اتانازی ارائه کرده است؛
۱) خطر سوءاستفاده از اتانازی توسط مراقبان سلامت؛
۲) شیب لغزنده؛
۳) خطر اشتباه و لغزش (۱). موافقان نظریه «شیب لغزنده» استدلال می کنند، هنگامی که کیفیت زندگی کاهش یافته باشد، جامعه می تواند پایان دادن به حیات را بپذیرد و هیچ روش عقلانی ای برای محدود کردن اتانازی و جلوگیری از سوءاستفاده از آن وجود ندارد.
بر اساس نظریه شیب لغزنده، اتانازی مانند لبه نازک یک گوِه است که وقتی جا بیفتد، عمیقا در جامعه پیش رانده می شود. کامیسار نتیجه می گیرد قانونی کردن اتانازی ارادی، به ناچار، منجر به قانونی شدن اتانازی اجباری می شود چون تمایز عقلانی بین کسانی که می خواهند بمیرند (چون خود را سربار جامعه می دانند) و کسانی که می خواهند بکشند (چون این افراد را سرباری برای جامعه می دانند) غیرممکن است.(۲)
موافقان اتانازی تلاش می کنند استدلال «شیب لغزنده» را به صور مختلف رد کنند. آنها معتقدند مکانیسم های رایجی که توسط دادگاه ها به کار گرفته شده است، از «اتانازی اجباری» جلوگیری می کند. در صورت قانونی شدن اتانازی غیرفعال، شیب، تماما لغزنده نیست چون هیچ برنامه کشتن وسیعی مد نظر نیست.
برخی دیگر به خود مفهوم «شیب لغزنده» حمله کرده اند و استدلال شان این است که شیب لغزنده که نوعی از عمل در نهایت منجر به برقراری نوع دیگری از عمل می شود برهان مجاب کننده ای نیست و برای آنکه مقدمه صادق باشد، باید نشان دهد که فشار اولیه برای برداشتن قدم های بعدی آن قدر قوی است که قدم های بعدی رخ می دهد.
استدلال «خطر سوءاستفاده» که توسط کامیسار و برخی دیگر ارائه شده است، بر این ادعاست که اتانازی و خودکشی با همکاری پزشک در نهایت منجر به قتل (شنیع) می شود. درواقع کسانی ممکن است با راهنمایی فرد برای انجام خودکشی به دنبال منافع شخصی باشند و اگر اتانازی یا خودکشی با همکاری پزشک قانونی و در حوزه عمل پزشکی اجرا شود، ممکن است پزشکان حساسیت خود را از دست بدهند و در مواردی که می توان از اتانازی دوری کرد، آن را انجام دهند.
از طرف دیگر این احساس که پزشکان مجوز کشتن را داشته باشند، باعث می شود که مردم و دست اندرکاران امر بهداشت و درمان به پزشکان اعتماد نکنند، چون مسئولیت آنها برای حفظ حیات، بدل به اهداکنندگان مرگ شده است. در این حالت، بین هیچ نوع اتانازی ای تمایزی مطرح نیست، چون پزشک نمی تواند اجازه دهد بیمار بمیرد و باید تا آخرین لحظات برای حفظ حیات او تلاش کند حتی اگر امیدی به زنده ماندن بیمار نباشد.
موافقان اتانازی استدلال می کنند که ریسک سوءاستفاده اگرچه قطعا وجود دارد اما واقعا تهدیدی برای انجام دادن اتانازی نیست؛ چراکه اولا تنظیم قوانین دقیق علیه اتانازی فعال و خودکشی با همکاری پزشک از این حالت پیشگیری می کند؛ ثانیا وجود مجموعه مشخصی از اصول راهنما برای انجام دادن اتانازی در موقعیت های خاص، از ایجاد ابهام جلوگیری خواهد کرد. به طور کلی می توان گفت اعتراضات به اتانازی فعال و ارادی در ۵ مورد ارائه می شود:
▪ استدلال می شود درحال حاضر راه های پیشگیری از دردهای کشنده وجود دارد و با فراهم آوردن مراقبت های بهتر می توان جلوی آن را گرفت؛ بنابراین اتانازی ضرورتی نمی یابد اما چنین استدلالی مجاب کننده نیست. اگرچه درمان های تسکینی و مراقبت های بیمارستانی پیشرفت های مهمی در مراقبت از افراد درحال مرگ داشته است ولی بازهم مشکلاتی باقی است. برای اینکه بهترین درمان تسکینی برای هر فرد دریافت شود، نیاز به تلاش ها و خطاهایی است که عواقب دردناکی برای بیمار دارند و مهم تر از آن عوارض جانبی چنین درمان هایی مانند تهوع، ناتوانی در کنترل ادرار، از دست دادن هوشیاری به علت خواب آلودگی های نیمه دائمی و نظایر آن است.
▪ استدلال می شود ما هیچ گاه شواهد کافی ای برای توجیه این باور نداریم که تقاضای بیمار مبتلا به بیماری لاعلاج برای مردن، تقاضایی درست، ثابت و واقعا مختارانه است.
▪ برخی برای انجام اتانازی به «آموزه اثر دوگانه» (doctrine of double effect) متوسل شده اند اما مطابق با تفسیر این آموزه، انجام دادن اعمالی مجاز است که عواقب بد آن از پیش مشخص باشد به این شرط که: الف: این نتیجه بد به عنوان اثر جانبی یا غیرمستقیم عمل اصلی منظور شده باشد. ب: عملی که مقصود اصلی است به لحاظ اخلاقی خوب یا حداقل خنثی باشد. ج: اثر خوب به واسطه راه بدی حاصل نشود؛ یعنی بدی وسیله ای برای رسیدن به خوبی نباشد. نتایج بد نباید آن قدر جدی باشند که بر تاثیرات خوب فائق شوند. اما اتانازی این شرایط را برآورده نمی کند. جالب است که موافقان اتانازی نیز از همین آموزه نتیجه ای خلاف رأی مخالفان اتانازی می گیرند.
▪ استدلال شود تمایز میان اتانازی ارادی، اجباری و غیرارادی در نحوه عمل است ولی در اصل کار تفاوتی بین این دو وجود ندارد.
▪ اگر اتانازی ارادی و فعال را بپذیریم، راه را برای دیگر انواع اتانازی و خودکشی فراهم آورده ایم.
البته نظرات مختلف درباره اتانازی ضرورتا وابسته به نظرات مختلف در زمینه اخلاق است. مباحث مربوط به اتانازی، مباحثی درباره «ارزش»هاست. برخی اعتقاد دارند که حیات، حد اعلای خوبی است و دیگر خوبی ها باوجود حیات و زندگی معنا می یابند.
بدون زندگی و حیات، هیچ ارزشی یا خوبی ای وجود ندارد (یعنی نمی تواند وجود داشته باشد) و حیات شرط لازم برای تحقق دیگر ارزش هاست. موافقان اتانازی ارزشی مافوق دیگر ارزش ها برای حیات قائل نیستند بلکه معتقدند حقوق فردی ارزش برتر است و بعضی دیگر از آنها کیفیت حیات را مهم تر از خود آن می دانند و منطق آنها این است که اگرچه زندگی، خود به گونه ای واضح یک ارزش مهم است اما ممکن است شرایطی به وجود آید که زندگی ارزش زیستن و بودن نداشته باشد.
افرادی که حقوق فردی و کیفیت زندگی را ارزش برین می دانند، در حالت هایی که قدرت و توان آنها کاهش می یابد، نظام ارزشی خود را در معرض تهدید می بینند چون در یک نظام ارزشی، فرد ردیفی از ارزش ها را براساس اهمیت آنها طبقه بندی می کند.
حال اگر این نظام ارزشی به خطر افتد، فرد ممکن است زندگی خود را خاتمه دهد چون دیگر ارزش زیستن طولانی و یک زندگی خوب وجود ندارد. یکی از مهم ترین دلایلی که باعث شده بحث درباره اتانازی این قدر مورد اعتراض قرار بگیرد، این است که نظام ارزشی انسان را به چالش می خواند.
یکی از راه های ارزیابی ارزش ها برای آنکه دریابیم آنها واقعا ارزشی اخلاقی دارند، استفاده از نظریه های مختلف در اخلاق هنجاری است. با ارزیابی یک مشکل یا یک رویه خاص و با رجوع به نظریه های اخلاق هنجاری، می توانیم تعیین کنیم که نظام های ارزشی ما نیاز به تغییر دارند یا نه.
یکی از نظریه های اخلاق هنجاری «خودگرایی اخلاقی» (ethical egoism) است. این نظریه که در دوران جدید توسط توماس هابز در کتاب معروفش «لویاتان» (Leviathan) ارائه شده، یک قانون کلی دارد مبنی بر اینکه عمل در صورتی درست است که بیشترین خیر را برای خود انسان فراهم آورد. هابز استدلال می کند ما نمی توانیم به کسی کمک کنیم مگر آنکه در درازمدت به سود ما باشد.
از این دیدگاه انجام دادن یا انجام ندادن اتانازی براساس نیاز و سودمندی خود شخص، مشخص می شود؛ بنابراین می تواند عملی اخلاقی باشد. ایراد این نظریه این است که تنها از منظر بیمار می نگرد و «خودگرایی اخلاقی» براساس آن تعیین می شود ولی از نگاه پزشک، عمل او چه سودی ممکن است برایش داشته باشد؟
نظریه دیگر اخلاق هنجاری، نظریه «پیامدگرایی» است که مهم ترین شاخه آن همان «فایده گرایی» است. «سودگرایی» توسط «جان استوارت میل» به طور کامل در کتاب معروفش «درباره آزادی» تشریح شده است. این دیدگاه بیان می دارد یک «عمل» در صورتی درست است که بیشترین خیر جمعی را داشته باشد.
در زمینه اتانازی باید دید این عمل، خیر جمعی را افزایش می دهد یا نه؟ اگر خیر جمعی را افزایش دهد، عملی اخلاقی است.
نظریه های حق مدار از دیگر نظریه های اخلاق هنجاری هستند. مشخص ترین آنها رأی کانت و همان نظریه «تکلیف گرایانه» معروف اوست. بر مبنای دیدگاه کانت، انسان موجودی «عاقل» و مختار است؛ به این دلیل، اصل اخلاقی، ناظر به خود شخص درگیر در عمل است و پیامدهای اعمال مهم نیست.
کانت می گوید: «چنان عمل کن که گویی با انسانیت چه در شخص خودت و چه در دیگری همیشه به مثابه یک غایت و نه فقط یک وسیله، سر و کار داری». (۳)
در بررسی هریک از نظریه های اخلاق هنجاری باید حتما ۴ سطح فرد، خانواده، پزشک و جامعه را درنظر گرفت. در سطح فردی، شخص باید تصمیم بگیرد که می خواهد به زندگی اش خاتمه دهد یا نه. از منظر «خودگرایی اخلاقی» اگر شخص براساس نفع خود به نتیجه برسد که باید بمیرد، این اخلاقی است. از طرف دیگر، ممکن است فرد به این نتیجه برسد که می خواهد زنده بماند و استدلال کند که تمام تکنولوژی پزشکی باید به کار گرفته شود تا زندگی اش را حفظ کنند.
از منظر «سودگرایی» ممکن است فرد لاعلاج، زندگی را برای خیر دیگران انتخاب کند؛ یعنی به خاطر عشق به کسی یا کسانی که از مرگ او دچار رنج می شوند، یا به علت اجتماعی، فرد لاعلاج ممکن است زنده ماندن را انتخاب کند؛ درحالی که اگر این حالات وجود نداشت، وی مرگ را اختیار می کرد و از طرف دیگر ممکن است همین استدلال ها به نوعی دیگر موجب شود که او مرگ را برگزیند؛ یعنی درد و رنج و هزینه های درمانی که بر دوش اعضای خانواده یا جامعه است، ممکن است فرد را باوجود اینکه دوست دارد زنده بماند وادار به انتخاب مرگ کند.
اعضای خانواده نیز یک وضعیت دشوار اخلاقی را پیش رو دارند و این دشواری بیشتر مربوط به مواردی است که فرد لاعلاج فاقد صلاحیت لازم برای تصمیم گیری درباره مرگ خودش است. از دیدگاه «خودگرایی اخلاقی» ممکن است خانواده بخواهند فرد زنده بماند و این به دلیل علاقه و عشقی است که به او دارند. از سوی دیگر خانواده ممکن است به علت سود و منفعت خودشان یعنی کمتر شدن هزینه های درمانی بخواهند درمان های پزشکی قطع شود.
از دیدگاه «سودگرایی اخلاقی، خانواده ممکن است مایل باشند بیمارشان زنده بماند به این دلیل که از بین بردن ارزش زندگی به حال جامعه مضر است و در هر حالی امکان نجات بیمار وجود دارد و این به هرحال خیر جمعی را درپی دارد. از طرف دیگر، ممکن است خانواده تمایل به مردن بیمارشان داشته باشند، زیرا مراقبت های پزشکی بیهوده، هزینه زیادی بر جامعه تحمیل می کند، در نتیجه مرگ او بیشترین خیر جمعی را دارد.
پزشک نیز در چالشی اخلاقی قرار دارد. نگاه جهانی به پزشکان این است که آنها وظیفه دارند به هر قیمتی زندگی بیمار را حفظ کنند. در مقابل این نگاه جهانی، آموزه «خودمختاری» و حق بیمار قرار دارد. طبق این آموزه، پزشکان در قبال امیال و آرزوهای بیماران شان مسئول هستند. براساس اصل «خودمختاری» توجیه اتانازی تنها بر مبنای اصل احترام برای تصمیم بیمار است و ارتباطی با این موضوع که اتانازی به سود بیمار است یا نیست، ندارد. طبق این دیدگاه وقتی بیمار با اختیار خود تصمیم به مرگ می گیرد، پزشک باید از داوری درباره «کیفیت زندگی» بیمار خود امتناع کند؛ یعنی پزشک باید به درخواست منطقی و حتی غیرمنطقی بیمار برای انجام دادن اتانازی رضایت دهد.
اما پزشک از سوی دیگر متعهد است عملی بر خلاف سود و منفعت بیمار انجام ندهد؛ یعنی پزشک باید تصمیم بگیرد این عمل به سود و منفعت بیمار هست یا نه؛ که این مسئله هم وابسته به ملاحظاتی درباره کیفیت زندگی بیمار است.
اما در اینجا بحثی معرفت شناسانه پیش می آید که آیا پزشک این امکان را دارد که کیفیت زندگی بیمار را ارزیابی کند؟ و این ارزیابی بر چه ملاک هایی استوار است؟
درستی این ملاک ها را چگونه می توان تعیین کرد؟ تحلیل نظریه های اخلاق هنجاری جوابی روشن پیش روی ما نمی نهد چون هیچ اجماعی در تبیین مفهوم «خوبی» وجود ندارد و چون در ۴سطح باید بررسی شوند، تناقضات بسیاری حاصل می شود. ولی آنچه واضح است این است که بیشتر استدلال های اخلاقی علیه یا له اتانازی برگرفته از همین نظریه های اخلاقی است ولی هیچ کدام نمی توانند نشان دهند کدام سازوکار برای گرفتن تصمیم در قبول یا رد اتانازی بهترین است.


موافقین اتانازى تلاش مى کنند تا استدلال «شیب لغزنده» را به صور مختلف رد کنند. آنها معتقدند مکانیسم هاى رایجى که توسط دادگاه ها به کار گرفته شده است از «اتانازى اجبارى» (Involuntary) جلوگیرى مى کند. در صورت قانونى شدن اتانازى غیرفعال (Passive)، شیب تماماً لغزنده نیست چون هیچ برنامه کشتن وسیعى مد نظر نیست. برخى دیگر برخود مفهوم «شیب لغزنده» حمله کرده اند و استدلال مى کنند، این استدلال (شیب لغزنده) که نوعى از عمل درنهایت منجر به برقرارى نوع دیگرى از عمل مى شود، برهان مجاب کننده اى نیست و براى آن که مقدمه صادق باشد بایستى نشان دهد که فشار اولیه براى برداشتن قدم هاى بعدى آنقدر قوى است که قدم هاى بعدى رخ دهد. استدلال «خطر سوء استفاده» که توسط کامیسار و برخى دیگر ارائه شده است بر این ادعاست که اتانازى و خودکشى با همکارى پزشک نهایتاً منجر به قتل (شنیع) مى شود. در واقع کسانى ممکن است با راهنمایى فرد براى انجام خودکشى به دنبال منافع شخصى باشند و اگر اتانازى یا خودکشى با همکارى پزشک قانونى و در حوزه عمل پزشکى اجرا شود ممکن است پزشکان نسبت به انجام این عمل حساسیت خود را از دست بدهند و در مواردى که مى توان از اتانازى دورى کرد، با این حال اتانازى را انجام دهند. از طرف دیگر این احساس که پزشکان مجوز کشتن را داشته باشند باعث مى شود که مردم و دست اندرکاران امر بهداشت و درمان به پزشکان اعتماد نکنند چون مسئولیت آنها براى حفظ حیات بدل به اهداکنندگان مرگ شده است. در این حالت بین هیچ نوع اتانازى تمایزى مطرح نیست، چون پزشک نمى تواند اجازه دهد بیمار بمیرد و باید تا آخرین لحظات براى حفظ حیات او تلاش کند حتى اگر امیدى به زنده ماندن بیمار نباشد. اما موافقین اتانازى استدلال مى کنند که ریسک سوء استفاده اگر چه قطعاً وجود دارد اما واقعاً تهدیدى براى انجام اتانازى نیست چرا که اولاً تنظیم قوانین دقیق برعلیه اتانازى فعال و خودکشى با همکارى پزشک از این حالت پیشگیرى مى کند و ثانیاً وجود مجموعه مشخصى از اصول راهنما براى انجام اتانازى در موقعیت هاى خاص از ایجاد ابهام جلوگیرى خواهد کرد. به طور کلى مى توان گفت اعتراضات نسبت به اتانازى فعال و ارادى در ۵ مورد صورتبندى مى شود:
۱- استدلال مى شود در حال حاضر راه هاى پیشگیرى از دردهاى کشنده وجود دارد و با فراهم آوردن مراقبت هاى بهتر مى توان جلوى درد را گرفت، بنابراین اتانازى ضرورتى نمى یابد. اما چنین استدلالى مجاب کننده نیست: اگر چه درمان هاى تسکینى و مراقبت هاى بیمارستانى پیشرفت هاى مهمى در مراقبت از افراد در حال مرگ داشته است ولى باز هم مشکلاتى باقى است. براى این که بهترین درمان تسکینى براى هر فرد دریافت شود نیاز به کوشش ها و خطاهایى است که عواقب دردناکى براى بیمار دارند و مهمتر از آن عوارض جانبى چنین درمان هایى مانند تهوع، ناتوانى در کنترل ادرار، از دست دادن هوشیارى به علت خواب آلودگى هاى نیمه دائمى و نظایر آن است. هم چنین افرادى وجود دارند که نمى خواهند از درمان هاى تسکینى و مراقبت هاى بیمارستانى بهره بگیرند و برخى دیگر از داوطلبین اتانازى گلایه کمترى از درد دارند و مشکل اصلى آنها وابستگى به دیگران و یا وابسته به دستگاه هاى تنفس مصنوعى است که در این حالت وابستگى، به خاطر درد درخواست بیمار در این حالت وابستگى، معنایى ندارد.
2- استدلال مى شود ما هیچ گاه شواهد کافى براى توجیه این باور نداریم که تقاضاى بیمار مبتلا به بیمارى لاعلاج براى مردن تقاضایى درست، ثابت و واقعاً مختارانه است.
3- برخى براى انجام اتانازى به «آموزه اثردوگانه» doctorine of double effect)) متوسل شده اند اما مطابق با تفسیر این آموزه انجام اعمالى مجاز است که عواقب بد آن از پیش مشخص باشد به این شرط که: الف - این نتیجه بد به عنوان یک اثر جانبى یا غیرمستقیم عمل اصلى منظور شده باشد، ب - عملى که قصد اصلى بر آن واقع شده به لحاظ اخلاقى خوب و یا حداقل خنثى باشد، ج - اثر خوب به واسطه راه بدى حاصل نشود یعنى بدى وسیله اى براى رسیدن به خوبى نباشد، د- نتایج بد نبایستى چنان جدى باشند که بر اثرات خوب فائق شوند. اما اتانازى این شرایط را برآورده نمى کند. جالب است که موافقین اتانازى نیز از همین آموزه نتیجه اى خلاف رأى مخالفین اتانازى مى گیرند.
۴- استدلال مى شود تمایز میان اتانازى ارادى، اجبارى و غیرارادى در نحوه عمل است ولى در اصل کار تفاوتى بین این دو وجود ندارد.
5- اگر اتانازى ارادى و فعال را بپذیریم راه را براى دیگر انواع اتانازى و خودکشى فراهم آورده ایم .
مبحث چهارم ـ جایگاه قتل از روی ترحم در شرع انور :
بحث را با یک سوال آغاز میکنیم: شخصى از بیمارى لاعلاجى رنج مى‏برد و مرگش هم نزدیک نیست و ادراک و حرکت و نطق اختیارى نیز دارد یعنى داراى حیات مستقر است ولى از شدت رنج‏از پزشک و یا فرد دیگرى مى‏خواهد که با تزریق یک ماده سمى کشنده سریعاً به حیات وى پایان دهد تا از سختى و رنج بیمارى رهایى یابد. آیا درخواست او مى‏تواند مجوز قتل باشد؟ و آیا رضایت مقتول جرم‏بودن این قتل را از بین مى‏برد؟ همان گونه که از خود سؤال پیداست جواب را باید از دو جهت حکم تکلیفى و حکم وضعى پى‏گیرى کرد.

اول: حکم تکلیفى: منظور از حکم تکلیفى، جواز و عدم جواز است، یعنى آیا چنین قتلى جایز است و یا جایز نیست؟ آنچه از کلمات فقیهان فهمیده مى‏شود این است که این فعل چون به حیات یک انسان پایان مى‏دهد به هردلیلى که باشد حرام است و مشمول عمومات و اطلاقات حرمت قتل نفس مى‏شود و مخصصى براى خروج از آنها (عمومات و اطلاقات) وجود ندارد، و صرف اذن مقتول نمى‏تواند سبب تقییداطلاقات و تخصیص عمومات مذکور شود. علاوه بر این که قصاص و دیه هر دو از «حق الناس‏» مى‏باشند که مى‏توان آنها را اسقاط کرد اما حرمت، یک حکم است و حکم قابل اسقاط نیست.

دوم: حکم وضعى منظور از حکم وضعى، حق قصاص و دیه است، یعنى آیا با اذن مقتول قصاص و پرداخت دیه از قاتل ساقط مى‏شود یا خیر؟
در پاسخ باید گفت: خود این مساله کمتر مطرح شده است، ولى مساله مشابهى در منابع فقهى وجود دارد که از نظر ملاک با این مساله فرقى ندارد، از این رو مى‏توانند در حکم یک مساله باشند.
مساله مطرح شده این است که اگر کسى به دیگرى بگوید: «مرا بکش و الّا تو را مى‏کشم‏» آیا جایز است او را بکشد یا خیر؟ و اگر کشت آیا قصاص مى‏شود یا خیر؟
گویا فقیهان از نظر حکم تکلیفى یک نظردارند و مى‏گویند: جایز نیست اگرچه بر این کار اکراه شده باشد، زیرا اکراه حرمت قتل را از بین نمى‏برد. اما از لحاظ حکم وضعى یعنى ثبوت حق قصاص یا دیه براى اولیاى مقتول دو نظریه وجود دارد:
نظریه اول : سقوط حق قصاص و دیه برخى از فقیهان معتقدند چون مقتول به قتل خودش اذن داده، لذا حق قصاص و دیه را با این اذن اسقاط نموده است و وارث نمى‏تواند خواستار قصاص یا دیه شود.
لازم به یاد آورى است که بحث از ثبوت یا عدم ثبوت دیه بعد از احراز عدم ثبوت حق قصاص است. یعنى آیا وارثى که حق قصاص ندارد، حق مطالبه دیه دارد یا خیر؟ شهید ثانى مى‏گوید: اگر به ثبوت قصاص معتقد نباشیم، در ثبوت دیه دو نظریه وجود دارد مبتنى بر این که: آیا بعد از مرگ مقتول دیه بدون واسطه براى ورثه ثابت مى‏شود، یا ابتدا در آخرین لحظه از حیات مقتول به خودش منتقل‏مى‏شود و سپس به ورثه تعلق مى‏گیرد؟ بنابر نظریه اول، پرداخت دیه بر قاتل واجب مى‏شود و اذن مقتول در قتل نمى‏تواند دیه را ساقط کرده، و بنابر نظریه دوم، پرداخت دیه بر قاتل واجب نمى‏گردد، چون فردمستحق یعنى مقتول آن را ساقط نموده است. مؤید نظریه دوم این است که وصیت هاى چنین شخصى در مورد دیه تنفیذ مى‏شود، و بدهى‏هاى او از آن پرداخت مى‏گردد و اگر مستقیما به ملک ورثه منتقل‏مى‏شد این گونه تصرفات جایز نبود....
به هر حال آنچه مهم است، دلیلى است که محقق براى سقوط حق قصاص یا دیه ذکر کرده و آن این است که مقتول با اذن خود، حق قصاص یا دیه را اسقاط کرده است، بنابراین وارث نمى‏تواند آن را مطالبه‏کند. اما عدم سقوط گناه حرمت براى این است که گناه حکم است نه حق، و حکم به خلاف حق قابل اسقاط نیست.
گفتیم که اکراه هیچ گونه تاثیرى در جرم بودن قتل و ثبوت قصاص بنابر قول مشهور ندارد. پس بین مکره بودن قاتل یا مختار بودن آن‏فرقى وجود ندارد، بنابر این چه بگوید: «مرا بکش‏» و چه بگوید: «مرا بکش و الا تو را مى‏کشم‏»، در هر دو صورت از نظر مشهور حکم یکى است، یعنى هر قولى را که در مساله اکراه انتخاب کنیم در صورت‏عدم اکراه هم خواهد آمد. حتى بدون در نظر گرفتن این جهت، دلیلى که محقق حلى ذکر نموده یعنى مقتول با اذن خود حق قصاص را ساقط کرده است شامل حالت اختیار هم مى‏شود.
بنابراین مى‏توان در حکم وضعى مساله مورد بحث اذن مریض به قتل خویش دو نظریه ذکر کرد: سقوط حق قصاص یا دیه و عدم سقوط حق قصاص یا دیه اما از نظر حکم تکلیفى همان گونه که گذشت همه فقیهان بر حرمت آن اتفاق نظر دارند.
بعلاوه آنچه از کلمات برخى فقیهان که متعرض بعضى فرض‏هاى وجوب نجات نفس محترم(انقاذ) شده‏اند برمى‏آید این است که اگر سبب پیدایش عارضه موجب هلاکت اعم از بیمارى و یا آتش سوزى و یا غرق شدن، و یا مجروح‏شدن و یا... عامل دیگرى باشد، و کسى که بر نجات دادن او قدرت داشته از این کار امتناع کند و در نتیجه آن شخص بمیرد، امتناع کننده فقط مرتکب حرام شده ولى ضمان که قصاص یا دیه باشد بر عهده‏او نیست.
لذا نتیجه میگیریم اگر پزشکى بیمارى را معالجه نکند و در نتیجه بیمار بمیرد، پزشک ضامن نخواهد بود، یعنى وارث متوفى حق قصاص یا دیه ندارد گرچه پزشک با این کار مرتکب گناه بزرگى شده است، چون واجب‏مهمى را ترک کرده است.
شاید سؤال شود که اگر پزشک از روى ترحم این کار را انجام بدهد، یعنى معالجه را ترک کند مثلاً سرم یا اکسیژن را وصل نکند تا مریض زودتر بمیرد و از رنج بیمارى خلاص شود آیا باز هم گناه‏کرده است؟
در جواب بایستی گفت که تا کنون دلیلى بر جواز این کار به واسطه عنوان تحرم یافت نشده است.
در خاتمه این مبحث لازم است اشاره کنیم که در اسلام سعى شده است اشخاص مبتلا به بیمارى‏هاى صعب العلاج و یا به طور کلى کسانى که مریض مى‏شوند از نظر روحى و روانى تقویت شوند تا قدرت‏تحمل آنها بیشتر شود و کمتر احساس درد و رنج کنند، از این رو باید قبل از تجربه راه‏هاى دیگر به این شیوه نیز توجه کرد.
مبحث پنجم ـ اتانازی و اخلاق هنجاری :
مباحث پیرامون اتانازى، مباحثى درباره «ارزش» ها است. برخى اعتقاد دارند که حیات حد اعلاى خوبى است و دیگر خوبى ها با وجود حیات و زندگى معنا مى یابند. بدون زندگى و حیات، هیچ ارزشى یا خوبى اى وجود ندارد (یعنى نمى تواند وجود داشته باشد) و حیات شرط لازم براى تحقق دیگر ارزش ها است . موافقین اتانازى ارزشى مافوق دیگر ارزش ها براى حیات قائل نیستند بلکه معتقدند که حقوق فردى ارزش برتر است و برخى دیگر از آنها کیفیت حیات را مهمتر از خود حیات مى دانند و منطق آنها این است که اگر چه زندگى خود به گونه اى واضح یک ارزش مهم است اما ممکن است زمان هایى به وجود آید که زندگى ارزش زیستن و بودن نداشته باشد. افرادى که حقوق فردى و کیفیت زندگى را ارزش برین مى دانند، در حالت هایى که قدرت و توان آنها کاهش مى یابد نظام ارزشى خود را در معرض تهدید مى بینند؛ چون در یک نظام ارزشى، فرد ردیفى از ارزش ها را براساس اهمیت آنها طبقه بندى مى کند. حال اگر این نظام ارزشى به خطر افتد فرد ممکن است زندگى خود را خاتمه دهد، چون دیگر ارزش زیستن طولانى و یک زندگى خوب وجود ندارد. یکى از مهمترین دلایلى که بحث درباره اتانازى اینقدر مورد اعتراض قرار گرفته به این علت است که نظام ارزشى انسان را به چالش مى خواند. یکى از را ه هاى ارزیابى ارزش ها براى آن که دریابیم آنها واقعاً ارزشى اخلاقى دارند استفاده از نظریه هاى مختلف در اخلاق هنجارى (normative ethics) است. با ارزیابى یک مشکل یا یک رویه خاص از طریق عینک اخلاق هنجارى مى توانیم تعیین کنیم که نظام هاى ارزشى ما نیاز به تغییر دارند یا نه؟
در بررسى هر کدام از نظریه هاى اخلاق هنجارى باید حتماً چهار سطح فرد، خانواده، پزشک و جامعه را در نظر گرفت. در سطح فردى شخص باید تصمیم بگیرد که مى خواهد به زندگى اش خاتمه دهد یا نه؟
مثلاً از منظر «خودگرایى اخلاقى» اگر شخص براساس منفعت و نفع خود به نتیجه برسد که بمیرد، این اخلاقى است. از طرف دیگر فرد ممکن است به این نتیجه برسد که مى خواهد زنده بماند و استدلال کند که تمام تکنولوژى پزشکى باید به کار گرفته شود تا زندگى اش را حفظ کنند.
اعضاى خانواده نیز یک وضعیت دشوار اخلاقى را پیش رو دارند و این دشوارى بیشتر مربوط به مواردى است که فرد لاعلاج فاقد صلاحیت لازم براى تصمیم گیرى درباره مرگ خودش است. مثلاً از دیدگاه «سودگرایى اخلاقى» خانواده ممکن است متمایل باشد بیمارشان زنده بماند به این دلیل که از بین بردن ارزش زندگى به حال جامعه مضر است و در هر حالى امکان نجات بیمار وجود دارد و این به هرحال خیر جمعى را در پى دارد. ولى از طرف دیگر ممکن است خانواده تمایل به مردن بیمارشان داشته باشند به علت این که مراقبت هاى پزشکى بیهوده (futile) هزینه زیادى بر دوش جامعه وارد مى کند در نتیجه مرگ او بیشترین خیر جمعى را دارد.
پزشک نیز در یک چالش اخلاقى قرار دارد. نگاه جهانى به پزشکان این است که آنها وظیفه دارند به هر قیمتى زندگى بیمار را حفظ کنند. در مقابل این نگاه جهانى آموزه «خودمختارى» (Autonomy) و حق بیمار قرار دارد. بر طبق این آموزه پزشکان در قبال امیال و آرزوهاى بیمارانشان مسئول هستند. براساس اصل «خودمختارى» توجیه اتانازى تنها بر مبناى اصل احترام براى تصمیم بیمار است و ارتباطى با این موضوع که اتانازى به سود بیمار است یا نیست، ندارد. بر طبق این دیدگاه وقتى بیمار مختارانه تصمیم به مرگ مى گیرد پزشک باید از داورى درباره «کیفیت زندگى» بیمار خود امتناع کند. یعنى پزشک باید به درخواست منطقى و حتى غیرمنطقى بیمار براى انجام اتانازى رضایت دهد. اما پزشک از سوى دیگر متعهد است که عملى بر خلاف سود و منفعت بیمار انجام ندهد. یعنى پزشک باید تصمیم بگیرد که این عمل به سود و منفعت بیمار هست یا نیست، که این مسئله هم وابسته به ملاحظاتى درباره کیفیت زندگى بیمار است. اما در اینجا بحثى معرفت شناسانه پیش مى آید که آیا پزشک امکان این را دارد کیفیت زندگى بیمار را ارزیابى کند؟ و بر چه ملاک هایى این ارزیابى استوار است؟ درستى این ملاک ها را چگونه مى توان تعیین کرد؟ آنالیز نظریه هاى اخلاق هنجارى جوابى روشن پیش روى ما نمى گشاید چون هیچ اجماعى از خوبى وجود ندارد و چون در چهار سطح باید بررسى شوند تناقضات بسیارى حاصل مى شود ولى آنچه واضح است بیشتر استدلال هاى اخلاقى علیه یا له اتانازى برگرفته از همین نظریه هاى اخلاقى است ولى هیچکدام نمى توانند نشان دهند کدام ساز و کار براى گرفتن تصمیم در قبول یا رد اتانازى بهترین است. البته اکثر جوامع اتانازى فعال و ارادى را رد کرده اند (به جز چند کشور مانند هلند و اخیراً بلژیک که آن هم شرایط خاص خودش را دارد) و بحث بیشتر بر انواع دیگر اتانازى یعنى نوع غیرفعال و غیرارادى آن است.
نتیجه :
به طور کلی مردم دلایل متفاوتی برای خودکشی و خاتمه دادن به زندگی و ارتکاب خودکشی دارند .
برخی دچار افسردگی شدید در یک دورة طولانی هستند . این عده خودکشی را مناسب ترین راه برای غلبه بر مشکلات زودگذرشان می دانند . نظر عمومی این است که بهترین راه حل برای درمان بیماران مبتلا به افسردگی استفاده از مشاوره یا دارو است و این بیماران پس از درمان می توانند از زندگی ای که می خواستند با خودکشی خود را از آن محروم سازند لذت ببرند .
برخی دچار دردهای مزمن و حاد هستند و به علت فقر و تهیدستی از عهدة تهیة داروها بر نمی آیند و برخی به پزشکان و سواد و دانش آنها اعتقاد ندارند ، یا عقاید خاصی دارند به هر حال نظری وجود دارد که خودکشی در این روش راه حل ترجیح داده شده نیست . برخی دچار اختلال حواس شده اند و بیماری آثار نامطلوب بر روی کیفیت زندگی آنها ایجاد می کند ، بیماریهایی چون M.S. ، ایدز و آلزایمر و ... این بیماران احساس می کنند که این بیماری باعث از دست رفتن استقلال آنها خواهد شد و همواره باید تحت مراقبت قرار گیرند . برخی نیز تصور می کنند که ارزشهای شخصیتی و مقام اجتماعی خود را از دست خواهند داد و به خوبی می دانند که در آیندة نزدیکی خواهند مرد و تمایل دارند که کنترل کاملی بر این مراحل داشته باشند . بسیاری از بیماران که توانایی این کار را ندارند نیازمند کمک پزشکان هستند .
البته از دیدگاه اسلام ، از آنجایی که ما خودمان را خلق نکرده ایم ، اختیاری هم نسبت به وجودمان نداریم و موظف به مراقبت از آن هستیم و خداوند تنها مالک و گیرندة زندگی است . این استدلال که کشتن انسان برای رهایی او از درد و رنج کشنده است از نظر اسلام قابل قبول نیست . در اسلام شکیبایی و تحمل قویاً مورد توجه قرار گرفته است و بسیاری از گروههای مذهبی اعتقاد دارند که رنج و درد انسان می تواند فرصت خوبی برای خداشناسی و تزکیه نفس باشد .
حقیقتاً قضاوتِ درستىِ اخلاقى در مورد اتانازى داوطلبانه بسیار سخت است. شاید اینکه در برخى کشورها این عمل قانونى باشد، به لحاظ اخلاقى محل تردید است. چون این عمل فردى نیست (یعنى پزشک عمل ایجاد مرگ را انجام مى دهد) و در نتیجه نظرات طرف مقابل هم مهم است که در اینجا چالش اصلى متوجه اصل احترام براى خودمختارى بیمار است.
در کشور ما ، ایران ، به دلیل نوع نگاه فقاهتی قانونگزار به کلیه گرایشات از جمله پزشکی یا بهتر بگوییم اخلاق پزشکی از یک سو و همچنین بافت مذهبی لایه های میانی اجتماع و اعتقادات غیر قابل استدلال در مورد مقوله مرگ و زندگی از سوی دیگر ، طرح موضوع جنجال برانگیزی مانند قتل از روی ترحم که حتی در خود اروپا بالاخص واتیکان هنوز با آن کنار نیامده اند چیزی بیشتر از یک مزاح علمی نمیتواند تلقی شود هرچند در مواردی دیده شده که حتی متعصب ترین خانواده ها از نظر اعتقادی با در نظر گرفتن رنجی که بیمارشان از یک بیماری میبرده از یک طرف و بی تابی و تالم و تعب روحی اطرافیان وی که نظاره گر خاموشی تدریجی شمع زندگانی وی بوده اند از طرف دیگر ، ابراز رضایت کرده اند که در صورت امکان و صدور مجوز قضایی ـ پزشکی ، حیات وی را قطع نمایند.اما به هر حال اگر زمانی بستر طرح موضوع اتانازی در کشور فراهم شد مستلزم کار کارشناسی و دقیق علمی است چراکه همیشه تشریفات و پروسه و آیین دادرسی اینچنین مواردی از ماهیت خود عمل ، مهمتر بوده است.لذا پیشنهادات ذیل به عنوان شروط عالی شروع به انجام اتانازی ، در اینجا مطرح میگردد:
ـ پزشک باید یقین حاصل کند که بیمار به طور ارادی درخواست اتانازی می کند و خود همه چیز را در نظر گرفته است بیمار باید آزاد باشد و بتواند هر سؤالی را که می خواهد از پزشک بپرسد .
ـ بیمار باید بر درخواست خود اصرار و تداوم داشته باشد .
ـ بیمار درمان ناپذیر و رنج و درد ناشی از آن غیرقابل باشد .
ـ بیمار از وضعیت و دور نمای زندگی خود آگاه باشد .
ـ بیمار باید با حداقل یک پزشک دیگر هم مشورت کند .
ـ بیمار باید از نظر فکری و روانی در وضعیت سالم و طبیعی قرار داشته باشد .
ـ بیمار باید رضایت کتبی و درخواست صریح خود را برای اوتانازیا اعلام نماید .
ـ بیمار باید در تقاضای اوتانازیا پیش قدم شود و پزشک نیز از سوی اطرافیان تحت فشار قرار گرفته باشد .
بنظر میرسد که وقت آن رسیده که قانون خاصی در مورد اتانازی(همانند قانون سقط درمانی) در اختیار داشته باشیم تا بر اساس آن و با رعایت کامل عدالت و انصاف هم پزشکان ما تکلیف خود را بدانند و هم قضات بتوانند با وجدانی آسوده به قضاوت بنشینند.به امیدآنروز

اشاره :
نظرات مختلف درباره اتانازى ضرورتاً وابسته به نظرات مختلف در زمینه اخلاق است. مباحث پیرامون اتانازى، مباحثى درباره «ارزش» ها است. برخى اعتقاد دارند که حیات حد اعلاى خوبى است و دیگر خوبى ها با وجود حیات و زندگى معنا مى یابند. بدون زندگى و حیات، هیچ ارزشى یا خوبى اى وجود ندارد (یعنى نمى تواند وجود داشته باشد) و حیات شرط لازم براى تحقق دیگر ارزش ها است .
مباحث در رابطه با «اتانازى»، عمدتاً بحث درباره این است که چه چیزى اخلاقى است؟ سئوالاتى بنیانى در این رابطه مطرح شده است؛ مثلاً آیا حقى براى ارتکاب خودکشى وجود دارد؟ آیا اخلاقى هست که دیگرى براى خودکشى به دیگرى کمک کند؟ آیا حقى وجود دارد که براساس خواسته کسى یا اعضاى خانواده اش ایجاد مرگ را در او تسهیل کنیم؟ آیا اخلاقى هست براى نجات جان کسى، زندگى کس دیگرى را که امیدى به زنده ماندنش نیست خاتمه دهیم؟ تمام مباحث پیرامون «اتانازى» درصدد پاسخگویى به سئوالاتى اینچنینى هستند. «اتانازى» بحث بسیار مهمى در اخلاق پزشکى است چون تمام حوزه هاى اجتماعى و فرهنگى را دربرمى گیرد.


مبحث اول ـ تعریف:
اتانازى (Euthanasia) که از واژگان یونانى «EU» به معناى راحت و خوب و کامبخش و واژه «THANASIA» به معناى «مرگ» مشتق شده است. واژه Thanasia خود از «Thanatos» که الهه مرگ در یونان بوده است، گرفته شده است ، به صورت تحت اللفظى «مرگ خوب یا راحت» معنا مى دهد. . این واژه براى اولین بار توسط فرانسیس بیکن که مرگ بدون رنج را تبلیغ مى کرد وارد فرهنگ پزشکى شد. شوراى حقوقى و قضایى پزشکى آمریکا اتانازى را اینگونه تعریف مى کند: «اتانازى عمل ایجاد مرگ با روشى نسبتاً سریع و بدون درد به دلایل ترحم انگیز در فردى که از بیمارى لاعلاجى رنج مى کشد.» البته اتانازى واژه اى کلى است و براى دقیق تر کردن موضوع و مخصوصاً از جنبه هاى حقوقى به انواع مختلفى تقسیم مى شود. (مانند اتانازى فعال، غیرفعال، داوطلبانه و غیرداوطلبانه و اجبارى).

مبحث دوم ـ انواع اتانازی:
«اتانازى فعال داوطلبانه»، تزریق عامدانه دارو یا اقدامات دیگر است که منجر به مرگ بیمار شود. این عمل براساس تقاضاى صریح بیمار و با رضایت کاملاً آگاهانه او انجام مى شود. نکته مهم در این حالت این است که قصد و تمایل پزشک و بیمار هر دو در جهت خاتمه دادن به زندگى بیمار است. در اتانازى فعال داوطلبانه دو شرط بسیار مهم است ۱- تصمیم خود بیمار ۲- درد و رنج غیرقابل تحمل و بدون امید به بهبودى. «اتانازى فعال غیرداوطلبانه»، تزریق عامدانه دارو یا اقدامات دیگرى است که منجر به مرگ بیمار شود اما در این حالت بیمار صلاحیت تصمیم گیرى (اهلیت یا صلاحیت قانونى) را ندارد و از لحاظ روانى قادر به درخواست صریح براى این عمل نیست. مثلاً بیمار در حالت کما است. البته تنها مرگ مغزى و زندگى نباتى مواردى نیستند که بیمار قادر به تصمیم گیرى نیست. در این نوع اتانازى معمولاً پزشک یا تیم پزشکى، کمیته اخلاق پزشکى و یا خانواده بیمار و یا قاضى تصمیم مى گیرند.
«اتانازى فعال اجبارى»، تزریق عامدانه دارو یا اقدامات دیگرى است که باعث مرگ بیمار شود. در این حالت بیمار صلاحیت تصمیم گیرى را دارا است و هیچگونه درخواست صریح براى این عمل نداشته است. این حالت را جمیع اخلاقیون، مجاز نمى دانند و قتل محسوب مى شود.
«اتانازى غیرفعال»، عدم شروع درمان یا قطع درمان هایى است که براى حفظ حیات بیمار لازمند. البته این نوع اتانازى مى تواند داوطلبانه (یعنى براساس درخواست بیمار) یا غیرداوطلبانه (یعنى بیمار صلاحیت تصمیم گیرى را نداشته باشد) باشد. این نوع اتانازى معمولاً به صورت مستقیم، مانند تجویز دارو یا هر اقدام دیگرى، نیست.
در «اتانازى غیرفعال داوطلبانه» بیمار درمان خود را رد مى کند تا در مرگش تسریع ایجاد شود. به عبارت دیگر بیمار از همان ابتدا از پذیرش درمان سر باز مى زند.
«اتانازى غیرفعال غیرداوطلبانه» معمولاً در مورد بیمارانى به کار گرفته مى شود که شرایط بسیار وخیمى دارند و پزشکان هم مطمئن اند که درمان امکان پذیر نیست یا درمان را قطع مى کنند و بیمار را از مواد غذایى یا دارو محروم مى کنند و یا اگر مثلاً بیمار در سیر بیمارى اش، دچار عفونتى شود درمانى براى عفونت او آغاز نمى شود.
در مورد این حالت ، یعنی قطع درمان به واسطة ترک فعل ، یعنی پزشک ، بیمار را به حال خود واگذارد و از اقداماتی که برای زنده نگه داشتن او لازم است خودداری کند ،لذا مرتکب ترک فعلی گردیده است که به واسطة آن از بیمار سلب حیات شده است ولی با توجه به ماده 206 و بندهای سه گانة آن در می یابیم که در سه بند این ماده فعل مثبت به عنوان رکن مادی قتل عمد معرفی گردیده است نه ترک فعل پس در این حالت نمی توان عمل پزشک را منطبق با مادة 206 قانون مجازات اسلامی دانست البته خودداری از مراقبت و مداوای بیمار توسط پزشک و پرستار به قصد سلب حیات جزء وظایف آن می باشد و می تواند آنها را در معرض اتهام قتل عمدی قرار دهد . اما از آنجا که آرای دادگاه باید مستند به حکم قانون باشد و اصل تفسیر مضیق قوانین کیفری و تفسیر به نفع متهم و نیز تأکیدماده 206 بر فعل مثبت مادی مانع از شناختن ترک فعل به عنوان رکن مادی قتل عمد می شود .
البته می توان عمل پزشک را منطبق با بند 2ماده واحد قانون مجازات خودداری از کمک به مصدومین و رفع مخاطرات جانی دانست که مقرر میدارد : (( هرگاه کسانی که حسب وظیفه یا قانون مکلف هستند به اشخاص آسیب دیده یا اشخاصی که در معرض خطر جانی قرار دارند کمک نمایند از اقدام لازم و کمک به آنها خودداری کنند به حبس تعزیری از شش ماه تا سه سال محکوم خواهند شد )). و در نهایت طبق ماده 612 قانون مجازات اسلامی هر کس مرتکب قتل عمد شود وشاکی نداشته و یا شاکی داشته ولی از قصاص گذشت کرده باشد ویا به هر علت قصاص نشود در صورتی که اقدام وی موجب اخلال در نظم و صیانت و امنیت جامعه ویا بیم تجری مرتکب یا دیگران شود دادگاه مرتکب را به حبس از سه تا ده سال محکوم می نماید .
«اتانازى غیرمستقیم» (Indirect.e) : در این حالت ضددردهاى مخدر یا داروهاى دیگر براى تسکین درد بیمار تجویز مى شود اما پیامد عرضى (accidental) آن قطع سیستم تنفسى بیمار است (داروهاى ضددرد مخدر اگر با دوز بالا تجویز شوند مرکز تنفسى را مهار مى کنند) که منجر به مرگ بیمار مى شود. این نوع اتانازى با قصد عامدانه انجام نمى شود اما پیامد عرضى آن مرگ بیمار است.
«خودکشى با همکارى پزشک»: در این حالت پزشک داروها یا اقدامات دیگر را براى بیمار فراهم مى کند، با توجه به این که او مى داند قصد بیمار از آنها خودکشى است.
با توجه به تعریف هاى فوق مى توان گفت نکته مهم در افتراق «اتانازى فعال داوطلبانه» از «خودکشى با همکارى پزشک» در رفتار پزشک است. در حالت اول پزشک مستقیماً اقدام به خاتمه زندگى بیمار مى کند. اما آنچه «اتانازى فعال داوطلبانه» را از نوع «غیرفعال» یا «غیرمستقیم» افتراق مى دهد، نیت پزشک است. در حالت اول نیت پزشک خاتمه دادن زندگى بیمار است اما در دو مورد بعدى نیت پزشک کاهش درد بیمار یا قطع درمان هاى پزشکى مزاحم یا بیهوده است. دلیل عمده براى افتراق این اصطلاحات از یکدیگر، چالش هاى اخلاقى و حقوقى است. برخى استدلال کرده اند که نوع «غیرفعال» و «غیرمستقیم» از لحاظ اخلاقى و حقوقى در برخى وضعیت ها مجاز است . در حال حاضر در اکثر ایالت هاى آمریکا اجماعى براى اخلاقى و قانونى کردن نوع «غیرفعال» اتانازى روبه فزونى است. اما در مورد «اتانازى فعال داوطلبانه و غیرداوطلبانه» و «خودکشى همراه با پزشک» جدل ها و اختلاف نظرهاى بسیارى وجود دارد. اخیراً برخى استدلال مى کنند که تمایز میان «فعال و غیرفعال» اتانازى، غیرمعتبر است و همان دلایلى که براى توجیه اتانازى غیرفعال از لحاظ اخلاقى آورده مى شود مى تواند براى نوع فعال نیز آورده شود. چون معمولاً «اتانازى» در بحث هاى عمومى و در میان عرف جامعه به همان نوع «فعال داوطلبانه» ارجاع مى شود. استناد نوع «غیرفعال» و «غیرمستقیم» به اتانازى خودبه خود بار اخلاقى بسیارى به وجود مى آورد.

مبحث سوم ـ دیدگاه های مختلف در مورد اتانازی:
اتانازى عمل ایجاد مرگ در فردى صاحب صلاحیت به لحاظ حقوقى و پزشکى براساس درخواست آگاهانه او است. بنابراین اگر بیمارى درخواستى صریح، آزادانه و آگاهانه براى اتانازى داشته باشد و البته از بیمارى لاعلاجى که با هیچ درمانى قابل بهبودى نیست، رنج مى برد؛ پزشک «بایستى» بر مبناى اصل احترام براى خودمختارى بیمار (که از اصول چهارگانه اخلاق پزشکى است) عمل اتانازى را انجام دهد. (چنین عملى البته با قید این دو شرط در هلند و برخى کشورها قانونى شده است). بر طبق این دیدگاه دیگر قضاوت پزشک در این زمینه جایگاهى ندارد. موافقان اصل خودمختارى بیمار استدلال مى کنند که هیچ کس نمى خواهد به خاطر هیچ بمیرد، اتانازى قطعاً بر مبناى دلایلى درخواست مى شود. اما درستى یا نادرستى این دلایل بى معنى است. اما این استدلال غیرمعتبرى است، چرا که فردى که درخواست اتانازى مى کند (بنا به هر دلیلى) قطعاً فکر مى کند که عمل او درست است و اگر اعتقادى به درستى کارش نداشته باشد، قید اول یعنى «صاحب صلاحیت بودن» زیر سئوال مى رود. بنابراین درخواست بیمار مبتنى بر این باور است که مرگ نفعى (یا هر ملاک اخلاقى دیگرى) براى او دارد و به این دلیل قابل توجیه است.
درخواست بیمار وقتى ملاکى براى مجاز بودن اتانازى است که او باور به درستى درخواستش داشته باشد. اما دلایل بیمار براى درستى عملش چیست؟ بیمار ممکن است بگوید اتانازى درست است، چون من آن را تائید مى کنم. در این حالت گزاره «اتانازى درست است» و این گزاره که «بیمار آن را تائید مى کند» معادل یکدیگرند. در واقع در اینجا بیمار چیزى درباره ماهیت خود عمل نمى گوید و تنها نگرش خود را بیان مى کند، یعنى نگرش تائیدى. اگر درستى اتانازى مبتنى بر تائید بیمار باشد، پس اگر یک روز بیمار آن را تائید کند و روز دیگر تائید نکند، بنابراین یک روز درست است و روز دیگر درست نیست. در واقع ممکن است تائید بیمار بر خطا باشد. این گزاره که «اتانازى درست است چون بیمار آن را تائید مى کند» با این گزاره که «بیمار اتانازى را تائید مى کند، چون درست است» بسیار متفاوت است. در واقع نگرش تائیدى بیمار پیامدى از باور به درستى این عمل است. بیمار ممکن است بگوید «اتانازى درست است، چون رنج غیرقابل تحمل مرا پایان مى دهد یا فلان و بهمان نتیجه را دارد.» یعنى دیدگاهى «فایده گرایانه» داشته باشد. در این حالت درستى از طریق برخى ویژگى هاى خود عمل تعریف مى شود. یعنى تعریف درستى با استفاده از جملات دیگرى است. اما صدق هر نظریه خاصى صرفاً با تعریف واژگان آن به دست نمى آید. در واقع تعریف درست هر چه باشد، کارى نخواهد کرد که این واژه را به وجهى تعریف کند تا مستوجب صدق نظریه خاصى درباره چیزى باشد که درست است. ممکن است بیمار بگوید «اتانازى درست است بدون آنکه به هیچ چیز دیگرى قابل تحویل باشد، چه پیامد عمل باشد، چه نگرش من باشد، چه هر ویژگى دیگرى.» اما بیمار چگونه مى داند که گزاره «اتانازى درست است» صادق است؟ ممکن است بگوید از راه شهود به این نتیجه رسیده ام، اما صحت یا عدم صحت چنین شهودى هرگز نمى تواند اثبات شود. در ضمن پزشک هم بر مبناى شهودش مى تواند بگوید که «اتانازى نادرست است.» یعنى چنین روشى راه را براى انواع شهودهاى متعارض باز مى کند. بیمار ممکن است بگوید که دلایل خوبى براى پذیرش اتانازى دارد (مثلاً همین بیمارى لاعلاجش که البته خود این مسئله نیز به لحاظ معرفت شناسى پزشکى محل تردید است). اما چگونه مى توانیم بدانیم که دلایل بیمار دلایل خوبى براى باور به درستى اتانازى است. در حقیقت وقتى مى توانیم بدانیم که دلایل بیمار دلایل خوبى هستند که از پیش بدانیم «اتانازى درست است» چه معنایى مى دهد.
برخى استدلال کرده اند که اتانازى توجه جامعه نسبت به زندگى را از بین مى برد، رایج شدن اتانازى در عمل پزشکى حساسیت جامعه نسبت به مرگ را کاهش مى دهد و در نتیجه زندگى امر ارزشمندى به حساب نمى آید. این حالت باعث از بین رفتن انسانیت و به وجود آمدن تنوعى از بیمارى هاى اجتماعى مى شود. در جامعه اى که حیات غیر ارزشمند به حساب آید آنگاه افراد ابایى از کشتن افراد دیگر و ارتکاب جنایت ندارند. کیفیت زندگى سست مى شود و جامعه به عنوان یک کل خراب مى شود.
مخالفین اتانازى معتقدند هرگاه اتانازى قانونى شود، پتانسیلى براى سوءاستفاده در دستان مراقبین سلامتى خواهد بود. اولین قدم براى انجام اتانازى در جامعه اى که قانونى شده است باعث مى شود قدم هاى بعدى آسانتر برداشته شود. به این استدلال، «شیب لغزنده» (Slippery slope) گفته مى شود. یکى از صریح ترین مخالفین اتانازى، «یال کامیسار» (Yale camisar) پروفسور حقوق دانشگاه میشیگان حمله سه جانبه اى را بر علیه اتانازى صورتبندى کرده است که شامل:
۱- خطر سوء استفاده از اتانازى توسط مراقبین سلامتى
۲- شیب لغزنده و
۳- خطر اشتباه و لغزش است .
موافقین نظریه «شیب لغزنده» استدلال مى کنند هنگامى که کیفیت زندگى کاهش یافته باشد جامعه پایان دادن به حیات را مى تواند بپذیرد و هیچ روش عقلانى براى محدود کردن اتانازى و جلوگیرى از سوء استفاده آن وجود ندارد. براساس نظریه شیب لغزنده، اتانازى به مانند لبه نازک یک گوه است که وقتى جابیفتد عمیقاً در جامعه پیش رانده مى شود. «کامیسار» نتیجه مى گیرد قانونى کردن اتانازى ارادى ناچاراً منجر به قانونى شدن اتانازى اجبارى (Involuntary) مى شود چون تمایز عقلانى بین آن کسانى که مى خواهند بمیرند (چرا که خودشان را سربار جامعه مى دانند) و آن کسانى که مى خواهند بکشند (چون این افراد را سربارى براى جامعه مى دانند) غیرممکن است. اکثر کسانى که از استدلال شیب لغزنده استفاده کرده اند تجربه آلمان نازى را مثال تجربى این فرآیند در عمل ذکر کرده اند. آنها استدلال مى کنند سیاست عمومى کشتن، از یک قدم اولیه محدود آغاز مى شود، یعنى اتخاذ برنامه اتانازى دقیقاً تعریف شده و خلاص شدن از شر کسانى که زندگى هاى بى ارزشى دارند سریعاً به «هولوکاست» (اقدام حزب نازى در کشتن افراد یهودى) منجر مى شود.
موافقین اتانازى تلاش مى کنند تا استدلال «شیب لغزنده» را به صور مختلف رد کنند. آنها معتقدند مکانیسم هاى رایجى که توسط دادگاه ها به کار گرفته شده است از «اتانازى اجبارى» (Involuntary) جلوگیرى مى کند. در صورت قانونى شدن اتانازى غیرفعال (Passive)، شیب تماماً لغزنده نیست چون هیچ برنامه کشتن وسیعى مد نظر نیست. برخى دیگر برخود مفهوم «شیب لغزنده» حمله کرده اند و استدلال مى کنند، این استدلال (شیب لغزنده) که نوعى از عمل درنهایت منجر به برقرارى نوع دیگرى از عمل مى شود، برهان مجاب کننده اى نیست و براى آن که مقدمه صادق باشد بایستى نشان دهد که فشار اولیه براى برداشتن قدم هاى بعدى آنقدر قوى است که قدم هاى بعدى رخ دهد. استدلال «خطر سوء استفاده» که توسط کامیسار و برخى دیگر ارائه شده است بر این ادعاست که اتانازى و خودکشى با همکارى پزشک نهایتاً منجر به قتل (شنیع) مى شود. در واقع کسانى ممکن است با راهنمایى فرد براى انجام خودکشى به دنبال منافع شخصى باشند و اگر اتانازى یا خودکشى با همکارى پزشک قانونى و در حوزه عمل پزشکى اجرا شود ممکن است پزشکان نسبت به انجام این عمل حساسیت خود را از دست بدهند و در مواردى که مى توان از اتانازى دورى کرد، با این حال اتانازى را انجام دهند. از طرف دیگر این احساس که پزشکان مجوز کشتن را داشته باشند باعث مى شود که مردم و دست اندرکاران امر بهداشت و درمان به پزشکان اعتماد نکنند چون مسئولیت آنها براى حفظ حیات بدل به اهداکنندگان مرگ شده است. در این حالت بین هیچ نوع اتانازى تمایزى مطرح نیست، چون پزشک نمى تواند اجازه دهد بیمار بمیرد و باید تا آخرین لحظات براى حفظ حیات او تلاش کند حتى اگر امیدى به زنده ماندن بیمار نباشد. اما موافقین اتانازى استدلال مى کنند که ریسک سوء استفاده اگر چه قطعاً وجود دارد اما واقعاً تهدیدى براى انجام اتانازى نیست چرا که اولاً تنظیم قوانین دقیق برعلیه اتانازى فعال و خودکشى با همکارى پزشک از این حالت پیشگیرى مى کند و ثانیاً وجود مجموعه مشخصى از اصول راهنما براى انجام اتانازى در موقعیت هاى خاص از ایجاد ابهام جلوگیرى خواهد کرد. به طور کلى مى توان گفت اعتراضات نسبت به اتانازى فعال و ارادى در ۵ مورد صورتبندى مى شود:
۱- استدلال مى شود در حال حاضر راه هاى پیشگیرى از دردهاى کشنده وجود دارد و با فراهم آوردن مراقبت هاى بهتر مى توان جلوى درد را گرفت، بنابراین اتانازى ضرورتى نمى یابد. اما چنین استدلالى مجاب کننده نیست: اگر چه درمان هاى تسکینى و مراقبت هاى بیمارستانى پیشرفت هاى مهمى در مراقبت از افراد در حال مرگ داشته است ولى باز هم مشکلاتى باقى است. براى این که بهترین درمان تسکینى براى هر فرد دریافت شود نیاز به کوشش ها و خطاهایى است که عواقب دردناکى براى بیمار دارند و مهمتر از آن عوارض جانبى چنین درمان هایى مانند تهوع، ناتوانى در کنترل ادرار، از دست دادن هوشیارى به علت خواب آلودگى هاى نیمه دائمى و نظایر آن است. هم چنین افرادى وجود دارند که نمى خواهند از درمان هاى تسکینى و مراقبت هاى بیمارستانى بهره بگیرند و برخى دیگر از داوطلبین اتانازى گلایه کمترى از درد دارند و مشکل اصلى آنها وابستگى به دیگران و یا وابسته به دستگاه هاى تنفس مصنوعى است که در این حالت وابستگى، به خاطر درد درخواست بیمار در این حالت وابستگى، معنایى ندارد.
2- استدلال مى شود ما هیچ گاه شواهد کافى براى توجیه این باور نداریم که تقاضاى بیمار مبتلا به بیمارى لاعلاج براى مردن تقاضایى درست، ثابت و واقعاً مختارانه است.
3- برخى براى انجام اتانازى به «آموزه اثردوگانه» doctorine of double effect)) متوسل شده اند اما مطابق با تفسیر این آموزه انجام اعمالى مجاز است که عواقب بد آن از پیش مشخص باشد به این شرط که: الف - این نتیجه بد به عنوان یک اثر جانبى یا غیرمستقیم عمل اصلى منظور شده باشد، ب - عملى که قصد اصلى بر آن واقع شده به لحاظ اخلاقى خوب و یا حداقل خنثى باشد، ج - اثر خوب به واسطه راه بدى حاصل نشود یعنى بدى وسیله اى براى رسیدن به خوبى نباشد، د- نتایج بد نبایستى چنان جدى باشند که بر اثرات خوب فائق شوند. اما اتانازى این شرایط را برآورده نمى کند. جالب است که موافقین اتانازى نیز از همین آموزه نتیجه اى خلاف رأى مخالفین اتانازى مى گیرند.
۴- استدلال مى شود تمایز میان اتانازى ارادى، اجبارى و غیرارادى در نحوه عمل است ولى در اصل کار تفاوتى بین این دو وجود ندارد.
5- اگر اتانازى ارادى و فعال را بپذیریم راه را براى دیگر انواع اتانازى و خودکشى فراهم آورده ایم .

مرگ داوطلبانه (قسمت دوم)

اتانازی: فرشته مرگ (در مورد مرگ داوطلبانه یا اتانازی) قسمت دوم

 

مبحث چهارم ـ جایگاه قتل از روی ترحم در شرع انور :
بحث را با یک سوال آغاز میکنیم: شخصى از بیمارى لاعلاجى رنج مى‏برد و مرگش هم نزدیک نیست و ادراک و حرکت و نطق اختیارى نیز دارد یعنى داراى حیات مستقر است ولى از شدت رنج‏از پزشک و یا فرد دیگرى مى‏خواهد که با تزریق یک ماده سمى کشنده سریعاً به حیات وى پایان دهد تا از سختى و رنج بیمارى رهایى یابد. آیا درخواست او مى‏تواند مجوز قتل باشد؟ و آیا رضایت مقتول جرم‏بودن این قتل را از بین مى‏برد؟ همان گونه که از خود سؤال پیداست جواب را باید از دو جهت حکم تکلیفى و حکم وضعى پى‏گیرى کرد.
اول: حکم تکلیفى: منظور از حکم تکلیفى، جواز و عدم جواز است، یعنى آیا چنین قتلى جایز است و یا جایز نیست؟ آنچه از کلمات فقیهان فهمیده مى‏شود این است که این فعل چون به حیات یک انسان پایان مى‏دهد به هردلیلى که باشد حرام است و مشمول عمومات و اطلاقات حرمت قتل نفس مى‏شود و مخصصى براى خروج از آنها (عمومات و اطلاقات) وجود ندارد، و صرف اذن مقتول نمى‏تواند سبب تقییداطلاقات و تخصیص عمومات مذکور شود. علاوه بر این که قصاص و دیه هر دو از «حق الناس‏» مى‏باشند که مى‏توان آنها را اسقاط کرد اما حرمت، یک حکم است و حکم قابل اسقاط نیست.
دوم: حکم وضعى منظور از حکم وضعى، حق قصاص و دیه است، یعنى آیا با اذن مقتول قصاص و پرداخت دیه از قاتل ساقط مى‏شود یا خیر؟
در پاسخ باید گفت: خود این مساله کمتر مطرح شده است، ولى مساله مشابهى در منابع فقهى وجود دارد که از نظر ملاک با این مساله فرقى ندارد، از این رو مى‏توانند در حکم یک مساله باشند.
مساله مطرح شده این است که اگر کسى به دیگرى بگوید: «مرا بکش و الّا تو را مى‏کشم‏» آیا جایز است او را بکشد یا خیر؟ و اگر کشت آیا قصاص مى‏شود یا خیر؟


 

گویا فقیهان از نظر حکم تکلیفى یک نظردارند و مى‏گویند: جایز نیست اگرچه بر این کار اکراه شده باشد، زیرا اکراه حرمت قتل را از بین نمى‏برد. اما از لحاظ حکم وضعى یعنى ثبوت حق قصاص یا دیه براى اولیاى مقتول دو نظریه وجود دارد:
نظریه اول : سقوط حق قصاص و دیه برخى از فقیهان معتقدند چون مقتول به قتل خودش اذن داده، لذا حق قصاص و دیه را با این اذن اسقاط نموده است و وارث نمى‏تواند خواستار قصاص یا دیه شود.
لازم به یاد آورى است که بحث از ثبوت یا عدم ثبوت دیه بعد از احراز عدم ثبوت حق قصاص است. یعنى آیا وارثى که حق قصاص ندارد، حق مطالبه دیه دارد یا خیر؟ شهید ثانى مى‏گوید: اگر به ثبوت قصاص معتقد نباشیم، در ثبوت دیه دو نظریه وجود دارد مبتنى بر این که: آیا بعد از مرگ مقتول دیه بدون واسطه براى ورثه ثابت مى‏شود، یا ابتدا در آخرین لحظه از حیات مقتول به خودش منتقل‏مى‏شود و سپس به ورثه تعلق مى‏گیرد؟ بنابر نظریه اول، پرداخت دیه بر قاتل واجب مى‏شود و اذن مقتول در قتل نمى‏تواند دیه را ساقط کرده، و بنابر نظریه دوم، پرداخت دیه بر قاتل واجب نمى‏گردد، چون فردمستحق یعنى مقتول آن را ساقط نموده است. مؤید نظریه دوم این است که وصیت هاى چنین شخصى در مورد دیه تنفیذ مى‏شود، و بدهى‏هاى او از آن پرداخت مى‏گردد و اگر مستقیما به ملک ورثه منتقل‏مى‏شد این گونه تصرفات جایز نبود....
به هر حال آنچه مهم است، دلیلى است که محقق براى سقوط حق قصاص یا دیه ذکر کرده و آن این است که مقتول با اذن خود، حق قصاص یا دیه را اسقاط کرده است، بنابراین وارث نمى‏تواند آن را مطالبه‏کند. اما عدم سقوط گناه حرمت براى این است که گناه حکم است نه حق، و حکم به خلاف حق قابل اسقاط نیست.
گفتیم که اکراه هیچ گونه تاثیرى در جرم بودن قتل و ثبوت قصاص بنابر قول مشهور ندارد. پس بین مکره بودن قاتل یا مختار بودن آن‏فرقى وجود ندارد، بنابر این چه بگوید: «مرا بکش‏» و چه بگوید: «مرا بکش و الا تو را مى‏کشم‏»، در هر دو صورت از نظر مشهور حکم یکى است، یعنى هر قولى را که در مساله اکراه انتخاب کنیم در صورت‏عدم اکراه هم خواهد آمد. حتى بدون در نظر گرفتن این جهت، دلیلى که محقق حلى ذکر نموده یعنى مقتول با اذن خود حق قصاص را ساقط کرده است شامل حالت اختیار هم مى‏شود.
بنابراین مى‏توان در حکم وضعى مساله مورد بحث اذن مریض به قتل خویش دو نظریه ذکر کرد: سقوط حق قصاص یا دیه و عدم سقوط حق قصاص یا دیه اما از نظر حکم تکلیفى همان گونه که گذشت همه فقیهان بر حرمت آن اتفاق نظر دارند.
بعلاوه آنچه از کلمات برخى فقیهان که متعرض بعضى فرض‏هاى وجوب نجات نفس محترم(انقاذ) شده‏اند برمى‏آید این است که اگر سبب پیدایش عارضه موجب هلاکت اعم از بیمارى و یا آتش سوزى و یا غرق شدن، و یا مجروح‏شدن و یا... عامل دیگرى باشد، و کسى که بر نجات دادن او قدرت داشته از این کار امتناع کند و در نتیجه آن شخص بمیرد، امتناع کننده فقط مرتکب حرام شده ولى ضمان که قصاص یا دیه باشد بر عهده‏او نیست.
لذا نتیجه میگیریم اگر پزشکى بیمارى را معالجه نکند و در نتیجه بیمار بمیرد، پزشک ضامن نخواهد بود، یعنى وارث متوفى حق قصاص یا دیه ندارد گرچه پزشک با این کار مرتکب گناه بزرگى شده است، چون واجب‏مهمى را ترک کرده است.
شاید سؤال شود که اگر پزشک از روى ترحم این کار را انجام بدهد، یعنى معالجه را ترک کند مثلاً سرم یا اکسیژن را وصل نکند تا مریض زودتر بمیرد و از رنج بیمارى خلاص شود آیا باز هم گناه‏کرده است؟
در جواب بایستی گفت که تا کنون دلیلى بر جواز این کار به واسطه عنوان تحرم یافت نشده است.
در خاتمه این مبحث لازم است اشاره کنیم که در اسلام سعى شده است اشخاص مبتلا به بیمارى‏هاى صعب العلاج و یا به طور کلى کسانى که مریض مى‏شوند از نظر روحى و روانى تقویت شوند تا قدرت‏تحمل آنها بیشتر شود و کمتر احساس درد و رنج کنند، از این رو باید قبل از تجربه راه‏هاى دیگر به این شیوه نیز توجه کرد.

مبحث پنجم ـ اتانازی و اخلاق هنجاری :
مباحث پیرامون اتانازى، مباحثى درباره «ارزش» ها است. برخى اعتقاد دارند که حیات حد اعلاى خوبى است و دیگر خوبى ها با وجود حیات و زندگى معنا مى یابند. بدون زندگى و حیات، هیچ ارزشى یا خوبى اى وجود ندارد (یعنى نمى تواند وجود داشته باشد) و حیات شرط لازم براى تحقق دیگر ارزش ها است . موافقین اتانازى ارزشى مافوق دیگر ارزش ها براى حیات قائل نیستند بلکه معتقدند که حقوق فردى ارزش برتر است و برخى دیگر از آنها کیفیت حیات را مهمتر از خود حیات مى دانند و منطق آنها این است که اگر چه زندگى خود به گونه اى واضح یک ارزش مهم است اما ممکن است زمان هایى به وجود آید که زندگى ارزش زیستن و بودن نداشته باشد. افرادى که حقوق فردى و کیفیت زندگى را ارزش برین مى دانند، در حالت هایى که قدرت و توان آنها کاهش مى یابد نظام ارزشى خود را در معرض تهدید مى بینند؛ چون در یک نظام ارزشى، فرد ردیفى از ارزش ها را براساس اهمیت آنها طبقه بندى مى کند. حال اگر این نظام ارزشى به خطر افتد فرد ممکن است زندگى خود را خاتمه دهد، چون دیگر ارزش زیستن طولانى و یک زندگى خوب وجود ندارد. یکى از مهمترین دلایلى که بحث درباره اتانازى اینقدر مورد اعتراض قرار گرفته به این علت است که نظام ارزشى انسان را به چالش مى خواند. یکى از را ه هاى ارزیابى ارزش ها براى آن که دریابیم آنها واقعاً ارزشى اخلاقى دارند استفاده از نظریه هاى مختلف در اخلاق هنجارى (normative ethics) است. با ارزیابى یک مشکل یا یک رویه خاص از طریق عینک اخلاق هنجارى مى توانیم تعیین کنیم که نظام هاى ارزشى ما نیاز به تغییر دارند یا نه؟
در بررسى هر کدام از نظریه هاى اخلاق هنجارى باید حتماً چهار سطح فرد، خانواده، پزشک و جامعه را در نظر گرفت. در سطح فردى شخص باید تصمیم بگیرد که مى خواهد به زندگى اش خاتمه دهد یا نه؟
مثلاً از منظر «خودگرایى اخلاقى» اگر شخص براساس منفعت و نفع خود به نتیجه برسد که بمیرد، این اخلاقى است. از طرف دیگر فرد ممکن است به این نتیجه برسد که مى خواهد زنده بماند و استدلال کند که تمام تکنولوژى پزشکى باید به کار گرفته شود تا زندگى اش را حفظ کنند.
اعضاى خانواده نیز یک وضعیت دشوار اخلاقى را پیش رو دارند و این دشوارى بیشتر مربوط به مواردى است که فرد لاعلاج فاقد صلاحیت لازم براى تصمیم گیرى درباره مرگ خودش است. مثلاً از دیدگاه «سودگرایى اخلاقى» خانواده ممکن است متمایل باشد بیمارشان زنده بماند به این دلیل که از بین بردن ارزش زندگى به حال جامعه مضر است و در هر حالى امکان نجات بیمار وجود دارد و این به هرحال خیر جمعى را در پى دارد. ولى از طرف دیگر ممکن است خانواده تمایل به مردن بیمارشان داشته باشند به علت این که مراقبت هاى پزشکى بیهوده (futile) هزینه زیادى بر دوش جامعه وارد مى کند در نتیجه مرگ او بیشترین خیر جمعى را دارد.
پزشک نیز در یک چالش اخلاقى قرار دارد. نگاه جهانى به پزشکان این است که آنها وظیفه دارند به هر قیمتى زندگى بیمار را حفظ کنند. در مقابل این نگاه جهانى آموزه «خودمختارى» (Autonomy) و حق بیمار قرار دارد. بر طبق این آموزه پزشکان در قبال امیال و آرزوهاى بیمارانشان مسئول هستند. براساس اصل «خودمختارى» توجیه اتانازى تنها بر مبناى اصل احترام براى تصمیم بیمار است و ارتباطى با این موضوع که اتانازى به سود بیمار است یا نیست، ندارد. بر طبق این دیدگاه وقتى بیمار مختارانه تصمیم به مرگ مى گیرد پزشک باید از داورى درباره «کیفیت زندگى» بیمار خود امتناع کند. یعنى پزشک باید به درخواست منطقى و حتى غیرمنطقى بیمار براى انجام اتانازى رضایت دهد. اما پزشک از سوى دیگر متعهد است که عملى بر خلاف سود و منفعت بیمار انجام ندهد. یعنى پزشک باید تصمیم بگیرد که این عمل به سود و منفعت بیمار هست یا نیست، که این مسئله هم وابسته به ملاحظاتى درباره کیفیت زندگى بیمار است. اما در اینجا بحثى معرفت شناسانه پیش مى آید که آیا پزشک امکان این را دارد کیفیت زندگى بیمار را ارزیابى کند؟ و بر چه ملاک هایى این ارزیابى استوار است؟ درستى این ملاک ها را چگونه مى توان تعیین کرد؟ آنالیز نظریه هاى اخلاق هنجارى جوابى روشن پیش روى ما نمى گشاید چون هیچ اجماعى از خوبى وجود ندارد و چون در چهار سطح باید بررسى شوند تناقضات بسیارى حاصل مى شود ولى آنچه واضح است بیشتر استدلال هاى اخلاقى علیه یا له اتانازى برگرفته از همین نظریه هاى اخلاقى است ولى هیچکدام نمى توانند نشان دهند کدام ساز و کار براى گرفتن تصمیم در قبول یا رد اتانازى بهترین است. البته اکثر جوامع اتانازى فعال و ارادى را رد کرده اند (به جز چند کشور مانند هلند و اخیراً بلژیک که آن هم شرایط خاص خودش را دارد) و بحث بیشتر بر انواع دیگر اتانازى یعنى نوع غیرفعال و غیرارادى آن است.

نتیجه :
به طور کلی مردم دلایل متفاوتی برای خودکشی و خاتمه دادن به زندگی و ارتکاب خودکشی دارند .
برخی دچار افسردگی شدید در یک دورة طولانی هستند . این عده خودکشی را مناسب ترین راه برای غلبه بر مشکلات زودگذرشان می دانند . نظر عمومی این است که بهترین راه حل برای درمان بیماران مبتلا به افسردگی استفاده از مشاوره یا دارو است و این بیماران پس از درمان می توانند از زندگی ای که می خواستند با خودکشی خود را از آن محروم سازند لذت ببرند .
برخی دچار دردهای مزمن و حاد هستند و به علت فقر و تهیدستی از عهدة تهیة داروها بر نمی آیند و برخی به پزشکان و سواد و دانش آنها اعتقاد ندارند ، یا عقاید خاصی دارند به هر حال نظری وجود دارد که خودکشی در این روش راه حل ترجیح داده شده نیست . برخی دچار اختلال حواس شده اند و بیماری آثار نامطلوب بر روی کیفیت زندگی آنها ایجاد می کند ، بیماریهایی چون M.S. ، ایدز و آلزایمر و ... این بیماران احساس می کنند که این بیماری باعث از دست رفتن استقلال آنها خواهد شد و همواره باید تحت مراقبت قرار گیرند . برخی نیز تصور می کنند که ارزشهای شخصیتی و مقام اجتماعی خود را از دست خواهند داد و به خوبی می دانند که در آیندة نزدیکی خواهند مرد و تمایل دارند که کنترل کاملی بر این مراحل داشته باشند . بسیاری از بیماران که توانایی این کار را ندارند نیازمند کمک پزشکان هستند .
البته از دیدگاه اسلام ، از آنجایی که ما خودمان را خلق نکرده ایم ، اختیاری هم نسبت به وجودمان نداریم و موظف به مراقبت از آن هستیم و خداوند تنها مالک و گیرندة زندگی است . این استدلال که کشتن انسان برای رهایی او از درد و رنج کشنده است از نظر اسلام قابل قبول نیست . در اسلام شکیبایی و تحمل قویاً مورد توجه قرار گرفته است و بسیاری از گروههای مذهبی اعتقاد دارند که رنج و درد انسان می تواند فرصت خوبی برای خداشناسی و تزکیه نفس باشد .
حقیقتاً قضاوتِ درستىِ اخلاقى در مورد اتانازى داوطلبانه بسیار سخت است. شاید اینکه در برخى کشورها این عمل قانونى باشد، به لحاظ اخلاقى محل تردید است. چون این عمل فردى نیست (یعنى پزشک عمل ایجاد مرگ را انجام مى دهد) و در نتیجه نظرات طرف مقابل هم مهم است که در اینجا چالش اصلى متوجه اصل احترام براى خودمختارى بیمار است.
در کشور ما ، ایران ، به دلیل نوع نگاه فقاهتی قانونگزار به کلیه گرایشات از جمله پزشکی یا بهتر بگوییم اخلاق پزشکی از یک سو و همچنین بافت مذهبی لایه های میانی اجتماع و اعتقادات غیر قابل استدلال در مورد مقوله مرگ و زندگی از سوی دیگر ، طرح موضوع جنجال برانگیزی مانند قتل از روی ترحم که حتی در خود اروپا بالاخص واتیکان هنوز با آن کنار نیامده اند چیزی بیشتر از یک مزاح علمی نمیتواند تلقی شود هرچند در مواردی دیده شده که حتی متعصب ترین خانواده ها از نظر اعتقادی با در نظر گرفتن رنجی که بیمارشان از یک بیماری میبرده از یک طرف و بی تابی و تالم و تعب روحی اطرافیان وی که نظاره گر خاموشی تدریجی شمع زندگانی وی بوده اند از طرف دیگر ، ابراز رضایت کرده اند که در صورت امکان و صدور مجوز قضایی ـ پزشکی ، حیات وی را قطع نمایند.اما به هر حال اگر زمانی بستر طرح موضوع اتانازی در کشور فراهم شد مستلزم کار کارشناسی و دقیق علمی است چراکه همیشه تشریفات و پروسه و آیین دادرسی اینچنین مواردی از ماهیت خود عمل ، مهمتر بوده است.لذا پیشنهادات ذیل به عنوان شروط عالی شروع به انجام اتانازی ، در اینجا مطرح میگردد:
ـ پزشک باید یقین حاصل کند که بیمار به طور ارادی درخواست اتانازی می کند و خود همه چیز را در نظر گرفته است بیمار باید آزاد باشد و بتواند هر سؤالی را که می خواهد از پزشک بپرسد .
ـ بیمار باید بر درخواست خود اصرار و تداوم داشته باشد .
ـ بیمار درمان ناپذیر و رنج و درد ناشی از آن غیرقابل باشد .
ـ بیمار از وضعیت و دور نمای زندگی خود آگاه باشد .
ـ بیمار باید با حداقل یک پزشک دیگر هم مشورت کند .
ـ بیمار باید از نظر فکری و روانی در وضعیت سالم و طبیعی قرار داشته باشد .
ـ بیمار باید رضایت کتبی و درخواست صریح خود را برای اوتانازیا اعلام نماید .
ـ بیمار باید در تقاضای اوتانازیا پیش قدم شود و پزشک نیز از سوی اطرافیان تحت فشار قرار گرفته باشد .
بنظر میرسد که وقت آن رسیده که قانون خاصی در مورد اتانازی(همانند قانون سقط درمانی) در اختیار داشته باشیم تا بر اساس آن و با رعایت کامل عدالت و انصاف هم پزشکان ما تکلیف خود را بدانند و هم قضات بتوانند با وجدانی آسوده به قضاوت بنشینند.به امیدآنروز



نگاهی به تاریخچه اتانازی تا پایان جنگ دوم جهانی ...

مفهوم کلاسیک اتانازی، مرگ در آرامش بوده است. اولین بار در سال ۱۸۹۰ میلادی، این مفهوم با پیدایش مفهوم «زندگی که ارزش زیستن ندارد» زیر سوال برده شد. در واقع، اتانازی در آغاز برای تعریف وضعیت معنوی ذهن در حین فرآیند مرگ استفاده می شد و نه به عنوان روش مردن...
دیدگاه های تاریخی و اجتماعی در مورد اتانازی با خودکشی موازی هستند. در یونان باستان افراد می توانستند از مجلس سنا برای خودکشی کمک بخواهند. اتانازی در افراد دچار بیماری های غیرقابل درمان و دردناک توسط فیلسوفان کلاسیک مثل سقراط و افلاطون تأیید شده بود. این عمل توسط پزشکان بسیاری مثل بقراط مورد چالش قرار گرفت. وی در سوگند نامه خود گفته است «من داروی کشنده به کسی نداده و توصیه آن را نخواهم کرد.»
مسیحیت در برابر مرگ خود خواسته موضع گرفت، زیرا خدا را خالق و نگه دارنده زندگی می دانست. در سنت آغازین مسیحیت، رنج و مرگ برای رهایی از گناه لازم دانسته می شدند. آگوستین (۳۵۴ تا ۴۳۰ میلادی)، توماس آکوئیناس (۱۲۲۵ تا ۱۲۷۴ میلادی) و کشیشان کاتولیک، اتانازی و خودکشی را محکوم می کردند. پروتستانیسم مسیحی در جستجوی اثبات این بود که خودکشی و اتانازی، تهاجم به مذهب نیستند. در دوره های بعدی، خودکشی به عنوان راه رهایی از رنج و نشانی از آزادی انسان در نظر گرفته می شد. فرانکوییز رانچین (۱۵۶۵ تا ۱۶۴۱ میلادی)، از مشهورترین پزشکان فرانسوی زمان خود، بحث هایی پیرامون اتانازی ارایه داد. به نظر وی، ممنوعیت بقراط در کمک به خودکشی در دنیای قدیم پذیرفته نشده و نیز تأکید داشت این رفتارها، عادات افراد بدوی و مشرک هستند.

● فقط داروی ارزان تر

مایکل بودوینز (۱۶۰۱ تا ۱۶۸۱ میلادی)، پزشک و معلم، بخشی از رساله خود را به این سوال اختصاص داد: «آیا پزشک می تواند مرگ را به منظور رهایی از درد، تسهیل کند؟» وی حس هم دردی با بیماران داشت، اما کوتاه کردن زندگی گناه بود حتی در مورد ناامیدترین بیماران، البته مرگ بیماران مبتلا به هاری را قابل توجیه می دانست. تنها موردی که بودوینز با آن موافق بود، تجویز داروهای ارزان تر برای بیماران در حال مرگ بود. تاکنون شواهد محکمی وجود ندارد که در دوره پیش از مدرنیسم مطالب بیشتری در این مورد گفته شده باشد غیر از دو مورد: مورد اول به مارتین لوتر مربوط است که گفته شده تقاضای مرگ کودکی ناقص الخلقه را داشت، البته شواهد محکمی در این مورد در دست نیست. مورد دوم به توماس مور و اتوپیای وی مربوط است. زمانی که بیماران غیرقابل علاج در اتوپیا (مدینه فاضله) دچار رنج شدید بودند، کشیشان و قضات سعی در متقاعد کردن آنان داشتند که به زندگی خود پایان دهند. این دیدگاه ها در سال ۱۶۷۸ با نظرات کاسپار کواستل، حقوق دان، تغییر نمود. وی در کتاب خود از عادات رایج در تسریع مرگ بیماران صحبت کرده است. در آن زمان عقیده داشتند برداشتن بالش از زیر سر بیمار، باعث تسریع در مرگ می شود. از نظر کواستل، کوتاه کردن زندگی افراد بر خلاف قوانین خدا و طبیعت بود، بنابراین محروم کردن افراد از بالش، عملی بد از نظر اخلاقی محسوب شده و نشانی از قتل داشت. سایر نویسندگان نیز عمدتاً این دیدگاه را داشتند.

● کشتن همراه با ترحم

جراح قرن شانزدهم، آمبریوس پار، مثالی از کشتن ترحمانه را بیان کرده است. وی هنگام ورود به شهری جنگ زده، سه سرباز به شدت زخمی را مشاهده کرد که کنار چهار سرباز کشته شده روی زمین افتاده بودند. یک سرباز پیر از پار پرسید آیا درمانی برای سربازان زنده وجود دارد. متعاقب جواب منفی پار، سرباز پیر با چاقو سه سرباز زخمی را کشت. موردی که توسط روزینوس لنتیلیوس، پزشک آلمانی در سال ۱۷۱۱ میلادی بیان شده، رایج تر بوده است. از وی خواسته شد به ملاقات کودکی در روستای مجاور برود. در صورت دخترک توموری وجود داشت که در دو هفته به اندازه بقیه سر وی بزرگ شده بود. تومور درد نداشت، اما پوست محل تماس آن با شانه جدا شده و به حدی بزرگ بود که برداشتن آن ممکن نبوده و امکان درمان علامتی نیز وجود نداشت. چهار هفته بعد زنی از اهالی روستای دخترک به نزد لنتیلیوس آمد و گفت کودک هنوز زنده است و جراح محلی پیشنهاد کرده بهتر است رنج وی پایان پذیرد. متأسفانه از دیدگاه تاریخی شواهد مستقیم یا حتی دست دوم در چنین مواردی نادر هستند. یک راه مستقیم و تهاجمی برای خاتمه دادن به رنج بیمار در حال مرگ، خفه کردن بود. این مساله به عنوان عادتی بسیار قدیمی گزارش شده، اما تا متون باقی مانده از قرن نوزدهم به آن اشاره گردیده است. در انگلستان اقوام متهمان محکوم به مرگ با دار، بعد از آویخته شدن، پای آنان را می کشیدند تا سریع تر بمیرند. اقوام نزدیک بیمار گاهی بالشی روی صورت وی می گذاشتند و روی آن می نشستند تا بیمار خفه شود. در بسیاری از نواحی اروپا، این باور وجود داشت که بیمار در تخت خود نمی میرد، پس بیماران در حال مرگ روی زمین قرار داده می شدند تا بمیرند.

● اجازه تخریب

در اوایل قرن بیستم، هم زمان با شروع خط مشی آلمان در مورد اتانازی، در انگلستان و آمریکا انجمن های اتانازی داوطلبانه تأسیس شدند. براساس ایدئولوژی داروینیسم اجتماعی در اواخر قرن نوزدهم (بقای کامل ترین ها) و ارزش های سیاسی غالب در آلمان، نابودی زندگی هایی که بی ارزش تصور می شدند، آغاز شد. در سال ۱۹۲۰ در آلمان کتابی با نام «اجازه تخریب زندگی هایی که ارزش زیستن ندارند» منتشر شد. ارنست هکل( (۱۸۴۳ تا ۱۹۱۹ میلادی) افراد بدوی را به علت کشتن بچه های ناقص در برابر مبارزه مسیحیت برای کمک به افراد معلول و بیمار، ستود.
در سال ۱۹۳۹، هیتلر در برنامه اتانازی با کد Aktion T۴ به پزشک خود کارل براندت قدرت زیادی داد. گروهی از پزشکان و دولتمردان انتخاب شدند تا «رنج کشیدن» افراد سالمند، معلول، مجنون یا دچار بیماری لاعلاج را پایان دهند و عقیم سازی افراد مبتلا به اسکیزوفرنی، معلولیت ذهنی مادرزادی، سایکوزمانیک دپرسیو، صرع مادرزادی، کره هانتینگتون، کوری و کری مادرزادی، ناهنجاری های مادرزادی جسمی و الکلیسم مزمن آغاز شد. در سال ۱۹۴۰، شش مرکز اتانازی تاسیس شدند که از اتاق های گاز برای کشتن بیماران استفاده می کردند. در سال ۱۹۴۲، بعد از اعتراضاتی که به این کشتار شد، مرگ با داروی کشنده یا گرسنگی آغاز گردید. بعد از خارج کردن بعضی اندام های بیماران برای تحقیقات پزشکی، اجساد دفن می شدند. افشای فجایعی که در آلمان نازی رخ داده بود به تدوین کد اخلاقی نورنبرگ منجر شد که می توان آن را اولین کد بین المللی اخلاق در پژوهش در جهان جدید دانست.
از این دوران، تاریخ اتانازی ورق خورد و در حوزه اخلاق پزشکی رایج، دیگر کسی از قتل خیرخواهانه علی رغم میل بیمار به ادامه زندگی، سخن نگفت.

اتانازی؛ ارزیابی یک توصیه


مساله اتانازی را می توان در مبحث مراقبت های پایان عمر از مسایل جدید نظام سلامت دانست، به خصوص که اقتصاد درمان در مواجهه با گذار جمعیت شناختی و تغییرات سیمای بیماری به عنوان گذار همه گیرشناختی است؛ چرا که تأثیر تغییرات سن و نوع بیماری در میزان استفاده از خدمات، قابل توجه است...
تاکنون ذهنیت غالب در پزشکان همواره بر این امر دلالت داشته که ما هر آنچه در توان داریم، انجام دهیم و چه بسا این موضوع را نیز به بیماران خود خاطر نشان کنند، ولی آیا در حال حاضر این موضوع پذیرفتنی که تا آنجا که ممکن است برای هر بیماری کاری انجام داد؟ اصولا این «امکان» به چه معناست؟

● بحث روز

سال هاست که مسایل و مشکلات مراقبت های پایان زندگی، موضوع بحث مجامع اخلاقی و حقوقی در تمام دنیا است. این مساله از زوایای گوناگونی قابل طرح است. بیراه نیست اگر بگوییم در حال حاضر اخلاق پزشکی دوره های سختی را می گذراند، چرا که پیچیدگی مقولات انسانی و مسایل متعدد حوزه سلامت بسیار زیاد است و بعضا غوامض اخلاقی به نظر پیچیده تر شده است.
اتانازی به دو صورت مطرح است: یکی «عدم حمایت فعال از ادامه حیات»، از روی ترحم به دلیل رنج یا کیفیت زندگی پایین، کم فایده بودن ادامه درمان و محظور دیگری هم که اضافه شده، مانند کمبود منابع (اتانازی منفی یا غیرفعال) و دیگری «رویکرد فعالانه در جهت کمک به خودکشی یک بیمار» با رضایت آگاهانه وی یا کشتن وی بدون اخذ رضایت و غیرداوطلبانه و به پیشنهاد یا عدم پیشنهاد بستگانش (اتانازی مثبت یا فعال) که با تزریق یک ماده یا هر روش دیگر انجام می شود. اتانازی به زعم طرفداران آن، مرهمی بر آلام و رنج های پایان عمر و خاتمه بخشیدن به یک زندگی بدون کیفیت است و کمتر به مساله هزینه های بیهوده، به عنوان دلیل اصلی اشاره می شود.

● ماهیت هزینه ای مراقبت های پایان عمر

حدود ۲۸ درصد بودجه مدیکر که عبارت است از بیمه دولتی حمایت از افراد پیر در آمریکا، در سال آخر زندگی این افراد استفاده می شود و تقریبا نصف آن که رقمی معادل ۳۰ میلیارد دلار در سال ۱۹۹۹ بوده، در ۶۰ روز آخر هزینه می شود .
بر اساس یک برآورد در سال ۱۹۹۳ با استفاده نکردن از مداخلات زنده نگهدارنده برای بیماران در حال مرگ، ۳۰ میلیارد دلار قابل ذخیره کردن بود. همین جا این سؤال ممکن است به ذهن متبادر شود که آیا بهتر نبود این هزینه برای افراد دیگر و در درمان هایی که کارآمدی شان به اثبات رسیده، صرف می شد؛ چنان که بعضی این سوال را مطرح کرده و می کنند.
ایشان وجود چنین امکانی را وسیله ای برای اعمال صرفه جویی در جهت برقراری عدالت توزیعی می دانند. از دیدگاه اقتصادی، مخارج پزشکی در واپسین روزهای عمر هیچ گونه توجیهی از نظر صرفه و کارایی اقتصادی ندارد و به حسب ظاهر غیرعقلانی تلقی می شود؛ چرا که ارزش یک سال زندگی در کشوری مثل آمریکای پیشرفته ۱۰۰ هزار دلار است، در حالی که هزینه کلی چند ماه آخر نزدیک مرگ گاهی به میلیون ها دلار می رسد. آمارها نشان می دهند بالغ بر ۱۶ درصد منابع در نظام سلامت به این گونه مراقبت ها اختصاص پیدا می کند. از طرفی بعضی دیگر از مطالعات ارزش آماری سال های عمر نشان می دهند مقدار ارزش زندگی برآورد شده با روش های مختلف از سوی مردم در پایان عمر قابل مقایسه با میزان بالای هزینه ها در این دوره است.

● تأثیرات و عواقب اتانازی از نظر عدالت

یکی از دلایلی که مخالفان اتانازی می آورند، عواقب آن از نظر عدالت است.اتانازی افراد فقیر و پیر را نشانه می رود و هیچ یک از این دو گروه استطاعت مالی برای استفاده از مراقبت های پیشرفته پزشکی را ندارند که این عدم توانایی، مشکل بیمه نبودن را هم شامل می شود.
از تبعات جواز اتانازی، افزایش تدریجی گستره آن از حالت داوطلبانه و وضعیت های مشخص، به حالت غیرداوطلبانه و وضعیت های مبهم است؛ به خصوص آنکه با انتقال ریسک مالی به ارایه دهندگان مراقبت در نظام های پرداخت نوین، موج مبرم بودن توجه به هزینه ها، به حیطه بالین نیز راه پیدا کرده است. ناگفته پیداست که قضاوت پزشک متأثر از عوامل متعددی است که شواهد متقن یکی از آنهاست.
نهایتا می توان گفت که بهره مندی از مراقبت های پیشرفته به طور طولانی مدت که نوعا در وضعیت های پایان عمر وجود دارد، مشکلی است که در جیره بندی منابع و رویکرد اقتصادی به این مقوله اخلاقی ظاهرا به نفع طرفداران آن است، ولی حق حیات انسان ها را تا آنجا که حیات دیگران به مخاطره نیفتد، نمی توان به اقتصاد و کمبود منابع حواله داد، البته میزان هزینه کردن در هر صورت به انتخاب جامعه بستگی دارد، بنابراین با اعمال هر گونه محدودیت، مساله اصلی و نهایی در اتانازی، یعنی تصمیم گیری درباره زندگی یک انسان، هنوز به قوت خود باقی است و اگر ضرورت های کمبود منابع و مشکل اقتصاد درمان هم وجود نداشته باشد، موضوع به عنوان یک مساله غامض اخلاقی همچنان در حوزه ارزشی وجود دارد.


یک قانون پیچیده برای وضعیت های پیچیده


نگاهی به مباحث اقتصادی اتانازی در قالب یک پرسش و پاسخ


آیا تا به حال با بیمار بدحال روبه رو شده اید؟ مسلما در طول دوران تحصیل و طبابت، بیماران روبه موت بسیاری را دیده اید. گذشته از اینکه آموزش پزشکی در کشور ما در این خصوص ناکافی است، مجهولات اخلاقی در نحوه تصمیم گیری برای این بیماران هنوز هم جزو مسایلی است که نیاز به تحقیقات بسیار دارد. سعی شده است در این نوشتار سوالات پزشکان را بویژه در مباحث اقتصادی اتانازی در قالب سوال و جواب دوستانه مطرح کنیم...
▪ «یه سؤال توی اخلاق پزشکی ذهنم رو به خود مشغول کرده، به نظرم اتانازی می تونه به عنوان یه راه حل شخصی، عملی باشه و در بعضی موارد استثناء، به صلاحدید کمیته های تخصصی واگذار بشه که برای مواجهه با وضعیت های عارضه دار و پیچیده نزدیک به مرگ، کلید حل مشکلات باشند. به نظرت اتانازی ربطی به مدیریت منابع و تصمیم سازی در مورد اونها داره؟»
- «میشه گفت یک مقدار پیشتر از آن، در اولویت گذاری نیازها و جیره بندی منابع به قول تو تصمیم سازی، تصمیمات رو محدود می کنه، چون اینها دست روی دسترسی هدفمند میذارن، مثلا ابزاری مثل ارزیابی فناوری های سلامت و راهنماهای بالینی کمک می کنن همه چیز برای تصمیم گیری مناسب در حیطه های بالینی فراهم بشه. بد نیست بدونی الان جیره بندی منابع در بسیاری از کشورها در بخش دولتی با هدف کنترل هزینه ها و باز توزیع عادلانه منابع داره عملا انجام می گیره.»
▪ «به این ترتیب بحث اتانازی دیگه حل شده؟»
- «نه قضیه به این سادگی ها نیست. اول اینکه تصمیم سازی هیچ وقت در سطح فردی کمکی نمی کند، چون قضاوت در هر مورد منحصر به فرد و شخصی است و اشخاص با هم متفاوت اند. تأثیر آنها در سطح میزان دسترسی و ارایه رهنمودهای فنی است که به پیامدهای بالینی محدود می شود و هدفش صیانت از منافع عمومی در ابعاد بالینی و هم اقتصادی است. دوم اینکه تصمیم مناسب با تصمیم «خوب» فرق داره. تصمیم خوب، تصمیمیه که جوانب فنی را از سر گذرانده و بحث در سطح ارزش ها مطرحه.»
▪ «پس پروتکل ها و استانداردها خیلی از مواقع مشکل رو حل نمی کنه.»
- «درسته، در واقع باید گفت توی بحث مراقبت های مزمن پایان زندگی، ابزارهای تصمیم گیری باید با مبانی ارزشی، غنی بشند که کار خیلی مشکلیه.»
▪ «اگه به مقوله اتانازی از جنبه اقتصادی نگاه کنیم، به نظرم انجام اتانازی از جهت محدودیت منابع مصرفی، گاهی اجتناب ناپذیر میشه.»
- «بله، ولی خیلی از مواقع مساله صرفا اقتصادی نیست. موضوع بر سر اختیار حیات و ممات بشره. به قول طرفدارانش، انسانی که در رنج و درد، روزگار سپری می کنه و زنده ماندنش زحمت و دردسر برای خودش و دیگران داره، تصمیم گیری در مورد مردنش خیلی بحث برانگیزه. اتانازی فعال به معنی کشتن یک انسان به خاطر درد و رنج از نظر یک انسان الهی، کاملا مردود است، بنابراین قبل از پرداختن به «مرگ خوب» باید «خوبی» را معنی کرد.»
▪ «من نظرم اینه که با آنکه حیات یک موهبت الهی و حق تصرف و ولایت بر نفس محدوده، ولی یک عقل سلیم جمعی هم باید در یک جامعه الهی تعیین کنه که از منابع کم در این خطوط مرزی چه طور استفاده بشه و خط قرمزها از پیش مشخص باشه.»
- «بله، البته پرداختن به ملاحظات اقتصادی که در این بحث عینی تر و قابل ارزیابی تره، ولی به نظرم باید ابتدا مساله را به خوبی طرح کرد. اگر بحث بر سر هزینه هاست که یک معضل اقتصادی تلقی میشه و تصمیم گیری برای جامعه و مطابق با مصالح جامعه باید انجام بشه که با تدوین قانون انجام می گیره. طبعا ارزش های فردی در تخصیص منابع باید از مساله محدودیت منابع که در حیطه ارزش های جمعی است، جدا باشه، ولی این قانون باید خیلی دقیق و وارد در جزییات باشه وگرنه مشکلی رو حل نمی کنه، بلکه با گذراندن یک قانون ساده مشکل بیشتر میشه.»
▪ «یعنی میخوای بگی یک قانون پیچیده برای وضعیت های پیچیده؟»
- «بله دقیقا، نظام سلامت دیگه یک بخش مصرفی تلقی نمی شه و الان بحث سرمایه گذاری در سلامت توی اقتصاد کلان خیلی مفصل، تئوریزه و مطرح شده و ناگزیر باید تکلیف کمبود منابع رو در هر رده ای مشخص کرد.»
▪ «بله موافقم که باید در تمام زمینه ها تکلیف کمبود منابع رو مشخص کرد، نه فقط اینجا.»
- «تأمین مالی مراقبت ها و فناوری های روز دنیا، مساله غامض و شاید لاینحلی است که ممکنه به بزنگاه های تصمیم گیری مثل همین مراقبت های مزمن دوران پیری، دامن بزنه، با اینکه ماهیت مساله رو تغییر نمی ده.»
▪ «راستی، گفتی تصمیم گیری درباره معالجات پایان عمر همیشه چالش برانگیز بوده، ولی ظاهرا جیره بندی منابع در اینجا به نفع اتانازی است.»
- «بله، ولی دیگر نام آن را اتانازی نمی توان گذاشت، چون به قیمت حیات شخصی دیگر است. مثلا مبحث «مراقبت بیهوده» که می تونه قانونا در یک کشور ممنوع اعلام بشه، اینکه اتانازی نیست. شاید بشود گفت یک قسمت کوچک از آن است. اتانازی طیف وسیع و طویلیه که یک طرف آن طیف عدم حمایت حیاتی و طرف دیگر آن کشتن یک نفر بدون اذن و رضایت خودش یا دیگران است که بر اساس قضاوت پزشک ممکنه انجام بشه.»
▪ «دلیل مخالفان اتانازی از نظر اقتصادی چیه؟»
- «یکی از دلایلشون اینه که اگه باب اتانازی به خاطر هزینه های تحمیلی یا هر دلیل دیگه ای باز بشه، چه بسا فاجعه انسانی پیش بیاد.»
▪ «چه طور؟»
- «این یعنی جواز خودکشی و دیگرکشی، چون این حکم سرایت می کنه و باید موارد مشابه را هم جایز بدونیم؛ آن وقت باید قبول کنیم که تحمل هرگونه بار اقتصادی از سوی افراد پیر و یا فقیر ناگوار است.
به عبارت دیگر، در صورت نهادینه شدن اتانازی، این وضعیت بیشتر دامن گیر جمعیت «پیر» و «فقیر» می شود و این از عدالت به دور است و یا اگر به این دلیل که کسی خودش از مردن خوشش می آید و زندگی را زجرآور می پندارد، باید زمینه را برای مرگ آرام وی نیز فراهم کرد و این می شود کمک به خودکشی.»

اوتانازی

از قول ویکی پدیا


اوتانازی یا «یوتانازی» (Euthanasia)در زبان لاتین به معنی «مرگ خوب» است. اوتانازی در اصطلاح، شرایطی است که در آن، بیمار بنا به درخواست خودش به صورت طبیعی و آرام بمیرد. این شرایط معمولا در بیماری های سخت یا دردناک یا درمان های طولانی مدت و ناامید کننده پدید می آید. در فارسی به آن «مرگ آسان»، «قتل ترحمی» یا «به مرگی» نیز گفته شده است.

توقف روند درمان یک بیمار، قطع سرم و تغذیه وریدی، قطع اکسیژن، جلوگیری از دیالیز و جداکردن فرد از دستگاه های حمایتی ارگان های حیاتی، همچنین دادن داروهای مسکن با دوز بالا، که موجب کاهش هوشیاری و تسریع مرگ می شوند، از روش های اتانازی به حساب می آیند.

برداشت های متفاوت از مفهوم اوتانازی، وجود دارد؛ مثلا در روش غیرمستقیم، پزشک با تجویز دارویی، فقط مقدمات مرگ بیمار را فراهم می کند و بیمار با آگاهی کامل به استقبال مرگ اختیاری می شود. اما در روش مستقیم، پزشک یا پرستار خود عامل مرگ بیمار هستند. تزریق داروی کشنده و جداکردن بیمار از دستگاه های حمایتی، مثال هایی از این روش هستند که بعضی اوقات بدون اطلاع بیمار انجام می شوند.

بدین ترتیب جداکردن بیمار مرگ مغزی از دستگاه های حمایتی نیز از نظر بسیاری «اتانازی غیر داوطلبانه، غیر فعال» به شمار می آید.

در برخی کشورها مانند هلند، سوئد، بلژیک و یکی از ایالات آمریکا، اوتانازی به روش غیرمستقیم قانونی است. البته کمیسیون پزشکی باید وضعیت بیمار را کاملا بررسی کند. در سوئد کلینیکی وجود دارد که بیماران سراسر اروپا از مدت ها قبل وقت می گیرند تا به آنجا بروند و اقدام به اتانازی کنند.

در استرالیا هم که اتانازی غیرقانونی است، یک بیمارستان دریایی مجهز روی یک کشتی، اوتانازی را انجام می دهد.

موافقان اتانازی از آن با تعابیر مرگ تسهیل شده، مرگ با شرافت، مرگ در آرامش و... نام می برند.

مخالفان اخلاقی اتانازی، با قانونی شدن اوتانازی و رواج آن، انگیزه درمان برخی بیماری ها از بین خواهد رفت و جلوی پیشرفت علم پزشکی گرفته خواهد شد، از همه مهمتر نگهداری سالمندان برای افراد و بستگان آنها مشکل شده و از همه مهمتر، اعتماد بیمار به پزشک به علت ترس بیمار از قطع درمان توسط پزشک و انجام اوتانازی، از بین خواهد رفت. بنابراین دیگر نمی توان با خیال راحت به هیچ بیمارستانی پا گذاشت.

عقیده مشترک بسیاری از ملل و مذاهب مختلف از جمله مسیحیت، اسلام و یهودیان این است که زندگی، هدیه خداوند است و باید با تمام توان در حفاظت آن کوشید و بیماری و سختی های آن جزئی از زندگی و سرنوشت آدمی است که باید به طور طبیعی طی شود و هیچ کس حق ندارد جان انسانی را بگیرد.


نمونه هایی از اوتانازی

یکی از مشهورترین سوابق اوتانازی در جریان جنگ دوم جهانی دیده شده است. در ۱۹۳۹ میلادی، آلمان نازی یک اوتانازی غیرداوطلبانه و سری را طراحی نمود. در این طرح - عملیات T۴ - کودکان زیر ۳ سال که دارای عقب ماندگی ذهنی یا نقص عضو یا ناتوانی جسمی اساسی بودند کشته شدند. این طرح بعدها شامل کودکان بزرگتر و بزرگسالان نیز گردید. بیماران روانی تیمارستان های آلمان و اتریش به همین جهت به ۶ اردوگاه مرگ منتقل می شدند. برنامه T۴ پس از آن به اردوگاه های کار و بازداشتگاه های اسرا نیز سرایت کرد بنحوی که زندانیانی که بشدت بیمار بودند در این برنامه قرار می گرفتند.[۱][۲]

نمونه ای دیگر در دهه اخیر، پیر جورجیو ولبی یک نویسنده ایتالیایی بود که به خاطر وخامت اوضاع بیماری اش اقدام به اوتانازی کرد. اما کلیسای ایتالیا اجازه نداده بود برای او مراسم مذهبی بگیرند و این مسئله طرفداران اوتانازی را ناراحت کرده بود.

اما یکی از جنجالی ترین پرونده هایی که مطرح شده، موضوعی که در فضای رسانه ای محافظه کار اروپا، طرح آن جسارت خاصی می خواست، این ادعاست که پاپ ژان پل دوم، رهبر سابق کلیسای کاتولیک که مخالف اصلی اوتانازی بود، خود درخواست یوتانازی کرده است.

تنها مدرک مدعیان اوتانازی کردن پاپ، فیلم و عکسهایی است که در آن مشخص است که بر خلاف معمول، برای پاپ لوله تغذیه بینی-معده گذاشته نشده است.

دوسال پس از مرگ پاپ، در سال ۲۰۰۷ میلادی خانم دکتر پاوانلی، یک ایتالیایی متخصص بیهوشی و از طرفداران اوتانازی، مقاله ای را در یک مجله محلی ایتالیایی منتشر کرد که در آن ادعا کرده بود که با بررسی های وی روی فیلم های مربوط به آخرین روزهای زندگی پاپ[۳]، کاملا مشخص است که پاپ در آخرین روزهای عمر خود، به علت پیشرفت بیماری پارکینسون، قادر به بلع نبوده و کاهش وزن شدیدی داشته است و اقدامات درمانی ای که روی پاپ ژان پل دوم انجام می شده، برای مراقبت و زنده نگه داشتن او کافی نبوده است. این دکتر ادعا کرد احتمالا پاپ از این موضوع آگاه بوده و تیم پزشکی وی آگاهانه زمینه مرگ او را فراهم کرده اند.

اگرچه در ۳ روز آخر پزشکان برای پاپ لوله بینی گذاشتند اما زمانی بود که به نظر بسیاری از متخصصان، دیگر دیر شده بود.

این موضوع میتوانست به یک اختلاف نظر پزشکی باشد ولی انتشار آخرین کلمات پاپ در رسانه ها، باعث شد تا پاوانلی ادعای بزرگ خود را مطرح کند. پاپ در بستر بیماری گفته بود «بگذارید بروم به خانه پدر» [۴] [۵] دکتر پاوانلی در مقاله خود، این طور نتیجه گیری می کند که رهبر کلیسای کاتولیک، عملاً با اجازه ندادن به استفاده از اقدامات درمانی لازم، درخواست یوتانازی کرده بود و این جمله نیز می تواند احتمال درخواست اوتانازی از طرف پاپ را تقویت کند.

یک نویسنده یهودی نیز این موضوع جنجالی را در هفته نامه تایم مطرح کرد. اما واتیکان به شدت این ادعا را رد کرد و آن را هیاهوی رسانه ای برای گیج کردن مردم خواند. بلافاصله ۲ بیانیه پشت سر هم از طرف واتیکان منتشر شد که این ادعا را بی اساس خواند. دکتر رناتو بوزونتی – پزشک ۲۷ سال، پایانی پاپ نیز مانند واتیکان اعلام کرد که دکتر مزبور به مدارک پزشکی پاپ دسترسی نداشته و ادعاهای او براساس بعضی تصاویر ویدیویی بوده که به هیچ وجه نمی تواند برای اظهارنظر کافی باشد و درحد حدس و گمان است.

دکتر بوزونتی درمورد جمله آخر پاپ نیز گفت که آن جمله فقط یک دعای عرفانی بوده است و پدر مقدس در آن حال داشته دعا می خوانده است.

پاپ بندیکت شانزدهم قبلا گفته بود «اقدامات درمانی خاص مثل تغذیه وریدی و تغذیه از طریق لوله هم نوعی روش درمانی معمولی محسوب می شوند و قطع آنها اوتانازی به حساب می آید که یک گناه نابخشودنی است»

فعالان اوتانازی همچنان فعالیت های خود را برای به رسمیت شناخته شدن انجام می دهند.


در فیلم
در پایان فیلم دختر میلیون دلاری از روش اتانازی برای برای کشتن یک ناتوان و براساس در خواست خود او انجام می گیرد پایان این فیلم مورد انتقاد طرفداران حقوق ناتوانایان قرار گرفت زیرا آنان معتقد بودند که فیلم مشوق عمل اوتانازی ناتوانیان می باشد.



پیرجورجیو ولبی
پیرجورجیو ولبی (۲۶ دسامبر ۱۹۴۵ – ۲۰ دسامبر ۲۰۰۶) یک شاعر، نقاش و فعال اجتماعی ایتالیایی بود که به خاطر وخامت اوضاع بیماری اش اقدام به اتانازی کرد و برای به دست آوردن این حق مرگ سه ماه مبارزه کرد. مبارزه او منجر به مباحثات زیادی درباره اتانازی در کشورش شد.

نحوه اجرای مفاد اسناد رسمی

نحوه اجرای مفاد اسناد رسمی

هزینه‌های اجرایی:
هزینه‌هایی که به اجرای سند (از طریق اجرای ثبت) تعلق گرفته و وصول می‌گردد به شرح زیر است:
1 ـ حق‌الاجرا
2 ـحق مزایده در مواردی که مال به مزایده گذارده می‌شود.
3 ـ هزینه بازداشت.
4 ـ هزینه ارزیابی.
5 ـحق‌الحفاظه.
فصل اول: هزینه بازداشت ـ ارزیابی و حق حفاظت
در فصول قبل در مورد هزینه‌های مربوط به ارزیابی، بازداشت و حفاظت اموال توضیح داده شد. بنابراین در این بخش، فقط به دو مورد حق‌الاجرا و حق حراج پرداخته می‌شود.
فصل دوم: حق‌الاجرا
حق‌الاجرای اسناد لازم‌الاجرا نیم‌عشر یعنی 5 درصد مبلغ مورد اجراست و از کسی که اجرائیه علیه او صادر گردیده، اخذ می‌شود مگر اینکه بستانکار بدون حق، تقاضای صدور اجرائیه کرده باشد که در این صورت، نسبت به قسمتی که حق نداشته از خود او اخذ می‌گردد. (ماده‌ی 131 قانون ثبت و بند ”ک“ ماده‌ی 1 قانون وصول برخی از در آمدهای دولت.... مصوب 1373)
چنانکه طرفین (متعهد و متعهدٌله) پس از صدور اجرائیه و ابلاغ در خارج صلح نمایند یا قرار اقساط بگذراند و یا مهلت بدهند یا مدت یک‌سال اجرائیه را تعقیب ننمایند، متضامناً مسؤول پرداخت نیم‌عشر خواهند بود و کسی که در نتیجه مسؤولیت تضامنی حق اجرا را می‌پردازد می‌تواند آن را از طرفی که قانوناً مسؤول پرداخت حق اجرا می‌باشد به‌وسیله اجرا وصول نماید. (تبصره ماده‌ی 131 قانون ثبت)
باتوجه به مفاد تبصره ماده‌ی 131 قانون ثبت و مواد 158 و 166 آیین‌نامه اجرا در هر پرونده اجرائی پس از ابلاغ اجرائیه، حق‌الاجرا تعلق گرفته و وصول می‌شود مگر اینکه مرجعی که پرداخت نیم‌عشر به‌عهده اوست به‌موجب مقررات خاصی از پرداخت معاف شده باشد. به‌عنوان نمونه ماده‌ی 98 قانون تنظیم بخشی از مقررات مالی دولت مصوب 1380 که به‌موجب آن چنانچه زوجه پس از صدور اجرائیه در‌خصوص وصول مهریه و لازم‌الاجرا‌شدن، به هر علت، از ادامه عملیات اجرایی منصرف شود، از پرداخت نیم‌عشر دولتی معاف خواهد بود. یا ماده‌ی 2 قانون معافیت ادارات دولتی از پرداخت حق‌الثبت و نیم‌عشر اجرایی مصوب 1334 که به موجب آن در کلیه مواردی که طبق مقررات موجود پرداخت نیم‌عشر اجرایی به عهده صندوق دولت می‌باشد، ادارات دولتی از پرداخت نیم‌عشر معاف خواهند بود.
براین‌اساس چنانچه اجرائیه وفق مقررات ابلاغ شده باشد، حق‌الاجرا تعلق گرفته و وصول خواهد شد و انصراف بعدی بستانکار و درخواست وی جهت خودداری از ابلاغ اجرائیه، تأثیری در تعلق حق‌الاجرا نخواهد داشت مگر اینکه درخواست مذکور قبل از تاریخ ابلاغ اجرائیه، وصول و در دفتر اداره ثبت صلاحیت‌دار، ثبت شده باشد که در این‌صورت ابلاغ صورت گرفته، مؤثر نبوده و تعلق حق‌الاجرا منتفی می‌باشد. (ماده‌ی 166 آیین‌نامه اجرا)
لازم به توضیح است طبق تبصره‌های یک و 2 ماده‌ی 158 فوق که از نوآوری‌های آیین‌نامه جدید است و در جهت تشویق افراد به تسریع در ایفای تعهدات خود مقرر گردیده است، هر‌گاه بدهکار سند وثیقه‌ای یا ذمه‌ای از تاریخ ابلاغ اجرائیه ظرف 10 روز مفاد آن را به موقع اجرا بگذارد, از پرداخت حق‌الاجرا معاف خواهد بود و چنانچه تا قبل از تنظیم صورت‌مجلس مزایده نسبت به پرداخت تمام بدهی خود اقدام کند، نصف حق‌الاجرا از وی وصول می‌گردد.
نکات:
1ـ حقوق دولتی برای تخلیه مورد اجاره از میزان مال‌الاجاره سه ماهه دریافت می‌شود. در صورتی که بعد از ابلاغ اجرائیه و قبل از تخلیه طرفین سازش نمایند یا موجر از تخلیه منصرف شود نیز نیم‌عشر تخلیه وصول می‌گردد. اما در مواقعی که به‌علت پرداخت مال‌الاجاره از تخلیه عین‌مستأجره خودداری و ختم عملیات اجرایی موکول به صدور حکم قطعی دادگاه می‌گردد تا زمانی که تخلیه انجام نشده، نیم‌عشر مطالبه نمی‌شود. (ماده‌ی 164 آیین‌نامه اجرا)
2ـ در مواردی که موضوع لازم‌الاجرا تحویل عینِ مورد‌تعهد است و نیز در صورتی که معامله قطعی باشد، حق‌الاجرا از اجاره سه ماهه دریافت می‌شود. اگر بهای ملک در سند معین باشد، میزان اجاره از قرار صدی 12 درصد در سال تعیین می‌شود و در مواردی که بهای ملک در سند معین نباشد، ارزش معاملاتی ملک مبنا قرار می‌گیرد و اگر ارزش معاملاتی ملک مشخص نباشد، طبق نظر کارشناس ملک ارزیابی می‌شود. (تبصره ماده‌ی 164 آیین‌نامه اجرا)
3‌ـ به خسارت تأخیر تأدیه نیز نیم‌عشر تعلق می‌گیرد. هم‌چنین به حق‌الوکاله اگر جزو مدلول سند باشد. (ماده‌ی 162 آیین‌نامه اجرا)
4‌ـ ابراء ذمه مدیون به‌صورت کلی یا جزیی پس از ابلاغ اجرائیه سبب سقوط ذمه متعهد نسبت به حق‌الاجرا نمی‌شود و نیم‌عشر طبق تبصره ماده‌ی 131 قانون ثبت باید وصول گردد. یعنی طرفین متضامناً مسؤول پرداخت حق‌الاجرا هستند. (ماده‌ی 163 آیین‌نامه اجرا)
موارد عدم تعلق حق‌الاجرا:
1.‌ هرگاه سند معامله معارض اشتباهاً منتهی به صدور اجرائیه و ابلاغ شود تا زمانی که حکم قطعی به اعتبار سند صادر نشده، حق الااجرا تعلق نمی‌گیرد. (ماده‌ی 159 آیین‌نامه اجرا)
2.‌ هرگاه محرز شود متعهد در تاریخ ابلاغ اجرائیه ورشکسته یا محجور بوده است، حق الااجرا تعلق نمی‌گیرد. (ماده‌ی 165 آیین‌نامه اجرا)
3.‌ در هر موردی که پس از صدور اجرائیه و ابلاغ، به جهت قانونی، عملیات اجرایی متوقف یا توقیف شود، مادام که رفع توقف یا توقیف نشده باشد، حق‌الاجرا تعلق نمی‌گیرد. (ماده‌ی 160 آیین‌نامه اجرا)
4.‌ در موردی که پس از صدور و ابلاغ اجرائیه موضوع به‌علت احراز ورشکستگی متعهد به اداره تصفیه ارجاع شود، حق‌الاجرا تعلق نمی‌گیرد. (ماده‌ی 161 آیین‌نامه اجرا)
در هر موردی که رأی مدیر ثبت یا قائم‌مقام او به عدم‌تعلق نیم‌عشر باشد به مسؤول حسابداری و در واحدهای ثبتی که مسؤول حسابداری ندارد، به حسابدار ابلاغ می‌شود. نامبرده مکلف است نسبت به رأی مذکور شکایت کند تا موضوع در هیئت نظارت طرح و رسیدگی شود. رأی هیئت به استناد بند 8 ماده‌ی 25 اصلاحی قانون ثبت بوده و قطعی است مگر اینکه سازمان ثبت آن را خلاف قانون تشخیص دهد که در این صورت، قضیه در شورای عالی ثبت مطرح می‌گردد. (ماده‌ی 167 آیین‌نامه اجرا)
 
فصل سوم: حق مزایده
حق مزایده، مبلغی است که بابت مزایده اموال مطابق تعرفه قانونی از متعهد اخذ و به صندوق دولت واریز می‌شود. حق مزایده در صورت انجام شدن مزایده دریافت می‌شود. بنابراین مادام که مزایده صحیحاً واقع نشده، حق مزایده تعلق نمی‌گیرد و نسبت به آنچه از طلب که قبل از مزایده پرداخت شده باشد نیز حق مزایده تعلق نخواهد گرفت.
حق مزایده جزو درآمد عمومی بوده و به حساب خزانه‌داری‌کل واریز می‌گردد. (مواد 131 و 168 آیین‌نامه اجرا)
میزان حق مزایده به موجب آیین‌نامه اصلاحی ترتیب وصول درآمد حراج و محل مصرف آن مصوب 1331 که تعرفه‌های آن به موجب بند ”ل“ ماده‌ی یک قانون وصول برخی از درآمدهای دولت مصوب 1373 اصلاح گردیده، تعیین و وصول می‌گردد. در حال حاضر، حق حراج در اموال‌منقول 6 درصد کل مطالبات طلبکار تا روز مزایده و در اموال غیرمنقول از یک ریال تا 10 هزار ریال 6 درصد و از ده هزار و یک ریال به بالا 4 درصد می‌باشد. همین تعرفه‌ها در مورد مزایده اموال هم اعمال می‌گردد.
لازم به‌ذکر است به‌موجب بخشنامه 168158/88ـ7/10/88 صادره از سازمان، در مواردی که مورد‌مزایده (مال مورد‌بازداشت یا مورد‌وثیقه) به‌دلیل نبودن خریدار به بستانکار واگذار می‌شود، حق مزایده بر مبنای مبلغی که تمام یا قسمتی از مال در قبال آن به بستانکار واگذار می‌گردد، وصول خواهد شد.
نکته:
کلیه هزینه‌های اجرایی اعم از آگهی, دستمزد کارشناس, حق‌الحفاظه, حق مزایده و حق‌الاجرا تا روز تأدیه بدهی و سایر هزینه‌های قانونی به عهده متعهد است و در هر موردی که نتوان این هزینه‌ها را از متعهد وصول کرد متعهدٌ‌له مکلف است آن را بپردازد و پس از فروش مال یا وصول طلب به‌موجب همان اجرائیه هزینه‌های مذکور نیز وصول شده و به متعهدٌ‌له داده‌می‌شود. (ماده‌ی 40 آیین‌نامه اجرا)
بخش چهارم: شکایات اجرایی
شکایات اجرایی:
شکایت از اجرای سند دو صورت دارد، شکایت از دستور اجرای سند و شکایت از عملیات اجرایی که ذیلا به تفکیک تشریح می‌گردد:
فصل اول: شکایت از دستور اجرای سند
هر کس دستور اجرای سند رسمی را مخالف با مفاد سند یا مخالف با قانون دانسته و یا از جهت دیگری از دستور اجرای سند شکایت داشته باشد، می‌تواند به ترتیب مقرر در قانون آیین‌دادرسی‌مدنی نزد دادگاه صلاحیت‌دار (دادگاه محلی که در حوزه آن دستور اجرا صادر شده) اقامه دعوی کند. (مواد یک و 2 قانون اصلاح بعضی از مواد قانون ثبت و قانون دفاتر اسناد رسمی مصوب 1322)
اقامه دعوی مانع از جریان عملیات اجرایی نیست مگر اینکه دادگاه حکم به بطلان دستور اجرا داده یا قرار توقیف عملیات اجرایی را صادر کند. (ماده‌ی 4 قانون فوق)
هرگاه مفاد سند قبل از صدورحکم ابطال، اجرا شده باشد، پس از قطعیت حکم عملیات‌اجرایی به حالت قبل از اجرا برمی‌گردد. (ماده‌ی 7 همان قانون)
بنابراین شکایت از دستور اجرای سند سبب توقیف عملیات اجرایی نمی‌گردد مگر در موارد زیر:
1.‌ اقامه دعوی جعل سند مورد‌اجرا با معرفی شخص معین به‌عنوان جاعل که با صدور قرار مجرمیت متهم و تأیید آن توسط دادستان، عملیات اجرایی متوقف می‌گردد. (ماده‌ی 99 قانون ثبت)
2.‌ صدور قرار توقیف عملیات اجرایی از دادگاه صلاحیتدار. دادگاهی که شکایت از دستور اجرا نزد آن اقامه شده، در صورتی که دلایل شکایت را قوی بداند یا در اجرای سند رسمی ضرر جبران‌ناپذیر باشد به درخواست مدعی و بعد از گرفتن تأمین مناسب، قرار توقیف عملیات اجرایی را صادر می‌نماید. با صدور و ابلاغ قرار مذکور به اجرای ثبت، عملیات اجرایی متوقف می‌گردد. (ماده‌ی 4 قانون مذکور)
3.‌ صدور حکم بطلان دستور اجرا از دادگاه صلاحیت دار. (ماده‌ی 4 همان قانون)[4]
فصل دوم: شکایت از عملیات اجرایی
هرکس اعم از متعهد یا هر شخص ذی‌نفع دیگر از عملیات اجرایی شکایت داشته باشد می‌تواند شکایت خود را با ذکر دلیل و ارائه مدارک به رئیس ثبت محل تسلیم کند و رئیس ثبت مکلف است فوراً رسیدگی و با ذکر دلیل رأی صادر نماید.
نظریه رئیس ثبت برابر مقررات به اشخاص ذی‌نفع ابلاغ می‌شود و آنها چنانچه شکایتی از تصمیم رئیس ثبت داشته باشند، می‌توانند ظرف مدت 10 روز از تاریخ ابلاغ، شکایت خود را به ثبت محل یا هیئت نظارت صلاحیت‌دار تسلیم نمایند تا موضوع برابر بند 8 ماده‌ی 25 اصلاحی قانون ثبت در هیئت نظارت مطرح و رسیدگی شود. (ماده‌ی 169 آیین‌نامه اجرا)
در صورت اعتراض به نظریه رئیس ثبت باید گزارش جامع، صریح و مشروح از جریان پرونده به همراه مدارک زیر از طرف ثبت محل به هیئت نظارت فرستاده شود:
1.‌ رونوشت کامل یا فتوکپی اعتراض ذی‌نفع و ضمایم آن به عملیات اجرایی.
2.‌ رونوشت کامل یا فتوکپی گزارش اجرا که مستند نظریه رئیس ثبت قرار گرفته.
3.‌ رونوشت کامل یا فتوکپی نظریه رئیس ثبت.
4.‌ رونوشت کامل یا فتوکپی شکایت ذی‌نفع و ضمایم آن به نظریه رئیس ثبت.
5.‌ رونوشت کامل یا فتوکپی برگ یا برگ‌هایی از پرونده اجرایی که مربوطه به موضوع شکایت است.
رأی هیئت نظارت در مورد شکایت از عملیات اجرایی به استناد بند 8 ماده‌ی 25 اصلاحی قانون ثبت صادر می‌شود و طبق تبصره 4 ماده‌ی 25 مذکور قطعی است. اما رئیس سازمان در صورتی که آراء‌ هیئت نظارت متناقض صادر شده باشد، جهت ایجاد وحدت رویه و نیز در مواردی که آراء هیئت برخلاف قانون صادر شده باشد، دستور رسیدگی به موضوع در شورای عالی ثبت را صادر می‌نماید. با صدور دستور طرح موضوع در شورای عالی ثبت، عملیات اجرایی متوقف می‌گردد و هرگاه در تجدید رسیدگی، رأی هیئت نظارت تأیید شود، عملیات اجرایی تعقیب خواهد شد. (ماده‌ی 15 آیین‌نامه اجرایی رسیدگی به اسنادمالکیت معارض و هیئت نظارت وشورای عالی ومواد متفرقه مصوب 16 اردیبهشت ماه 1352)
نکات:
1.‌ پس از تنظیم و امضای صورت‌مجلس مزایده , شکایت از عملیات اجرایی از کسی مسموع نمی‌باشد. اما هرگاه قبل از تنظیم سند انتقال یا تحویل مال، رئیس ثبت عملیات اجرایی را مخالف قانون تشخیص دهد رأی بر تجدید عمل اجرا داده و رأی صادره برابر ماده‌ی 169 آیین‌نامه اجرا به اشخاص ذی‌نفع ابلاغ و قابل شکایت و رسیدگی در هیئت نظارت می‌باشد. (ماده‌ی 172 آیین‌نامه اجرا)
2.‌ در احتساب کلیه مواعد و مهلت‌های مندرج در آیین‌نامه اجرای مفاد اسناد رسمی، روز ابلاغ و روز اقدام محسوب نمی‌گردد و اگر آخرین روز مهلت اقدام، تعطیل باشد، روز تعطیل به حساب نیامده و روز بعد از تعطیل، آخرین روز مهلت خواهد بود. (ماده‌ی 176 آیین‌نامه اجرا)

تأثیر اصلاح مواد 946 و 948 قانون مدنی بر سهم‌الارث زوجه

تأثیر اصلاح مواد 946 و 948 قانون مدنی بر سهم‌الارث زوجه

پیشگفتار
 
قانون اصلاح موادی از قانون مدنی3 «با هدف اصلاح سهم‌الارث زوجه در تاریخ 6/11/1387 به تصویب مجلس شورای اسلامی رسید. این مصوبه با اصلاح مواد 946 و 948 و حذف ماده 947 قانون مدنی پس از جری تشریفات قانونی4 در روزنامه رسمی شماره 18651 مورخ 21/12/1387 درج و از تاریخ هفتم فروردین 1388 در تمام کشور لازم‌الاجرا گردید.


 

قانون اصلاح موادی از قانون مدنی3 «با هدف اصلاح سهم‌الارث زوجه در تاریخ 6/11/1387 به تصویب مجلس شورای اسلامی رسید. این مصوبه با اصلاح مواد 946 و 948 و حذف ماده 947 قانون مدنی پس از جری تشریفات قانونی4 در روزنامه رسمی شماره 18651 مورخ 21/12/1387 درج و از تاریخ هفتم فروردین 1388 در تمام کشور لازم‌الاجرا گردید.
از تاریخ تصویب این قانون، بین حقوقدانان برداشت‌های متفاوتی از چگونگی اجرای قانون اصلاحی و عطف به‌ماسبق شدن یا نشدن آن نسبت به سهم‌الارث همسرانی که شوهرانشان در زمان حاکمیت قانون سابق فوت نموده‌اند، ابراز گردید. گروهی با استناد به منابع فقهی 5 و قواعد عرفی به ویژه محسوب شدن ارث در شمول موضوعات احوال شخصیه، تصویب قانون اخیر را استنباط صحیح قانونگذار از منابع معتبر فقهی و حقوقی تلقی و مقررات آن را به وضعیت شوهرانی که قبل از اصلاح قانون نیز فوت نموده‌اند تسری داده و در نهایت اعتقاد به عطف به‌ماسبق شدن قانون دارند. متقابلاً بخش دیگری از جامعه حقوقی کشور با استناد به ماده 4 قانون مدنی که اثر قانون را نسبت به آتیه دانسته و به لحاظ عدم اتخاذ مقررات خاص در قانون اخیرالتصویب راجع به زمان اجرا، سهم‌الارث زنانی را که مورثشان بعد از اصلاح قانون فوت نموده، مشمول قانون اخیرالتصویب و در خصوص سایرین مقررات قانون قبلی را لازم‌الرعایه می‌دانند.
اتخاذ هر کدام از این دو روش منشأ حقوق متفاوتی برای اشخاص ذی‌نفع و تکالیف جداگانه‌ای برای مرتبطین با اجرای قانون، خواهد بود. بنابراین از آنجایی که دفاتر اسناد رسمی نقشی مستقیم در اجرای چنین مصوباتی دارند و به منظور جلوگیری از تهافت آراء و در نتیجه تنظیم اسناد مغایر قانون در این مقاله موضوع تأثیر اصلاح قانون بر سهم‌الارث زوجه طی دو مبحث، مبحث اول: «عدم تأثیر قانون در گذشته» و مبحث دوم: «حکومت قانون بر آینده» مورد بررسی قرار خواهد گرفت.
 
مقدمه
قانون از مهم‌ترین منابع حقوق است که در کشور ما مطابق اصول 58 و 59 ق.ا. جمهوری اسلامی ایران با تشریفات مقرر، از طرف مجلس شورای اسلامی وضع می‌گردد یا از راه همه‌پرسی به طور مستقیم به تصویب می‌رسد. قوانین موضوعه ممکن است ماهوی یا شکلی باشند، قوانین ماهوی به مصوباتی اطلاق می‌گردد که شرایط ایجاد و زوال و انتقال حق فردی را معین می‌کنند6 و قوانین شکلی، قواعدی است که ناظر به صورت خارجی اعمال حقوقی و تشریفات اسناد و دادرسی و اثبات دعوی است. پس موادی که شرایط اساسی صحت معاملات یا مقدار قابل تصرف در وصیت و سهام ورثه را تعیین می‌کند از قوانین ماهوی است و مقررات مربوط به طرز تنظیم وصیت‌نامه و تشریفات اسناد رسمی و چگونگی دعوت طرفین به دادرسی و نظایر اینها در زمرة قواعد شکلی است.
با این ترتیب، قوانین ماهوی با حقوق فردی ارتباطی نزدیک‌تر دارد و به همین جهت قانونگذار تجاوز به این‌گونه قواعد را با دقت و سختگیری بیشتری منع کرده است، در حالی که رعایت قوانین شکلی یا تشریفاتی در پاره‌ای موارد ضروری شناخته نشده است.7
از طرف دیگر قوانین اعم از ماهوی و شکلی در گذر زمان دچار تحولات و دستخوش تغییراتی می‌گردد که لازمه یک قانونگذاری پویا و طبعاً جامعه رو به پیشرفت است.
قانونگذار با وضع قواعد جدید، به طور صریح یا ضمنی، اعتبار قانون را سلب می‌کند و از این پس اعتبار و قدرت قانون از بین می‌رود و مقررات سابق جای خود را به قواعد نو می‌دهد به عبارت دیگر، با ابلاغ آخرین اراده قانونگذار، قانون قبلی نسخ و در اثر فسخ، قدرت قانون در آتیه از بین می‌رود و آثار گذشته آن محفوظ می‌ماند.8
 
مبحث اول: عدم تأثیر قانون در گذشته
مطابق ماده 4 ق.م. «اثر قانون نسبت به آتیه است و قانون نسبت به ماقبل خود اثر ندارد مگر اینکه در خود قانون، مقررات خاصی نسبت به این موضوع اتخاذ شده باشد». منع تأثیر قانون در گذشته ناظر به پدیده‌هایی است که در زمان حکومت قانون سابق ایجاد شده و مطابق آن مخاطبان قانون دارای حقوق و تکالیفی گردیده‌اند.9 طرفداران نظریه اصالت فرد، احترام به حقوق فردی را دلیل عمدة عطف به ماسبق نشدن قوانین دانسته و اظهار می‌دارند، «اشخاص به رضای خود مطیع قانون می‌شوند و برای حفظ آزادی دیگران سهمی از اختیارات خویش را از دست می‌دهند، پس افراد جامعه در صورتی تحت حکومت قانون درمی‌آیند که به طور صریح یا ضمنی، با آن موافقت کرده باشند و این امر در صورتی امکان دارد که قانون از پیش به اطلاع آنان رسیده باشد».10
به عبارت دیگر، روابطی که بر طبق قانون سابق برقرار شده است، دربردارنده حقی است که ذی‌حق اکتساب نموده است و اگر اثر قانون نسبت به گذشته سرایت کند و باعث در‌هم‌ریختن روابط حقوقی اشخاص و طبعاً خدشه به حقوق مکتسبه افراد گردد، دیگر هیچ‌کس نمی‌تواند به ثبات وضع خویش مطمئن باشد، زیرا هر لحظه بیم آن می‌رود که قانون جدیدی وضع شود و کلیه حقوق ثابت گذشته را از بین ببرد و این کار علاوه بر آنکه با انصاف و منطق مطابقت ندارد، با اعتبار قانون نیز منافی است. 11
 
گفتار اول: اثر قانون بر موقعیت‌های حقوقی گذشته
در مسیر تحول هر موقعیت حقوقی سه مرحله ممتاز وجود دارد؛ «تأسیس» «تأثیرگذاری» و «زوال». قاعده این است که قانون در موقعیت‌های حقوقی گذشته اثر نکند، خواه این موقعیت در زمان معین ایجاد شده باشد (مانند حق وراثت که با موت مورث محقق شده است) یا در طول زمان (مانند مرور زمانی که مدت آن پیش از قانون پایان یافته است) یا عناصر گوناگون آن پیش از قانون جدید جمع آمده باشد (مانند وصیتی که پیش از قانون، مورد قبول موصی‌له واقع شده و موصی نیز مرده است).12
سهم‌الارث زوجینی که تاریخ وفاتشان در زمان حکومت قانون سابق (قبل از اجرایی‌شدن قانون اصلاح موادی از قانون مدنی) بوده، ممکن است مشمول یکی از صور مختلف زیر باشد:
1 ـ زوج قبل از اصلاح قانون فوت نموده، دادنامه حصر وراثت صادر و سهم‌الارث زوجه تأدیه گردیده است.
2 ـ زوج قبل از اصلاح قانون فوت نموده، دادنامه حصر وراثت صادر و سهم‌الارث زوجه تأدیه نگردیده است.
3 ـ زوج قبل از اصلاح قانون فوت نموده و دادنامه حصر وراثت صادر نگردیده است؛ در حالت نخست، به دلیل ایجاد موقعیت (وراثت) در زمان معین و اجرای آن، هیچ‌گونه منطقی تسری احکام قانون جدید به این موقعیت را نپذیرفته، به ویژه اینکه ماده 4 قانون مدنی بر عدم تأثیر قانون در گذشته تصریح دارد.
در حالت دوم، اعم از اینکه پس از صدور دادنامه حصر وراثت، سایر وراث از تأدیه حقوق زوجه استنکاف نموده یا زوجه درصدد استیفای حقوق خویش برنیامده باشد، به لحاظ وثیقه‌بودن ابنیه و اشجار در مقابل سهم‌الارث زوجه وفق ماده 948 قانون مدنی (سابق) و اعتبار امر مختومه وفق ماده 84 قانون آیین دادرسی دادگاه‌‌های عمومی و انقلاب در امور مدنی و نهایتاً «گذشته بودن موقعیت» حکم حالت اول جاری است.
در حالت سوم، صرف‌نظر از اینکه دادنامه حصر وراثت در زمان حاکمیت قانون جدید صادر خواهد گردید، به دلیل فوت زوج در زمان حکومت قانون سابق و تحقق ارث و انتقال قهری اموال مورث با نسبت‌های تعیین شده قانونی زمان فوت، رعایت قانون سابق از طرف دادرس در صدور دادنامه حصر وراثت الزامی است.13
 
گفتار دوم: اثر قانون بر موقعیت‌های حقوقی در حال جریان
پدیده‌هایی که در جریان وقوع است، ولی هنوز به طور کامل تحقق نیافته، در زمرة این گروه است. برای مثال تحقق وصیت، منوط به وقوع چند پدیدة متوالی است؛ ایجاب وصیت توسط موصی، فوت موصی و قبول موصی‌له. برای تحقق تملیک دو عنصر اصلی ضرورت دارد؛ ایجاب موصی و فوت او.14 بین وقوع این دو عنصر گاه سال‌ها فاصله می‌افتد، قوانین تغییر می‌کند و اختیار موصی و اهلیت موصیû‌له و شرایط اساسی و صوری وصیت را تغییر می‌دهد و این پرسش را به وجود می‌آورد که آیا پیش از مرگ می‌توان ادعا کرد که موقعیتی هرچند مقدماتی به وجود آمده است و قانون جدید شامل آن نمی‌شود؟
به اعتقاد حقوق‌دانان قوانین حاکم در مراحل سه‌گانه «ایجاب وصیت»، «فوت موصی» و «زمان قبول» یکسان نیست و در صورت تصویب قانون جدید، قواعد مربوط به شکل وصیت و اهلیت موصی تابع ضوابط قانون سابق و اختیار موصی در تصرف ماترک و مقدار ثلث و هم‌چنین اهلیت تصرف موصیû‌له تابع قانونی است که فوت و قبول در آن تاریخ واقع شده است.
«ارث» از جمله پدیده‌هایی است که در لحظه موت، اعم از حقیقی یا فرضی، تحقق پیدا می‌کند، اموال مورث در همان لحظه به صورت متزلزل به مالکیت وراث درآمده و سهم‌الارث موضوع قانون زمان فوت مورث مجری است و بنابراین عدم اقدام به موقع وراث در تقسیم ترکه یا طولانی شدن دعوی زوجه در وصول سهم‌الارث خویش و مصادف شدن آن با اصلاح قانون، نمی‌تواند پدیدة ارث را از شمول قواعد «موقعیت‌های گذشته» به «موقعیت‌های در حال جریان» تغییر دهد.15
 
مبحث دوم: حکومت قانون بر آینده
بدون تردید قانون جدید آخرین اراده قانونگذار است که درصدد بهبود وضع حقوقی پیشین و رفع نقایص احتمالی موجود برآمده و بر طبق ماده 2 ق.م. 15 روز پس از انتشار در روزنامه رسمی لازم‌الاجرا و بر روابط اشخاص حکومت خواهد کرد؛ به عبارت دیگر «وقتی تعیین شیوه زندگی اجتماعی به دست قانونگذار است و قوای دیگر را او رهبری می‌کند، ناچار باید قاعده‌ای را که او عادلانه‌تر یافته است قانون بهتر فرض کرد و همین فرض که گاه با واقع نیز منطبق است، باعث می‌شود که قانونگذار بر قلمرو قانون جدید بیفزاید و جلودار سیر طبیعی جامعه نشود»16
 
گفتار اول: قانون لاحق و سهم‌الارث سایر وراث
با موت حقیقی یا فرضی مورث، ارث محقق و زوجه و سایر وراث مالک قهری سهم‌الارث مفروض از ماترک متوفی می‌گردند. همان‌گونه که در جریان این امر برای زوجه حقی به ماترک ایجاد می‌گردد، سایر وراث نیز به نسبت سهام معین، در ترکه دارای حقوق می‌باشند و هرگونه تعدیل در سهام مفروض و اجبار اشخاص ذی‌حق به قبول سهم تعدیل شده نیاز به نص قانون دارد.
زوجه‌ای که در زمان حکومت قانون سابق از ارث عرصه و عین ابنیه و اشجار محروم بوده با اصلاح قانون، نمی‌تواند مدعی سهم‌الارث از قیمت اموال غیرمنقول شوهر اعم از عرصه و اعیان گردد، چرا که باقی‌مانده سهم‌الارث زوجه در زمان فوت مورث، متعلق حق سایر ورثه یا حاکم (موضوع ماده 949 ناظر به ماده 866 قانون مدنی) قرار گرفته که لازمه اجرای قانون جدید در مانحن فیه، نقض حقوق سایر وراث و آن‌هم بدون مجوز قانونی مردود می‌باشد.
فوت شوهر و انتقال قهری سهم‌الارث زوجه و سایر وراث موقعیتی است که در گذشته به وجود آمده و قانون جدید نمی‌تواند در آن مؤثر واقع شود. بنابراین به منظور حفظ حقوق سایرین (اعم از وراث یا حاکم) قانون اصلاح موادی از قانون مدنی صرفاً در خصوص سهم‌الارث زنانی که شوهرانشان پس از لازم‌الاجرا شدن قانون، فوت گردیده‌اند لازم‌الرعایه است.
 
گفتار دوم: قانون لاحق و حقوق عینی وراث
با فوت مورث، ورثه نسبت به ماترک حق عینی پیدا می‌کنند که مطابق آن می‌توانند در حدود قانون نسبت به استیفای آن اقدام نمایند. ورثه می‌توانند اموال مورث را که در اختیار دیگران است مطالبه نمایند و در صورت نیاز حق دارند برای وصول مطالبات به مراجع قضایی مراجعه نمایند. حق عینی هر یک از وراث به اموال و ماترک مورث به نسبت سهم‌الارثی است که وفق قانون حاکم در روز فوت مورث اعتبار داشته است. آقای دکتر کاتوزیان در کتاب «حقوق انتقالی، تعارض قوانین» بیان می‌دارند: «قانون حاکم در روز فوت مورث معین می‌کند که وراث چه کسانی هستند و چه سهمی از ترکه را مالک می‌شوند. بنابراین اگر قانونی بگذرد و سهم زوجه را از همه اموال منقول و غیرمنقول شوهر متوفی معین سازد، این قانون دربارة زنی که شوهر او پیش از اجرای قانون مرده است اثر ندارد».17
بر طبق ماده 140 ق.م.؛ «تملک حاصل می‌شود: 1 ـ به احیاء اراضی موات و حیازت اشیاء مباحه 2 ـ به وسیله عقود و تعهدات 3 ـ به وسیله اخذ به شفعه 4 ـ به ارث» مطابق این ماده و تعریفی که از ارث ارائه گردیده است؛ «ارث عبارت است از حقی که صرفاً به حکم قانون از مرده حقیقی یا حکمی به زنده حقیقی یا حکمی منتقل گردد».18
به محض فوت مورث، ورثه در ماترک مستحق می‌گردند و حق آنان از جمله حقوق عینی است که تابع قانون زمان ایجاد حق می‌باشد.
 
گفتار دوم: تغییر قوانین و امر مختوم
فصل دهم ق.ا.ح. با اختصاص به «تصدیق انحصار وراثت» تکالیف متعددی برای متقاضیان تصدیق و دادگاه‌های رسیدگی کننده به دعوی انحصار وراثت، مقرر داشته است. از جمله تکالیف اشخاص، قید نسبت متوفی وارث در دادخواست تقدیمی و ذکر حصه هر یک از ورثه و هم‌چنین نسبتی که وارث یا ورثه از ماترک به نحو اشاعه سهم می‌برند، از موارد تکلیفی دادگاه مرجوع‌الیه می‌باشد.19
دادنامه حصر وراثت، رأی مرجع صالح قضایی است که به لحاظ جری تشریفات قانونی وفق ماده 8 قانون آیین دادرسی دادگاه‌های عمومی و انقلاب در امور مدنی، لازم‌الاجرا است و هیچ مقام رسمی یا سازمان یا اداره دولتی نمی‌تواند حکم دادگاه را تغییر دهد و یا از اجرای آن جلوگیری کند مگر دادگاهی که حکم صادر نموده و یا مرجع بالاتر، آن هم در مواردی که قانون معین نموده باشد.
بدین‌ترتیب رأی دادگاه در خصوص وقایع فوتی که قبل از اصلاح قانون، حادث گردیده است، اعم از اینکه دادنامه صادره به موقع اجرا گذاشته شده یا نشده باشد (سهم‌الارث زوجه تأدیه شده یا به عللی تاکنون حقوق مشارالیها تصفیه نگردیده است) به دلیل اعتبار قضیه محکوم‌بها، غیرقابل اعتراض و سهم‌الارث زوجه از بهای ثمنیه اعیانی محاسبه خواهد گردید. در مواردی هم که به هر دلیل صدور دادنامه حصر وراثت تا اصلاح موادی از قانون مدنی به درازا کشیده شده و فی‌الحال پرونده آمادة صدور رأی گردیده است، دادرس می‌باید به استناد قانون زمان فوت مورث نسبت به تعیین سهم‌الارث زوجه در دادنامه حصر وراثت اقدام نماید، چرا که هرگونه تصمیمی برخلاف این وضعیت ضمن منافات با ماده 4 قانون مدنی، حق مکتسبه سایر وراث و دکترین حقوق، مصداق ترجیح بلامرجح و از عدالت و انصاف قضایی به دور می‌باشد.20
نتیجه
1 ـ مطابق ماده 4 ق.م.؛ «اثر قانون نسبت به آتیه است و قانون نسبت به ماقبل خود اثر ندارد مگر اینکه در خود قانون مقررات خاصی نسبت به این موضوع اتخاذ شده باشد». به دلیل عدم اتخاذ مقررات خاص در تعیین زمان اجرای قانون اصلاح موادی از قانون مدنی، با استفاده از اصل کلی موضوع ماده 2 قانون مدنی، قانون اصلاحی 15 روز پس از انتشار در روزنامه رسمی لازم‌الاجرا و از همان تاریخ در روابط حقوقی اشخاص مؤثر است.
2 ـ با فوت مورث تمامی اموال وی به نسبت سهم‌الارث، قهراً به وراث منتقل می‌گردد یعنی مالکیت وراث بر ماترک در لحظه فوت محقق می‌گردد. به عبارت دیگر زمان انتقال ترکه، تاریخ فوت مورث است و اصلاحیه اخیر تأثیری در سهم‌الارث همسرانی که تاریخ فوت شوهرانشان قبل از تصویب قانون است، ندارد.
3 ـ نتیجة عطف به‌ماسبق نمودن قانون اصلاحی، ایجاد نقصان در سهم‌الارث سایر وراث و اختصاص سهم بیشتر به زوجه بدون دلیل قانونی است.
4 ـ دادنامه حصر وراثت که دربردارنده نسبت وراث به مورث و حصة هر یک از ورثه است به عنوان حکم مرجع ذی‌صلاح تا در مرجع ذی‌صلاح بالاتر نقض نگردیده، لازم‌الاجرا و برای دفاتر اسناد رسمی لازم‌الاتباع می‌باشد.

جرایم سایبری

• پیشگیری از جرایم سایبری

قواعد نت اسمارت برای حمایت از کودکان در اینترنت:

به کاربران خردسال، نوجوان و جوان توصیه می شود:

1 - هرگز آدرس خانه، شماره تلفن، اسم مدرسه و... خود را از طریق اینترنت به هیچ کس ندهید، مگر با اجازه و آگاهی اولیاء و سرپرستان قانونی خود.

2 - هرگز عکس، مشخصات کارت اعتباری یا جزئیات حساب بانکی یا هر مطلب شخصی و خصوصی خودتان را از طریق اینترنت به کسی ندهید، مگر با اجازه و آگاهی اولیاء و سرپرستان قانونی خود.

3 - هرگز گذرواژه ( password) خودتان را به هیچ کس حتی بهترین دوستانتان ندهید.

4 - هرگز از طریق اینترنت با دیگران و افراد ناشناس قرار ملاقات نگذارید، مگر اینکه والدین و سرپرستان قانونی شما مطلع باشند. در صورت انجام نخستین ملاقات، بلافاصله اولیای خود را آگاه و مطلع کنید. باید ملاقات ها، همیشه، در مکان های عمومی باشد.

5 - هرگز در اتاق گفتگو و مکالمه ( چت) یا کنفرانس های اینترنتی شرکت نکنید. زمانی مطالب مکتوب یا مطروحه در آن باعث آزار شما می شود یا موجب بی اعتمادی شما می شود. همیشه این موارد را به اولیاء یا سرپرستان قانونی خودتان اطلاع دهید.

6 - هرگز به پست الکترونیک یا بسته های پستی حاوی مطالب زشت و زننده یا غیر اخلاقی جواب ندهید، خواه در گروه های خبری باشد یا یوزنت و...

7 - هرگاه در حال کار آن لاین و ارتباط اینترنتی با تصاویر زننده و مستهجن یا پیام های بد و غیر اخلاقی مواجه شدید، اولیاء خود را مطلع سازید.

8 - همیشه مطالب درستی از خود منعکس کنید (راست بگویید) و هیچ گاه اطلاعات گمراه کننده یا غلط به کسی ندهید.

9 - هرکس صدای زیبایی دارد لزوما سیرت زیبایی ندارد. اگر پیشنهاد، مطالب و حرف های کسی ظاهرا خوب و مطمئن است، ممکن است در واقع منفی، مضر و گمراه کننده باشد.

توضیحات:

- مطالب فوق بسیار سودمند است و در پیشگیری از وقوع جرایم سایبری و مبارزه با آن نقش مهمی ایفا می کند.

- به حکایت آمار و اطلاعات، کودکان و نوجوانان از اولیا، معلمان و اولیای خود بیشتر با تکنولوژی اطلاعات مانوس و آشنا هستند. از طرفی این نکته نشان دهنده ارتقای سطح کمی و کیفی دانش فنی کودکان، نوجوانان و جوانان است. از سوی دیگر حاکی از عقب ماندن اولیاء و ... از کودکان و فرزندان خود و بالطبع افزایش میزان بزه دیدگی و... است. آشنایی هرچه بیشتر کودکان و نوجوانان با تکنولوژی اطلاعات، موجب آلودگی و بزه دیدگی آن ها خواهد شد، اگر هشدارهای تربیتی ـ قضایی را نادیده بگیرند یا اصولا چنین هشدارهایی را دریافت نکنند.

- دسته ای از جرایم سایبری، جرایم علیه کودکان و نوجوانان در دسته جرایم علیه محتوا است.

• اقسام جرایم سایبری

جرایم سایبری - کامپیوتری دارای چند دسته یا طبقه کلی هستند که عبارتند از: 1 - جرایم کلاسیک با توصیف سایبری شامل جعل سایبری، کلاهبرداری سایبری و... ، 2 - جرایم علیه محتوا شامل جرایم علیه کودکان و نوجوانان، افتراهای اینترنتی، پورنوگرافی، ترویج ایدئولوژی های مضر و،... 3 - جرایم صرف تکنولوژی اطلاعات شامل جرایم دستیابی غیر مجاز، شنود و ... ، 4 - جرایم مخابراتی شامل جرایم ماهواره، شنود مخابراتی، جرایم موبایل و،... 5 - جرایم با مبنای غیر جزایی شامل جرایم مالکیت فکری، جرایم بانکداری الکترونیک، جرایم تجارت الکترونیک، جرایم حمایت از داده و ...

- افرادی که از آن ها به عنوان شاهین شکاری یاد می شود با استفاده از اتاق های گفتگوی اینترنتی (چت) یا استفاده از گروه های خبری و ... با اتخاذ ماهیت کذب و غالبا مثبت، خود را افرادی درستکار، هنرمند و ... نشان می دهند و کودکان یا نوجوانان و حتی بزرگسالان مخاطب آن ها بدون آگاهی از ماهیت این افراد، به راحتی با آن ها گفتگو می کنند، اطلاعات مختلفی به آن ها می دهند و حتی قرار ملاقات می گذارند. شاهین ها معمولا در کار قاچاق کودکان، نوجوانان و زنان برای مقاصد غیر اخلاقی و فروش اعضای بدن، قاچاق مواد مخدر و... هستند.

- اطلاعات کارت اعتباری یا جزئیات حساب بانکی با کار مجرمان مالی به ویژه کلاهبرداران سایبری، جاعلان سایبری و ... می آید. گذر واژه ها، آدرس ها و ... با کار غالب مجرمان می آید، از جمله کسانی که به تخریب سایبری، نفوذیابی، دستیابی غیر مجاز و ... اقدام می کنند.

- عکس خواه کامل یا فقط مربوط به چهره، یکی از بهترین ابزار سوء استفاده مجرمین اخلاقی ( پورنوگرافرها) است.

این افراد عکس ها را می گیرند در حالی که صاحب عکس از نیت این افراد آگاهی ندارد و حتی برای این کار پوشش موجه و قانونی به شکل سایت حاوی مطالب هنری، آموزشی یا ... درست می کنند و درصدد تهیه عکس از کاربر و بازدید کننده بر می آیند. این کار در واقع برای افزودن عکس به بدن عریان و ... صورت می گیرد.

برنامه هایی مانند فتوشاپ که برای گرافیک استفاده می شود قادر به خلق تصاویر کاذب یا نیمه کاذب به صورت عریان، نیمه عریان یا در حال انجام اعمال غیر اخلاقی هستند. البته فتوشاپ یکی از برنامه های ارزشمند گرافیک است اما از آن سوء استفاده نیز می شود.

ارسال عکس برای کسی که نمی شناسیم، دادن شماره تلفن و ... به افراد ناشناس خطر قرار گرفتن در لیست های منفی و مجرمانه را دارد. پاسخ به پست الکترونیک ناشناس یا غیر ضروری موجب شناسایی آدرس پست الکترونیک آن فرد می شود و آن گاه این فرد در معرض دریافت ای میل هایی با محتوای مضر یا غیر اخلاقی قرار می گیرد.

- والدین در صورت برخورد با پیام های زشت یا تصاویر مستهجن می توانند به مقامات قضایی و پلیسی اطلاع دهند تا آنان با توجه به آموزش ها و توان فنی که دارا هستند به راحتی مجرم یا مجرمان را دستگیر کنند.

 - در غالب کشورها، نهادهای غیر رسمی اما تحت الحمایه دولت تشکیل شده اند که به آن ها هات لاین یا خط آتش می گویند. این خطوط، معمولا پیام های حاوی مخاطرات در زمینه های مختلف مالی، اخلاقی و ... را از افراد دریافت و به پلیس یا مقام قضایی اطلاع می دهند و در کار تعقیب مجرمان مشارکت و نظارت دارند.

- هشدارهایی که در متن برای کودکان و نوجوانان آمده، از آن جا که بسیار ارزشمند است، بنا به توصیه ارگان های ذی ربط بین المللی باید به نحو مقتضی به اطلاع مدیران مدارس، مدیران کافی نت ها، مسئولان سایت ها، اولیاء و تهیه کنندگان خدمات اینترنت برسد تا از این طریق کاربران و کودکان مطلع شوند و درصد مخاطرات کاهش یابد و از میزان و امکان بزه دیده شدن این قشر سنی کاسته شود.

• راهنمای پژوهشگران

حقوق تکنولوژی اطلاعات: در هر شماره در این بخش سعی می شود با شاخه های جدید حقوق و جرایم سایبری و نیز برخی منابع مفید آشنا شویم.

تفتیش و توقیف کامپیوتر ها و تحصیل ادله الکترونیک در تحقیقات جنائی.

با پیدایش جرایم کامپیوتری شکی نماند که تمامی مباحث حقوق جزا از جمله حقوق جزای ماهوی ـ شکلی و بین الملل دچار چالش شده و بایستی همانند فضای فیزیکی ـ فضای سایبر نیز از نظر جزایی قاعده مند شود. از این رو کوشش هایی توسط او ای سی دی، شورای اروپا و سازمان ملل در سطح جهانی و کشورها در سطح منطقه ای و محلی صورت گرفت. از جمله متون منتشره که بیانگر این کوشش ها است نشریه سیاست جنایی سازمان ملل در زمینه جرایم کامپیوتری است.

یکی از متون منتشره شورای اروپا نیز حاوی لیست و توضیح چالش ها برای آیین دادرسی و... است.

در سطح کشورها دادگستری آمریکا جهت آموزش قضات، ماموران اف بی آی و سایر علاقه مندان اقدام به ارائه متن تفتیش و توقیف کامپیوترها و ... کرد. این متن در طول چند سال اخیر چند بار اصلاح شده و نسخه 2002 آن که روی سایت قرار گرفته نسخه جدید آن محسوب می شود. این کتاب برای دانشجویان حقوق، علوم انتظامی، کارآموزان قضایی و کارآموزان وکالت و نیز کسانی که به صورت حرفه ای به جرایم کامپیوتری می پردازند یا با پرونده های مرتبط با آن سرو کار دارند، متن مفید و سودمندی است.

حتی از این متن به عنوان دو واحد درسی در کنار دو واحد درس کشف علمی جرایم در دوره های کارشناسی و کارشناسی ارشد می توان در بحث کشف علمی جرایم کامپیوتری استفاده کرد.

در این کتاب پس از یک مقدمه، مباحث تفتیش و توقیف کامپیوترها بدون حکم، تفتیش و توقیف کامپیوترها با حکم، قانون حریم خصوصی ارتباطات الکترونیک، نظارت( دیده بانی) الکترونیک در شبکه های ارتباطی، ادله و ضمایم توضیح داده شده است.

تفتیش و توقیف کامپیوترها بدون حکم شامل دلیل نقض حریم خصوصی، استثنائات الزام به وجود حکم (رضایت شرایط اضطراری)، تفتیش ویژه محل کار( بخش عمومی/ بخش خصوصی) و ... است. تفتیش و توقیف کامپیوترها با حکم شامل برنامه ریزی و طراحی تفتیش (استراتژی مبنا و پایه اجرای تفتیش کامپیوتر، قانون حمایت از حریم خصوصی.اسناد ممتازه و ...)، پیش بینی حکم و مسائل قبل از توقیف است.

در قانون حریم خصوصی ارتباطات الکترونیک به تهیه کنندگان خدمات ارتباط الکترونیکی از جمله خدمات راه دور، تقسیم بندی انواع اطلاعات نگه داری شده توسط تهیه کنندگان خدمات، افشای اجباری و افشای اختیاری و ... پرداخته شده است. در مباحث نظارت الکترونیک و ادله نیز مطالب سودمندی ذکر شده است. برای دیدن متن و استفاده از آن به آدرس زیر مراجعه نمایید:

در اثر پیدایش و تکامل جرایم سایبری یکی از شاخه ها یا رشته های مهم در این دکترین سایبری، یعنی جرم شناسی واجد یا درگیر مباحث جدیدی شده است. بر عکس حقوق جزا که در مواجهه با تکنولوژی اطلاعات دچار تنش صد در صد شده مباحثی مانند جرم شناسی مجرمان سایبری، بزه دیده شناسی سایبری، روان شناسی جنایی سایبری و جامعه شناسی جنایی سایبری با تنش کمتری مواجه شده و فقط برخی مباحث آن تغییر کرده است. برای مثال در جرم شناسی سایبری صحبت از خرده فرهنگ هکری، علل ارتکاب جرایم سایبری، تطبیق تئوری ها و نظریه های جرم شناسی با رفتارهای جدید غیر قانونی یا منحرفانه در فضای سایبر است. رشته ها یا شاخه هایی نیز مانند سیاست جنایی جرایم سایبری، پیشگیری جرایم سایبری و کشف علمی جرایم سایبری به مانند حقوق جزا با تنش کامل مواجه شده اند. بحث این کتاب ها ناظر به آنالیز مجرمین کامپیوتری بر اساس تئوری یادگیری اجتماعی است.

تئوری یادگیری اجتماعی منشعب از تئوری معاشرت های ترجیحی ساترلند است. در این تز در بخش مقدمه بحث قانون گذاری، بررسی اصطلاح هکر، تئوری یادگیری اجتماعی و به تبع آن تئوری معاشرت های ترجیحی ذکر شده است. با ارائه برخی توضیحات و تعاریف، مولف در سه فاز مطالعه خود را انجام داده است. آن گاه مولف و محقق هیپوتز خود را که حاصل گذر از سه مرحله و تلفیق یافته ها و تئوری ها است، ارائه کرده است.

متد تحقیق نامبرده بر اساس مصاحبه ها، پرسشنامه ها، سنجش منطقی و مهارتی و ... است. در کنار بررسی مجرمان عمومی و عادی. مجرمان اینترنتی بررسی و نتیجه این بررسی تجزیه و تحلیل شده است . مولف سپس جزئیات و مباحث ریز و جزئی موجود در تئوری یادگیری اجتماعی را در کنار آنالیز رفتار مجرمان کامپیوتری به چالش کشیده است. در بخش ضمایم نیز برخی مستندات و ابزارهای کار مؤلف ارائه شده است.

 مقدمه‌ای بر سیاست جنایی جرایم سایبری

مقدمه:

جرایم سایبری جزء جرایمی هستند که جدید و ناشی از تکنولوژی مدرن هستند. توجه به این دو نکته یعنی جدید بودن و ناشی از تکنولوژی مدرن بودن، در هر گونه آنالیز جنایی اثر فراوان دارد. این دو نکته زمانی مؤثرتر می شود که بحث از محدوده کلی به جزئی یعنی از سطح بین المللی به سطح ملی، منحصر شود. پدیده مجرمانه سایبری حدود نیم قرن پیش پیدایش یافته و کشورها به تدریج به آن پرداخته اند، اما آهنگ پرداختش به این پدیده مجرمانه جدید یکسان نیست. برخی کشوراها خیلی زود (مانند آلمان، آمریکا، انگلستان و ...) و برخی خیلی دیر (کشورهای آسیای میانه و برخی از کشورهای خاورمیانه و ...) به این پدیده مجرمانه پرداخته اند حاصل این امر نیز به صورت تدوین، عدم تدوین سیاست جنایی جرایم سایبری، بسته به کشور مورد نظر ، قابل مشاهده است. شاید اگر بتوان در سایر زمینه های جزایی به راحتی از سیاست جنایی و انواع آن سخن به میان آورد و جرایم سایبری این کار راحت و حتی میسر نیست.

در این متن که به درستی مقدمه ای بر سیاست جنایی جرایم سایبر است فارغ از ایران یا کشور دیگر، مؤلف قصد پرداختش به مباحث به گونه تفضیلی را ندارد.

• بخش اول : کلیات

همانگونه که در قبل آمد، هدف بررسی مقدماتی و اختصاری مقوله سیاست جنایی جرایم سایبری در ایران است. اما در این راه نکاتی را باید متذکر شد.

اولا رویکرد بحث بیشتر سیاست جنایی کلی است و نه سیاست جنایی ملی یک کشور خاص اما گاه به وضع کشورمان نیز اشاراتی خواهم داشت.

ثانیا سیاست جنایی خاص مدنظر است و نه عام. یعنی سیاست جنایی در جرایم سایبری مطرح است و سیاست جنایی به صورت عام با ارجاعات کلی و فراوان مدنظر نیست.

ثالثا از حیث واژگانی تفاوتی بین کشورها و نیز بین جرایم سایبری با سایر مباحث وجود دارد .

توضیح مختصر اینکه گاه سخنی از سیاست جنایی در مفهوم کلیات این رشته، تئوریها ، سیر تحول و ... است همانند آثار خانم کریستین لازرژ و دیگران.

گاه این بحث ظهور و بروز در جرم یا جرایم خاصی پیدا می کند . طبعا این دو گونه روش بحث، تفاوتهایی دارند. اما اینکه چرا بدوا سیاست جنایی جرایم سایبری به صورت کلی و فارغ از کشور ایران ذکر و بعد به وضعیت کشورمان اشاره ای خواهد شد. دارای دلایل متعدد است. یکی از مهم ترین این دلایل نوپایی این بحث البته در سطح جامعه علمی است. مطالعات انجام شده غالبا محدود و معدود است که خیلی کم چاپ می شود. در کنار مطالعات برنامه های IT کشورها مبنای مهم بررسی سیاست جنایی است که در کشور به دلایلی که بعدا ذکر می شود و این امر تحقق نیافته است . ادبیات قانونی که اصلا این قدر سم است که جایی برای هرگونه چالش جدی طرح سیاست جنایی نمی گذارد.

اما نکته دیگر جستجوی واژگانی است. جرایم سایبری در سیر تحول خود، نه تنها چالش مفهومی و مصداقی برای حقوق جزای سنتی ایجاد کرده بلکه ادبیات تخصصی خاص خود را نیز دارا است . برای مثال برای مجرم، در جرایم سایر از اصطلاح هکر استفاده می شود. هکر به معنای مجرم سایبری مجرم کامپیوتری است فارغ از اینکه فصل ارتکابی او، واجد چه وصف کیفری است.

خرده فرهنگ بزهکاری سخنی به میان می آید، در جرمشناسی سایبری سخنی از زمینه سیاست جنایی نیز این ویژگی وجود دارد. در جستجوی واژگانی اگر عین عبارت سیاست جنایی جرایم سایبر، جستجو شود، با عناوین محدودی روبرو می شویم، اما اگر با ادبیات تخصصی جرایم سایبری آشنا باشیم این مشکل حل می شود . در آمریکا و برخی کشورها از عبارت استراتژی جرایم سایبری به جای سیاست جنایی جرایم سایبر استفاده می شود. در چین، اکوادور، برزیل و برخی کشورهای دیگر از بررسی رهنمود و برنامه های IT در زمینه حقوق و... می باشد. در نتیجه اگر با این واژگان برخورد کردیم باید نگاهی به سیاست جنایی داشته باشیم. علت اینکه تفاوت واژگانی فوق وجود دارد نیز مشخص و طبیعی است. جرایم سایبری ماهیتکار جرایم فنی هستند، طبیعی است که حجم زیاد ادبیات آن فنی باشد.

در ضمن اصطلاحی که به ندرت به جای سیاست جنایی بکار رفته برنامه ملی پیشگیری سایبری و گاه برنامه ملی امنیت سایبری ، استراتژی امنیت سایبری و... است. در پاراگوئه مقدونیه و برخی کشورها این عبارت به کار رفته است.

اما نکته سهم دیگر، عبارت سیاست جنایی جرایم سایبری است. به یاد داشته باشیم جرایم سایبری در ادامه سیر تحول جرایم رایانه ای به وجود آمده اند و عام تر از آن هستند یعنی جرایم سایبری اشل بزرگ شده و مضموما و مصداقا جرایم کامپیوتری هستند. از این رو در بررسی سیاست جنایی جرایم سایبری فقط به بحث کامپیوتر اکتفا نمی شود بلکه مخابرات، پخش گسترده و تکنولوژیایی از این نوع در محدوده بررسی جای می گیرند و لحاظ می شود.

با این کلیات می توان به بحث سیاست جنایی از حیث نوع پرداخت . همانگونه که در ادبیات سیاست جنایی در کشورمان خواه به صورت کتاب یا مقاله و یا پایان نامه مشهود است، سیاست جنایی به روش واحدی تقسیم بندی نمی شود. گاه افرادی مانند خانم لازرژ یک بخش کلیات و یک بخش انواع (سیاست جنایی، قضایی، سیاست جنایی تقنینی و سیاست جنایی مشارکتی) را ذکر می کنند.

برخی با استفاده از اصل تفکیک فقط، سیاست جنایی را به سه نوع قضایی، تضنینی و اجرایی تقسیم می کنند. برخی نیز از الگوهای سیاست جنایی تبعیت ، نوع سیاست جنایی را حسب آن نوع نامگذاری و بحث می کنند مانند سیاست جنایی اختراقی و ...

در این مش، چون قصد ورود به جزئیات وجود ندارد و فقط به عنوان یک مطالعه مقدماتی و اولیه، قصد پرداخت به سیاست جنایی داریم، سیاست جنایی را فارغ از تئوریها و مفاهیم کلی، در سه نوع قضایی، اجرایی و تقنینی بحث می کنیم.

1-رجوع کنید به خبرنامه انفورماتیک، ش 87 - مقدمه ای بر ماهیت و تقسیم بندی تئوریک جرایم سایبری، محمد حسن دزیانی و یا به : جلد اول جزوه آموزش جرایم سایبری و حقوق سایبر همین مؤلف.

2-رجوع کنید به : جرایم کامپیوتری، جلد اول، دبیرخانه شورای عالی انفورماتیک و نیز جزوه مذکور در پانویس شماره 1، بحث شروع جرایم سایبری و همچنین خبرنامه انفورماتیک، ش 92، از همین مؤلف.

3-در سالهای اخیر آثار تقریبا متنوعی در زمینه سیاست جنایی در ایران چاپ شده و نشر یافته است. برخی از این آثار ناظر جرایم خاصی مثلا مواد مخدر و برخی یکی از انواع سیاست جنایی و برخی کلی و برخی ملی هستند.مثلا:

- سیاست جنایی، کریستین لازرژ، ترجمه دکتر نجفی ابرند آبادی، چاپ اول 1375، نشر یلدا، 146 ص (کلی در بخش اول و ملی در بخش دوم این کتاب)

ـ نظامهای بزرگ سیاست جنایی، جلد نخست، مهدی دلماس مارتی، ترجمه دکتر نجفی ابرند آبادی، نشر میزان، 343 ص (کلی)

ـ شکنجه در سیاست جنایی ایران، سازمان ملل و شورای اروپا، سید عباس موسوی 280 ص (خاص)

ـ سیاست جنایی در اسلام و در جمهوری اسلامی ایران، سید محمد حسینی، انتشارات سمت (دانشگاه تهران)، 256 ص (کلی)

ـ سیاست جنایی قضایی، گودرزی بروجردی، مرکز مطالعات توسعه قضایی معاونت حقوقی و توسعه قضایی قوه قضائیه، انتشارات سلسبیل 200 ص (انواع)

و...

• سیاست جنایی تقنینی

فارغ از کلیات و مباحث تئوری که پیرامون سیاست جنایی تقنینی مطرح می شود، در این بخش سخن از سیاست جنایی تقنینی در باب جرایم سایبری است. طبق روشی که در بخش اول مقاله گفته شد، گاه می توان بصورت کلی و فارغ از یک کشور بحث را مطرح کردگاه بحث یک کشور خاصی را می توان مطرح کرد. مشکل جرایم سایبری از اینجا ناشی می شود که این جرایم ماهیتی جهانی دارند و قواعد مرسوم جزایی حاکم بر زمان و مکان بر آنها قابل اعمال نیست. از این رو ناگزیر سیاست جنایی تقنینی جرایم سایبری بدوا به گونه کلی و با نگاهی به سیر تحول تقنینی این جرایم مطرح بعد قوانین موجود و لوایح در دست بررسی در کشورمان است اشاراتی خواهم داشت!(1)

از آنجا که جرایم سایبری از اوایل دهه 60 پیدایش یافت و به تدریج تکامل یافت بدوا پیشنهادات شکل توسعه نامه داشت. البته وضعیت اروپا و آمریکا یا به تعبیری آمریکا از یک سو و سایر کشورها از سوی دیگر قدری تفاوت می کند. اما با رویکردی حکمی و عام باید بدوا به این توصیه نامه ها اشاره کرد. ابتدائا OECD(2) حسب سفارش کاری که اهمیت کرد پدیده جدید را که جرم کامپیوتری به آن می گفتند، بررسی کرد و 5 دسته مختلف را قابل شد. این دستجات ناظر به کلاهبرداری کامپیوتری، جعل تخریب کامپیوتری، سابوتاژ کامپیوتری و... بود. مشکل این متن عدم لحاظ ظرایف بین جرایم کامپیوتری موجود و به عبارتی لحاظ نکردن اصل قانونی بودن جرم و مجازات است.

• متن پیشنهادی OECD

OECD در سال 1986، ضمن ارائه تجزیه و تحلیل خود، متن زیر را به عنوان خطوط مشترک بین قانون گذاران ملی پیشنهاد کرده است:

الف) ورود، تغییر، پاک کردن و یا متوقف سازی داده های کامپیوتری و یا برنامه هایی که به طور ارادی یا قصد انتقال غیرقانونی وجوه یا هر چیز با ارزش دیگر صورت گرفته باشد؛

ب) ورود، تغییر، پاک کردن یا متوقف سازی داده های کامپیوتری و یا برنامه های کامپیوتری که به صورت عمدی و با قصد ارتکاب جعل صورت گرفته باشد؛

ج) ورود، تغییر ، پاک کردن و یا متوقف سازی داده های کامپیوتری و یا برنامه های کامپیوتری یا هر گونه مداخله دیگر در سیستم های کامپیوتری که به عمد و با قصد جلوگیری از عملکرد سیستم کامپیوتری و یا ارتباطات صورت گرفته باشد؛

د) تجاوز به حقوق انحصاری مالک یک برنامه کامپیوتری حفاظت شده، با قصد بهره برداری تجاری از آن برنامه ها و ارائه آن به بازار؛

هـ) دستیابی یا استراق سمع در یک سیستم کامپیوتری و یا ارتباطی که آگاهانه و بدون کسب مجوز از فرد مسئول سیستم مزبور چه (1) با تخطی از تدابیر امنیتی و چه (2) با هدف غیر شرافتمندانه و یا مضر صورت گرفته باشد.

• توضیح پیرامون متن

متن پیشنهادی OECD در پنج بند ارائه شده است که در فوق آن را از نظر گذراندیم. این متن توضیحاتی چند را می طلبد؛

اولا - به عنوان اولین گام در تقسیم بندی، کاری در خور تقدیر است، اما چون هر کار ابتدایی خصایص اولین گام ها را نیز دارا خواهد بود، از جمله این خصایص جامع و مانع نبودن فهرست است، چون پهنه و گستره جرم مشخص نیست و یا این که تنظیم کنندگان متن بدان اقبالی نداشته اند، بسیاری موارد از قلم افتاده است. معمولا در اولین گام ها محدوده و وسعت پدیده مشخص نیست.

ثانیا فهرست حاوی تعابیری است که بسیار کلی است و نمی تواند مورد عمل قرار گیرد، زیرا عمل بدان مساوی با نقض اصل قانونی بودن است. شاخص برخی از جرایم مندرج در فهرست، سوء نیت مرتکب جرم است که احراز این سوء نیت بدوا امر ساده ای نیست. بنابراین OECD باید مرز بین جرایم را به گونه ای دقیقتر و مطابق اصل قانونی بودن جرایم و مجازات ها و شیوه جزئی گرایی در جزائیات تبیین می کرد.

ثالثا- بند اول ناظر به جرایم علیه اموال است. همانگونه که ذکر شد، ماده و بند مربوط بسیار کلی است و ذکر قصد انتقال وجوه یا هر چیز با ارزش، اگر چه مرز جرایم علیه اموال را از دیگر جرایم جدا می کند، اما خود جرایم علیه اموال چندین عمل مجرمانه را در بر می گیرد و گاهی باید مقنن ملی چند جرم علیه اموال در ردیف جرایم کامپیوتری تقنین کند. در یک طرح جهانی یا حتی منطقه ای ذکر این گونه موارد با این کلیت، اثری جز اختلاف در تقنین ها و ایجاد معضلات فراملی ندارد. رابعا در توضیح متن ماده مربوط به جعل، اگر چه روش های ارتکاب ذکر شده است، اما دیگر شاخص های جرم جعل ذکر نشده است، از این رو، ماده کلی در این حال مبهم است. بندهای دیگر نیز هر یک به نوع خاصی از جلم کامپیوتری پرداخته است، اما این بندها جامع نیست، زیرا مرز بین دستیابی غیرمجاز، سوءاستفاده یا استفاده غیرمجاز و ... را مشخص نکرده است و با توجه به گستردگی جرایم کامپیوتری، باید بندهای بیشتری بدان اختصاص می یافت.

بدین ترتیب، این فهرست با کلیت و ابهام خود نمی توانست مورد توجه مراجع قانونگذاری ملی قرار گیرد.

• توصیه نامه شورای اروپا

بعد از این که OECD گزارش خود را که مشتمل بر توصیه مجرمانه تلقی کردن برخی اعمال مذکور در گزارش بود، ارائه کرد، شورای اروپا ابتکار عمل را به دست گرفت و از دید فنی - حقوقی به قضیه نگریست. آنچه ضرورت پی گیری بعد حقوقی در کنار دیدگاه فنی را بیشتر روشن می ساخت، مسأله آزادی های مدنی، حقوقی فردی و حمایت های قانونی از منافع و مصالح قضایی مختلف بود که از طریق فهرست OECD تأمین نمی شد. شورای اروپا دارای بخش های مختلفی است و یکی از این بخش ها کمیته اروپایی مشکلات ناشی از جرم است. در سال های 86-1985، مسأله جرم کامپیوتری در برنامه کار کمیته اروپایی مشکلات ناشی از جرم قرار گرفت. این کمیته خود کمیته ای تخصصی را برای مطالعه این موضوع ایجاد کرد. این کمیته، کار خود را در سال 1985، شروع کرد و در سال 1989، به پایان برد. کمیته مزبور در آخرین نشست، یک گزارش و یک توصیه نامه (پیش نویس) به کمیته اروپایی مشکلات ناشی در جرم ارائه کرد و این کمیته در ژوئن 1989، آن را بررسی کرد و پس از تأیید، در تاریخ 13 سپتامبر 1989، به کمیته وزرای شورای اروپا فرستاد. مبنای کار کمیته پاسخ هایی بود که به پرسش نامه های ارسالی از سوی دولت های عضو داده شده متخصصان و مشاوران طراحی شد. اشکال متنوع جرایم کامپیوتری تعریف و توضیحاتی پیرامون آن ارائه شد. معضلات موجود بر سر راه آیین دادرسی کیفری و حقوق جزایی بین الملل نیز بررسی شده است. در مورد وضعیت بزه دیدگان، ابزارهای امنیتی و بازدارنده و دیگر مطالب نیز نکاتی ذکر شده است. در طبقه بندی شورای اروپا، دو فهرست حداقل و اختیاری به چشم می خورد و در هر فهرست نیز جرایمی ذکر شده است. می توان طبقه بندی شورای اروپا را تا حد زیادی جامع و مانع دانست. البته به دلیل پیشرفت سریع فناوری کامپیوتری و فناوری اطلاعاتی، صور جدید ارتکاب جرم نیز پدید آمده است و همین امر انجمن بین المللی حقوق جزا  (AIDP) را وادار کرد که در گردهمایی خود پیشنهادهای جدیدی در کنار تایید فهرست های دوگانه شورای اروپا ارائه کند. در این بخش مفاد این دو فهرست ذکر می شود.

فهرست حداقل جرایم ضروری برای یکپارچه کردن سیاست جنایی مربوط به تقنین جرم کامپیوتری

الف- کلاهبرداری کامپیوتری: وارد کردن، تغییر یا ایجاد وقفه در داده های کامپیوتری یا برنامه های کامپیوتری یا دیگر مداخلات مربوط به پردازش داده ها که نتیجه پردازش داده ها را تحت تأثیر قرار می دهد، خواه موجب ضرر اقتصادی و خواه موجب از دست دادن اموال و تصرف آن اموال متعلق به غیر یا قصد کسب منفعت و امتیاز اقتصادی غیرقانونی برای خود یا دیگری شود(طرح جای گزین: با قصد محروم کردن غیرقانونی آن شخص از اموالش).

ب - جعل کامپیوتری: وارد کردن، تغییر ، محو یا موقوف سازی داده های کامپیوتری یا برنامه های کامپیوتری یا دیگر مداخلات در زمینه پردازش داده ها، به گونه ای یا تحت شرایطی طبق حقوق ملی تشکیل دهنده جرم جعل است که با همان قصد و موضوع مرسوم چنین جرمی (در جزای کلاسیک) ارتکاب یافته باشد.

ج- خسارت زدن به داده های کامپیوتری یا برنامه های کامپیوتری: محو، خسارت زدن، موقوف سازی یا کم ارزش کردن داده های کامپیوتری یا برنامه های کامپیوتری بدون حق.

د- سابوتاژ کامپیوتری: وارد کردن، تغییر، محو یا موقوف سازی داده های کامپیوتری یا برنامه های کامپیوتری یا مداخله در سیستم های کامپیوتری با قصد ایجاد وقفه در عملکرد کامپیوتر یا سیستم ارتباطی مخابراتی.

هـ - دستیابی غیرمجاز: قطع و استراق بدون حق و یا ابزارها تکنیکی ارتباطات، از و در حدود سیستم یا شبکه کامپیوتری.

ز- تکثیر غیرمجاز یک برنامه کامپیوتری حمایت شده: تکثیر، توزیع یا ارتباط با عامه بدون حق از طریق برنامه کامپیوتری که به وسیله قانون حمایت شده است.

ح- تکثیرغیرمجاز یک توپوگرافی: تکثیر بدون حق یک توپوگرافی که مورد حمایت قانون قرار گرفته است، یا یک محصول نیمه هادی، یا اختراع تجاری یا خارج کردن بدون حق برای این منظور و یک توپوگرافی یا محصول نیمه هادی که برای استفاده به عنوان توپوگرافی ساخته شده است.

• فهرست اختیاری

الف- تغییر داده های کامپیوتری یا برنامه های کامپیوتری: تغییر داده های کامپیوتری یا برنامه های کامپیوتری بدون حق.

ب - جاسوسی کامپیوتری: بازرسی و تفتیش به وسیله ابزارهای مربوط به افشا، انتقال یا استفاده از اسرار تجاری و بازرگانی بدون حق یا بدون هیچ توجیه قانونی، خواه با قصد صدمه اقتصادی به شخص محق اسرار و خواه با قصد اکتساب امتیاز اقتصادی غیرقانونی برای خود یا شخص ثالث.

ج- استفاده غیرمجاز از کامپیوتر: استفاده از سیستم کامپیوتری یا شبکه، بدون حق، بدین ترتیب که:

1- ابتکار با پذیرش خطری که موجب ضرر برای شخص محق در استفاده از سیستم است یا صدمه به سیستم یا عملکرد آن انجام شده باشد.

2- با این قصد که موجب ضرر شخص محق در استفاده از سیستم یا عملکرد آن انجام شده باشد، یا

3- سبب ضرر به شخص محق در استفاده از سیستم و یا صدمه به سیستم یا عملکرد آن شود.

د- استفاده غیرمجاز از برنامه کامپیوتری حمایت شده: استفاده بدون حق از برنامه کامپیوتری که به وسیله قانون مورد حمایت قرار گرفته است و همچنین تکثیر آن بدون حق، خواه با قصد کسب امتیاز اقتصادی برای خود یا دیگری و خواه به قصد ایجاد صدمه ای برای دارنده حق باشد.

• توضیح پیرامون متن

تقسیم بندی شورای اروپا از جامعیت بیشتری برخوردار است و به گونه ای سودمند بین انواع مختلف جرایم کامپیوتری تفاوت قایل شده است. در فهرست حداقل که شامل هشت عنوان مجرمانه است، بین جرایم کامپیوتری علیه اموال، جرایم کامپیوتری علیه آسایش عمومی و جرایم خاص فناوری کامپیوتری تفاوت قایل شده است . در توضیح کلاهبرداری کامپیوتری علاوه بر نحوه فعل مرتکب، رکن معنوی را نیز تشریح کرده و در بخش نهایی متن ماده که به صورت بخش جایگزین ذکر شده است، به تفاوت سیستماتیک بین حقوق «کامن لا» و سیستم «حقوق نوشته» توجه کرده است. در جرم جعل نیز عناصر تشکیل دهنده جرم جعل در حقوق ملی هر کشور را مدنظر قرار داده است. جرایم بعدی که به خود فناوری کامپیوتری مربوط است، مسایلی از قبیل ایجاد خسارت و صدمه اقتصادی. تخریب و... مورد توجه قرار گرفته است . از سویی عمده مشکل جرایم کامپیوتری بر سر نحوه دستیابی به داده ها، برنامه ها و اطلاعات و نحوه استفاده از این داده ها و اطلاعات است، برای این که مرز این اعمال جدا و اصل قانونی بودن رعایت شود، عنصر مادی هر جرم به گونه ای تدوین و تبیین شده است که بتوان با ملاک قرار دادن آنها نوع جرم را تشخیص داد. زیرا مثلا مرز صرف دستیابی غیر مجاز و ارائه داده ها به شکل غیر مجاز و برای دستیابی به هدف مالی یا غیرمالی، در همین نیت و قصد مجرمانه مرتکب است. گاه مجرم قصد نفوذ در سیستم را دارد تا مهارت خود را به اثبات برساند. اما گاه مجرم از این کار هدف مالی یا غیرمالی نیز دارد . به علاوه در فهرست اختیاری، فهرست جرایمی که برای تکمیل روال قانونگذاری لازم است، ارائه شده است. از جمله کارهای مثبت در ارائه این دو فهرست ذکر توضیحی پیرامون این توضیحات به صورت خلاصه ترجمه از کتاب Computer related crime، فصل دو نقل می شود و برای توضیحات کامل می توان به فصل دو کتاب مذکور رجوع کرد:

1- کلاهبرداری کامپیوتری

پدیده شناسی و وضعیت قضایی

تجارب به اثبات رسانده سیستم های کامپیوتری به دلیل ماهیت خاصشان تبدیل به وسیله ای شده اند که از سویی اشکال مرسوم به واسطه این ابزار مورد استفاده قرار بگیرند و از دیگر سو همانند جرایم مرسوم، اموال را در مقیاس وسیع تر مورد تعدی قرار دهند. ابزارها و روش های معمولی بازدارنده، توانایی برخورد با خسارات ناشی از جرایم کامپیوتری را ندارند. هنوز آمار کلاهبرداری کامپیوتری به جز در زمینه سوء استفاده از صندوق های پرداخت خودکار، سطح بالایی از حیث کمیت را دارا نیست، اما از حیث کیفی، ارقام زیادی را در بر می گیرد. اشکال جدید مجرمانه در مراحل مختلف قابل مشاهده است. مثلا مرحله ورودی، ارائه داده های غیرصحیح، سوء استفاده از برنامه ها و ... رویه کار نشانگر این است که این جرایم از حیث تعقیب و جلوگیری با مشکل مواجهند، زیرا تدابیر معمولی حقوق جزا پاسخگو نیست. کلاهبرداری و برخی جرایم مربوط، نیازمند فریب انسان زنده اند (به استثنای کانادا، فرانسه، هلند و اسکاتلند) جرایمی همچون سرقت، اختلاس، کلاهبرداری در مقررات سرقت و اختلاس بسیاری از کشورها، وجود یک هدف و شیء فیزیکی لازم است. در اختلاس و برخی جرایم برخلاف اراده و میل، مالک بودن شرط است. کمیته به واسطه این ملاحظات ، پیشنهاد کرد متن ماه بدین گونه تنظیم شود: وارد کردن، تغییر، محو یا موقوف سازی داده های کامپیوتری یا برنامه های کامپیوتری، یا دیگر مداخلات در پردازش داده ها که بر نتیجه پردازش ها اثر گذارد و موجب ضررهای اقتصادی یا تعرض در اموال شخصی دیگر به قصد تحصیل منفعت اقتصادی غیرقانونی برای خود یا دیگری شود (راه حل جایگزین: با قصد محروم کردن غیرقانونی آن شخص از اموالش).

شرح ماده: هدف اصلی ماده جرم، شناختن هرگونه سوء استفاده در زمینه پردازش داده ها به خاطر تأثیرگذاری بر نتایج و انتقال غیرقانونی اموال و ایجاد خسارت است. داده ها و برنامه های کامپیوتری هدف این جرم قرار می گیرند. در متن ماده، داده ها و برنامه های کامپیوتری منحصرا ذکر شده است که هدف این است ابتدا سوء استفاده از داده ها طرح شود و بعد به طور فرعی جرم کلاهبرداری مطرح شود. در متن ماده، نحوه عمل مرتکب بیان شده است. وارد کردن، تغییر، محو و متوقف سازی، عناصر تشکیل دهنده جرمند. همچنین مداخله در پردازش داده ها ذکر شده است که دامنه ماده را از ذکر مصادیق حصری به مصادیق تمثیلی رهنمون می شود. منظور از ورود، وارد کردن داده ها به کامپیوتر است. این کار موجب تأثیر بر داده پردازی می شود. این ورود می تواند مشتمل بر داده های صحیح یا داده های کذب باشد. در نهایت، نتیجه عمل مهم است. متن ماده، سوءاستفاده به هر شکل را شامل می شود، از این رو از چک ها و کارت های اعتباری مسروقه در یک بانک خودکار تا کارت شخصی و تجاوز از حدود اعتبار کارت را شامل می شود. در کنار «ورود» دیگر اشکال یعنی تغییر، محو کردن و متوقف سازی داده ها یا برنامه ها ذکر شده است تا بتواند عام الشمول باشد. تغییر شامل اصلاح، تغییر جزیی یا کلی است. محو شامل حرکت و انتقال داده ها از محل اصلی مثلا از نوار است. متوقف سازی شامل: نگه داشتن و اختفای داده ها است باید این اعمال منجر به کسب منفعت یا مالی اقتصادی و یا تصرف اموال دیگری شود و نیز قصد مرتکب باید کسب چنین منفعت یا مالی باشد.

2- جعل کامپیوتری

پدیده شناسی و وضعیت قانونی

گاه سوء استفاده به این دلیل انجام می شود که بتوان دلیلی گمراه کننده برای انجام اعمال حقوقی و قضایی کسب کرد. از سویی با ورود یا تغییر غیرمجاز داده های کامپیوتری، می توان ادله موجود و مثبت یک عمل حقوقی یا پدیده کیفری را از بین برد. در برخی کشورها، اگر چه این نوع سوءاستفاده نوعی تقلب است، اما آن را در داخل مفهوم جعل بررسی می کنند. نکته مهم این است که داده ها به واسطه ابزارهای تکنیکی قابل خواندن و استفاده اند، از این رو «سند» محسوب می شوند. اما در بیشتر کشورها هنوز شرط کتبی و قابل رؤیت بودن سند، جزو لازم مفهوم سند است. اگر داده های ذخیره شده به طور الکترونیکی را واجد را واجد ارزش اثباتی و مفهوم سند ندانیم، حقوق جزا را با خلایی روبرو ساخته ایم. اسناد الکترونیک گاهی واجد امضاهای الکترونیکی است که این نیز خود بر دامنه مباحثات می افزاید. متن پیشنهادی کمیته از این قرار است:

«وارد کردن، تغییر، محو یا موقوف سازی داده های کامپیوتری یا برنامه های کامپیوتری یا دیگر مداخلات در زمینه داده پردازی، از طریق یا تحت شرایطی برابر آنچه در قوانین ملی تشریح شده و تشکیل دهنده جرم جعل است، اگر به خاطر هدف های مرسوم چنین جرمی ارتکاب یافته باشد» .

تفسیر متن ماده:

هدف ماده ممنوع شمردن جعل داده ها و برنامه هاست و به طور کلی همان هدف جرم جعل که ایجاد عدم اعتماد نسبت به اسناد است، در اینجا نیز هست. فرض ماده این است که بر داده ها بتوان عنوان سند اطلاق کرد. نحوه فعل مرتکب، به یکی از صور یاد شده در ماده صورت می پذیرد. همان گونه که در جرم جعل در حالت کلاسیک، مصادیقی که ذکر می کنند، بیان گر نحوه عمل مرتکب است. در مورد سند، عناصر تشکیل دهنده سند و سازنده سند، مباحثاتی بین سیستم های حقوقی کشورها مطرح است.

3- تخریب داده ها یا برنامه های کامپیوتری

پدیده شناسی و وضعیت قانونی

داده ها و برنامه های کامپیوتری واجد ارزش اقتصادی است و شرکت ها و مقامات اداری تا حد زیادی به داده پردازی وابسته اند و نیز با توجه به حجم داده های ذخیره شده در ابزارهای الکترونیک، هرگونه تخریب و خسارت زدن به داده ها موجد خطر بسیار و تبعات منفی بعدی است. تخریب و خسارت زدن به داده ها گاه بدینصورت ارتکاب می یابد که با بمب یا مواد مخرب دیگر به خود تأسیسات کامپیوتری تعرض می شود. در اینجا، عمل تحت پوشش قوانین عادی جزایی قرار می گیرد، اما آنگاه که تخریب و ایجاد خسارت از طریق کامپیوتر مثلا ویروس ها یا بمب های منطقی زمانی انجام می شود، باید جرم تخریب و ایجاد خسارت را در عداد جرایم کامپیوتری وضع و بررسی کنیم وگرنه این اعمال بدون مجازات خواهند ماند. هدف مرتکب در این جرم صرفا صدمه وارد کردن است. کسب منفعت غیرقانونی شرط نیست. بیشتر این افراد برای اعتراض به قطع رابطه استخدامیشان به چنین اعمال دست زده اند. متن پیشنهادی کمیته بدین قرار است: «محو، خسارت زدن،کم ارزش کردن یا موقوف سازی داده ها یا برنامه های کامپیوتری بدون داشتن حق» آنچه در این جرم مورد حمایت قرار گرفته است، تمامیت و نحوه عملکرد یا استفاده از برنامه ها و داده های کامپیوتری است.

تغییر متن پیشنهادی

هدف ماده برقراری حمایت از داده ها و برنامه های کامپیوتری است. همانطور که در قوانین مرسوم کیفری، اشیا گاهی مورد حمایت (در برابر خسارت) قرار می گیرند، البته اگر برخی همچون کشور آلمان هر چیز با ارزش را مال بدانند، با مختصر اصلاحی در قوانین مرسوم خود، می توانند پوشش حمایتی کافی را ایجاد کنند. ماده نحوه عمل مرتکب را مشخص کرده است. محو داده ها همانند تخریب اشیای فیزیکی است و موجب تخریب و نابودی و غیرقابل شناخت شدن داده ها می شود. عبارت ماده کلی است و چه خود داده ها و چه حامل داده ها، خسارت ببینند ویا تخریب شوند، تحت شمول ماده قرار می گیرند. عنصر مادی جرم به صورت محو کردن، خسارت زدن، کم ارزش کردن و متوقف سازی مقصود شده است. هر یک از این اجزا تعریف و توضیح خاص خود را داراست. در پایان ماده، با ذکر عنوان بدون داشتن حق شرط، استحقاق کیفر بیان شده است و در صورتی که چنین حقی موجود باشد، عمل جرم نیست و به طبع مورد مجازات قرار نمی گیرد. شرط، نداشتن حق، مانند و همسان شرط تعلق به دیگری در جزائیات مرسوم است. برخی کشورها داده ها را قابل تعلق به کسی نمی دانند، از این رو، در متن ماده، این گونه شرط شده است تا بحث های سیستماتیک نظام ها موجب بروز اختلاف نشود.

4- سابوتاژ کامپیوتری

پدیده شناسی و وضعیت قانونی

ایجاد اختلال و تخریب در سیستم های کامپیوتری و ارتباطی گاه از صرف تغییر داده ها یا برنامه فراتر می رود و اثر بیتری می کند. چون روز به روز جامعه به این سیستم ها بیشتر وابسته می شود. از این رو حمایت مخصوصا از کامپیوترهای نظامی، پزشکی یا کنترل ترافیک و بانک ها واجد اهمیت بیشتری است. خطرهای ناشی از سابوتاژ کامپیوتری بسیار زیاد است، از این رو چند کشور اروپایی مقرراتی در این زمینه وضع کرده اند. کمیته، اعمال زیر را مجرمانه تلقی کرده است:

«وارد کردن، تغییر، محو یا موقوف سازی داده ها یا برنامه های کامپیوتری یا مداخله در سیستم های کامپیوتری با قصد اختلال و جلوگیری از عملکرد کامپیوتر یا سیستم ارتباطات» .

تفسیر متن ماده: در متن ماده جزو بسیار مهم، سابوتاژ کامپیوتری، یعنی قصد اختلال و جلوگیری از عمل کرد سیستم ارتباطی یا کامپیوتری است. در جرم سابوتاژ، هدف ارتکاب و طریق ارتکاب مشخصه جرم است. طریق ارتکاب، هر نوع مداخله در سیستم کامپیوتری است. برخی طرق ذکر شده در متن ماده، کلی اما وافی به مقصود است. موضوعات مورد حمایت در این جرم موجب تمایز آن با دیگر جرایم است. جرم، ناظر به گونه های مختلف فعل است. از اینرو اگر چه ممکن است ترک فعل موجب همین آثار شود، اما نباید جرم تلقی شود، متن ماده در خصوص ذکر کلمه سیستم های کامپیوتری کلی است تا محصور و محدود به برخی مصادیق نشود.

5- دستیابی غیرمجاز

پدیده شناسی و وضعیت قضایی

داده های کامپیوتری به دلیل افزایش ارزش اقتصادی، اداری، حکومتی و... مورد توجه مجرمان قرار گرفته است. Hackers یا نفوذ یابندگان (خدشه زنندگان به سیستم) به طور غیرمجاز به سیستم ها دست یابی، مخاطرات و صدماتی را به دنبال خواهد داشت. از این رو دخالت قانون امری ناگزیر است. این دستیابی غیرمجاز است و مرتکب درصدد ورود به سیستم کامپیوتری است. انگیزه مرتکب در انجام این دستیابی متفاوت است. متن پیشنهادی کمیته از این قرار است:

«دستیابی بدون حق به سیستم یا شبکه کامپیوتری» به وسیله تجاور به تدابیر و ابزارهای امنیتی، آنچه در این جرم مورد حمایت قرار می گیرد همانا امنیت کامپیوتر و مصون ماندن از دستیابی است.

تفسیر متن ماده: هدف از این جرم ، جلوگیری از نفوذ به شبکه هایی سیستم های کامپیوتری است. صرف دستیابی کافی است. وصف این دستیابی غیرمجاز بودن است. ماده، محدود به سیستم کامپیوتری خاصی نشده است. موضوع جرم، شبکه ها یا سیستم های کامپیوتری است. دستیابی زمانی غیرمجاز است که نفوذکننده محق در دستیابی نباشد.

6- شنود غیرمجاز

پدیده شناسی و وضعیت قضایی

درواقع این نوع فعل مجرمانه شکل جدیدی از جاسوسی است. در این جرم ، شنود و استراق سمع داده ها و ارتباطات، در حین انتقال آن ارتکاب می یابد (البته به کارگیری و شنود از باب مسامحه است وگرنه لازمه استراق سمع شنود مکالمات و... است.) تاکنون شنود مکالمات مطرح بود حالا ممکن است این کار بر روی سیستم های ارتباطی و کامپیوتری صورت پذیرد. برخی سعی کرده اند این اعمال را در زمره ربایش اطلاعات جای دهند، اما ربایش بر روی اموال عینی و مادی قابل تصور است. متن ماده پیشنهادی کمیته از این قرار است: 

«شنود انجام شده بدون حق و به وسیله ابزارهای تکنیکی بر روی ارتباطات، از طریق یا در حدود یک سیستم یا شبکه کامپیوتری» .

شرح ماده: متن ماده ، حمایت از سیستم ها یا شبکه های کامپیوتری را مدنظر قرار داده است. هدف جرم ارتباطات و انتقال داده ها است. نحوه انتقال مهم نیست، چه در یک سیستم کامپیوتری باشد، چه بین دو سیستم کامپیوتری و... شرط است عمل بدون داشتن حق انجام شود. نوع جرم نیز از جرایم عمدی است.

7- تکثیر غیرمجاز برنامه کامپیوتری حمایت شده

پدیده شناسی و وضعیت قانونی

برنامه های کامپیوتری از جهات مختلف اهمیت دارند، زیرا سخت افزار هر چند پیشرفته باشد، بدون نرم افزار کارآیی ندارد. برای ایجاد یک برنامه کامپیوتری هزینه زیادی صرف می شود. وقتی این برنامه ها مطمح نظر مجرمان قرار گیرند، هزینه ها افزوده خواهد شد.

در سال های اخیر سرقت نرم افزار افزایش یافته است. حجم تخلفات به گونه ای است که تضمین های حقوقی مدنی و اداری کافی نیست و حمایت جزایی را می طلبد. متن ماده از این قرار است: «تکثیر ، توزیع یا ارتباط با عامه و بدون حق از یک برنامه کامپیوتری که به وسیله قانون حمایت شده است» .

تفسیر متن ماده: حمایت جزایی از برنامه کامپیوتری را هنگامی برقرار می کند که قبلا به وسیله حقوق مدنی حمایت شده باشد. هدف ماده حمایت از برنامه های کامپیوتری است. برنامه های کامپیوتری را WIPO تعریف کرده است. می توان حمایت ماده را تسری داد و ساختار و پیامدهای برنامه را نیز تحت سیطره قانون قرار داد. نحوه ارتکاب جرم بیان شده است. تعریف این عناصر به عهده مقنن ملی و حقوق دانان است. شرط است انجام این اعمال بدون داشتن حق باشد. جرم نیز از نوع جرایم عمدی است.

7-تکثیرغیرمجاز برنامه کامپیوتری حمایت شده

پدیده شناسی و وضعیت قانونی

برنامه های کامپیوتری از جهات مختلف اهمیت دارند، زیرا سخت افزار هر چند پیشرفته باشد، بدون نرم افزار کارآیی ندارد. برای ایجاد یک برنامه کامپیوتری هزینه زیادی صرف می شود. وقتی این برنامه ها مطمح نظر مجرمان قرار گیرند، هزینه ها افزوده خواهد شد.

در سال های اخیر سرقت نرم افزار افزایش یافته است. حجم تخلفات به گونه ای است که تضمین های حقوقی مدنی و اداری کافی نیست و حمایت جزایی را می طلبد. متن ماده از این قرار است: «تکثیر، توزیع یا ارتباط با عامه و بدون حق از یک برنامه کامپیوتری که به وسیله قانون حمایت شده است» .

تفسیر متن ماده: حمایت جزایی از برنامه کامپیوتری را هنگامی برقرار می کند که قبلا به وسیله حقوق مدنی حمایت شده باشد. هدف ماده حمایت از برنامه های کامپیوتری است. برنامه های کامپیوتری را WIPO تعریف کرده است.

می توان حمایت ماده را تسری داد و ساختار و پیامدهای برنامه را نیز تحت سیطره قانون قرار داد. نحوه ارتکاب جرم بیان شده است. تعریف این عناصر به عهده مقنن ملی و حقوق دانان است. شرط است انجام این اعمال بدون داشتن حق باشد. جرم نیز از نوع جرایم عمدی است.

8- تکثیر یک توپوگرافی

پدیده شناسی و وضعیت قضایی

فناوری نیمه هادی ها در پیشرفت صنایع نقش بسزایی دارد. خود این محصولات وابسته به ابزارهای دیگری هستند. این فناوری بر منابع اقتصادی انسانی، مالی و تکنیکی اثر قابل توجهی دارد. مبارزه با اعمال خلاف قانون و علیه این نوع فناوری، جز با قانون میسر نیست. در سطح بین المللی این طرز تفکر قوت یافته است که باید حمایتی خاص از توپوگرافی انجام شود.

متن ماده از این قرار است:

«تکثیر بدون حق یک توپوگرافی از محصولات نیمه هادی یا اختراع تجاری یا خارج کردن برای این منظور، بدون داشتن حق، تا آن توپوگرافی یا محصول نیمه هادی مورد استفاده قرار گیرد.»

تفسیر متن ماده: هدف ماده حمایت از خالق توپوگرافی است. موضوع جرم توپوگرافی محصولات نیمه هادی است. توپوگرافی به وسیله WIPO تعریف شده است. حمایت از توپوگرافی در برابر هر نوع کپی کردن، فروش، اجاره غیرمجاز و هر شکل دیگر توزیع انجام می شود. شرط است این اعمال بدون حق انجام شود. این جرم نیز از جرایم عمدی است.

آنچه تاکنون دیدیم مربوط به فهرست حداقل (اجباری) بود حال به مفاد فهرست اختیاری می پردازیم.

1- تغییر داده های کامپیوتری یا برنامه های کامپیوتری

پدیده شناسی و وضعیت قضایی

گاه محو کردن، ایجاد خسارت یا متوقف سازی، در مورد عمل صدق نمی کند، بلکه عمل، تغییر داده ها یا برنامه ها است. اما این عمل به نحوی مورد بحث و نظر است که نمی توان زیر عناوین مجرمانه دیگر گنجاند. در آلمان این وضع رخ داده بود. آنچه تحت پوشش قانون بود همانا محو غیرقانونی داده های شخصی بود، اما نسبت به تغییر غیرقانونی داده های شخصی، قانون ساکت بود. گاه شخص محق برای داده ها هیچ خسارتی نمی بیند یا داده ها در اثر تغییر دادن با کاهش ارزش مواجه نمی شود، اما عمل فی حدذاته چون نوعی تعدی به کامپیوتر است، باید مجرمانه تلقی شود. متن ماده پیشنهادی برای این عنوان مجرمانه عبارت است از : «تغییر داده های کامپیوتری یا برنامه های کامپیوتری بدون داشتن حق» .

تفسیر ماده: نوعی گرایش بین المللی برای مبارزه با تغییر داده یا برنامه های کامپیوتری وجود دارد و ماده اساسا همین را دنبال کرده است. نحوه عمل مرتکب باید در داخل عنوان تغییر بگنجد. تغییر باید غیرقانونی یعنی بدون حق انجام شود. تغییر در کیفیت اطلاعات برنامه ها یا داده ها روی می دهد.

2- جاسوسی کامپیوتری

پدیده شناسی و وضعیت قضایی

چون از کامپیوتر در همه شئون زندگی استفاده می شود، اسرار ارزشمندی در آن نگهداری می شود. این اسرار اعم از تجاری، اقتصادی و اجتماعی است. ارزش بسیار زیاد این اسرار موجب شده است که مجرمان با به کارگیری تکنیک های جدید، سعی در دستیابی بر این اسرار داشته باشند.

امروزه جاسوسی صنعتی و تجاوز به اسرار تجاری، شکل جاسوسی کامپیوتری را به خود گرفته است. هدف جاسوسی کامپیوتری می تواند سخت افزار، نرم افزار یا داده های کامپیوتری باشد. چون مرز جاسوسی و سرقت نرم افزار... نیز باید مورد توجه قرار گیرد، توجه به نحوه عمل و هدف مرتکب لازم است. متن ماده پیشنهادی برای جاسوسی کامپیوتری از این قرار است:

«تفتیش و بررسی به وسیله ابزارهای لازم یا افشای انتقال یا استفاده از اسرار تجاری یا بازرگانی، بدون داشتن حق یا بدون هیچ توجیه قانونی دیگر، خواه با قصد ایجاد ضرر اقتصادی برای شخص محقق اسرار و خواه با قصد کسب امتیاز اقتصادی غیرقانونی برای خود یا دیگری» .

تفسیر متن ماده: هدف این جرم، حمایت از اسرار تجاری یا بازرگانی است. اسرار، طبع خاصی دارند، از این رو در متن ماده به کار رفته اند. هدف مرتکب، طریق تحصیل و نحوه عمل مرتکب، در متن ماده مشخص شده است. به خاطر افتادن ارزش اقتصادی این اسرار شرط است. در متن، افشا در کنار انتقال و استفاده ذکر شده است تا این سه واژه بتوانند هر یک از عمل مجرم را بپوشانند. بدون داشتن حق، عمل کردن مجرم شرط است. ممکن است در اسرار، تلقی شدن و محقق تلقی شدن مرتکب مسایلی را پیش آورد که مباحثات بعدی را بطلبد، قصد مرتکب در ماده ذکر شده و از عناصر اصلی جرم است.

3- استفاده غیرمجاز از کامپیوتر

پدیده شناسی و وضعیت قضایی

گاه از سیستم داده پردازی استفاده غیرمجاز می شود که به آن سرقت خدمات می گویند (در حالت عادی نیز دیده ایم که اتومبیل یا سایر امکانات دولتی و خصوصی که برای مصارف معین مشخص شده اند، ممکن است جهت استفاده خصوصی و شخصی به کار روند). چون در اینجا استفاده گر خلاف هدف پیش بینی شده برای آن وسیله یا نهاد عمل می کند، بنابراین متخلف محسوب می شود.

مستخدمان شرکت ها، کادر اداری، استادان دانشگاه ها، دانشجویان و... مجرمان اصلی این جرمند هدف از این ارتکاب این جرم استفاده از خدمات پردازشی کامپیوتر، ذخیره سازی یا انتقال داده هاست. به طور معمول این گونه رفتار مجرمانه صدمه ای در بر ندارد، اما از آنجا که این گونه استفاده، غیرقانونی است، ممکن است گاه صدمات اقتصادی جدی به دنبال داشته باشد. در متن ماده چنین آمده است: «استفاده از سیستم یا شبکه کامپیوتری، بدون حق، که یا 1- موجب خطر و صدمه به شخص محق در استفاده از سیستم شود، یا صدمه به سیستم وارد آید یا عملکرد آن مختل شود یا 2- موجب ضرر به شخص محق در استفاده از سیستم یا صدمه به سیستم یا عملکرد آن شود» .

تفسیر متن ماده: در متن ماده دو نوع منافع مورد حمایت قرار گرفته است: حمایت از منافع اقتصادی فرد و حمایت از امنیت و عملکرد سیستم. برای جامعیت در متن ماده، سه آلترنایتو ذکر شده است تا بتوانند بسته به سیستم کشورها و نیز بسته به مورد، مورد تقنین قرار گیرند، شرط است، عمل بدون داشتن حق انجام شود. صرف استفاده غیرقانونی در متن ماده با افزودن قید و بندهای بعدی تحدید شده است.

4- استفاده غیرمجاز از برنامه های کامپیوتری حمایت شده

پدیده شناسی و وضعیت قانونی - استفاده از برنامه های کامپیوتری حمایت شده در جایی که مؤلف آن رضایت ندارد، همانند جرم اختفا و نگهداری اموال مسروقه است. استفاده غیرمجاز از برنامه های کامپیوتری یادآور تخلفات علیه کپی رایت کامپیوتری است. متن ماده پیشنهادی از این قرار است: «استفاده بدون حق از برنامه کامپیوتری که به وسیله قانون حمایت شده و بدون حق تکثیر شده است خواه با قصد تحصیل منفعت اقتصادی غیرقانونی برای خود یا دیگری، خواه با قصد ایجاد صدمه برای مالک (دارنده) حق» .

تفسیر متن ماده: در این جرم، هدف ، حمایت از عدم تکثیر غیرمجاز برنامه کامپیوتری است. برنامه هایی که تحت پوشش کپی رایت قرار می گیرند، در این ماده می گنجند. جرم از جمله جرایم عمدی است و ذکر بدون داشتن حق، مفسر متن ماده است.

4- پیشنهاد سازمان ملل

سازمان ملل در نشریه بین المللی سیاست جنایی شماره های 43-44 خود، در عین حال که تقسیم بندی های موجود را مورد اشاره قرار داده است، در مقام توضیح و شرح پدیده جرم کامپیوتری، برخی از اعمال مجرمانه را احصا کرده است. البته بحث بر سر این است که آیا می توان نام تقسیم بندی در مفهوم دقیق خود بدان داد یا خیر.

به هر حال چون در ابتدا قایل به وجود انواع مشترک و عمومی جرایم کامپیوتری شده است و آنگاه در مقام احصای مشکلات ایجاد شده برای حقوق خصوصی و فردی، برخی دیگر از اعمال مجرمانه را مطرح می کند، می توان این کار را نوعی تقسیم بندی محسوب کرد.

البته این نهاد و ارگان بین المللی تأکید بر تقسیم بندی های شورای اروپا و OECD دارد و در درجه اول آنها را مهم می شمرد. فهرست انواع مشترک و عام جرم کامپیوتری از دید سازمان ملل چنین است:

الف ـ کلاهبرداری کامپیوتری- کلاهبرداری کامپیوتری با سوءاستفاده از ورودی کامپیوتر، دست یازیدن به آنچه حقه بازی اطلاعاتی می توان نام نهاد، سوءاستفاده از برنامه سوءاستفاده از خروجی و...

ب ـ جعل کامپیوتری: تغییر شکل داده های مربوط به اسناد ذخیره شده در کامپیوتر و...

ج ـ تخریب داده ها یا برنامه های کامپیوتری- دستیابی مستقیم یا مخفیانه غیرمجاز به سیستم های کامپیوتری با استفاده از برنامه های جدید به نام ویروس، کرم یا بمب منطقی، اصلاح ، موقوف سازی، پاک کردن غیرمجاز داده ها یا

عملیات کامپیوتر و...

د ـ دستیابی غیرمجاز به سیستم ها و خدمات کامپیوتری: دستیابی غیرموجه فرد به سیستم های کامپیوتری، دستیابی از طریق یافتن راه های گریز سیستم امنیتی، معرفی خود به جای کاربر مجاز سیستم، کشف رمز و دستیابی به سیستم و...

هـ ـ تکثیر غیرمجاز برنامه های کامپیوتری قانونا حمایت شده - تکثیر برنامه هایی که تحت حمایت کپی رایت قرار دارند و...

• پیشنهاد AIDP

انجمن بین المللی حقوق جزا در طول سالهای 1992 و 1994، در نشست های خود در ورتسبورگ آلمان و ریودوژانیرو، در عین حال که برکار شورای اروپا صحه گذاشته و تقسیم بندی آنها را پذیرفته است، به دلیل پیشرفت های حاصل و نیز به دلیل افزایش حساسیت در برخی زمینه ها خواستار توجه به برخی زمینه های خاص شده است. از این رو، جرایم را می توان نوعا جرایمی مستقل و در ادامه فهرست های حداقل و اختیاری شورای اروپا ذکر کرد. از نظر AIDP ، این اعمال باید به طور مستقل ذکر شوند:

الف- قاچاق کلمات رمز

ب- انتشار ویروس یا برنامه های مشابه

ج- دستیابی به اسرار برخلاف قانون

د- به کارگیری، انتقال و دگرگونی غیرقانونی داده های شخصی.

ذکر این نکته لازم است که برخی صاحبنظران از جرایم کامپیوتری، تقسیم بندی هایی ارائه کرده اند که اگرچه بین المللی نیست، اما حایز نکات مهمی است. از جمله می توان به کار ارزشمند پروفسور اولریش زیبر اشاره کرد. این حقوقدان برجسته در سری شش مجلدی کتبی که تحت عنوان Ius Informations به چاپ رسیده است و مجلد اول آن مربوط به حقوق کیفری اطلاعاتی است، در بخش مربوط به حقوق جزای ماهوی، به جرایم کامپیوتری اشاره کرده است. در این بخش موفق نشدم بحث سیاست جنایی تقنینی جرایم سایبری را به سرانجامی برسانم زیرا در این بخش گفتنی زیاد است اما در مقاله بعدی این بحث ادامه خواهد یافت در شماره آینده بحث تقسیم بندیها و قوانین در فضای کنونی یعنی نسل سوم جرایم ذکر خواهد شد سپس به قوانین و مقررات سایبری ایران خواهم پرداخت.

 مقدمه
در متن قبلی برخی نوآوری‌ها و ملاحظات را در خصوص قانون تجارت الکترونیک طرح کردم. در این بخش قصد پرداختن به پاره‌ای از مباحث موجود در مجلس به هنگام بررسی این طرح را دارم. اهمیت این امر از آن روی است که شاید گره‌افکنی از برخی امور شود و شاید گره خوردن برخی امور نیز از لحاظ سرمنشا مشخص شود.
• نکات قابل ذکر
1ـ همانگونه که قبلا ذکر شد یکی از بحث‌های مهم مجلس رسیدگی اولیه به طرح توسط کمیسیون صنایع و معادن است. در این زمینه نکاتی که اشاره شده و مورد نظر ایرادگیرندگان و پاسخ‌دهندگان بوده مختصرا از این قرار است.
ماده 36 آیین‌نامه داخلی مجلس وظیفه کمیسیون‌ها را مقرر کرده و از آن جمله در خصوص کمیسیون اقتصادی آمده: وظایف محوله در محدوده اقتصاد و دارایی،‏ بازرگانی داخلی و خارجی،‏ پس چرا به کمیسیون اقتصادی واگذار نشده است. کمیسیون قضائی نیز بررسی را در صلاحیت خود می‌دانسته است. برابر استدلال‌های کمیسیون قضائی، تجارت الکترونیک یک نوع عقد و قرارداد است مانند بیع پس باید در این کمیسیون بررسی می‌شد.
به علاوه رسیدگی به اختلافات در دستگاه قضائی صورت می‌گیرد و غیره. در مقابل کمیسیون صنایع و معادن قایل است در زمان رسیدگی تبدیل به صنایع و معادن و ارتباطات شده بوده فلذا صلاحیت رسیدگی داشته‌است.
توجه به این موارد جالب است زیرا برخی مطالب طرح شده در باب خود طرح و ماهیت آن نشان از عدم شناخت ماهیت و منطق این طرح است. تجارت الکترونیک اگر نام دیگری بر آن گذاشته می‌شد از جمله مبادلات الکترونیک شاید مشکلات و بحث‌های کمتری را موجب می‌شد. در بخش کوچکی از این متن به این ایجاب و قبول اشاره شده است. اینکه تجارت الکترونیک را صرفا عقد تلقی کنیم ناشی از عدم شناخت است. تجارت الکترونیک نام یک رشته با مکانیسم‌های متعدد و همسو است. یک فرایند است که عقد تنها بخشی از مطالب آن است.
2ـ یکی از بحث‌های دیگر علت به کار رفتن واژگان انگلیسی به عنوان برابر نهاده برخی اصطلاحات است. تذکر یک نماینده ناظر به اخطار قانون اساسی به لحاظ عدم رعایت رسمیت زبان فارسی در کشور است. حتی ایراد شده اگر این واژگان انگلیسی در متن به عنوان متن ماده آمده چرا در پرانتز ذکر شده است. جوابی که داده شده این است که در جهت همسانی با سایر کشورها معادل‌ها ذکر شده است. جا داشت فرهنگستان نیز به جهت واژه‌گزینی مورد رجوع قرار می‌گرفت. در خصوص اینکه واژگان انگلیسی آمده مثلا داده پیام معادل Data message ذکر شده‏،‌ باید اشاره به ماهیت جهانی و فاقد مرز فضای سایبر و طبعا مقررات آن کرد. این واژگان اگر معادل آنها نیز ذکر شود از حیث تعریف، محل بحث است، زیرا بین مراجع مختلف، قوانین مختلف و حتی متخصصان IT بعضا اختلاف آراء مشاهده می‌شود.
از سویی مراجعی مانند آنسیترال در این باب توصیه‌هایی دارند که حتی ملاک سنجش وضع کشورها از حیث فضای سایبر است. در خصوص واژه‌ و عبارت ذکر شده یعنی داده پیام نکته‌ای را برای مثال ذکر می‌کنم. در برخی قوانین از داده، برخی داده پیام و برخی پیام استفاده شده که اینها مبین اختلاف قوانین کشورها است. نکته‌ای را به طنز بگویم در جلسه لایحه جرایم رایانه‌ای مشخص شد حقوقدانان تعاریف متضاد و حتی غریبی از واژگان فنی دارند که خود متخصصان فنی را به اعجاب وامی‌دارد.
3ـ یکی از بحث‌های دیگر در جلسات رسیدگی مجلس، حمایت از داده‌ها پیام‌های شخصی بود. به‌زعم و اعتقاد برخی باید در خصوص سوابق پزشکی و غیره، دریافت اطلاعات و داده‌ها حذف شود ولی ذخیره و پردازش و توزیع بماند. با این استدلال که دریافت ارادی نیست و در کنترل دریافت‌کننده نیست. در باب اطلاعات پزشکی نیز شرط رضایت محل بحث است. شاید پزشکی لازم بداند با کسب اجازه از مریض، اطلاعات او را با خارجی‌های متخصص طرح کند. نماینده قبلی رئیس جمهور در شورای عالی اطلاع‌رسانی آقای جهانگرد نیز با این امر موافق بود (دریافت ارادی نیست). باورها و اعتقادات سیاسی و فلسفی نیز محل بحث بوده زیرا به زعم این افراد،‌ باورها و اعتقادات سیاسی طبعا مشخص می‌شود و غالبا از آن آگاه می‌شوند. عقاید فلسفی نیز در حوزه‌ها و رسانه‌های حوزوی و دانشگاهی مورد بحث و جدل قرار می‌گیرد پس امر مخفی نیست. زندگی جنسی اشخاص حذف شود یا حداقل واژه زندگی حذف شود زیرا اشکال شرعی دارد خواه اصلاحات زندگی جنسی با رضایت خواه بی‌رضایت ذخیره و پردازش شود. از سوی بحث شد که شاید در عقاید فلسفی و سیاسی بحث ارتباط داده‌ پیام‌های 2 نفری باشد و نه عام پس چرا حذف شود. در ضمن خصوصیات اخلاقی به باورهای اخلاقی تبدیل شد.
لازم به ذکر است حمایت از داده یا به تعبیر کشورهای کامن لا (Common law) حریم خصوصی از رشته‌های نوین حقوقی سایبر است. در این رشته بحث حمایت از داده‌های شخصی از حیث پردازش، جمع‌آوری، ارائه، نگهداری و... مطرح است. در این خصوص کشورها غالبا دارای قوانین لازم‌ هستند. قانون اصلی حمایت از داده در کشورهای حقوق نوشته تحت عنوان Data Protection Act قانون حمایت از داده و در کشورهای حقوق نانوشته (عرض) Privacy Act حریم خصوصی نام دارد. داده‌های مربوط به عقاید افراد خواه از جنبه سیاسی و فلسفی یا زندگی جنسی، داده‌های پزشکی و... با شرایط و موانعی روبه‌رو هستند. ظاهرا این مقوله در مجلس مورد توجه نبوده یا اینکه شناخت از این رشته وجود نداشته است.
4ـ بحث بعدی مجلس در باب کپی‌رایت مذکور در قانون تجارت الکترونیک بوده که محل بحث‌های جدی بوده است. به‌زعم برخی آنچه در بخشی از ماده آمده: کلیه آثار و تالیفاتی که در قالب داده پیام باشد از جمله اطلاعات، نرم‌افزار، برنامه‌های رایانه‌ای، ابزارها و روش‌های رایانه‌ای و پایگاه داده مشمول حمایت است. ایراداتی که وارد است یکی اینکه قانون حق مولف سال 48 و آثار صوتی سال 52 و نرم‌افزارهای رایانه‌ای سال 79 این مورد را تحت پوشش قرار می‌دهد. تقنین جدید نیازی نیست. از سویی شاید داده پیام در قالب خبر باشد آیا باید حفاظت شود، در حالی که خبر در شکل عادی مشمول قوانین مولف فعلی نیست.
در ضمن در صورت تصویب این بخش، مراکز سایر کشورها شاکی ما می‌شوند اگر اطلاعاتی از آنها اخذ شود. ایراد دیگر این است که قانون مربوط به فضای رایانه‌ای است که محدود به مرز نیست پس بنابراین فضای خارج را نیز شامل می‌شود که از این رو مشکلات بین‌المللی برای کشور ایجاد خواهد شد.
اما در سوی مقابل نماینده‌ای دیگر اعتقاد داشت: این قانون داخلی است پس اثر داخلی دارد و نمی‌تواند به فضای خارجی تسری یابد. در ضمن ما عضو کنوانسیون برن نیستیم تا موجبات شکایت و تعقیب برای ما فراهم آید. دبیر شورای عالی اطلاع‌رسانی نیز به این نکته اشاره کرد که گرفتن مطالب از روی سایت‌ها منعی ندارد خواه داخلی یا خارجی فلذا موجب شکایت نمی‌شود. در ضمن هر قانونی محدود به مرزهای داخلی است پس وجود چنین موادی ضروری است.
توضیح اینکه آنچه در ماده 62 و 63 برای کپی‌رایت آمده و اگر در بستر تجارت الکترونیک آثار تحت حمایت کپی‌رایت مطرح باشند، از حمایت قانون برخوردارند. البته برخی از اقلام مذکور در مواد جای بحث جدی دارد. مشکل بزرگ در کشور ما عدم الحاق به کنوانسیون برن است اما از سویی به سازمان جهانی مالکیت فکری پیوسته‌ایم (WIPO).
یکی از موارد آشکار نقض کپی‌رایت در فضای سایبر است.
5ـ یکی از مواردی که با کمی بحث به تصویب رسید بحث ابهام قانون بود. اگر قانون ابهام داشته باشد یا نسبت به برخی موارد ساکت باشد قوانین موضوعه حاکمیت دارد و محاکم بر اساس آنها و رعایت چارچوب فصول و مواد مندرج در این قانون قضاوت خواهند کرد اما این متن اصلاح شد و به این صورت درآمد: در مواقع سکوت و یا ابهام باب اول این قانون، محاکم قضائی بر اساس سایر قوانین موضوعه و رعایت چارچوب فصول و مواد مندرج در این قانون قضاوت نمایند. جالب توجه است که چه میزان ادبیات تخصصی در کشورمان وجود دارد تا بر اساس آنها بتوانند در موارد ابهام یک قانون تخصصی، رفع ابهام کرد. البته به دلیل ایراد بالا یک بار ماده در کمیسیون بررسی و اصلاح شد (به شکل بالا).
6ـ یکی از ایرادات به ماده 6 به ویژه در بند «د» آن بود، در این خصوص مقرر شده بود:
دـ دولت در اجرای این قانون می‌تواند با تصویب هیات دولت موارد استثنایی این ماده را کاهش دهد.
از طرفی فلسفه ماده 6 محل بحث بود: هرگاه وجود یک نوشته از نظر قانون لازم باشد،‌ داده پیام در حکم نوشته است مگر در موارد زیر:
الف ـ اسناد مالکیت اموال غیرمنقول.
ب ـ فروش مواد دارویی به مصرف‌کنندگان نهایی و...
از سویی بحث بوروکسی و حجم کار مجلس برای کاهش استثنائات ماده مطرح بود و از سویی بند«د» را مخالف قانون اساسی می‌دانستند زیرا منافی با حق مجلس است. به هر حال با حذف بند د مشکل حل شد.
7ـ در خصوص امضای الکترونیکی مطمئن بند ج: به وسیله امضا کننده و یا تحت اراده انحصاری او صادر شده باشد محل بحث بود. به زعم یک نماینده عبارت تحت اراده انحصاری او کشدار است که از نظر قانون‌نویسی درست نیست و نیز شاید فرد خودش امضا نکرد اما به دستور او امضای او روی سند قرار گرفت. این با عبارت اراده انحصاری منافات دارد. در دادگاه نیز اثبات این امر مشکل است. در پاسخ یک نماینده می‌گوید: شما اگر شرکتی داشته باشید که در آن امضای الکترونیکی برای خودتان تعریف کرده‌اید و افراد را مجاز به استفاده بدانید مشکلی پیش نمی‌نماید. آقای جهانگرد و نیز حذف این عبارت را موجب کسادی و رکود مبادلات می‌دانست. نهایتا ماده حذف نشد.
6ـ ماده دیگر مورد بحث ماده 20 است که اشعار می‌دارد: این قانون شامل موارد زیر نیست:
الف – در زمانی که مخاطب از اصل ساز اخطاری مبنی بر اینکه داده پیام از جانب اصل ساز نیست دریافت کند و وقت معقولی برای اقدام داشته باشد.
ب- از لحظه‌ای که مخاطب به نحو معقول بداند یا باید بداند که داده پیام از اصل ساز صادر شده یا به طور اشتباه ارسال شده است.
برخی نمایندگان این ایرادات را مطرح کردند: بخش اول بند ب بار حقوقی دارد و اثبات آن با مشکل مواجه می‌شود. نیز ضوابط و معیارها بر دانستن و آشنا شدن به نحو معقول چیست ممکن است مخاطب امری را معقول بداند اما معقول نباشد و برعکس عبارت به نحو معقول بداند عبارتی قابل تفسیر است نیز ماده اشکال قانون‌نویسی دارد زیرا ماده 20 را به ماده 19 ارجاع داده است در حالی که اینها می‌توانست به صورت تبصره ماده 19 باشد این شبهه تقویت می‌شود که متن حالت ترجمه دارد. بحث دیگر بحث عقد است و مسائل مربوط به آن این اشکال را دارد فردی پیشنهاد الکترونیکی می‌دهد و طرف مقابل قبول الکترونیکی می‌کند. این اشکال حقوقی دارد و…
اما نظرات موافق حاکی از این بود که: در فضای رایانه حسب نوع معامله و مبادله متر مشخص و واحدی را نمی‌توان قائل شد پس زمان معقول را بر اساس عرف خبرها تلقی می‌کنیم. زمان معقول زمان فنی است. کمیسیون صنایع و معادن نیز این نظرات نماینده دولت را قبول دارد. در فضای کامپیوتر الزامات تکنیکی وجود دارد که متخصص نمی‌تواند از آن اعراض کند. بعضا قبول کردن یک پیام، در ماشین اتوماتیک تولید می‌شود و در زمان معقول ارسال می‌شود و… پس از بحث و بررسی ماده بدون تغییر، تصویب شد. توجه به بحث‌های حقوقی زمان معقول، به نحو معقول، رابطه حقوقی طرفین لازم است.
9ـ ماده 22 در بحث تصدیق دریافت مورد بحث قرار گرفت. هرگاه قبل یا به هنگام ارسال داده پیام اصل ساز از مخاطب بخواهد یا توافق کند که دریافت داده پیام تصدیق شود،‌ اگر به شکل یا روش تصدیق توافق نشده باشد، هر نوع ارتباط خودکار یا مکاتبه یا اتخاذ هر نوع تدبیر مناسب از سوی مخاطب که اصل ساز را به نحو معقول از دریافت داده پیام مطمئن کند تصدیق دریافت داده پیام محسوب می‌گردد. قبلا به جای توافق «اتفاق» آمده بود که نماینده‌ای ایراد واژگانی گرفت نیز متن ماده را گنگ و مبهم دانست. واژه توافق پذیرفته شده اما ابهام ماده ظاهرا رفع نشد.
10ـ ماده 48 که حق شکایت را به سازمان‌های قانونی و مدنی حمایت از مصرف‌کننده داده با این ایرادات مواجه شد اولا ماده مبهم است زیرا اگر این حق را تاکنون دارا بودند ذکر آن مجددا تاکید زاید است ثالثا موارد اختلاف یا تردید توسط مراجع قضائی رسیدگی می‌شود و…
در پاسخ گفته شده در اینجا حق شکایت را داده نه حق قضاوت را نظیر این ماده در امور پزشکی و برخی دیگر امور قابل مشاهده است. النهایه متن ماده عینا تصویب شد. توضیحی لازم به ذکر است در جایی دیگر از همین مقاله متذکر شدم این مواد در صورتی تصویب شد که قانون اصلی یعنی قانون حمایت از مصرف کنندگان به صورت درست و منطقی، وجود نداشت. این کار از لحاظ مبنای دکترینی، کاری قابل بحث است.
11ـ در ماده 49 آمده حقوق مصرف کننده در زمان استفاده از وسایل پرداخت الکترونیکی به موجب قوانین و مقرراتی است که توسط مراجع قانونی ذی‌ربط تصویب شده و یا خواهد شد. قبلا متن به این گونه بود که ... به موجب آیین‌نامه‌ای است که در ماده 84 این قانون خواهد آمد. ایراد گرفته شده بر این ماده این است که تعیین حقوق مصرف کننده نیازمند قانون است و لایحه آن در مجلس است. مطالبی در مواد آمده که غالبا نیازمند قانون است و در آیین‌نامه قابل پیش‌بینی نیست.
12ـ ماده بعدی که در مجلس مورد بحث قرار گرفت ماده 56 است. برابر این ماده: تامین کنندگان در تبلیغات باید مطابق با رویه حرفه‌ای عمل نمایند. ضوابط آن به موجب آیین‌نامه‌ای است که در ماده 79 این قانون خواهد آمد.
نکته: محل ایراد در ماده قبلی ذکر کلمه یا عبارت رفتار حرفه‌ای بود که بایستی جای خود را به رویه یا اخلاق یا ضوابط بدهد. سئوال تشکیک‌کننده در ماده این بود که آیا منظور اخلاق حرفه‌ای است یا رفتار حرفه‌ای یا ضوابط حرفه‌ای. نهایتا عبارت اصلاح و تبدیل به رویه حرفه‌ای شد. لازم به ذکر است رفتار حرفه‌ای برابر نهاده‌ای استاندارد برای Conduct و یا behaviour است. به نظر می‌رسد نمایندگان درجریان این امر نبودند. در اینجا لازم است به ایرادات شورای نگهبان بپردازیم. تصور می‌رفت شورای نگهبان بر روی یک سری مواد دیگر دست بگذارد. موادی که شورای نگهبان ایراد گرفت با شمارگان فعلی در قانون تجارت الکترونیک عبارت است از: 20، 21، 22، 39،41، 62، 74.
از آنجا که متن قانون در دسترس افراد است مواد آن ذکر نمی‌شود مجلس نیز با اصلاحات موافق و آنها را پذیرفت. ماده 24 قبلی حذف شد که متن آن عبارت است از: اگر اصل ساز به طور صریح هرگونه اثر حقوقی داده پیام را مشروط به تعویق دریافت آن نکرده باشد اصل ساز می‌تواند اقدامات زیر را انجام‌دهد:
الف ـ به مخاطب اعلام کند که تصدیق دریافت نشده و با دادن یک وقت معقول از مخاطب بخواهد که دریافت داده پیام را تصدق کند.
بـ ...
علت ایراد و نظر شورای نگهبان برای حذف منطقا مشخص نیست.
ماده 59 ماده دیگری بود که شورای نگهبان اصلاح آن را خواسته بود اما بدوا محل بحث قرار گرفت سپس عینا اصلاحات تایید شد ایراد نمایندگان این بود که در این ماده بعد از «در صورت رضایت شخص موضوع داده پیام» عبارت به شرط آنکه نشر آن از نظر اسلام حرام است عین این پیشنهاد تصویب نشد بلکه به صورت وفق قوانین مصوب مجلس شورای اسلامی در ایرادی مجدد شورای نگهبان اصلاح شد. در این ماده رعایت تبدیل به لحاظ شد.
ماده 66 مثل قبلی نیز حذف شد که متن آن عبارت بود از: حمایت از حقوق مالکیت‌های فکری در بستر مبادلات الکترونیکی، شامل حق اختراع، حق طراحی،‌حق مولف، حقوق همجواری یا حق مولف، حمایت از پایگاه‌های داده، حمایت از توپوگرافی تراشه، حمایت از اسرار تجاری و حمایت از رقابت‌های مشروع به موجب آیین‌نامه‌ای است که در ماده 82 این قانون خواهد آمد.
حذف ماده به نظر منطقی نمی‌رسد اما باید فرازهای آخر آن اصلاح می‌شد. متن ارجاع شده به شورای نگهبان با انجام و اعمال اصلاحات مجددا با ایراداتی مواجه شد و در جلسه‌ای با حضور نماینده این شورا در مجلس موادی اصلاح شدند.
این مواد عبارتند از: 20، 22، 41، 61، 64. در تاریخ 2/10/82 مجددا مواد 20 و 77 اصلاح شد. به هر حال گفتنی در باب مذاکرات مجلس بسیار است اما در این متن قصد پرداختن به کلیات را داشتیم.

1- جرایم سایبری یا به تعبیر دهه های 60 و 70، جرایم کامپیوتری، بدوا به صورت توصیه نامه و رهنمود ارائه شد و این توصیه نامه ها و رهنمودها هم از حیث تاریخ جرایم سایبری یا به تعبیر برخی اهل فن، سیر تحول جرایم سایبری اهمیت زیادی دارد و هم از حیث ادبیات تقنینی. از این رو اگر چه توصیه نامه OECD و رهنمود شورای اروپا عنوان قانونی ندارد اما باید به عنوان مبنای قانونگذاری سایر کشورها مدنظر قرار گیرد.

2- در سال 1983 OECD ، مطالعه امکان پذیری اعمال بین المللی و هماهنگی قوانین کیفری را به منظور حل مسأله جرم یا سوءاستفاده های کامپیوتری متعهد شد.

این سازمان در 1986 گزارشی تحت عنوان «جرم کامپیوتری، تحلیل سیاستگاه قانونی» منتشر ساخت که به بررسی قوانین موجود و پیشنهادهای اصلاحی چند کشور عضو پرداخته و فهرست حداقل سوءاستفاده هایی را پیشنهاد کرده بود که کشورهای مختلف باید با استفاده از وقوانین کیفری، مشمول ممنوعیت و مجازات قرار دهند. از جمله آنها کلاهبرداری و جعل کامپیوتری، حق تکثیر و شنود ارتباطات یا دیگر عملیات کامپیوتری و یا سیستم های ارتباط راه دور است.

اکثریت اعضای کمیته سیاست گذاری اطلاعات، کامپیوتر و ارتباطات نیز پیشنهاد کرده اند که حمایت های کیفری برای دیگر انواع سوءاستفاده، از جمله سرقت اسرار تجاری و دست یابی یا استفاده غیرمجاز از سیستم های کامپیوتری نیز باید مستمری یابد. بدین گونه اولین تقسیم بندی و اولین متن جرایم کامپیوتری در سال 1983 ارائه شد و طی آن پنج دسته اعمال را مجرمانه تلقی و پیشنهاد کرد که در قوانین ماهوی ذکر شوند.

در این پرسش نامه ها، خطوط اصلی سیاست قضایی در واکنش نسبت به جرم کامپیوتری، بررسی قابلیت اجرا یا عدم قابلیت اجرای حقوق کیفری موجود و یکسری اطلاعات دیگر ذکر شده بود و در پایان نیز فهرستی را به عنوان خطوط وحد مشترک متشکل بین هیأت های مختلف ارائه کردند. نکته مهم در این فهرست، ره یافت فنی صرف تدوین کنندگان آن است.

 بررسی جرایم سایبری

میزان استفاده از اینترنت طی سال‌های اخیر به‌طور تصاعدی افزایش پیدا کرده است. برخی تحقیقات نشان می‌دهد که تعداد کاربران اینترنت در مقایسه با کاربران رادیو و کامپیوتر به شدت افزایش یافته است. بر اساس این تحقیق، اگر رقم 50 میلیون نفر تعداد کاربر را در نظر بگیریم، در مورد رادیو در طول 38 سال، کامپیوتر در طول 16 سال و اینترنت تنها در طول 4 سال تعداد کاربران به این رقم رسیده است. بین سال‌های 2000 تا 2005، کاربری اینترنت (قیاس تعداد افرادی که به طور منظم به اینترنت دستیابی دارند) 182 درصد افزایش یافته است. براساس گزارشی در سال 2000، به طور کلی 135 کشور به اینترنت دسترسی داشته، 54 شهر در جهان از جمله کاربران اصلی اینترنتند و روزانه 72 میلیون نفر از این تکنولوژی استفاده می‌کنند. هیچ منطقه‌ای به سرعت منطقه خاورمیانه در افزایش استفاده از اینترنت نمی‌رسد (454 درصد) و هیچ کشوری درون منطقه خاورمیانه، به اندازه ایران این پیشرفت را نداشته است. (900/2 درصد افزایش بین سال‌های 2000 تا 2005)، در حال حاضر در ایران حدود 7 میلیون و 500 هزار (بالغ بر 10 درصد جمعیت این کشور) کاربر اینترنت وجود دارد. به موازات افزایش تعداد کاربران اینترنت، میزان خرید و فروش کالا و خدمات از طریق اینترنت و یا بهتر بگوئیم تجارت الکترونیکی نیز در حال افزایش است. مجموع ارزش تجارت الکترونیک در جهان طی سال 2005، یک تریلیون دلار تخمین زده شده است و پیش‌بینی می‌شود ارزش تجارت الکترونیکی در ایران از رقم یک میلیارد و 400 میلیون دلار در سال 2003 به 12 میلیارد و 800 میلیون دلار تا پایان سال 2006 افزایش یافته باشد.
متأسفانه به موازات افزایش کاربری اینترنت و تجارت الکترونیکی شاهد افزایش خاصی در میزان جرائم سایبری نیز بوده‌ایم. تحقیقات نشان می‌دهد که در سال 2004 میزان جرائم سایبری، اشاعه ویروس 50 درصد و کلاهبرداری 30 درصد،‌ افزایش داشته است. شایان ذکر است که هیچ‌گونه آمار دقیقی از میزان جرائم سایبری در ایران وجود ندارد، تنها می‌توان گفت که با توجه به حوادث مستند اخیر، این جرایم به‌طور چشمگیری در حال افزایش است. حال پیش از هر چیز به تعریف دقیق جرایم سایبری می‌پردازیم:
تعریف
جرم سایبری به یک جرم کیفری اطلاق می‌شود که با ظهور تکنولوژی کامپیوتر امکان‌پذیر می‌باشد و به عبارتی دیگر می‌توان گفت: به واقع جرم سایبری یک جرم سنتی است که با کمک استفاده از کامپیوتر، فوق‌العاده دگرگون و تغییر یافته به‌گونه‌ای که مأموران اجرای قانون برای کشف و بررسی این جرم نیاز به درک و شناخت اساسی از کامپیوترها دارند. گروهی از دانشمندان معتقدند سایر دستگاه‌های فناوری اطلاعات از جمله موبایل و برخی دستگاه‌های الکترونیکی نیز در جرایم سایبری دخیل هستند.
تاریخچه
اولین جرم سایبری در سال 1820 و در فرانسه به وقوع پیوست. اگر به این نکته توجه کنیم که «چرتکه» دستگاهی که به نظر حتی سریع‌تر از کامپیوتر نیز کار می‌کند از 3500 سال پیش از میلاد در هند، ژاپن و چین وجود داشته، درمی‌یابیم تاریخ مربوط به اولین جرم سایبری چندان هم دور نیست. در سال 1820 «جوسف ماری جکوارد» یک کارخانه‌دار منسوجات در فرانسه، دستگاه پارچه‌بافی اختراع کرد که امکان تکرار یک سری فعالیت‌ها برای تولید تاروپود پارچه را فراهم می‌کرد. کارگران این کارخانه احساس ناراحتی کرده و امنیت شغلی خود را در خطر دیدند، لذا با انجام خراب‌کاری سعی در عدم استفاده از این تکنولوژی برآمدند و این اولین جرم سایبری ثبت شده به شمار می‌رود.
انواع جرایم سایبری
قبل از هر چیز باید متذکر شویم که هر اقدام غیرقانونی مرتبط با کامپیوتر را نمی‌توان به عنوان جرم سایبری و یا جرم کامپیوتری به شمار آورد. جرم فردی که از رمز یک تلفن دزدیده شده برای مکالمه رایگان استفاده می‌کند، حتی اگرچه این شماره به وسیله یک کامپیوتر پردازش شود، کلاهبرداری است نه یک جرم کامپیوتری. جرم فردی که 200 دلار از بانک خودکار (ATM) یک کمپانی پول به جیب می‌زند، اختلاس است نه جرم سایبری. حال برای روشن شدن انواع جرایم سایبری، آن را به 2 بخش دسته‌بندی می‌کنیم:
1- جرائمی که در آن خود کامپیوتر مورد هدف قرار می‌گیرد و یا «جرائم کامپیوتری».
2- جرائمی که در آن از کامپیوتر به عنوان ابزاری برای ارتکاب به یک جرم سنتی استفاده می‌شود. یا «جرائم مرتبط با کامپیوتر».
جرائم کامپیوتری
این نوع جرائم شامل اقداماتی برای صدمه وارد کردن و یا دزدیدن اطلاعات کامپیوتر می‌باشد. «هک کردن» را می‌توان به عنوان مهمترین و معروف‌ترین نمونه برای جرم کامپیوتری مثال زد. در توضیح اقدام «هکرها» چنین می‌توان گفت که افراد مذکور بدون اجازه و با پیدا کردن یک راه پنهانی در کامپیوتر شخصی یک فرد دیگر به جست‌وجو پرداخته و اطلاعات آن را دزدیده و یا تغییر می‌دهند. از جمله دیگر جرائم کامپیوتری می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:
◄ایجاد حریق عمدی (مورد هدف قرار دادن یک مرکز کامپیوتر‌ای برای صدمه زدن به کامپیوتر‌ها از طریق ایجاد حریق عمدی).
◄اخاذی (تهدید به صدمه زدن به کامپیوتر برای گرفتن پول)
◄سرقت (ورود غیرقانونی به مکانی برای دزدیدن قطعات کامپیوتر)
◄توطئه (افرادی که بر روی کامپیوتر مرتکب یک اقدام غیرقانونی شوند)
◄جاسوسی / کارشناسی (دزدی اسرار و تخریب سوابق ذخیره شده رقبای خود در کامپیوتر)
◄جعل (صدور مدارک و یا اطلاعات جعلی از طریق کامپیوتر)
◄سرقت کلان (دزدی قطعات کامپیوتر)
◄تخریب اموال از روی سوءنیت (تخریب سخت‌افزار و نرم‌افزار کامپیوتر)
◄قتل (دستکاری تجهیزات پزشکیکامپیوتری که برای ادامه حیات بیمار به او وصل شده است)
◄دریافت اموال دزدی (پذیرفتن کالا و یا خدمات دزدی [و شناخته شده] از طریق کامپیوتر)
جرائم مرتبط با کامپیوتر
این نوع جرائم شامل تغییر کلی یک جرم سنتی به وسیله استفاده از اینترنت می‌باشد. برای نمونه می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:
◄کلاهبرداری اینترنتی (درج آگهی جعلی، کلاهبرداری از طریق کارت‌های اعتباری، پول‌شوئی)
◄هرزه‌نگاری در رابطه با کودکان به صورت آنلاین / اغوای کودکان (استثمار جنسی، بروز احساسات شدید برای اغوای کودکان با هدف تجاوز به آنها)
◄فروش اینترنتی داروهای قابل تجویز با نسخه و مواد مخدر (قاچاق)
◄فروش اینترنتی اسلحه گرم.
◄شرط‌بندی اینترنتی (بخت‌آزمایی، تجارت غیرقانونی از طریق شرط‌بندی)
◄فروش اینترنتی مواد الکی (قاچاق نوشابه الکلی)
◄کلاهبرداری اوراق بهادار به صورت آنلاین (نقض عمل اوراق بهادار یا اوراق مالکیت)
◄دزدی انتشاراتی، دزدی اموال فکری (تکثیر غیرمجاز، تجارت از طریق کپی اطلاعات محرمانه شخصی و غیرشخصی)
◄جعل (استفاده از کامپیوتر برای نمونه‌برداری و ساخت اسناد و ابزار جعلی)
◄تجاوز به ایمیل (پست الکترونیکی) افراد: تعقیب مخفیانه افراد از طریق اینترنت و ایمیل برای آسیب‌رسانی به وی.
◄فرستادن ایمیل برای کاربر و معرفی خود به عنوان یک کمپانی سازمان‌یافته و مشروع، با هدف دزدی اطلاعات شخصی وی از جمله کلمه عبور، شماره حساب بانکی و غیره.
◄جرم IRC: وقوع جرم در فضای چت اینترنت.
◄رد و عدم ارائه خدمات: اقدامی در جهت قطع ارتباط بین کاربر و اینترنت
◄اشاعه ویروس:‌ یک نرم‌افزار سوء که خود را به سایر نرم‌افزارها می‌چسباند (ویروس کرمک؛ یک برنامه کامپیوتری است که به وسیله کپی کردن خود در شبکه منتشر می‌شود - اسب تروی و یا وسیله نفوذ، یک برنامه کامپیوتری که به ظاهر کمک‌ساز به چشم می‌آید اما در حقیقت برای از بین‌بردن اطلاعات ساخته شده است - باکتری از جمله نرم‌افزارهای ویران‌کننده به شمار می‌رود.
تحقیقات مقدماتی و کشف جرم
اغلب مسئولان قضائی و اجرائی در خصوص مسئولیت بررسی و کشف چگونگی جرائم سایبری دچار آشفتگی و سردرگمی می‌شوند چرا که اولاً کشف منبع اصلی این نوع جرائم فوق‌العاده مشکل بوده و مستلزم برخورداری از مهارت بالایی در زمینه دانش کامپیوتر می‌باشد. ثانیاً اینترنت از نظر مکانی و زمانی بی‌حد و مرز بوده و به راحتی نمی‌توان گفت که یک جرم سایبری از کجا آغاز و در کجا خاتمه یافته است. البته کشف جرایم مرتبط با کامپیوتر در مقایسه با خود جرایم کامپیوتری (که در بالا به انواع آنها اشاره شد) کمی آسانتر است. شایان ذکر است که ارائه‌کنندگان خدمات اینترنتی (ISP) بیشتر از هر کسانی می‌توانند به کشف این جرم کمک کنند تا آنجائی که باید بگوئیم بسیاری از این افراد در آمریکا به عنوان کارشناسان رسمی و عاملان دولتی با ماموران FBI در کشف این نوع جرائم همکاری نزدیک دارند. همزمان با پیشرفته شدن نرم‌افزار و سخت‌افزار کامپیوتر، بازرسان ویژه تحقیق جرایم سایبری نیز باید دانش خود در زمینه علوم مختلف کامپیوتری را بالا ببرند تا بتوانند از پس پرونده‌های پیچیده سایبری برآیند. نکته دیگر قابل ذکر اینکه، قبل از پیدا کردن عامل جرم سایبری، نحوه گزارش و تشخیص نوع جرائم مهم است. و اما به‌طورکلی چنین می‌توان گفت: که تحقیقات جرائم سایبری شامل گردآوری، تحلیل و بررسی شواهد دیجیتال می‌باشد. شواهد دیجیتال ممکن است در هارد دیسک‌های کامپیوتر، موبایل، سی‌دی، دی‌وی‌دی، فلاپی و... پیدا شود. همچنین شواهد دیجیتال و آثار جرائم اینترنتی می‌تواند در فایل‌های رمزدار، فایل‌های محافظت‌شده دارای کلمه عبور (password)، هارد دیسک‌های فرمت‌شده، ایمیل‌های پاک‌شده، رونوشت‌‌های چت و غیره نیز نمایان باشد.
حال به بررسی 2 پرونده که در آنها یکی از انواع جرایم سایبری به وقوع پیوسته می‌پردازیم:
1- موضوع پرونده: ایجاد شرح حال موهن، هند
◄ دختر جوانی از افراد ناشناسی که ایمیلی به نام وی ایجاد کرده و در آن او را فاحشه تلفنی معرفی کرده بودند، شکایت کرد. در پی ارسال چند پیام از ایمیل مذکور به 5 سایت مختلف،‌ دختر جوان از سوی مردان زیادی مورد آزار تلفنی قرار گرفته بود.
تحقیقات: دختر جوان با راهنمایی پلیس کلمه عبوری ساخته و به وسیله آن وارد 5 سایت مذکور شد. بدین ترتیب بازرسان با استفاده از کلمه عبوری مشابه به صفحات اینترنتی سایت‌های مذکور که پیام‌های ایمیل مذکور درج شده بود، دسترسی یافتند. پیام‌ها برای 5 گروه ارسال شده بود که یکی از آنها یک گروه دولتی بود. تیم بازپرسی دستورات لازم برای ورود به سایت گروه دولتی مذکور و همچنین پیام وارده به سایت آنها را دریافت کرده تا بدین ترتیب IP (یک سری شماره که با نقطه از هم جدا شده و معرف کامپیوتر و معرف کامپیوتر متصل به اینترنت است) استفاده شده برای ارسال پیام را شناسایی کنند. با کمک سایت‌های اینترنتی قابل دسترس دولتی یک ISP (ارائه‌کنندگان خدمات اینترنتی) معرفی شد. بازرسان از ارائه‌کنندگان خدمات اینترنتی درخواست کردند تا جزئیات کامپیوتری با آدرس IP در زمان ارسال پیام‌ها را پیدا کنند.
ارائه‌کنندگان خدمات اینترنتی مذکور نام و آدرس 2 کافی‌نت را در مومبای به بازرسان پلیس تحویل دادند. تیم بازپرسی فهرست اسامی واردشوندگان به کافی‌نت‌ها را بررسی کرده و متوجه شدند که امضای شاکی نیز در بین آنها دیده می‌شود. لذا بازجوئی گسترده‌ای از شاکی به عمل آوردند. در طول یکی از جلسات بازجوئی، شاکی عنوان کرد وی درخواست ازدواج با یکی از همکلاسی‌‌های سابق خود را رد کرده است. بدین ترتیب همکلاسی وی به عنوان متهم اصلی مطرح شد. بازپرسان با کمک پلیس مومبای مظنون اصلی را دستگیر و موبایل وی را توقیف کردند. پس از بررسی سیم‌کارت تلفن همراه متهم، مشخص شده که شماره تلفن شاکی که در پیام‌های اینترنتی نیز درج شده بود در حافظه تلفن وی ذخیره شده است. صاحبان کافی‌نت‌ها نیز متهم را شناسایی کرده و اذعان داشتند وی یکی از مشتریان دائم آنهاست.
محکومیت: متهم به 2 سال حبس و پرداخت مقادیری جریمه محکوم شد.
2- موضوع پرونده: کلاهبرداری بلیت آنلاین قطار دهلی‌نو، هند
◄ گروهی از افراد ناشناس با استفاده از کارت‌های اعتباری دزدی، از تسهیلات ارائه بلیت قطار به صورت آنلاین استفاده کرده و بیش از 50 بلیت رزرو کرده‌اند. محل تحویل بلیت‌ها را نیز مناطق مختلفی اعلام کرده‌اند.
تحقیقات: از مشخصات کارت‌های اعتباری که از حساب آنها پول برداشت شده بود، لیستی تهیه و سپس یک برنامه «patch» روی سیستم وب‌سایت شرکت فروش بلیت قطار نصب شد تا در صورت استفاده دوباره متهم از مشخصات کارت‌های مذکور، کلمه عبور و یا محل قبلی دریافت بلیت، علائم هشداردهنده روشن شود.
در فاصله‌ای که برنامه patch بر روی سیستم شرکت مذکور نصب شده بود، علائم هشداردهنده به صدار درآمدند که نشان داد متهم از مشخصات یکی از 12 کارت اعتباری ربوده شده برای خرید بیش از 2 بلیت استفاده کرده و آدرس حیدرآباد را درج کرده است. متهم در حین دریافت بلیت‌های قطار از دست پیک، دستگیر شد.
کارت‌های اعتباری دزدیده شده از چندین بانک که متهم از آنها برای رزرو قلابی بلیت‌های قطار استفاده می‌کرد، تحویل گرفته شد. همچنین در طول بازبینی از منزل وی 25 بلیت هواپیما نیز پیدا شد.
روند به روز شدن قوانین سایبری در کشورها
در مورد قوانین سایبری به تصویب درآمده در جهان، (دسامبر 2000 )، از 52 کشور تحقیقی به عمل آمد که نشان می‌داد قوانین سایبری 33 کشور از جمله ایران، ایتالیا، اردن، بلغارستان، باکو و.... به هیچ وجه به روز نشده است. قوانین 9 کشور از جمله برزیل، شیلی، چین، چک، دانمارک و... نسبتا به روز و قوانین 10 کشور از جمله استرالیا، کانادا، استونی، هند، ژاپن و... کاملاً به روز شده است.
در خصوص کشور خودمان ایران باید بگوئیم که مقامات رسمی کشور تصویب قانون و انجام سایر اقدامات لازمه علیه جرائم سایبری را مقدمه‌ای برای مبارزه با این جرم چه در سطح داخلی و چه بین‌المللی می‌دانند.
معرفی جرائم سایبری به عنوان یکی از موضوعات کلیدی مطرح شونده در «کمیسیون سیاست‌گذاری جنایی و اصلاح قوانین کیفری» دلیل مستندی بر ادعای مذکور می‌باشد. انتخاب این موضوع به عنوان یکی از موضوعات مطرح‌شده در کمیسیون مذکور نشان می‌دهد که دولت نیاز به مبارزه با این نوع جرائم را بسیار ضروری خوانده و آگاه است که با همکاری‌های بین‌المللی و به‌کارگیری بهترین تجربیات بین‌المللی تحقق این هدف را تسهیل خواهد کرد.
اهداف اساسی این پروژه شامل؛ تقویت دستگاه قضائی و ظرفیت‌های اجرایی قانونی کشور در رابطه با جرایم سایبری، تهیه آماری در مورد وقوع این نوع جرایم در کشور، توسعه یک مکانیسم پاسخگویی ایده‌آل به این نوع جرایم و سرانجام ارتقاء آگاهی عمومی از جرایم سایبری در میان جمعیت کاربر اینترنت می‌باشد

تلقیح مصنوعی

تلقیح مصنوعی

نه قسم یادشده ، مربوط به یک نوع از تلقیح است و نوع دیگر آن نیز خوددارای صورت های متفاوتی است:

صورت اول:

گرفتن نطفه زن و شوهر و قراردادن آن در رحم همان زن یا همسر دیگر آن مرد و یا در رحم کنیز او. دلیلی بر حرمت هیچ یک از فرض های این صورت نداریم و لذا با شک در حرمت آنها، اصل برائت جاری می شود. البته تنها در مورد خود این فروض، برائت جاری می شود. ولی گاهی این عمل بجهت حرمت مقدمات آن حرام می شود. مثل اینکه شخصی که عمل کشت را انجام می دهد، مرد نامحرم یا زنی باشد که نگاه و لمس بر او حرام باشد و امثال آن. این ادعا که از سه روایت اولی که قبلا گذشت، استفاده می شود که کاشتن نطفه زن در رحم زنی دیگر حتی اگر زن دوم بر مرد صاحب نطفه حلال باشد، حرام است، پذیرفتنی نیست ; زیرا همانطور که قبلا گفته شد، موضوع این روایات قراردادن نطفه مرد است در رحم زنی که بر او حرام است و شامل قرار دادن آن در رحم زنی که بر مرد حلال است، نمی باشد. لذا فرض های یاد شده از موضوع این 7روایات خارج است. حدیث ابن سیابه نیز شامل این صورت نمی شود، چون موضوع آن نکاح و شک در وقوع ازدواج پس از عزل وکیل «و» قبل از اعلام [عزل به وکیل] است و حال آنکه در این صورت ، در وقوع عقد ازدواج شکی نیست بلکه شک در این است که آیا تلقیح نطفه ای که در خارج از رحم ترکیب شده و کاشتن آن در رحم جایز است یا خیر.

صورت دوم:

گرفتن نطفه از مرد و زنی نامحرم و کاشتن آن در رحم زنی محرم یا نامحرم یا در رحم همان زن و یا در رحم حیوان. شایسته است در این مقام از دو مطلب بحث شود: یکی از مورد گرفتن نطفه زن و مرد و آمیختن و آماده کردن آنها برای کاشتن در رحم; و دیگری در مورد کاشتن آنها در رحم.

مطلب اول:

 شکی نیست که چنین کاری جایز است چون در زمره عناوین محرمه نیست و هیچ یک از ادله مانعه پیشین شامل این مورد نمی شوند; البته حرمت این عمل به خاطر گرفتن نطفه از راه استمناء یا به خاطر اینکه مستلزم تماس و نگاه حرام است، از محل بحث ما خارج است، هم چنین - همان گونه که گذشت - موضوع روایاتی که بر حرمت دلالت می کند نیز از محل بحث خارج است، و اما ادعای اینکه عبارت «فی غیر موضعها» از روایت اسحاق، عام است و رحم مصنوعی را نیز شامل می شود، پذیرفته نیست، چون این عبارت به موضع متعارف یعنی رحم منصرف است، در غیر این صورت، باید عزل نمودن از زوجه شرعی ، حتی با اذن وی، نیز حرام باشد.

مطلب دوم:

کاشتن دو نطفه ترکیب شده زن و مرد در رحم با تمام فرض های آن. برخی گفته اند: بر فرض که ساختن نطفه بچه از دو آب حرام، ممنوع باشد، ولی حفظ آن پس از قرار گرفتن در رحم، اگر واجب نباشد، دست کم جایز است - همانطور که حفظ آن در غیر رحم نیز چنین حکمی دارد- و به همین دلیل است که بر زن زناکار حرام است که جنین به وجود آمده از راه حرام را سقط کند، چون روایاتی که بر حرمت دلالت دارد، چنین فرض را شامل نمی شود و در مورد آن باید به اصل برائت رجوع کرد.

در جواب این سخن می گوئیم: ما دلیلی بر حرمت ساختن نطفه بچه از دو آب حرام نداریم، زیرا موضوع روایات مزبور فقط کاشت نطفه است و تنها فرض دوم یعنی کاشتن نطفه را در رحمی که آن رحم بر صاحب آب حرام است شامل می شوند، چون در این روایات مباشرت [در انتقال نطفه] شرط نشده است و خبر ابن سیابه نیز بر حرمت این فرض دلالت می کند چون بر طبق این روایت، در جایی که وقوع نکاح مورد تردید باشد، احتیاط، واجب است، لذا به طریق اولی چنین فرضی را که قطعا نکاحی صورت نگرفته ست شامل می شود.

البته جایز بودن این فرض ها، درجایی است که صاحب آب مشخص باشد و الا این فرض ها نیز به همان دلیل که در فرض سابق گفته شد، حرام می باشد. برخی گفته اند دلیل حرمت این فرض ها در صورت مشخص نبودن صاحب آب، همان دلیل حرمت زنا یعنی اشتباه در نسب هاست; ولی اشکال این سخن پیش تر گفته شد.

صورت سوم:

گرفتن نطفه از انسان و ترکیب آن با نطفه حیوانی، و کاشتن آن در رحم زنی نامحرم یا محرم یا در رحم حیوان. گفته اند که در اینجا نیز دلیلی بر حرمت ساختن نطفه وجود ندارد، و اخباری که از کاشتن نطفه نهی می کنند فرض های صورت سوم را شامل نمی شود، زیرا این روایات مختص به موردی است که نطفه از دو انسان گرفته شده و در رحم انسان قرار داده شود; و بر فرض که بتوانیم خصوصیت این مورد را الغاء کنیم، الغاء خصوصیت، از کاشتن نطفه ممکن است نه از ساختن نطفه در خارج. این گفته نیز مورد اشکال است زیرا اخبار، بر حرمت فرض دوم دلالت می کند و دلیل احتیاط نیز این فرض را شامل می شود. با این مطالب، حکم عکس این صورت یعنی گرفتن نطفه زن و آمیختن آن با منی حیوان و کاشتن آن در رحم زنی دیگر یا در رحم حیوانی، نیز دانسته شد; زیرا دلیلی بر حرمت این صورت و عکس آن وجود ندارد و لذا باید به اصل برائت رجوع نمود.

صورت چهارم:

گرفتن آب مرد و ترکیب کردن آن با ماده ای گیاهی به جای نطفه زن و کاشتن آن در رحم انسان یا حیوان. برخی گفته اند که در چنین صورتی نه ساختن نطفه حرام است و نه کاشتن آن; اما دلیلی که قبلا برای حرمت فرض این که صاحب رحم با صاحب منی نامحرم باشد، ذکر شد، این صورت را نیز شامل می شود.

صورت پنجم:

گرفتن هر دو آب از دو حیوان یا از دو گیاه و یا یکی از حیوان و دیگری از گیاه، و کاشتن آن در رحم انسان یا حیوان. با توجه به مطالبی که پیش از این گفته شد، در چنین فرض هایی اصل برائت جاری می شود چون دلیلی بر حرمت آنها نداریم. در این قسمت یکی از روشهای تولید مثل را به دلیل مناسبتی که با بحث ما دارد، یادآور می شویم، هر چند که از انواع تلقیح مصنوعی شمرده نمی شود; و آن عبارت است از ترکیب آب مرد با آب همسرش یا آب زنی بیگانه و یا حیوان یا گیاه و یا دیگر صورتهای که در نوع دوم گفته شد، و پرورش آن در رحمی مصنوعی تا رسیدن به مرحله نوزادی. دلیلی بر حرمت این فرض ها در دست نیست زیرا نه روایات تحریمی شامل آنها می شود و نه روایاتی که بر احتیاط دلالت می کند، زیرا دسته اول مربوط به مواردی است که مردی نطفه خود را در رحمی که بر او حرام است، قرار دهد; حال آنکه در این فرض ها، نطفه در رحم انسان قرار نمی گیرد; و دسته دوم نیز به «موضعی که از آن فرزند پیدا می شود» مربوط است. مگر اینکه گفته شود: روایات دسته اول پیدایش فرزند را از نطفه ای که از طریق شرعی مثل عقد نکاح حلال نشده باشد ممنوع می کند و محلی که فرزند در آن پیدا می شود، در این حکم دخالتی ندارد; و شاید علت اینکه روایات مذکور مقید شده به سبب شرعی تولید فرزند (مثل عقد نکاح) و نسبت به محل تولید فرزند تقییدی ندارد، این باشد که در آن زمان پیدایش فرزند در محلی جز رحم انسان ممکن نبوده است. حال که انواع و اقسام روشهای تولید فرزند با کمک وسایل مصنوعی دانسته شد، نوبت به بحث از احکام چنین طفلی می رسد و باید دید که آیا وی همان احکام فرزندی را که از راه آمیزش پیدا شده دارد یا خیر؟ در ذیل، انواع یاد شده را مورد بحث قرار می رسم:

نوع اول:

 که عبارت بود از تلقیح هر دو نطفه یا یکی از آنها در رحم، در این مورد باید از دو جهت بحث کرد، یکی از جهت ملحق شدن آن به صاحب منی و دیگری از جهت ملحق شدن آن به زن صاحب نطفه. شکی نیست که اگر آن زن، بر صاحب نطفه حلال بوده، فرزند به صاحب نطفه ملحق می شود، زیرا از لحاظ لغوی و عرفی، به کسی که از نطفه مرد متولد شده، «فرزند» او گفته می شود حتی اگر از راه آمیزش نباشد. صحیح محمد بن مسلم نیز بر این مطلب دلالت می کند: سمعت ابا جعفر وابا عبدالله(ع) یقولان: بینا الحسن بن علی(ع) فی مجلس علی امیرالمؤمنین(ع) اذ اقبل قوم فقالوا: یا ابا محمد اردنا امیر المؤمنین(ع). قال: وما حاجتکم؟ قالوا: اردنا ان نساله عن مسالة. قال: وما هی تخبرونا بها. قالوا: امراة جامعها زوجها فلما قام عنها قامت فوقعت علی جاریة بکر فساحقتها فالقت فیها فحملت، فما تقول؟ فقال الحسن(ع) انه یعمد الی المراة فیؤخذ منها مهر الجاریة البکر فی اول وهلة لان الولد لا یخرج منها حتی تشق فتذهب عذرتها ثم ترجم المراة لانها محصنة وینتظر بالجاریة حتی تضع ما فی بطنها ویرد الی ابیه صاحب النطفة ثم یجلد الجاریة الحد ... هنگامی که حسن بن علی(ع) در مجلس امیرالمؤمنین(ع) بود، عده ای پیش او آمده و گفتند: یا امیرمؤمنان کار داریم. او گفت: کارتان چیست؟ گفتند: می خواهیم مساله ای بپرسیم. گفت: سؤال خود را بگویید. گفتند: چه می گویید در مورد زنی که پس از آمیزش با شوهرش با کنیزی باکره مساحقه نمود و با انتقال نطفه مرد، کینز حامله شد. حسن(ع) فرمود: ابتدا باید سراغ زن رفت و مهر کنیز باکره را از او گرفت، زیرا هنگام زایمان حتما بکارت او از بین می رود. و سپس باید آن زن را به خاطر شوهر داشتن، رجم نموده و منتظر شد تا کنیز فرزند خود را بدنیا آورد. فرزند به پدرش داده می شود و جاریه حد مساحقه را متحمل می شود ... روایت اسحاق بن عمار از امام صادق(ع) نیز در دلالت، نزدیک به این روایت است. از اینجا معلوم می شود که در صورت حرام بودن زن بر مرد صاحب نطفه، فرزند، هم حقیقتا و هم عرفا به مرد ملحق می شود، دو روایت یاد شده بر این مطلب دلالت دارند چون مربوط به فرضی هستند که کنیز بر مرد حرام است. البته اگر احتمال داشته باشد که فرزند به شوهر زن ملحق شود و به همین جهت انتساب فرزند به صاحب منی، مورد تردید باشد، فرزند به شوهر ملحق می شود نه به صاحب نطفه، دلیل این امر قاعده فراش است که روایات منقول از طرق شیعه و اهل سنت بر اعتبار و حجیت آن دلالت دارد:

روایات شیعه

1 . در بحار از حضرت امیر(ع) روایت شده است: «انه قال فی جواب معاویة: واما ما ذکرت من نفی زیاد، فانی لم انفه بل نفاه رسول الله(ص) اذ قال: «الولد للفراش وللعاهر الحجر» حضرت امیر(ع) در جواب معاویه فرمود: و اما اینکه گفتی: من زیاد را فرزند پدرش ندانستم، من فرزندی او را انکار نکردم; بلکه رسول الله(ص) با این فرمایش خود: «فرزند از آن فراش است و برای زناکار سنگ است »; فرزندی او را انکار کرد. و نیز در همان کتاب آمده است: «انه کتب الحسن(ع) فی جواب زیاد لما کتب زیاد الیه «من زیاد بن ابی سفیان الی حسن بن فاطمة(ع) - یرید بذلک اهانته(ع) -: من حسن بن فاطمة بنت رسول الله(ص) الی زیاد بن سمیه، قال رسول الله(ص): «الولد للفراش وللعاهر الحجر». زیاد در نامه ای به امام حسن(ع) نوشته بود: «از زیاد فرزند ابوسفیان به حسن فرزند فاطمه - و مقصود وی [از اینکه آن حضرت را «فرزند فاطمه » خطاب کرده بود] اهانت به ایشان بود - امام حسن(ع) در جواب وی نوشت: از حسن فرزند فاطمه دختر پیامبر خدا به زیاد فرزند سمیه، پیامبر خدا(ص) فرمود: «فرزند از آن فراش است و برای زناکار سنگ است » [کنایه از اینکه زنا کار بهره ای از ارث ندارد].

2 . در وسائل با سندی که به حسن صیقل منتهی می شود از حضرت صادق روایت می کند: «سمعته یقول، وسئل عن رجل اشتری جاریة ثم وقع علیها قبل ان یستبرا رحمها، قال: بئس ما صنع، یستغفر الله ولا یعود. قلت: فانه باعها من آخر ولم یستبرا رحمها ثم باعها الثانی من رجل آخر ولم یستبرا رحمها فاستبان حملها عند الثالث. فقال ابوعبدالله(ع): «الولد للفراش وللعاهر الحجر». از امام صادق(ع) در مورد مردی که کنیزی خریده بود و قبل از استبرا با او آمیزش کرده بود، سؤال شد. در جواب این سؤال، حضرت فرمود: کار بدی کرده است; باید از خداوند آمرزش طلبد و دیگر این کار را تکرار نکند. گفتم: آن مرد، کنیز را قبل از حصول اطمینان از باردار نبودن (استبراء) به کسی دیگر فروخت و وی نیز قبل از اینکه مطمئن شود باردار نیست، آن را به دیگری فروخت و در نزد خریدار سوم معلوم شد که کنیز حامله است. حضرت(ع) فرمود: «فرزند از آن فراش است و برای زناکار بهره ای نیست ».

3 . و نیز با سندی دیگر از حسن صیقل روایت می کند: «قال: سالت ابا عبدالله(ع) و ذکر مثله الا انه قال: قال ابوعبدالله(ع) الولد للذی عنده الجاریة ولیصبر لقول رسول الله(ص): الولد للفراش وللعاهر الحجر». حسن صیقل می گوید: از حضرت صادق(ع) سؤال کردم ... و بقیه روایت مانند قبلی است با این تفاوت که حضرت(ع) در جواب می فرماید: «فرزند از آن کسی است که کنیز در نزد اوست - و باید بر این امر صبر کند - چون حضرت رسول(ص) فرموده است: فرزند از آن فراش است و برای زناکار بهره ای نیست.

4 . سعید اعرج از حضرت صادق(ع) روایت می کند: «سالته عن رجلین وقعا علی جاریة فی طهر واحد، لمن یکون الولد؟ قال: للذی عنده; لقول رسول الله(ص): «الولد للفراش وللعاهر الحجر». از حضرت صادق(ع) سؤال کردم: دو مرد با کنیزی در یک دوره ماهانه قبل از عادت، آمیزش نمودند، فرزند از آن کدامیک از آنهاست؟ حضرت(ع) فرمود: از آن کسی است که کنیز نزد اوست; چون پیامبر خدا(ص) فرمود: فرزند از آن ...

5 . و نیز با سند خود از علی بن جعفر از برادرش [امام صادق(ع)] روایت می کند: «سالته عن رجل وطی جاریة فباعها قبل ان تحیض فوطاها الذی اشتراها فی ذلک الطهر، فولدت له، لمن الولد؟ قال: للذی هی عنده، فلیصبر لقول رسول الله(ص): «الولد للفراش وللعاهر الحجر». از امام صادق(ع) سؤال کردم: مردی با کنیزی آمیزش کرده و قبل از اینکه حایض شود آنرا فروخت و خریدار در همان حالت پاکی قبل از حیض با او آمیزش کرد; پس از مدتی زن فرزندی آورد. فرزند از آن کیست؟ فرمود: از آن کسی است که کنیز در نزد اوست - و باید بر این امر صبر کند - به دلیل این فرمایش رسول خدا(ص): فرزند از آن ...

6 . و نیز حلبی از امام صادق(ع) روایت می کند: «ایما رجل وقع علی ولیدة قوم حراما ثم اشتراها فادعی ولدها فانه لا یورث منه، فان رسول الله(ص) قال: الولد للفراش وللعاهر الحجر ولا یورث ولد الزنا الا رجل یدعی ابن ولیدته ». امام صادق(ع) فرمود: هر کس بطور نامشروع با کنیز دیگران آمیزش کند، سپس آنرا بخرد و [پس از اینکه کنیز فرزندی آورد] ادعا کند که فرزند از آن اوست، آن فرزند از او ارث نمی برد، چون پیامبر خدا(ص) فرمود: «فرزند از آن فراش است و برای زناکار بهره ای نیست، و ولد زنا فقط از مردی ارث می برد که ادعا کند مادرش در خانه او بوده است.

«وسائل روایات متعددی شبیه این روایت و با سندهای متفاوت از امام صادق(ع) نقل شده است.

 

 

روایات اهل سنت

در صحیح بخاری و مسلم از عایشه روایت شده است که: «قالت: کان عتبة بن ابی وقاص عهد الی اخیه سعد بن ابی وقاص ان ابن ولیدة زمعة منی; فاقبضه: قالت: فلما کان عام الفتح اخذه سعد بن ابی وقاص وقال: ابن اخی قد عهد الی فیه، فقام عبدالله بن زمعة، فقال: اخی وابن ولیدة ابی ولد علی فراشه. [فتساوقا الی النبی(ص)] فقال رسول الله(ص): هو لک یا عبد بن زمعة. ثم قال(ص): «الولد للفراش وللعاهر الحجر» ثم قال(ص) لسودة بنت زمعة زوج النبی(ص): احتجبی منه یا سودة. لما رای من شبهه بعتبة. فما رآها حتی لقی الله تعالی ». عایشه می گوید: عتبة بن ابی وقاص به برادرش سعد بن ابی وقاص وصیت کرده بود که فرزند کنیز زمعه، از من است، او را نزد خود بیاور. هنگامی که سال فتح مکه فرا رسید، سعد آن پسر را گرفت و گفت: این پسر، فرزند برادر من است. برادرم در مورد او به من وصیت کرده است. پس عبدالله بن زمعه ایستاد و گفت: این پسر، برادر من و فرزند کنیز پدرم است که بر فراش او زاده شده، [پس با هم به نزد رسول خدا(ص) رفتند و] پیامبر(ص) به عبدالله بن زمعه فرمود: آن پسر، از آن توست و سپس فرمود: فرزند از آن فراش است و برای زناکار بهره ای نیست. آن گاه، چون پیامبر(ص) مشاهده کرد که آن پسر به عتبه شباهت دارد، به همسر خود سوده، دختر زمعه، فرمود: خود را از آن پسر بپوش; و آن پسر تا آخر عمر سوده را ندید.

با توجه به سند این روایت در کتب روایی شیعه و اهل سنت، در صدور قطعی آن و دست کم در اطمینان به صدور آن شکی نیست; لذا باید درباره دلالت کلمه ها و جمله های آن بحث کرد:

 

معانی کلمات روایت:

1 . الولد: معنی آن روشن است. 2 . الفراش: «فرش » و «فراش » گاهی در معنی «مفروش » [آنچه که برای نشستن یا خوابیدن بر روی آن، روی زمین پهن می شود] به کار می رود و گاهی به طور کنایی در معنی زن یا شوهر استعمال می شود. از موارد کاربرد این کلمه در احادیث یادشده و از سیاق این روایات روشن می شود که مراد از این واژه در روایت مورد بحث، همین معنی کنایی است و منظور از آن شوهر زن یا مالک کنیز است. 3 . عاهر: به معنی مرد زناکار است. 4 . حجر: گاهی بطور کنایی در معنی نومیدی و بی بهره بودن بکار می رود. همانطور که واژه تراب به معنی خاک نیز بطور کنایی در همین معنی بکار می رود و گفته می شود: «ما له الا التراب » یعنی، جز خاک چیزی ندارد. برخی نیز گفته اند مراد از سنگ در این روایت، سنگ رجم است، ولی به هر حال چه مراد از آن مطلق سنگ باشد و چه سنگ رجم - به معنی نومیدی و محروم بودن است.

جمله های روایت:

1 . الولد للفراش: به این معنی است که فرزند به شوهر یا مالک کنیز تعلق دارد، نه اینکه بر زناکار تعلق داشته باشد یا فرزند شبهه شمرده شود. خلاصه آنچه از این جمله فهمیده می شود، اختصاص و انحصار است: اختصاص، از «لام » در «للفراش » استفاده می شود چون قطعا مراد از آن، ملکیت نیست و انحصار، از «ال » در «الفراش »; همانطور که از جمله «الرجل زید» نیز منحصر بودن جنس رجل در زید فهمیده می شود. اینکه گفته شود اختصاص، حصر را نیز می فهماند; درست نیست زیرا از جمله ای مانند «الجل للفرس » اختصاص فهمیده می شود، اما انحصار فهمیده نمی شود و منافاتی ندارد که علاوه بر «جل » چیز دیگری نیز به «فرس » اختصاص داشته باشد. باید یادآور شد که جمله «الولد للفراش » به ظاهر جمله خبری است ولی در واقع انشائی است، چون اگر انشائی نباشد، در بعض مواقع مستلزم دروغ و خلاف واقع است. شارع مقدس این جمله را برای حفظ نسب ها و مصلحت هایی دیگر که ما از آنها بی اطلاعیم، بیان فرموده است. بلکه، روشن است که در قطع طریقی محض، جعل یا سلب حکم از آنچه که مورد قطع است، ممکن نیست. حدیثی از پیامبر(ص) نیز بر این مطلب دلالت دارد: جاء رجل الی رسول الله(ص) فقال: کنت اعزل عن جاریة لی، فجائت بولد. فقال(ص): ان الوکاء قد ینفلت فالحق به الولد. «مردی نزد حضرت رسول(ص) آمد و گفت: کنیزی که هنگام آمیزش با او، عزل می کردم، فرزندی به دنیا آورد. حضرت(ص) فرمود: گاهی بند مشک رها می شود. و فرزند را به آن مرد ملحق کرد. چون از این حدیث معلوم می شود که اگر خود فراش به تنهایی موضوعیت داشت و قطع یا عدم قطع به آمیزش در آن دخالتی نداشت - آوردن جمله «ان الوکاء قد ینفلت » در روایت به عنوان تعلیل، درست نبود. به هر حال، شکی نیست که این حکم مربوط به جایی است که در مورد نسبت فرزند، شک وجود داشته باشد، ولی اینکه علت و مناط آن چیست، مشخص نیست; ممکن است مناط آن ظن نوعی و کشف ناقص باشد و ممکن است حکمی تعبدی بوده و همچون اصول عملیه، موضوع آن شک باشد و مناط آن این باشد که فرزندان را از آلودگی زنا در مقام ظاهر، پاک نماید; و یا حکمی حکومتی از ناحیه آن حضرت(ص) باشد که به منظور حفظ مصالح نظام و نگهداری نسب ها و میراث بیان شده است. احتمال اخیر با ظاهر بعضی از روایات سازگارتر است، مانند حدیثی که در بحار آمده است که امام(ع) فرمود: «فانی لم انفه بل نفاه رسول الله(ص) اذ قال: ...» که نفی و انکار را به حضرت رسول (ص) نسبت داد نه به خداوند متعال و از این مطلب معلوم می شود که این حکم از احکام حکومتی آن حضرت(ص) است که خداوند در آیه «اطیعوا الله واطیعوا الرسول » اطاعت آن را واجب کرده است. و نیز مانند این سخن ائمه: که در ذیل روایت صیقل و علی بن جعفر و سعید، فرموده اند: «ولیصبر لقول رسول الله(ص »)، چون اگر این حکم از احکام خداوند متعال بود، ائمه: می فرمودند که باید به خاطر حکم خداوند صبر کند; و همچنین مانند سخن حضرت رسول(ص) در روایت عایشه «هو لک » که ظهور دارد در انشاء حکم در مورد نزاع.

البته اینکه در روایت عایشه، حضرت(ص) پس از این سخن «هو لک » به سوده امر فرمود که خودش را از آن پسر بپوشاند، احتمال اول را تایید می کند، چون این حکم، نوعی احتیاط برای حفظ برخی از آثار واقعی است. مطلب دیگر اینکه: از مطلق بودن برخی از روایات یاد شده - و حتی صدور برخی از آنها (مثل حدیث عایشه) در مواردی که ظن بر خلاف قاعده فراش وجود دارد - معلوم می شود که این قاعده حتی در صورتی که ظن بر خلاف آن باشد نیز معتبر است. و اینکه در روایت عایشه، حضرت(ص) به سوده امر فرمود که خود را بپوشاند، (چون با حکم به ملحق نمودن فرزند به زمعه، منافات دارد)، بر استحباب یا ارشاد به نیکو بودن احتیاط، حمل می شود; علاوه بر اینکه سند این حدیث ضعیف است و نمی تواند، اطلاق احادیث یاد شده را که اعتبار آنها روشن است، مقید نماید و ما آنرا به خاطر تایید مطلب ذکر کردیم نه برای استناد به آن; و اینکه احتمال دادیم امر به سوده، استحبابی باشد، به دلیل قاعده تسامح در ادله سنن است. 2 . وللعاهر الحجر: در مورد این جمله دو احتمال است. اول اینکه این جمله کنایه از محروم بودن زناکار از ارث باشد. مؤید این احتمال، صحیح حلبی از امام صادق(ع) است: قال: «ایما رجل وقع علی ولیدة قوم حراما ثم اشتراها فادعی ولدها فانه لا یورث منه شی ء، فان رسول الله(ص) قال: الولد للفراش وللعاهر الحجر...» کسی که پس از آمیزش نامشروع با کنیز دیگران، آن را بخرد و فرزند کنیز را از آن خود بداند، از او ارث نمی برد، چون رسول خدا(ص) فرمود: فرزند از آن فراش است و برای زناکار سنگ است. البته این حدیث در صورتی مؤید احتمال اول است که مراد امام(ع) استناد به جمله دوم باشد، و همین امر با سیاق روایت سازگارتر است.

احتمال دوم: مراد این باشد که زناکار بهره ای جز سنگسار شدن ندارد. البته، در صورتی این جمله مفید حصر است که قاعده «تقدیم ما حقه التاخیر یفید الحصر» [متقدم آوردن آنچه که باید مؤخر آورده شود، مفید حصر است] را قبول داشته باشیم; در غیر این صورت، معنی جمله این است که: بهره زناکار، سنگسار شدن است. اشکال این احتمال این است که زناکار در صورت همسر داشتن، رجم می شود و اگر همسر نداشته باشد، باید شلاق بخورد. بنابر این با وجود دو احتمال، امر دائر است بین تخصیص و تخصص یا اطلاق و تقیید، و اگر بپذیریم که عقلا در چنین مواردی به اصل عموم و اطلاق استناد می کنند، این دو اصل اقتضا می کنند که دومی راجح باشد، اما جنین رویه ای از عقلا در نزد ما محرز نیست. پس از دانستن معنای لغات و جمله های قاعده یاد شده، باید گفت: الف و لام در «الولد للفراش » ظاهرا الف و لام جنس است و لذا مفید عموم و شمول است و فرزند حاصل از تلقیح مصنوعی را نیز شامل می شود; البته این مطلب در صورتی صحیح است که ولد عرفا منصرف به فرزند حاصل از آمیزش نباشد. چون در این صورت، فرزند حاصل از تلقیح را شامل نمی شود و در مورد آن باید به قرعه متوسل شد. مگر اینکه گفته شود فراش طریقیت دارد و طریقیت آن هم از باب غلبه است و آمیزش دخالتی در آن ندارد.

آنچه گفته شد درباره حکم انتساب فرزند، به مرد است، حال باید در مورد حکم انتساب آن به زنی که مورد تلقیح واقع شده بحث کرد و باید دید که آیا زن از فرزند تلقیحی ارث می برد یا خیر. ممکن است توهم شود که چنین فرزندی مانند زنازاده است و لذا ارثی در کار نیست، ولی چون حکم مقیس علیه یعنی ارث نبردن از زنازاده، مورد اختلاف است، ابتدا باید از این مساله بحث کنیم و سپس حکم مقیس [ارث نبردن از فرزند حاصل از تلقیح] را بررسی نماییم. مشهور فقهاء بر این عقیده اند که زنازاده به مادرش ملحق نمی شود، اما از صدوق و ابی علی و ابی الصلاح یونس بن عبدالرحمن - که بر طبق رجال کشی، امامیه اجماعا به فقیه بودن وی معترفند - خلاف این عقیده، حکایت شده است.

مشهور فقها، برای سخن خود به چند حدیث استناد می کنند: 1 . صحیح حلبی از امام صادق(ع): قال: «ایما رجل وقع علی ولیدة قوم حراما ثم اشتراها وادعی ولدها فانه لا یورث منه شی ء، فان رسول الله(ص) قال: «الولد للفراش وللعاهر الحجر ولا یورث ولد الزنا الا رجل یدعی ابن ولیدته. کلینی; با سند خود از ابی بصیر و زید شحام شبیه این روایت را نقل کرده است. 2 . صحیح ابن سنان از امام صادق(ع) قال: سالته فقلت له: جعلت فداک کم دیه ولد الزنا؟ قال: یعطی الذی انفق علیه ما انفق علیه. قلت: فانه مات وله مال، من یرثه؟ قال: الامام. به امام صادق(ع) گفتم: فدایت شوم، دیه زنازاده چقدر است؟ گفت: به کسی که در مورد او مخارجی را متحمل شده، آنچه خرج کرده، پرداخته می شود. گفتم: اگر زنازاده بمیرد و از او مالی برجای ماند، چه کسی وارث اوست؟ گفت: امام. 3 . روایت محمد بن اشعری: «قال: کتب بعض اصحابنا الی ابی جعفر الثانی(ع) معی یساله عن رجل فجر بامراة ثم انه تزوجها بعد الحمل فجائت بولد هو اشبه خلق الله به فکتب بخطه وخاتمه: الولد لغیه لا یورث. با جمعی از دوستان به امام جواد(ع) نامه ای نوشتیم و از او سؤال کردیم که مردی با زنی زنا کرده و پس از باردار شدن، با او ازدواج می کند و زن فرزندی می آورد که از همه مردم به آن مرد شبیه تر است. امام(ع) با خط و مهر خود در جواب نوشت: کسی از زنازاده ارث نمی برد.»

واژه «غی » در لغت به معنی گمراهی است ولی در حدیث بالا کنایه از زناست. پوشیده نیست که اطلاق سه حدیث یاد شده، بلکه عموم حدیث سوم - در صورتی که «لام » برای بیان علت باشد - مادر را هم شامل می شود. شیخ صدوق; نیز برای سخن خود به چند حدیث استدلال می کند: 1 . موثقه اسحاق بن عمار از امام صادق از پدرش(ع): «ان علیا(ع) کان یقول: ولد الزنا و ابن الملاعنة ترثه امه واخواله واخوته لامه او عصبتها». حضرت علی(ع) می فرمود: فرزندی که از راه زنا یا ملاعنه متولد شده باشد مادر، دائی ها و خواهران مادری یا اقوام مادری او از او ارث می برند.» 2 . مرسله صدوق: «قال: روی ان دیة ولد الزنا ثمان ماة درهم ومیراثه کمیراث ابن الملاعنة ». صدوق می گوید: روایت شده است که دیه زنازاده هشتصد درهم است و ارث او مانند ارث فرزند ملاعنه است. 3 . روایتی از یونس: «قال: میراث ولد الزنا لقرابته من قبل امه علی میراث ابن الملاعنة ». میراث زنازاده - همچون میراث فرزند ملاعنه - متعلق به اقوام مادری اوست. روشن است که قاعده حل تعارض اقتضا می کند که روایات مطلق را با موثقه اسحاق مقید کنیم ولی برخی در این سه روایت مناقشه کرده و گفته اند: سند موثقه اسحاق ضعیف است چون مشتمل بر غیاث بن کلوب است - که از اهل سنت است و شیخ; این روایت را شاذ دانسته و گفته است که به خاطر چنین روایتی نمی توان از روایات سابق دست کشید; همچنین مرسله صدوق به خاطر مرسل بودن و روایت یونس به دلیل مستند نبودن به امام(ع) و احتمال اینکه رای خود یونس باشد، مورد اشکال واقع شده است. علاوه بر اینکه محتوای هر سه روایت با نظر اهل سنت مطابق است و لذا یا باید بر تقیه حمل شود و یا بر این فرض که مادر طفل، زناکار نیست، چون در این صورت مادر و اقوام مادری طفل، به خاطر وجود نسبت شرعی، از او ارث می برند. بنابر این چنین طفلی، مانند فرزند ملاعنه است.

اما هر سه اشکال را می توان دفع کرد: در کتاب عدة آمده است که غیاث بن کلوب ثقه است و امامیه به روایات وی عمل کرده اند، شاذ بودن این روایت نیز اولا پذیرفته نیست چون روایت یونس نیز در همین زمینه وجود دارد و احتمال دارد که مرسله صدوق، به استناد روایت دیگری باشد و ثانیا بر فرض که شاذ باشد، شذوذ تنها در صورت وجود تعارض بین روایت شاذ و دیگر روایات، ضرر می رساند; حال آنکه تعارض بین روایات مطلق و روایات مقید، تعارض ابتدائی است; ذکر روایت مرسله نیز به خاطر استناد به آن نیست بلکه به خاطر تایید است. البته در مورد اینکه صدوق در مقدمه کتاب من لا یحضره الفقیه متعهد شده است که روایاتی را که از نظر او حجت است نقل کند، باید گفت که اولا وی در موارد بسیاری بر خلاف این وعده عمل کرده و ثانیا حجت بودن روایت در نظر ایشان برای ما فایده ای ندارد چون احتمال دارد ایشان به قراینی استناد کرده باشد که در نزد ما معتبر نباشد; در مورد یونس هم گمان نمی رود که رای ائمه: را با رای خودش دفع نماید; صدور روایات مذکور از باب تقیه نیز اولا از حضرت امیر(ع) بعید است و ثانیا تنها در صورت تعارض بین روایات، بر تقیه حمل می شوند، حال آنکه در اینجا تعارض در کار نیست. نتیجه اینکه: عقیده خلاف مشهور که فرزند به مادر ملحق می شود و بین آنها رابطه ارث وجود دارد، قوی تر است.

آنچه گفته شد در مورد حکم مقیس علیه بود، و اما حکم مقیس یعنی فرزند حاصل از تلقیح، چنین فرزندی به طریق اولی به مادرش ملحق می شود، و علاوه بر این، در عرف و لغت به چنین طفلی، فرزند آن زن، گفته می شود و نیز آیه شریفه: «ان امهاتهم الا اللائی و لدنهم »، بر این مطلب دلالت دارد چون بر طبق این آیه، ملاک [وجود رابطه مادری و فرزندی] زاییده شدن از زن است و در محل بحث ما، فرض بر این است که فرزند از زن زایید می شود، بنابر این عمومات ارث و احکام ولادت به حال خود باقی است و فرزند متولد از تلقیح را هم شامل می شود. دلیل دیگر بر ملحق شدن فرزند به مادر، روایت محمد بن مسلم و اسحاق بن عمار است که قبلا گذشت، چون این سخن امام(ع): ویرد الی ابیه (به پدرش برگردانده می شود) با الغاء خصوصیت، محل بحث را هم شامل می شود. با چشم پوشی از تمام این ادله، دلیل دیگر بر ملحق شدن فرزند به مادر، مطلبی است که در روایت اسحاق آمده است. در این روایت امام(ع) فرمود: ولد الزنا ترثه قرابة امه ... (اقوام مادری زنازاده، از وی ارث می برند).

و اما حکم فرزند، نسبت به صاحب نطفه: اگر بدانیم که فرزند از آب او به وجود آمده، شکی نیست که فرزند به شوهر ملحق نمی شود، چون علم داریم که فرزند به او ملحق نمی شود، در چنین صورتی بحث در این است که آیا فرزند به صاحب نطفه ملحق می شود و یا به هیچ کس ملحق نمی شود; چون از طرفی مفهوم جمله «الولد للفراش » این است که کسی که فراش ندارد، فرزندی ندارد و از طرف دیگر - همانطور که قبلا دانستید - این حدیث مربوط به مواردی است که شک داشته باشیم، فرزند از آب چه کسی بوجود آمده است. علاوه بر اینکه به صاحب نطفه از تلقیح مصنوعی، قطعا «عاهر» یعنی زناکار گفته نمی شود و مفهوم جمله «وللعاهر الحجر» این است که غیر زناکار، بی بهره نیست; و بر فرض تعارض [بین این دو مفهوم]، شکی نیست که فرزند از او متولد شده و در عرف و لغت بر آن طفل، فرزند اطلاق می شود; همچنین صحیحه محمد بن مسلم و روایت اسحاق بن عمار تصریح می کنند که فرزند به پدرش (صاحب نطفه)، ملحق می شود.

تایم شرینگ

تایم شرینگ

اگر فرایند تعامل میان سیستم های حقوقی، به گونه ای صحیح، اصولی و حساب شده صورت گیرد، می تواند به رشد و بالندگی حقوق کشور کمک شایانی کند. در عصرکنونی که «عصر ارتباطات» نام گرفته است، تاثیر و تاثر سیستم های حقوقی بر یک دیگر امری اجتناب ناپذیر است زیرا پیشرفت تکنولوژی و دانش بشری روز به روزپدیده های نوینی را در عرصه های مختلف، از جمله در پدیده ها و مقررات حقوقی می آفریند وارتباط فراوان دولت ها و ملت ها با یک دیگر موجب انتقال تجربه های جدیداز جایی به جایی دیگر می شود.

دانش حقوق که رسالت قانونمند کردن فعالیت های فردی و گروهی را درجامعه به عهده دارد، نباید درمقابل پدیده های نوپیدا حالت انفعالی و تاثیر پذیری یک طرفه داشته باشد.

بنابراین انتظاری بی جاست که حقوق کشور همواره براساس مسائل مستحدثه و نوپیدا تغییر یابد، بلکه باید هر مساله جدید و بی سابقه ای را با مبانی مورد قبول واصول پذیرفته شده فقهی وحقوقی سنجید و چنانچه مغایر آن شناخته شد از اجرا و رواج آن درکشور جلوگیری کرد و گرنه درمسیر قانونمند کردن آن باید کوشید. البته این سخن به معنای جمود و تعصب برتاسیسات و پدیده های حقوقی کهن و عدم پذیرش مطلق نهادها و تاسیسات جدید نیست، بلکه سخن ما آن است که مبانی مسلم فقهی واصول پذیرفته شده حقوقی را نباید در راه توجیه یا تصحیح یک پدیده جدید قربانی ساخت.

راه حل صحیح و منطقی دربرخورد با یک پدیده جدید یا تاسیس حقوقی ناشناخته که از سیستم دیگری به کشور ما وارد شده این است که اولا، ماهیت آن در کشور مبداشناخته شود و آثار و نتایج آن مورد بررسی قرار گیرد و ثانیا، با توجه به ماهیت و آثار و احکام آن، به بررسی و کاوش درحقوق کشور پرداخته شود تا صحت یا بطلان آن روشن شود.

رواج Timesharingدر برخی از کشورهای اروپایی و نقشی که این شیوه درجذب سرمایه ها و جلوگیری از اتلاف منابع دارد، برخی از شرکت های ایرانی رابرآن داشته تا این روش را الگوی فعالیت های خود قرار دهند اگر چه این شرکت ها چنان که خواهیم گفت برای تطبیق فعالیت های خود بر موازین حقوقی و قوانین جاری، از قراردادهایی چون بیع مشاع و صلح منافع کمک گرفته اند اما با توجه به رواج این مساله درسال های اخیر و به ویژه استفاده از عناوین «بیع زمانی» و «تایم شر» ونیز با توجه به بهره گیری این شرکت ها از تجارب شرکت های خارجی بیم آن می رود که مشکلاتی از این ناحیه ایجاد شود. لذا لازم است درجهت قانونمند شدن آن اقدام شود.

هدف از این نوشتار که با توجه به نیاز فوق تنظیم شده، آن است که جایگاه چنین قراردادی را در فقه امامیه و حقوق ایران مشخص کند و به بررسی اعتبار و نفوذ آن بپردازد.

توضیح موضوع: واژه Timesharing در لغت به معنای سهم زمانی یا مشارکت زمانی است و در اصطلاح به شیوه خاص استفاده و انتفاع از ملک اطلاق می شود که بر طبق آن، مالکان به صورت زمان بندی شده حق استفاده از ملک را دارند.

مولف فرهنگ حقوقی BIack در باره این واژه می نویسد:

Timesharing که عموما دراملاک مشاعی که مخصوص گذران اوقات فراغت است و نیز در اماکن تفریحی رواج دارد و در آن،چند مالک استحقاق می یابند که برای مدت معین در هر سال، از آن مال استفاده کنند (مثلا دو هفته در هر سال). ()

به گفته برخی از آگاهان، از پیدایش timeshare بیش از چند دهه نمی گذرد و به همین جهت تا جایی که کاوش شده نامی از آن در کتاب های حقوقی فارسی برده نشده است. محدودیت منابع مطالعاتی دراین زمینه بر مشکل افزوده است و لذا به رغم مشورت با اساتید دانشگاه و مراجعه به منابع در دسترس اعم از فارسی، عربی و انگلیسی هنوز ماهیت و احکام تایم شر، تا حدود زیادی برای ما ناشناخته است اما مسلما ماهیت تایم شر از دو صورت زیر خارج نیست:

1. فرض اول این است که «تایم شر» در حقیقت، عبارت دیگری از مهایات در فقه است یعنی چند مالک که به صورت مشاع درملکی شراکت دارند به دلیل آن که نمی توانندبه طور همزمان از آن ملک استفاده کنند، منافع ملک را به صورت زمان بندی شده بین خود تقسیم می کنند. بنابراین در این صورت، مالکیت مالکان به صورت مشاع بوده وتنها حق انتفاع از ملک، به صورت زمان بندی شده تقسیم شده است.

2. فرض دوم آن است که هرکدام از مالکان در مدت مشخصی ازسال، مالک تمام عین باشند که با تمام آن مدت، مالکیت عین به دیگری منتقل می شود و این ترتیب، هرسال تکرار می شود. دراین فرض، مالکیت افراد به صورت موقت و زمانی است یعنی مالکیت عین بر اساس زمان، تقسیم شده است نه حق انتفاع از آن.

مهایات از نظر فقه و حقوق، امری پذیرفته شده است و لذا اگر ماهیت «تایم شر» همان مهایات و تقسیم منافع براساس زمان باشد، بحث قابل توجهی وجود ندارد و مادرفصل پایانی این نوشتار به این مساله بیشتر خواهیم پرداخت.

بررسی صحت و اعتبار تایم شر در بخش قراردادها

مبحث اول: جایگاه تایم شر درعقود معین

عقود معین به قراردادهایی اطلاق می شود که در فقه و قانون، نام خاص و مشخص دارد و احکام و آثار ویژه آنها به تفصیل بیان شده است، مانند اجاره، بیع، قرض و... در این گونه قراردادها که به دلیل اهمیت اجتماعی و اقتصادی خود از دیر باز مورد توجه قانون گذاران بوده است، قالب بیان اراده از پیش فرآهم آمده و همه امور به حاکمیت اراده دو طرف عقد واگذار نشده است. در مقابل، عقود نامعین درقانون، عنوان و صورت ویژه ندارند و شمار آنها نامحدود است و شرایط و آثار هر پیمان بر طبق قواعد عمومی قراردادها و اصل حاکمیت اراده معین می شود مانند قرارداد مربوط به طبع و نشر کتاب و انتقال سرقفلی و باز کردن حساب جاری. ()

حقوق دانان، عقود و قراردادها را با توجه به نتیجه و اثر عقد به دو گروه تملیکی و عهدی تقسیم کرده اند. در عقود تملیکی، اثر مستقیم عقد، انتقال مالکیت یا سایر حقوق عینی است مانند بیع، اجاره، عمری، رقبی و...، ولی در عقود عهدی، نتیجه قرارداد عبارت است از: ایجاد، انتقال یا سقوط تعهدات مانند حواله، ضمان، کفالت و...()

از سوی دیگر عقود و قراردادها را با توجه به موضوع و هدف اقتصادی آنها به دو دسته معوض و مجانی تقسیم کرده اند. بر اساس این تقسیم، عقود معوضه عقودی اند که درآنها دو تعهد یا تملیک متقابل باشد یعنی هریک از دو طرف در برابر مالی که می دهد یا دینی که برعهده می گیرد، مال یا تعهد دیگری به دست می آورد مانند عقد بیع واجاره و قرض و در مقابل، عقود مجانی تنها در بردارنده یک تعهد یاتملیک است مانند هبه و عاریه. ()

عقود تملیکی معوض را نیز می توان به دو گروه تقسیم کرد: عقودی که در آنها مالکیت عین انتقال می یابد مانند بیع و قرض و دیگر عقودی که در آن منفعت یا حق انتفاع،مورد انتقال قرار می گیرد مانند عقد اجاره و عمری.

در قرارداد تایم شر با توجه به تحلیل و توضیحی که در مقدمه گذشت، مالکیت یک عین به صورت زمان بندی شده و درمقابل عوض، به چند نفر منتقل می شود. بنابراین چنین قراردادی از نظر ماهیت و آثار، به عقود تملیکی و معوض عین، شباهت دارد و به همین جهت برای یافتن جایگاه قرارداد تایم شر درمیان عقود معین، تنها باید عقودتملیکی و معوض عین را مورد بررسی قرار داد.

از میان عقود معین، تنها سه عقد می توان یافت که در آنها، عین به صورت معوض به دیگری تملیک می شود. این سه عقد عبارت است از: بیع، معاوضه و قرض. علاوه بر این سه عقد، عقد صلح نیز از آن جهت که قالبی گسترده تر از همه عقود دارد و به عبارت دیگر، همه عقود را می توان در قالب صلح منعقد کرد، می تواند قالبی برای تملیک معوض عین قرار گیرد. بنابراین برای یافتن جایگاه تایم شر در عقود معین باید این چهار عقد را مورد بررسی قرار داد.

تردیدی نیست که قرارداد تایم شر با توجه به ماهیت آن، در قالب عقد قرض نمی گنجد چرا که قرض عبارت است از:

تملیک مال در مقابل رد مثل یارد قیمت در صورت تعذر رد مثل (ماده 648 قانون مدنی) و حال آن که در تایم شر، مالکیت عین درمقابل مال( ثمن) به چند نفر منتقل می شود و لذا نمی تواند مصداق قرض باشد و با توجه به همین نکته می توان فهمید که قرارداد تایم شر با عقد معاوضه تفاوت دارد چرا که طرفین معاوضه تنها هدفشان مبادله دو کالاست بدون توجه و ملاحظه این که یکی ازعوضین، مبیع و دیگری ثمن باشد.

شباهت فراوان عقد بیع و قرارداد تایم شر این شبهه را در ذهن تقویت می کند که تایم شر نیز نوعی بیع و از مصادیق آن می باشد. بنابراین ما در گفتار اول با بررسی ماهیت بیع خواهیم کوشید به این سوال پاسخ دهیم که آیا می توان قرارداد تایم شر یا انتقال مالکیت زمان بندی شده را از مصادیق بیع دانست و بدین ترتیب راهی برای اثبات مشروعیت آن یافت؟ در مبحث دوم با نگاهی به عقد صلح به بررسی این مساله می پردازیم که آیا قرارداد تایم شر را می توان تحت عنوان عقد صلح منعقد کرد؟

گفتار اول- بیع

عقد بیع، رایج ترین و مهم ترین عقد تملیکی است و به دلیل همین اهمیت و رواج، بخش عمده مباحث فقهی و حقوقی را به خود اختصاص داده است. می توان ادعا کرد که مفهوم بیع از روشن ترین مفاهیم است و همه مردم به آسانی، تفاوت این عقد را با سایر عقود درک می کنند و تردیدی در آن ندارند. اما اختلاف فقها در تعریف عقد بیع و نیزویژگی ها و شرایط آن، تردیدهایی را در مورد برخی از مصادیق بیع ایجاد کرده است. به عبارت دیگر فقها، در عین حال که در مورد ماهیت بیع اختلاف اساسی ندارند، امادر مورد برخی از قراردادها اختلاف نظر دارند. به عنوان مثال می توان انتقال حقوق و منافع و انتقال سرقفلی را نام برد که به نظر بعضی از فقها، مصداق بیع و به نظر برخی دیگر خارج از بیع است.

یکی از موارد مورد تردید، قرارداد تایم شر است که در این گفتار به بررسی ومقایسه آن با عقد بیع می پردازیم. مهم ترین نکته ای که به نظر ما باعث تمایز ماهوی این دو نوع قرارداد می شود، موقت بودن تملیک در قرارداد تایم شر است زیرا در این قرارداد چنان که گفتیم مالک، عین را برای مدت محدودی مثلا یک فصل به چند نفر منتقل می کندو این ترتیب، هر ساله تکرار می شود اما ماهیت عقد بیع با تملیک موقت سازگار نیست.

براین اساس، دراین گفتار باید به بررسی این مساله پرداخت که آیا بیع موقت در فقه و حقوق جایز است یا خیر؟ به عبارت دیگر آیا انتقال مالکیت تحت عنوان بیع جایزاست یا نه؟

الف) تعریف بیع و ویژگی های آن

فقها تعریف های متفاوتی از بیع ارائه داده و هرکدام کوشیده اند با بهترین و کوتاه ترین عبارت، ماهیت این عقد را بیان کنند. از بررسی عبارات فقها در تعریف بیع، روشن می شود که همه آنان به دنبال نشان دادن ویژگی های اساسی بیع بوده اند و اختلافات آنان تنها در تعریف لفظ ی بیع می باشد و درماهیت آن به عنوان یکی ازعقود معین،اختلافی ندارند. صاحب جواهر دراین باره می نویسد:

مراد فقها از تعریف هایی که برای عقد بیع ذکر کرده اند، تنها کشف فی الجمله از ماهیت آن است نه تعریف منطقی.()

ویژگی های اساسی عقد بیع را می توان به شرح زیربرشمرد:

1. عقد بیع از عقود تملیکی و معوض است. به این معنا که بایع، مبیع را درمقابل ثمن، به مشتری تملیک می کند. این ویژگی، عقد بیع را از عقود عهدی مانند جعاله و حواله وعقود اذنی مانند عاریه و ودیعه و نیز عقودی که مبنی بر انتقال مالکیت رایگان می باشد مانند هبه، متمایز می گرداند.

2. در عقد بیع، عین مال مورد معامله قرار می گیرد یعنی موضوع بیع، انتقال عین در مقابل عوض است. این ویژگی، عقد بیع را از اجاره و سایر عقود درمورد تملیک غیر عین،جدا می کند. ()

3. ویژگی دیگر عقد بیع، لزوم آن است که باعث تمایز آن از عقود جایز می شود.

4. دیگر از ویژگی های بیع، دوام بیع است. این ویژگی باید مورد بررسی قرار گیرد چرا که غالب فقها به آن تصریح نکرده اند. بنابراین باید به این مساله پرداخت که آیا دوام و استمرار از شرایط اساسی بیع است یا خیر؟ به عبارت دیگر آیا بیع موقت از مصادیق بیع مصطلح در فقه است یا خیر و به فرض که عنوان بیع بر آن صادق باشد آیا چنین بیعی صحیح است یا باطل؟

کاوش در کلمات فقها نتیجه قابل قبولی به دست نمی دهد چرا که اکثر فقها هیچ اشاره ای به این مطلب نکرده اند و تنها برخی از فقیهان متاخر به آن اشاره کرده و همین عده نیز بحث مفصلی ارائه نکرده اند. بنابراین لازم است در این باره به بحث و بررسی بپردازیم.

ب) بررسی بیع موقت

برای روشن شدن محل بحث لازم است ابتدا صورت های مختلف بیع را در مقایسه با زمان، مورد توجه قرار دهیم. به طور کلی از مقایسه بیع با زمان، سه صورت قابل تصوراست:

1. بیع عین به صورت غیر موقت: در چنین بیعی، مالکیت استمراری عین به دیگری منتقل می شود. بنابراین مشتری پس از بیع، مالک دائمی مبیع خواهد بود. البته منظور ازمالکیت دائمی این نیست که دوام مالکیت، شرط بیع باشد، به این معنا که مبیع برای همیشه درمالکیت مشتری باقی بماند زیرا این معنا با جعل خیار یا نقل و انتقالات بعدی که بر مبیع صورت می گیرد منافات دارد بلکه منظور از دوام در بیع، همان ارسال مالکیت است که دربعضی از کلمات فقها به چشم می خورد و به تعبیر منطقی، بیع در این فرض، نسبت به دوام و استمرار، لابشرط است نه بشرط شیء ولی نسبت به توقیت مالکیت، بشرط لاست. بنابراین دراین صورت، مبیع با عقد بیع داخل در ملکیت مشتری می شود و تا وقتی که یکی از اسباب انتقال دهنده ملکیت محقق نشده است، در ملک او باقی می ماند.

2. بیع اعیانی که برای تعیین میزان و مشخص شدن مقدار آن باید از زمان استفاده کرد: مانند فروش شیر یک ماهه گوسفند یا میوه یک ساله درخت. در چنین مواردی، زمان،قید مملوک است نه قید ملکیت. بنابراین، نفس تملیک، موقت نیست بلکه مملوک، مقید به زمان شده است.

3. بیع موقت: دراین صورت که مورد بحث ماست تملیک به صورت موقت صورت می گیرد یعنی عین به صورت موقت به دیگری فروخته می شود مثلا کتاب را برای مدت یک ماه به دیگری می فروشد.

از بین صورت های فوق، صورت اول مسلما هیچ گونه اشکالی ندارد و به طور شایع در جامعه و میان مردم رواج دارد.

صورت دوم نیز به نظر فقها اشکال ندارد چرا که درچنین صورتی، مالکیت و تملیک، مقید به زمان نشده و فقط مملوک، محدود به زمان شده است. مرحوم سید محمد کاظم یزدی در این باره می نگارد:

اگر مدت، قید مملوک باشد چنین بیعی بی اشکال است مثل این که بگوید: شیر این گوسفند را درمدت یک ماه به تو فروختم... ()

در فرض سوم: زمان، قید بیع واصل تملیک است یعنی عین معینی، برای مدت مشخص تملیک می شود. مرحوم سید محمد کاظم یزدی بحث بیع موقت را به این صورت مطرح می سازد:

هل یعتبر فی حقیقة البیع کون التملیک فیه مطلقا او لا بل هو اعم منه ومن الموقت وبعبارة اخری اذا قال: «بعتک هذا الی شهر» هل هو بیع وان کان فاسدا شرعا او انه لیس ببیع؟هذا اذا لم یکن الاجل للمملوک والا فلا اشکال کما اذا قال: «بعتک لبن هذا الشاة الی شهر» او «ثمر هذا الشجر الی کذا» والاقوی هو الاول لالعدم معقولیة التملیک الموقت، کماقد یتخیل کیف وهو واقع فی الوقف بناء علی کونه تملیکا، کما هو الاشهر الاقوی بل لعدم الصدق عرفا او الشک فیه وهو کاف فی الحکم بالعدم، کما لایخفی. ()

از بررسی کلمات فقهایی که دراین مورد اظهار نظر کرده اند برمی آید که ظاهراآنان تردیدی در بطلان بیع موقت ندارند و همه آنان چنین بیعی را باطل و فاسد می دانند.() اما نکته قابل توجه، بررسی علت بطلان بیع موقت است.

به طور کلی دو دلیل اساسی برای بطلان بیع موقت، ابراز شده است:

1. عدم معقولیت و مشروعیت مالکیت موقت. اولین دلیل بطلان بیع موقت آن است که بایع، مبیع را به صورت موقت به مشتری تملیک می کند. بنابراین اثر بیع موقت،تملیک موقت است و از آن جا که تملیک موقت، امری نامعقول و غیر قابل قبول است و برفرض معقول بودن، درحقوق اسلام امری نامشروع می باشد، بیع موقت نیز باطل است.

در پاسخ به این استدلال باید گفت: اگر چه معنای رایج و شایع تملیک، تملیک مستمرو غیر مقید به زمان است، اما بدان معنا نیست که تملیک موقت در شریعت اسلامی بی اعتبار و نامشروع باشد. بلکه به نظر می رسد تملیک موقت و مالکیت موقت کاملا معقول و قابل قبول بلکه مشروع است و بهترین دلیل بر امکان آن این است که در فقه،مواردی از آن را می توان یافت.

ما در آینده به تفصیل، مساله مالکیت موقت را مورد بررسی قرار خواهیم داد. امااجمالا یاد آور می شویم که با توجه به امکان و مشروعیت تملیک موقت، دلیل دیگری بایدبرای بطلان بیع موقت اقامه کرد.

2.خارج بودن چنین بیعی از عنوان بیع مصطلح در فقه. دلیلش این است که درصورتی می توان عنوان بیع را بر یک معامله اطلاق کرد و آن را از مصادیق بیع دانست که عرفاچنین اطلاقی صحیح باشد. بنابراین اگر قراردادی درعرف مردم، خارج از عنوان بیع باشد نمی توان آن را مصداق بیع مصطلح در فقه دانست.

توضیح آن که اصطلاح بیع که در فقه و حقوق اسلام مورد بحث قرار گرفته اشاره به عقد خاصی است که با داشتن مشخصات و ویژگی هایی از سایر عقود متمایز می شود.عقد بیع از دیر باز درمیان مردم در هر مکان و زمان با هر عقیده و آیینی رواج داشته و دارد. تاریخ پیدایش عقد بیع به اولین روزهای زندگی اجتماعی بشر دراین کره خاکی باز می گردد. بنابراین عقد بیع از عقود مخترعه شارع مقدس نبوده و شارع مقدس در مورد آن تنها نقش امضایی و ارشادی داشته است و لذا لفظ بیع به عقیده بسیاری از فقهافاقد حقیقت شرعیه و متشرعه است و به همان معنای عرفی خود باقی مانده است.() به عبارت دیگر بیع و سایر عقود دارای مفهوم عرفی هستند و شارع مقدس درباره آنها تاسیسی ندارد و به همین جهت برای تعریف بیع باید به موارد صدق آن در عرف مراجعه کرد چرا که شارع مقدس نیز دراین موارد بر طبق محاورات عرفی سخن گفته است و مرجع فهم معانی این اصطلاحات و موارد تطبیق آن، عرف است. ()

به عقیده برخی از فقها، عنوان بیع درعرف تنها بربیع مطلق (غیر موقت) صادق است. به عبارت دیگر بیع موقت اساسا مصداق بیع مصطلح نیست و از اصطلاح بیع عرفی خارج است. صاحب عروه در این باره می نویسد:

علت بطلان بیع موقت آن است که عرفا عنوان بیع، بر بیع موقت صادق نیست و اگرصدق عرفی عنوان بیع برچنین معامله ای مشکوک باشد باز هم نمی توان آن را از مصادیق بیع دانست. ()

از این رو با وجود تردید در بیع بودن چنین معامله ای، نمی توان برای اثبات صحت آن به عمومات تمسک کرد.

آیت الله خویی معتقد است که معنا و مفهومی برای تملیک موقت قابل تصور نیست زیرا معنای بیع خانه آن است که بایع، خانه خود را به صورت ابدی و غیر مقید به زمان، به دیگری تملیک کند. بنابراین بیع و تملیک موقت، صحیح نیست. () در جای دیگر بطلان بیع موقت را بدیهی دانسته می نویسد:

بی تردید انشای عقد بیع از حیث زمان مطلق است و بایع در عقد بیع، ملکیتی مطلق و همیشگی را انشا می کند. ()

با مراجعه به متون فقهی و نظری اجمالی به عرف مردم می توان به این مطلب جزم پیدا کرد که اصطلاح بیع در عرف مردم و نیز در اصطلاح فقیهان به قراردادی اطلاق می شود که درآن، عین مالی در مقابل عوض به دیگری منتقل می شود به گونه ای که رابطه مالک اول(بایع) با مال، به کلی و برای همیشه قطع می شود و رابطه مالکیت بین مالک جدید (مشتری) و عین برقرار می شود. به عبارت دیگر انتقال دائمی عین از ویژگی های لازم و اوصاف ممیزه عقد بیع است و به همین جهت انتقال موقت عین رااساسا نمی توان مصداق بیع دانست.

به هر تقدیر به نظر می رسد ارتکاز عرفی در باره مفهوم بیع آن است که بایع، ملکیت بیع را به صورت نامحدود و غیر مقید به زمان به مشتری می فروشد و لذا بیع موقت،برخلاف مفهوم عرفی بیع می باشد و از آن جا که احراز صدق عرفی عنوان بیع برقرار داد، شرط اولیه حکم به صحت عقد بیع است، بیع موقت را نمی توان نوعی بیع دانست وحکم به صحت آن داد بنابراین در صورت شک نیز نمی توان بیع موقت را از مصادیق بیع دانست.

بنابراین، تحلیل قرارداد تایم شر تحت عنوان عقد بیع، نادرست و غیر قابل قبول است. از این رو قرارداد تایم شر اساسا نوعی بیع مصطلح نیست بلکه نوعی توافق و قراردادویژه است که مفاد آن انتقال مالکیت زمان بندی شده می باشد و به همین دلیل، غالب فقها و محققینی که درباره تایم شر مورد سوال قرار گرفته اند، آن را مصداق بیع مصطلح ندانسته اند.

گفتار دوم: صلح

الف) تعریف عقد صلح، احکام و ویژگی های آن

یکی از عقود معین که در فقه مورد بحث قرار گرفته، عقد صلح است. عقد صلح چنان که بسیاری از فقها گفته اند عقدی است که برای رفع نزاع تشریع شده است.() امااین تعریف به اعتقاد بسیاری از فقیهان، تنها بیان کننده حکمت تشریع عقد صلح است نه علت آن () و بر این اساس، مشروعیت عقد صلح منحصر به مواردی نیست که نزاعی رخ داده یا اختلافی وجود داشته باشد، بلکه عقد صلح به عنوان عقدی مستقل درکنارسایر عقود، مشروعیت و اعتبار دارد.

دیدگاه گسترده فوق درمورد عقد صلح مورد اتفاق فقهای شیعه است و ظاهرا فقهای شیعه دراین زمینه تردیدی ندارند. () تنها اختلاف بین فقهای امامیه آن است که آیا عقد صلح درجایی که نتیجه سایر عقود را دارد عقدی مستقل است یا فرع آن عقود محسوب می شود؟

شیخ طوسی در کتاب مبسوط بر این عقیده است که صلح، فرع عقود پنج گانه بیع، اجاره، هبه، عاریه و ابراء می باشد.() ولی فقهای پس از وی این سخن رانپذیرفته اند، با این استدلال که عقد صلح اگر چه در مواردی، فایده و نتیجه عقود دیگری رادارد ولی این مساله موجب نمی شود که این عقد از افراد آن عقود محسوب شودعلاوه بر این که ادله صلح، به وضوح بر استقلال این عقد درکنار سایر عقود دلالت می کند. ()

قانون مدنی نیز به تبعیت از نظر مشهور فقهای امامیه، صلح را عقدی مستقل دانسته، ماده 752 تصریح می دارد:

صلح ممکن است درمورد رفع تنازع موجود یا جلوگیری از تنازع احتمالی یا در مورد معامله و غیر آن واقع شود.

بنابراین عقد صلح، معامله ای مستقل است و می تواند به جای عقود دیگر واقع شود و نتیجه آن عقود را بدهد. دراین موارد، عقد صلح، فرع آن عقود نیست و به همین دلیل،شرایط و احکام ویژه آن عقود را به دنبال ندارد چرا که: آثار و احکام ویژه هر معامله فقط بر همان عنوان مترتب می شود نه بر هر قراردادی که فایده آن معامله را داشته باشدو شکی نیست که عنوان صلح با عنوان بیع، اجاره و سایر قراردادها مختلف است و لذا احکام و شرایط یکی به دیگری سرایت نمی کند، اگر چه نتیجه آنها یکی باشد.()

ماده 758 قانون مدنی نیز با توجه به همین دیدگاه می گوید:

صلح در مقام معاملات، هرچند نتیجه معامله ای را که به جای آن واقع شده است، می دهد لیکن شرایط و احکام خاصه آن معامله را ندارد. بنابراین اگر مورد صلح، عین باشددرمقابل عوض، نتیجه آن همان نتیجه بیع خواهد بود بدون این که شرایط و احکام خاصه بیع در آن مجری باشد.

نگرش استقلالی به عقد صلح موجب شده است که این عقد به عنوان وسیله ای برای گسترش انواع قراردادها و حاکمیت اراده به کار گرفته شود زیرا با توجه به محدود نبودن موضوع صلح، هرگونه قراردادی را تا وقتی که به احکام قانون گذار لطمه نزند، می توان تحت عنوان عقد صلح منعقد کرد و بدین ترتیب، عقد صلح، تبدیل به قالبی وسیع تراز همه عقود معین شده است. ()

با توجه به همین دیدگاه، مشاهده می شود که فقها در مواجهه با قراردادهای ناشناخته که قابل تطبیق بر هیچ یک از عقود معین و شناخته شده نیستند انعقاد چنین قراردادهایی را از طریق عقد صلح، جایز و ممکن شمرده اند که در این جا به سه نمونه اشاره می شود:

1.برخی از فقها معتقدند که درعقد بیع، ثمن نمی تواند از حقوق باشد. بنابراین نمی توان عینی را درمقابل حقی فروخت. اما همین عده، چنین مبادله ای را از طریق عقد صلح،ممکن و مشروع دانسته اند. ()

2. در قرارداد بیمه که قراردادی نوپیدا و جدید است اگر چه فقهای معاصر از طریق عمومات صحت عقود، آن را معتبر و مشروع دانسته اند، اما درعین حال، انعقاد آن را ازطریق عقد صلح بی اشکال و صحیح شمرده اند.

3. در بعضی نصوص باب صلح به قراردادهایی برمی خوریم که قابل تطبیق بر هیچ یک از عقود معین نیست. اما انعقاد صلح در مورد آن اجازه داده شده است.()

ب) قرارداد تایم شر و صلح

با توجه به ماهیت و ویژگی های عقد صلح می توان گفت: انتقال مالکیت زمان بندی شده اگر چه در قالب عقد بیع امکان ندارد، اما به نظر می رسد انعقاد چنین قراردادی تحت عنوان عقد صلح هیچ ایرادی ندارد. بنابراین مالک عین می تواند در قالب یک عقد صلح معوض، مالکیت زمان بندی شده عین را به چند نفر منتقل کند به گونه ای که مالکیت این افراد به صورت مقطعی و موقت بوده، هر یک از آنها در مدت مشخصی از هر سال مالک آن عین باشند.

قرارداد فوق اگر چه نتیجه عقد بیع یعنی انتقال مالکیت عین را دارد، اما چون به صورت عقد صلح واقع شده با توجه به ماده 758 قانون مدنی، شرایط و احکام خاص بیع راندارد. بنابراین هرچند عقد بیع، قابل تقیید به زمان نیست و دوام مالکیت از ویژگی های اساسی آن به شمار می رود ولی عقد صلح فوق الذکر اگر چه نتیجه بیع را دارد اماقابل تقیید به زمان می باشد و مشروط به دوام مالکیت نیست.

تنها نکته قابل بحث، این است که هر چند هر گونه قرارداد و توافقی را می توان تحت عنوان عقد صلح منعقد کرد، اما محدوده اختیار افراد بدان اندازه نیست که بتوانند امورنامشروع را نیز تحت عنوان این عقد قرار داده، از این طریق به ارتکاب محرمات یا ترک واجبات دست یازند. همه فقیهان امامیه بر این نکته تاکید کرده و حدیث «والصلح جایز بین المسلمین الا صلحا احل حراما» را دلیل سخن خود دانسته اند. () ماده 754 قانون مدنی نیز در این باره تصریح می دارد:

هر صلحی نافذ است جز صلح بر امری که غیر مشروع باشد.

اشکال مهمی که درمورد صلح مالکیت زمان بندی شده مطرح می شود آن است که موضوع چنین عقد صلحی انتقال مالکیت موقت به چند نفر است که در حقوق اسلام موردقبول واقع نشده و لذا مشروعیت ندارد. بر این اساس، از آن جا که موضوع عقد صلح باید امری مشروع باشد نمی توان تحت عنوان عقد صلح، مبادرت به انتقال مالکیت موقت و زمان بندی شده کرد. بی تردید اگر عدم مشروعیت مالکیت موقت در فقه اثبات شود،صحت عقد صلح به صورتی که ذکر شد با اشکال روبه رو خواهد شد و بدین ترتیب راهی برای اثبات مشروعیت تایم شر نخواهیم داشت چرا که در این قرارداد، مالکیت موقت عین به افراد منتقل می شود و در این صورت حتی از طریق اصل آزادی قراردادها و ماده ده قانون مدنی نیز نمی توان صحت آن را اثبات کرد.

بنابراین باید به بررسی مالکیت موقت در فقه بپردازیم و مشروعیت آن را مورد بررسی قرار دهیم.

ج) بررسی مشروعیت مالکیت موقت در فقه

 یکی از اوصاف مالکیت که حقوق دانان درباره آن به بحث پرداخته اند، ویژگی دوام مالکیت است. به عقیده برخی از حقوق دانان، این ویژگی درکنار دو ویژگی مطلق وانحصاری بودن می تواند تا حدود زیادی بیان کننده مفهوم مالکیت باشد. () دو ویژگی اخیر، امروزه مفهوم پیشین خود را از دست داده و در موارد زیادی تخصیص خورده است.

ویژگی دائمی بودن مالکیت نیز از سوی برخی از فقها و حقوق دانان مورد تردید قرار گرفته است. ما در این جا به بررسی ادله منکران و معتقدان مشروعیت مالکیت موقت می پردازیم

اول توضیح موضوع: آیا مالکیت، حقی همیشگی است یا می توان آن را مقید به زمان کرد؟ به عبارت دیگر آیا مالکیت موقت در حقوق و فقه قابل قبول است یا خیر؟ بی شک مالکیت افراد همواره درحال نقل و انتقال است واموال درمالکیت افراد به سبب اسباب ناقله قهری یا اختیاری از شخصی به شخصی دیگر منتقل می شود. بنابراین پر واضح است که منظور از دوام مالکیت دراین جا این نیست که مالکیت افراد، زایل نشدنی بوده و اموال اشخاص، همیشه درملکشان باقی می ماند چرا که چنین معنایی باواقعیت خارجی همخوانی نداشته، هیچ کس آن را نمی پذیرد و به این معنا، همه مالکیت ها جز مالکیت خدای تعالی موقتی است.

منظور از دوام مالکیت آن است که وقتی مالی درملکیت شخص داخل شد برای همیشه در ملک او باقی می ماند، مگر آن که به یکی از اسباب انتقال مالکیت به دیگری انتقال یابد. بر این اساس انتقال مالکیت منافاتی با دوام آن ندارد. منظور از مالکیت موقت آن است که مالکیت شخص، مقید و محدود به زمان مشخصی شود به گونه ای که باسپری شدن آن مدت، مالکیت شخص، خود به خود و بدون هیچ سبب جدیدی زایل شود و مال به مالک اصلی برگردد.

بی تردید به جز حق مالکیت، سایر حقوق عینی قابل تحدید و تقیید به زمان است مانند حق ارتفاق و حق انتفاع و اما در مورد حق مالکیت، تردید اساسی وجود دارد.برخی از فقها و حقوق دانان مالکیت را قابل تقیید به زمان ندانسته و مالکیت موقت را غیر معقول و باطل دانسته اند و برخی دیگر این نظر را نپذیرفته و از آن انتقاد کرده اند.ما در ابتدا به نقد و بررسی دلایل گروه اول می پردازیم.

دوم ادله منکران مالکیت موقت: از بررسی مجموع کلمات فقها و حقوق دانان بر می آید که به طور کلی شش دلیل بر بطلان و عدم مشروعیت مالکیت موقت اقامه شده است. از این تعداد، دو دلیل بیشتر رنگ فلسفی دارد و دو دلیل به جنبه فقهی مالکیت اشاره می کند و دو دلیل نیز از دیدگاه حقوقی مساله را مورد بررسی قرار داده است که مابه ترتیب به ذکر آنها مبادرت می کنیم.

1. اولین دلیل منکران مالکیت موقت آن است که مالکیت به دلیل ماهیت ویژه خود اساسا قابل تحدید و تقیید به زمان نیست، زیرا مالکیت از اعراض قار () است و ازآن جا که عرض قار، محدود و مقید به زمان نمی شود، مالکیت نیز قابل تحدید به زمان نخواهد بود. به عبارت دیگر مالکیت هر شی ء، امری واحد است و این امر واحد به دلیل آن که از اعراض قار است قابل تکثیر و تبعیض و تقیید به زمان نیست. ()

محقق اصفهانی پس از نقل این دلیل می فرماید:

عدم امکان تقیید مالکیت به زمان، توهمی بیش نیست زیرا محدود شدن موجودات به زمان، گاهی بالذات است همانند اعراض غیر قار مثلا حرکت که از اعراض غیرقاراست از آن جا که تدریجی بوده و آن به آن از قوه به فعل می رسد قابل تقدیر و تحدید به زمان است اما گاهی، تقیید به زمان بالعرض است مانند امور قار. این امور اگر چه ذاتا با زمان قابل اندازه گیری و تحدید نیستند، اما از آن جا که در ظرف زمان قراردارند و به بیان بهتر، زمان بر آنها می گذرد، می توان آنها را باتوجه به زمان های مختلف، به بخش های زمانی تقسیم کرد. به عبارت دیگر می توان یک امر واحد رابا قطعات مختلف زمان ملاحظه کرده آن را با توجه به قطعات زمانی،تقطیع و تقسیم نمود.()

به عنوان مثال در مورد وقف که واقف، عین را بربطون مختلف وقف می کند، مالکیت واقف که به وسیله وقف به بطون بعدی منتقل شده است، چیزی جز یک مالکیت واحدنیست ولی همین امر واحد با توجه به قطعات زمان تقطیع می شود و برای هر طبقه از موقوف علیهم، بخشی از مالکیت، با توجه به زمان خاص آن اختصاص می یابد.بنابراین مالکیت، امری بسیط و غیر قابل تبعیض و تقسیم به قطعات است و معنای بسیط بودن مالکیت و عدم امکان تقطیع و تقسیم آن، این است که نصف و ثلث و ربع و...ندارد، نه این که این امر بسیط را نتوان به اعتبار استمرارش در طول زمان تقسیم کرد.

علاوه بر پاسخ فوق می توان گفت: مالکیت همان طور که درمباحث آینده خواهد آمد اساسا از اعراض نیست بلکه صرفا امر اعتباری است و لذا جعل و رفع و کیفیت اعتبارآن به دست منشا اعتبار آن است. بنابراین حتی اگر اشکال فوق را در مورد اعراض قار بپذیریم و اعراض قار را قابل تحدید و تقیید به زمان ندانیم، اما تفاوت ماهوی مالکیت با اعراض، مانع از طرح اشکال در مورد آن می شود.

2. دومین دلیل فلسفی که بربطلان مالکیت موقت اقامه شده این است که مالکیت موقت در مورد اعیان امکان پذیر نیست زیرا فلاسفه بر این عقیده اند که جوهرها قابل تقییدبه زمان نیستند و زمان نمی تواند برای تعیین و اندازه گیری جواهر به کار رود و از آن جا که عین هم از جمله جواهر است قابل تقدیر و تحدید به زمان نیست مثلا نمی توان گفت: کتاب امروز، کتاب فردا و... و نمی توان گفت: این کتاب نسبت به زمان های مختلف فرق می کند و یکی غیر از دیگری است. اما منافع که از اعراض است می تواند به زمان محدود شود و بر همین اساس تملیک منفعت موقت و محدود به زمان امکان پذیر است ولی در اعیان ممکن نیست. بنابراین تملیک موقت عین به دیگری قابل تصورنیست. ()

در پاسخ این استدلال باید گفت: درست است که عین از جمله جوهرهاست و قابل تقدیر و تعیین به وسیله زمان نیست، اما تملیک موقت عین به معنای تقیید عین به زمان نیست. توضیح آن که وقتی شخصی فرضا کتابی را برای مدت مشخصی به دیگری تملیک می کند، این شخص در حقیقت، مالکیت کتاب را مقید و محدود به زمان کرده است نه خود کتاب را و به بیان روشن تر تملیک موقت یعنی مالکیت عین در قطعه مشخصی از زمان به دیگری منتقل می شود نه آن که عین مقید به زمان، به دیگری تملیک گردد. با توجه به سخنی که به نقل از محقق اصفهانی در پاسخ دلیل اول نقل کردیم، هیچ اشکال و مانعی وجود ندارد که مالکیت با توجه به قطعات زمانی به قطعات مختلف تقسیم شود و تقسیم مالکیت یک عین با توجه به قطعات زمانی، مستلزم تقیید خود عین به زمان نیست.

ازاین گذشته، اگر این استدلال را درمورد اعیان بپذیریم و تملیک موقت اعیان را براین اساس مورد تردید قرار دهیم، در بسیاری از موارد اجاره با مشکل مواجه خواهیم شد، زیرا اجاره به نظر بسیاری از فقها عبارت است از: تملیک منفعت درمقابل عوض معلوم و درموارد زیاد، منفعت مورد اجاره از اعراض نیست بلکه از اعیان خارجی می باشد یعنی منفعت عین مورد اجاره، خود از اعیان است مثل اجاره درخت برای میوه آن و اجاره زن برای شیر دادن. پذیرش استدلال یاد شده درمورد عدم امکان تملیک موقت اعیان، مستلزم تردید درصحت چنین قراردادهایی است در حالی که غالب فقها چنین اجاره ای را جایز و صحیح دانسته اند. ()

3. دلیل دیگر بربطلان مالکیت موقت، استناد به قاعده تسلیط می باشد. برخی ازمحققان براین عقیده اند که: درحقوق اسلام با استناد به قاعده تسلیط، مالکیت سه ویژگی دارد: مطلق بودن، انحصاری بودن و دائمی بودن. ویژگی اخیر به این معناست که وقتی فردی مالک چیزی شد تا زمانی که مالک آن است بدون مقید بودن به زمان خاص،حق استفاده و بهره برداری از آن را دارد. یکی از تفاوت های مستاجر وبه طور کلی کلیه اشخاصی که از طرف مالک، حق استفاده و انتفاع از ملکی را پیدا می کنند، همین است که استفاده و بهره برداری مالک، مقید به زمان ووقت خاص نیست ولی حق انتفاع اشخاص دیگر فقط درمحدوده زمانی مشخصی امکان پذیر است.()

بنابراین ویژگی دائمی بودن مالکیت را می توان از قاعده تسلیط استفاده کرد.

سخن فوق قابل قبول به نظر نمی رسد، زیرا مفاد قاعده تسلیط آن است که اشخاص بر اموال خود مسلطند و حق همه گونه تصرف و استفاده ای را در اموال خود دارند ولی این مساله که مالکیت، دائمی است یا موقت، درقاعده فوق مورد اشاره قرار نگرفته است. به عبارت دیگر مضمون این قاعده، تسلط کامل مالکان براموال خود است و این معنا درمورد مالکیت موقت هم قابل جریان است یعنی مالک در زمان مالکیت خود چه دائمی و چه موقت مسلط بر مالش بوده، قادر به تصرف و استفاده از مالش است.بنابراین نمی توان دوام مالکیت را مستقیما از این قاعده استنباط کرد.

ممکن است گفته شود که مفاد قاعده تسلیط آن است که مالک، حق همه گونه تصرف واستفاده ای را درمالش دارد واز جمله می تواند آن را معیوب کند یا از بین ببرد. نتیجه منطقی چنین تسلط و حقی آن است که مالکیت باید دائمی باشد چرا که درمالکیت موقت، مالک حق چنین تصرفاتی را ندارد.

در پاسخ به این توهم باید گفت: این بیان در حقیقت به دلیل ششم منکران مالکیت موقت بر می گردد که ما در جای خود، اصل دلیل و پاسخ آن را به تفصیل بیان خواهیم کرد

4. مالکیت موقت سابقه ای در شرع ندارد و از این رو نمی توان چنین امری را مشروع دانست. این سخن درکلمات برخی از فقها به چشم می خورد و برخی دیگر از فقها به پاسخ گویی آن پرداخته اند.

این دلیل نیز همچون دلایل پیش گفته قابل قبول نیست، زیرا اولا، سابقه نداشتن امری در شرع نمی تواند در همه موارد، دلیل برممنوعیت و عدم مشروعیت آن باشد. شایدبتوان این عقیده را در مورد عبادات پذیرفت چرا که عبادات، اموری توقیفی هستند و اگر امری سابقه ای در شرع نداشته باشد نمی توان آن را به عنوان عبادت پذیرفت. امادر بخش معاملات که قسمت عمده آن به عرف واگذار شده است، پذیرش این عقیده به طور مطلق صحیح نیست به ویژه در مورد موضوعات و مفاهیمی که حقیقت شرعیه ومتشرعه ندارد توضیح آن به عرف محول شده است. از سوی دیگر مالکیت، امری اعتباری است که چگونگی آن تابع نحوه اعتبار آن می باشد و به همین دلیل، قابل توقیت وتابید است. ()

ثانیا، ملکیت موقت سابقه روشن فقهی دارد و مواردی را در فقه می توان یافت که مالکیت موقت از سوی فقها پذیرفته شده است. ()

5. دلیل دیگری که بر بطلان مالکیت موقت اقامه شده این است که دوام مالکیت، نتیجه منطقی ویژگی انفکاک ناپذیری مالکیت از عین است. به عقیده حقوق دانان یکی ازویژگی های مالکیت آن است که همواره با مملوک همراه بوده، تا وقتی که شیء مملوک باقی است مالکیت آن نیز باقی می باشد. براین اساس، مالکیت نسبت به شیءمملوک، تنها در صورتی زایل می شود که آن شیء منعدم شود و تا وقتی که شیء مملوک وجود دارد حق مالکیت مربوط به آن هم وجود دارد. تفکیک ناپذیری مالکیت ازمملوک، به معنای عدم انتقال آن به افراد دیگر نیست بنابراین ارث و انتقال مالکیت وارث، منافاتی با دوام مالکیت شیء به معنای فوق ندارد چرا که حق مالکیت در این موارد، قطع نشده تا مجددا ایجاد شود. به عبارت دیگر مالکیت منتقل الیه و ورثه ادامه مالکیت سابق وارث و ناقل است. ()

برخی از حقوق دانان در توجیه این ویژگی گفته اند:

ملکیت رابطه ای مستقیم بین مالک و شیء و حق مالکیت است و چنان با شیء مملوک آمیخته و مخلوط می شود و در آن تجسم می یابد که قابل جدایی از آن نیست و تاوقتی که شیء موجود است آن حق هم دوام دارد. ()

بعضی دیگر از حقوق دانان براین عقیده اند که ویژگی دوام مالکیت به معنای فوق به این معنا نیست که مالکیت از وجود فیزیکی و خارجی مملوک جدا نمی شود چرا که انفکاک ناپذیری حق مالکیت از وجود فیزیکی، خلاف واقعیت مسلم حقوقی و فقهی است و لذا این دلیل قابل پذیرش نیست بلکه باید گفت: منظور از جدا نشدن حق مالکیت از شیء مملوک این است که وجود حقوقی مملوک همواره ملازم با حق مالکیت است. بنابراین هر شیء مملوکی اگر بخواهد در عالم حقوق مطرح شده، موضوع حق و تکلیف قرار گیرد ناچار بایستی همراه با حق مالکیت باشد زیرا حق مالکیت، اولین و فراگیرترین حق عینی بر اموال است و سایر حقوق عینی درحقیقت زاییده و فرع آن می باشد. پس نمی توان درعالم حقوق، مالی را تصور کرد که همراه با حق مالکیت نباشد. درموارد اعراض از مال، آنچه در واقع رخ داده این است که مال از عالم حقوق خارج شده و به تعبیر بهتر، وجود حقوقی مال منعدم شده است اگر چه وجود خارجی و فیزیکی آن باقی باشد. ()

ویژگی انفکاک ناپذیری مالکیت از مال، نتایج چندی را به دنبال دارد. به عقیده حقوق دانان، یکی از نتایج این ویژگی آن است که مالکیت نمی تواند مقید به زمان شود چراکه تقیید مالکیت به زمان با دوام مالکیت و انفکاک ناپذیری آن از مملوک منافات دارد. ()

در پاسخ این دلیل باید گفت: انفکاک ناپذیری مالکیت از وجود خارجی و فیزیکی مال، امری نادرست و غیر قابل قبول است چرا که بی تردید، حق مالکیت در بسیاری ازموارد از شیء مملوک زایل می شود مانند موارد اعراض مالک از مال. جدا نشدن مالکیت از وجود اعتباری مال درعالم حقوق، اگر چه سخنی صحیح و قابل قبول به نظرمی رسد، اما بدان معنی نیست که مالکیت قابل تقیید به زمان نمی باشد زیرا انفکاک ناپذیری مالکیت یعنی حق مالکیت از شیء مملوک جدا نمی شود نه این که از شخص مالک قابل انفکاک نباشد و تفاوتی بین انتقال مال به وسیله اسباب ناقله مالکیت و مالکیت موقت به نظر نمی رسد. بنابراین همان گونه که انتقال مالکیت از یکی به دیگری،ضرری به دوام آن نمی زند در مالکیت موقت نیز چنین امری مضر نیست.

در مالکیت موقت که مال از مالک مثلا به مدت یک سال به دیگری منتقل می شود، پس از سپری شدن یک سال، مالکیت عین زایل نمی شود بلکه به همان مالک اصلی باز می گردد. بنابراین هیچ گونه انفکاکی بین مالکیت و مال صورت نمی گیرد. بر این اساس هرچند ویژگی انفکاک ناپذیری مالکیت از شیء مملوک را بپذیریم، اما این ادعاکه نتیجه منطقی این ویژگی، بطلان مالکیت موقت است، غیر قابل قبول می باشد.

6. دلیل دیگری که توسط حقوق دانان مطرح شده این است که تقیید مالکیت به زمان با طبیعت مالکیت منافات دارد زیرا مهم ترین ویژگی مالکیت آن است که مالک می تواند درملک خود تصرف کند و دایره اختیارات مالک تا حدی است که حتی می تواند مالش را از بین ببرد و نابود سازد. با توجه به این ویژگی می توان گفت: مالکیت موقت با طبیعت مالکیت و عناصر تشکیل دهنده آن منافات دارد. پذیرش مالکیت موقت به آن معناست که برای مالک موقت نیز همان اختیارات و حق تصرفی را بپذیریم که مالک دائمی داراست و این امر، نادرست و غیر قابل قبول است. مثلا فرض کنیم که مالکیت، محدود و مقید به یک سال شده است دراین صورت اگر مالک موقت، درخلال یک سال که مالک آن است درآن مال تصرف کند یا آن را از بین ببرد چگونه می توان تصور کرد که مالکیت پس از انقضای یک سال به مالک اصلی بر می گردد؟ یاباید مالک موقت را از تصرف و از بین بردن مال در طول یک سال ممنوع سازیم تا مال به مالک اصلی برگردد که دراین صورت مالکیت موقت چیزی جز حق انتفاع موقت نیست زیرا چنین مالکیتی تفاوتی با حق انتفاع ندارد چون درحق انتفاع هم مالک می تواند از مال بهره مند شود، ولی حق از بین بردن و انعدام آن را ندارد و یا آن که قائل به جواز تصرف و از بین بردن مال توسط مالک موقت شویم که دراین صورت چنین ملکیتی دیگر مالکیت موقت نیست بلکه ملکیتی همیشگی است. ()

دلیل فوق در کلمات فقها دیده نمی شود. غالب فقیهانی که بر بطلان مالکیت موقت پای فشرده اند آن را امری غیر معقول و غیر قابل تصور دانسته و بر همین اساس،مشروعیت آن را مورد تردید قرار داده اند. () اگر چه این گروه، توضیح بیشتری در مورد این دلیل ذکر نکرده اند، اما بعید نیست که منظور آنان از این سخن، اشاره به دلیل فوق باشد.

به نظر می رسد مهم ترین و قوی ترین دلیلی که بر بطلان مالکیت موقت اقامه شده همین دلیل است. بنابراین برای پاسخ گویی به آن نیازمند دقت و توجه بیشتری هستیم.برای پاسخ گویی به این دلیل، باید مفهوم و ماهیت مالکیت در اسلام رامورد بررسی قرار دهیم سپس با توجه به طبیعت و ماهیت آن درحقوق اسلام به قضاوت درباره مالکیت موقت بنشینیم.

برای شناخت حقیقت مالکیت، توجه به امور زیر لازم و ضروری است. هر یک از این امور در حقیقت بیان کننده یکی از ابعاد و زوایای مفهوم مالکیت در اسلام است:

1. برخی از فقها تصریح کرده اند که لفظ مالکیت حقیقت شرعیه ندارد. بنا براین برای شناخت مفهوم مالکیت نیازی به مراجعه به متون شرعی نیست. مرحوم نراقی دراین باره می نگارد:

معنای مالکیت و مالیت و ملک و مال، معنایی عرفی و لغوی است که شناخت آن منوط به بیان شرع یا دلیل شرعی نیست، بلکه در این زمینه همانند سایر الفاظ ی که فاقدحقیقت شرعیه اند باید به عرف و لغت مراجعه کرد. ()

همین فقیه درکتاب دیگرش می نویسد:

والمرجع فی کون الشی ء ملکا ومالا الی العرف حیث انه لا دلیل شرعی علی بیانه. ()

دقت در کلام سایر فقهایی که به تعریف مالکیت پرداخته اند نشان می دهد که، اگر چه آنان به این مطلب تصریح نکرده اند، اما به طور ضمنی به آن اذعان و اعتراف داشته اند وبه همین دلیل در تعریف مالکیت به جای استناد به ادله شرعی، به ارتکاز عرف و عقلا و نیز برداشت عمومی مردم از مفهوم آن بسنده کرده اند.

بنابراین مالکیت، مفهومی عرفی است و شارع مقدس نیز با توجه به همان معنا و مفهوم عرفی، احکام و آثاری را بر آن مترتب کرده است و لذا برای شناخت ماهیت آن بایدبه عرف مراجعه کرد.

2. مالکیت درحقوق اسلام دارای مفهومی گسترده تر از مالکیت در حقوق رم است:

مالکیت در حقوق اسلام نه تنها شامل مالکیت عین می گردد، بلکه مالکیت منفعت و انتفاع و ملک الملک را نیز فرا می گیرد. حتی این کلمه گاهی درمورد حقوق غیر مالی نیزبه کار می رود. ()

با توجه به همین دیدگاه موسع برخی از نویسندگان اطلاق مالکیت را بر حق مولفان و هنرمندان روا دانسته اند. ()

3. مالکیت امری اعتباری است. به طور کلی مالکیت دارای چهار مرتبه مختلف است ():

الف) مالکیت حقیقی که عبارت است از: سلطنت کامل برموجودات به گونه ای که اختیار مملوک حدوثا و بقاء به دست مالک باشد. چنین مالکیتی مخصوص ذات باری تعالی است.

ب) مالکیت انسان برنفس و اعضا و افعال و ذمه اش.

ج) مالکیت مقولی خارجی که عبارت است از: هیات حاصله از احاطه جسمی بر جسم دیگر و این نوع مالکیت تحت عنوان مقوله «جده» در فلسفه مورد بحث قرارمی گیرد. مانند هیات حاصله از احاطه لباس به انسان. مالکیت به این معنا از اعراض خارجی است که قوام آن نیز به یک موجود خارجی می باشد.

د) مالکیت اعتباری که عبارت است از: اعتبار سلطنت و احاطه یک شخص (مالک) بر یک شیء (مملوک).

سه قسم اول از مالکیت، اموری حقیقی و واقعی هستند ولی مالکیت به معنای اخیر، امری اعتباری است که عقلا یا شارع آن را برحسب نیاز جامعه اعتبار می کنند و حق مالکیت که در فقه و حقوق مورد بحث قرار می گیرد، همین مرتبه از مالکیت است. بنابراین مالکیت در اصطلاح فقه وحقوق از مقولات واقعی و اعراض خارجی نیست. () به تعبیر روشن تر:

مالکیت امری اعتباری است، یعنی حقیقت آن عین اعتبار عقلا یا شارع است. ()

4. منشا اعتبار مالکیت، عقلا یا شارع هستند:

مالکیت اعتباری توسط عقلا به خاطر مصالحی برای اشخاص اعتبار می شود و چه بسا شارع به خاطر آن مصلحت، این اعتبار را امضا می کند اگر چه عقلا چنین اعتباری نداشته باشند مانند مالکیت غرقی و مهدوم علیهم در ارث. ()

بنابراین با توجه به منشا اعتبار مالکیت، سه قسم زیر قابل تصور است:

الف) مواردی که عقلا، مالکیت را اعتبار می کنند و شارع نیز امضا می کند. غالب موارد مالکیت از این قبیل است.

ب) مواردی که عقلا مالکیت را اعتبار می کنند ولی شارع آن را امضا نکرده است، مانند مالکیت مسکرات.

ج) مواردی که شارع مقدس بدون اعتبار عقلا، اقدام به اعتبار مالکیت کرده است، مانند مالکیت مهدوم علیهم و غرق شدگان در ارث.

با توجه به نکات یاد شده می توان گفت: مالکیت، اصطلاحی است که برای اشاره به رابطه ای مخصوص بین شی ء (مملوک) و شخص (مالک) به کار می رود. این رابطه اعتباری به مالک اجازه می دهد که از شی ء مملوک استفاده کند و از آن بهره برد. به تعبیردیگر، مالکیت عبارت است از: رابطه اعتباری مخصوص بین مالک و مملوک که به مالک حق می دهد انتفاعات ممکن را از آن ببرد در آن مال تصرف کند و کسی نتواند از آن جلوگیری نماید. () از آنچه گفتیم روشن می شود که مالکیت و سلطنت دومفهوم جدا از یک دیگرند و در حقیقت سلطنت انسان بر مال نتیجه و اثر مالکیت اوست نه آن که عین مالکیت و مرادف آن باشد. به همین دلیل تعریف مالکیت به سلطنت انسان بر مال، نادرست است. فقها برای بیان اختیارات مالک و آثار مالکیت به قاعده «تسلیط» استناد کرده اند. این قاعده که مستفاد از حدیث نبوی «الناس مسلطون علی اموالهم» است هر گونه سلطه و اختیاری را برای مالک اثبات می کند و همین روایت نیز دلیل روشنی است بر این که تسلط مالک بر مال، چیزی جدا از مالکیت است.()

با توجه به تعریف مالکیت و تفاوت آن با سلطنت مالکانه، به پاسخ دلیل ششم منکران مالکیت موقت می پردازیم.

گفتیم که حق مالکیت، رابطه اعتباری بین مالک و مال است و اشاره شد که قدرت و سلطه مالک بر استفاده و تصرف در آن مال یا انتقال و اخراج از مالکیت و اتلاف آن برخاسته از حق مالکیت و از آثار آن است. بر این اساس نمی توان مالکیت موقت را صرفا به این دلیل که مالک، قدرت بر اتلاف مالش را درمدت معین ندارد، منافی باطبیعت مالکیت دانست زیرا قدرت مالک بر اتلاف مال خود، اگر چه برخاسته از طبیعت حق مالکیت است ولی جزء آن نیست. به عبارت دیگر، سلطه مالک بر اتلاف مال ازآثار مالکیت است که به استناد قاعده تسلیط برای مالک ثابت شده است نه از اجزای طبیعت یا لوازم ذاتی و جدانشدنی آن.

بنابراین می توان تصور کرد که رابطه مالکیت بین مالک و مال برقرار باشد، ولی مالک به دلایل مختلف، حق از بین بردن مالش را نداشته باشد. دراین موارد که نمونه های آن هم در فقه کم نیست اگر چه مالک، سلطه کامل بر مال ندارد، ولی اعتبار مالکیت توسط عقلا همچنان به قوت خود باقی است.

به طور کلی، نه می توان از فقدان آثار مالکیت در موردی، نفی طبیعت مالکیت را اثبات کرد و نه می توان از وجود آثار مالکیت درموردی، به وجود و عدم مالکیت پی بردزیرا آثار مالکیت، لازمه ذات مالکیت نیستند تا وجود و عدم آنها همیشه ملازم با وجود و عدم مالکیت باشد. به بیان روشن تر:

آثار مالکیت یعنی حق تصرف در مال و نقل و انتقال و اتلاف آن اثر طبیعت هر ملک نیست، بلکه اثر ملک مطلق است. بنابراین نهایت چیزی که از فقدان آثار مالکیت در یک مورد می توان اثبات کرد آن است که درآن مورد خاص، مالکیت مطلق وجود ندارد نه این که مطلقا مالکیت منتفی است.()

البته باید دانست که فقدان تمام آثار مالکیت می تواند دلیلی بر انتفای اصل مالکیت باشد چرا که عقلا، هیچ گاه بدون دلیل و فایده، مالکیت را اعتبار نمی کنند. به عبارت دیگر اعتبار مالکیت همواره متوقف بر این است که اعتبار، فی الجمله دارای اثری باشد زیرا اعتباری که فاقد اثر و نتیجه است لغو بوده، ازسوی عقلا صورت نمی گیرد:

اگر همه آثار مالکیت از مالی سلب شود و مالک از همه تصرفات مالکانه ممنوع گردد، عقلا دیگر برای چنین مالکی حق مالکیت را اعتبار نمی کنند. ()

اما سلب یک یا چند اثر از آثار مالکیت با طبیعت آن منافات ندارد، چرا که سایر آثار و نتایج باقی بوده و همین برای صحت اعتبار مالکیت توسط عقلا کافی است.

سوم دلایل امکان و مشروعیت مالکیت موقت:

 چنان که دیدیم ادله منکران مالکیت موقت نمی تواند عدم امکان مالکیت موقت یا عدم مشروعیت آن را در فقه و حقوق اثبات کند. دراین جا به بیان دلایل امکان و مشروعیت مالکیت موقت می پردازیم:

1. گفتیم که مالکیت عبارت است از: رابطه اعتباری بین مال و شخص که توسط عقلااعتبار می شود. حدوث و بقای مالکیت همانند هر امر اعتباری دیگر به دست منشااعتبار آن است و کیفیت اعتبار مالکیت نیز به دست همان منشا اعتبار است و نیز اشاره کردیم که شارع مقدس درمورد مفهوم مالکیت و مصادیق آن بیان خاصی ندارد وتشخیص این امور را به عرف و عقلا واگذار کرده است. نیز با عنایت به این که موقت بودن مالکیت، هیچ منافاتی با طبیعت مالکیت ندارد، می توان گفت: از نظر عقل وحقوق، هیچ مانعی در راه تصور و اعتبار مالکیت موقت نیست چرا که عقلا همان گونه که مالکیت مستمر را اعتبار کرده اند، مالکیت موقت را نیز می توانند لحاظ کنند وخواهیم دید که در بسیاری از موارد، چنین اعتباری تحقق یافته است.

مرحوم بجنوردی در این باره می نویسد:

اگر دلیلی بر مالکیت موقت وجود داشته باشد، هیچ مانعی از آن نیست وچون مالکیت،امری اعتباری و قابل توقیت و تابید است تابع اعتبار شارع یا عقلا خواهد بود.()

علامه حلی درمساله وقف برکسی که غالبا از بین می رود به این دلیل اشاره کرده، می نگارد:

اذا وقف علی من یصح انقراضه فی العادة مثل ان یقف علی ولده وولد ولده فسکت، فمن اصحابنا من قال: لایصح الوقف ومنهم من قال: یصح والوجه عندی الصحة. لنا انه نوع تملیک وصدقة فیتبع اختیار المالک فی التخصیص وغیره کغیر صورة النزاع. ()

2. مهم ترین دلیل مشروعیت مالکیت موقت، وقوع آن در فقه است. موارد متعددی در فقه می توان یافت که فقها قائل به مالکیت موقت شده اند. این موارد نشان می دهد که مفهوم مالکیت موقت در میان فقها امری ناشناخته و مبهم نبوده، بلکه در پاره ای موارد به مشروعیت آن معتقد شده اند. به عنوان نمونه به چند مورد اشاره می شود:

الف) وقف: مبنای مشهور فقها در وقف به ویژه وقف خاص آن است که عین موقوفه به ملکیت موقوف علیه در می آید و در نتیجه وقف، تملیک عین موقوفه است. از سوی دیگر، فقها در این مساله اختلاف نظر دارند که آیا می توان مالی را درمدت مشخص بر گروهی وقف کرد که پس از این مدت، بر عده دیگری وقف باشد؟ مثلا شخصی خانه خود را به مدت ده سال بر زید و سپس بر فقرا وقف کند، چنین وقفی مورد بحث قرار گرفته است. بسیاری از فقها چنین وقفی را صحیح و نافذ دانسته اند. () با توجه به دو مبنای فوق، درمواردی که وقف، مقرون به زمان است، مانند مثال فوق، مالکیت موقوف علیه به صورت موقت می باشد. () مثلا اگر شخصی خانه خود را به مدت ده سال بر زید و سپس بر فقرا وقف کند، در چنین وقفی، مالکیت زید در طول مدت ده سال ادامه دارد و پس از آن منقضی می شود. بنابراین مالکیت زید، مالکیت موقت ومحدود به زمان است. ()

صاحب عروه درملحقات آن، وقف را بر کسی که غالبا منقرض می شود صحیح می داند، چون وقف عبارت از ایقاف است نه تملیک.

وی در ادامه می نویسد:

مع انا اذا قلنا: بالتملیک، فنقول: انما خرج عن ملکه بالمقدار المذکور فی الصیغة وما یقال من انه لامعنی للتملیک الی مدة ولازم الصحة وقفا ذلک فیه انه لامانع منه. فان الظاهرعدم الاشکال فی الوقف علی زید الی سنة او ازید مثلا ثم علی الفقراء، فصار ملکیة زید الی سنة. ()

ب) بدل حیلوله: مالکیت بدل حیلوله مورد اختلاف فقهاست. برخی، بدل حیلوله را ملک مالک عین غصب شده می دانند و برخی دیگر تنها اباحه تصرف در آن را برای مالک عین ثابت دانسته اند.

به نظر بعضی از فقها بدل حیلوله، غرامت وخسارتی است که به مالک عین داده می شود و به مالکیت مالک عین در می آید، ولی مالکیت او دائمی و مستمر نیست بلکه مالکیتی موقت است یعنی تا زمان تعذر رد یا استرداد عین مغصوبه باقی است زیرا بدل حیلوله غرامت است و تدارک خسارت، فقط بر مقداری صدق می کند که خسارت وارد شده است و درموارد بدل حیلوله، عین موجود است و درمورد اصل عین، خسارتی وارد نشده است و خسارت، محدود به زمان معینی است و تدارک آن هم تا زمانی است که سلطنت مالک برعین باز گردد. ()

چنان که مشاهده می شود مالکیت موقت در بدل حیلوله تحقق یافته و برخی فقها بدان معتقد شده اند. ()

ج) به عقیده برخی از حقوق دانان، درموارد خاصی از قراردادهای معین نیز می توان رد پای مالکیت موقت را یافت. مثلا هرگاه، انتقال مالکیت در بیع به بعد موکول شده باشدمانند قراردادهای اجاره به شرط تملیک که فروشنده مالکیت آن را تا پرداخت کلیه اقساط برای خود حفظ می کند مالکیت فروشنده موقت خواهد بود و پس از مدت معین در قرارداد، مبیع به مالکیت خریدار در خواهد آمد. ()

د) حبس: برخی از فقها در پاسخ به منکران مالکیت موقت گفته اند: تملیک موقت امری معهود در شرع و مشروع است چنان که در حبس محقق شده است. مثلا شهید ثانی پس از نقل قول کسانی که تملیک موقت را امری غیر معقول دانسته اند، می نویسد:

وفیه نظر لان التملیک الموقت متحقق فی الحبس واخویه.()

البته این نظر را نمی توان پذیرفت چرا که درحبس، تملیک عین صورت نمی گیرد، بلکه عین درمالکیت حبس کننده باقی می ماند و تنها حق انتفاع به دیگری منتقل می شود.بنابراین حبس را نمی توان از موارد مالکیت موقت دانست. ()

ه) برخی از فقها اجاره را نوعی تملیک موقت دانسته اند. توضیح آن که عده ای از فقها منفعت را قابل تملیک ندانسته و لذا تعریف مشهور اجاره را نادرست شمرده اند و به نظرآنان اجاره، تملیک عین است و اجاره را چنین تعریف کرده اند: تملیک عین در جهت خاص و در مدت مخصوص در مقابل بیع که عبارت است از: تملیک عین از همه جهات بدون تقیید به جهت خاص و مدت مخصوص. مرحوم اصفهانی این قول را به بعضی معاصران خود نسبت داده و سپس به پاسخ گویی آن پرداخته است.()

اگر چه تعریف فوق از عقد اجاره، تعریفی نادرست است، چرا که منفعت نیز همچون عین، مستقیما قابل تملیک است، اما به هر حال می توان گفت که تملیک موقت عین درنظر این عده از فقها، امری ممکن و مشروع بوده است.

از مجموع موارد فوق می توان به این نتیجه رسید که مالکیت موقت، دست کم در نزد عده زیادی از فقها امری ممکن و قابل تصور، بلکه مشروع بوده و لذا در مواردی به آن معتقد شده اند. همین مقدار نشان می دهد که اجماع ادعا شده بر بطلان مالکیت موقت () امری غیر قابل قبول است.

مبحث دوم: جایگاه تایم شر در عقود نامعین

درمبحث گذشته دیدیم که قرارداد انتقال مالکیت زمان بندی شده (تایم شر) با هیچ یک از عقود معین هماهنگی ندارد و نمی توان آن را در زمره عقود معین به شمار آورد.البته به این نکته نیز اشاره کردیم که این قرارداد را مانند هر قرارداد دیگری می توان از طریق عقد صلح منعقد کرد چرا که عقد صلح، قالبی گسترده برای قراردادهای گوناگون و متنوع است.

دراین مبحث به دنبال پاسخ به این سوال هستیم که آیا قرارداد تایم شر را می توان بدون جای گرفتن در یکی از عقود معین، معتبر و صحیح دانست؟ به عبارت دیگر آیاتحت عنوان یک عقد عرفی و قرارداد عقلایی که درمیان مردم رواج دارد می توان راهی برای مشروعیت آن یافت؟ دردو گفتار به بررسی موضوع می پردازیم:

گفتار اول: مبانی اصل آزادی اراده در فقه (بحثی در اعتبار قراردادهای نامعین)

در میان فقیهان شیعه همواره این بحث مطرح بوده است که آیا برای تشخیص مشروعیت یک قرارداد باید نص خاصی وجود داشته و مشروعیت و اعتبار آن از ناحیه شارع تصریح شده باشد یا آن که علاوه بر عقود معین که نام آنها در فقه آمده است به طور کلی قراردادهای عقلایی، مشروعیت و اعتبار دارد؟ گروه زیادی از فقها به ویژه متقدمان قائل به توقیفی بودن عناوین عقود و معاملات شده و اعتبار قراردادها را تنها در قالب عقود معین پذیرفته اند. به عنوان مثال شهید ثانی در مورد علت بطلان عقد مغارسه() می نگارد:

ان عقود المعاوضات موقوفة علی اذن الشارع وهی منتفیة هنا . ()

مولف کتاب مفتاح الکرامه پس از نقل اجماع فقها بربطلان مغارسه می نویسد: وحجة المعظم ان عقود المعاوضات موقوفة علی اذن الشارع وهی منتفیة هنا. ()

صرف نظر از مباحثات نظری میان فقها و حقوق دانان، ماده ده قانون مدنی، اصل آزادی قرارداد را مورد تاکید و تایید قرار داده است:

قراردادهای خصوصی نسبت به کسانی که آن را منعقد کرده اند در صورتی که خلاف صریح قانون نباشد، نافذ است.

بنابراین درحقوق ما، آزادی اراده را باید به عنوان اصلی مسلم و پذیرفته تلقی کرد و جز درمواردی که قانون، مانعی در راه نفوذ قرارداد ایجاد کرده است، اراده اشخاص،حاکم بر سرنوشت پیمان هایشان است. ()

مهم ترین نتیجه اصل آزادی اراده آن است که اشخاص می توانند قراردادهای خود را تحت هر عنوان که مایل باشند منعقد ساخته، نتایج و آثار آن را به دلخواه معین کنند.بنابراین پیش بینی نهادهای حقوقی و عقود معین در فقه و قانون بدان معنا نیست که اشخاص ناچار باشند یکی از قالب های پیش ساخته قراردادی را برای هر پیمان برگزینند. ()

بر این اساس از آن جا که موضع قانون مدنی و نظام حقوقی ایران در قبال اصل آزادی قراردادی روشن و بی ابهام است، نیازی به بحث اساسی دراین باره دیده نمی شود ولی اشاره به مبانی این اصل در فقه برای استحکام و تقویت بحث، لازم به نظر می رسد.

مهم ترین دلیلی که طرفداران اصل آزادی قراردادی در فقه بدان تمسک کرده اند، آیه اول سوره مائده است: «یا ایها الذین آمنوا اوفوا بالعقود...» عقد به گفته بعضی از لغوی هابه معنای مطلق عهد. () و به عقیده بعض دیگر به معنای عهد موکد و وثیق است. () و در هر صورت شامل معاملات و قراردادها می شود.

بنابراین مفاد آیه این است که وفا به هرچه عرفا عنوان عقد بر آن صدق می کند، واجب است.72 معنای وفا به عهد، عمل بر طبق مقتضای آن است. ()

با توجه به عموم آیه شریفه نسبت به همه عقود و قراردادها می توان چنین استنباط کرد که هر قراردادی که در عرف مصداق عقد دانسته شود، معتبر و لازم الوفاست. علاوه برفقیهان معاصر، در میان فقهای گذشته نیز کسانی یافت می شوند که تمسک به عمومات را برای اثبات صحت و اعتبار قراردادهای نامعین مجاز دانسته اند. به عنوان مثال مرحوم محقق اردبیلی درمورد عقد مغارسه براین اعتقاد است که اگراجماع علما بر بطلان آن نبود، این امکان وجود داشت که به مقتضای عمومات ادله، به صحت عقد مغارسه حکم داد.()

اگر چه فقهای متقدم به اصل آزادی اراده، به دیده تردید می نگریستند، اما فقهای معاصر عموما به آن متمایل شده و آن را پذیرفته اند. به عقیده اینان، عناوین عقود، توقیفی نیست چون شارع مقدس درمعاملات، طریقه خاصی را اختراع نکرده ونقش شارع در مورد معاملات، نقش امضایی است یعنی معاملات رایج بین مردم را امضا کرده است.به بیان دیگر شرع مقدس در زمینه معاملات، حقیقت جدیدی را نیاورده جزامضای آنچه نزد عرف و عقلا متداول است و با جمله «اوفوا بالعقود» تمامی آنچه را که نزد مردم ودر عرف بازار رواج دارد امضا کرده است. (البته با در نظر گرفتن شرایط ی که تفصیل آن در جای خود آمده است.) ()

دلالت آیه فوق براعتبار و لزوم مطلق قراردادها از سوی برخی از فقها موردتردید و اشکال قرار گرفته است و چون ما در این جا به دنبال طرح مفصل این بحث نیستیم از ذکرآن خودداری می کنیم. ()

به هر تقدیر، اصل آزادی اراده درمیان فقهای معاصر مورد پذیرش قرار گرفته و این فقیهان برای اثبات مشروعیت و اعتبار قراردادهای نامعین بدان تمسک کرده اند که به دونمونه اشاره می شود:

1. قرارداد بیمه: یکی از قراردادهای نو پیدا که در دهه های اخیر مطرح و رواج یافته، قرارداد بیمه است. رواج این قرارداد، فقها را در مقابل این سوال قرارداد که آیا چنین قراردادی می تواند مشروعیت و اعتبار داشته باشد یا خیر؟ تلاش اولیه فقها براین بوده که این قرارداد را به نحوی در یکی از عقود معین و شناخته شده بگنجانند و بر همین اساس آن را از مصادیق صلح، هبه معوض یا ضمان دانسته اند. اما غالب فقهای معاصر، عقد بیمه را عقدی مستقل شمرده و برای اثبات مشروعیت و اعتبار آن به عمومات ادله استناد کرده اند. امام خمینی می نویسد:

الظاهر ان التامین عقد مستقل وما هو الرائج لیس صلحا ولاهبة معوضة بلا شبهة... ().

2. تقسیم: درمورد ماهیت تقسیم درمیان فقها اختلاف نظر است. برخی، تقسیم مال مشاع را به دلیل آن که درآن، دو مال مبادله می شود نوعی بیع دانسته اند ولی غالب فقهاآن را معامله ای جدای از بیع شمرده اند. به نظر این عده، تقسیم، معامله ای مستقل از عقود معین است ودلیل اعتبار آن، عمومات و اطلاقاتی است که در باب معاملات می توان بدان تمسک کرد.

گفتار دوم ارکان وآثار قرارداد انتقال مالکیت زمان بندی شده (تایم شر)

 در مباحث گذشته بیان شد که قرارداد تایم شر یا انتقال مالکیت زمان بندی شده را باید قراردادی مستقل از عقود معین دانست و با توجه به ماده ده قانون مدنی و نیز اصل آزادی قراردادها در فقه می توان صحت و نفوذ آن را اثبات کرد. دراین گفتار به بیان ارکان و آثار این قرارداد می پردازیم.

الف) ارکان وویژگی های قرارداد تایم شر

چنان که درمقدمه این نوشتار مذکور افتاد در قرارداد تایم شر، مالک عین، مالکیت آن را به چند نفر انتقال می دهد، به گونه ای که در یک دوره مشخص مثلا یک ساله هرکدام از این افراد درمدت زمان معین و محدودی مالک عین مزبور هستند. بر این اساس ویژگی های چنین قراردادی را می توان به شرح زیر بر شمرد:

1.مشخصه اصلی این قرارداد، انتقال مالکیت ازمالک به دیگری است بنا براین آن را باید در گروه قراردادهای تملیکی قرار داد.

2. در این قرارداد، عین به دیگری تملیک می شود و منافع به تبع عین انتقال می یابد بنابراین گر چه از جهت زمان بندی و مدت دار بودن به اجاره شباهت دارد، اما تفاوت درتملیک، باعث تمایز آن از اجاره شده است.

3. اگر چه درنهایت، عین به چند نفر منتقل می شود، اما این بدان معنا نیست که همه آنها به طور موازی و همزمان مالک عین باشند، بلکه درهرزمانی فقط یک نفر مالک آن است و همین مشخصه باعث تفاوت آشکار این قرارداد با بیع مشاع می گردد.

4. مالکیت هر شخص درحقیقت یک مالکیت موقت و محدود است زیرا عین، هیچ گاه به طور دائمی در مالکیت یک مالک باقی نمی ماند و به طور مرتب از یک مالک به دیگری انتقال می یابد. به عبارت روشن تر، مالکیت هر نفر محدود به دو حد زمانی است که پیش از آن، شخص دیگری مالک عین بوده و پس از آن هم عین به مالکیت دیگری وارد خواهد شد.

ب) احکام و آثار قرارداد

1. رابطه مالکان با یک دیگر: بی تردید در قرارداد تایم شر، مال، هیچ گاه بدون مالک نمی ماند چرا که همواره با انقضای زمان مالکیت یک مالک، مال به دیگری منتقل می شود و فترتی دراین میان وجود ندارد که مال بلا مالک بماند.

از سوی دیگر از آن جا که در هر زمان، تنها یک نفر مالک عین است فرض اشاعه درمالکیت نیز نادرست است. بنابراین سوال اساسی این است که رابطه چند مالک که به طور زمان بندی شده دریک عین شریکند، چیست؟

مساله مشابه درباب وقف می تواند راهنمای ما برای پاسخ گویی به سوال فوق باشد. در باب وقف، هنگامی که مالی بر چند طبقه از موقوف علیهم وقف می شود، عین موقوفه به مالکیت طبقه اول از موقوف علیهم در می آید و پس از انقضای طبقه اول، درملک طبقه دوم وارد می شود و به همین ترتیب ادامه می یابد. همچنین در صورتی که مالی به ترتیب بر زید و فقرا وقف شود، به این صورت که ده سال بر زید وقف باشد و پس از آن، وقف بر فقرا باشد، درمیان فقها این بحث مطرح شده است که رابطه طبقات بعدی موقوف علیهم که الان وجود ندارند یا وجود دارند، ولی به دلیل وجود طبقه قبلی، مالکیت فعلی ندارند با مال موقوفه و طبقه اول چه نوع رابطه ای است؟ تردیدی نیست که طبقات بعد، درحال حاضر مالکیت فعلی برمال ندارد چرا که به فعلیت رسیدن مالکیت آنان منوط به انقراض طبقه سابق است.

برخی از فقها همچون شیخ انصاری قائل به ثبوت مالکیت شانی برای طبقه معدوم شده اند. به عقیده وی طبقه معدوم، دارای اختصاص موقت نظیر اختصاص بطن موجوداست که با صیغه وقف، انشا و ایجاد شده و فقط در تحقق و وجود خارجی از آن متاخر است. به عبارت دیگر عین موقوفه درعین حال که ملک فعلی طبقه موجود است،ملک شانی طبقه معدوم نیز است. یعنی واقف با صیغه وقف، دو نوع مالکیت انشا کرده: یکی مالکیت فعلی برای طبقه موجود و دیگری مالکیت شانی برای معدومان. نتیجه این مبنا آن است که اگر عین موقوفه در موارد جواز بیع عین موقوفه فروخته شد، ثمن آن هم همانند مبیع، ملک فعلی طبقه موجود و ملک شانی طبقه معدوم است.()

پس از شیخ انصاری برخی از فقها مالکیت شانی طبقات معدوم را نپذیرفته اند. به عنوان مثال محقق اصفهانی در این باره می گوید:

معدومان، هیچ گونه حق جعل شده ای از ناحیه شارع ندارند و مالکیت شانی، یک سنخ خاص از مالکیت نیست، بلکه مالکیت شانی، قابلیت مالکیت است نه چیز دیگر.()

در قرارداد تایم شر نیز مالکیت مالکان موقت که به ترتیب، مالک عینی می شوند، همانند طبقات موقوف علیهم است.

بنابراین برمبنای شیخ انصاری می توان در مساله موردبحث هم قائل به مالکیت فعلی و مالکیت شانی شد. به این صورت که مالکان موقت، در زمان مالکیت خود دارای مالکیت فعلی و در غیر آن، دارای مالکیت شانی هستند.مثلا اگر فرض کنیم خانه ای ملک چهار نفر به صورت مالکیت زمانی فصلی باشد، در فصل بهار که فرضا خانه متعلق به الف است، این فرد مالک فعلی خانه بوده و سه نفردیگر مالکیت شانی بر آن دارند. اما بنا بر مبنای گروه دوم، نمی توان برای مالکان دیگر مالکیت شانی تصور کرد چرا که به عقیده این گروه، مالکیت شانی، چیزی جز قابلیت شخص برای مالک شدن نیست. بنابراین در زمان مالکیت فعلی یک مالک، مالکان دیگر حقی در آن مال ندارند.

به نظر می رسد با توجه به ماهیت مالکیت می توان گفت: مالکیت همان گونه که گروه دوم گفته اند قابل تقسیم به دو نوع نیست و بر همین اساس، مالکیت شانی، سنخ خاصی از مالکیت نیست، اما بدیهی است که در مالکیت موقت، نمی توان رابطه مالکان دیگر با عین را کاملا منقطع دانست و عین را ملک طلق مالک موقت به شمار آورد.مالکیت، امری عرفی و عقلایی است و عقلا همان گونه که مالکیت را برای شخص به طور موقت اعتبار می کنند، رابطه دیگر مالکان را هم کاملا منقطع و منتفی نمی دانند. به عبارت دیگر اگر چه مال در ملک مالک موقت بوده و مالکان دیگر هیچ گونه مالکیت فعلی یا شانی برآن ندارند اما همچنان، رابطه ای ضعیف و اعتباری بین عین و مالکان دیگر برقرار است و همین رابطه ضعیف را اگر چه نمی توان نوعی مالکیت شانی دانست، اما باعث می شود که دایره اختیارات مالک موقت محدود شود که در بحث بعد به آن می پردازیم.

2. حدود اختیارات مالکان: مهم ترین اثر مالکیت آن است که مالک بتواند در ملک خود تصرفات مالکانه کند، یعنی آزادانه از آن منتفع شود آن را به گونه های مختلف به دیگران منتقل کند و انتفاعات ممکن را از آن ببرد. حدود اختیارات مالک در مواردی که مال، تنها یک مالک دارد بسی گسترده و وسیع است ولی در جایی که چند نفرنسبت به یک مال حق مالکیت دارند چه به صورت مالکیت عرضی (مانند اشاعه) و چه به صورت مالکیت طولی (مانند تایم شر) اختیارات مالکان محدود می شود. اماسوال اصلی این است که محدوده اختیارات مالکان موقت در تایم شر چیست؟

پاسخ به این سوال، تا حدود زیادی بسته به مبانی پیش گفته است. نتیجه منطقی مبنای اول این است که هریک از مالکان درزمان مالکیت فعلی خود، حق هرگونه تصرف واستفاده ای را دارد یعنی می تواند آن را به دیگری انتقال دهد یا هبه کند و... و همین مالکیت به وراث وی منتقل می شود اما از آن جا که درهمین زمان، افراد دیگری هم مالکیت شانی برآن مال دارند تصرفات مالک تا آن اندازه مجاز است که لطمه ای به حق دیگران وارد نشود چرا که عین دراین صورت متعلق حق افراد دیگر است نظیر عین موقوفه و مرهون که متعلق حق مرتهن و طبقات بعدی موقوف علیهم است. بنابراین در قرارداد تایم شر هیچ مالکی حق از بین بردن مال خود را ندارد چرا که حق افراد دیگربه مال او تعلق گرفته و تصرفات او نباید باعث آسیب به حق دیگران شود و این امر، منافاتی با طبیعت مالکیت ندارد.

بنابر مبنای دوم، مالکیت شانی، چیزی جز شانیت تملک نیست. بنابراین در زمان مالکیت یکی از مالکان، دیگران حقی در مال ندارند و لذا عین، فقط متعلق یک حق مالکیت فعلی است و حق دیگری به آن تعلق نگرفته است تا باعث محدود شدن اختیارات و تصرفات مالک شود. مقتضای مبنای اخیر اگر چه مجاز بودن مطلق تصرفات مالکانه توسط مالک است، اما به نظر می رسد حتی با پذیرش این مبنا هم نمی توان دست مالک را در مورد هرگونه تصرفی حتی تصرف منجر به تلف مال بازگذاشت زیرااین مورد از مصادیق تعارض قاعده «تسلیط» و «لاضرر» است و باید بر آن اساس اظهار نظر شود.

فقها معمولا حدود اختیارات مالک را از قاعده «تسلیط» استفاده می کنند. این قاعده هرگونه تصرف و انتفاعی را برای مالک جایز دانسته است اما قاعده لاضرر، محدوده اختیارات مالک را محدود می سازد. به همین جهت جواز تصرفات مالک در ملک خود در صورتی که به ضرر دیگران منتهی شود، مشروط به شرایط خاصی است. در این جا ملاک ماده 132 قانون مدنی می تواند برای ما راه گشا باشد چرا که این ماده بیان کننده موارد تعارض قاعده «تسلیط» و «لاضرر» می باشد و مقرر می دارد:

کسی نمی تواند تصرفی کند که مستلزم تضرر همسایه شود، مگر تصرفی که به قدر متعارف و برای رفع حاجت یا رفع ضرر از خود باشد.

روشن است که کلمه «همسایه» دراین ماده نمی تواند شمول آن را محدود سازد. با توجه به مبانی فقهی آن می توان قاعده ای کلی را از این ماده استنباط کرد، چرا که ملاک این ماده شامل هر موردی است که تصرف مالک موجب ضرر دیگری شود. بنابراین در بحث حاضر، می توان درمورد برخی تصرفات مالکان موقت که موجب ضرر دیگرمالکان می شود، چنین اظهار نظر کرد که تصرفاتی مانند اتلاف و از بین بردن مال توسط یکی از مالکان موقت، چون به ضرر دیگر مالکان است و غالبا فاقد دو شرط مذکوردر ماده فوق الذکر است، جایز نیست.

از این گذشته، به اعتقاد بسیاری از فقها قاعده تسلیط پیش از آن که قاعده ای شرعی و تعبدی باشد، قاعده ای عقلایی بوده و بنای عقلا مهم ترین مدرک و مستند آن است ونقش شارع مقدس در این قاعده تنها نقش امضایی است. عقلا همان گونه که مالک را مسلط بر مالش می دانند، ضرر زدن به دیگری را هم مجاز نمی شمارند و بر همین اساس تصرفات مالکانه را تا جایی که برای رفع ضرر از مالک یا رفع حاجت باشد، مجاز می دانند و به مالک اجازه نمی دهند که بدون دلیل موجه در ملک خود تصرفاتی کند که موجب ضرر دیگران شود.

با توجه به آنچه گذشت بخوبی می توان نتیجه گرفت که در قرارداد تایم شر که چند نفر به صورت مقطعی مالک مال هستند هر کدام از مالکان می تواند هر گونه تصرفی رادر مال خود کند، مگر تصرفی که موجب ضرر دیگران شود و به قدر متعارف و برای رفع حاجت یا رفع ضرر از خود نباشد و گذشت که محدود شدن اختیارات مالک در این موارد منافاتی با حق مالکیت او ندارد.

بررسی شیوه های مشابه

بحث و بررسی در باره قرارداد انتقال مالکیت زمان بندی شده در فصل گذشته به پایان رسید. اینک به عنوان تکمیل بحث گذشته به بررسی برخی از شیو ه ها و قالب های قراردادی مشابه می پردازیم که اگر چه از نظر عنوان و قالب قرارداد، تفاوت جدی با قرارداد تایم شر دارند، اما درعمل، نتایج و آثار نسبتا مشابهی رابه دنبال دارند.

الف) بیع مشاع به شرط مهایات

تقسیم منافع در مال مشاع که چند نفر درکنار هم، مالک مال هستند یکی از مباحث مورد توجه فقها و حقوق دانان است. به طور کلی مالکان مشاع برای تقسیم منافع مشترک مال مشاع ازدو طریق می توانند اقدام کنند. ()

1. تقسیم به اجزا مانند این که دو نفر که در خانه ای شریکند برای انتفاع از خانه، خانه را به حسب اجزای آن تقسیم کنند یعنی نصف خانه به یکی از آنها و نصف دیگر به دیگری واگذار شود تا در آن سکونت یابند.

2. تقسیم به زمان انتفاع مثلا دو نفر که در اتومبیلی شریکند توافق می کنند که به صورت ماهانه از آن استفاده کنند یعنی، یک ماه نفر اول و ماه دوم نفر دوم.

دو شیوه فوق در عرف مردم رواج دارد و نمونه های بسیاری از آن را می توان مثال زد. به عنوان نمونه، تقسیم منافع مزارع و باغ ها عموما به صورت تقسیم به اجزا صورت می گیرد و تقسیم منافع قنات ها و نهرها غالبا از طریق تقسیم به زمان انجام می شود. سیم منافع به یکی از شیوه های فوق در اصطلاح فقها «مهایات» نامیده می شود.()

بنابراین از مهایات می توان برای تقسیم منافع یک ملک به صورت زمانی استفاده کرد. لا فرض کنیم دوازده نفر به صورت مشاع، خانه ای را خریده اند و چون همه آنان به طور همزمان نمی توانند از آن خانه منتفع شوند و تقسیم آن به حسب اجزا مکانی نیز امکان پذیر نیست، آسان ترین راه، تقسیم منافع آن است که منافع آن رابه صورت زمان بندی تقسیم کنند مثلا منافع خانه را به صورت ماهیانه در یک دوره یک ساله بین خود تقسیم کنند، به گونه ای که خانه درتمام طول سال، ملک مشاع همه آنان باشد،ولی در هر ماه تنها یکی از آنان حق انتفاع دارد. بنابراین شرکای مشاع می توانند در یک قرارداد مهایات، منافع مال مشاع را تقسیم کنند. لازم به ذکر است که مهایات به عنوان یک قرارداد مستقل، قابل انعقاد بوده و در حدود مفاد خود معتبر و لازم الاجراست و لزومی ندارد که به صورت صلح و یا یکی دیگراز عقود معین درآید.()

تقسیم مهایاتی به نظر برخی از فقها، توافقی جایز و قابل فسخ است () البته این نظر از سوی برخی حقوق دانان مورد خدشه قرار گرفته و آنان مهایات را قرارداد وتوافقی الزام آور دانسته اند. () اما برای گریز از اختلاف فوق می توان مهایات را به صورت شرط ضمن عقد درآورد و الزام آور بودن آن را قطعی و بی اشکال ساخت.

یکی از شرکت هایی که در سال های اخیر از این شیوه برای تقسیم منافع املاک خود بهره گرفته است شرکت مجتمع های توریستی و رفاهی آبادگران ایران است. این شرکت، ویلاهای متعلق به خود را به صورت بیع مشاع مشروط به مهایات به مشتریان خود به فروش رسانده است.

توضیح آن که شرکت مزبور، هریک از ویلاهای خود را به صورت مشاع به پنجاه ودونفر به تعداد هفته های سال به فروش رسانده و در ضمن عقد بیع، شرط کرده است که هریک از مالکان مشاع در هفته مشخصی از سال حق انتفاع از ویلا را داشته باشند. در قرارداد شرکت مزبور پس از ذکر نام خریدار و فروشنده چنین آمده است:

مورد معامله یک پنجاه و دوم مشاع از کل ششدانگ ویلای شماره... از مجموعه 22 ویلای مجتمع آبادگران واقع در ساحل جزیره کیش به پلاک ثبتی... که موقعیت دقیق آن روی نقشه تعیین و به رویت خریدار و امضای طرفین رسیده است.

درهمین قرارداد به عنوان یکی از شرایط ضمن عقد آمده است:

خریدار با آزادی کامل و با آگاهی از شرایط و ضوابط زمانی و مکانی و با توجه به تفاوت قیمت ویلا درهفته های سال، هفته سال را جهت استفاده از ویلا انتخاب نمود...خریدار، حق استفاده از بقیه ایام سال را از خود سلب نمود و هیچ گونه حقی در بقیه ایام سال در استفاده از این ویلا نخواهد داشت.

ب) صلح منافع

یکی از شیوه های مشابه که در آن، منافع عین به صورت زمان بندی شده مورد استفاده قرار می گیرد قرارداد صلح منافع است. طبق این قرارداد، شخصی که مالک عین است مالکیت عین را به مشتریان منتقل نمی کند، بلکه صرفا منافع عین مورد نظر را به چند نفر از طریق عقد صلح، انتقال می دهد.

به عنوان مثال شخصی که مالک ویلا یا آپارتمان است منافع ملک خود را به دوازده نفر به صورت صلح معوض منتقل می کند، به گونه ای که هریک از آنها در برابر وجهی،منافع یک ماه در سال آن ملک را مالک می شود. چنان که مشاهده می شود چنین صلحی درواقع، نتیجه عقد اجاره را به دنبال دارد یعنی همان گونه که در اجاره، عین درمالکیت موجر باقی مانده، منافع آن درمدت معین به مستاجر تملیک می شود، درعقدصلح مورد نظر نیز، منافع عین به صورت زمان بندی شده به صلح کنندگان انتقال می یابد. بدین ترتیب، آنان سهم و بهره ای از عین مال ندارند و تنها درمدت زمان معین، مالک منافع آن می شوند.

این شیوه در سال های اخیر مورد عمل بعضی شرکت ها قرار گرفته است که از آن جمله می توان از «شرکت نارنجستان زیبای شمال» نام برد. شرکت مزبور که در سال 1375تاسیس و ثبت شده، از بدو تاسیس اقدام به احداث هتلی کرده است. به گفته مسوولان شرکت، این شرکت به جای این که منافع هر اتاق یا سوئیت را به صورت روزانه به افراد واگذارد و مال الاجاره دریافت کند، منافع اتاق ها و سوئیت ها را به صورت قطعی و برای مدت یک ماه در سال با انعقاد عقد صلح منافع منتقل کرده است. متصالحان درمدتی که مالک منافع هستند می توانند شخصا از آن منتفع گردند یا به دستور آنان، منافع به دیگران واگذار و مال الاجاره دریافتی به متصالحان پرداخت شود.

این شیوه اگر چه از نظر فقهی و حقوقی، بی اشکال به نظر می رسد اما اجرای آن، منافع متصالحان را درمعرض خطر قرار می دهد زیرا متصالحان که تنها مالک منافع ملک هستند، هیچ گونه حق مالکیتی نسبت به خود ملک ندارند. بنابراین حق هیچ گونه تصمیم گیری درمورد عین مال را ندارند. از طرف دیگر مالک عین اگر چه، مالک منافع آن نیست، اما با استناد به مالکیت عین می تواند دست به اقداماتی بزند که درنهایت به ضرر صاحبان منافع تمام شود. به عنوان مثال اختیار مالک عین در مورد فروش، هبه وسایر انتقالات می تواند درمواردی، صاحبان منافع را با مشکل روبه رو کند. از این گذشته اگر مالک به استناد مالکیت خود، تغییراتی درملک ایجاد کند که منجر به کاهش منافع آن یا از بین رفتن منافع در بخشی از سال یا درکل سال شود، تکلیف متصالحان زیان دیده چیست؟

برای فرار از اشکالات فوق و سایر مشکلاتی که ممکن است دراین قرارداد بروز کند بایستی وظایف و اختیارات هریک از مالک و متصالحان به روشنی مشخص شود و درقرارداد، مورد توافق قرار گیرد. متاسفانه قرارداد صلح منافع که توسط شرکت نارنجستان شمال تنظیم شده است درباره موارد پیش گفته سکوت کرده و به همین جهت حقوق متصالحان را درمعرض خطر قرار داده است.

ج) شرکت سهامی

دیگر از شیوه هایی که می توان برای استفاده منظم و زمان بندی شده از مال مشترک، مورد عمل قرارداد، ایجاد شرکت سهامی بین شرکاست. دراین شیوه چند نفر می توانندبرای خرید واحدهای مسکونی اقدام به انعقاد عقد شرکت و ایجاد یک شرکت کنند و از مال شرکت، واحد مسکونی مورد نظر را خریداری و به طور مشترک از آن بهره مندشوند.

به عنوان مثال دوازده نفر به منظور احداث یا خرید واحد مسکونی اقدام به تشکیل شرکت سهامی یا شرکتی با نام دیگر برای انجام امور ساختمانی کرده، هر کدام از آنهاسهم مشخصی از سرمایه شرکت را تامین می کنند. شرکت مزبور چه به صورت شرکت سهامی باشد یا به صورت یک شرکت ساختمانی، واجد وصف تجاری بوده ()دارای شخصیت حقوقی است. شرکا پس از تشکیل شرکت با سرمایه فراهم آمده، ساختمان یا ویلایی را خریداری می کنند. پرواضح است که با توجه به تحقق یک شخصیت حقوقی در فرض فوق، اموال گرد آمده متعلق به شرکت بوده و شرکا تنها عضو شرکت و صاحب سهام هستند و به همین جهت ملک خریداری شده نیز متعلق به شرکت است. شرکا برای استفاده و بهره برداری از ملک خریداری شده این ترتیب را اتخاد می کنند که هرکدام از آنها درمدت معینی از سال از آن استفاده کنند.

این ترتیب اگر چه در حقیقت، همان صورت نظام یافته مهایات است اما از آن جا که در اینجا سخن از اشاعه مالکیت مطرح نیست به خلاف بحث مهایات تفاوت این روش با بیع مشاع مشروط به مهایات روشن می شود.

مزیت این راهکار آن است که صاحبان سهام می توانند سهام خود را به دیگران منتقل کنند یا با سهام شرکت های مشابه مبادله نمایند بدون آن که نقل و انتقال یا مبادله به عین ملک یا منافع آن مرتبط شود و به همین جهت این انتقالات یا مبادله ها می تواند درعرصه بین المللی نیز به آسانی انجام شود.

د) افراز زمانی

ساده ترین و طبیعی ترین راه تقسیم مال مشترک آن است که مال مشترک به طور عادلانه بین شرکا تقسیم و توزیع شود که این تقسیم را «افراز» می گویند. () در این باره، ماده 598 قانون مدنی مقرر می دارد:

ترتیب تقسیم آن است که اگر مال مثلی باشد به نسبت سهام شرکا افراز می شود...

طبیعی است که افراز تنها دراموال قابل تقسیم متصور بوده واموالی را که قابل توزیع عادلانه نیست نمی توان از راه افراز تقسیم کرد. ماده 317 قانون امور حسبی مقررمی دارد:

در صورتی که مال اعم از منقول یا غیر منقول قابل تقسیم و تعدیل نباشد، ممکن است فروخته شده بهای آن تقسیم شود.

ارتکاز عرفی از معنای افراز آن است که عین مال مشترک بین شرکا توزیع و به هر یک از آنان به نسبت سهم مشاعشان حصه ای از عین داده شود. در مورد املاک، افراز به صورت توزیع مکانی است و گفتیم که افراز به این معنا تنها در اموالی امکان دارد که اولا قابل تقسیم بوده و ثانیا دارای اجزای مساوی و برابر باشد و گرنه از راه تعدیل یافروش اموال مشترک باید اشاعه را منحل کرد.

آیا در اموال مشاع غیر قابل تقسیم، راه حل دیگری جز فروش و تقسیم ثمن وجود ندارد؟ پاسخ به این سوال به برداشت ما ازمفهوم افراز بستگی دارد. اگر افراز را به معنای پیش گفته دانستیم، پاسخ این سوال منفی خواهد بود اما اگر مفهوم گسترده تری برای افراز قائل شویم، هنوز دراموال غیر قابل تقسیم نیز راهی برای افراز وجود خواهدداشت.

توضیح آن که افراز به معنای توزیع عادلانه مال مشاع است. این توزیع عادلانه همواره از طریق اختصاص دادن بخش های مختلف مال به افراد صورت می گیرد، به گونه ای که مالکیت مشاع شرکا به چند مالکیت جداگانه و در عرض هم بر بخش های مال، تبدیل می شود. صورت دیگری نیز برای افراز می توان تصور کرد و آن «افراز زمانی»است، به این صورت که مالکیت مشاع شرکا، به چند مالکیت درطول زمان تبدیل شود. برای روشن شدن موضوع مثالی را می آوریم:

فرض کنیم چهار نفر به صورت مشاع، مالک قطعه زمینی به مساحت هزار متر مربع هستند. این افراد برای تقسیم زمین اقدام به افراز آن می کنند یعنی هرکدام از آنان دردویست و پنجاه متر از زمین تصرف می کند و مالکیت بی معارض می یابد. حال فرض کنیم این چهار نفر مالک خانه ای هستند. برای تقسیم خانه درصورت امکان باید خانه را به چهار قسمت مساوی تقسیم کنند و اگر نتوانند از راه تعدیل، مشکل را حل کنند تکلیف چیست؟ راه دیگری که برای تقسیم خانه می توان پیشنهاد داد، افراز زمانی است. به این صورت که مالکیت مشاع آنان در یک دوره مشخص زمانی با توجه به قطعه های مساوی، افراز و تقطیع شود. به عنوان مثال در فرض فوق، خانه مزبور، در هرفصل سال، ملک یک نفر از آنان دانسته شود، بدون آن که درعین ملک، افراز یا توزیعی صورت گیرد.

در افراز زمانی، مالکیت شرکا برکل عین باقی می ماند و تجزیه نمی شود اما از نظر مدت، محدودیت می یابد. بدیهی است که امکان و مشروعیت افراز زمانی متوقف است برامکان و مشروعیت مالکیت موقت و از آن جا که ما در مباحث گذشته امکان و مشروعیت آن را اثبات کردیم، مشکلی از این طریق وجود ندارد.

تنها مشکلی که در راه تصور افراز زمانی خود نمایی می کند آن است که ارتکاز عرفی متشرعه و می توان گفت تمام فقها از افراز، همان افراز و توزیع عین بوده است و افراززمانی به کلی از ذهن و تصور آنان دور بوده و ممکن است گفته شود که چنین برداشتی از معنای افراز خلاف فهم و ارتکاز عرف و درنتیجه خلاف شرع است.

اما در این باره باید یاد آور شدکه چنین برداشت و ارتکازی از معنای افراز به دلیل رواج آن در میان مردم بوده است و از آن جا که بسیاری از فقها، مالکیت موقت را امری نامشروع و نادرست می دانسته و تحدید و تقیید مالکیت به زمان را نپذیرفته اند، تصور افراز زمانی برای آنان نیز امری نامشروع و نادرست می نموده است.

درخور توجه است که افراز، اصطلاحی نیست که درشریعت اسلام، مفهوم خاص و ویژه ای داشته باشد، بلکه افراز به معنای توزیع عادلانه مال مشترک است و از آن جاکه همواره، توزیع عادلانه مال از طریق توزیع عین و تجزیه سهام مال صورت می گرفته است، اصطلاح افراز به این معنا تلقی شده و در ارتکاز عرف و حتی فقها جای گرفته است. هدف از افراز آن است که به نحوی عادلانه و مشروع به اشاعه پایان داده شود و مال مشاع به نحوی رضایت بخش تقسیم شود و راه توزیع عادلانه را باید در عرف مردم جستجو کرد چرا که شیوه خاصی در شریعت پیش بینی نشده است. بنابراین اگر شیوه جدیدی توسط عرف و عقلا، ابداع شود که تقسیم مال مشترک را به نحوی عادلانه و رضایت بخش انجام دهد و برخلاف اصول مسلم فقهی وحقوقی نیز نباشد، اشکالی در پذیرش آن نیست.

آخرین نکته برای تایید افراز زمانی، آن است که فروش مال مشترکی که غیر قابل تقسیم عادلانه است، آخرین راه برای تقسیم مال مشترک است و مسلما اگر بتوان راهی یافت که بدان وسیله، مالکان مشاع، به عین مال مشترک دست یابند، بهتر از آن است که آنان به ثمن مال مشترکشان دست یابند. افراز زمانی، درچنین اموالی، تنها راهی است که می تواند در عین حال که به انحلال اشاعه می انجامد، مالکان را برعین مال مسلط سازد.

بی تردید افراز زمانی نیاز به بحث گسترده تر و بیشتر دارد و تا حدی که کاوش شده، این مساله در کتب فقهی و حقوقی مطرح نشده است و جای بحث و تحقیق دارد.نگارنده در این جا تنها در مقام طرح موضوع فوق است تا راه برای تحقیقات آینده باز شود. اثبات این مساله می تواند افق جدیدی را در مبحث تقسیم اموال مشاع فرا روی ما قرار دهد.

از جمله نتایج این نظریه آن است که می توان با افراز زمانی به نتیجه قرارداد تایم شر دست یازید، یعنی چند نفر می توانند به طور مشاع، ویلا یا ملک دیگری را خریداری کنند و سپس با افراز زمانی هر کدام از آنها، مالک آن در مدت مشخصی ازسال شوند و بدین ترتیب همان آثار و نتایج تایم شر را به دست آورند.

آخرین نکته این که ذکر شیوه های مشابه دراین فصل به معنای تایید یا رد آنها برای اجرا نیست، بلکه هدف ما تنها این بوده که در کنار قرارداد تایم شر یادی از شیوه های مشابه شود تا همه این قالب های قراردادی، درکنار هم مورد بررسی وتحلیل قرار گیرد و درنهایت شیوه واحدی از میان این شیوه ها انتخاب و در کشور به اجرا درآید. مسلمااجرای شیوه واحد با مقررات، احکام و آیین نامه های منظم و مشخص می تواند هر گونه ابهام را از مساله مرتفع ساخته، مردم، مسوولین و به ویژه دستگاه های دولتی ودادگاه های قضایی را با مشکل مواجه نسازد

بحثی در اتلاف

بحثی در اتلاف


1- قاعده فقهی اتلاف :
( من اتلف مال الغیر فهو له ضامن ) ، یعنی هر کس مال دیگری را تلف کند ضامن است ( مسئول جبران آن است . )
هر چند بعضی از دانشمندان حقوق اسلامی این قاعده را روایت دانسته اند ، اما به تعبیر اصولی ، قاعده ای است اصطیادی که از مضمون آیات و روایات به دست آمده است ، و از تمام منابع حقوقی اسلامی ( کتاب ، سنت ، اجماع و عقل ) تغذیه می کند .
2- منظور از اتلاف چیست ؟
در فلسفه ثابت شده است که ( موجود ، معدم نمی شود ). بنابراین ، اگر اتلاف مال را معادل نابودی ان فرض کنیم، دقت لازم را به کار نبرده ایم ؛ در جهان ، تغییر و تحول وجود دارد ولی عدم و نا بودی نیست ، لذا باید دید که کدام تغییر ، تلف تلقی می شود.
گاهی دگرگونی به گونه ای است که مال ، تمام خواص محسوس خود را از دست می دهد ؛ مثل سوختن پارچه . و زمانی خاصیت مهم ان از بین می رود ؛ مثل اتومبیلی که شدت تصادف آن را به آهن پاره ای مبدل می سازد .
گاهی مال با تمام خواصش موجود است ولی مالک بر ان سلطه ای ندارد ؛ مانند پر ندة گران قیمتی که از قفس رهاشده است ویا انگشتر جواهر نشانی که به دریا انداخته شده است ؛ تمام این موارد از مصادیق اتلاف است .
3- آیا اتلاف و تسبیب دو قاعده است یا دو قسم از یک قاعده ؟
اگر مال به مباشرت تلف شود اتلاف است و اگر با سبب شدن تحقق یابد تسبیب است . پس یک قاعده بیشتر نیست ولی با دو نوع مظهر .
به عبارت دیگر ، گاهی فعل مرتکب ، علت اتلاف را ایجاد می کند و زمانی زمینه ای را فراهم می سازد که احتمال دارد منجر به تلف مال گردد ؛ اولی را اتلا ف بالمباشره گویند و دومی را اتلاف بالتسبیب ( درصورت تحقق تلف ) .
در مباشرت لازم است فعلی صورت پذیرد ولی در تسبیب فعل و ترک فعل هر دو ضمان آور است . گاهی مباشر واحد است و گاهی متعدد ، گاهی سبب واحد است و گاهی متعدد .
اما د راتلاف بالتسبیب این تعریف صادق نیست . در آنجا مسبب کاری می کند که زمینة وقوع تلف است ، به طوری که اگر آن کار نباشد تلف هم نیست . اما با بودن آن کار ، لزوما“ تلف تحقق پیدا نخواهد کرد . به عبارت دیگر، می توان گفت : ( مایلزم من عدمه العدم ولایلزم من وجوه الوجود ) . انتظار می رود در شرایط خاصی ، زمینة ایجاد شده منجر به تلف مال شود پس مسبب زمینه ساز وقوع تلف .
5- آیا در اتلاف مال ، علم و عمد شر ط است ؟
د ر اتلاف ( اعم از مباشرت و تسبیب ) ، نه عمد شرط است و نه علم ( نه علم به موضوع و نه علم به حکم ) . برا ی ضامن شناختن متلف لازم نیست او عمدا“ مال را تلف کرده باشد ، نه عمد در فعل لازم است و نه عمد در نتیجه . اگر عصای شخصی ( بدون عمد در فعل ) به شی ء عتیقة دیگری اصابت کند و آن را بشکند ، مسئول است ؛ هر چند شکستن را نخواسته باشد ( یعنی عمد در نتیجه نداشته باشد ) ، علم مرتکب هم ، برای مسئول دانستن او لازم نیست ؛ یعنی لازم نیست بداند عمل او موجب زیان می شود ( علم به موضوع ) ، همچنان که لازم نیست بداند اگر ضرور ی وارد سازد باید جبران کند ( علم به حکم . )
6- آیا در اتلاف مال تقصیر متلف شرط است ؟
این فراز از بحث به دو بخش تقسیم می شود :
الف : نقش تقصیر در اتلاف به مباشرت
ب: نقش تقصیر در اتلاف به تسبیب
الف) نقش تقصیر در اتلاف به مباشرت :
در اتلاف به مباشرت لازم نیست زیان دیده ثابت کند متلف مباشر ، مقصر است و در این فرع ، ماده یک قانون مسئولیت مدنی مقرر می دارد :
( هرکس بدون مجوز قانونی ، عمدا“ یا در نتیجه بی احتیاطی به جان یا سلامتی یا مال یا آزادی یا حیثیت یا شهرت تجاری یا به هر حق دیگری که به موجب قانون برای افرادایجاد گردیده ، لطمه ای وارد نماید که موجب ضرر مادی یا معنوی دیگر شود ، مسئول جبران خسارت ناشی از عمل خود می باشد ) .
این ماده از جهات مختلف قابلیت شرح و بررسی رادارد که مناسب این مقام نیست ، فقط ورود تقصیر با عنوان ( بی احتیاطی ) در ضرر زدن به مال محور بحث است . بستر اجتماعی موضوع و پیچیدگی شرایط موجب شده است که آرا در این زمینه مختلف باشد . بعضی تقصیر را شرط بدانند و بعضی دیگر مسبب را ـ در هر حال ـ ضامن بشناسند ، و زیان دیده را فارغ از اثبات تقصیر بدانند . مشکل است بتوان در تمام شرایط و بدون استثناء یک قاعده را حاکم کرد ، اعم از این که آن قاعده شرط تقصیر باشد یا بی نیازی از اثبات آن . در هر مورد باید به دقت وارد شد ، و نیز باید دید رعایت انصاف و عدالت چه اقتصائی دارد زیرا تمام قواعد برای اجرای عدالت وضع گردیده است .
7- منظور از تصمیم نادرست منجر به اتلاف بیت المال مندرج در بند هـ ماده (23) قانون دیوان محاسبات کشور چیست ؟
در بند هـ ماده (23) قانون دیوان محاسبات کشور چنین آمده است
( سوء استفاده و غفلت و تسامح در حفظ اموال واسناد و وجوه دولتی و یا هر خرج و تصمیم نادرست که باعث اتلاف یا تضییع بیت المال بشود ) ، به نظر می رسد عنصر تقصیر در تعبیر ( تصمیم نادرست ) نهفته باشد ، یعنی اتلاف مندرج .
8- آیا ممکن است در تحت شرایط خاصی ، ضمان متلف ساقط شود و وی مسئول جبران شناخته نشود ؟
آری ، لذا به سه قاعده که مسقط ضمان است درزیر اشاره می شود :
قاعده اول ـ قاعدة احسان : قران کریم می فرمایند : ( ماعلی المحسنین من سبیل ) سوره توبه ، آیه 91 ( هل جزاء الاحسان الا الاحسان ) سوره الرحمن ، آیه 61 .
مدرک این قاعده ، آیات مذکور می باشد و معنای آن این است که انسان درمقام انجام کار خیر مؤاخذه نمی شود و اگر در اثر فعل صحیح و خیر خواهانه او بر کسی ضرری وارد شد ، جبران آن بر او تحمیل نمی گردد .
اما سخن در این است که مجرد قصد احسان ، مسقط ضمان نیست . باید فعل انسان محسن که در صدد دفع ضرر یا جلب منفعتی است واقعا“ چنین باشد ( اگر اطفای حریق منزل همسایه ، جز با تخریب سقف اتاق ممکن نیست ، خراب کننده البته ضامن نخواهد بود بلکه قابل تحسین و تقدیر است ) اما اگر دست به اقدامی ناشیانه زد و در جایی که نباید سقف اتاق خراب شود آن را خراب کرد ، مسئول جبران تخریب شناخته می شود .
قاعده دوم ـ قاعده استیمان : ( لیس علی الامین الا الیمین ، لیس علی المؤتمن ضمان ) .
طبق این قاعده ، امین تازمانی که مرتکب تقصیر ( تعدی و تفریط ) نشده باشد ، ضامن نیست . امانت هم دو قسم است : مالکی و شرعی . در امانت مالکی ، شخص به اذن و رضای مالک بر مال او مستولی می شود ؛ مانند استیلای مستعیر ، مستودع ، مرتهن ، مستاجر و وکیل . اما در امانت شرعی ، شخص بدون اطلاع مالک و به اذن شرع بر مال دیگری استیلا می یابد . مانند وضع ولی و وصی و حاکم نسبت به اموالی که در تصرف آنهاست ، با تسلط کسی که مال مسروقه یا مغصوبه را از دست سارق یا غاصب خارج می کند .
ماده ( 614) قانون مدنی می گوید : ( امین ، ضامن تلف یا نقصان مالی که به اوسپرده شده است نمی باشد مگر در صورت تعدی یا تفریط) . در ماده ( 951) آمده است : ( تعدی ، تجاوز نمودن از حدود اذن یا متعارف است نسبت به مال یا حق دیگری ) . و در ماده ( 952) قانون مدنی مقرر شده: ( تفریط عبارت است از ترک عملی که به موجب قرار داد یا متعارف برای حفظ مال غیر لازم است ) .
پس ثابت است که در این دو قاعده نیز ، عنصر تقصیر دیده می شود وبدون اثبات و احراز آن ، مرتکب مسئول جبران شناخته نمی شود . این دو قاعده در کار دیوان محاسبات کشور کاربرد بیشتری دارد.
قاعده سوم ـ قاعده اقدام : معنای قاعده این است که اگر شخصی به زیان خویش اقدام نماید ، حق ندارد از جهت خسارتی که دیده است تقاضای جبران ضرر کند .
وقتی مالکی به تصرف بی عوض دیگری رضایت دهد ، نمی توان متصرف را ضامن شناخت . در روایت وارد شده که : ( لایحل مال امرء الا بطیب نفسه ) . مانند کسی که با توجه ، مالی را به بهایی بیشتر از قیمت واقعی بخرد یا مال خود را عالما“ و عامدا“ به قیمتی کمتر از ارزش واقعی آن بفروشد .
اگر مدیر مسئولی ، مال دولت را به کمتر از قیمت واقعی بفروشد و یا مالی را با بودجه بیت المال به ثمنی بیشتر از بهای واقعی بخرد البته ، در برابر دیوان محاسبات کشور مسئول است زیرا مال خود او نبوده است . و نیز اگر مالکی از مال خود اعراض نماید ، احترام مالکیت خود را ساقط کرده و تملک آن را مباح ساخته است .

اصل صحت عمل غیر

اصل صحت عمل غیر

 


در حقوق اسلام چند قاعده وجود دارد که در همه آنها شارع مقدس به صحت عمل خاص غیر، یاعمل خود انجام دهنده حکم کرده است. گاهی هم این حکم به صحت در مورد عمل یا اعمالی است به طورکلی این قواعد گرچه نامهای مختلف دارد ولی ما در اینجا همه این قواعد را اصل صحت می نامیم و به جای خود، نام خصوصی هرکدام را بیان خواهیم کرد، در این مقاله فقط اصل صحت عمل غیر را مورد بحث قرار می دهیم که دارای معانی زیر است :
1- اصل صحت عمل دیگران بدین معنی که تاعدم جواز(حرمت ) عمل کسی احراز نشده است باید آنرا جائز و روا بشماریم چنانکه کسی چیزی می خورد یا مایعی می توشد و یا لباسی می پوشد و احتمال حرمت آنرا م دهیم ، تا حرمت آن ثابت نشده باید آنرا حلال بداینم 0 بنابراین مقوصد از صحت در این مورد حلیت و جواز تکلیفی است ،نه درستی که در مقابل فساد نادرستی قرار دارد و یکی از احکام وضعیع محسوب می شود. بنابراین اگر ما کسی را عادل می شناسیم نباید به مجرد صدور عمل مشکوکی از او به فسق او حکم کنیم و یا او را مستحق کیفر بشناسیم 0 منظور از کیفر، خصوص کیفر اخروی نیست ،بلکه تا حرمت عمل کسی به ثوبت نرسیده است نباید او را مستحق حد یا تعزیر هم بدانیم 0 منظور حقوق دانان از اصل برائت که دراینگونه موارد جاری می کند همین اصل است نه اصل برات مصطح که موضوع بحث اصولیین است .
این اصل منحصرا" در موارد شبهات موضوعیه جاری می شود یعنی : در صورتی که حکم کلی عملی را می دانیم ، مثلا" می دانیم نوشیدن مشروب الکلی حرام است ، ولی نمی دانیم آنچه فلانی می نوشد مشروب الکلی است تا حرام باشد یا مایع دیگری است تا حلال باشد، در این صورت عمل او را باید بر حلال حمل کنیم ، البته نه به این معنی که آثار عمل حلال را بر فعل او مترتب کنیم ، مثلا" اگر نمی دانیم به ما سلام کرد یا دشنام داد بر سلام حمل کنیم و پاسخ او را بدهیم ، بلکه صرفا" به این معنی که نباید عمل او را بر حرام حمل کنیم و آثار حرام را از قبیل خروج از عدالت ، یا حد و تعزیر و غیره بر عمل او مترتب سازیم .
مقصود از اختصاص این اصل به شبهات موضوعیه این است که اصل صحت ، یعنی حلیت عمل غیر را هنگامی جاری می کنیم که شبهه موضوعیه باشد، والا جنانجه یک موضوع کلی را ندانیم در آن مورد هم حکم به حلیت آن می کنیم لیکن این ربصی به عمل غیر ندارد، و این ،اصل برئت است که هم در شبهات حکمیه جای می شود هم در شبهات موضوعیه چنانکه شرب مایع خاصی را ندانیم شرب خمر است یا خیر حکم به حلیت آن میکنیم ، همینطور در صورتی ک بطور کلی ندانیم استعمال دخانیات جرام است یا حلال باز به حلیت آن حکم می کنیم ، اعم ازآن که اصل صحت عمل غیر را جاری بدانیم یا جاری ندانیم .
ضمنا" اجراء این اصل به صورت انجام عمل اختصاصی ندارد،بلکه در حالت ارتکاب هم این اصل جریان دارد، بلکه حتی در صورتی که ندانیم شخصی مرتکب عمل نامشروع شده است یا خیر باز باید او را درست بدانیم ، نه به این معنی که او را عادل بدانیم بلکه به این معنی که نمی توانیم او را فاسق بدانیم .
برای این اصل به پاره ای از آیات و احادیث استناد شده است که به برخی اشاره می شود، از حمله : آیه شریفه : (وقولواللناس حسناه ) در حق مردم خوبی بگوئید. به موجب حدیثی که در تفسیر این آیه وارد شده ودر کتاب شریف کافی مسطور است : مقصود از آیه مبارک این است که درباره دیگران تا واقع معلوم نشده جز خیر نگویید. و آئه کریمه (ان بعض الظن ائم ) همانا قسمتی از گمان گناه است (گمان بد به دیگران )
و از جمله پاره ای از روایات ، از جمله :
از علی بن ابی طالب ع نقل شده است که فرموده است ( ضع امر خیک علی احسنه حتی یاتیک مایقلبک عنه و لاتظنن بکلمه خرجت من اخیک سوءو انت تجدلها فی اخیر سبیلا) کار برادرت (برادر دینی )را در بهترین وجه حمل کن تا چیزی برایت آیدکه تو را ازآن برگرداند (یعنی : تا عکس آن ثابت شود) و به سخنی که از دهان برادرت خارج می شود گمان بدمبر در حالی که نسبت به آن در خوبی راهی می یابی (یعنی : در حالی که احتمال خیر می دهد).
و از حضرت موسی بن حعفرع نقل شده است که به محمد به فضل فرمود: (کذب سمعک و بصرک عن اخیک فان شهد عند خمسون قسامه انه قال وقال : لم اقل فصدقه و کذبهم ) شنوائی و بینائی خود را نسبت به برادرت (برادر دینی ) تکلیف کن ، اگر نزد تو پنجاه قسامه شهادت دهند که فلان سخن را گفته است ، ولی خود او بگوید: نگفتم او را دصیق کن و آنانرا تکذیب نما0 منظور تصدیق و تکذیب عملی است ( نه قولی و نه عقیدتی ) آن هم نسبت به آنچه به نفع او است و به ضرر دیگران نیست .
و روایات بسیار دیگر که بر این دلالت دارد که مومن برادر دینی خود را متهم نمی کند و چنانچه کسی برادر دینی خود رامتهم کند(گمان بد نسبت به او ببرد) ایمان در دلش آب می شود همانگونه که نمک در آب ذوب می شود. و کسی که برادر ایمانیش گمان بدببرد رشته حرمت میان آنان از بین می رود. و هر کس برادر دینی اش را متهم کند از رحمت خداوندمطرود است مطرود.
این اصل یعنی : اصل خوبی و جواز عمل دیگران ، چنانکه ازاذله فوق استفاده می شود به برادران دینی و ایمانی ( یعنی مسلمانان ) اختصاص دادر، و شامل حال دیگران نمی گردد.
2- اصل صحت عمل دیگران بمعنای درستی وترتب آثار حقوقی ، در مقابل فساد و نادرستی که از احاک وضعیه است ، یعنی : اگرکسی عقد یا ایقاع ، یا هر عمل دیگری که دارای این دو قسم : درست و نادرست است ، انجام داده و یا در حال انجام آن باشد حتی در صورتی که عمل عبادت یا معامله به معنای اعم باشد مانند: شستن لباس و مانند آن باید این عمل را بر درست حمل نمود و کلیه آثار عمل درست را بر آن مترتب ساخت .
گرچه اصل صحت بمعنای جواز تکلیفی هم از نظر فقهی و هم از نظر حقوق ، اخلاقی ، اجتماعی وغیره بسیار اهمیت دارد، ولی بدون شک اصل صحت به معنای مورد بحث از نظر حقوقی دارای اهمیت بشتری است. اصل صحت به اینمعنی ، یعنی : اصل صحت و درستی اعمال دیگران ، بویژه با توجه به اینکه این اصل به عمل خوص مسلمین اختصاص ندارد و لااقل اعمال حقوقی عرفی ( عقود و ایقاعات ) همگان حتی غیر مسلمانان را نیز فرا می گیرد دارای اهمیت بسیاری است و بر ژرف نگری و وسعت دید حقوقی اسلام دلات دارد.
در مورد این اصل به وجوهی استناد شده است :
1- شیخ انصاری - قدس سره - از مخقق ثانی (ره ) حکایت کرده است ک در سماله بیع رهن با اختلاف در اذن مرتهن برای این اصل به عمومات صحت عقدوتجارت از قبیل آیات شریفه : (اوفوابالعقود) و (لاتاکلوااموالکم بینکم بالباطل الا آن تکون تجاره من تراضی منکم ) استدلال کرده است .
لیکن این استدلال به هیچوجه صحیح نیست ، زیرا:
اولا" - اخص از مدعا است ، چه ، چنانکه اشاره شده جریان این اصل به عقود و ایقاعات اختصاص ندارد، بلکه در عبادات ومعاملات به معنای اعم هم جریان دارد: اگر کسی نماز میت می خواندیالباس و بدن خود را تطهیر می کند و ما احتمال می دهیم ک عمل را به نحو صحیح انجام نمی دهد باید عمل او را به صحت حمل کنیم ، و چنانچه اثری بر را به نحو صحیح انجام نمی دهد باید عمل او را به صحت حمل کنیم ، و چنانچه اثری بر صحت عمل آنها مترتب است از قبیل اکتفاء به عمل او و عدم اقدام خودمان به نماز میت ، صحت عمل آنها مترتب است از قبیل اکتفاء به عمل او عدم اقدام خودمان به نماز میت ، و یا جواز اقتداء به مصلی با لباس و بدن مشکوک الطهار، آن اثر ار هم مترتب بدانیم .
و ثانیا" - این اصل هم مانند اصل اول ، یعنی : اصل صحت به معنای جواز تکلیف منحصرا" در مورد شبهات موضوعیه جاری می شود، یعنی : مثلا" در موردی که کسی معامله ای انجام داده یا در حال انجام است ، و نمی دانیم معلوم است تا صحیح باشد یا معامله ای انجام داده یا درحال انجام است ، و نمی دانیم معلو است تا صحیح باشد یا مجهول است تا باطل باشد، یا منجز است تا صحیح باشدیا معلق است تا باطل باشد، پیدا است که تمسک به عمومات در این قبیل از مواردتمسک به عام است در شبهات مصداقیه ، و تمسک به عام در بهات مصداقیه جایز نخواهد بود.
2- برای اعتبار این اصل به اجماع هم تمسک شده است. لیکن استناد به اجماع در مانحن فیه درست به نظر نمی رسد، چراکه از آراء فقها در موارد جزئی نمی توان رای معصوم را در این قاعده کلی بدست آورد.
3- مهمترین وجه برای این قاعده ، سیره قطعیه مسلمین بلکه قاطبه عقلا است بر حمل افعال دیگران بر عمل صحیح ، مگر اینکه خلاف آن ثابت شود، اگر کسی عقد یا ایقاعی انجام دهد، یا لباس خود تطهیر کند، و یا بر جنازه ای نماز گذارد، عمل او را بر صحت جمل کنند کلیه آثار صحت را از جمله سقوط واجب کفائی از ناظر و دیگران بر آن ترتیب دهند. این سره عملیه پیوسته جریان داشته و شارع مقدس از آن ردع نفرموده است .
3- شیخ انصاری - قدس سره - به فحوای تعلیل روایت حفص بن غیاث در اعتبار قاعده ید نیز استدلال کرده است ، حضرت فرموده است : (لولا ذلک لمابقی بلمسلمین سوق ) اگر عمل به قاعده ید نبود برا یمسملانان بازاری باقی نمی ماند، ثعنی : در این صورت بازار اقتصادی مسلمانان فلج می شد، بدیهی است فلج بازاراقتصادی جاصل از عدم عمل به اصله الصحه به مراتب بشتر از فلج اقتصادی بازار از عدم عمل به قاعده ید است. مرحوم شیخ سپس فرموده است : بلکه منطوق تعلیل ، به منزله کبرای کلیه صغرای عدم عمل به اصاله الصحه است ، حاصل صغری وکبری ای است ، تر عمل به اصاله الصحه موجب اختلال سوق است ، هرچه چنین باشد باطل است ، پس عمل به اصاله الصحه حق و واقع است .
اکهون که اعتبار اصلاه الصحه روشن شد شایسته است به چند مطلب اشاره شود:
نخست - آن که اصل صحت - چنانکه اشاره شد- به عمل دیگران اختصاص دارد، اگر کسی در صحت و فساد عمل شخص دیگری شک کند به موجب ادله این اصل باید به درستی آن عمل حکم کند، اما اگر در صحت و عدم صحت عمل خود، شک کند، این اصل را نمی تواند اجرا کند، آری در این صورت ، قاعده دیگری وجود دارد که به قاعده تجاوز و فراغ موسوم است و به موجب آن قاعده شخص می تواند به صحت عمل خود نیز حکم کند. لیکن - چنانکه خواهد آمد- آن قاعده به موجب ادله خاصه خود، محدود به حدود ومشروط به شرائط خاصی است که با فقدهر یک از آن شرائط شخص نمی تواند آن قاعده را نیز اجرا کند، ازجمله این که لازم است عمل پایان یافته و یا محل جزء مشکوک الوجود یا مشکولک الصحه گذاشته باشد، در حالی که در اصل صحت چنین چیزی شرط جریان آن نخواهد بود، اگرکسی در حال اشتغال به عملی است و دیگری در صحت و ساد عمل او شکت کند، باید عمل او را بر صحیح حمل کند چه عمل او هنوز پایان نیافته باشد.
در کتابهای اصولی و فروعیش ( که اجمالا" مقصود صاحب قوانین است ) نسبت داده است که صحتی که فعل غیر بر آن حمل می شود صحت به اعتقاد فاعل است نه صحت واقعی ، و بعد گفته است : ممکن است همین معنی مقصود همه کسانی باشد که مستند این اصل را ظاهر حال مسلم دانسته اندمانند علامه و گروهی از متاخران وی ، بعد خودگفته است : مساله محل اشکال است .
لیکن استظهار شیخ در صورتی درست است که مقوصد از صحت ، جواز تکلیفی باشد، ولی سخن در اصل صحت به معنای حکم وضعی ، یعنی : ترتب آثار است ، در این صورت جهتی برای اشکال وجود ندارد، زیرا چه اثری بر صحت نزد فاعل مترتب است ، اگر کسی را ببینیم بر جنازه ا ینماز می خواند، حمل نماز او بر صحیح نزد خود او چه دردی را نسبت به ما دوا می کند در صورتی که نماز او به صحت واقعی محکوم نباشد؟ حمل به صحت در وصرتی به درد می خورد یعنی : تکلیف را از ما ساقط می کند که مقصود از صحت ، صحت واقعی باشد، نه در غیر این صورت ، پس مقصود از صحتی که فعل غیر را باید بر آن حمل نمود این است که عمل در واقع طبق مامور به باشد نه بر حسب اعتقاد فاعل .
سوم - آیا اصل صحت بنا بر اعتبار آن فی الجمله در جمیع موارد جاری می شود یا در برخی از موارد؟ توضیح این که مساله دارای صور بسیاری است :
1- این که شاکی در صحت عمل غیر بداند که عمل او از روی جهل صادر شده است بطوریکه منشاء احتمال صحت در عمل او مجرد صدقه واقعی باشد، اعم از آن که جهل فاعل به جهت شبعه حکمیه باشد، مانند: صورتی که احتمال فساد معامله غیر به جهت احتمال ربویت معامله باشد، لیکن با علم به اینکه فاعل ، حکم ربا را نمی داند، ولی این احتمال وجود دارد که بر حسب تصادف معمامله او ربوی نباشد، یا به جهت شبه موضوعیه باشد مانند: صورتی که احتمال فساد معامله غیر به جهت علم اجمالی به مردار بودن مورد معامله او یا ذبیحه دیگر باشد، با علم به اینکه فروشنده این رانمی داند در عین حال محتمل است تصادفا" موردمعامله او میته نباشد. و نیز اعم از آن که جهل فالع عذر باشد مانند: مثال مذکور یا عذرنباشد مانند: صورتی که خود فروشنده هم این علم اجمالی را دارد،لیکن با این حال بر این معامله اقدام کرده است ، تمام این صور در یک چیز اشتراک دارند و آنم جهل فاعل است واین که احتمال صحت عمل او را از مجر صدفه واقعی سرچشمه گرفته است .
2- این که شاک در صحت عمل غیر نمی داند که او حکم با موضوع را می داند یا خیر؟
3- این که شاک می داند که فاعل - حکم و موضوع را می داند. این هم دارای چند قسم است :
یک : اینک می داند فاعل عالم به حکم و موضوع با خود او در حکم مساله موافق است ، چون هر واز یک مجتهد تقلید می کنند یا از دو مجتهد موافق در فتوی تقلید می کنند، یا یکی مقلد دیگری است ، و یا هر دو مجتهد و در فتوی موافقند.
دوم - این که این را نمی داند، یعنی : نمی داند که فاعل درحکم مساله با وی موافق است یا مخالف ؟
سوم - می داند که بااو در حکم مساله مخالف است. این هم بر دو قسم است :
یکی قسم - این که دو حکم مخالف با هم از قبیل متداخل اندمثل اینکه کسی که در صحت نماز دیگری شک دارد از این جهت که نمی داند سوره را پس از حمد آورده است یا شاک در صحت ، این احتمال را می دهد که فاعل ، سوره را به عنوان مستحب انجام داده است. و یا اینکه کسی که در صحت نکاح دیگری شک دارد از این جهت که نمی داند صیغه عقد را به زبان عربی انجام داده است یا خیر؟ خود به لزوم عربیت معتقد است ومجری صیغه به عدم لزوم عربیت ، در عین حال احتمال می دهد که فاعل ، صیغه را احتیاط به زبان عربی آورده است
قسم دیگر - اینک دو حکم مخالف متنائنند مث لاین که یکی در قرائت ظهر جمعه جهر را واجب می داند دیگری اخفات را.
این بود صورت مساله ، اما حک صوربه ترتیب زیر است :
اما صورت اول - بدون اشکال اصل صحت درآن جاری نیست ، زیرا ادله حجیت آن اطلاق ندارد تا به اطلاق آن تمسک شود و در این صورت هم جاری گردد، چرا که یکی از ادله حجیت اصاله الصحه سیره علمیه است که دلیلی است لبی وقدر متیقن از آن غیر این صورت است ، کسی که با جهل به احکام نماز میت ، متصدی انجام آن می گردد به هیچوجه سیره بر حمل فعل او بر صحت قایم نشده است. دلیل دیگرآن تعلیلی است که در اختیار قاعده ید ذکر شده است ، آن نیز در این صورت جریان ندارد، چرا که از عدم عمل به اصاله الصحه در این صورت هیچگونه اختلافی در بازار بوجود نمی آید. تعلیلی هم که بضعی برای حجیت اصاله الصحه ذکر کرده اند، که ظاهر حال شخص مسلمان این است که بر علم فاسد اقدام نمی کند در این صورت جریان ندارد، چرا ک مسلمن بر عمل فاسد اقدام نمی کند که در صورتی که فساد عمل را بداند و به آن متوجه باشد، اما در صورتی که فسادعمل را نمی داند تا بدان التفات ندارد به هیچوجه این ظهور وجودندارد.
واما صورت دوم - یعنی : صورت جهل شاک به اینکه فاعل به حکم مساله عالم است یا جاهل ؟ گرچه مرحوم شیخ انصاری در جریان اصاله الصحه در این صورت متردد مانده است ، ولی بر حسب ظاهر، جریان اصاله الصحه در این صورت خالی از اشکال است ، چرا که قطعا" سیره در این صورت جریان دارد، بیشتر موارد اصاله الصحه ازهمین قبیل است ، اگر اصل صحت را در این صورت جاری ندانیم بدون شک امر مسلمانان اختلال پیدا می کند و بازار اقتصادی برای آنان باقی نمی ماند.
و ما صورت سوم - یعنی : صورت علم شاک به این که فاعل حکم وموضوع را می داند:
بدون اشکل در قسم اول آن ، یعنی : آنجا که شاک بداند اعتقاد فاعل با اعتقاد او مطابق است ، اصاله الصحه جریان دارد، چرا که این قسم قدر متیقن از موارد اصاله الصحه است .
و ما در قسم دوم ، یعنی : آنجا که شاک می داند که فاعل صحیح و فاسد را می داند، ولی نمی داند که اعتقاد او بااعتقاد خود شاک مطابق است یا خیر؟ این قسم هم به صورت دوم از اصل صور ملحق است ملحق است یعنی : بدون اشکال اصل صحت در آن جریان دارد ، چرا که سیره در آن وجود دارد.
و اما در قسم سوم ، یعنی : آنجا که شاک در صحت عمل غیر، هم عالم است به این که فاعل ، حکم و موضوع را می داند و هم عالم است به اینکه با خود او در اعتقاد مخالف است ، در صورت : اگرمخالفت به نحو تباین باشد بدون ا شکال اصل صحت در آن جریان ندارد،زیرا لازمه جریان اصل صحت در این شق ، علم این به است است ک عمل بنحوی صادر شده است که از نظر خود فاعل هم فاسد بوده است ، واین ، به یقین برخلاف سیره است ، بلکه ظهور حال مسلم هم که برخی ذکر کرده اند بر عدمجریان اصل صحت در این شق دلالت دارد، بدهی است شخص مسلمان مرتکب عملی که ا زنظر خود او فاسد است نمی شود،بر خلاف عملی که از نظر دیگران درست نیست ولی از نظر خود او درست است اما اگر مخالفت بنحو تداخل باشد، در این شق هم اصاله الصحه جریان ندارد، چرا که دلیل جریان اصاله الصحه سیره است ، و ثبوت سیره در این شق مشکوک است ، بنابراین کسی که معتقد است سوره واجب است یا در رکعت سوم چهارم سه تسبیحه واجب است نمی تواند به کسی که سوره را واجب نمی داند یا سه تسبیحه را واجب نمی داند به استناد اصل صحت اقتدا کند، به صرف این که احتمال می دهدبعنوان استحباب سوره یا سه تسبیحه را انجام می دهد، چرا که این برخلاف مقتضای سیره است و بر عسک باید از نظر خود به فساد عمل اوحکم کند، آری چنانچه در جواز اقتداء صحت نزد مام را کافی بدانیم اقتداء جایز است ، ولی اکتفا به صحت نزد امام در نهایت اشکال است .
چهارم - آیا در جریان اصل صحت در عقود و یا هر تصرفی ضرورت دارد که شک در صحت از جهت ارکان عرفی و شرعی معامله نباشد،بلکه باید ازکان عرفی و شرعی عمل احراز شده باشد، هم متصرف قابلیت معامله را داشته باشد و هم در مورد معامله قابلیت معامله را داشته باشد و شک در صحت از جهت شک در تحقق امور خارج از ارکان عرفی و شرعی باشد، با این که در جریان اصل صحت کافی است تنها ارکان عرفی معامله احراز شود، بعد از آن چنانچه در حصت معامله غایر شک شود ولو اینک منشاء شک ،احتمال عدم تحقق ارکان شرعی باشد، در این صورت اجراء اصل صحت بالامانع است ، و یا اینکه احراز ارکان به هیچوجه ضرورت ندارد، همین که صورت عقد تحقق یابد، چنانچه در صحت عقد غیر، شک شود اصل صحت جریان دارد، ولواینکه منشاء شک در صحت ، احتمال اختلال ارکان شرعی یا عرفی باشد، در مساله چندین وجه است :
شیخ انصاری - قدس سره - به ظاهر سخن محقق ناشی ره نسبت داده است که در جریان اصل صحت ، معتبر است ارکان کامل باشد، و بعد اضافه کرده است که این مطلب از برخی از سخنان علامه - رحمت الله - هم بدست می آید، سپس سخن علامه در قواعد و تذکره را که بر اعتبار احراز اهلت تصرف در جریان اصاله الصحه دلالت دارد نقل کرده و بالاخر خود فرموده است : اقوی به ملاحظه ادله گذشته از سیره ولزوم اختلاف تعمیم است .
اکنون با ذکر مقدمه ای به بیان حق در مساله می پردازیم : اما مقدمه : رکن معامله یعنی : امور یکه موجب تحقق اساس معامله است ب ردو قسم است :
یک قسم - چیزهائی است که از نظر عرف و عقلا مقوم عنوان معامله اند بطوری که اگر وجودنداشته باشد از نظر عرف و عقلا عنوان معامله تحقق پیدا نمی کند مانند: عقل و تمییز متعاقدین و مالیت مبیع در مورد عقد که اگر یکی از اینها تحقق نداشته باشد، از نظر عرف عنوان معامله تحقق پیدا نمی کند.
قسم دیگر- چیزهائی است که از نظر شرع مقوم عنوان معامله اند. و اگر وجود نداشه باشد شرعا" معامله اساس پیدا نمی کند مانند: بلوغ نسبت به متصرف و مالیت شرعی نسبت به متصرف فیه ، اگر بلوغ یا مالیت شرعی وجود نداشته باشد مثلا" بایع کودک ممیز باشد یا مبیع خمرو منریر باشد از نظرشرع عنوان بیع تحقق پیدانخواهدکرد
بنابراین آنچه مرحوم شیخ از محقق ثانی و علامه نقل کرده ممکن است مقصود اعم از رکن عرفی و شرعی باشد در این صورت چنانچه هر یک از این ارکان احراز نگردد اصل صحت جاری نخواهد شد، و ممکن است مقصود خصوص رکن عرفی باشد، در این صورت چناچه رکن عرفی احراز نشود اصل صحت اجرا نخواهد شد، و در صورت احراز رکن عرفی اصل صحت جاری می شود ولو آنکه رکن شرعی مشکوک باشد. ولی ظاهر بقرینه تمثیل به مساله بلوع ، صورت اول است و از نظر عرف در تحقق عنوان معامله مدخلیتی ندارد، آری تمییز از نظر عرف هم در توام معامل مدخلیت دارد، بنابراین ، موارد جریان اصل صحت ، اخص می شود از صورتی که سخن آنانرا بر صورت دوم حمل کنیم 0 درهرحال چنانکه اشاره شد- در مساله سه صورت متصور است :
اعتبار احرا زارکان عرفی وشرعی ، اعتبار احراز ارکان عرفی فقط، و عدم اعتبار احراز هیچکدام و کفایت وجود تنها صورت عقد و صرف انشاء عقد.
و حق در مساله همان چیزی است که ظاهر سخن علامه و محقق ثانی (قدهما) اقتضاء دارد، بدیهی است سیره که دلیل اصلی صحت است جریان ندارد مگر در موردی که به وجه معتبر احراز شود که ارکان ، اعم ار عرفی و شرعی در متصرف (متعاهدین ) و متصرف قیه (موردعقد) تحقق دارد، و شک در صحت از احتمال عدم تحقق امور معتبره شرعی خارج از ارکان ، مانند: عربیت ، ماضویت ، تساوی ایجاب و قبول ، و مانند اینها سرچشمه گرفته باشد، اما در صورتی که ارکان احراز نشده ومنشاء شک در صحت ، احتمال اختلال ارکان باشد مانند: شک در بلوغ ، عقل و امثال اینها جریان سیره در آن مشکوک ، بلکه معلوم العدم است ، اگر کسی چیزی را ه الیتش معلوم نیست ، بفروشد، یا زنی را که زوجیتش معلوم نیست طلاق دهد، یا مایعی را که شراب بودنش محتمل است بفروشد سیره برحمل فعل او بر صحت وجود ندارد، سر مطلب این است که اصلح صحت برای اثبات صحت فعلی تشریع شده ، و پیدا است که صحت فعلی اقتضاء دارد قابلیت و اهلیت صحت محرز باشد. تعلیلی را هم که مرحوم شیخ قده ذکر کرده : که عدم جریان اصل صحت موجب اختلال است جز در مورد احراز قابلیت جاری نمی باشد
عجیب این است که مرحوم شیخ فرموده است : سیره جریان دارد بر معامله بر اموالی که محتمل است ذوالید آن را در حال صغر بدست آورده است ، در حالی که این از محل بحث خارج است ، چرا که این به جهت اجراء قاعده ید است نه به جهت اصلاه الصحه .
از آنچه ذکر شد تفاوت میان موردی که یکی از متعاهدین ادعا کند معامله در حال صغر او انجام شده و مورد یکه ادعا کندمعامله در حال صغر وکی لدر اجراء صیغه واقع شده روشن شد: در صورت اول بولغ رکن رعی عقد است اما در صورت دوم صغر مجری صیغه رکن شرعی عقد نیست ، بلکه بر فرض اعتبار، حداکثر شرط شرعی خارج از حقیقت معامله است ، در این صورت اصاله الصحه جریان دارد بر خلاف صورت اول .
بنابراین اصل صحت در مورد اختلاف در وقفیت مبیع ، و یا درمورد علم به وقفیت با احتمال عروض مجوز بیع جریان ندارد، چرا که عین موقوفه شرعا" قابلیت نقل وانتقال را ندارد. همینطور در صورت یکه اسلام وامیان نمازگذار ب رجنازه معلومنیست ( در صورتی که ایمان را هم رکن شرعی صحت نماز بدانیم ) چرا که غیر مسلمان و شخص بی ایمان برای نماز اهلیت ندارند.
میران کلی در باب اجراء اصاله الصحه این استکه در هر مورد که منشاء شک در صحت عمل غیر، شک در اهلیت تصرف باشد اصاله الصحه جاری نخواهد بود، ودر جائی که منشاء شک چیز دیگری است که از این جهت مانعی از جریان اصاله الصحه وجود نخواهد داشت .
شیخ انصاری - قدس سره - پس از اینک در جریان اصاله الصحه به عدم اعتبار احراز ارکان قائل شدهاست در مقام پاسخ از سخن محقق ثانی : (الظاهر انمایتم مع الاستکمال المذکور لامطلقا") فرموده است : این سخن هنگامی تمام است که شک از جهت بلوغ فاعل باشد، و طرف دیگر معلوم البلوغی وجود نداشته باشد ه صحت فعل او مستلزم صحت فعل این فاعل هم باشد مانند: شک در صدور ابراء یا وصیت در زمان بلوغ یا پیش از آن ، اما در صورتی که شک در رکن عوضیین یا در اهلیت یکی از طرفین باشد در این صورت ممکن است گفته شود: ظاهر حال فاعل در صورت اول و ظاهر حال طرف دیگر در صورت دوم این است که تصرف فاسد انجام نمی دهد.
حاصل سخن مرحوم شیخ با تضویح این است که اعتبار احراز ارکان برفرض تسلیم - در مورد ایقاعات است ، یا در مورد عقود در صورتی که شکدر تحقق ارکان هر دو صورت شک در تحقق ارکان تنها یک طرف نه طرف دیگر، یا در اجراء اصل صحت بانسبه به واجد ارکان (یعنی : طرف دیگر در صورت اول ، یا طرفین در صورت دوم ) نخواهد بود، در این صورت پس از حکم به صحت فعل واجد ارکان ، این صحت مستلزم صحت فعل دیگر نیز خواهد بود.
لیکن - چنانکه خود مرحوم شیخ در امر بعد پذیرفته است - این تفصیل به هیچوجه قابل قبول نیست ، زیرا اصل صحت تنها در ترتیب آثار صحت نسبت به مجرای خود جریان دارد، یعنی آنچه در صحت با فساد آن شک شده چنانجه بنفسه دارای اثر باشد آن اثر به اجراء اصاله الصحه مترتب می شود، اما اگر مجرای اصاله الصحه خود دارای اثر نباشد بلکه اثر ب رامر دیگری مترتب باشد، پیدا است که اجراء اصل صحت در مشکوک نمی تواند در تریب اثر آنامر دیگر مفید باشد، و لذا در موردی که تحقق قبول مشکوک باشد اجراء اصل صحت در ایجاب در ترتب آثار مجموع عقد کفایت نمی کند، چرا که حداکثر چیزی که بر اجراء اصاله الصحه در ایجاب مترتب می شود تنها آثار صحت همان ایجاب است در خارج ، به این معنی که به تحقق ایجاب صحیح در خارج حکم شود، اما این که بعد از آن ، قبول هم واقع شده یا نه این بکلی از تحقق ایجاب صحیح بیگانه است در این صورت چطور می شود آثار مجموع عقد را بر صحت خصوص ایجاب مترتب ساخت ؟ مرحوم شیخ (قده ) خود به این مطلب د رامر بعد تصریح کرده است ، بنابراین در مانحن فیه عقد ولو از ایجاب و قبول ترکیب شده ،ولی اجراء اصاله الصحه در فعل یکی از دو طرف تنها در اثبات صحت عمل همان طرف موثر است ، اما اثبات صحت عمل طرف دیگر تا اثر مرکب مترتب شود خیر، همینطور در صورتی که مشکوک قابلیت عضوین باشد.
بعضی از بزرگان در تنافی بین این دو سخن مرحوم شیخ تامل کرده اند به این که آنچه در امر دوم اثبات شده این است که اصاله الصحه در فعل یکی از طرفین صحت فعل صادر از طرف دیگر را اثبات می کند، در صورتی که صحت یکی بر صحت دیگری متوقف باشد، مانند : صورت شک در بلوغ یکی از طرفین ، اما آنچه در امر سوم منع شده این است که اصاله الصحه در فعل یکی از طرفین ، اصل صدور فعل از طرف دیگر را اثبات نمی کند در صورتی که اصل صحت بر آن توقف نداشته باشد مانند شک در صحت ایجاب که بر وقوع قبلو بعداز آن توقف ندارد.
پنجم - در امر گذشته اشاره شد: هرگاه اثر فعلی بر امرمرکبی مترتب باشد مادامی که همه اجزاء آن مرکب احراز نشود اجراء اصلاه الصحه در مورد بعضی از اجزاء اثر فعلی مرکب را ثابت نمی کند حداکثر صحت همان جزء را ثابت می کند و نتیجه آن این است که اگر بقیه اجزاء و شرائط به آن ضمیمه گردد اثر فعلی بر آن بارمی شود، نتیجه ، ترتب آثار سایر اجزاء نیست چه رسد به اثر فعلی که اثر مجموع است ، بنابراین اجزاء اصاله الصحه در یک جزء، وجود بقیه اجزاء را ثابت نمی کند چه رسد به اثر آنها یا اثر مجموع مرکب ، و همین معنای این سخن است که صحت هر چیز بحسب خود آن است و صحت جزء مستلزم صحت کل نیست .
توضیح - این که صحت مرکب و اجزاء آن متفاوت است : صحت مرکب صحت فعلی است به این معنی که چون همه اجزاء با شرائط معتبره وجود گرفته است پس بالفعل اثری که از آن مرکب مقوصد است مترتب می گردد، اما صحت اجزاء صحتی است تاهلی نه فعلی ، یعنی : اگر بقیه اجزاء شرائط به آن ضمیمه گردد اثر فعلی مرکب مترتب می شود- دارد، و این اثر بر آن مترتب می شود و پیدا است که قطع به صحت اجزاء به این معنی با عدم ثوبت اثر فعلی منافات ندارد، چه رسد به تعبد شرعی به صحت ، پس از اجراء اصل صحت در جزء مرکب مستلزم ترتب اثر مرکب نخواهد بود.
بنابراین ، اجراء اصل صحت ر ایجاب برای کسی که نمی داندقبول پس از آن محقق شده است یا خیر؟ هیچگونه اثری در حکم به وقوع قبول و تحقق ملکیت فعلیه نیست ، بلکه از آثار صحت ایجاب و قبول هر دو است ، و مفروض این است که صحت ایجاب و قبول هر دو نه وجدانا" ثابت شده و نه تعبدا" و اجراء ا صل صحت در ایجاب ،تنها صحت ایجاب را ثابت می کند نه صحت مجموع را.
همینطور است حال در عقد صرف وسلم ، هبه و وقف - بنابراعتبار قبض ، اجراء اصل صحت در آنها وقوع قبض را اثبات نم کند تا اینکه به حصول نقل و انتقال حکم شود. همچنین در مساله فضولی ، اجراء اصاله الصحه در آن ، اجازه مالک را اثبات نمی کند، مساله نیاز به تامل بیشت ردارد.
بنابراین ، وجوهی که در فرع معروف ذکر شده هیچکدام صحیح نیست : اگر راهن ومرتهن پس از اتفاق بر صدور اذن مرتهن در بیع عین مرهونه ، و رجوع او از اذن ، اختلاف کنند در اینکه آیا رجوع بر بیع عین مرهونه مقدم بوده است تا بیع باطل باشد یا موخربوده تا بیع صحیح باشد.
آیا می توان به استناد صال صحت رجوع ، به بطلان بیع حکم کرد؟ یا اینکه باید به استناد اصل صحت اذن یا صحت بیع به صحت بیع حکم کرد؟
جنانکه اشاره شد هیچکدام از این وجوه درست نیست ، چرا که اصل صحت رجوع ، یا اذن ، اثبات نمی کند مگر صحت تاهلی رجوع یا اذن را، به این معنی که اگر بیع پس از رجوع واقع شود باطل است ، نه این که بیع از آن واقع شده است. و یا اگر بیع پس از آن و پیش از رجوع واقع شود درست است ، نه اینکه بیع پس از اذن و قبل ازرجوع واقع شده است .
و اما جریان اصل صحت در بیع ، آن هم درست نیست ، زیرا در امر گذشته دانسته شد که د رجریان اصل صحت : تحراز ارکان معامله و قابلیت متعاهدین وعوضین برای معامله شراط است و دربیع عین مرهونه اهلیت راهن باری بیع محرز نیست تا بتوان اصل صحت رادر آن جاری کرد.
در این صورت ، مرجع در قرع مزبور چیست ؟ حق این است که پس از عدم تاثیر اصل صحت رجوع ، یا اذن در اثبات حکم فعلی ، و عدم جریان صحت بیع ، اصل ، فساد بیع است ، به این معنی که اصل بقاء عین مرهونه است بر ملک راهن و بقاء ثمن است بر ملک مشتری .
واستحصاب بقاء اذن یا عدم وقوع رجوع تا زمان بیع ، بر فرض جریان و عدم ورود اشکال به این که این اصل مثبت است ، معارض است به استصحاب عدم وقوع بیع تا زمان رجوع ، و بعد از تساقط اصلها به اصل فساد بیع رجوع می شود، زیرا پس از آن که اصل صحت حاکم بر اصل فساد به دلیل عدم احراز ارکان جاری نشد به اصل فساد محکوم رجوع می شود، بنابراین مقتضای قاعده در نوع مزبور فساد بیع ا ست .
ششم - در جریان اصل صحت ، معتبر است قووع فعل به عنوان جامع بین صحیح و فاسد(یعنی همان عنوان کلی که متعلق حکم تکلیفی یا وضعی قرار گرفته است ) احراز شود، به این معنی که احرازشود فاعل قصد انجام عمل را به عنوان جمع را داشه و یا دارد، اعم از آن که عنوان ، قدصی باشد یا غیر قصدی ، و مادامی که چنین چیزی احراز نشود نمی توان اصل صحت را اجراء کرد ولو بدانیم خود فعل از او صادر شده است ، مثلا" در عناوین قصدی چنانچه بدانیم علمی را به عنوان میت انجام داده و یا می دهد اگر در صحت و فساد آن به جهت احتمال اختلال به قیدی که در صحت آن معتبر است شک کنیم می توانین اصل صحت را نسبت به آن اجرا کنیم ، اما اگر چنین چیزی را ندانیم بلکه می بینیم کسی در مقابل جنازه ای ایستاده است و احتمال م دهمی به عنوان نماز میت ایستاده یا به عنوان دیگر، نمی توانیم اصل صحت جاری کنیم و به فراغ ذمه خود حکم کنیم ، همینطور د رعناوی غیر قصد ، چنانچه کسی لباس یا بدن خود رابه عنوان غسل شرعی با آب رخورد داده و می دانیم شرائط لازم رارعایت کرده یا نکرده مثلا" ورود مطهر بر نجس ، تعدد، انفصال غساله و ماند اینها را مرعی داشته یا نداشته می توانیم اصلح صحت راجاری کرده و لباس و یا بدن او را طاهر بدانیم ، اما چنانچه عنوان غسل را احراز نکرده ایم ، احتمال می دهیم به این عنوان باشد و احتمال م دهیم به جهت تبرید یا غسل عرفی وازاله وسخ ، در این صورت نمی توانیم اصل صحت را جاری کدره و به وقوع غسل حکم کنیم ، زیرا آنچه به صحت یا فساد محکوم است همان عنوانی است که متعلق حکم قرار گرفته نه ذات فعل بدون عنوان ، صرف قیام در مقابل جزازه یا فرد و بردن لباس در آب به صحت یا فساد متصف نمی شود، آنچه به صحت یا فساد متصف است ، عنوان نماز میت یا غسل ثوب یا بدن است ، پس قصد عنوان جامع بین صحیح و فاسد بنحو اطلاق در جریان اصل صحت معتبر است. و میان نماز بر میت و نماز به نیابت از میت هیچ فرقی نیست ، چنانچه در نماز بر میت قصد این عنوان لازم است و در صورت عدم احراز، اصل صحت جاری نیست ، همینطور در نماز از طرف میت قصد عنوان نیابت لازم است ، و چنانچه این عنوان احراز نشود نمی توان اصل صحت جاری کرد، مائز میان آن دو جز قصد چیز دیگری نیست. همینطور در نماز ظهر، عصر، اداء، قضاء و غیر ذلک هیچکدام با دیگری جز از ناحیه قصد فرقی ندارند و در همه باید قصد عنوان احراز گردد تا با احتمال اخلال به ظری ازشروط صحت بتوان اصل صحت جاری نمود.
پس وجهی برای تفصیل مرحوم شیخ بین نماز بر میت و نماز از جانب میت نیست به این ادعا که فعل نائب دارای دو جهت است :
یکی - این که عملی است از اعمال خود خود شخص نایب ، و لذاهر چه در عمل خود اواز این جهت که عمل او است معتبر است در آن هم معتب راست از قبیل : جهر در نمازهای جهریه ، و عدم جواز لبس حریر و مانند آن چنانچه مرد باشد، و وجوب ستر همه بدن و مانند آن چنانچه زن باشد، و چنانچه از این جهت در صحت عمل او شک کنیم به احتمال این که به برخی از چیزهائی که در عمل او معبر است اخلال کرده ابست اصل صحت را جاری می کنیم و به بردن عملش بر طبق مامور به حکم م کنیم و لذا با شکی که در صحت عمل او از این جهت هست باز به استحقاق اجرت او حکم می کنیم .
دوم - از این جهت که عمل او عمل تسبیبی منوب عنه است ، ولذا در عمل منوب عنه معتبر است. از قصر و اتمام ، ترتیب قرائت نماز و غیرذلک ، و یا تمتع و قرآن و افراد در باب حج و نظیر آن ، درآن نیز معتب راست و چنانچه در حصت عمل او از این جهت شک شود نمی توانیم صحت آن را به اصل صحتی که از جهت اول جاری کردیم اثبات کنیم ،اجراء اصل صحت از جهت اول موجب نمی شود حکم کنیم منوب عنه به تسبیب نماز صحیح خود را خوانده است ، لبکه برسبیل قطع به آار معتبر هصحت آن احراز گردد. والا نمی توان به فراغ ذمه او از آنچه از او فوت شده ( که از آثار جهت دوم است ) حکم کرد.
از آنچه توضیح داده شد نادرستی این تفصیل روشن شد، چرا که چنانچه احراز کنیم نایب ، عمل را به عنوان نیابت از میت انجام داده است همانطور که بر این عمل ، فعل نایب صادق است و از این جهت اگر در صحت آن شک کنیم اصل صحت را جاری می کنیم و ازجمله آثار ان این است که به استحقاق اجرت او حکم می کنیم ، همینطور بر آن به عنوان تنزیل ، فعل منوب عنه نیر صادق است. و اصل صحت از این جهت هم در عمل نائب جاری می شود واز آثار آن ، حکه به فراغ ذمه منوب عنه است از آنجه از او فوت شده است. ودر صورتی که عنوان نیابت را در عمل نایب احراز ننیم اجراء اصل صحت برای اثبات هیچکدام از دو اثر ممکن نیست ، چنانکه نمی توانیم به فراغ ذمه منوب عنه حکم کنیم همانطور نمی توانین به استحقاق اجرت نائب حکم کنیم ، بدینجهت که عنوان عمل را احراز نکرده ایم ،بنابراین ، تفصیل مرحوم شیخ وجه صحیحی ندارد.
این می ماند که قصد فاعل را چگونه احراز کنیم ؟ آیا مجرداخبار او کافی است ولو عادل یا موثق نباشد، یا اینکه در صورتی خبراو را می توان پذیرفت که عادل باشد، و یا این که وثاقت او کافی است و عدالت در قبول خبر او شرط نخواهد بود.
حق این است که وثاقت مخبر کافی است (وجه سرم ) چرا که بناء عقلاء د رهمه امور ب رعمل به قول ثقه ا ست و این بناء به زمان معوصم (ع ) متصل است و هیچگونه ردعی از آن بعمل نیامده است ، و این است مهمترین دلل بر حجیت خبر واحد ثقه ، و دلیلی بر اعتبار قول فاعل ولو ثقه نباشد وجود ندارد، بنابراین مشمول ادله ناهیه از عمل بغیر علم است و اعتبار عدالت یاتعدد جز در موارد خاص که مانحن فیه از آن جمله نیست دلیلی بر آن قائم نشدهاست .
هفتم - شاکالی نیست در اینکهبر اصل صحت تنها آثاری مترتب است که اولا" شرعی و ثانیا"- بطور مستقیم و بالاواسطه بر آن مترتب باشد، اما آثار مترتب ب رعمل صحیح و به واسطه امر عقلی یا عادی بدون شک بر آن مترتب نخواهد بود، تفاوت نمی کند اصل صحت را از امارات و عدم حجیت مثبتات اصول تفاوت ثبوتی و واقعی گنیست چنانک بسیاری تصور کرده اند تا این که نیازی به بررسی این مساله باشد که اصل صحت اصل عملی است یا آماره ، تفاوت بین امارات واصول ، تفاوتی است اثباتی و بر حسب دلالت ادله ، و جون عمده دلیل حجیت اصاله الصحه سیره عملیه است ، و سره لفظ ندارد تا به عموم یا اطلاق آن اخذ کنیم بلکه دلیلی است لبی و در مورد آن باید بر قدرمتیقن اقتصار کنیم ، و قدر متیقن ، آثار مستقیم فعل صحیح است نه آثاری که به واسطه امر عقلی یا عادی بر آن مترتب است .
مرحوم شیخ قده برای مساله مورد بحث سه مثال آورده است که یکی از آنها را خود معرض شده و د مثال دیگر را علامه قدسه سره - در کتاب قواعد نقل کرده است :
مثال اول - اگر در صحت شراء دیگری شک شود ومنشاء شک احتمال خمر یا خنزیر بودن ثمن باشد در این صورت احراء اصاله الصحه در معامله موجب نمی شود که عین خاصه ای از اعیان مال مشتری از ترکه اش خارج شود و به ملک بایع منتقل گردد( در صوتری که مشتری بمیرد و طرف احتمال وقوع شراء به آن عین مخصوص باشد و یا مقدار معینی از اموال او از اموالش خارج شود( در صورتی که طرف احتمال وقوع شراء به کلی در ذمه باشد) زیرا خروج آن عین مخصوص یا آن مقدار معین از ترکه وانتقال آن به ملک بایع از آثار شرعی مستقیم صحت معامله نیست تا بر اصل صحت مترتب شود بلکه ازلوازم عقلی صحت معامله است .
صرف نظر از مسامحه واضحه ای که درعبارت مرحوم شیخ است ، چرا که ظاهر عبارت این است که اصاله الصحه جاری است ولی لوازم را ثابت نمی کند در حال یکه درست این است که اصاله الصحه جاری نیست ، آری اصاله الصحه بمعنی جواز تکلیفی جاری است ، لیکن این معنی از اصل صحت به معنی عدم صدور فعل قبیح از شخص 0 صرف نظر از این مسامحه ، صحت این ماثل بر این مبتنی است که از اعتبار احراز ارکان معامله که در اجراء اصاله الصحه اعتبار شد چشم پوشی شود، والا اگر جشم پوشی نشود اصل صحت در این مثال ولو مثبت هم نباشد جریان ندارد، چرا که با احتمال خمر یا خنریر بودن ثمن ، قابل معاوضه بودن ثمن احراز نشده است. لیکن آنچه امر را آسان می کند این است که مرحوم شیخ اعبترا احراز ارکان را بکلی منکر شده است
و اما دو مثالی که از علامه نقل کرده است عبارت است از:
یکی - اینکه هرگاه موجر متساجر اختلاف کنند، موجر بگوید: اجاره داده ام هر ماه به یک درهم ، و مستاجر بگوید: نه ، بلکه اجاره داده ای یکسال به یک دینار( بناراین ک هاجاره هرماه به یک درهم ]آن طور که موجر ادعا کرده [ به علت عدم معلومیت مدت اجاره باطل باشد) در این صورت با جریان اصاله الصحه انتقال یکسا لمنفعت خانه به مستاجر در مقابل یک دینار مترتب نمی شود. بعد مرحوم شخی از علامه نقل کدره که اگر قول مالک رامقدم داریم 0 اقوی درستی عقد است در ماه اول .
تحقیق این است که هرگاه اجاره تعلق گیرد به : (هر ماه به لان مقدار) در این اجاره دو قول است : یکی قول به بطلان از این جهت که مدت اجاره مجهول است ، یا به جهت لزوم غرر، قول دیگر به صحت د رماه اول و بطالن در ماههای دیگر از این جهت که ماه اول در تلعق اجاره به آن قطع یاست برخلا فسایر ماهها که تعلق اجاره به آن معلوم نیست ، لذا نسبت به ماه اول درست است و نسبت به باقی ماهها نادرست ، از قبیل آن که بایع بگوید: (یک مد از این طعام با این مدخاص را به تو فروختم به یک درهم ، همینطور هر مد را که بخواهی به یک درهم ) (در صورتی که فروشنده نداند مشتری چه مقدار می خواهد بخرد) چنانکه در این مثال بیع در یک مد صحیح است و درباقی به علت جهل باطل است ، همینطور در مانحن فیه ، چه ، سخن گوینده : به تو اجاره دادم این خانه را هر ماه به قلان مقدار بمنزله این است که بگوید: به تو اجاره دادم این خانه را در این ماه به فلان مقدار، همچنین هر ماه به فلان مقدار، لذا در ماه اول درست است و در باقی نادرست ، چرا که مقتضای قاعده در موارد تعلق معامله به امر ذی اجراء انحلال معامله است نسبت به اجزاء، کانه نسبت به هر جزء معامله مستقلی تعلق گرفته است ، مانند : تعلق بیع به مایملک و مالایملک صفقه ، که بیع درمایملک درست است و در مالایملک نادرست. همینطور در مورد تعلق بیع به مایملک و مالایملک د رصورت عدم اجازه مالک ، که در مایملک درست است و در مالایملک نادرست .
بنابراین اگر در مانحن فیه به بطلان اجاره هر ماه یک درهم قائل شویم نزاع در صحت و فساد عقد است ، ولی نمی توانیم به موجب اصل صحت به صحت معامله قائل شویم ، زیر اصل صحت نمی تواند تملک مستاجر را نسبت به یک سال در مقابل یک دینار ثابت کند، لذا باید به اصل فساد( یعنی : عدم انتقال منفعت به مستاجر و عدم انتقال دینار به موجر) رجوع کرد، در این صورت اصل به نفع مدعی فساد است ، و مدعی صحت باید بوسیله بینه صحت را اثبات کند، اما اگر به صحت اجازه در ماه اول قایل شویم مساله از باب تداعی می شود، زیرا هر دو مدعی معامله صحیحی هستند که دیگری آن را انکار می کند، ومقتضای قاعده در این صورت حکم به انفساخ معامله است در صورتی که هیچکدام بینه نداشته باشند و هردو قسم خورند یا هر دو نکول کنند، همچنین در صورتی که در دو اقامه بینه کنند
و بنابراین خصوصیتی باری مساله محل کلام نیست ، اگر به صحت اجاره در ماه اول قائ شویم همه موارد بر اینگونه است ، و اگر به بطلان قائل شوایم با ز همه جا همینگونه است ، پس وجهی برای قول علامه در ذیل مساله : (هنا) وجود ندارد، چنانچه این قید درسخن علامه وجود داشته باشد و از قلم مرحوم شیخ به اشتباه ساقط شده باشد.
مثال دیگر که مرحوم شیخ از علامه نقل کرده این است که هرگاه موجر ومستاجر اختلاف کنند: موجر ادعا کند که چون اجرت ، یا مدت ، و یا هر دو در تعیین نشدن اجاره باطل است ، ومستاجر بگوید: همه تعیین شده لذا اجاره صحیح است. در این صورت اجراء اصل صحت ، تعیین مدت و غرها را ثابت نمی کند تا به تلمک مستاجر نسبت به منافع عین در مدت معین حکم کنیم ،لذا باید به اصلاه الفساد یعنی : اصل عدم انتقال منافع به مستاجر رجوع کنیم .
صاحب جامع المقاصد در شرح عبارت : (والا قوی التقدیم فیمالم یتقضمن دعوی ) گفته است : اگر مستاجر که مدعی صحن اجاره است ، ادعا اجرت مساوی یا اجرت المثل کند قول او بر قول موجر مقدم است زیرا این مقدار عل ایحال در ذمه او ثابت است چه اجاره درست باشد و چه نادرست ، اما اگر ادعا اجرت کمتر از اجرت المثل کندخیر بلکه قول موجر بر قول او مقدم است .
مرحوم نائینی - قدس سره - اشکال کرده است به این که صورت ادعا اجرت مساوی با اجرت المثل بکلی از مخل کلام خارج است ، زیرا اصل صحت در صورتی جاری می شود که ثمرده عملی بر آن مترتب باشد، در حالی که در این صورت هیچگونه ثمره عملی بر این اصل مترتب نیست ، چرا که اجرت المثل ثابت است چه اجازه صحیح باشد وچه فاسد، بنابراین در این صورت اصل صحت جریان ندارد.
لیکن این اشکال در صورتی درست است که اختلاف بین موجرومستاجر پس از استیفاء منافع باشد، امادر صورتی که پیش از آن باشداجراء اصل صحت ، ثمره عملی دارد، چرا که در این صورت موجر خواهان این است که یا مستاجر از ملک او خارج شود و یا اجرت بیشتری از اجرت المثل بپردازد، در حالی که اگر اصاله الصحه جاری شود نتیجه آن این است که موجر نه می تواند مستاجر را از ملک خود اخراج کند ونه اجرت بیشتری از او مطالبه کند.
هشتم - در وجه تقدم اصل صحت بر استصحابات حکمی و موضوعی که در موارد آن جریان دارد :
اما تقدم آن براستصحاب حکمی ، یعنی : استحصاب عدم ترتب اثر که از ان به اصاله الفساد تعبیر می شد هیچ اشکالی در آن نیست ، یا به جهت این که اصل صحت از امارات است واستصحاب از اصول و بالنتیجه بر آن حکومت دارد، و یا به جهت اینکه ادله استصحاب به ادله اصاله الصحه تخصیص خورده است ، زیرا اگر استصحاب را بر اصاله اصحه مقدم بداریم موردی برای اصل صحت باقی نمی ماند جز در نهایت قلت ، مثلا" در جائی که به علت توارد حالتین ، استصحابها متعارض اند متساقط، بدیهی است در سایر موارد همه ، اصل فساد جاری است و تقدم آن بر اصاله الصحه موجب اشکال مذکورخواهدبود.
و ما تقدم آن بر استصحابات موضوعی ک موجب فساد معامله است ، مانند: مواردی که منشاء شک در صحت معامله ، شک در بلوغ طرفین و مانند آن است ، در این صورت اصل صحت معامله با اصل عدم بلوغ که مقتضی فسادمعامله است منافات دارد و بحث در این است که چرا اصل صحت بر استصحاب عدم بلوغ ومانند آن مقدم است .
در این باب سخن به دراز کشیده شده است و غالبا" مبنای بحث را مساله اماریت اصاله الحصه و یا اصل بودن آن قرار داده اند و در این باب به وجوهی استناد شده که ثمره ای بر آن مترتب نیست .
اولی این است که گفته شود: چنانچه مستند حجیت اصاله الصحه ادله لفظی باشد ممکن است به عمم و اطلاق آن تمسک شود، و حتی در موارد جریان استصحاب مخالف هم اجرا گردد، لیکن دانسته شد که مستند، ادله لفظی نیست بلکه قیام سیره ومانند آن از ادله لبیه است در این صورت باید در مورد آن بر مواردی اقتصار شود که بدانیم سیره بر آن قایم شده است ، پس در هر مورد که قیام سیره را احراز کنیم به اصاله الصحه حکم می کنیم ولو اینکه برخلافش استحصابی وجود داشته باشد، و نیازی به این نیست که اماریتش اثبات گردد، زیرا همان قیام سیره برای اجراء اصل صحت وتخصیص ادله استصحاب کافی است ، و در هر مورد که قیام سیره را احراز نکنیم استصحاب جاری می شود، نه بدین جهت که استحصاب را براصل صحت مقدم داشته ایم ، بلکه بدین جهت که اصاله الصحه به علت قصور مقتضی وعم شمولدلیل نسبت به آن مورد اساسا" جریان ندارد لذا چیزی مانع ومزاحم جریان استصحاب نیست ، اماره بودن اصل صحت و اصل استصحاب در این مساله تاثیر ندارد، چرا که اماره هم مانند اصل تنها درموردی جاری می شود که دلیل آن را شامل شود،چنانکه شمول دلیل مشکوک باشد اساسا" جریان ندراد تا با اصل معارض و احیانا" بر آن مقدم باشد، و به همین جهت است که بین شک دربلوغ متعاقدین و شک در بلوغ متعاملین فرق نهاده اند و در مساله اول اصل صحت را جاری دانسته اهند و در مساله دوم خیر، خلاصه اینکه باید موارد را به خصوص ملاحظه نمود: هرجا قیام سیره را احراز کنیم به صحت عمل ، حکم کنیم و هرجا احراز کنیم به صحت حکم نکنیم 0 پایان سخن در اصل صحت عمل غیر.
این بحث ادامه دارد، امید است در آینده به صال صحت عمل خود شخص ، که به قاعده تجاوز و قاعده فارغ معروف است ، و نیز به اصل صحت عقد، و اصل صحت به معنای دیگر بپردازم .

استناد به اصل برائت و تشریح علمی ارکان بزه شروع به قتل

استناد به اصل برائت و تشریح علمی ارکان بزه شروع به قتل

 

کلاسه 82-38 در تاریخ 24 فروردین 1382 خانمی به هویت (ب- ت) شکواییه‌ای به این دادگاه تقدیم و عنوان داشته است: <زن برادرم به نام (ز- ت) که مدت یک سال است با برادرم به نام (ع- ت) ازدواج کرده، مبادرت به ریختن سم داخل زردچوبه نموده است. چند روز پیش که در حال طبخ غذا بودم، در حین این‌که می‌خواستم زردچوبه


 

شناسنامه رأی
نوع رأی: جزایی
موضوع رأی: شروع به قتل ‌
سال صدور رأی: 1382
استان محل صدور: ایلام
شهر محل صدور: ایلام
شـعـبـه صـادرکـنـنـده: شعبه سوم دادگاه تجدیدنظر ایلام
قضات صادرکننده: بهمن مرادی، جهانگیر آریان پور
سمت قضات در زمان صدور رأی: رئیس، مستشار
نکات آموزشی رأی: درج خلاصه و مدلول کامل رأی بدوی در رأی تجدیدنظر، تمسک به اصل تفسیر مضیق قوانین جزایی، استناد به اصل برائت، تشریح علمی ارکان بزه شروع بـه قتل، تحلیل شروع به جرم، مستدل و مستند بودن رأی.
رأی مربوط به شروع به قتل در ایلام
تاریخ پرونده: 28 تیر 1382
کلاسه پرونده: 227- 82
شماره دادنامه: 292- 30 تیر 1382
تـجدیدنظر خواه: خانم (ز- ت) فرزند (ج) ساکن ...
تجدیدنظر خوانده: خانم (ب- ت) فرزند (الف) ساکن...
تجدیدنظرخواسته: دادنامه شماره 56 مورخ 31 فروردین 1382 صادر شده از شعبه اول دادگاه عمومی بخش ملکشاهی

گردش کار:
حسب محتویات پرونده کیفری دادگاه عمومی بخش ملکشاهی به کلاسه 82-38 در تاریخ 24 فروردین 1382 خانمی به هویت (ب- ت) شکواییه‌ای به این دادگاه تقدیم و عنوان داشته است: <زن برادرم به نام (ز- ت) که مدت یک سال است با برادرم به نام (ع- ت) ازدواج کرده، مبادرت به ریختن سم داخل زردچوبه نموده است. چند روز پیش که در حال طبخ غذا بودم، در حین این‌که می‌خواستم زردچوبه را به غذا اضافه نمایم، بوی سم از زردچوبه آمد و مشخص شد که نامبرده ریخته است و تقاضای مجازات او را دارم.>
متهم پرونده، خانم (ز- ت) نزد دادرس دادگاه بدوی اظهار داشته است: <اتهام را قبول دارم. خودم مرگ موش داخل ادویه ریختم و بعد به منزل یکی از اقوام شوهرم رفتم و در آنجا ماندم. دو روز در آنجا بودم که به من زنگ زدند به خانه بیایم و به خانه برگشتم. از من پرسیدند که چرا مرگ موش (داروی سمی) در داخل ادویه ریخته‌ای و من در همان جا اتهام را قبول کردم و به آنها هم گفتم برای این‌که شوهرم خانه‌ای مستقل برایم اجاره کند و از آنجا ‌که به من تهمت دزدی زده‌اند، این کار را کرده‌ام.>
‌دادگاه بدوی با احراز مجرمیت نامبرده در حد شروع به قتل به استناد ماده 613 قانون مجازات اسلامی و به جهت جلب رضایت شاکی با رعایت ماده 22 همین قانون، متهم موصوف را به تحمل یک ماه حبس تعزیری با احتساب ایام بازداشت قبلی محکوم می‌نماید و درخصوص دیگر اتهام نامبرده مبنی بر سرقت، مشارالیها را تبرئه می‌‌کند.
‌با تجدیدنظرخواهی محکوم‌علیها، پرونده به دادگاه تجدیدنظر استان ارسال شده و به این شعبه ارجاع و تحت کلاسه 82-227 ثبت می‌شود. حجت الله سعیدی، مستشار شعبه، با این استدلال که چون اقدامات و عملیات انجام شده از ناحیه متهم (تجدیدنظرخواه) رابطه مستقیمی با نتیجه مجرمانه (قتل) نداشته، به لحاظ این‌که عرفاً ادویه را در اغذیه داغ و آن هم با جوش خوردن آن تناول می‌کنند و درواقع یک نوع واسطه کم‌بوده (همان جوش خوردن غذا) که به وجود نیامده است و رابطه غیر مستقیم با نتیجه مجرمانه داشته است که چنین نکته‌ای از مواد 41 و 613 قانون مجازات اسلامی (رابطه غیر مستقیم) استنباط نمی‌شود و با توجه به اصل تفسیر به نفع متهم و تفسیر مضیق نصوص جزایی و اصل برائت، تجدیدنظرخواهی را وارد و ضمن نقض دادنامه تجدیدنظر خواسته رأی بر برائت مشارالیها صادر و اعلام می‌نماید. ‌
اما ریاست دادگاه با این استدلال‌ که مستفاد از دکترین، اعم از نظریات عینی و ذهنی، متهم مقدمه جرم را انجام داده و حتی مرز اخلاقی برای انصراف ارادی وی باقی نمانده است، مضافاً این‌که مشارالیه اقرار بر قصد خویش نموده و با این اوصاف شروع به قتل فردی از جمعی معین کرده است، شروع به جرم را محرز و محقق دانسته و متهم را مستحق عقوبت عنوان می‌کند.
‌با این کیفیت و به جهت وجود اختلاف نظر بین رئیس و مستشار شعبه، پرونده به نظر معاون قضایی رئیس کل دادگستری استان برای مـعـــرفــی عـضــو ســوم مــی‌رســد. مستشار دادگاه به عنوان عضو سوم معرفی شده و مشارالیه با شرح استدلال زیر موافقت خود را با نظر ریاست دادگاه اعلام می‌دارد:
‌نـظــر بــه ایـن‌کـه عـمـلـیـات مقدماتی مربوط به تدارک مقدمات ارتکاب جرم است و عرفاً این اعمال بدون وجود دلیل مستقل بر قصد ارتکاب جرم دلالت نمی‌نمایند و براساس مفهوم مخالف این عقیده، در عملیات اجرایی دلیل بر قصد ارتکاب جرم خاصی از ناحیه متهم وجود دارد و در مانحن فیه قصد متهم تظاهر خارجی پیدا نموده و دلایلی از قبیل اقرار بر قصد ارتکاب جرم خاصی (قتل عمد) وجود دارد؛ نظر به این که اگر اعمالی که برای تحقق جرم از سوی مجرم صورت می‌گیرد را به دو دستهِ اعمال مقدماتی و اعمال اجرایی تقسیم نماییم، عمل متهم از دسته عوامل اجرایی بوده است؛ چراکه تهیه زردچوبه و داروی سمی (موسوم به مرگ موش) از اعمال مقدماتی بوده‌اند و ترکیب آن دو با همدیگر و در معرض استفاده قرار دادن آن از ناحیه افراد خانواده و ترک منزل به مدت چند شبانه روز به این نیت که خود ناچار به استفاده از غذا نشود یا این‌که به جهت عدم استفاده از غذا موضوع لو نرود یا در صورت قتل افراد خـــانــواده بــه ایـشــان مـظـنــون نـــشـــــونــــد، اعــمــــال اجــــرایــــی می‌باشند؛
‌با توجه به این‌که برای تفکیک و شناسایی عملیات مـقـدمـاتـی از شـروع به جرم نمی‌توان نظریه مطلقی را ابراز نمود؛ بلکه عملیات مقدماتی و عملیات اجرایی (شروع به جرم) اموری نسبی هستند و چه بسا در پرونده‌ای اقدامات انجام شده از ناحیه متهم را بتوان عملیات مقدماتی تلقی کرد؛ اما در پرونده دیگری همان اقدامات را به جهت وجود دلایلی بر داشتن قصد مجرمانه و این‌که اگر مانعی ایجاد نمی‌شد جرم به صورت کامل محقق می‌شد، در حد شروع به جرم دانست؛
نظر به این‌که شروع به جرم عبارت است از اعمالی که دلالت بر وجود قصد مجرمانه می‌نمایند و اگر در این میان عامل خارجی دخالت نکند و مانعی برای تحقق جرم ایجاد نشود، جرم به صورت تام محقق می‌شود؛
از آنجا‌که اگر معتقد به نظریه ذهنی باشیم، با تـوجـه بـه تـظـاهـر خارجی قصد و شکی در وقوع جرم - آن هم به صورت شروع به جرم- نداریم؛ اما اگر معتقد به نظریه عینی باشیم که قانون‌گذار بر این اساس مبادرت به تصویب قانون نموده و رویه قضایی نیز بر ایـن نـظـریـه مـتکی است، طرفداران این نظریه در تعریف شروع به جرم و ملاک و ضابطه تشخیص آن معتقدند اگر اعمال انجام شده از سوی متهم داخل در تعریف قانونی جرم مورد نظر باشد، اقدامات صورت گرفته در حد شروع به جرم است. بر این اساس، در مانحن فیه می‌توان گفت تهیه زردچوبه و سم و مخلوط کردن آن دو با همدیگر و در معرض استفاده قرار دادن آن و ترک منزل به این جهت که متهم قصد اقدام دیگری از ناحیه خود را نداشته و ادامه عملیات را به دست شاکیان سپرده، داخل در تعریف جرم قتل می‌باشد؛ چراکه این سلسله اقدامات عنصر مادی قتل عمد را تشکیل می‌دهند و از مقدمات قریب قتل محسوب می‌‌شوند؛
‌نظر به این‌که قانون‌گذار با برگشتن به قوانین قبلی و با وضع ماده 613 قانون مجازات اسلامی انصراف غیر ارادی را شــرط تـحـقـق جـرم شروع به قتل عمد دانسته است و منظور قانون‌گذار این بوده کـــه حــتـــی‌الامــکـــان بـــا عــدم مجازات متهم، مشارالیه را از ارتکاب قتل بازدارد (انصراف ارادی) و در مــــانــحـــن فــیـــه، انصراف ارادی حاصل نشده و نـتیجه مورد نظر بدون اراده متهم محقق نشده است؛
با توجه به این‌که در این پرونده متهم در صورت وقوع قتل به عنوان مسبب محاکمه و مجازات می‌شد، نه مباشر و تفکیک عملیات مقدماتی از عملیات اجرایی در این دو تأسیس حقوقی متفاوت است؛ به این جهت که متهم به عنوان مسبب تمامی اقدامات لازم را انجام داده و به‌‌رغم پایان همه اقدامات و عملیات به نتیجه مورد نظر نرسیده است و شاید بتوان گفت اعمال انجام شده از ناحیه متهم، جرم عقیم است که تحت عنوان شروع به جرم نیز می‌گنجد و با این کیفیت پر واضح است که شروع به جرم درخصوص مواردی است که جرم به تسبیب محقق می‌شود و با مواردی که جرم به مباشرت محقق می‌شود، متفاوت است؛
‌بنابراین به جهت توافق نظر اکثریت با اعلام ختم رسیدگی با استعانت از خداوند متعال و تکیه بر شرف و وجدان به شرح زیر مبادرت به صدور رأی می‌نماید:
رأی دادگاه
درخصوص تجدیدنظر خواهی خانم (ز- ت) در قسمت محکومیت خود به تحمل یک ماه حبس تعزیری نسبت به دادنامه شماره 56 مورخ 31 فروردین 1382 صادر شده از دادگاه عمومی بخش ملکشاهی، نظر به مندرجات منعکس در گردش کار و این‌که دادنامه تجدیدنظرخواسته براساس موازین قانونی اصدار یافته، ایرادی از حیث رعایت مقررات ماهوی و شکلی بر‌آن مترتب نمی‌باشد. ازاین‌رو این دادگاه با رد تجدیدنظرخواهی تجدیدنظرخواه و اعلام این امر که محکومیت افراد به تحمل حبس‌های کوتاه مدت برخلاف نظر مقنن و رویه قضایی می‌باشد (مستنبط از بندهای 1 و 2 ماده 3 قانون وصول برخی از درآمدهای دولت و مصرف آن در موارد معین و رأی وحدت رویه شماره 642 مورخ 9 آذر 1378 هیئت عمومی دیوان عالی کشور) و مضافاً آن که با عنایت به اعلام گذشت شاکی مـتهم مستحق تخفیف بیشتری است و حبس نیز اثر نامطلوبی بر روحیه تجدیدنظر خواه دارد و با توجه به بافت محل سکونت مشارالیها محکومیت نامبرده به تحمل حبس موجب از هم گسیختگی کانون خانواده می‌شود، با تبدیل مجازات یک ماه حبس تعزیری با احتساب ایام بازداشت قبلی به پرداخت مبلغ 500 هزار ریال جزای نقدی به تجویز تبصره 2 ماده 22 اصلاحی قانون تشکیل دادگاه‌های عمومی و انقلاب، درنتیجه به استناد بند (الف) ماده 257 قانون آیین دادرسی دادگاه‌های عمومی و انقلاب در امور کیفری دادنامه تجدیدنظر خواسته تأیید می‌شود. رأی دادگاه قطعی است. ضمناً در پرداخت و اخذ جزای نقدی، ایام بازداشت قبلی لحاظ می‌‌شود.
رئیس شعبه سوم دادگاه تجدیدنظر ایلام، بهمن مرادی
مستشار شعبه سوم دادگاه تجدیدنظر ایلام، جهانگیر آریان‌پور
* به منظور ملاحظه رأی بدوی، متن رأی تجدیدنظر خواسته به شرح زیر درج می‌شود:
رأی دادگاه
اتهام خانم (ز- ت) فرزند (ج) 23 ساله، متأهل و خانه‌دار، اهل ... از توابع منطقه ... دایر بر شروع به قتل و سرقت زیورآلات طلا موضوع شکایت خانم (ب- ت) فرزند (الف) 24 ساله، خانه‌دار، اهل و ساکن... بدین توضیح که متهم با سبق تصمیم در اثر خصومت قبلی سم موش را با مقداری ادویه (زردچوبه) مخلوط می‌نماید و آن را در معرض مصرف خانواده شوهرش قرار می‌دهد و متعاقباً منزل مشترک را چند روزی ترک می‌کند، شاکی موصوف از استشمام بوی مخصوص آن آگاه می‌‌شود و بعد از طرح شکایت به دادگاه، متهم ضمن قبول و اقرار به جرم شروع به قتل به کیفیت مذکور هدف خود را انتقام از خانواده شوهرش بیان می‌نماید؛ اما سرقت زیورآلات را انکار می‌کند، بنابراین دادگاه مجرمیت نامبرده را در شروع به قتل با توجه به مراتب مذکور محرز دانسته و به استناد ماده 613 قانون مجازات اسلامی به لحاظ جلب رضایت شاکی با رعایت ماده 22 قانون مذکور به تحمل یک ماه حبس تعزیری با احتساب ایام بازداشت قبلی محکوم می‌نماید. درخصوص اتهام دیگر، مشارالیها به خاطر فقد ادله جهت ثبوت و اثبات جرم سرقت به استناد اصل برائت و بند (الف) ماده 177 قانون آیین دادرسی دادگاه‌های عمومی و انقلاب در امور کیفری از بزه انتسابی تبرئه می‌شود.
‌رأی دادگاه حضوری بوده و ظرف مهلت 20 روز قابل اعتراض در محاکم تجدیدنظر استان ایلام است.

قاعده استحسان چیست؟

قاعده استحسان چیست؟

 


یکی از قواعد حقوق اسلامی که در مذاهب و مکاتب مختلف مورد اختلاف قرار گرفته قاعده استحسان است مذهب حنفی و مالکی و حنبلی آن را قبول دارند و حجت می دانند ولی مذهب شافعی و ظاهری آن را باطل می دانند در مذهب امامیه نیز استحسان را حجت نمی شمارند و بکار بستن آن را حرام می دانند, بنظر می رسد اگر پیرامون چنین قاعده ای که بین مذاهب اسلامی مورد اختلاف واقع شده مطالعه ای شود گوشه ای از حقوق اسلامی روشن شود بیفایده نخواهد بود بخصوص که این قاعده در کتب امامیه کمتر مورد بررسی قرار گرفته از نظر حقوقی نیز مساله قابل بررسی است در پایان بحث خواهیم دید که این قاعده در حقوق عرفی هم می تواند اعمال شود یا خیر ؟ مطالبی که در این مقاله خواهد آمد بترتیب زیر است:
معنای لغوی و اصطلاحی استحسان
ارزش استحسان در مذاهب مختلف اسلامی
دلیل حجیت استحسان
نکاتی پیرامون استحسان
نقش استحسان در حقوق
معنای لغوی و اصطلاحی استحسان
استحسان مشتق از حسن و در لغت به معنای نیک دانستن و پسندیدن است در اصطلاح اصول معنایی نزدیک بهمین معنی دارد و تعریف آن بشرح زیر است :
1 _ علمای حنفی آن را چنین تعریف کرده اند : دلیل ینقدح فی نفس المجتهد لایقدر علی اظهاره لعدم مساعده العباره عنه یعنی دلیلی است که نزد مجتهد ثابت است ولی نمی تواند بیانش کند چون الفاظ و عبارات یارای آن ا ندارد.
تعریف دیگری که از همین مکتب تعریف ابوالحسن کرخی است او می گوید : هو العدول فی مساله عن مثل ما حکم به فی نظائر خلافه , لوجه اقوی , یقتضی العدول یعنی استحسان این است که در مساله ای از حکمی که مسائل همسان و همانند آن دارند چشم پوشی کرده حکم دیگری در آن باره بدهیم بواسطه دلیل قوی تری که مقتضی آن است.
2 _ علمای مالکی آن را چنین تعریف کرده اند : الاخذ بمصلحه جزئیه فی مقابل دلیل کلی یعنی برتری دادن مصلحت خاصی در برابر دلیلی کلی.
3 _ علمای جنبلی آن را بدین گونه آورده اند هو العدول بحکم المساله عن نظائر ها لدلیل خاص من کتاب اوسنه یعنی در مساله ای از حکمی که نظائر آن دار بدلیل خاصی عدول کنیم.
4 _ علمای شافعی چون استحسان را حجت نمی دانند بنقل تعریف های یاد شده و جزائیها پرداخته و آنها را رد کرده اند و در این مورد بهترین مرجع کتاب مستصغای غزالی و الاحکام آمده است.
5 _ علمای امامیه نیز مانند شافعیه استحسان را حجت نمی دانند و برای آن تعریفی نکرده اند و بذکر تعارف دیگران و رد آنها اکتفا کرده اند مرجع در این بحث کتاب قوانین الاصول جلد دوم آخر مقصد چهارم است گرچه تعریفی که در قوانین نقل شده در کتب عامه بدان صورت دیده نمی شود.
بررسی تعریف ها
با چشم پوشی از تعریف اول که بشدت مورد انتقاد غیر قابل دفع اصولین قرار گرفته می توان با توجه به معناصری که در بقیه ها دیده می شود چنین نتیجه گرفت که از دید علمای حنفی و مالکی که استحسان را حجت می دانند استحسان عبارت است از اینکه در جائی که با قیاس می توان حکم شرعی را استنباط کرد از آن صرفنظر کرده و بملاحظه مصلحت خاص مورد و باستناد دلیل دیگر حکمی مخالف آنچه از قیاس نتیجه می شود برای مساله پیدا کنیم مثلا قرض حلال و ربا حرام است در حالی که اگر بخواهیم بقیاس حکم کنیم باید قرض نیز حرام باشد زیرا از آنجا که ارزش پول ثابت نیز در مواردی مستلزم ربا است بملاحظه رفع حرج و مصلحت رفاه و آسایش مردم و باستناد دلایل دیگری جز قیاس قرض مجاز و حلال شمرده شده مثال دیگر هرگاه حیوان دیگری را مشرف بمرگ بیند و آن را سر بیرد که گوشت آن حلال باشد طبق اصل قیاس این کار اتلاف مال غیر و موجب ضمان است و حال آنکه استحسان و رعایت مصلحت ایجاب می کند که اینکار جایز و بدون ضمان باشد.
ارزش استحسان در مذاهب مختلف اسلامی
همه اصولیین بیک نسبت استحسان را حجت نمی دانند و این مساله ذیلا بررسی می شود.
مذهب حنفی
ابو حنیفه چنانکه در قیاس امام و پیشوا بوده در استحسان نیز همین مقام را دارد بدین معنی که او پیش از دیگران بقیاس و استحسان اهمیت میدارد و آنها را در استنباط احکام اسلامی بکار می برده ابوحنیفه و شاگردان بزرگ او مانند محمد بن حسن شیبانی و قاضی ابویوسف برای عقل و استدلال عقلی در مسائل و احکام شرعی مقام ممتازی قائل بوده اند آنها معقتد بوده اند که شریعت اسلام مبتنی بر پایه های عقلی و منطقی است و احکام معلول علت هایی است که در نظر شارع برای زندگی مادی و معنوی انسان دارای ارزش می باشند آنها درک و دید عقلی را تا جائی که متن مسلم قرآن یا سنت یا اجتماع با آن معارضه و مباینت نداشته مورد قبول قرار داده اند و با حفظ اصول و مبانی اسلام قواعد زیر را در احکام همیشه مورد نظر داشته اند:
1 _ سهولت و آسانی در عبادات و معاملات
2 _ رعایت منافع بیچاره و ناتوان .
3 _ تصحیح کارهای انسان تا سر حد امکان.
4 _ رعایت آزادی بشر .
پیشوایان مذهب حنفی در درجه اول بقر آن و سنت احترام می گذارد و معتقدند که قرآن باصول کلی احکام اشاره سنت آنها را بیان و تایید کرده است اخبار و احادیث پیغمبر در نظر اینان محترم و لازم الاتباع است ولی معتقدند که اخبار صحیح که مسلماً از پیغمبر رسیده بسیار کم و اندک است و از هفده خبر تجاوز نمی کند اجماع نیز با همه اهمیتی که دارد برای تکمیل ادله مزبور کافی نیست پس این عقل است که باید با توجه به اصول کلی حقوق اسلام که از قرآن و سنت و اجماع بدست آمده موارد سکوت را بیان و نقائص را مرتفع سازد تعلیل عقلی و درک رابطه علیت بین احکام و علل آنها حنفی ها را به حجیت قیاس رهنمون گشته و هر جا این درک عقلی نتایجی بار آورد که بصلاح اسلام یا مسلمانان نباشد یا موجب مفسده و زیانی شود و یا با اصول مسلم اسلام که به چند تای آن اشاره شده منافات داشته باشد خشکی استنتاج های عقلی را با کمک قواعد دیگر مثل استحسان تعدیل می کند بکار بستن استحسان بین فقهای حنفی بسیار زیاد است و از مطالعه کتب آنها این امر روشن می شود چنانکه محمد بن حسن شیبانی در کتاب مبسوط مکرر می نویسد که استحسن و ادع القیاس یعنی قیاس را ترک و به استحسان عمل می کنم پس باین نتیجه می رسیم که در مذهب حنفی استحسان صرفا این نیست که مجتهد چیزی را بعقل خود خوب بداند هر چند بر آن دلیلی نداشته باشد چنانکه مفاد تعریف اول است که از آنها نقل شده بلکه , در این مذهب استحسان بیکی از این دو معنی است:
1 _ برتری نهادن قیاس خفی بر قیاس جلی .
2 _ استثنا یک مساله جزئی از یک قاعده کلی
برای روشن شده مساله مثالی می زنیم : می دانیم طبق قاعده کلی در حقوق اسلام تصرفات مالی سفیه غیر نافذ است: و در صورتیکه ولی یا قیم او آن را تنفیذ کند کامل می شود و اگر رد کنند باطل می شود حال هرگاه سفیهی وصیت کند که مقداری از اموالش را در کار خیری مصرف کنند آیا چنین وصیتی صحیح است؟ علی القاعده باید غیر نافذ باشد ولی حنفی ها آن را صحیح می دانند و باستحسان متمسک و می گویند غرض از ممنوع ساختن سفیه از تصرف در اموالش این است که بزیان خودکاری نکند تا ندار و درمانده نگردد و سر بار دیگران و جامعه نشود اینها همه برای زمان زنده بودن او هدف های درستی است ولی اگر وصیت او را در کار خیری پس از مرگش بپذیریم چه زیانی بر او وارد می شود و چه اثر بدی بر دیگران یا جامعه باقی می گذارد ؟ هیچ پس از بهتر است که برخلاف قیاس و قاعده چنین وصیتی را صحیح بدانیم؟
مذهب مالکی
مالک بن انس امام مذهب مالکی امام دارالهجره نیز مانند ابو حنیفه معتقد به حجیت استحسان است و آنقدر باستحسان فتوی داده که گفته است 10/9 علم فقه استحسان است شاطبی در کتاب موافقات می نویسند مالک و پیروان او بر مبنای استحسان فتوی داده اند و سپس از این عربی مالکی نقل می کند که گفته است استحسان نزد ما (مالکی ها) و حنفی ها عبارت است از عمل کردن بقوی تر ین دلیل خود شاطبی می گوید مقتضای استحسان این است که استدلال آزاد را بر قیاس ترجیح دهیم نه اینکه بر خلاف قیاس و بدون دلیل و صرفاً بمیل و دلخواه خود حکمی کنیم و توضیح می دهد که مبنای قیاس این است که مقصود شارع را در موارد نظیر و مشابه رعایت کنیم هرگاه رعایت این مقصود منجر شود به از بین رفتن مصلحتی یا گفتار شدن بمفسده ای برای رفع حرج از قاعده استحسان کمک گرفته مصلحت مورد خاص را بر قاعده کلی مقدم می داریم.
3 _ حنبلی ها نیز استحسان را حجت دانسته اند هفته حقوق اسلامی بنقل از این قدامه مقدسی حنبلی چنین می نویسد و قاضی یعقوب گفته است که استحسان در مذهب احمد حنبل حجت است… و این گفته صحیح است.
4 _ مذهب شافعی
مشهور است که محمد بن ادریس شافعی از مخالفان سرسخت حجیت استحسان است و این مطلب را می توان در کتاب الرساله او بر روشنی دید :
در باب استحسان از کتاب الرساله می گوید: طریق اجتهاد قرآن و سنت و اجماع و قیاس است و استحسان را می توان در شمار این طریق آورد… اگر بتوان استحسان بر خلاف قیاس را حجت دانست هرکسی خواهد توانست که در فقه و حقوق اسلامی اظهار نظر کند هر چند با علوم اسلامی آشنایی کامل نداشته باشد و در همین فصل است که می گوید : و انما الا ستحسان حکم بر وفق میل و هوی است و در کتاب الام با بیانی دیگر همین ایرادات را باز گو می کند و می نویسد عمل استحسان بر خلاف آیه قرآن است که می گوید ( ایحسب الانسان ان یترک سدی ) زیرا کسی که می پندارد در موضوعی حکم شرعی از طرق معمول آن قرآن و سنت و اجماع و قیاس است بیان نشده و به میل و انتخاب او واگذار شده است درست همان پنداری را دارد که در این آیه مورد نکوهش قرار گرفته است و ادامه می دهد که هرکس باستحسان عمل کند علیه خود اقامه برهان کرده است چه معنای استحسان این است که خدا و پیغمبر دستوری ندارد و او به میل خود عمل کرده است و دلیل بطلان این گفته در خود آن است و سپس می گوید استحسان را در فقه بکار بست تفاوتی بین مجتهدین و دانشمندان علوم عقلی باقی نمی ماند و آنها هم باید بتوانند در مسائل دینی حکم دهند چه فرق آنها این است که مجتهدین بقر آن و سنت رسول خدا و عقاید علمای دین یعنی اجماع و علل احکام و قیاس آگاهند و اینها است طرقی که باید در استنباط احکام شرعی بکار برد ولی اگر استحسان و انتخاب بمیل و سلیقه بتواند در این کار موثر باشد باید دانشمندان دیگر هم مجاز باشند که در مسائل و احکام شرعی استنباط کنند و این نتیجه ای است فاسد که هر مسلمانی آن را رد می کند و در آخر می نویسد عمل به استحسان مستلزم پذیرفتن احکام مختلف است و بالاخره این گفته شافعی مشهور است که (من استحسن فقد شرع) هر کس امتحان را بکار برد در شرع گذاشته است یا تشریع و قانونگذاری کرده است در حالی که هیچکس جز پیغمبر حق قانونگذاری ندارد.
5 _ مذهب شیعه
اصولیین شعبه عشری رست در نقطه مقابل مجوزین استحسان قرار دارند آنها عمل به استحسان را باطل می دارد چنانکه شافعی می دانست و بالاتر از آن اینکه علمای امامیه قیاس و استحسان هر دو را باطل می دانند ولی شافعی قیاس را جایز و استحسان را باطل می داند بطلان عمل بقیاس و استحسان از مسلمیات مذهب شیعه ات و در این باره اشاره بگفته میرزای قمی در کتاب قوانین الاصول کافی است … و هو باطل لعدم الدلیل علیه و لانه لایفید الظن بکونه حکما شرعیا الحقیقه و لاجماع الامامیه و اخبارهم (جلد دوم قوانین آخر مقصد چهارم).
مذهب ظاهری
علی بن حزم متوفی بسال 456 هجری قمری موسس مذهبی در اسلام است که دیری نپائید و از بین رفت با این همه از نظر علمی عقاید وی در علم اصول مورد بحث و گفتگو قرار گرفته است. ظاهری ها مانند شیعیان امامی معقتد ببطلان قیاس و استحسان بوده اند. ابن حزم پس از گفتاری که بشدت طرفداران استحسان را مورد نکوهش قرار میدهد می نویسد:
حق حق است هر چند مردم آن را نپذیرند و باطل باطل است هر چند مردم آن را بپسندند پس به این نتیجه می رسیم که استحسان (پسندیدن و نپسندیدن مردم) هوی و هوس و گمراهی است.
ادله حجیت استحسان
برای حجیت استحسان بادله زیر استناد شده است:
1 _ آیه شریفه و اتبعوا احسن ما انزل الیکم یعنی پیروی کنید بهترین آنچه را از خدا بر شما فرو فرستاده شده.
4 _ حدیث این مسعود که گفته است مار آه المسلمون حسنا فهو عندالله حسن یعنی هر چه مسلمانان بپسندند خدا هم آن را می پسندد.
5 _ اجماعی است که جایز است استفاده از حمام های عمومی با اینکه نه مقدار آبی که مصرف می شود معلوم است و نه نرخ و قیمت مقطوعی برای آن آن همه جا و همه وقت یک وقت معین بوده است و چنین معامله ای نمی تواند در قالب هیچیک از عقود معین قرار گیرد و این امر تنها برای رفع حرج و از باب استحسان می تواند صحیح باشد.
2 _ آیاتی که دلالت می کند بر رفع عسر و حرج مانند آیه شریفه و ما جعل علیکم فی الدین من حرج و آیه شریفه یر یدالله بکم الیسرولا یرید بکم العسر.
3 _ آیه شریفه الدین ستمعون القول فیتبون احسنه.
این ادله همه قابل خدشه است و وسیله مخالفان استحسان مردود شناخته شده و کافی است باب استحسان از کتاب مستصفای غزالی مطالعه شود لکن قوی ترین دلیل حجیت استحسان دلیل عقلی است بشرح زیر :
دلیل عقلی برای حجیت استحسان _ احکام شرع اسلام مبتنی بر مصالح و مفاسد است, و پی بردن باین مفاسد و مصالح و بعلل احکام مجوز اصلی برای صحت قیاس است لکن هرگاه قیاسی خود منجر به نتیجه نامطلوب شود بدین معنی که مصلحتی مسلم را تقویت کند یا مفسده ای قطعی را موجب گردد عقل حکم می کند که باید در آن مورد قیاس را واگذاشت و بمقتضای مصلحت رفتار کرد این دلیل بطور وضوح از گفته های شاطبی در موافقات استفاده می شود.
اقسام استحسان
مهمترین انواع استحسان عبارتند از : استحسان قیاسی و استحسان ضرورت.
1 _ استحسان قیاسی
عبارت از این است که بمقتضای قیاسی خفی عمل کنیم و از قیاس جلی دست بکشیم پس حقیقت استحسان قیاسی در موردی است که دو قیاس وجود داشته باشد یکی جلی و دیگر خفی , قیاس جلی را ترک کرده و قیاس خفی را بکاربندیم در اینجا سوالی پیش می آید که چرا قیاس جلی را بخاطر قیاس خفی ترک می کنیم جواب این سئوال این است که اثر و نتیجه قیاس خفی در این مورد صحیح تر از اثر و نتیجه قیاس جلی است و این مطلب در بررسی موارد و از ملاحظه مسائل بخوبی محرز و مسلم می شود و از این رو بذکر چند مثال می پردازیم :
1 _ هرگاه شخصی متهم بدزدی محکوم شود بقطع دست راست و مجری حکم بخطا دست چپش را بیندازد این مساله پیش می آید که با توجه به اینکه قطع دست چپ چنین شخصی مجاز نبوده آیا مجری حکم که مرتکب جرمی خطائی شده ضامن است یا خیر ؟ قاضی ابو یوسف و محمد بن حسن شیبانی که هر دو از پیشوایان بزرگ مذهب حنفی هستند معتقد بضمان او هستند و مساله را قیاس میکنند باینکه اگر مجری حکم عضو دیگری مثلا بینی محکوم را می برید که علی القاعده مجری ضامن خواهد بود ولی ابو حنیفه شخصاً در این مورد معتقد باستحسان است او می گوید گرچه طبق اصول کلی قطع هر عضوی بدون مجوز شرعی جرم است و اگر بخطا باشد دیه و خونبها دارد ولی در خصوص این مورد وضع طوری دیگر است در این مورد خطای مجری حکم موجب شده که دست راست که فائده اش برای محکوم بیشتر از دست چپ است باقی بماند این مانند موردی است که کسی مالی از شخصی تلف کند و مالی بهتر از آن باوداده باشد دیگر ضامن دانستن او صحیح نیست و قیاس این مورد بمورد قطع عضوی دیگر گرچه قیاسی است ظاهر و جلی ولی چون در آن موارد عوضی برای محکوم موجود نیست چنین قیاسی قابل اجرا نیست.
2 _ مثال دیگر اگر کسی دیگری را وکیل کند و یا بگوید که مطالباتش را بصورت خاصی مثلا یک جا جمع آوری کند وکیل برخلاف وکالت رفتار کند و آنها را بتدریج وصول نمید ولی یکجا باو تحویل دهد گرچه در کار وکالت تخلف و تعدی کرده است ولی چون در آخر منظور حاصل شده استحسان حکم می کند که امتثال امر موکل شده باشد لکن قیاس جلی حاکم است که تخلف بارز او را نمیتوان نادیده گرفت و باید گفت وکیل امر موکل را امتثال نکرده است.
2 _ استحسان ضرورت
عبارت است از عدول از حکم قیاس بواسطه ضرورتی که آن را ایجاب می نماید و با مثالی چند این نوع استحسان را روشن می کنیم:
1 _ از نظر شرع اسلام حجاب امری است واجب با این حال هرگاه ضرورتی ایجاب کند می توان بر خلاف این حکم رفتار کرد و بعبارت دیگر مورد ضرورت را بموارد دیگر قیاس نمی کنیم بلکه استحسان آن را اجازه می دهیم مثال اینکه پزشک , جراح و قابله مجازند به بدن زن بهنگام ضرورت و بقدر حاحت نگاه کنند و کسی که درصدد ازدواج است مجاز است روی زنی را که می خواهد با او ازدواج کند برای اخذ تصمیم ببیند.
2 _ در آیین دادرسی اسلامی مسلم است که شاهد باید مسلمان باشد و شهادت غیر مسلمان مسموع نیست زیرا قبول آن برخلاف آیه شریفه : لن یجعل الله للکافرین علی المومنین سبیلا است لکن هرگاه مسلمانی ادعا کند که یک نفر ذمی طلبی را که از مسلمان دیگر داشته بهنگام مرگ برای او وصیت کرده است و بر این ادعا ب شهادت شهودی از مذهب موصی استناد کند قیاس مقتضی است که چنین شهادتی غیر مسموع و چنان ادعایی مردود شناخته شود ولی این حقیقت که بر مرگ کافری مسلمانان حضور پیدا نمی کنند ضرورتی است که ایجاب می کند شهادت غیر مسلمان را در این دعوی پذیرفت هرچند علیه مسلمان باشد.
3 _ در فرضی نظیر بالا هرگاه وارث کافری مدعی طلب مورث خود از مسلمانی است ومسلمان با اقرار بدین در نسب وارث تردید میکند در اینجا نیز جز اینکه شهادت غیر مسلمان را که از ازدواج و نسب هم مذهبان خود اطلاع دارند قبول کنیم چاره ای نداریم هر چند بزیان مسلمان باشد و این برخلاف قیاس ولی طبق قاعده استحسان است.
حنفی ها برای استحسان اقسام دیگری نیز بیان کرده اند از قبیل استحسان اجماع و اثر و مالکی ها نیز بر حسب اینکه منشا استحسان عرف, مصلحت اجماع و رفع عسر و حرج باشد آن را با نواعی تقسیم کرده اند که چون با دقت در آنها می توان بعضی آنها را از دو نوع استحسان قیاس یا استحسان ضرورت و بعضی دیگر را خارج از استحسان دانست از ورود در بحث تفصیلی آنها خودداری می شود و می توان برای مطالعه تفصیلی آنها به کتاب کشف الاسرا جلد چهارم و به جلد چهارم کتاب موافقات شاطبی مراجعه نمود.
نکاتی پیرامون استحسان
از بررسی مقالاتی که پیرامون استحسان نوشته شده نکات مهمی بصورت پراکنده بدست می آید.
1 _ با اینکه ابو حنیفه و مالک ابن انس امام مذهب حنفی و مالکی صاحب نظریه استحسان بوده اند و در فتاوای خود بکرات به آن استناد کرده اند با این همه آن را بصورت یک قاعده بیان نکرده و حدود و شرط آن را روشن ننموده اند و این امر باعث این تو هم شده که استحسان صرفا استحسان صرفا یک عقیده شخصی یا نظری ای بی دلیل و یارایی از روی هوی و هوس است ولی شاگردان و پیروان این دو با توجه به اینکه مقام علمی و زهد و تقوای این دو امام بزرگ سنت و جماعت مانع تحقق این تو هم است با دقت در موارد استحسان کوشیده اند که برای آن ضوابط و قواعدی پیدا کنند و حدود قیود آن را روشن کنند و هر کدام بنحوی نظر استاد و پیشوای خود را بیان کرده اند .
2 _ حقیقت استحسان چنانکه گذشت این است که چون رعایت قیاس یا ادله دیگر گاهی منجر به نتایج نا مطلوب می شود و استدلال خشک عقلی همیشه با ضرورت های اجتماعی و مصالح جامعه وفق نمی دهد با قاعده استحسان که مبتنی بر رعایت مصلحت موارد خاص است این قضیه بر طرف می گردد و استحسان دلیلی است مکمل دلیل قیاس .
3 _ استحسان اغلب خود قیاسی است صحیح که بجای قیاسی نادرست بکار می رود و در حقیقت در مورد استحسان یک دلیل بیشتر وجود ندارد و آن هم استحسان است و قیاس دیگر فقط در مرحله بث و استدلال است بنابراین تعارضی بین قیاس و استحسان تصور نمی شود.
4 _ آیا نزاع و اختلاف در حجیت استحسان یک نزاع لفظی است یا اختلافی است ماهوی؟ برخی از نویسندگان کوشیده اند این اختلاف را لفظی جلوه دهند و در این باره سعد الدین تفتازانی شافعی بهتر و خلاصه تر از دیگران می نویسد این نزاع لفظی است زیرا اگر استحسان را بمعنای لغوی آن پسندیدن معنی کنیم و منشا آن را رای شخصی و هوی و هوس بدانیم هیچ یک از ائمه اربعه آن را حجت نمی داند و اگر آن را به معنای اصطلاحی آن دلیلی بگیریم در برابر ادله دیگر که گاهی بصورت نص و اجماع ولی بیشتر در قالب قیاس خفی شکل می گیرد همه آنرا حجت می دانند.
ولی آنچه از بررسی مقالات و نوشته های موافقان و مخالفان استفاده میشود این است که این بحث بر خلاف گفته تفتازانی نزاع لفظی نیست بلکه اختلافی ماهوی است و برای اینکه این مطلب روشن شود باید توجه داشت که مخالفان استحسان دو دسته اند یکی آنهایی که اصلا قیاس را باطل می دانند مانند شیعه و ظاهریها و دیگر آنهایی که قیاس را قبول دارند وتنها استحسان را باطل می دانند مانند شافعی ها, از نظر دسته اول بسیار روشن است که این بحث اختلافی است در ماهیت قاعده استحسان و چون این قاعده در آخرین تجزیه و تحلیل عقلی بقیاس بر می گردد از این رو آن را باطل می دانند ولی از نظر دسته دوم یعنی شافعی ها که قیاس را حجت می دانند استحسان از آن جهت باطل است که مخالف قیاس است و عمل به آن موجب تعطیل قیاس می شود و خود آن دلیلی نیست که بدان امر شده و یا یکی از ادله چهارگانه باشد و عبارت شافعی در کتاب الرساله این معنی را بوضوح می رساند.
محمد ابوزهر , استاد حقوق اسلامی دانشکده حقوق دانشگاه قاهره در بررسی مقالاتی که درباره استحسان نوشته شده و در مجله هفته اسلامی گرد آوری شده نظریه ای در این زمینه دارد که به بیانی دیگر این بحث را اختلافی ماهوی می داند نه نزاعی لفظی و خلاصه نظر او چنین است شافعی استحسان را بطریقی که حنفی ها معتقدند و آن را قیاس خفی می دانند باطل نمی داند ولی اگر استحسان مبتنی بر رعایت مصلحت به نظر مجتهد باشد چنانکه مالکی ها معتقدند آن را باطل میداند زیرا شافعی اصولا قاعده استصلاح و مصالح معامله مرسله مالک را قبول ندارد و فقط در این صورت است که استحسان از ادله اربعه خارج می شود و جز و قیاس نیست برای اینکه نظریه محمد ابو زهره روشن شود لازم است قسمت دیگری از نظریه او در همان مقاله راجع باستحسان در مذهب ابو حنیفه و مالک اینجا آورده شود:
استحسان درفقه حنفی و مالکی و تفاوت آنها با یکدیگر
بعقیده ابوحنیفه استحسان در بیشتر موارد قیاسی است خفی در برابر قیاس جلی که چون اثر و نتیجه اش قوی تر است بر آن مقدم است و گاهی نیز از قیاسی عدول می شود بواسطه وجود نص یا اجماع یا ضرورتی بر خلاف قیاس و این نیز انواع دیگر استحسان است وبطور خلاصه استحسان عبارت است از تعارض ادله دیگر (و از جمله قیاس) با قیاس وفقیه حنفی با ترجیح نص و اجتماع و ضرورت و قیاسی که علتش قوی تر است هر چند خفی باشد از قیاس جلی دست میکشد و این عمل را استحسان می نامند.
در مذهب مالکی استحسان عبارت است از تعارض قاعده استصلاح و مصالح مرسله با قیاس و چون مصلحت در مذهب مالکی اساس بسیار متینی است بر قیاس مقدم می شود حنفی ها اگر چه این قاعده را نفی نمی کنند ولی آن را اساس و مبنای قاعده استحسان هم نمی گیرند شاطبی در کتاب موافقات با توجه به همین مطلب می گوید استحسان مبتنی است بر استدلال مرسل و استدلال مرسل مقدم است بر قیاس و سپس مثال می زند که هرگاه در بیع شرط مشتری خیار بمیرد در حق خیار بورثه منتقل می شود اگر همگی بیع را نپذیرند بصورت خود میماند و اگر همگی آن را رد کنند فسخ می شود و اگر بعض ورثه آن را نپذیرند و بعضی آن را رد کنند بقیاس بر صورت رد جمیع بیع فسخ می شود حال اگر یکی از ورثه بیع را کلا بپذیرد (نه فقط بسهم خودش) در این صورت نیز مقتضای قیاس فسخ بیع است و نمی توان بایع را ملزم بیع دانست ولی مالکی ها برعایت مصلحت بایع را ملزم دانسته و آن را استحسان می دانند و بر قیاس مقدم می دارند.
بعقیده محمد ابوزهره این است که شافعی قبول ندارد نه استحسان حنفی زیرا این صرف استدلال است و آن نوعی از قیاس است.
استحسان در حقوق
آیا می توان قاعده استحسان را در حقوق عرفی بکار برد؟
پاسخ این پرسش بستگی بروشن شدن دو مطلب زیر دارد یکی اینکه آیا در حقوق عرفی قیاس قابل اعمال است یا خیر؟ و دیگر اینکه آیا حقوق عرفی مانند حقوق شرعی مبتنی بر رعایت مصلحت است یا نه و هر یک از این دو مطلب پایه بکار رفتن نوعی از استحسان است بدین توضیح که چنانکه بیان شد استحسان در مکتب حنفی مبتنی بر اعمال قیاس خفی در برابر قیاس جلی است و در مکتب مالکی بمعنای بکار بردن مصلحت خاص مورد در برابر مصلحت دیگری است که ظاهراً عام و کلی است.
دو مطلب مزبور در درس مبانی استنباط مورد بحث قرار گرفته و به این نتیجه رسیده که بکار بردن قیاس در حقوق نه تنها معنی ندارد بلکه بین حقوقیین معمول و متداول است و رعایت مصلحت هم ظاهراً اصلی عقلائی است که قانونگذار نمی تواند آن را نادیده بگیرد گرچه در هیچ متنی این مطلب عنوان نشده که حقوق مبتنی بر رعایت مفاسد و مصالح است ولی بنظر می رسد مطلب آن قدر مسلم است که عنوان کردن آن لازم نیست و همیشه بهنگام تصویب مقررات قانونی این اصل عملا رعایت می شود.
بنابر آنچه گفته شد باید پذیرفت که بکار بردن استحسان در حقوق عرفی منعی ندارد لکن باید اعمال آن را به کسانی اجازه داد که به مبانی کلی حقوقی, علل و مصالح احکام و عوامل و اسبابی که وضع قانونی را باعث گشته اند کاملا واقف و مطلع و مسلط باشند و در بکار بردن آن از هر حیث رعایت احتیاط کامل بعمل آید و هر استحسانی را نمی توان بعنوان دلیل پذیرفت.

عقدرهن چیست؟تعریف لغوی و اصطلاحی رهن

عقدرهن چیست؟تعریف لغوی و اصطلاحی رهن


1- تعریف لغوی رهن
«رهن » مصدر یا اسم شیء مرهون می باشد . رهن ، در لغت به معنای ثبات و دوام است وگاه به معنای حبس نیز به کار می رود . « رهن » چیزی است که در گروی ، وام و دین قرار می گیرد . « الرهان » هم به همان معناست ، ولی رهان چیزی است که برای شرط بندی در میان می گذارند . « رهن » و «رهان » هردو مصدرند ، مثل : رهنت الرهن و راهنته رهاناً : اسم آن « رهین » و « مرهون » است ( یعنی گرویی ) . در جمع « رهن » وازه های « رهان » ، « رهن » و « رهون » نیز به کار می رود . آیه شریفه ( فرهون مقبوضه ) « فرهون » نیز خوانده شده است . برخی گفته اند در آیه ( کل نفس بما کسبت رهینه ) ، وارژه « رهین » بر وزن فعیل به معنای فاعل است . پس رهینه در این آیه یعنی پایدار و ثابت و بر پای دارنده کارهای خویش ؛ و برخی نیز آن را به معنای اسم مفعول گرفته اند یعنی هر کس در گروی پاداش همان کاری که کرده است قرار می گیرد . وچون از واژه رهن و گرو ، معنای ضبط و نگهداشتن تصور می شود ، لذا رهینه به طور استعاره برای حبس و نگهداری به کار می رود . پس ( بما کسبت رهینه ) یعنی هر کس در حبس و ضبط چیزی است که کسب کرده است . « رهنت فلانا » یعنی او را پابرجا کردم . « رهنت عنده » یعنی نزدش گرو گذاشتم .
2- تعریف اصطلاحی رهن ( تعریف حقوقدانان )
رهن ، در اصطلاح عبارت از عقدی اسن که به موجب آن مالی وثیقهء دین ، قرار می گیرد ؛ چنانکه مادّهء 771 قانون مدنی در تعریف آن می گوید :
رهن ، عقدی است که به موجب آن مدیون ، مالی را برای وثیقه به دائن می دهد . رهن دهنده را راهن و طرف دیگر را مرتهن می گویند .
فقهای امامیّه رهن را به « هو وثیقه للدین » یا « وثیقه لدین المرتهن » تعریف کرده اند .
در حقوق فرانسه ، اصطلاح HYPOTHQUE ( رهن غیر مقبوض ) به وثیقه ای اطلاق می شود که اوّلاً موضوع آن منقول است و ثانیاً بدهکار خارج نمی شود و در موعد پرداخت دین ، طلبکار حق دارد آن مال را به فروش رسانده ، طلب خود را وصول کند . اصطلاح NANTIST ( رهن مقبوض ) به موجب مادّهء 2071 قانون مدنی فرانسه ، قرار دادی است که موجب آن مدیون مالی را به عنوان وثیقه به طلبکار می دهد . این عقد ، هم در اموال منقول و هم در اموال غیر منقول ، قابل انعقاد بوده ، ولی آثار و احکام آن در ارتباط با هریک متقاوت است .
عقد رهن از احکام امضایی است .
جهت توضیح و تبیین بحث لازم است ابتدا مقدمه ای در این زمینه مطرح نماییم . احکامی که در فقه اسلامی در حدود آنها بحث می شود ، از نظر اینکه شارع مقدّس آن احکام را وضع کرده یا آنکه آن احکام قبلاً وجود داشته و شارع آنها را تأیید کرده است ، بر دو دسته می باشند که در ذیل به تعریف آنها می پردازیم :
1-احکام تأسیس : به اموری که پیش از اسلام وجود نداشته و از جانب شارع مقدّس تأسیس می گویند . در بین فقهاء مشهور شده است که احکام مربوط به عبادات ، تأسیسی می باشد ، چرا که معتقدند احکامی چون نماز و روزه در ادیان سابق نیز بوده است . امّا نماز و روزه با این شرایط و کیفیّت ، مختصّ دین اسلام است . بنابراین ، دین مقدّس اسلام احکام فوق را تأسیس نموده است . و به عبارت دیگر ، این عناوین دارای حقیقت و معنای خاصیّ هستند .
هر چند که احکام عبادی ، ارتباطی به بحث ما ندارد ، امّا به عنوان تکمیل بحث باید گفت پیش از ظهور دین مبین اسلام ، معنای نماز و روزه و . . . شناخته شده بود و شارع مقدّس صرفاً حدودش را تعیین کرد . بنابراین می توان گفت که این امور تعییناً برای حقایق شرعیه در ادیان سابق وضع شده و اسلام هم آنها را امضا کرده است ، بنابراین ، ما منکر تأسیسی بودن این احکام می شویم ، فتأمّل .
2-احکام امضایی : اموری است که بین مردم متعارف بوده و شارع مقدّس آنها را با عبارات خاصّی امضا فرموده است . عقود و معاملات از این دسته می باشند که شارع ، آنها را تأیید و امضا کرده است . از جملهء این معاملات ، بیع ، اجاره و رهن می باشد که شارع با عباراتی از قبیل « احلّ الله البیع » و « أوفوا بالعقود »آنها را امضا کرده است . این امور پیش از ظهور اسلام در جامعه متداول بوده است ، چرا که در پرتو آنها ، آنچه بشر به آن نیاز دارد ، تأمین می شود .
بنابراین ، شارع مقدّس ، حقیقت خاصّی را برای عقود و معاملات بیان نکرده است ، بلکه آنچه نزد عرف و عقلا رواج داشته ، امضا نموده است . و اگر مواردی مانند معاملهء « ربوی » و « غرری » را کلّاً قبول نداشته ، نظر خود را صریحاً اعلام کرده است . به همین جهت در موارد سکوت شارع مقدّس ، عدم نهی کفایت می کند و اینکه این عقود در زمان شارع موجود بوده است یا خیر ، فرقی نمی کند . لذا این عقود عرفاً و شرعاً جایز است ، زیرا شارع مقدّس هرگز اهمال و مسامحه نمی کند و آنچه را که مورد رضایت و مراد و مقصودش نیست ، صراحتاً اعلام می دارد .
بعضی رهن را چنین تعریف کرده اند : « وثیقه ای است از برای طلب مرتهن » که در واقع ، این تعریف مأخوذ از معنای لغوی است . بنابراین ، رهن ، شرعاً و عرفاً و لغتاً عبارت است از آنچه که راهن در مقابل دینش به عنوان وثیقه نزد مرتهن قرار می دهد .
در پایان به این نتیجه می رسیم که عقد رهن از جمله عقودی است که شارع مقدّس آن را امضا فرموده است .ویژگیهای عقد رهن
ماهیّت عقد رهن را با توجّه به اوصاف آن ، می توان مورد شناسایی قرار داد :
الف – عقد ، تبعی است
بدین معنا که پیش از آن باید دینی وجود داشته باشد تا برای تضمین آن مالی به وثیقه داده شود ( موادّ 771 و 775 مدنی ) . وثیقه دادن برای دین آینده در حقوق ما امکان ندارد و وجود سبب دین ، شرط صحت رهن است .
مسألهء قابل بحث در اینجا این است که به چه علّت وثیقه دادن برای دین آینده امکان ندارد . راهن می تواند وثیقه ای را نزد مرتهن بگذارد ، برای دینی که در آینده بر عهدهء او قرار می گیرد . به عنوان مثال ، راهن مبلغی از مرتهن به عنوان وام گرفته است و در مقابل پرداخت آن در موعد مقرّر وثیقه ای را نزد مرتهن می گذارد ، به طوری که اگر در زمان مقرّر دین خود را پرداخت نکند ، مرتهن حق استیفا از وثیقه را دارد . درست است که دین در زمان عقد وجود نداشته است ، اما سبب دین تنها عقد نیست ، بلکه مجموعه ای از عقد و تقصیر راهن است . راهن ملتزم است که دین خود را پرداخت کند ؛ یعنی ملتزم به ادای دین در آینده می باشد و این التزام ایجاب می کند که وثیقه ای را نزد مرتهن گرو بگذارد . بنابراین ، وثیقه در مقابل دینی که موجود نشده ، عقلایی است و این خود ، دلیلی است بر صحّت ادّعای ما ، به جهت اینکه با آیه شریفهء ( و ان کنتم علی سفر و لم تجدوا کاتباً فرهان مقبوضه ) منافات ندارد .
ب – عقد ، عینی است .
به موجب مادّهء 772 قانون مدنی « مال مرهون باید به قبض مرتهن یا به تصرّف کسی که بین طرفین معیّن می گردد ، داده شود ولی استمرار قبض شرط صحّت معامله نیست » . از لحن و ترکیب این مادّه بر می آید که عقد رهن پیش از تسلیم وثیقه به طلبکار واقع نمی شود .
لازم به ذکر است که مال مورد رهن منحصر به عین نیست ، بلکه دین و منفعت نیز می توانند مورد رهن واقع شوند ؛ که این مسأله به طور مفصّل در مبحث قبض بررسی می گردد .
ج – لزوم رهن از سوی راهن و جواز آن از سوی مرتهن
عقد رهن از طرف راهن لازم و از طرف مرتهن جایز است . جمیع فقها بر این مسأله اتفّاق نظر دارند که عقد رهن از طرف مرتهن جایز و از طرف راهن لازم می باشد . قانون مدنی نیز به تبعیّت از نظر فقها در مادّهء 787 مقررّ می دارد که :
« عقد رهن نسبت به مرتهن جایز و نسبت به راهن لازم می باشد . و بنابراین مرتهن می تواند هر وقت بخواهد آن را بر هم می زند ، ولی راهن نمی تواند قبل از اینکه دین خود را ادا نماید یا به نحوی از انحاء قانونی از آن بری شود ، رهن را مسترد دارد ».
در اینجا با ذکر دلایلی لزوم عقد رهن را به طور مطلق ( چه از طرف راهن و چه از طرف مرتهن ) ثابت می کنیم .
عقد ، امری بسیط است و لذا قابلیّت لزوم را از یک طرف و جواز را از طرف دیگر ندارد . در ارتباط با جواز و لزوم عقد ، راجع به اینکه آیا لزوم و جواز از عوارض ذاتی عقد یا از عوارض لاحقهء عقد است ، در این صورت وقتی عقد موجود می شود ، به طور همزمان لزوم نیز موجود می شود که به معنای استحکام و ابرام و عدم توانایی فسخ عقد می باشد . همان گونه که حجیّت قطع ، ذاتی و غیر معجول است و اگر قطع موجود شود ،حجیّت و کاشفیّت و طریقیّت در قطع نبوده و انجعالی است ؛زیرا قطع و علم حقیقت نوری و نفس انکشاف بوده ، ملازمه با حجیّت و طریقیّت دارد . در اینجا می گوییم عقد عبارت است از عهد موثّق مؤکّد که پیمان و قرارداد است و اطلاق عقد بر عهد موثّق از باب حقیقت است نه مجاز .
بنابراین ، اگر پیمانی موجود شود ، طبیعت اوّلیّه آن پیمان و عقد این است که باید مستحکم باشد . ابرام و استحکام عقد ، لزوم عقد است و لزوم به این معنا ، نه حکمی است و نه حقیّ . و لذا مانند حجیّت نسبت به قطع از لوازم ذاتی خود عقد است .
شیخ انصاری می فرماید : « جواز و لزوم از عوارض لاحقهء عقد هستند و لذا از احکام شرعیّه ای می باشند که ملحق به عقد می شوند و الاّ عقد فی نفسه نه لزوم دارد و نه جواز » .
بنابراین ، ایشان لزوم را از لوازم ذاتی خود عقد نمی دانند .
چنانچه این نظریّه مورد تردید باشد ، از جهاتی نظر دوم را عرضه می کنیم : لزوم در باب عقود همیشه حکمی است ، خواه از طرف شارع مقدّس جعل شده باشد یا اینکه عقلاء و من بیده الاعتبار ، لزوم را در عقود اعتبار نموده و شارع مقدّس این اعتبار عقلایی را امضا کرده باشد . توضیح آنکه عقلا برآنند که اگر عقود درخارج مستحکم نباشد . نظم عمومی مختل شده و ثبات اقتصادی در معاملات از بین می رود . در این صورت معاوضات مردم متزلزل شده ، هیچ انگیزه ای در انسانها برای انجام معاملات به وجود نمی آید . اسلام نیز این روش عقلایی را در « أوفوا یالعقود » و « ألمؤمنون عند شروطهم » و بیانات دیگر امضا کرده است ، بنابراین ، لزوم همیشه حکمی ، یعنی قانونی و از طرف قانونگذار است .
بعضی از فقهای عظام قائل به لزوم حقیّ هستند و معتقدند که لزوم عقد ، معلول ارادهء متعاقدین است ، یعنی ارادهء متعاقدین بر استحکام عقدی که موجود می کنند قائم شده است . تصوّر ایشان آن است که عقد انشایی که با لفظ است دو مدلول دارد : مدلول مطابقتی و مدلول التزامی . مدلول مطابقی ، همان مؤدّای خود عقد است و مدلول التزامی این است که التزامی را که در اثر آن می توانستم عقد را بر هم بزنم به دیگری تملیک می کنم که او هم همین کار را با من می کند .در نتیجه ، طرفین از حیث انحلال و فسخ عقد از نظر تشریعی ناتوان هستند و لذا فسخ آنها اثری ندارد . امّا همان طور که گفته شد ، لزوم معلول ارادهء متعاقدین نیست ، بلکه خود قانونگذار اعتبار لزوم کرده است ؛ زیرا اگر درطبیعت عقد ، لزوم اعتبار شده باشد ، لاجرم می باید هر عقدی که در خارج موجود می شود لازم باشد ، همان گونه که در « أوفوا بالعقود » به این نتیجه رسیدیم . عموم افرادی به تنهایی لغو است و وقتی کاربرد دارد که در کنار اطلاق ازمانی أحوالی باشد ، یعنی « یجب الوفاء بکّل عقد فی کلّ زمان و کلّ حال » . به عبارت دیگر قانونگذار حکم را روی طبیعت عقد بوده است و هر عقدی در هر زمانی لازم می باشد و « أوفوا بالعقود » حکم عقلا را امضا کرده است . پس لزوم هرگز حقّی نمی باشد و همواره قانونی و حکمی است .
اینک مسألهء جواز را مورد بررسی قرار می دهیم . با دلایلی که مطرح شد ، به این نتیجه می رسیم که جواز نداریم ؛ زیرا اگر پذیرفتیم که قانونگذار حکم لزوم را روی طبیعت عقد بوده است ، معقول نیست که مصداق عقد در خارج باشد و لازم نباشد . عقلا نیز حکم لزوم را روی طبیعت عقد برده اند و شارع مقدّس این حکم را امضا کرده است . پس اگر عقدی در خارج تحقّق پیدا کند ، امکان ندارد که شارع مقدّس اعتبار جواز کند ، زیرا خلف لازم می آید . چراکه ثابت کردیم هر آنچه عنوان عقد بر آن صدق کند ، لازم می باشد .
البته در اینجا که لزوم قانونی است ،متعاقدین می توانند با تراضی خودشان عقد را جایزکنند ، خواه از یک طرف یا از دو طرف ، مانند خیار شرط در بیع و غیر ذلک . بنابراین ، جواز در باب عقود ، همیشه حقّی بوده ، معلول ارادهء متعاقدین است و از طرف قانونگذار نمی باشد .
اینکه بعضی از عقود را « جایزبالذّات » دانسته اند ، قابل رد است ؛ زیرا اینها عقد نیستند بلکه به قول مرحوم میرزای نائینی قدّس سرّه عقود اذنیّه هستند ؛ یعنی شکل عقد را دارند ، مانند وکالت که اذنی از طرف موکّل به وکیل است برای انجام کاری . لذا پیمانی تحت عنوان عقد در آنها وجود ندارد . وقتی عقدی موجود باشد ، لزوم حکمی است و همیشه جواز حقّی در مورد لزوم حکمی می آید ، زیرا ما منکر جواز حکمی شدیم .
بنابراین ، لزوم عقد بر اساس احتمالاتی که مورد بررسی قرار گرفت ، ممکن است از دو جهت باشد :
1) لزوم ناشی از ذات عقد
2) لزوم حکمی و قانونی که از طرف شارع مقدّس باشد .
با بیان مقدّمه فوق ، این مسأله را که آیا عقد رهن لازم به لزوم حکمی یا جایز به جواز حقّی و یا اینکه از طرف راهن و جایز از طرف مرتهن است ، بررسی می کنیم .
اساساً عقد عبارت است از قصد موجب به مؤدّای عقد که در افق نفس آن قصد پدید می آید و هویّت عقد را عینیّت می بخشد . مقام لفظ ، مقام ابراز و اظهار آن عقد است . به تعبیر دیگر قصد موجب ، محقق مقام ثبوت عقد است ولی الفاظ ، محقّق مقام اثبات عقد است . عقد رهن را راهن که همان مالک عین مرهونه است ایجاد می کند . بعد از ایجاد عقد رهن توسط راهن در عالم اعتبار تشریعی ، هویت عقد رهن پدید می آید و همزمان با پدید آمدن عقد ، جعل عمومی و کلّی که از طرف قانونگذار برای طبیعت عقود شده بود ، بر این فرد از آن طبیعت – که عقد رهن باشد – منطبق می شود . وقتی که عقد رهن مصداق آن طبیعت باشد و در آن طبیعت جعل لزوم شده باشد ، قهراً در مقام انطباق هر عقد رهنی لازم می شود .
اینک گفته شود عقد رهن نسبت به راهن لازم و نسبت به مرتهن جایز است ، کلامی به دور از تحقیق است . ما منکر نیستیم که متعاقدین با توافق و ارادهء خویش این توان را دارا هستند که نسبت به یکی از آنها عقد را لازم و نسبت به دیگری جایز قرار دهند ؛ امّا حقوقدانان عقیده دارند که هر عقد رهنی که موجود شود ، بدون ارادهء متعاقدین ، نسبت به راهن لازم و نسبت به مرتهن جایز می باشد . که این معنا مورد قبول ما نیست .
بنابراین ، با توجّه به قاعدهء « أصاله اللزوم » در عقود ، ما ملتزم به این معنی هستیم که عقد رهن از عقود لازمه بوده ، هم نسبت به مرتهن و هم نسبت به راهن لازم است .
د – عقد رهن از عقود تشریفاتی نیست .
چنانچه عقد رهن از طرف راهن لازم و ازطرف مرتهن جایز باشد ، در ارتباط با چگونگی صیغهء ایجاب و قبول در آن ، نظرات مختلفی وجود دارد . بعضی از فقها معتقدند صیغهء رهن منحصر در لفظ خاصی نیست . با وجود این ، عقد رهن عقدی لازم است و مانند عقود لازمهء دیگر ، باید اوّلاً دارای لفظ خاصّی بوده ، ثانیاً آن را به لفظ ماضی انشا کنند . و حال آنکه این دو امر در آن رعایت نشده است ، زیرا عقد از طرف مرتهن جایز است و چون وی هدف اصلی در این عقد به حساب می آید ، به ناچار طرف وی را برجانب راهن داده و احکام عقد جایز ( از طرفین جایز ) را بر کلّ این عقد مترتّب نموده اند .
در مقابل ، گروهی معتقدند که صیغهء ایجاب و قبول باید به لفظ عربی و ماضی باشد و نیز ایجاب مقدّم بر قبول باشد ، زیرا عقد رهن از عقود لازمه است و لذا هر آنچه که در ارتباط با صیغهء ایجاب و قبول لازم شرط می باشد ، در اینجا نیز باید در نظر گرفته شود .مطلب قابل ذکر در اینجا آنکه تمام ماهیّت عقد ، به واسطهء ایجاب موجب تحقّق پیدا می کند و قبول در ماهیّت عقد دخالتی ندارد . لذا نظر اکثر فقها مبنی بر اعتبار قبول ، قولی قابل پذیرش نیست ؛ زیرا قبول به واسطهء فعل و اشاره و هر آنچه که نشان دهندهء رضای قابل باشد تحقّق پیدا می کند و ضرورتی ندارد که به واسطهء لفظ تحقّق پیدا کند .
با توجّه به اینکه عقد از مقولهء معناست ، قهراً تمام هویّت آن باقصد تحقّق می پذیرد و ذکر الفاظ هیچ گونه دخالتی در ماهیّت و هویّت عقد ندارد . به تعبیر دیگر ، عقد در مقام ثبوت ، هویتّش به قصد موجب است ودر مقام اثبات و اظهار ، الفاظ بیانگر آن معنای درونی و آن قصد قلبی است که در مقام ثبوت تحقّق پیدا کرده است . بنابراین ، ذکر الفاظ مطلقاً ، چه الفاظ مخصوص و چه الفاظ که مؤدّای این الفاظ مخصوص باشد ، اعتباری در انشاء و در تحقّق عقد ندارد . لذا هر لفظی چنانچه گویای عقد رهن باشد ، صلاحیّت بیان عقد رهن را در مقام اثبات دارد .
تعریف قبض و لزوم آن در عقد رهن
تعریف قبض و مبنای آن
در فقه امامیّه ، نسبت به اثر قبض در وقوع عقد رهن یا لزوم آن ، نظریات گوناگونی ارائه شده است . به همین جهت قبض را از دیدگاههای مختلفی مورد بررسی قرار می دهیم :
1) تعریف لغوی قبض
قبض ، مصدر ثلاثی مجرد از « قبض ، یقبض » و در لغت به معنای به دست گرفتن و به معنای گرفتن با تمام کف دست آمده است . و همچنین به معنای تملیک ، تملّک و تصرّف و جمع شدن به کار رفته است .
2) تعریف اصطلاحی قبض
این واژه در فقه و حقوق به معنای واحد و مشابهی به کار می رود و به طور کلی ، اصطلاح قبض حقیقت شرعیّه ندارد بلکه بر معنای لغوی و عرفی خود باقی است و در کتاب یا سنّت یا موارد اجماع، هر جا که لفظ قبض استفاده شده ، در حقیقت به معنای عرفی آن رجوع می کند که همان استیلای عرفی و استقلال است ، چه به وسیله دست صورت گیرد ، چه با خط نوشته شود و اگر مرکب باشد بر آن سوار شود .
اثر قبض در عقد رهن
نقد و بررسی فقهی و حقوقی اثر قبض در عقد رهن
در خصوص اینکه مراد از قبض چیست ، در کتابهای مختلف بحثهای مفصّل شده است . علی الظاهر نیازی به این تفصیل و بسط نمی باشد ؛ زیرا این کلمه که قانونگذار ( خداوند تبارک و تعالی ) آن را موضوعی برای احکامی از قبیل « تلف مبیع قبل از قبض از مال بایع است »، « قبض شرط صحت معامله سلم یا سلف است » ، « قبض شرط صحّت هبه است » و . . .قرار داده است ، عبارت از این است که عین مرهونه در تسلّط و تصرّف مرتهن باشد به نحوی که بتواند از تصرّف دیگران در آن جلوگیری کند .
بنابر توضیح بالا ، معنای روایت « لا رهن الاّ مقبوضاً » عبارت از این است که عقد رهن شرعاً قبل ازتصّرف مرتهن در عین مرهونه تحقّق نمی یابد . به عبارت دیگر احکام و آثار عقد رهن صحیح هنگامی بر آن مترتّب می گردد که مرتهن عین مرهونه را از راهن گرفته ، در آن تصرّف کند به گونه ای که از تسلّط راهن خارج شود .
اگر قبض را شرط صحّت رهن بدانیم ، آیا در حقیقت و ماهیّت عقد نیز دخیل است ، یا یک شرط برای صحّت عقد است بدون اینکه دخالتی در تحقّق حقیقت و ماهیت عقد داشته باشد ؟ و یا اینکه شرط لزوم عقد رهن است ؟ موارد فوق در مباحث بعدی بیان خواهد شد .
نقش قبض در حقیقت و ماهیّت عقد رهن ( صحّت عقد رهن )
اگر قبض را دخیل در حقیقت و ماهیت رهن بدانیم ، از نظر عرف و لغت ، مسمّای عقد رهن بعد ازتصرّف عین مرهونه از سوی مرتهن تحقّق می یابد .
بنابراین ، دخیل بودن قبض در حقیقت و ماهیّت عقد رهن موجّه و قابل قبول است ؛ زیرا حقیقت رهن عبارت از این است که عین مرهونه وثیقه ای در نزد مرتهن باشد تا مال وی را حفظ کند . یعنی اگر راهن دینش را نپرداخت ، وی بتواند آن را از عین مرهونه وصول و از تلف شدن مالش جلوگیری کند . این امر ممکن نمی شود مگر آنکه در عالم خارج قبض صورت پذیرد ، نه اینکه مرتهن استحقاق قبض کردن را داشته باشد . به عبارت دیگر ، وثیقه بودن عین مرهونه نزد مرتهن با عدم قبض آن و اینکه عین تحت تسلّط و سیطرهء او نباشد ، منافات دارد .
اشکال
اوّلاً – عقد رهن از جملهء عقود عهدیّه است . یعنی طرفین عهد و پیمان می بندند که فلان شی ء در مقابل قرض راهن وثیقه باشد . قبض و اقباض از سوی مرتهن و راهن در عالم خارج ، از آثار معامله بوده و احکام آن مانند دیگر عقود و معاملات است . بیع نیز چنین است ؛ یعنی عبارت است از عهد و پیمان بین مالک جنس و خریدار ، مبنی بر اینکه فلان شیء در مقابل بهایی که خریدار به فروشنده می پردازد به ملکیّت خریدار درآید . تصّرف خریدار در جنس و فروشنده در ثمن ، از آثار عقد بیع است . یعنی بر هر یک از دو طرف معامله لازم است آنچه مالک آن است به تصرّف و قبض دیگری درآورد ، نه اینکه قبض و اقباض جزء حقیقت بیع باشد .
در سایر عقود تملیکی نیز ، مسأله به همین صورت است . مثلاً در عقد نکاح ، تمکین زن از شوهر جزء حقیقت نکاح نیست بلکه از آثار واحکام آن می باشد . پس حقیقت و ماهیّت رهن با نفس عقدی که جامع تمام شرایط ( به زودی آنها را ذکر خواهیم کرد ) تحصیل می گردد .
ثانیاً – برطبق این نظر ، به واسطهء نفی قبض ، حقیقت و ماهیّت رهن نفی می شود . و لذا رهن ، دائر مدار قبض است و در صورتی که قبض صورت نگیرد ، رهن تحقّق پیدا نمی کند . نفس عین مرهونه به تنهایی کاربرد حقوقی ندارد مگر در ارتباط با قبض ، این نظر قابل تأمّل و اشکال است ، زیرا معقول نیست که قبض دخالتی در ماهیّت رهن داشته باشد . چه ، زمانی که عقد ایجاد می شود ، وثیقه باید نزد مرتهن باشد . حقیقت رهن ، همان معاوضه ای است که راهن و مرتهن انجام می دهند وقبض ، عملی خارجی است .هوّیت هر عقدی به قصد آن است و عقد رهن نیز همین گونه است . همین که راهن قصد می کند مال خودش را نزد مرتهن قرار دهد ، عقد حاصل می شود . نفس عقد رهن این عقله را ایجاد نموده است و هویت رهن به قصد آن است . بنابراین ، نظر قبلی مردود است . نقش قبض به عنوان شرط شرعی در عقد رهن
بر طبق این نظر ، مسمّای عقد رهن بدون قبض تحقّق می یابد ولی تحقّق آثار شرعیّهء آن منوط به حصول قبض است . این نظر نیز قابل اشکال است ، زیرا عقد رهن به واسطهء قصد موجود شده و طبیعتاً به دنبال آن رهن مؤثّر واقع می شود . علّت این است که بعد از ایجاد عقد « أوفوا بالعقود » آمده و در نتیجه عقد الزام آور می شود و لذا قبل از قبض ، عقد لازم و مؤثر می باشد .
گروهی از فقها معتقدند قبض عین مرهونه ، تأثیری در صحّت و لزوم عقد رهن ندارد ، بلکه عقد رهن به وسیلهء ایجاب و قبول به طور لزوم محقّق می شود . راهن در اثر عقد مزبور ملزم است عین مرهونه را به مرتهن تسلیم کند . مستند ایشان عموم « اوفوا بالعقود » است .
بر این اساس هر گاه راهن عین مرهونه را به قبض مرتهن ندهد ، وی می تواند اجبار راهن را بخواهد و چنانچه ممکن نباشد مرتهن حق فسخ عقد را دارد .
نقش قبض در لزوم عقد رهن
بنابر نظر سوم ، قبض ، شرط تحقّق مسمّای رهن یا صحّت آن نیست ، بلکه فقط شرط لزوم آن است . بنابراین ، عقد رهن قبل از قبض صحیح است و آثار و احکام مربوطه نیز بر آن مترتّب می شود ، امّا از طرف راهن و مرتهن جایز است . زمانی این عقد لازم می گردد که مرتهن در عین مرهونه تصّرف نموده و قبض محقّق شود .
نقش قبض به عنوان احکام و آثار عقد رهن
در بحث نقش قبض در عقد رهن ، نظر دیگری نیز وجود دارد مبنی بر اینکه قبض هیچ دخالتی در صحّت و لزوم رهن ندارد ( و از احکام آن می باشد ) . این نظر گروهی از بزرگان فقها از جمله شیخ طوسی در یکی از نظریاتش ، علاّمه حلّی و فرزندش فخرالمحقّقین ، ابن ادریس ، محقّق کرکی ، شهید ثانی و گروه دیگری از فقهای عظام قدّس الله أسرار هم است . در کتاب سرائر ، ابن ادریس آن را به جمع کثیری از محصّلین فقها و در کنزاالعرفان به بسیاری از محقّقان نسبت داده است .
نقش قبض در وثیقه گردیدن رهن
در اینجا این مسأله را مورد نقد وبررسی قرار می دهیم که : در صورت عدم شرطیّت ، « قبض » چه نقشی در عقد رهن ایفا می کند ؟ حکمت جعل رهن ، ایجاد پشتوانه ای برای مرتهن است . اگر مرتهن قبض عین مرهونه را انجام ندهد ، پشتوانه ای برای مرتهن است . اگر مرتهن قبض عین مرهونه را انجام ندهد ، برخلاف فلسفهء وثیقه است . وثیقه شدن ، متوقّف بر قبض است و لذا قبض در وثیقه برخلاف فلسفهء وثیقه است . وثیقه شدن ، متوقّف بر قبض است و لذا قبض در وثیقه شدن عین مرهونه ، نقش مؤثّری دارد . بنابراین ، تعریف فقها ، تعریف اسم مصدری است و رهن قبل از قبض موجود می شود .
دلایلی که برای شرطیّت قبض به نحو صحّت یا لزوم استناد کرده اند قابل رد می باشد ؛ زیرا آیهء شریفهء « فرهان مقبوضه » درصورتی که قبل و بعد آن مورد توجّه قرار گیرد ، در مقام بیان شرایط و مقوّمات و یا وجوب و الزام رهن نیست . و لذا بر توقّف عقد رهن بر قبض به نحو لزوم یا صحّت ، دلالت نمی کند .
بنا بر آنچه گفته شد ، قبض در عقد رهن مانند سایر عقود می باشد . زمانی که عقد رهن با ایجاب و قبول واقع می شود . بر راهن لازم است که عین مرهونه را به قبض مرتهن بدهد . چنانچه قبض مانند ایجاب و قبول ، شرط تحقّق باشد ، در این صورت قول خداوند متعال که فرموده است « مقبوضه » تکراری و بی فایده است .
در ارتباط با روایتی که برای شرط بودن قبض مورد استناد واقع شده است ، باید گفت که برخی از فقها آن را ضعیف السند می دانند .
بنابراین ، ماهیّت رهن همان قصد علقه ای است که این مال در اختیار من – مرتهن – باشد و شارع مقدّس ، قبض را برای وثیقه شدن رهن مطرح کرده است .
نقش قبض در عقد رهن طبق قانونی مدنی
قانون مدنی در مادّهء 772 مقررّ می دارد :
« مال مرهون باید به قبض مرتهن یا به تصرّف کسی که بین واضعین معیّن می گردد ، داده شود ؛ ولی استمرار قبض ، شرط صحّت معامله نیست ».
مفادّ بخش نخست مادّه با نظر فقهایی تناسب دارد که تسلیم مورد رهن را یکی از آثار رهن و در زمرهء التزامات راهن دانسته ، اعتقاد دارند که رهن با ایجاب و قبول واقع می شود و قبض در لزوم آن نیز نقشی ندارد . بخش دوم مادّه « استمرار قبض ، شرط صحّت معامله نیست . » نشان می دهد که منظور مادّه ، لزوم قبض مورد رهن برای کامل ساختن عقد است . این نتیجه از جهات گوناگون قابل انتقاد به نظر می رسد ؛ و ای کاش نویسندگان قانون مدنی نیز به آن توجّه نموده ، قبض مورد رهن را با این اطلاق از شرایط وقوع معامله قرار نمی دادند و بدین وسیله ، بدون اینکه قاعده ای را زیر پا نهاده یا مصلحتی را از دست بدهند ، از اشکالات بسیار مترتّب بر آن پرهیز می کردند .

بررسی احکام فقهی و حقوقی حمل و جنین ناشی از زنا و وطی به شبهه

بررسی احکام فقهی و حقوقی حمل و جنین ناشی از زنا و وطی به شبهه

 

در شماره قبل مباحث مختلف مربوط به ارث حمل مطرح گردید که عناوین اصلی مباحث مذکور عبارت بود از:
1- موانع ارث
2- شرائط ارث حمل
3- تلقیح مصنوعی و اقسام آن
4- حکم شرعی تلقیح مصنوعی
5- نسب و ارث حمل تلقیح مصنوعی
احکام فقهی و حقوقی حمل و جنین ناشی از زنا
احکامی که بر حمل زنا مترتب می شود به قرار ذیل است:
1- نسب حمل ناشی از زنا
حملی که از زنا به وجود به چه کسی ملحق می شود؟ به زانی یا زانیه و یا هر دو یا هیچکدام؟
مطابق فتاوی فقهای امامیه نسب با دو چیز ثابت می شود : با نکاح صحیح یا شبهه , ولی با زنا ثابت نمی شود. پس اگر مردی با زنی زنا کند و از نطفه او فرزندی به وجود آید به صاحب نطفه منتسب نمی شود ”اما ولد الزنا فلانسب له
صاحب جواهر برای اثبات این نظریه به اجماع محصل و منقول ستناد می کند, بلکه ادعای ضرورت می کند . در کتاب جامع المقاصد نظیر این عبارت نیز به چشم می خورد. مطابق این نظریه ها حمل ناشی از زنا در صورتی که از دو طرف نیز زنا باشد به هیچیک از زن و مرد ملحق نمی شود.
1-ارث حمل ناشی از زنا
از حکم سابق روشن شد که حمل مزبور از زانی و زانیه ارث نمی برد و این حکم از حیث نص و فتوی از شهرت کامل برخوردار است
1-حکم ازدواج زانی یا زانیه با مولود از زنا
آیا زانی و زانیه می توانند با مولود از زنا ازدواج کنند, یعنی اگر مولود دختر باشد زانی می تواند با او ازدواج کند و اگر پسر باشد او می تواند با زانیه عرفا و لغه مادر او محسوب می شود ازدواج نماید؟ به نظر می رسد که حرمت ازدواج مورد اتفاق است و خلافی در آن وجود ندارد. محقق در شرایع می گوید: و هل یحرم علی الزانی و الزانیه الوجه انه یحرم آیا ولد الزنا بر شخص زانی و زانیه حرام است؟ و بعد حکم به حرمت می کند. و صاحب جواهر نیز از کتاب کشف اللثام استظهار اجماع می کند. و شهید ثانی در مسالک از جماعتی نقل اجماع می کند.
در اینجا یک سوال باقی می ماند و آن اینکه آیا حرمت ازدواج به خاطر این است که ولد الزنا به زانی و زانیه ملحق است؟ و عدم توارث بین آنها استثنای شرعی است یا نسب به زنا ثابت نمی شود و حرمت ازدواج به خاطر این است که ولد الزنا از حیث لغت فرزند زانی به حساب می آید؟ چنانکه صاحب جواهر می گوید: مناط تحریم در اینجا نزد ما امامیه بر لغت استوار است. یعنی اگر کسی از جهت لغت ولد محسوب شود ازدواج والد با او حرام است هر چند شرعا نسب منفی باشد . محقق در شرایع نیز می گوید: لانه مخلوق من مائه فهو یسمی ولدالغه
بعضی از فقها این نظریه را مورد مناقشه قرار داده ومعتقدند که ولد الزنا از زانی یا زانیه ارث نمی برد ولی در غیر ارث نسبت به بعضی از آثار مانند ازدواج به آنها ملحق می شود و شرعا ولدالزنا فرزند زانی و زانیه محسوب می گردد. محسوب می گردد.
نتیجه بحث فوق این است:در ولدالزنا دو نظر وجود دارد: نظر نخست اینکه,او به زانی و زانیه ملحق می شود تنها ارث به حکم نص خاص استثنا شده است و در بقیه احکام نسبت بین آنها محفوظ است . در القواعد الفقهیه این نظر را اختیار کرده ودر مقام اشکال به رای مشهور می گوید: ولکن الالتزام بذلک مشکل جداً خصوصا بالنسیه الی نکاح المحارم . نظر دوم اینکه ,به هیچ یک از زانی و زانیه ملحق نمی شود تنها ازدواج است که استثنا شده است و برای اثبات آن به اجماع و یا به صدق ولد از حیث لغت استناد شده است .
این دو نظریه آثار و نتایجی دارند که به بعضی از آنها اشاره می شود:
یک ـ قتل ولذالزنا : اگر کسی بچه ای را که از زنا متولد شده و به حد بلوغ نرسیده باشد , بکشد ؛اگر او به زانی یا زانیه ملحق شود باید گفت که قاتل این بچه قصاص می شود؛ زیرا الحاق به پدر و مادر , او رادر حکم اسلام قرار می دهد و هر کس بچه مسلمانی را بکشد بنا بر مشهور قصاص می شود ؛ و اگر گفته شود که زنا نسبت را از پدر و فرزند لغو و باطل می کند و هیچگونه نسبتی بین آنان باقی نمی گذارد در این فرض قاتل چنینن فرزندی قصاص نمی شود ؛ زیرا مقتول نه مسلمان است و نه در حکم اسلام و یکی از شرایط قصاص تساوی در دین است .
دوـ اگر ولدالزنا بعد از بلوغ مسلمان شود و پدر اورا بکشد آیا پدر قصاص می شود ؟ بنابر نظریه اول که فرزند بر زانی ملحق می شود قاتل قصاص نمی شود زیرا رسول خدا فرموده است : لایقتل والد بابنه هیچ پدر را در مقابل پسرش نمی کشند.
ولی بنابر مشهور قاتل قصاص می شود ؛ زیرا او پدر شرعی مقتول نیست .
سه ـ آیا همسر ولدالزنا بر زانی محرم است ؟ و آیا شوهر ولدالزنا برزانیه به عنوان اینکه مادر زن اوست محرم است؟
بنابر نظریه اول , باید گفت: به حکم آیه شریفه و حلائل ابناکم همسر وولدالزنا عروس زانی است و بر او محرم است و نمی تواند با او ازدواج کند و همچنین شوهر ولدالزنا نسبت به زانیه داماد محسوب می شود و به حکم آیه شریفه وامهات نسائکم مادر زن او به حساب می آید و ازدواج با او حرام است . ولی بنابر مشهور همسر ولدالزنا از مصادیق و حلائل ابناکم خارج است و همچنین زانیه را نمی توان مادر زن به حساب آورد .محقق ثانی در جامع المقاصد می گوید: و کذاالقول فی تحریم حلیلت و لدالزنا علی الزانی و زوج بنت الزنا علی امهاالزانیه , فیه الاشکال
چهارـاگر مردی با زنی زنا کند و از آن پسری متولد و سپس مرد با آن زن ازدواج نماید و از آن فرزندانی به وجود بیایند , بچه ای که از زنا بوده پسر بزرگ زانی محسوب می شود؛ اگر زانی بمیرد قضای نمازهای این مرد به عهده کدامیک از فرزندان اوست و حبوه به کدامیک تعلق می گیرد؟ بنابر نظریه اول ولد الزنا پسر بزرگ است قضای نمازها بر عهده اوست و حبوه به او تعلق می گیرد ولی چون ولدالزناست از حبوه ارث نمی برد و چون به زانی ملحق می شود نمازهای فوت شده او را به عنوان پسر بزرگ قضا می کند. بنابر مشهور که نسب را ملغی می داند قضای نمازها بر او واجب نیست, چنانکه از حبوه نیز محروم است .
پنج- آیا شهادت ولدالزنا بر علیه زانی پذیرفته می شود؟ بنابر نظریه اول ولد الزنا فرزند زانی محسوب می شود و شهادت او بر علیه پدر پذیرفته نمی شود . در کتاب جامع المقاصد آمده است: و کذالقول فی رد شهاده ولدالزنا علی ابیه الی ان قال: و الاصح القبول
توضیح این مطلب نیاز به یک مقدمه دارد و آن اینکه : از کلمات فقهای امامیه استفاده می شود نسب مانع قبول شهادت نمی شود. شهادت پدر به نفع و زیان فرزند و شهادت فرزند به نفع پدر و جد و جده پذیرته می شود . از عبارت شیخ در مبسوط و خلاف امامیه نیز مستفاد می شود. ولی کلام در این است: آیا شهادت فرزند بر علیه و زیان پدر پذیرفته است؟ در این زمینه اختلاف نظر وجود دارد . آنچه از شهرت فتوایی برخوردار است و بلکه بر آن ادعای اجماع نیز دشه است عدم قبول است
در مبانی تکمله المنهاج آمده است: ”والاظهر القبول“ و از شهید نقل کرده است که در دروس او نیز قبول را پذیرفته است . و در تحریر الوسیله آمده است : ”هل تقبل شهاده الولد علی والده , فیه تردد“ علامه در تحریر نیز در این حکم تردید داشته است.
برای اثبات نظریه مشهور به ادله زیر استناد شده است: 1- اجماع 2- شهادت فرزند علیه پدر تکذیب او, و موجب اذیت و آزار پدر می شود و این موجب عاق بودن فرزند است. 3- مرسله صدوق است ”انه لاتقبل شهاده الولد علی والده“
به نظر می رسد که هیچیک از ادله فوق نمی تواند مستند نظریه مشهور باشد . بنابراین , اظهر در این مسئله این است که شهادت فرزند علیه پدر پذیرفته است و در اینجا به عنوان مقدمه بحث به این مختصر اکتفا می شود
بعد از این مقدمه, در مسئله مورد نظر اگر ولدازنا بر علیه زانی شهادت دهد آیا مورد قبول واقع می شود؟ بنابر نظریه مشهور اگر واجد شرایط دیگر باشد مانعی از قبول وجود ندارد , ولی اگر او بر زانی ملحق شود فرزند او به حساب می آید و مورد اختلاف قرار می گیرد. محقق ثانی در جامع المقاصد سرانجام می گوید : ”والاصح القبول“
این این مباحث که گفته شد در صورتی قابل طرح است که از زنا مانع از شهادت نباشد . در اینجا دو مسئله وجود دارد که یکی مبتنی بر دیگری است :نخست اینکه آیا شهادت ولدالزنا به طور کلی پذیرفته می شود ؟دوم اینکه بر فرض قبولی ,شهادت اوعلیهزانی قبول است ؟
در مسئله نخست باید گفت : یکی از شرایط عامه در شاهد ,طهارت مولد است , بنابراین, شهادت ولدالزنا پذیرفته نمی شود خواه به نفع باشد, خواه به زبان این نظریه مشهور بلکه اجماعی است.
و برای اثبات این نظریه به روایات استناد شده است: از جمله صحیحه محمدبن مسلم است که در آن صحیحه آمده است: ”لا نجوز شهاده ولدالزنا“
دو نظریه دیگر نیز در اینجا وجود دارد :
1-شهادت ولدالزنا در صورتی که واجد شرایط دیگر باشد پذیرفته است . شهید در مسالک آن را به مبسوط نسبت داده و خود نیز به آن تمایل کرده است.
2-اگر مورد شهادت چیز بسیر و غیر قابل اهمیت باشد وی مورد قبول است و در غیر این صورت مردود است و این نظریه را شهید در مسالک به شیخ در نایه نسبت داده است.
در مسئله دوم , بعد از فراغ از پذیرفته شدن شهادت ولدالزنا به طور مطلق بحث می کنیم وگرنه بحث بی مورد خواهد بود به عبارت دیگر, اگر شهادت ولدالزنا به طور مطلق قبول باشد این بحث پیش می آید که آیا شهادت وی علیه پدر مورد قبول است یا نه؟ اگر گفته شود که ولدالزنا ملحق به زانی نمی شود و زانی پدر شرعی او نیست در این صورت شهادت او در حق زانی پذیرفته است هر چند علیه او نیز باشد و اگر به زانی ملحق شود, آیا شهادت او علیه پدر پذیرفته است؟ در اینجا اختلاف نظر وجود ندارد چنانکه در بحث گذشته در شهادت فرزند علیه پدر گفته شد.
به نظر می رسد که این مسئله (شهادت ولدالزنا علیه پدر) بر مسئله فوق (شهادت فرزند علیه پدر) مبتنی نباشد, یعنی اگر گفته شود که شهادت فرزند علیه پدر پذیرفته نمی شود در اینجا می توان گفت که شهادت ولدالزنا علیه پدر پذیرفته است؛ زیرا زانی اگر چه بنابراین نظریه پدر ولدالزنا است لکن شرعا حرمتی ندارد که اگر ولدالزنا او را تکذیب کند و یا موجب اذیت و ایذاء او گردد عاق محسوب شود و همچنین اجماعی که در مسئله فوق(شهادت فرزند علیه پدر) ادعا شده است از مسئله مورد نظر انصراف دارد و در مرسله صدوق نیز علاوه از ضعف سند مانند اجماع منصرف از ما نحن فیه است.
از آنچه تا کنون گفته شد این نتیجه به دست آمد که شهادت ولدالزنا علیه پدر در صورتی که شهادت ولدالزنا معتبر باشد , بلامانع است خواه نسب او منتفی باشد و خواه نباشد؛ زیرا دلیل بر عدم قبول آن وجود ندارد وادله فوق(اجماع و مسئله صدوق و تکذیب پدر) در اصل مسئله مورد مناقشه است تا چه رسد به مسئله مورد نظر.
1-اسقاط حمل و جنین ناشی از زنا
مباحث این عنوان در سه مرحله مورد بررسی قرار می گیرد.
1-حملی که از زنا متکون شده است می توان آن را ساقط کرد؟
2-در صورت اسقاط, دیه بر جانی واجب است؟ و در صورت وجوب , دیه او چقدر است؟
3-چه کسی از دیه حمل ناشی از زنا ارث می برد؟
حملی را که از زنا به وجود آمده باشد نمی توان اسقاط کرد. برای اثبات این نظریه به کلیه ادله ای که دلالت بر حرمت اسقاط جنین دارند, می توان استناد کرد. از این فرع, فرع دیگری منشعب می شود و آن اینکه اگر شخصی عالما و عامدا حملی را که از زنا متکون شده و به حدی رسیده است که روح در او دمیده شده است, ساقط کند؛ آیا چنین شخصی قصاص می شود؟
در مسئله قصاص اختلاف نظر وجود دارد: ابتدا باید مورد نزاع مشخص باشد تا نظریه ها و
فرض اول – ولد زنای محکوم به اسلام: در مبانی تکمله المنهاج آمده است : مگر اینکه گفته شود که ولد زنا کافر است که در این صورت قاتل مسلمان قصاص نمی شود، چنانکه این نظریه به سید مرتضی نسبت داده شده است لکن این مبنی درست نیست .
درتحریر الوسیله آمده است: اگر ولد زنا اظهار اسلام نماید هر چند قبل بلوغ و بعد از تمیز باشد قاتلش قصاص می شود.
فرض دوم- اگر ولد زنا به حد بلوغ برسد و اسلام را قبول نکند کافر است و اگر مسلمان او را بکشد قصاص نمی شود ؛ زیرا هیچ مسلمانی را در مقابل کافر نمی کشند . پس در فرض اول قصاص بدون اشکال است و رد این فرض عدم قصاص بلاخلاف است.
فرض سوم- این فرض محل نزاع و اشکال است در این فرض ولد زنا به حد بلوغ نرسیده و اسلام نیز نیاورده است و به عبارت دیگر نه ذاتا مسلمان است و نه تبعا. این فرض جینین را نیز شامل می شود . جنینی که از زنا به وجود آمده است و اسلام تبعی ندارد اگر جانی او را اسقاط کند , در صورتی که روح در او دمیده و زنده ساقط شده و بعد در اثر جنایت مرده باشد آیا جانی قصاص می شود؟
بعضی از فقهاء معتقدند که قبل عمدی قصاص دارد و فرقی بین ولد زنا وحلال زاده نیست. آنان برای اثبات نظریه خود به اطلاقات کتاب و سنت استناد می کنند و می گویند مقیدی در بین وجود ندارد.
بعضی دیگر عقیده دارند که در قصاص تساوی در دین شرط است؛ در اینجا چون مقتول حسب الفرض محکوم به اسلام نیست قاتلش که مسلمان است کشته نمی شود. در کتاب شرح لمعه آمده است ولد زنا اگر بالغ و عاقل باشد و اظهار اسلام کند ,مسلمان محسوب می شود و ولد حلال در مقابل او قصاص می شود؛ زیرا هر دو مسلمان است و اگر مسلمان قبل از رسیدن او به حد بلوغ او را بکشد قصاص نمی شود.
امام خمینی (قدس سره) در کتاب تحریرالوسیله می فرماید : اگر ولد زنا اسلام بیاورد هر چند اسلام او قبل از بلوغ و بعد از رسیدن به حد تمیز باشد, قاتل او قصاص می شود و اما اگر ولد حلال او را قبل از بلوغ و قبل از اسلام آوردن بکشد آیا قاتل قصاص می شود؟ در آن تامل و اشکال وجود دارد .
آنچه از اخبار و احادی مستفاد می شود این است که کفر در مقتول مانع از قصاص است.
بنابراین , ولد زنا در دوران کودکی هر چند محکوم به اسلام نیست لکن کافر هم نیست؛ پس دلیلی ندارد که قاتل او قصاص نشود. در نتیجه مورد , از مصادیق ”النفس بالنفس“ محسوب می شود صاحب جواهر و مبانی تکمله المنهاج این نظریه را پذیرفته اند.
اگر در قصاص تساوی در دین شرط باشد و برای اثبات آن به اجماع استناد شود در این فرض چون ولد حلال با ولدزنا تساوی در دین ندارند قاتل قصاص نمی شود. شاید وجه تامل و اشکال در تحریر این باشد که آیا کفر مقتول مانع از قصاص است و یا تساوی در دین شرط آن است؟
از آنچه تا کنون گفته شد این نتیجه به دست آمد که اسقاط جنین ناشی از زنا حرام است . هر چند محکوم به اسلام نیست.
دیه حمل ناشی از زنا- اگر کسی حمل ناشی از زنا را اسقاط کند آیا بر جانی دیه واجب می وشد؟ و در صورت وجوب, دیه او چقدر خواهد بود؟
ابتدا باید روشن شود که دیه ولدزنا چقدر است تا دیه جنین متکون از زنا به دست بیاید. در این مورد نیز چند فرض مورد مطالعه قرار می گیرد: فرض اول – دیه ولد زنای محکوم به اسلام. آای دیه ولد زنا که اسلام آورده است همانند دیه مسلمانان دیگر است ؟ اختلاف نظر وجود دارد محقق در شرایع به اختلاف نظر اشاره کرده و می گوید: اگر ولد زنا اظهار اسلام کند, دیه او به اندازه دیه مسلمان است و گفته شده است که به اندازه دیه ذمی است ولی در مستند و مدرک این نظریه ضعف وجود دارد.
صاحب جواهر نیز نظریه محقق را اختیار کرده و می گوید: در فرض بالا ولدزنا در ردیف مومنین و مسلمانان قرار می گیرد, در نتیجه دیه او مانند سایر مسلمانان می شود.
محقق خوبی (قدس سره) در مبانی نظریه دوم را اختیار کرده و می گوید: ولد زنا اگر محکوم به اسلام باشد دیه او بنا بر مشهور به اندازه دیه مسلمانان است. در مقابل مشهور نظریه دیگری وجود دارد که مقدار دیه ولد زنا را 800 درهم تعیین می کند و این نظر اقوی است.
برای اثبات این نظریه به اخباری استناد کرده است که در آنها به طور مطلق دیه ولد زنا را معادل با دیه ذمی قرار داده و فرقی بین مسلمان و غیر مسلمان نگذاشته است؛ از جمله : دیه ولدالزنا دیه الذمی ثمانماه درهم لازمه این استناد این است که دیه ولدزنا خواه محکوم به اسلام باشد, خواه نباشد , 800 درهم است و این منافات با عنوان مسئله دارد که آن را مقید به اسلام کرده اند.
فرض دوم- ولدزنایی که محکوم به اسلام نیست یعنی به حد بلوغ نرسیده و اظهار اسلام نکرده است. از کلمات بعضی از فقها استفاده می شود که چنین کودکی دیه ندارد ؛ زیرا آنها دیه را مخصوص ولدالزنای محکوم به اسلام کرده اند.
تنها صاحب تحریر الوسیله در این مورد تردید می کند و این ادریس در سرائر در دیه مطلق ولدالزنا می گوید: ” والذی یقتضیه الادله التوقف فی ذلک و ان لادیه له لان الاصل برائه الذمه “
به نظر می رسد که اگر روایات فوق را بپذیریم دیه ولدالزنا معادل 800 درهم است خواه محکوم به اسلام باشد , خواه نباشد.
در توضیح این نظریه باید گفت: میان روایات فوق وادله ای که دلالت بر دیه مسلمان دارد, نسبت عموم من وجه است؛ زیرا ادله ای که دیه مسلمان را تعیین می کند اعم است از اینکه ولد حلال باشد یا ولد حرام و مقتضای روایات فوق این است که دیه ولدزنا 800 درهم است خواه مسلمان باشد خواه نه. در مورد ولد زنای محکوم به اسلام تعارض به وجود می آید . عمومات برای او دیه مسلمان را تعیین می کند و روایات فوق دیه ذمی را معین می کند . هر دو دلیل در مورد اجتماع , تساقط می کند بنابراین , ولد زنای محکوم به اسلام نه از مصادیق عمومات است که دیه اش معادل دیه مسلمان باشد و نه از مصادیق روایات است که دیه اش دیه ذمی باشد؛ پس امر او دایر است بین سه حکم , یا باید گفت او دیه ندارد که در این صورت لازم می آید ولدالزنای محکوم به اسلام از غیر مسلمان اسوء حالا باشد, یعنی اگر ولدالزنا مسلمان نباشد800 درهم دیه دارد,ولی اگر مسلمان باشد دیه ندارد . هیچ فقیهی نمی تواند به آن ملتزم شود و یا باید گفت : دیه او معادل دیه مسلمان است. حکم مذکور این عیب را دارد که دلیلی بر آن وجود ندارد؛ چنانکه در گذشته بیان شد حکم بدون دلیل را نمی توان ملتزم شد و ناچار باید گفت که دیه ولدالزنای محکوم به اسلام نیز 800 درهم است.
آنچه گفته شد در صورتی بود که روایات فوق را بپذیریم ولی اگر آنها ضعف داشته باشد – چنانکه محقق در شرایع بر آن تصریح فرموده است- مقتضای قاعده و اصل این است که در این فرض دیه واجب نیست؛ زیرا دیه یک مقدر شرعی است و برای اثبات آن در خصوص ولد زنای غیر مسلمان دلیل شرعی وجود ندارد. صاحب جواهر نیز این نظریه را پذیرفته و می گوید : او نه مسلمان است که دیه مسلمان به او تعلق بگیرد و نه ذمی داشته باشد .
فرض سوم – این فرض محل بحث ومورد نزاع است وآن اینکه آیا حمل ناشی از زنان دیه دارد ؟ این تحث در صوتی دارای اثر است که ولد الزنای غیر مسلمان دیه داشته باشد , زیرا حمل ناشی از زنا محکوم به اسلام نیست , اگر ولدالزنای غیر مسلمان دیه نداشته باشد حمل ناشی از زنا قطعاً دیه ندارد .
عبارت مبانی تکمله المنهاج دراین خصوص مضطرب است , زیرا در صفحه 207 جلد 2 , آمده است: ولدلازنا اگر محکوم به اسلام است , 800 درهم دیه اوست مفهوم این عبارت این است که اگر محکوم به اسلام نباشد دیه ندارد – چنانکه در فرض دوم گفته شد – لازمه این مفهوم این خواهد بود : حمل وجنین متکون ازن زنا دیه ندارد , ولی در سفحه 414همان کتاب در مسئله 389 می گوید : اگر جنین ناشی از زنا را ساقط کنند در صورتی که خلقتش تمام شده باشد باید عشر دیه ولدالزنا را بدهند در مراحل قبلی نیز دیه آنها به همین نسبت حساب می شود واگر در جنین روح دمیده باشد جنین مذکر 800 درهم مؤنث 400 درهم خواهد داشت .
آخرین بحث از مبحث اسقاط حمل ناشی از زنا این است که حمل وجنین متکون از زنا اگر دراثر جنایت ساقط شود ودیه اوبر جانی واجب گردد چه کسی از اوارث می برد ؟
گفته شد که میان ولدالزنا وزانی وزانیه توارث وجود ندارد , پس نه زانی ازن حمل ارث می برد ونه حمل از زانی , بنابراین ، حمل ناشی از زنا وارث ندارد , اگر جانی محکوم شود که دیه اورا بدهد باید آن را بهبیت المال واریز کند ؛ زیرا کسی که وارث ندارد ما ترک او جزء انفال است وهر چه از انفال باشد مال امام ( علیه السلام ) است فقهای امامیه بر این نظریه اتفاق نظر دارند .
بررسی احکام فقهی و حقوقی حمل ناشی از وطی به شبهه
مطالب این مبحث در سه گفتار مورد مطالعه قرار می گیرد :
گفتار نخست- تعریف و ماهیت وطی به شبهه
گفتار دوم – اقسام وطی به شبهه
گفتار سوم- در نسب ولد شبهه و بیان اینکه او به چه کسی ملحق می شود؟ و از چه کسی ارث می برد؟
گفتار نخست: تعریف و ماهیت وطی به شبهه
تعریف وطی به شبهه عبارت است از آمیزش مردی با زنی که استحقاق آن را ندارد و خود را مستحق می داند خواه در این بنا معذور باشد و خواه نباشد .
از تعریف فوق اقسام زیر خارج شد:
1-وطی به زنا, زانی استحقاق وطی را ندارد و خود را مستحق نمی داند
2-وطی کسی که جاهل به حکم و یا موضوع است و تقصیر در جهل دارد و در حین وطی وآمیزش متوجه جهل خود می شود چنین وطیی وطی به شبهه نیست ,زیرا او در استحقاق خود شک دارد و نباید مرتکب وطی شود. این قسم نیز از مصادیق زنا به شمار می آید.
3-کسی که از روی امارات غیر معتبر اقدام به وطی می نماید و در حین وطی معتقد به حلیت نیست بلکه تنها ظن دارد که وطی بر او حلال است آنهم ظن غیر معتبر , مانند کسی که با زنی ازدواج می کند که شوهر او مفقوالاثر است بدون آنکه به حاکم رجوع کند و یا موت حقیقی او ثابت شود؛ تنها ظن دارد که شوهر او مرده است و یا به شهادت یک نفر مرد عادل استناد می کند و با او ازدواج می نماید؛ این قسم نیز از مصادیق زناست. فرقش با قسمت دوم در این است که رد این قسمت شخص واطی به یک اماره غیر معتبر که مفید ظن است استناد می کند؛ ولی در قسم دوم مستندی ندارد , خواه معتبر باشد خواه غیر معتبر
وطی در حال مستی
کسی که در حال مستی با زن اجنبی نزدیکی کند وطی او از مصادیق زنا به حساب می آید و از وطی به شبهه خارج می شود و احکام زنا(ثبوت حد و نفی نسب و نفی مهر) بر آن مترتب می شود . در کتاب جواهر آمده است : وطی در حال مستی زناست و حد بر او جاری می شود وفرزند ازاونفی می گردد. این حکم از شهرت فتوائی برخوردار است و شیخ مفید و شیخ طوسی برآن تصریح فرموده اند,بلکه گفته شده است مخالفی در ثبوت حد وجود ندارد , غیر از علامه در تحریر که آنهم در کتابهای دیگر با مشهور موافقت کرده است.
در کتاب عروه الوثقی آمده است:در تحقق زنا فرقی نمی کند اختیاری باشد یا اجباری و یا اضطراری و همچنین فرقی نمی کند زناکننده در حال نوم باشد یا بیداری , بالغ باشد یا غیر بالغ.
به نظر می رسد که اطلاق زنا به وطی در حال نوم صحیح نباشد, مگر اینکه مراد معنای لغوی و عرفی زنا باشد که در این صورت وطی به شبهه را نیز شامل می شود و این بر خلاف اصطلاح شرعی است؛ زیرا در عرف شرع و متشرعه زنا در مقابل نکاح صحیح وشبهه قرار گرفته است . در اینکه اعمال انسان در حال مستی تحت چه شرایطی مسئولیت کیفری دارد قابل بحث و بررسی است, لکن در اینجا تنها به این مقدار اکتفا می شود و تفضیل آن را در رساله ای تحت عنوان ”الحدود تدرء بالشبهات“ بررسی کرده ام.
گفتار دوم : اقسام وطی به شبهه
از تعریف زنا و اقسام آن به دست آمد که اقسام زیر را برای وطی به شبهه می توان تصور کرد:
1-وطی غیر مستحق که فاعل به خاطر جهل به موضوع و یا جهل به حکم شرعی , خود را مستحق آن می داند, این در صورتی است که فاعل در جهل خود معذور باشد: برای مثال مردی با زنی ازدواج می کند که او در عده است و نمی داند که ازدواج در عده حرام است یا نمی داند کهاو در عده است هر چند می داند که ازداج با زن عده دار حرام است.
2-وطی غیر مستحق که فاعل نیز اعتقاد به استحقاق ندارد, ولی به قول زن که گفته است شوهر ندارم اعتماد کرده وبا او ازدواج کرده است.
3-وطی غیر مستحق از شخص غیر مکلف, مانند وطی در حال خواب یا جنون و یا مستی که سبب آن حرام نباشد.
صاحب جواهر می گوید: هر جا که نکاح صحیح نباشد و این سه مورد نیز صدق نکند زنا محسوب می شود .
سید یزدی (ره) قسم سوم را از مصادیق زنا شمرده است, چنانکه گذشت به نظر می رسد که وطی در حال خواب و جنون را نمی توان از مصادیق زنا به شمار آورد و همچنین اگ رمست در خوردن مکسر معذور باشد و در اثر مستی عمد و اختیار را از دست بدهد مسئولیت کیفری از جمله حد زنا نخواهد داشت ؛ بنابراین چنین وطیی در حکم وطی به شبهه خواهد بود .
نتیجه: حملی که از وطی در حال مستی به وجود می آید به کدامیک از زنا و وطی به شبهه ملحق می شود؟ که معلوم شد با اختلاف مبانی رد رای فقها اختلاف به وجود می آید .
از کلمات صاحب جواهر (قده) مستفاد می شود که اگر سبب مستی حرام باشد شخص مست مسئولیت کیفری دارد , هر چند در حین ارتکاب جرم, قصد و ارده ای نداشته باشد ؛ زیرا ”الممتنع بالاختیار لاینافی الاختیرا “ . ولی اگر سبب مستی مباح باش ,مانند اینکه کسی بر خوردن خمر مضطر باشد. در صورت سلب اراده مسئولیتی متوجه او نخواهد بود؛ چنین شخصی اگر قاتل باشد قصاص نمی شود و اگر زنا کند حد نمی خورد.
بنابر مبنای صاحب جواهر اگر حمل و جنین از چنین وطیی متکون گردد, حمل, ناشی از وطی شبهه خواهد بود و بنابر مبانی سید یزدی , که این قسم را از مصادیق زنا می شمارد, حمل , ناشی از زنا است.
محقق خوبی(قده9 در مبانی , تفصیل دیگری دارد و آن اینکه : اگر شخص مست قبل از شرب خمر بداند که مستی موجب ارتکاب جرم می شود و شرب خمر نوعا در معرض قتل است,چنین شخصی قصاص می شود؛ ولی اگر نداند و قتلی اتفاق بیفتد ,تنها دیه بر او ثابت می شود.
بنابراین وطی در حال مستی در همه شرایط, وطی به شبهه نیست؛ بلکه در صورتی از مصادیق شبهه است که شخص مست هنگام خوردن مسکر نداند که مستی ارتکاب جرم را به دنبال دارد تنها حرام بودن سبب مستی ,کافی نیست .
امام خمینی(قده) درتحریرالوسیله می فرماید :اگر مست گناهکار در اثر مستی از عمد واختیار خارج شود, در قصاص او تردید است و اقرب و احوط سقوط قصاص است.
عبارت تحریرالوسیله هرچند در خصوص قصاص وارد شده است لکن از آن یک حکم کلی مستفاد می شود و آن اینکه شخص مست در صورت خروج از عمد و اختیار مسئولیت کیفری ندارد؛ بنابراین در مسئله مورد نظر (وطی در حال مستی) نیز می توان گفت که مست اگر از عمد و اختیار خارج شود و مرتکب وطی گردد, وطی او زنا محسوب نمی شود و از مصادیق وطی به شبهه به حساب می آید .
در قانون مجازات اسلامی نیز آمده است : ”قتل در حال مستی موجب قصاص است مگر اینکه ثابت شود که در اثر مستی بلکی مسلوب الاختیار بوده و قصد از او سلب شده است و قبلا برای چنین عملی خود را مست نکرده باشد.“
گفتار سوم – ولد شبهه به چه کسی ملحق می شود؟
حکم مزبور با اختلاف اقسام شبهه, اختلاف پیدا می کند؛ بنابراین آنها را در ضمن چند فرض بررسی می کنیم:
فرض 1- اگر زن شوهر نداشته باشد و مردی با او به نحو شبهه نزدیکی کند و از آن بچه ای متولد شود. در این صورت بچه به صاحب نطفه ملحق می شود . در نتیجه توارث بین صاحب نطفه و حمل به وجود می آید و همه آثار و احکام نسب بر آن مترتب می شود و در صورتی که حمل زنده متولد شود از پدر ارث می برد .
محقق در شرایع می گوید: النسب یثبت مع النکاح الصحیح و مع الشبهه صاحب جواهر در شرح عبارت فوق می نویسد: اجماعا بقسمیه و به اجماع محصل و منقول استناد می کند .
فرض 2- اگر زن شوهر داشته باشد و هردو نفر هم زوج و هم مرد اجنبی به نحو شبهه با او نزدیکی کنند, در صورتی که معلوم شود شوهر بچه دار نی شود این حمل به صاحب نطفه که مرد اجنبی است ملحق می شود و احکام نسب از جمله توارث بر آن توارث بر آن مترتب می شود. در گذشته گفته شد که قاعده فراش مخصوص موارد مشکوکه است و این موارد را شامل نمی شود.
فرض 3- در این فرض امکان تکون حمل از هر دو (زوج واجنبی) وجود دارد. بحث این است: آیا حمل به شوهر که فراش است ملحق می شود یا به مرد اجنبی و یا میان آنها قرعه کشیده می شود؟ در این فرض سه حالت متصور است:- فاصله ولادت با وطی یکی از آنها (زوج یا اجنبی) بیش از اقصای حمل و یا کمتر از اقل حمل باشد, در این صورت حمل به دیگری ملحق می شود. 2- شرط الحاق در هیچکدام از آنان وجود نداشته باشد: یعنی فاصله ولادت با وطی آنها بیش از اقصای حمل و یا کمتر از اقل حمل باشد: در این صورت به هیچیک از شوهر و اجنبی ملحق نمی شود 3- شرط الحاق در هر دو موجود است . حمل هم می تواند به شوهر و هم به اجنبی ملحق شود. بحث اینجاست که آیا به شوهر ملحق می شود و از او ارث می برد و یا به اجنبی منسوب می گردد و از او ارث می برد ؟ اختلاف نظر وجود دارد مشهور معتقد است که مورد از موارد قرعه است و دلیلی بر الحاق ولد بر فراش (شوهر) وجود ندارد؛ زیرا قاعده معروف ”فراش“ درباره زنا صادق است و وطی به شبهه را شامل نمی شود .
در تحریر الوسیله منهاج الصالحین آمده است: ولد به حکم قرعه ملحق به شوهر یا مرد اجنبی می شود.
بعضی از فقها معتقدند که اینجا نیز ولد به فراش ملحق می شود و قاعده الفراش اختصاص به زنا ندارد؛ زیرا جمله ”الولد للفراش مستقل است و شامل وطی به شبهه نیز می گردد“
به نظر می رسد که در این حکم فرقی بین شبهه و زنا نیست . اگر در زنا گفته شده است الولد للفراش یقینا زنا خصوصیتی ندارد و مورد نمی تواند مخصص باشد و به عبارتی دیگر باید دید چرا ولد به فراش ملحق می شود؟ چیزی که اسلام قبل از هر چیز به آن اهمیت می دهد حفظ شخصیت و احترام انسانها است. از هر راهی که شخصیت افراد تهدید شود اسلام با آن مبارزه و سعی می کند که آن را از بین ببرد؛ برای مثال در فقه آمده است: اگر شخصی به حیوانی مانند , استر و الاغ تجاوز کند,آن حیوان باید از آن شهر بیرون برده شود و در شهر دیگر به فروش برسد . علت این است که این حیوان اگر در این شهر بماند چون با این صفت شناخته شده است برای صاحبش ننگی خواهد بود و برای حفظ شخصیت صاحب حیوان و از بین بردن ننگ و رسوایی, دستور تبعید حیوان داده شده است. چنانکه در روایت معتبر آمده است:
عن ابی جعفر علیه السلام فی الرجل یاتی البهیمه قال یجلدون الحد و یغرم فیمه البهیمه لصاحبها لانه افسدها علیه و تذبح و تحرق ان کانت مما یوکل لحمه , و ان کانت مما برکب ظهره غرم قیمتها و جلد دون الحد و اخرجها من المدینه التی فعل بها فیها الی بلاد اخری حیث لا تعرف, فیبیعها فیها یعیربها (صاحبها)
ترجمه : در خصوص مردی که به حیوانی تجاور کرده بود از امام باقر علیه السلام سوال شد . امام علیه السلام فرمود : فاعل تعزیز میشود به مقداری که به اندازه حد نرسد و قیمت حیوان را باید به عنوان غرامت به صاحبش بپردازد . گر حیوانی باشد که مردم گوشت او را می خوردند باید کشته شود و در آتش سوزانده شود و اگرحیوان سواری باشد باز فاعل تعزیز می شود و قیمت آن را به عهده می گیرد و حیوان را باید از شهر جنایت خارج کند و در شهری که شناخته نشود, بفروشد تا صاحبش به وسیله آن حیوان رد شهر خودش تعییر و نکوهش نشود.
از این روایات استفاده می شود که نظر شارع مقدس از تبعید حیوان از بین بردن آثار جرم است تا بدین وسیله شخصیت صاحب آن لکه دار نشود. حدیث شریف: ”الولد للفراش و للعاهر الحجر“ برای این است که داستان زنا بعد از اجرای حد به فراموشی سپرده شود و شخصیت افراد حفظ گردد اگر بنا باشد بچه به زانی ملحق شود تا آن بچه وجود دارد و تحت حمایت و تربیت زانی قرار بگیرد صاحب فراش (شوهر) پیش مردم سر افکنده خواهد بود. اسلام برای حفظ شخصیت و نجات او از این سرافکندگی بچه را به او ملحق می کند وزانی را رد می نماید . در وطی به شبهه نیز چنین است؛ تعییر و نکوهشی که از این راه متوجه شوهر می شود قابل مقایسه با نکوهش صاحب حیوان نیست, بنابراین می توان گفت که مفسده وطی به شبهه کمتر از مفسده زنا نیست.
از آنچه تا کنون گفته شد این نتیجه به دست آمد که اگر مدعی نسب در مقابل شوهر , شخص زانی باشد ,نسب به شوهر که فراش است ملحق می شود و شخص زانی مردود و مطرود می گردد و اگر مدعی کسی باشد که مرتکب وطی به شبهه شده است در اینجا نیز بنا بر اظهر بچه به شوهر ملحق می شود و برای اثبات این نظریه می توان به قاعده ”الفراش“ استناد کرد.
صاحب حدائق در اینجا مطلبی دارد که می توان برای اثبات مدعی به آن استناد کرد . او در اینجا دو مسئله مطرح می کند: یکی را به مشهور نسبت می دهد و دیگری را خود طرح می نماید.
مسئله اول- مردی زن خود را طلاق می دهد و مرد دیگری بعد از طلاق با او به مشبهه نزدیکی می کند و بعد از مدتی زن بچه ای می آورد و ادعا می کند که از شوهرش است . در صورتی که الحق ولد به هر دو (شوهر و مرد اجنبی) ممکن باشد شیخ در اینجا به قرعه استناد می کند؛ زیرا زن برای هر دو فراش است و قرعه برای حل هر مشکلی تشریع شده است .
مشهور این است که ولد ملحق به مرد اجنبی می شود؛ زیرا فراش شوهر باطلاق زایل می شود و فراش مرد اجنبی بالامعارض می ماند.
مسئله دوم – اگر شوهر با زن خود نزدیکی کند و در آن زمان مردی با همان زن به شبهه نزدیکی نماید و شرایط الحاق به ره دو موجود باشد در اینجا راه حل منحصر به قرعه است چون زن نسبت به ره دو فراش است .
از کلمات صاحب حدائق مستفاد می شود: در مسئله مورد نظر استناد به قاعده ”الفراش“ بلامانع است . ولی چون هر دو نفر(شوهر و مرد اجنبی) صاحب فراش اند, نمی توان به قاعده فوق استناد کرد؛ پس اگر ثابت شود که صاحب فراش در اینجا تنها شوهر است تمسک به قاعده بلامانع خواهد بود و نوبت به قرعه نخواهد رسید.
به نظر می رسد که مرد اجنبی نمی تواند صاحب فراش باشد,بلکه فراش اختصاص به شوره دارد؛ چنانکه در کتاب وافی آمده است : ”الولد للفراش“ ای مالک الفراش و هو الزوج.
در مجمع البحرین در ماده فرش می گوید: الولد للفراش ای للزوج فان کل واحد من الزوجین یسمی فراشا للاخر کم یسمی کل واحد منهما لباسا للاخر.
علامه بجنوردی در کتاب القواعد الفقیه در تعریف فراش می گوید: و اما الفراش فهی عباره عما یفرش لنوم او لغیره و ههنا کنایه عن الزوج الشرعی باعتبار ان من هو زوج شرعا کان له حق ان ینام معها فیه شرعا و یستمتع منها.
فراش هر چیزی است که بر زمین گسترده می شود جهت خواب و مانند آن و دراینجا مراد شوهر شرعی زن است . به این اعتبار که هر شوهری حق دارد با زوجه خود در آن بستر بخوابد.
نتیجه می گیریم: در مسئله مورد نظر مالک فراش شوهر است و مرد اجنبی نمی تواند صاحب فراش باشد و چون عبارت ”الولد للفراش“ مستقل استم چنانکه از کلمات صاحب حدائق و علامه بجنوردی (قده) مستفاد می شود در مسئله مورد نظر ولد به همسر ملحق می شود.
در شرایع آمده است :و لو طلقها فاعتدت ثم جاءت بولد ما بین الفراق الی اقصی مده الحمل لحق به اذا لم توطا بعقد و لا شبهه : صاحب جواهر مستند حکم را قاعده فراش می داند و می گوید: ”لانها فراشه“ این تعلیل می رساند که قاعده الفراش مستقل است و تنها در مقام نفی زانی نیست.
گفتار سوم : ارث حمل ناشی از شبهه
گاهی شبهه از طرف مرد اتفاق می افتد وزن می داند که این مرد اجنبی است وگاهی از طرف زن شبهه است ومرد می داند که این زن , اجنبیه است وگاهی از هرد دوطرف شبهه است در صورت اول حمل برمرد ملحق می شود واز اورارث می برد یعنی به هر دو ملحق می شود ، چنانکه قانون مدنی بر آن صراحت دارد :
طفل متولد از نزدیکی به شبهه فقط ملحق به طرفی می شود که در اشتباه بوده ودر صورتی که هردو در اشتباه بوده اند ملحق به هر دو خواهد بود .
در شبهه فرق نمی کند موضوعی باشد یا حکمی در اشتباه موضوعی شخص می داند که نزدیکی با زن اجنبی حرام است ولی اورا به اشتباه همسر خود می دند وبا او نزدیکی می کند . مثال دیگر :
شخصی بازنی که خواهر رضاعی اوست ازدواج می کندونمی داند که با خواهر رضاعی خود ازدواج کرده است .در اثر این ازدواج حملی به وجود می آید .
در اشتباه حکمی مرتکب نمی داند که این نزدیکی حرام است وآن را مجاز می داند و مرتکب می شود ،برای مثال : مردی با زنی ازدواج می کند که در عده طلاق به سر می برد ولی نمی داند که ازدواج در عده حرام وباطل است ودر اثر این ازدواج حملی به وجود می آید . مثال دیگر :مردی با دختر ویا خواهر رضاعی خود ازدواج می کند ونمی داندکه این ازدواج باطل وحرام است وآن را مجاز می داند و با او نزدیکی می کند .در همه این صور حل ناشی از شبهه به صاحب نطفه ملحق می شود و از او ارث می برد.
بعضی از حقوقدانان تصور کرده اند که رد فقه امامیه فرزندی که به شبهه از یکی از محارم متولد شود ، به هیچیک از ابوین ملحق نمی شود .
در کتاب حقوق مدنی آمده است :فرع 1- آنچه در بالا گفته شد ک ولد شبهه مانند فرزند متولد از نکاح صحیح می باشد ، در صورتی است که نزدیکی با یکی از محارم و اقربای نسبی ، سببی یا رضاعی از قبیل عمه ،خاله ، مادر زن , دایه و امثال آنها واقع نشده باشد والا فرزندی که به شبهه از یکی از اینان متولد گردد ملحق به هیچ یک از ابوین نخواهد بود ،زیرا در این مورد جهل نمی تواند مانع از تأثیر موانع ذاتی نکاح گردد ونقص آن را جبران کند . این امر اجماعی بین فقهای امامیه است ‏تا آنجا که می گوید :ولی بدستور ماده ( 3 ) قانون آئین دادرسی مدنی می توان طبق عرف وعادت مسلم جامعه مسلمین که فرزند متولد به شبهه از محارم را در ردیف ولدالزنا می شناسد ، اورا از ارث محروم ساخت .
در کتاب ارث نیز آمده است :فرزند متولد از شبهه در صورتی در حکم متولد از نکاح صحیح است وبا شخص دارای شبهه نسب قانونی خواهدداشت که نتیجه رابطه جنسی بین محارم نباشد والا طفل با هیچیک از طرفین نسب قانونی نخواهد داشت ، اگر چه در قانون اساسی باید به موازین فقهی مراجعه کرد در حقوق ایران نیز باید الحاق فرزند مزبور را به محارمی که مرتکب رابطه جنسی شده اند ،منفی دانست .
از عبارت باید به موازین فقهی مراجعی کرد مستفاد می شود که به نظر نویسنده ،در فقه امامیه فرزند مزبور به هیچیک از ابوین ملحق نشده است . ولی آنچه در فقه امامیه آمده است خلاف این است در فقه امامیه ولد شبهه ملحق به کسی است که دارای شبهه است ، خواه این شبهه در بین محارم شخص باشد خواه دیگران .
توضیح : در اینجا چند فرض وجود دارد که حکم هریک را جداگانه باید بررسی کرد :
فرض 1- شخص مرتکب جاهل به موضوع باشد ؛ برای مثال : شخصی می داند که نزدیکی با مادر زن حرام است ولی به اشتباه ، مادر زن خود را همسر خود تصور کرده و با او نزدیکی می کند ودر نتیجه فرزندی به وجود می آید . مثال دیگر : شخص می داند که ازدواج با خواهر رضاعی حرام وباطل است ولی با شخصی که خواهر رضاعی اوست ازدواج می کند ونمی داند که او حرام اوست وازدواج با او جایز نیست ودر اثر ازدواج ، فرزندی به دنیا می آید . در هرد دو مثال فرزند به صاحب نطفه ملحق می شود ،حتی اگر چنین شبهه ای بین محارم نسبی اتفاق بیفتد ،حکم چنین است .
فرض 2- شخص مرتکب جاهل به حکم باشد ونداند که ازدواج با محارم حرام است ودر حین عمل ونزدیکی آن را جایز بداند . در این صورت نیز این نزدیکی زنانیست واگر بچه ای به وجود بیاید ولدزنا محسوب نمی شود , بلکه ولد شبهه است در این دو فرض می توان گفت که نزدیکی زنانیست و فرزند نیز ولد شبهه است . می توان گفت که مخالفی در این مسئله دیده نشده است .
در کتاب شرح لمعه آمده است : ولو نکح المسلم بعض محارمه بشبهه وقع التوارث بینه وبین اولاده بالنسب ایضاً وان کان فاسداً .
ترجمه :اگر مسلمان با بعضی از محارم خود به شبهه ازدواج کند او نیز (مانند مجوس ) به نسب از یکدیگر ارث می برند ، هر چه نسب فاسد است . سپس شهید ثانی در اینجا به فروغ ذیل اشاره کرده و می گوید :
فرع 1- اگر مسلمان در اثر شبهه ازدختر خود صاحب دو دختر شود ، همه ما ترک او میان هر سه دختر به طور مساوی تقسیم می شود ؛ یعنی دختر اول که همسر اوست ارث زوجیت نمی برد ؛ زیرا که سبب فاسد موجب ارث نمی شود , برخلاف نسب فاسد که او موجب توارث است .
فرع 2- اگر یکی از آن دو دختر بمیرد وارث منحصر به فرد او دو دختر دیگر باشد ، که یکی مادر اوست ماترک دختر به مادر او که خواهر اونیز هست ، می رسد و خواهر دیگر از آن محروم است .
فرع 3- اگر مادر بمیرد دو دختر دیگر وارث او هستند .
فرع 4- اگر بعد از مردن مادر یکی از دخترها نیز بمیرد دختر زنده که خواهر اوست از او ارث می برد .
همه اینها نشان دهنده این است که نسب فاسد همانند نسب صحیح است وموجب توارث می شود . در تحریر الوسیله آمده است :مسلمان با سبب فاسد ارث نیم بد ؛ یعنی اگر با یکی از محارم خود ازدواج کند این زن وشوهراز یکدیگر ارث نمی برند ،اگر چه این ازدواج به شبهه است . مسلمان با نسب صحیح وفاسد ارث می برد . اگر ازروی شبهه باشد واگر مادر خود را اجنبی بداند وبا او ازدواج کند وفرزندی از آنها به وجود بیاید ،از یکدیگر ارث می برند . نظیر این عبارت در منهاج الصالحین نیز وجود دارد .
در خصوص وطی به شبهه در مبانی تکمله المنهاج آمده است :اگر کسی با یکی از محارم خود مانند مادر ، خواهر و همسر فرزند و همسر پدرش ازدواج کند ، در صورت جهل به موضوع ویا حکم با او نزدیکی نماید ،حد زنا از او ساقط می شود و همچنین در هرجایی که وطی به شبهه باشد ، مانند کسی که در فراش خود زنی را می بیند وهمسر خود خیال می کند و با او نزدیکی می نماید .
محقق در شرایع می نویسد : ولو تزوج محرمه کالام والمرضعه وزوجه الولد وزوجه الاب فوطیء مع الجهل بالتحریم فلاحد .
در عبارت فوق محقق ازدواج با محارم سه گانه (نسبی , سببی و رضاعی ) را مطرح می کند و ازدواج با آنها و نزدیکی را در صورت جهل به تحریم زنا نمی داند و از کیفر حد معاف می کند . صاحب جواهر در شرح و تفسیر آن می گوید: للشبهه الدارئه له الملحقه بالنکاح الصحیح یعنی به خاطر شبهه که حد را از او دفع می کند و آن را به نکاح صحیح ملحق می نماید .
نتیجه : اگر وطی با محارم زنا نیست و ملحق به نکاح صحیح است چگونه ولدی که در اثر این ازدواج به وجود می آید ,ولد زنا محسوب می شود؟
فرض3- کسی که جهل او به حکم از روی تقصیر باشد و در حین عمل متوجه جهل خود شود ,چنین کسی زانی محسوب و بچه ای که از او متولد می شود ولدزنا به حساب می آید , مانند کسی که نمی داند ازدواج با مادر زن حرام است و با او ازدواج می کند ولی در حین ازدواج و عمل متوجه جهل خود می شود چنین شخصی معذور نیست و عملش زنا و ولدش نتیجه زناست .
بعید به نظر می رسد که مقصود حقوقدانان این فرض باشد: زیرا جاهل مقصر که متوجه جهل خود شود,فرق نمی کند ازدواج با محارم باشد و یا با اجانب؛ در هر دو صورت , نزدیکی زنا و ولد , ولدزنا محسوب می شود.
فرض 4- اگر کسی با یکی از محارم خود ازدواج کند, در حالی که می داند این ازدواج حرام است. در این فرض , میان فقهای مامیه و ابو حنیفه اختلاف نظر وجود دارد. او معتقد است که عقد شبهه است و نزدیکی بعد از این عقد وطی به شبهه تلقی می شود و اگر بچه ای به وجود بیاید ولد شبهه محسوب می شود . این نظریه مخالف با نظریه فقهای امامیه و همچنین مخالف با نظریه فقهای مالکیه, شافعیه و حنبلیه است.
همه فقهای ما این نزدیکی را زنا و فرزند نای زا این ازدواج را ولد زنا می دانند احتمال نمی رود که مراد حقوقدانان این فرض باشد؛ زیرا اولا , این فرض با این ویژگی اختصاص به محارم ندارد, بلکه چنین عقدی با اجانب نیز شبهه نیست وولد ناشی از آن ولد زنا است. ثانیا , عبارت زیرا در این مورد جهل نمی تواند مانع از تاثیر موانع ذاتی نکاح گردد منافات با این فرض ندارد , زیرا در این فرض علم به حرمت اخذ شده است.
از آنچه تا کنون گفته شد نتیجه می گیریم . وطی به شبهه زنا نیست خواه با محارم باشد و خواه با اجانب و بچه ای که از آن به وجود می آید ولد زنا نیست؛ باز فرق نمی کند از محارم باشد یا از اجانب عبارات حقوق مدنی و کتاب ارث از جهت دیگر نیز قابل مناقشه است د رکتاب حقوق مدنی آمده است:” جهل نمی تواند مانع از تاثیر موانع ذاتی نکاح گردد این نظریه قابل مناقشه است , زیرا مخالف با کلمات فقهای امامیه و ظاهر ماده 1165 ق.م است طفل متولد از نزدیکی به شبهه فقط ملحق به طرفی می شود که در اشتباه بوده و در صورتی که هر دو در اشتباه بوده اند ملحق به هر دو خواهد بود “ این ماده اطلاق دارد : فرزند را در صورت اشتباه به هر دو ملحق می کند و بین محارم و اجانب فرق نمی گذارد .
و در کتاب ارث می گوید: در قانون مدنی حکم مزبور را نمی توان یافت ” این سخن نیز قابل مناقشه است زیرا چنانچه گفته شد ماده فوق با اطلاقی که دارد فرقی میان محارم و اجانب نمی گذارد وحکم مسئله مورد نظر از آن مستفاد می شود.
قسمت پنجم که در بیان احکام جنایت بر حمل است و در یک مقدمه و سه گفتار مورد بحث و بررسی قرار خواهد گرفت؛ در شماره بعد, از نظر خوانندگان محترم خواهد گذشت .

تحلیل عقد و اصاله اللزوم آن در قانون مدنی

 

تعریف عقد
عقد در معنی مصدری به معنای ” گره زدن ” و در معنی اسم مصدری از آن به ” گره ” تعبیر می شود عقد در تحقق معنی خود حداقل احتیاج به دو طرف دارد ، دو طرف عقد ممکن است از امور حقیقی باشند مثل اینکه دو ریسمان را بهم گره می زنیم، دو طرف عقد ممکن است از امور اعتباری باشند مانند عقدی که از اتصال دو التزام با یکدیگر بوجود می آید که یکی از آنها در قالب ایجاب و دیگری در قالب قبول صورت می گیرد و در اصطلاح حقوق عقد عبارت است از اینکه ” یک یا چند نفر در مقابل یک یا چند نفر دیگر تعهد بر امری نمایند و مورد قبول آنها باشد ماده 183 ق م. بر طبق این تعریف برای اینکه عقدی دارای اثر باشد ، حداقل باید دو اراده با هم توافق کنند و زمانی عقدی بوجود می آید که این دو اراده اثر خاص را انشا نمایند، البته ممکن است که در بعضی از موارد یک شخص قبول کند که بجای دو طرف اراده نماید در اینجا نمی توان گفت که عقد اثر یک اراده است این عمل در اصطلاح فقهی به تولی طفین عقد معروف میباشد ، به این صورت که یک نفر خود را بجای ” موجب ” و قابل فرض کرده و معامله را برای خود یا کالای شخصی را به شخص دیگری می فروشد در حالی که نماینده دو طرف می باشد. صورت اول مثل جایی که ولی می خواهد کالای ” مولی علیه ” را بخرد در اینصورت از طرف ” مولی علیه ” موجب بوده و خود نیز ” قابل است ” ، صورت دوم مثل جایی که شخص ثالثی به نمایندگی از طرف دیگر ، کالای یکی را به دیگری می فروشد ناگفته نماند که تعریف مزبور واقع در ماده ماده 183 قانون مدنی خالی از اشکال نیست .
انشاء در عقد
برای اینکه عقدی در عالیم اعتبارات اثر داشته باشد طرفینی که اراده می کنند باید قصد انشاء داشته باشند و آن اثر مطلوب را انشاء کنند به این معنی که واقعاً بخواهند آن اثر خاص بوجود آید انشاء کننده نفس خود را آماده کند که چیزی را می خواهد مثلاً از ملکیت خود خارج نماید و در زمان انشاء ملکیت خود را سلب نموده و لباس ملکیت دیگری را به آن می پوشاند و خریدار در زمان انشاء باید قوه دماغ خود را بحرکت در آورد که تملک آن کالا را بپذیرد ، بنابراین اگر دو طرف با قصد شوخی کلماتی را بر زبان جاری کنند که حامل معانی قراردادی باشند ، هیچگونه قراردادی رخ نمی دهد زیرا که طرفین قصد ” خلع و لیس ”ًً ًًًًًرا نداشته اند ، ماده 191 ق م.. بیان می دارد : ” عقد محقق می شود به قصد انشاء ، شخصی که در عقد قصد انشاء می نماید ممکن است پیک اثر حقوقی و رابطه حقوقی جدید را بوجود آورد مانند زمانی که بین دو نفر عقد بیع منعقد می شود و اثر حقوقی آن ملکیت خریدار نسبت به مثمن و ملکیت فروشنده نسبت به ثمن می باشد ( 382 ق م.) و مانند زمانی که بین دو نفر عقد نکاح واقع می شود که اثر حقوقیانشاء طرفین زوجیت می باشد ( 1102 ق م) همچنین طرفین ممکن است با انشاء ، رابطه حقوقی را از دست بدهند مانند جایی که داین ، مدیون را ابراء می کند ( ماده 289 ق م) در هر صورت در تعریف انشاء می توان گفت : ” آن عملی است که موجد اثر حقوقی می باشد”
منشأ در عقد
انسانها زمانی که عقدی را انشاء می کنند یک رشته از موجودات اعتباری را بوجود آورده و در عالم حقوق رها می کنند ، این موجودات اعتباری در حقوق مدنی موسوم به ” منشأ ” هستند، منشأ در واقع همان اثر انشاء می باشد ، آن اثر خاص و مطلوبی است که متعاقدین بخاطر آن اقدام له ایجاد قرارداد نموده اند . هنرمندی که مالک تابلو نقاشی خود می باشد زمانی که با انشاء خود آن را می فروشد ملکیت آنرا به خریدار انتقال می دهد پس چیزی که در عالم اعتبار بوجود می آید همان ملکیت خریدار است که این ملکیت اثر انشاء فروشنده است.
فرق عقد و ابقاع
زمانی که به نمایشگاه کتب حقوقی می روید و کتاب ” مکاسب ” را به نویسندگی شیخ اعظم انصاری انتخاب می کنید اراده شما به عنوان مشتری باراده فروشنده با هم جمع می شوند تا اینکه کتاب مذکور به ملکیت شما در آید . اگر فروشنده به تنهایی انشاء ملکیت بنماید و شما نپذیرید انشاء او هیچ فایده ای ندارد، پس برای تحقق یافتن ملکیت بای د اراده مذکور به توافق برسند و وجود هر دو اراده در هنگام قرارداد لازم است اما زمانی که شما مبلغی پول به دوست خود قرض داده اید و اکنون به جهتی از جهات می خواهید این پول را پس نگیرید در اینصورت او را ابراء می نمایید ( ماده 289 ق م ) و از این پول صرفنظر می کنید ، پس برای اینکه مدیون ، دیگر بدهکار نباشد اراده ابراء کننده به تنهایی در از بین بردن رابطه حقوقی کافی است .
همچنانکه ملاحظه می کنید در هر یک از قروض بالا یک عمل حقوقی بوقوع پیوسته است اما در قرض اول وجود دو اراده متوافق شرط است ولی در فرض دوم یک اراده در تحقق عمل حقوقی نقش دارد، صورت اول از مصادیق عقد بوده و صورت دوم از مصادیق ابقاع میباشد .
تقسیم بندی عقود
عقد دارای اقسام مختلفی می باشد ، قانون مدنی در ماده 184 بیان می دارد: عقود و معاملات به اقسام ذیل تقسیم می شوند ، لازم جائز ، خیاری ، منجز و معلق .
عقد لازم و حائز
فطرت ساده انسانها در پیمانهای فیمابین حکم می کند که باید به آنها وفاء نمود، انسان طبعاً از آنجا که با اجتماع وابستگی خاصی دارد ، همین وابستگیاو را وامی دارد تا به گفتارها و قراردادهای خود وفادار باشد، پایبندی او به این قراردادها است که طرف مقابل را وامی دارد تا به اواعتماد نماید و روابط مالی و حقوقی خود را با او تنظیم کند ، گاهی ایجاد این رابطه به گونه ای است که هیچکس نمی تواند آن را از بین ببرد، استحکام این رابطه و وابستگی بقدری است که رمز گسستگی آن فقط در موارد معینی به دست طرفینی است که آنرا منعقد نموده اند ، این است که قانون مدنی در ماده 185 گفته است ” عقد لازم آن است که هیچیک از طرفین معامله حق فسخ آنرا نداشته مگر در موارد معینه ”.
خداوند متعال در قرآن کریم با تنزیل ” اوفوا بالعقود” و ”… الا ان تکون تجارة عن تراض ” و آیاتی دیگر ، وفای به پیمان را اصلی مسلم شمرده است و به انسانها امر کرده است که به روابط حقوقی و مالی یکدیگر باید احترام بگذارند.
بنابراین معاملاتی که مثل بیع ( 338 ق م) و اجراء ( 466 ق م ) از عقود لازم می باشند هیچیک از طرفین بعد از انعقاد عقد حق بر هم زدن آن را ندارند مگر اینکه قانون به آنها این اجازه را داده باشد یا اینکه طرفین راضی به انحلال آن عقد بشوند ، ماده 219 ق م در این باره می گوید : ” عقودی که بر طبق قانون واقع شده باشد بین متعاملین و قائم مقام آنها لازم الاتباع است مگر اینکه برضای طرفی اقاله یا بعلت قانونی فسخ شود” بیان کردیم که اصل اولی و مسلم در بین آدمیان در رابطه با تنظیم قراردادها این است که طرفین باید مفاد قرارداد را رعایت بنمایندو شخص خاطی از طرف عقلاء مورد سرزنش قرار می گیرد ، اما ساختمان انعقاد بعضی از عقود ممکن است به گونه ای طرح ریزی شده باشد که از همان ابتداء شالوده و استحکامی الزام آور نداشته باشد ، از نظر قانون طرفین آزاد هستند که این قرارداد را به پایان برده و تمام مفاد آنرا رعایت کنند و آزاد هستند هر کجا که خواستند ختم قرارداد را اعلام کنند و به رابطه حقوقی فیمابین پایان بخشند ، عقودی که این ساختار حقوقی را دارند موسوم به عقد جایز می باشند . قانون مدنی در ماده 186 در تعریف اینگونه عقود بیان می دارد” عقد جایز آنست که هر یک از طرفین بتواند هر وقتی بخواهد فسخ کند ” عقودی مثل وکالت (ماده 656 ق م ) ، عاریه ماده 638 ق م . ودیعه ماده ” 611 ق م” و مضاربه ماده ” 550 ق م” جائز هستند لازم به ذکر است که عقد ممکن است نسبت به دو طرف قرارداد جایز باشد مانند عقد وکالت و عقد ممکن است نسبت به یک طف قرارداد لازم و نسبت به طرف دیگر جایز باشد یعنی در اینجا فقط یک طرف است که می تواند هر زمان خواست آن را بهم بزند، قانون مدنی در ماده 087 بیان داشته است عقد ممکن است به یک طرف لازم باشد و نسبت به طرف دیگر جائز. از اینگونه عقود می توان عقد رهن را مثال آورد زیرا ”عقد رهن نسبت به مرتهن جایر و نسبت به راهن لازم است و بنابراین مرتهن می تواند هر وقت بخواهد آن را بهم بزند ولی راهن نمی تواند قبل از اینکه دین خود را ادا نماید و یا بنحوی از آنا قانونی از آن بری شود رهن را مسترد دارد ” ماده ( 878 ق م ) ، بنابراین در عقد رهن شخص طلبکار که همان مرتهن است هر زمان که خواست می تواند عقد رهن را فسخ نماید و تسلط خود را از عین مرهونه سلب کند اما بدهکار که همان راهن است تا زمانی که دین خود را پرداخت ننماید قادر به استردادعین مرهونه نمی باشد.
مابه الافراق عقد لازم و جایز را می توان در اینگونه امور دانست که عقد لازم از استحکام دائمی برخوردار بوده ولی استحکام عقد جایز تابع اراده طرفی می باشد ، دیگر اینکه عقد لازم در اثر عروض اقاله و توافق طرفین یا بجهت یکی از خیارات موجود در قانون منحل می شود اما از آنجا که عقد جایز از همان ابتدا استعداد و قابلیت انحلال در او نهفته است و اراده هر کدام از طرفی بتنهایی در انحلال آن تأثیر دارد لذا جایی برای عروض اقاله یا خیارات وجود ندارد و اصولاً اعمال هر کدام از اینها بی معنی و لغو است . ما به الامتیاز دیگر اینکه کلیه عقود جایزه به موت احد طرفین منفسخ می شوند و همچنین به سفه در مواردی که رشد معتبر است ماده ” 954 ق م ” ، اما موت و سفاهت هیچ تأثیری در عقود لازم ندارند ، پس در عقود جایزی مثل وکالت و ودیعه و عاریه اگر یکی از طرفین بمیرد یا سفیه شود رابطه حقوقی منحل گشته و عقد زایل می شود اما درعقود لازمه مثل بیع و اجازه اگر احد طرفین بمیرد یا سفیه شود در اینصورت وارث یا جانشینان آن طرف به حیات حقوقی عقد ادامه می دهند.
نکته ای که قابل ذکر است اینکه بر طبق نظرات فقیهان و حقوقدانان ، جنون نیز از اسباب بطلان عقد جایز شمرده می شود ولی در ماده 954 ق م ذکری از آن نرفته است بلکه این ماده بیان کرده است که کلیه عقود جایزه با موت و سفه یکی از طرفین منفسخ می شود در اینصورت آیا می توان گفت نظر نویسندگان قانونمدنی این بوده است که جنون از اسباب بطلانعقود جایز شمرده نشود ، جواب این پرسش منفی است زیرا:
اولاً : در بند 1 ماده 551 ق م ، جنون از اسباب بطلان عقد مضاربه و در بند 3 ماده 678 این قانون جنون از اسباب بطلانعقد وکالت شمرده شده است و حال اینکه این عقود جایز هستند.
ثانیاً : زمانی که در سفه مشاعر انسان ضعیف می شوند عقد جایز باطل می شود به طریق اولی درجنون که مشاعر به کلی ضربه دیده اند باید باطل شود.
ثالثاً : با توجه به اینکه منبع مهم قانون مدنی خصوصاً در عقود معین ، اقوال و نظرات مشهور فقیهان امامیه بوده است و این فقیهان هم جنون را از اسباب بطلان عقد جایز شمرده اند ، لذا هیچ توجیهی وجود ندارد که بگوییم جنون از اسباب بطلان عقد جایز شمرده نمی شود.
البته ممکن است از منظر و دیدگاهی دیگر به پرسش فوق الاشعار پاسخ داد به این گونه که چونماده 954 ق م در تحت عنوان مقررات مختلفه ، موت و سفه را از اسباب بطلان کلیه عقود جایز شمرده است و از طرفی وقتی که به متن قانون مدنی که مستقیم این عقود را مطرح کرده است مراجعه می کنیم ، مشاهده می شود که جنون فقط از اسباب بطلانعقد مضاربه و وکالت شمرده شده است ، در نتیجه بر ما شک عارض می شود که آیا جنون عقود جایزی مثل عاریه ودیعه را باطل می کند یا خیر ؟ از آنجا که قانون گذار بطور صراحت مطلبی را بیان نکرده است می توان اصل عدم بطلان جاری نمود و حکم کرد که عقد به حیات حقوقی خود ادامه بدهد اما ناگفته نماند که این نظریه در مقابل اصل 167 قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران نمی تواند قامتی راست کند ، زیرا در این اصل آمده است ،« قاضی موظف است کوشش کند حکم هر دعوا را در قوانین مدونه بیابد و اگر نیابد با استناد به منابع معتبر اسلامی با فتاوای معتبر حکم قضیه را صادر نماید و نمی تواند به بهانه شکوت یا نقص یا اجمال یا تعارض قوانین مدونه از رسیدگی به دعوا و صدور حکم امتناع ورزد »
فقیهان در نوشتار و فتاوای خود از عاملی دیگر بنام « اغماء»نام برده اند و آنرا در ردیف مرگ ، جنون و سفه از اسباب بطلان عقد جایز شمرده اند اگر چه در قانون مدنی ذکری از آن نرفته است در هر صورت این نکته قابل بررسی است که اگر شخصی مثلاً چند ساعت از هوش برود ، این بیهوشی چه تأثیری در روابط حقوقی او با دیگران دارد؟ آیا این تأثیر به اندازه ای می باشد که عقود جایز وی را باطل بنماید ؟ سخن دیگر اینکه اگر جنون از اسباب بطلان عقد جایز شمرده می شود آیا « جنون ادواری » را هم در بر می گیرد یا منظور فقط « جنون اطباقی » است ، ذکر جنون در ماده 551 ق م و 678 ق م طلاق دارد ، مرحوم سید محمد کاظم یزدی از فقیهان نامدار امامیه نمی پذیرد که جنون و بیهوشی در صورتی که مختصر و کوتاه باشند از اسباب بطلان عقد جایز شمرده شوند بلکه او معتقد است که در این حالات روابط حقوقی باقی بوده و فقط تصرفات این اشخاص در هنگام عروض این حالات نافذ نیست این نظریه متین است.
تحلیل نظری « اصالة اللزوم » در قراردادها ودلایل آن
طبیعت ساده انسانها حکم می کند که به روابط حقوقی و به پیمانها و قراردادهای فیمابین باید احترام گذارد وفای به عقود به عنوان اصلی پایدار در عالم حقوق پذیرفته شده است و در مقابل پیمان شکنی سخت مورد بی اعتمادی قرار می گیرند و روابط قراردادی آنها همیشه مورد تردید است ، این است که « اصالة اللزوم » در قراردادها شکل گرفته است به این معنی که اصل و قاعده در قراردادها این است که آنها از آنچنان استحکام و استواری برخوردار هستند که اراده یکی از طرفین نمی تواند آنها را بشکندو اگر در قرارداد بخصوصی شک کردیم که لازم است یا جایز ؟ تا در اینصورت بتوانیم آن را بهم بزنیم ، بر طبق همین اصل حکم به لزوم و استحکام آن می گردد الا اینکه دلیل خاصی بر « جایز بودن » آن رائه گردد قانون مدنی در ماده 219 « اصل لزوم قراردادها» را سرلوحه و مبنا قرارداده است و بیان می دارد :« عقودی که بر طبق قانون واقع شده باشد بین متعاملین و قائم مقام آنها لازم الاتباع است مگر اینکه به رضای طرفین اقاله یا بعلت قانونی فسخ شود» در این ماده متعاقدین به پیروی از مفاد قرارداد ملزم شده اند اما در موردی که طرفین توافق کنندکه قرارداد را بهم بزنندو بر آن هیچ اثری مترتب نکنند یا اینکه قانون به جهتی خاص مثل حق خیار به یکی از طرفی اجازه فسخ می دهد ، این الزام وجود ندارد
حقوق دانان اسلامی درباره اینکه منشاء « اصل لزوم قراردادها » چه می باشد یا زمانی که گفته می شود « اصل در بیع لزوم است » طبق چه مبنایی این قاعده پذیرفته شده است ، نظرات و آراء متفاوتی ارائه داده اند.
علامه حلی از این اصل بعنوان « اصل استصحاب » یاد می کند با این بیان که هر عقدی دارای یک اثر حقوقی می باشد مثلاً اثر عقد بیع ، انتقال ملکیت می باشد و در نتیجه هر یک از متعاقدین در آن چیزی که به ملکیت او در آمده تصرف کنداکنون اگر شک کنیم که با فسخ قرارداد آیا این اثر از بین می رود اصل عدم روال این اثر است انتقال ملکیت همچنان باقی بوده و قرارداد قابل فسخ نمی باشد . محقق ثانی بیان می کندکه چون انعقاد اغلب قراردادها بر اساس لزوم و عدم عروض فسخ است اصل لزوم جاری می گردد، در نتیجه او اصل را به معی « راجح » می گیرد زیرا با این تصیف لزوم قراردادها ارجحیت دارد.
عده ای دیگر از فقیهان بیان می دارند از آنجا که در هنگام شک در لزوم قراردادی به قواعد عامه ای مثل « اوفوا بالعقوده » رجوع کرده و عقد را قابل فسخ نمی دانیم در نتیجه منشاء استنباط این اصل این قواعد می باشند در هر صورت دلایل « اصالت لزوم» در قراردادها از قرار ذیل است :
1- سیره عقلاء
عقلاء هنگامی که اقدام بر انعقاد قراردادی می نمایند و با یکدیگر پیمانی را امضاء می کنند بنا و روش آنها این است که به آن التزام ناشی از این قرارداد پایبند باشند و اگر یکطرف اقدام به نقض این قرارداد بکند مورد نکوهش عقلاء و عرف قرار می گیرد . در باب عقود و قراردادها یک مدلول مطابقی وجود دارد که عبارت است از آنچیزی که متعاقدین انشاء می کنند مثلاً در بیع ملکیت ثمن و مثمن بوسیله انشاء طرفین صورت می گیرد به این طریق که بایع ملکیت مثمن را برای مشتری انشاء می کند و مشتری نیز ثمن را به تملیک بایع در می آورد ، علاوه بر مدلول مطابقی یک مدلول التزامی نیز در قراردادها وجود دارد که آن التزام و تعهد هر یک از طرفین نسبت به آن چیزی است که انشاء کرده اند ، هر یک از متعاقدین در قبال طرف دیگر در واقع خود را ملزم کرده است که به گفته ها و انشاءآت خود پای بند باشد و تخلف از این تعهد و التزام است که نقض قرارداد محسوب شده و از دیدگاه عقلاء پسندیده نیست اما اگر انعقاد قرارداد بر پایه ای بود که طرفین برای خود حق خیار گذاشته بودند یا اینکه متعاقدین توافق به انحلال عقد بنمایند در صورت اعمال حق خیار و انجام اقاله ، نقض قرارداد صورت نگرفته است زیرا طرفی که التزام به نفع او بوده است در واقع از حق خود صرفنظر کرده است و التزام طرف مقابل را به دلخواه نخواسته است ، از این رو قانون مدنی در ماده 219 بیان می کند « عقودی که بر طبق قانو واقع شده باشند بین متعاملین و قائم مقام آنها لازم الاتباع است مر اینکه برضای طرفین اقاله یا بعلت قانونی فسخ شود».
2- اوفوا بالعقود
این آیه بیانگر این است که وفای به عقد واجب است و منظر از عقد هر چیزی که باشد تسلیم آن شدو بر طبق آن عمل نمود مثلاً اگر کسی مال خود را در ضمن عقد بیع به تملیک دیگری در آورد در اینجا باید آثار ملکیت را برای آن دیگری قبول کند و آن را صاحب اصلی بداند و اگر بخواهد این مال را از چنگ او در آورد و دوباره در آن تصرف نماید در اینجا عقد و عهد خود را نقض کرده است و بر طبق « اوفوا بالعقود» که وفای به عقد را خواسته است کلیه این تصرفات ممنوع است در نتیجه هر یک از متعاقدین باید برای همیشه به لزوم این عقد پایبند باشند و حق فسخ آنرا ندارند.
به تفسیر دیگر منظور از «وفا» این است که حق با تمام و کمال به صاحبش داده شود و منظور از حق آن چیزی است که شیء شایستگی آن را دارد پس زمانی که گفته می شود « به عقودخود وفا » کنید ، یعنی حق واقعی عقد را به آنها اعطاء کنید و حقدر اینجا ممکن است دین باشد و ممکن است فعل و عمل باشدو ممکن است که امور اعباری مثل ملکیت و زوجیت باشد اکنون که مال خود را در ضمن عقد بیع به ملکیت دیگری درآوردیم منظور از وفای به عقد این است که آن ملکیت ایجاد شده را که حق آن عقد است ملتزم شویم و آن را برای همیشه گردن بنهیم، زمانی که ما بخواهیم به عقد بیع وفا کنیم دو التزام داریم ، التزام اول این است که در ضمن عقد ملتزم شده ایم که مال خودمان از آن دیگری باشد و التزام دوم را « وجوب وفای » به عقد برای ما آورده است یعنی به التزامی که در ضمن عقد قبول کرده ای وفادار باش و آنرا زایل مکن ، اکنون که التزام به بقاء ملکیت که نتیجه عقد بیع است برای همیشه واجب شد پس نقض ملکیت و قرارداد برای همیشه ممنوع و حرام است و این همان معنی « لزوم قراردادها» است .
3- « تجارة عن تراض »
قرآن کریم می فرماید « لا تأکلو اموالکم بینکم بالباطل الا آن تکون تجارة عن تراض» معنی متفاهم عرفی این آیه شریفه این است که تصرفات غیر قانونی و غیر شرعی در اموال مثل خیانت و غصب ممنوع و باطل است مگر اینکه تصرفات به جهت تجارت و داد و ستدی باشد که تراضی طرفین به آن وجود داشته است . پس اگر بوسیه قراردادی که واجد تراضی است ملکیت و نقل و انتقال صورت گرفت هر کدام از طرفین مالک مالی میوشد که به او انتقال یافه است ، بعد از این اگر یکی از این دو نفر نخواهد بدون رضایت دیگری این معامله را فسخ نماید تا اثر حقوقی قرارداد را از بین ببرد و دوباره مال را در اختیار خود درآورد بر طبق این آیه شریفه این عمل مورد نهی قرار گرفته ، و تصرف از مصادیق اکل مال به باطل است در نتیجه فسخ غیر نافذ و باطل است وقتی که فسخ قرارداد برای همیشه باطل بود این همان معنی « لزوم قراردادها» ایت البته بایدتوجه کرد وقتی که می گوئیم فسخ باطل است این غیر از مواردی است که طرفین برای خود حق فسخ قائل شده باشند.
4- ماده 219 قانون مدنی
ماده 219 قانون مدنی بیان می کند :«عقودی که بر طبق قانون واقع شده باشد بین متعاملین و قائم مقام آنها لازم الاتباع است مگر اینکه برضای طرفین اقاله یا بعلت قانونی فسخ شود» در این ماده اصل لزوم قراردادها مبنا قرار داده شده است اگر چه این ماده متنوع از دلایل بالا می باشد ولی از آنجا که در متن قانون آورده شده است و دادرسان و محاکم قضایی از منظر یک قاعده اصل به آن می نگرند منطق حقوقی می طلبد آنرا بعنوان یک دلیل ذکر کنیم همچنانکه ملاحظه می شود صدر این ماده لازم الاتباع بودن عقود را مورد اشاره قرارداده است ولی این حکم کلی دو استثناء دارد یکی آنکه عقد به علت قانون فسخ شود و دیگر آنکه عقد با اقاله و توافق طرفین منحل گردد که در اینصورت طرفین با رضایت خودالتزام به بقاء را برداشته اند.
قانون مدنی در مواد 397 تا 440 خیارات قانونی را که طرفین یا یکی از آنها می توانند داشته باشند تا بوسیله آنها عقد را فسخ نمایند ، احصاء می کند مثلاًدر ماده 399 بیان می دارد، :«در عقد بیع ممکن است شرط شود که در مدت معین برای بایع یا مشتری یا هر دو یا شخص خارجی اختیار فسخ معامله باشد»این قانون همچنین در ماده 283 بیان کرده است که : « بعد از معاملیه طرفین می توانند بتراضی آنرا اقاله و تفاسخ کنند» . در واقع این دو ماده استثنایی می باشند در صدر ماده 219 که لزوم قراردادها را مورد اشاره قرار داده است و از طرفی تفسیر کننده ذیل این ماده محسوب می شود .
ذکر این نکته ضروری است که وقتی گفته می شود عقود با شرط خیار واقاله فسخ می شوند این قاعده درباره تمام عقود صادق نیست مثلاً در عقد نکاح شرط خیار یا اقاله اجازه داده نشده است ، در ماده 1069 قانون مدنی آمده است : « شرط خیار فسخ نسبت به عقد نکاح باطل است …» حقوق دانان اسلامی در توجیه این مطلب بیان کرده اند از آنجا که عقد نکاح معاوضه محض نیست و به عبادات نزدیکتر است در نتیجه قابلیت شرط خیار را ندارد و دیگر اینکه شرط خیار و اقاله در عقد نکاح یا مصالح خانواده و طرفین منافات دارد، از این رو است که ازاله عقد نکاح شرط خاص خود را دارد.
- انقلاب عقد لازم به جایز و بالعکس –
ممکن است ذهن کنجکاو و حقوقی شما ، بارها شما را در مقابل این پرسش قرارداده باشد که اصولاًمنبع و منشاء لزوم جواز در عقود چه می باشد؟ چگونه می شودکه عقدی در ادبیات حقوقی موسوم به لازم می شود و دیگری صفت جایز را بخو می گیرد ؟ آیا عقود در ذات خود برهنه از لزوم و جواز هستند یا اینکه آنها جزء لاینفک ذات این عقود می باشند ؟ در هر صورت آیا عقدی که در جهان حقوق موصوف به وصف جایز است آیا شایستگی عروض صفت لازم را از طرف قانونگذار یا طرفین عقد دارد؟ اکنون شم حقوقی شما در برابر این پرسشها چه پاسخی دارد؟
باید دانست بعضی از عقود طبیعت آنها بگونه ای است زمانی که عقد انشاء می شود مصلحت طرفین در این است که حق رجوع نداشته باشند مثلاً زمانی که عقد بیع صورت می گیرد و انتقال مبیع و ثمن را در پی دارد ، در اینجا کیفین انجام این قرارداد خواهان این است که دو طرف بدون دلیل حق رجوع و اعتراضی نداشته باشند زیر شخصی که مبیع را تحویل می گیرد خود را برای همیشه مالک اصلیاین کالا می پندارد و او هرگز در ضمیر خود راه نداده است که ده روز مالک آن باشد و بعد از این مدت احتمالاًمالکیت از او سلب می شود ، پس در اینگونه قراردادها اگز در حین انشاء هیچ اشاره ای هم به لزوم آنها نشود قرارداد لازم خواهد بود و قانونگذار هم از آن دفاع خواهد کرد ، اما در مقابل طبیعت بعضضی از عقودبگونه ای است زمانی که عقد انشاء می شود مصلحت طرفین در این است که آنها حق رجوع داشته باشند و متعاقدین در ضمیر خود و او اینکه آنرا آشکار ننمایند ، بر آن واقف هستند مثلاً زمانی که عقدودیعه صورت می گیرد این نکته مورد قبول مودع و مستوذغ می باشد که هر زمان مودع خواست می تواند کالای خود را تحویل بگیرد و این را حق مسلم او می دانند و اگر غیر از این باشد شخص مودع ممکن است متضرر شود زیرا مصلحت ادامه این قرارداد از طرف او بستگی به شرایط زمان و مکان دارد ، در اینگونه عقود اگر در حین انشاء هم هیچ اشاره ای به جواز آن نشده باشد قرارداد جایزه بوده و قانونگذار هم رفاع از آن مصلحت اولیه ترجیح دارد ، از این رو نتیجه این جواز را بر عقد لازم مترتب می کنند و نتیجه لزوم را بر عقد جایز مترتب می کنند .
ناگفته نماند که در بعضی از عقودممکن است آن مصلحت اولیه از آن چنان استحکامی برخوردار باشد که هرگز عقد لازم پذیرای نتیجه جواز را نداشته باشد مانند عقد نکاح در اینصورت قاعده بالا در اینگونه عقود جاری نیست زیر همچنانکه ذکر شد مصالح خانواده و طرفین بالاتر از این است که بتوان عقد را مورد تزلزل قرارداد .
در قانون مدنی موادی وجود دارد که نتیجه عقد جایز را که همان حق فسخ می باشد بر عقد لازم مترتب کرده است.
در ماده 185 این قانون آمده است ، عقد لازم آن است که هیچیک از طرفین حق فسخ آنرا نداشته مگر در موارد معینه.
بر طبق این ماده عقدی که لازم باشد حق فسخ در آن وجود نداردمگر در مورد خاص و بناء به مصلحتی مثل اینکه طرفین یا یکی از آنها برای خود خیار شرط « ماده 399 ق م » معلوم کرده باشند که در اینصورت نتیجه عقد جایز برا این عقد مترتب می شود . همچنین در ماده 219 ق م طرفین به تبعیت از عقد ملزم شده اند مگر اینکه عقد برضای آن خواهد نمود پس ما نتیجه می گیریم که طبیعت اولیه بعضی از عقود اقتضای لزوم را دارد و به همین صورت هم منعقد می شوند و طبیعت اولیه بعضی دیگر اقتضای جواز را دارد و به همین صورت هم منعقد می شوند و طبیعت اولیه بعضی دیگر اقتضای جواز را دارد و به همین صورت هم منعقد می شوند و اگر قانونگذار هم عقود لازم و جایز را بطول جداگانه احصاء نموده است به جهت همین طبیعت اولیه بوده است اکنون سخن بر سر این مطلب است که آیا می شود از این طبیعت اولیه دست برداشت و عقد را از لازم به جایز تبدیل کنیم و جایز را به لازم مبدل نمائیم؟
در پاسخ این پرسش باید یادآور شد که اگر این لزوم و جواز در ذات و ماهیت هر یک از عقود بودند مثلاً لزوم جزء لاینفک عقد ودیعه بود در اینصورت هیچ گاه عقد بیع و ودیعه صورت نمی گرفت مگر اینکه لزوم و جواز هم انضاء بشوند و در اینصورت این تبدیل و انقلاب ممکن بنود زیر انقلاب در ماهیت ممکن نیست اما همانطور که ذکر شدلزوم و جواز از اجزاء ذات هر یک از این عقودنیستند بلکه این عقود در حالت عادی و بناءبه نوع مصلحتی که در آنها وجود دارد به طرف لزوم یا جواز تمایل دارند ولی این تمایل آنقدر شدید نیست که نشود جهت آنرا عوض نمود بلکه در مواقعی خاص متعاقدین در شرایطی قرار میگیرند که مصلحت خاص دیگری متعاقدین یا بعلت قانونی فسخ شود و بر طبق ماده 283 ق م بعد از معامله طرفین می توانند بتراضی آنرا اقاله و تفاسخ کنند یا اینکه برای فسخ عقد به یکی از خیارات واقع در مواد397 تا 440 ق م متمسک شوند.
مطالب بالا درباره ایجاد حق فسخ و ترتب اثر عقد جایز بر عقد لازم بود اما قانون مدنی درباره اسقاط حق فسخ در عقد جایز و ترتب اثر لازم بر آن نیز ساکت نیست . در ماده 679 می گوید : « موکل می تواند هر وقت بخواهد وکیل را عزل کندمگر اینکه وکالت وکیل یا عدم عزل در ضمن عقد لازمی شرط شده باشند ، همچنانکه می دانید وکالت عقدی جایز است و موکل می تواند در هر زمانی که خواست وکیل خود را عزل کند و اجازه تصرف به او ندهد اما اگر وکالت شخصی یا عدم عزل او در ضمن عقد لازمی شرط شود در اینصورت عقد وکالت که در اصل جایز است نتیجه عقد لازم را بخود گرفته و فسخ برآن عارض نمی شود.
یادآوری این نکته لازم است که این شروط در صورتی فایده دارند ونتیجه عقد لازم را بر عقد جایز مترتب می کنند که انجام شرط بر مشروط علیه لازم و واجب باشد ، همچنانکه مشهور فقیهان این عقیده را دارند و ماده 237 ق م نیز به پیروی از این شهرت ، همین نظریه را پذیرفته است ، اما در مقابل پاره ای از تجلیل گران حقوقی انجام شروط را توسط مشروط علیه لازم و واجب نمی دانند بلکه فایده اینگونه شروط را عکس مطلب بالا بیان می کنند یعنی می گویند اگر شرطی در ضمن عقد لازمی منعقد شد آن عقد لازم در معرض زوال قرار می گیرد به این ترتیب که اگر مشروط علیه به شرط خود وفا ننمود مشروط له می تواند عقد لازم را فسخ کند و بیان می دارندکه در اینصورت عقد لازم به عقد جایز منقلب می شود.
در پایان بیان می داریم که ماده 679 ق م فقط به شرط کردن عقد وکالت یا عدم عزل وکیل در ضمن عقد لازم اشاره کرده است ، اکنون آیا طرفین می توانند مفاد این ماده را به سایر عقود جایز سرایت داده و آنها را در روابط خود الزام آور نمایند، یا امعان نظر به اینکه می رسد بعضی از حقوق دانان آن را پذیرفته اند ، اما پذیرفتن این قیاس ما را به مشکلاتی موجه می سازد در هر صورت چه ما از این قیاس استفاده کنیم یا آنرا مردود اعلام بداریم با استفاده از ماده 10 ق م در ضمن یک قرارداد ویژه می توان حتی الامکان از فسخ عقود جایز توسط یکی از طرفین جلوگیری نمود.
عقد خیاری
عقد خیاری آن است که در ضمن قرارداد برای مدت معلومی اختیار فسخ عقد شرط نبود ، در عقد خیاری علاوه بر اینکه یکی از طرفین یا هر دو طرف می تواننند برای خود حق فسخ ایجاد کنند ، طرفین می توانند برای شخصی که بیگانه از عقد است حق فسخ خیار را قرار دهند و آن شخص بیگانه هم می تواند بر حسب قرارداد عنداللزوم قرارداد را بهم بزند ، این است که قانون مدنی در ماده 188 بیان می کند :« عقد خیاری آن است که برای طرفین یا یکی از آنها یا برای ثالثی اختیار فسخ باشد ممکن است که این شخص ثالث بطور مستقل و به تنهایی خیار داشته باشد ممکن است که این شخص یا یکی از متعاقدین یا همراه هر دو طرف اختیار فسخ معامله را داشته باشد.
ناگفته نماند که متبادر از عقد خیاری آن عقدی است که در ضمن آن « خیار شرط » منعقد شده باشد اما اگر عقدی شامل « خیار غبن » و « خیار عیب » و سایر خیارات دیگر بود ، آیا اطلاق عقد خیاری را به دنبال دارد ؟ همانطور که بیان شد آنچه که در ابتداء به ذهن متبادر می کندحق فسخ بوسیله خیار شرط است که عقد خیاری را بوجود می اورد ، اما مطلبی که ما را به تردید می اندازد این است که حقوق دانان اسلامی در نوشتارهای خود مطرح کرده اند که ظهرو غبن در قرارداد و علم به آن ممکن است سبب حدوت خیار در همان موقع باشد یعنی حق خیار در همان هنگام ظهور غبن بوجود آید و در مقابل عده ای دیگر بر این عقیده هستندکه دانستن غبن کاشف از این است که از حین عقد مغبون خیاز پیدا می کند . همچنانکه ملاحظه می کنید در اینجا دو نظریه وجود دارد ، در صورتی که نظریه دوم را بپذیریم بعید نیست که بگوئیم قراردادهایی که در ضمن آنها خیار غبن یا خیار عیب یا سایر خیاراتی که جنبه کاشفیت از حین عقد در آنها مطرح می شود ، موسوم به « عقد خیاری » نیز می شوند .
عقد معلق و منجز
بحث را با این پرسش آغاز می کنیم که آیا تنجیز شرط سحت عقد است به عبارت دیگر آیا اثر عقد بلافاصله و فوری بعد از توافق طرفین و ذکر ایجاب و قبول باید حاصل شود؟ پرسش را به سخن دیگر بیان می کنیم ، آیا تعلیق در عقدی سبب بطلان آن می شود به عبارت دیگر ، اگر انشاء عقدی هم اکنون که صورت می گیرد امکان دارد که پیدایش اثر آن معلق بر چیزی دیگر در آینده باشد؟
دیدگاه قانون مدنی
قانون مدنی در مقابل پرسش یا پرسشهای بالا پاسخ روشنی ارائه نمی دهد و در ماده 189 بیان می دارد . عقد منجز آن است که تاثیر آن بر حسب انشاء موقوف به امری دیگر نباشد والا معلق خواهد بود در واقع این ماده فقط به ذکر تعریف هر کدام از عقدمنجز و عقد معلق اکتفاء کرده است و حکم آنها را از نظر بطلان و صحت بیان نکرده است اگر چه ما در لابلای مواد قانون مدنی به ذکر بطلان پاره ای از عقود معلق خاص بر می خوریم ، در ماده 699 ق م آمده است : « تعلیق در ضمان مثل اینکه ضامن قید کند که اگر مدیون نداد من ضامن ، باطل است …» و در ماده 1068 همین قانون بیان شده است که :« تعلیق در عقد نکاح موجب بطلان است »
دیدگاه نویسندگان حقوقی
زمانی که دیدگاههای نویسندگان حقوقی را درباره شرط تنجیز مرور می کنیم در مقابل دو بینش قرار می گیریم و حقوق ما تا کنون از هیچ کدام از این دو بینش فاصله نگرفته است ، بسیاری از فقیهان عقد معلق را باطل دانسته اند و یکی از شرایط صحت عقد را تنجیز اعلام کرده اند . مثلاًعلامه حلی بیان می دارد « الخامس من الشروط الجزم فلو علق العقد علی شرط لم یصح»
شرط پنجم از شروط عقد « جزم » است پس اگر عقد بر شرطی متعلق شود صحیح نیست و همچنین بیان گردیده است که « ان التعلیق الوکالة علی الشرط لا یصح عند الامامیه و کذا غیره من العقود جایزة کانت او لازمة» یعنی اگر عقد وکالت معلق بر شرطی بشودصحیح نیست و همچین عقود دیگر اعم از اینکه لازم یا جایز باشند شهید اول نیز در این زمینه بیان می دارد « الانتقال یحکم الرضا و لارضا المع الجزم و الجزم ینافی التعلیق »
یعنی برای اینکه انتقال ملکیت صورت بگیرد باید طرفین رضایت داشته باشند و در صورتی که جزم وجود نداشته باشد ، رضایت هم وجود ندارد و جزم با تعلیق منافات دارد.
در مقابل فقیهان فوق الشعار تعدادی دیگر از فقیهان و اساتید حقوق متمایل به صحت عقد معلق شده اند و تعلیق را از موجبات بطلان عقد ندانسته اند
تصویرهای معلق علیه
براین اینکه روشن شود بحث مورد نظر بر چه پایه ای استوار است و نظریه های حقوقی حول کدام محور دور می زند ، شایسته است که در ابتدا انواع معلق علیه را به تصویر کشیده و ضمن شرح وبسط هر کدام بیان کنیم که نزاع در کدام صورت متصور است .
چیزی که اثر عقد بر وجود آن معلق شده است ممکن است تحقق آن معلوم باشد و ممکن است تحقق آن محتمل و مشکوک باشد ، هر یک از این دو قسم ممکن است مربوط به حال باشد و ممکن است مربوط به آینده باشد ، بنابراین چهار حالت حاصل می شود :
1-ممکن است تحقق معلق علیه در هنگام عقد معلوم باشد
2-ممکن است تحقق معلق علیه در آینده معلوم باشد
3- ممکن است تحقق معلق علیه در هنگام عقد محتمل و مشکوک باشد
4- ممکن است تحقق معلق علیه در آینده محتمل و مشکوک باشد در هر یک از حالات چهار گانه ممکن است معلق علیه از شرای طصحت عقد نباشد ، بدین صورت هشت حالت برای ما پدیدار می گردد که آنها را در ذیل با ذکر مثال می آوریم :
1-تحقق معلق علیه در هنگام عید معلوم بوده و همچنین معلق علیه از شرایط صحت عقد می باشد مانند اینکه « موجب » می گوید : اگر دارای اهلیت قانونی باشی فروختم و « قابل » قبول می کند.
2-تحقق معلق علیه در هنگام عقد معلوم بوده و معلق علیه نیز از شرایط صحت عقد نمی باشد مانند اینکه اگر دانشجو باشی فروختم و قابل هم قبول می کند .
3-تحقق معلق علیه در آینده معلوم بوده و معلق علیه نیز از شرایط صحت عقد باشد مانند اینکه اگر قانون بمن اجازه بدهد فروختم
4-تحقق معلق علیه در آینده معلوم بوده و معلق علیه از شرایط صحت عقد نباشد ، مانند اینکه اگر عید نوروز فرا برسد فروختم .
5-تحقق معلق علیه در هنگام عقد محتمل بوده و معلق علیه از شرایط صحت عقد باشد مانند اینکه اگر قرارداد نامشروع نباشد فروختم.
6-تحقق معلق علیه در هنگام عقد محتمل بوده و معلق علیه از شراط صحت عقد نباشد مانند اینکه اگر کشتی به ساحل رسیده باشد فروختم .
7-تحقق معلق علیه در آینده محتمل بوده و معلق علیه از شرایط صحت عقد باشد مانند اینکه اگر مخالفتی با نظم عمومی نکند فروختم.
8-تحقق معلق علیه در آینده محتمل بوده و معلق علیه از شرایط صحت عقد نباشد ، مانند اینکه اگر فردا پرواز داشته باشیم فروختم.
قدر متیقن نزاع در حالات بالا که تعلیق سبب بطلان می شود یا خیر ، در جایی است که معلق عیه مشکوک الحصول بوده و از شرایط صحت عقد نمی باشد . اما در آن حالاتی که معلق علیه معلوم الحصول می باشد یا اینکه معلق علیه از شرایط صحت عقد محسوب می شود با اشکالات کسری روبرو هستیم ، زیرا در جایی که معلق علیه معلوم الحصول است و طرفین یقین به حصول معلق علیه در حال یا آینده دارند ، گوئیا که تعلیقی صورت نگرفته است و به انگیزه ای خاص بوده است. که معلق علیه را در کلام آورده اند و در جایی که معلق علیه از شرایط صحت عقد باشد ، طرفین در واقع عقد را به مقتضای اطلاق آن معلق کرده اند به جهت اینکه اگر هم ذکری از شرط صحت به میان نمی آمد اطلاق عقد خودبخود به آن منصرف می شد . قانون مدنی در ماده 700 بیان می دارد :«تعلیق ضمان به شرایط صحت آن، مثل اینکه ضامن قید کند که اگر مضمون عنه مدیون باشد من ضامن ، موجب بطلان آن نمی شود .»
دلایل شرط تنجیز در عقود
در اینکه ابا تنجیز شرط صحت عقد است و تعلیق از اسباب مبطل آن ، گفتگوهای فراوان وجود دارد ، اما آنانکه تنجیز را شرط صحت عقد دانسته اند نظریه خود را با دلایل زیر توجیه می نمایند.
9-انظاء در عقد با تعلیق منافات دارد زیرا طرفین که عقد را انشاء می کنند در همان زمان می خواهند بطور اعتبار چیزی را ایجاد کنند و همانطور که در امور تکوینی ایجاد چیزی نمی تواند مورد تعلیق قرار گیرد، ایجاد امور اعتباری هم با تعلیق سازگار ندارد.
10-از ادله ای مثل« اوفو العقود» که بیانگر سببیت عقد هستند ، استفاده میشود که مسبب و اثر عقد بلافاصله و بمجزد وقوع عقد مترتب می شود زیرا وفای به عقد بعد از انعقاد واجب است ، اکنون اگر متعاقدین اثر را معلق بر چیزی بنمایند در اینصورت بعد از حصول معلق علیه وفاء واجب می شودد و این خلاف فرض است.
از آنجا که هر عقدی اثر حقوقی خاص خود را دارد و برای این آثار اسبابی از طرف شارع در نظر گرفته شده است ، آن قدر تیقنی که از طرف شارع به ما رسیده است این است که اسباب معلق بر چیزی نباشند و در پیدایش اثر ، مؤثر باید عاری از تعلیق باشد ، پس لازمه توفیقی بودن این اسباب آن اتس که به همین قدر متیقن اکتفاء کرده و عقد تعلیقی را جایز ندانیم.
در عقود ، جرم به انشاء لازم دارمی و اگر عقد بر چیزی معلق شود این جزم از بین می رود ، علامه حلی در این زمینه می فرماید :«الخامس من الشروط الجزم فلو علق العقد علی شرطط لم یصح »شرط پنجم از شرایط عقد جزم است و اگر عقد بر شرطی معلق شود باطل است شهید اول نیز معتقد است که انتقال در عقد زمانی صورت می گیرد که رضایت وجود داشته باشد و در صورتی که جزم در قرارداد نباشد رضایتی هم در بین بنوده و از طرفی تعلیق با جزم در عقد منافات دارد.
پاسخ دلایل فوق الذکر
پاسخ دلیل اول :
در پاسخ این دلیل بیان می شود که اگر منظور از انشاءکه نمی تواند مورد تعلیق قرار گیرد ، مدلول کلام انشایی باشد ، این مدلول به محض بیان کلام انشائی محقق است ، چه تعلیقی وجود داشته باشد و چه تعلیقی وجود نداشته باشد ، اما اگر منظور این باشد که منشاء نمی تواندمورد تعلیق قرار بگیرد ، درجواب باید گفت از آنجا که منشاء یک امر اعتباری است و از طرف شارع و قانونگذار تشریع شده است در معلق شدن آن بر امری اشکالی دیده نمی شود زیرا همانطور که قانونگذار مثلاًدر عقد بیع ملکیت منجزه را در ضمن عقد بیع به عنوان اثر حقوقی پذیرفته است او نیز می تواند ملکیت معلقه را در روابط حقوقی افراد وارد کند تنها فرقی که وجود دارد این است که در صورت اول ملکیت حین عقد مورد انشاء قرار گرفته است و در صورت دو م « گونه ای خاص » از ملکیت در دامنه انشاء وارد شده است .
پاسخ دلیل دوم :
در پاسخ دلیل دوم بیان می کنیم :
اولاً: دلیل ما فقط منحصر به « اوفواالعقود» نیست که بر طبق گفته شما خواستار ترتب مسبب بر سبب باشد بلکه از دلیلی دیگر مثل « احل الله البیع» می توان نام برد که عقد تعلیقی را در بر می گیرد .
ثانیاً : چیزی که از ظاهر « اوفوا بالعقود» به ذهن می رسد این است که باید به مدلول عقد وفا نمود یعنی اگر عقد بصورت منجز انجام شده است باید به آن وفاء نمود و اگر بصورت منجز نیز منعقد شده است نیز باید به آن وفادار بود ، ظاهر این دلیل بیان نمی کند که اثر عقد باید بلافاصله بعد از انشاء محقق شود بلکه وجوب وفای به عقد را همانطور که هست از ما خواسته است .
ثالثاً: ما از این مستدلین می پرسیم که منظور شما از مسبب که باید بلافاصله مترتب بر سبب شود چیست ؟ مسبب با همان مداول عقد است و یا اثر حقوقی عقد مثل ملکیت ، رد صورت اول اصلاًتخلف مسبب از سبب صورت نمی گیرد و مدلول عقد معلق همیشه با آن است و این امری تخلف ناپذیر است اما اگر منظور اثر حقوقی عقد باشد که ظاهراًمنظور همین است با چه توجیهی می توان گفت که ترتب این اثر باید بطور منجر باشد؟ کیفیت ترتب بستگی به کیفیت القاء انشاء عقد دارد ، اگر انشاء بصورت معلق القاء شود اثر هم بصورت معلق مترتب می گردد و اگر انشاء بصورت منجز بیان گردد ترتب اثر هم بصورت منجز است .
رابعاًمواردی وجود دارد که مسبب بلافاصله بعد ازانعقاد عقد مترتب نمی شود و بعد از انعقاد عقد وفای به آن واجب نمی شود مگر اینکه مثلاً قبض صورت بگیرد در اعمالی مثل وقف و هبه زمانی ملکیت مترتب می شود که قبض صورت بگیرد و در قراردادهای صرف و سلم همین حالت را مشاهده می کنیم.
پاسخ دلیل سوم
در جواب این دلیل بیان می داریم . اسباب عقود و اثرات حقوقی آنها مسائل عرفی بوده و شارع همان اسباب و مسببات عرفی را امضاء کرده است و فقط در موارد نادری عرف را تخطئه نموده است و در نتیجه این نظریه که اسباب عقود توقیفی هستند بنحو قضیه موجبه کلیه درست نیست اگر چه بنحو قضیه موجبه جزئیه ممکن است درست باشد ثانیاً اگر مابه اطلاق ادله ای مثل احل الله البیع واوفوا بالعقودنظر بیفکنیم کلیه عقود اعم از منجز و معلق در دامنه آنها قرار می گیرند و قدر متیقنی در بین نیست .
پاسخ دلیل چهارم
اولاً، زمانی که چیزی را ما بطول معلق انشاء می کنیم هیچ منافاتی ندارد که جزم به عقد داشته باشیم مثلاًاگر گفته شود ” در صورت اجازه پدرم این حلقه طلا رابه تو فروختم ”، در اینجا عقد بیع بطول جزم واقع شده است و اینکه معلق علیه مشکوک است هیچ ملازمه ای با عدم جزم فرونشده ندارد.
ثنیاً، درمعاملات و قراردادها نیازی به جزم در حین قرارداد نداریم اگر کسی مالی را بفروشد به این امید که مال خود اوست و درواقع هم مال خود باو باشد در اینجا بر طبق نظر عرف بیع واقع شده است و عرف نیازی به جزم نمی بیند.
ثالثاً، اگر ما قبول کنیم که در انجام معاملات و قراردادها جزم لازم است باید بپذیریم در جایی که معلق علیه ، معلوم الحصول در حال یا در آینده است معامله درست باشد زیرا در حین عقد هیچ تردیدی وجود ندارد و حال اینکه اینان این صحت را قبول ندارند.
تفکیک انشاء از منشاء
زمانی که یک عقدی را به صورت معلق انشاء می کنیم ، تعلیقه به گونه ای است که نشان می دهد اثر حقوقی قرارداد را بعد از انشاء آن و در زمان آینده خواسته ایم ، اکنون اشکال بزرگی که در اینجا وجود دارد این است که در عقد معلق انشاء و منشاء از هم جدا شده اند ، چگونه می شود که انشاء در زمان حال صورت بگیرد ولی منشاء که اثر آن است و باید بلافاصله مترتب شود بعد از گذشت مدتی از زمان انشاء حاصل گردد؟
این اشکال را بدینگونه پاسخ می دهیم که تخلف و تفکیک منشاء از انشاء معقول نیست زیرا منشاء بر طبق آنچه که ما انشاء کرده ایم باید ایجاد شود مثلاًاگر ملکیت در عید نوروز آینده را انشاء کردیم ، ملکیت هم در همان عید نوروز حاصل می شود و معقول نیست که تحقق ملکیت مقدم بر عید نوروز گردد یا اینکه بعد از نوروز حاصل گردد زیرا در اینصورت است که انفکاک منشاء از انشاء حاصل می گردد زیرا شخص منشی ملکیت آینده را انشاء کرده است و ماهیت انشاء آن به آینده تعلق گرفته است پس منشاء آن هم باید در آینده حاصل شود.
توضیح اینکه در عقود تحقق منشاء و اثر حقوقی عقد دراختیار انشاء کننده است واو بر طبق اراده خود می تواندملکیت را در زمان حال ایجاد کند یا اینکه تحقق آن را درآینده بخواهد بعنوان مثال در بیع منجز ملیکت بلافاصله مترتب بر عقد می شود زیرا شخص منشی این چنین خواسته است ، و در وصیت ملکیت در آینده و بعد از موت موصی مترتب می شود زیرا که انشاء کننده اینطور خواسته است و انشاء خود را برطبق خواسته خود القاء کرده است.
آنچه که در اینجا یک تحلیل گر حقوقی نباید از آن غافل شود این است که در قراردادها انشاء و منشاء از قبیل کسر و انکسار ، شکستن و شکسته شدن نیست زیرا در امور تکوینی شاهد اینگونه مسائل هستیم و نباید امور اعتباری را با امور تکوینی مقایسه نمود و نتیجه واحد گرفت ، در امور تکوینی تفکیک بین وجود و ایجاد و بنی زمان انکسار و کسر ممکن نیست ولی در امور اعتباری این شخص است که تصمیم می گیرد و انشاء را بر طبق تصمیم خود القاء می نماید.
از آنجا که در دسته بندی موجودات ، عقود در موجودات اعتباری جای می گیرند ، تحقق منشات بستگی به اراده عاقد دارد اگر او بخواهد عقد را بطول منجز منعقد نماید و اثر حقوقی آنرا وابسته به چیزی دیگر ننماید ، منشاء در همان حین عقد مترتب می شود ، اما اگر اثر حقوقی را معلق بر چیزی دیگر بنماید منشاء در زمان تحقق معلق علیه موجود می شود و زمانی که یک عقد بصورت معلق منعقد می شود در واقع می توان گفت که بصورت قضیه حقیقه القاء شده است و حکم قضایای حقیقیه زمانی فعلیت پیدا می کند که موضوع در خارج تحقق یابد و درعقود معلق هم زمانی که معلق علیه حاصل شد ، تمام شرایط عقد فراهم شده و در نتیجه اثر آن که همامن منشاء باشد صورت وجود بخود می گیرد .
لازم به ذکر است که ریشه و مبانی این مباحث را باید در علم اصول جستجو کرد و تعلیق در عقود را می توان به واجب مشروط و واجب معلق در این علم تنظیر نمود راهکارهای ارائه شده از طرف دانشمندان علم اصول بیانگر این است که تفکیک بین انشاء و منشاء در این موارد وجود ندارد.
از نظر تحلیلی ، ملکیتی که در ضمن عمل حقوقی وصیت حاصل می شود به صورت واجب مشروط القاء می شود ، بر این اساس که انشاء در زمان حال توسط موصی انجام می گیرد اما زمان حصول منشاء و ملکیت ، بعد از مرگ انشاء کننده است و ملکیت موصی له معلق بر موت موصی می باشد .
از نظر دانایان علم اصول اگر صیغه مثلاً بصورت « ان دخل الوقت فصل » القاء گردد، اختلاف است که چگونه باید تفسیر شود.
نظریه صاحب کفایه : ایشان معتقد است که در خطابات تعلیقی شرط ، قید هیئت است در نتیجه نفس وجوب ، مشروط می شود و در حقیقت قبل از حلول وقت وجوبی وجود ندارد و شخص مکلف قبل از وقت هیچ تکلیف ندارد ، این روش تفسیری است که مرحوم صاحب کفایه از واحب مشروط ارائه می دهد .
نظریه شیخ اعظم انصاری :
بر طبق نظریه این دانشمند اصولی در خطابات تعلیقی ، شرط مذکور در مثال بالا قید ماده است و اصولاًاز نظر این دانشمند ممکن نیست که قید به هیئت برگردد ، نتیجه این بینش این است که در واجب مشروط ، وجوب آزاد است و بعد از خطاب صیغه بلافاصله تکلیف وجود دارد و این واجب است که وابسته به معلق علیه می باشد ولی وجوب هیچ وابستگی ندارد ایشان در توجیه نظر خود بیان می دارد از آنجا که وضع هیئات بصورت عام و موضوع له آنها بصورت جزئی تحقق پیدا می کند « وضع عام ، موضوع له خاص» در نتیجه آن خطابی که بصورت طلب ایجاد شده است هیچ گونه اطلاقی ندارد ، زیرا هیئت فعل بصورت جزئی هویت خود را پیدا می کند، وقتی که هیئت قابلیت اطلاق را نداشت قابلیت تقیید را نیز ندارد و شرط مذکور نمی تواند قید هیئت باشد این است که بیان می کنیم شرط از قیود ماده است البته مرحوم صاحب کفایه این دیدگاه را قابل خدشه می داند و بیان می دارد وضع هیئت به آن صورتی که در تقریر بالا بیان شد درست نیست زیرا نظریه درست در این مورد بصورت « وضع عام و موضوع له عام » می باشد ، با این توجیه که موضوع له در حروف و هیئت افعال عام است و حروف از نظر معنی هیچ گونه فرقی با اسمی هم سنخ آنها ندارندو تنها فرقی که بین حروف و اسماء وجود دارد این است که حروف وضع شده اند تا اینکه در معنی خود استعمال شوند ولی زمانی که آن معنی غیر مستقل و آلت برای شیء دیگری در نظر گرفته شود اما اسامی وضع شده اند که در معنی خود استعمال شوند ولی زمانی که آن معنی مستقل شوند ولی زمانی که آن معنی مستقل در نظر گرفته شود ایشان بیان می دارد که در این صورت تفکیک بین انشاء و منشاء لازم نمی آید ، زیرا انشاء بدین گونه بیان می شود که اگر شرط حاصل شد آن منشا و طلب بوجود می آید و از آنجا که انشاء یک گونه ای خاص است و بنا بر فرض حصول شرط منشأ خواسته شده است هیچ گونه تفکیکی بین انشاء و منشأ بوجود نمی آید و اگر منشأ قبل از شرط حاصل شود در این صورت است که تفکیک انشاء از منشأ لازم می آید زیرا از همان ابتداء انشاء بگونه ای بوده است که منشأ مشروط راخواسته است و از همان اول منشأ تقدیری انشاء شده است .
نظریه صاحب فصول : ایشان بیان می دارد در اینگونه تکالیف وجوب از همان ابتداء وجود دارد اما واجب و فعل ، وابسته به تحقق شرط هستند و به اصطلاح در اینگونه تکالیف وجوب حالی و واجب استقبالی می باشد و از توجیه صاحب فصول به « واجب معلق » تعبیر شده است .
قابل ذکر است که فرق واجب مشروط صاحب کفایه و واجب معلق صاحب فصول در این است که بر طبق گفته صاحب کفایه ، وجوب وابسته است و بستگی به تحقق معلق علیه دارد ولی در توجیه صاحف فصول ، واجب و فعل وابسته است اما وجوب آزاد است و فعلی .
اما از نظر تحلیلی هیچ گونه فرقی بین توجیه شیخ اعظم انصاری در واجب مشروط و بین توجیه صاحب فصول در واجب معلق وجود ندارد زیرا در هر دو وجوب در زمان حال وجود دارد و از قید و بند شرط آزاد است .
قابل توجه است که در کلیه عقود تعلیقی که حصول معلق علیه در آینده شرط می شود توجیهات بالا می تواند منتظر قرار بگیرد و در هیچ کدام از اینها تفکیک بین انشاء و منشأ بوجود نمی آید تا اینکه از این طریق حکم به بطلان عقد معلق داده شود زیرا در قرادادهای معلق انشاء به همان صورت خاص قراردادهای معلق بیان می شود و باید از این نکته غافل نبودکه شخص انشاء کنند ، هر قراردادی را بر حسب طبیعت خود انشاء می کند و منشأ در هر قراردادی نیز بستگی به نوع و طبیعت آن قرارداد دارد.

مسئولیت مدنی شخص خوددار (تقصیر از نوع فعل سلبی یا ترک فعل)

مسئولیت مدنی شخص خوددار (تقصیر از نوع فعل سلبی یا ترک فعل)


مقدمه
1- طرح مساله و تعریف موضوع
در اینکه هر گاه شخصی با انجام فعلی از رفتار یک انسان متعارف تجاوز نماید، مرتکب تقصیر شده است (مستفاد از ماده 951 قانون مدنی ) تردیدی وجود ندارد اما آیا خودداری از فعل معین نیز در صورتی که برای دیگران زیانبار باشد، تقصیر محسوب می شود و ایجاد مسئولیت می کند؟
در پاسخ به این مساله نظرهای مختلف و استدلالهای متفاوتی ارائه شده است.
لزوم احترام به آزادی اشخاص در انجام اعمال و احترام به شخصیت فردی آنها ایجاب می کند که: صرف خودداری از عمل خاصی تقصیر نباشد. با وجود این در بسیاری از موارد ترک فعل نیز مانند فعل از مصادیق بارز تقصیر بشمار آمده است.
در قانون مدنی ایران آمده است : تفریط عبارت است از ترک عملی که به موجب قرارداد یا متعارف برای حفظ مال غیر لازم است.( ماده952 قانون مدنی ) بنابراین هر گاه عرف عملی را برای حفظ مال غیر لازم و ضروری بداند، ترک آن عمل تقصیر به شمار می رود خواه مقصر طرف قرار داد باشد یا نه ( مستفاد از ماده 168 ، 220 ، 225 ، 334 ، 486 و… قانون مدنی ) البته وجود این عرف باید محرز و مسلم باشد.
در این مقدمه، بطور اجمال و مختصر می توان گفت: در مواردی که قانون حکم خاصی را پیش بینی نکرده است و تکلیف خاصی را برعهده شخص یا اشخاصی نگذاشته است اما عرف مردم انجام عملی را برای رعایت حقوق دیگران و حمایت از آنان ضروری می شمارد، ترک آن عمل از مصادیق تقصیر بشمار می رود وموجب ضمان می گردد.
برای روشن شدن موضوع و تبین آن می توان انواع مختلف ترک را به ترتیب ذیل مورد مطالعه و بررسی قرار داد:
1- ترک فعل در حین انجام عمل
2- تخلف از انجام وظیفه قانونی خاص
3- خودداری و امتناع محض بدون وجود تکلیف قانونی خاص.
دو نوع اخیر ترک فعل مستقل (از هر نوع فعالیت) نیز نامیده شده است.
2-ترک فعل در حین انجام عمل
در واقع این نوع فعل خود ترک فعالیت خاص از جانب شخص مسئول است که نوعی امتناع و خودداری از امجام وظیفه معین است. برای مثال راننده ای به هنگام رانندگی از ترمز کردن به موقع خود داری می کند یا پیمانکاری که چاه یا گودالی را در معبر عمومی حفر کرده است آنرا بدون هر گونه علامت هشدار دهنده مانند چراغ خطر یا حفاظ مناسب ترک ورها می کند.
ظاهر این است که در این گونه موارد فعل ایجابی موجب اضرار دیگران می شود . برای مثال سرعت زیاد کندن چاه که افعال ایجابی ومثبت هستند نه ترک. ، سبب ورود زیان می شود. اما در واقع نفس سرعت زیاد یا کندن چاه هر چند که مغایر قوانین و مقررات باشد و تخلف کیفری محسوب شود، زیان آور نیست بلکه ترمز نکردن به موقع یا عدم نصب علامت هشداردهنده در روز و چراغ مخصوص در شب و همچنین عدم نصب حفاظ مناسب (ترک فعل) موجب اضرار دیگران شده است و رعایت اینها تکالیف و وظایفی هستند که خوانده(فاعل) ترک و بدین سان مرتکب اهمال و بی احتیاطی (تقصیر) شده است. ماده 1383 ق.م فرانسه در این باره مقرر می دارد: هر شخصی نه فقط مسؤول ضررهایی است که از فعل او به دیگری می رسد بلکه مسؤول زیانهای ناشی از بی احتیاطی و بی مبالاتی نیز هست.
البته چون هر شخصی مکلف است کاری را که شروع کرده است بدون اضرار به دیگران انجام دهد وخودداری ضمن انجام کار، چنانکه گذشت، مستلزم بی احتیاطی است و موجب اضرار دیگران می شود بنابراین خودداری محض بشمار نمی رود و برای شخص ایجاد مسئولیت می کند.
3-خودداری از انجام تکلیف قانونی خاص
این ترک فعل یک نوع ترک فعل مستقل است . خودداری از انجام تکلیف قانونی خاص هنگامی پیش می آید که قانون شخصی را به انجام عمل معینی مکلف نماید مانند تکلیف نگهداری طفل(حضانت) برای پدر ومادر (ماده1168 قانون مدنی ) که هیچ یک از آنها حق ندارد در مدتی که حضانت بر عهده اوست از نگهداری طفل و خودداری کند(ماده 1172 قانون مدنی ) یا تکلیف و الزام مسئولان راه آهن و اداره راهنمایی و رانندگی و شهرداری به نصب تابلوی مخصوص و هشداردهنده در تقاطع راهها و جاده ها و جاهای معین. در این صورت هر گاه مامور به وظیفه قانونی خود عمل نکند در حقیقت مقصر است زیرا وظیفه ای را که بر عهده داشته است عمل نکرده است. منشاء این گونه تکالیف قانون به معنای خاص کلمه، آئین نامه ها، دستورالعمل های معتبر و در پاره ای از موارد عرف و عادت خاص است(مستفاد از ماده 952 قانون مدنی ) . پس هر گاه قاعده خاصی خواه به صورت قانون یا عرف وجود داشته باشد وبرای کسی تکلیف و وظیفه ای را معین نماید، آن شخص باید به وظیفه قانونی یا عرفی خویش عمل کند در غیر این صورت مرتکب تقصیر(از نوع ترک فعل) شده و در مقابل زیان دیده مسوول قرار خواهد گرفت. مانند وظیفه رانندگان در کمک رساندن به مصدومان و مجروحان با وظایف ماموران آتش نشانی در اطفاء برنامه حریق و نجات کسانی که در آتش سوزی گیر افتاده اند. استنکاف مامور در این گونه موارد تقصیر محسوب می شود. علاوه بر اینکه برای او مسئولیت مدنی ایجاد می کند حتی ممکن است مسئولیت کیفری نیز در بر داشته باشد.
4-خودداری و امتناع محض بدون وجود یک تکلیف قانونی خاص
منظور از امتناع و خودداری محض که آن نیز در یک موع ترک فعل مستقل است ترکی است که با فعالیت خاص و معین شخص مسوول در زمینه مسئولیت خویش مرتبط نیست و هیچ گونه تکلیف قانونی یا عرفی هم برای او وجود ندارد . در این صورت شخص خوددار به علت اینکه عملی را بدون رعایت احتیاطهای لازم انجام داده است مورد ملامت و نکوهشقرار نمی گیرد چرا که از او فعلی سر نزده است بلکه به خاطر صرف امتناع یا ترک عملی که مکلف به انجام دادن آن نبوده است و بدین سان در ایجاد زیان دخالتی نداشته است مورد ملامت و احیانا باز خواست قرار می گیرد. برای مثال هر گاه پزشکی مریضی را در حال خونریزی ببیند . به استمداد او توجهی نکند و از کمک و معالجه وی خودداری نماید آیا این پزشک مسئولیت دارد یا نه؟
دو مکتب حقوقی در این زمینه اظهار نظر کرده اند. در این مقاله نخست درباره نظر این دو مکتب تحت عنوان مبانی نظری مسئولیت شخص خوددار(گفتار یکم) سخن به میان می آید. آنگاه پیرامون عقیده فقهای اسلام استادان و حقوقدانان خارجی ذیل عنوان حقوق تطبیقی (گفتار دوم) و در پایان حقوق موضوعه ایران(گفتار سوم) مورد مطالعه و بررسی قرار می گیرد.
گفتار یکم –مبانی نظری مسئولیت شخص خوددار
بند یکم- دو مکتب حقوقی
5- مکتب فردی
این مکتب حقوقی از عقاید دانهشمندانی نظیر ژاک روسو (J.J. Rousseau) متاثر شده و به افراد اجتماع همانندعناصر پراکنده مستقل و بی ارتباطی مانند ذرات شن وماسه از یک تپه شنی نگاه می کند که هر کدام از آنها از دیگری مجزا است، نظیر رابنسون کروزوئه در جزیره وحشتناک و دور افتاده که هیچگونه قدر مشترک و عامل ارتباط دهنده ای فیما بینشان موجود نیست. به همین دلیل این مکتب حقوقی در فکر ایجاد ارتباط ، حمبت ، تعاون و تضمین میان افراد اجتماع نمی باشد و در این زمینه افراد را به همیاری و تعاون تحریض و تشویق نمی کند و برای هر یک وظیفه و تکلیفی در قبال دیگری نمی امدیشد و در نهایت هیچ گونه راه چاره ای برای تعاون اجتماعی ندارد و افراد را در انجام هرگونه فعالیت ایجابی که برای دیگران نیز زیانبار است آزاد می گذارد. به عبارت دیگر فرددر پوشش این مکتب خواهان خودداری از اذیت و زیان رساندن به مردم است لیکن تمایل ندارد که از آزار و ضررهای آنها جلوگیری کند بنابراین در مثل ، پزشک کمال آزادی را دارد که از کمک به مریض درمانده و مستاصل خودداری کند وبه استمداد او توجهی نکند چه نامبرده به موجب هیچ عقدی ملزم به اجابت و دادن پاسخ مثبت به استمداد مریض نگردیده است و اعتقاد بجز این و الزام نامبرده به چیزی که به آن ملتزم نشده است به منزله بردگی است که با حریت و آزادی شخص سازگار نیست. علاوه بر این خودداری پزشک از معالجه مریض موجب مسئولیت وی نمی شود زیرا رابطه سببیت بین تقصیر و ضرر هم موجود نمی باشد چون امتناع عدم انجام فعل است و غیر ممکن است که از عدم چیزی حاصل شود.
در تائید مدعا می توان به اصل معروف حقوق جزا اصل قانونی بودن جرائم و مجازاتها نیز تمسک نمود زیرا هیچ گونه جرم ومجازاتی بدون وجود یک نص صریح قانونی وجود ندارد و اصل یکصدو سی و هفت قانون اساسی چنین مقرر می دارد: اصل برائت است و هیچ کس از نظر قانون مجرم شناخته نمی شود مگر اینکه جرم او در دادگاه صالح ثابت گردد. بنابراین بدون وجود یک نص قانونی یا عقدی که شخص را ملزم به انجام یک فعل مثبت بکند مجرد امتناع و خودداری از کمک هیچ گونه مسئولیتی بدنبال نخواهد داشت.
پیروان این مکتب اضافه می گنند : از جمله حقوق پزشک این است که از پذیرفتن در خواست معالجه مریض بدون اینکه هیچ گونه مسئولیت کیفری یا جزایی داشته باشد خودداری نماید اگر پزشک دیگری جهت مراجعه و معالجه در آن شهر و دیار نباشد زیرا حرفه پزشکی حرفه ازادی است و پزشک هم در انتخاب بیمارانش آزادی کامل را دارد.
6-مکتب اجتماعی
این مکتب بر منای تعاون و همیاری اجتماعی افراد استوار است چنانکه پیروان این مکتب گفته اند: انسان وقتی می تواند دارای حقوقی شود که در اجتماع زندگی کند و باهم نوع خود روابطی برقرار نماید بدین سان اساس و بنیان حقوق در اجتماعات واقع شده است. بنابراین پیروان این مکتب از عقاید جامعه شناسانی همانند امیل دور کیم و موریس هوریو الهام گرفته و به تبیین و توضیح عقاید خویش پرداخته اند. از میان دانشمندان اسلامی نیز خواجه نصیرالدین طوسی در کتاب اخلاق ناصری نظریاتی ابراز داشته است که در آنها به اصل تعاون اجتماعی و تکالیف افراد در جامعه مبنی بر حس معاشرت و تصدی حرفه وشغلی که در آن استمداد دارد تاکید کرده است. ایشان در قسمتی از مطالب خویش می فرمایند : کسانی که از تالیف بیرون روند و به انفراد و وحدت میل کنند از این جهت از فضیلت بی بهره مانند چه اختیار وحشت و عزلت و اعراض از معاونت ابنای نوع به احتیاج به مقتضیات ایشان محض جور وظلم باشد… این قوم و امثال ایشان ارزاقی که دیگران به تعاون کسب کرده اند استعمال می کنند و در عوض ومجازات هیچ به ایشان نمی دهند. غذای ایشان می خورند و لباس ایشان می پوشند و بهای آن را نمی پردازندو از آنکه مستدعی نظام و کمال نوع انسان است اعراض نموده اند.
در این مکتب بر خلاف مکتب فردی که به تامین آزادی های فردی و تساوی حقوق اشخاص در سایه تراضی و قرارداد(اعم از قرار داد صریح و ضمنی) تاکید دارد به جنبه امری و اجباری بودن حقوق رو آورده شده است چرا که افراد ساخته شده اجتماعی هستند که در آن زیست می کنند بنابراین قوانین و عرف و عادت از اهمیت ویژه ای برخودار می شوند و حقوق و تکالیف افراد از میان همین قواعد امری استخراج می کردند و جنبه توزیعی دارند نه معاوضی.
از نتایج اجرایی این است که تکالیف و وظایف قانونی هر فرد نه تنها او را از اضرار به دیگران معذور نمی دارد بلکه او را موظف و مکلف می کند که در مساعدت و یاری رساندن به دیگران نیز تلاش و کوشش نماید و بر خلاف آنچه که پیروان مکتب فردی تصور می نمایند که این گونه تکالیف اخلاقی هستند تکالیف شخصاجتماعی ،قانونی است نه اخلاقی بنابراین اگر فردی از افراد جامعه به آنها گردن ننهد و از پیروی تکالیف خویش امتناع کند مجرم محسوب می شود و به خاطر آن تحت تعقیب قرار می گیرد یا حداقل این عمل وی زیانبار تلقی می گردد و شایسته است که از زیاندیده جبران خسارت نماید . این چنین است که در سایه این مکتب طرز تفکر قانونی طرفداران مکتب فردی که معتقد بودند: اشخاص را نمی توان جز در مورد افعال زیانبار ایجابیشان (فعل ها ) تحت تعقیب قرار داد متحول گردید و بر اساس اصول و ضوابط این مکتب نه تنها در مجازات و پیگرد قانونی افعال زیانبار اشخاص کوتاهی به عمل نمی آید بلکه افراد به انجام کارهای سودمند و جلو گیری و ممانعت از ورود ضرر به دیگران نیز ملزم می گردند.
بر اساس این طرز تفکر کسی که توان دفع ضرر از دیگری را دارد و با این حال از آن جلوگیری نمی کند گناهکار است و ادعای فردگرایی و مبراساختن خویش از گناه و خطا تحت پوشش احترام به حریت و آزادی های فردی هم پسندیده نیست . برای مثال مگر نه این است که هر گاه قایقرانی از نزدیکی شخصی که غرق می شود بگذرد و با وجود توانایی و امکان نجات از کمک کردن به او خود داری کند . همواره پیش وجدان خویش ملول و شرمنده است. بعلاوه چنین بی تفاوتی ذوق و قریحه هر انسان آزاده ای را جریحه دار می کند و منطق انسانیت از آن متنفر می شود زیرا قانون مال همه مردم جامعه است و آزادی ها و حقوق چیزی جز اسباب و وسایل نیستند که باید در حدود اغراض و اهداف اجتماعی که به خاطر آن مهیا گردیده اند بکار گرفته شوند.
بند دوم – معیار و ضابطه مسؤولیت
پس از بیان مطلب مذکور، باید به این نکته نیز اشاره کرد که : اساس مسؤولیت تارک فعل را می توان بر اساس دو معیار و ضابطه تبیین نمود که آنها را به ترتیب آتی مورد مطالعه و بررسی قرار می دهیم : معیار نوعی و معیار شخصی.
7- معیار نوعی :
چنانکه برادران مازو گفته اند : بر اساس ضابطه نوعی ،قواعد مسوولیت مبتنی بر تقصیر بر خطای تارک نیز حاکم است بنابراین پزشکی که از معاینه مریض در یک منطقه دورافتاده خودداری می کند در صورتی که می داند مریض در یک حالت اضطراری است و نمی تواند از آن جان سالم بدر برد مسوول است و این مسوولیت مبتنی بر تقصیر می باشد زیرا یک طبیب اگاه آنچنان رفتار می نماید که اگر کسی در آن شرایط خارجی پیدا شود خود را مسوول می یابد.
برخی از نویسندگان فرانسوی گفته اند : اگر پزشکی در شهر از دیدار و معاینه مریض خودداری کند تقصیری را مرتکب نشده است در حالی که اگر پزشک از پیوند زدن رگ مجروحی که خونریزی می کند خودداری کند مرتکب تقصیر شده است و مسؤولیت دارد.
8- معیار شخصی
بر اساس این معیار ، که حقوق بیشتر به طرف آن گرایش دارد، مسؤویت هنگامی مستقر می گردد که صرف امتناع و خودداری موجب اضرار دیگری شود. به همین دلیل شخص ممتنع ، سوء استفاده کرده است واحکام نظریه سوئ استفاده از حق در خصوص وی صدق می کند.
اگر غرض ممتنع از خودداری صرف اذیت و آزار رساندن باشد تقصیر کار محسوب می شود زیرا نفس قصد اضرار به دیگران تقصیر محسوب می گردد و در غالب موارد قصد و نیت اضرار به دیگران از شرایط درونی بشمار می رود . در مثال اگر پزشکی با مریضی مواجه گردد که مداوا و معالجه اش فوری است و پزشک این مساله را بداند یا اینکه بر آوردن نیازی وی سهل و آسان باشد و با وجود این خودداری کند این امتناع مسوولیت آور است.
گفتار دوم- حقوق تطبیقی
بند یکم – حقوق اسلام
9- سابقه امر و بیان مساله
ترک فعل در حقوق اسلامی تحت عنوان کف و خودداری از کمک آمده است: مساله این است که آیا صرف خودداری در صورتی که سبب تلف مال دیگری باشد موجب ضمان است یا نه ؟ برای مثال هر گاه شخصی مال دیگری را در حال سوختن در آتش ببیند و با وجود اینکه قدرت بر خاموش ساختن آتش و آزاد ساختن اموال را دارد . از هر گونه اقدام و خاموش ساختن آتش خودداری کند در نتیجه اموال در لهیب شعله های آتش بسوزد و تلف شوند یا کسی از کنار مال گم شده ای (لقطه)عبور کند و با اینکه آنرا در معرض تباهی و تلف شدن می بیند در عین حال آن را رها کند و بر ندارد و آن مال تلف گردد آیا مقصر و مسؤول است؟
حقوقدانان وفقهای اسلام در این گونه موارد و بطور کلی در خصوص مسوولیت ناشی از ترک فعل یا فعل سلبی اختلاف نظر دارند : گروهی معتقدند که ترک فعل هم مانند ایجاد مسؤولیت می کند اما گروه دیگر عقیده دارند فقط فعل ایجابی ضمان آور است و فعل منفی ایجاد مسؤولیت نمی کند. برای روشن شدن مساله دلایل هر یک از طرفداران نظریه های مذکور را به تفکیک مورد بررسی قرار می دهیم:
الف)
10-نظریه مسوولیت آور بودن فعل سلبی(ترک فعل)
مالکیه و اهل ظاهر (ظاهریه) شخص ممتنع را در این حالت ضامن دانسته اند با این استدلال که نامبرده با وجود داشتن امکان جلوگیری از تلف، تکلیفی را ترک کرده است و آن تکلیف محافظت و نگهداری مال برادر مسلمان است بنابراین کسی که وظیفه ای را ترک کند ضامن است در صورتیکه نتیجه این ترک ضرر مستقیمی باشد. مالکیه می گویند: فعل سلبی هم مانند فعل مثبت ضمان آور است زیرا به عقیده آنان ممانعت و جلوگیری از نابودی و هلاکت اموال دیگران در صورت داشتن توانایی بر هر انسانی واجب است اعم از اینکه مال نامبرده تحت تصرفش باشد یا نباشد بنابراین اگر کسی وظیفه (واجب و لازم) حفظ مال برادر مسلمان را انجام نداد و بدین سان موجب تلف شدن آن گردید ضامن است برای مثال اگر رهگذری از کنار صیدی که در داخل دام گرفتار است، در حالی که توانایی رها ساختن آن را از بندهای دام دارد و می تواند حیوان گرفتار شده را برای صاحب دام نگهداری کند بی تفاوت بگذرد و آن را آزاد نسازد تا اینکه آن صید بمیرد ضامن است یا اگر کسی صیدی را مجروح ببیند و با داشتن قدرت و امکانات ذبح، آن را ذبح نکند و آن صید بمیرد ضامن قیمت مجروح شده آن صید است زیرا بر اساس نظر طرفداران این مذهب رهگذر منافع صید را تقویت نموده است.
11-نظریه عدم مسوولیت آور بودن فعلی سلبی
حنفی ها معتقدند: فعل سلبی یا ترک فعل ضمان آور نیست زیرا مسوولیت از مباشر تسبیب فعل زیانبار ناشی می گردد در صورتی که ترک فعل نه مباشرت است و نه تسبیب.
دلیل این که مباشرت نیست این است: مباشرت زمانی متحقق می شود که بین فعل زیانبار و ضررهای وارده رابطه سببیتی برقرار باشد و این امر زمانی اتفاق می افتد که وسیله اتلاف با مال مورد تلف متصل بشود(تماس حاصل نماید) که این کار جز در فعل مثبت( فعل حسی) امکان پذیر نیست.
از طرف دیگر تسبیب هم نیست زیرا در تسبیب باید فعلی باشد که منجر به این تلف گردد با در نظر گرفتن انتساب عمل به فاعل آن در صورتی که امتناع منجر و منتج به فعلی نمی شود که ضرر بر آن مترتب گردد بلکه ضرر نتیجه امر دیگری است که هیچ رابطه ای با امتناع ندارد و اگر با در نظر گرفتن معنای وسیع کلمه سبب بخواهیم قضیه را تجزیه و تحلیل نماییم و نتیجه مورد نظر را از آن بگیریم در این صورت هم لازم است که تعدی صورت گرفته باشد در صورتی که در موارد ترک فعل هیچ گونه تعدی و تخلفی(از مقررات) صورت نمی گیرد و بدیهی است که هیچ کسی را بخاطر صرف خودداری و امتناع نمی توان متجاوز و متعدی شمرد بنابراین چنین شخصی مسوولیتی هم نخواهد داشت.
12-نقد وبررسی این دو نظریه
پاره ای از نویسندگان عقیده مالکیه را می پسندند زیرا بر اساس نظریه آنان بین مسلمان و برادر مسلمانش رابطه برقرار می گردد و یکی از مواردی که فقه اسلامی به آن بیشتر عنایت و توجه مبذول می دارد حق انسان بر دیگری است از نظر نگهداری اموال او اگر چه بین آندو هیچ گونه التزام و تعهدی موجود نباشد.
از طرف دیگر در حقیقت مال شخص مسلمان مال امت اسلامیاست بنابراین وظیفه نگهداری آن بر گردنش می باشد و این وظیفه و تکلیف از نظر شرعی یک امر مطلوب و پسندیده ای است. البته وظیفه نگهداری مال شخص مسلمان و جلوگیری از اضرار وتلف آن زمانی بر گردن دیگران مستقر می شود که مالک مال در صحنه تلف حضور نداشته باشد در غیر این صورت یعنی حضور مالک وظیفه نگهداری و محافظت به عهده خود او است و هیچ گونه تکلیفی بر عهده شاهد نمی باشد.
به نظر می رسد که این نظر در صورتی درست است که یا به موجب قانون یا بر اساس عرف مسلم چنین وظیفه ای بر عهده دیگران گذاشته شده باشد در غیر این صورت نظر مذکورش مخدوش می باشد زیرا نه تنها افراد موظف به نگهداری اموال دیگران نیستند بلکه حریت و آزادی آنها نیز ایجاب می نماید که تکلیفی بیشتر از آنچه که قانونگذار بر گردن انسانها گذاشته یا خود متعهد گردیده اند نداشته باشند بعلاوه که شخص مخیر است از اموال خود محافظت کند یا آنها را رها سازد (اعراض نماید) موظف کردن از اموال دیگران تکلیفیاست بس سنگین و نیز کار و عمل انسان محترم است وبدون وجود قرار داد یا تمایل و رضای قلبی شخصی را نباید ملزم به کار خاصی نمود.
ب-فقه امامیه
13-ترک محض و ترک تحفظ
فقهای امامیه نیز مانند فقهای عامه هیچ گونه قاعده کلی در این زمینه تاسیس نکرده اند اما در مثالها و موارد مختلفی ترک فعل (تفریط) را همانند فعل موجب ضمان می دانند از مطالعه و بررسی مثالها و نظریه های مختلف چنین بر می آید که: مطابق آراء فقهای امامیه ترکی ایجاد مسوولیت می کند که فعل آن مقدور بوده وظیفه ای از نظر قانونی و عرفی برای شخص در آن زمینه موجود باشد به سخن دیگر ترک فعلهایی از نظر امامیه مسوولیت ایجاد می کنندکه: به صورت تفریط (ترک تحفظ) باشند و ترک تفحظ به معنی خودداری از احتیاط و مراقبتی است که انسان در امور خود عادتا و عرفا رعایت می کند و اگر این مقدار از احتیاط و مراقبت را ترک کند، … ترک تحفظ کرده است و چنین شخصی عرفا متعدی است… .
بنابراین ترک محض ایجاد هیچ گونه مسوولیتی نمی کند مگر اینکه قانونگذار از نظر کیفری او را تحت پیگرد قرار بدهد که این گونه تعقیب و پیگرد نیز نیازمند وجود الزام قانونی است بنابراین ترک فعل محض نه مسوولیت کیفری ایجاد می کند و نه مسوولیت مدنی.
به گفته برخی از نویسندگان بهترین ماده ای که از ترک تحفظ می گوید و از فقه امامیه گرفته شده است. ماده 334 قانون مدنی است که عبارت آن را می توان تغییر دادو چنین گفت: مالک حیوان بدون ترک تحفظ (تقصیر نوعی) مسوول خسارت وارده از حیوان نیست.
بنابراین چنانکه که در تعریف تفریط گفته شده است: در ترک فعل وجود یک الزام قبلی اعم از این که منشا آن قرار داد یا عرف باشد ضروری است.
بند دوم-مسوولیت تارک فعل در حقوق فرانسه
14-دو تفسیر مختلف
در حقوق فرانسه در ترک در ضمن انجام عملی و همچنین عدم اجرای قرارداد و تعهد قانونی موجب مسوولیت می گردد اما در خصوص انجام ندادن تکالیف عرفی عده ای از حقوقدانان فرانسوی با استفاده از ملاک ماده 63قانون جزای ان کشور مصوب 1945که مجازات حبس تادیبی و جبران خسارت را برای کسانی که با اراده از ارتکاب جرمی بر علیه سلامتی اشخاص جلوگیری نمی کنند مقرر می دارد استفاده کرده اند و انرا به ترک فعلهای مدنی نیز سرایت می دهندو می گویند: دلیلی وجود ندارد که انجام دادن کاری که انسان متعارف مرتکب نمی شود تقصیر باشد ولی انجام ندادن کاری که انسان متعارف بجا می آورد خطا محسوب نشود همچنین اگر عملی را به دلیل منع قانون نتوان جرم دانست دلیل بر این نیست که از نظر مدنی نیز جرم نباشد اما عده ای قبول این نظر را مشکل دانسته اند و معتقدند که آن ماده مخصوص حقوق جزا است و نباید مفاد آن را به ترک فعلهای مدنی سرایت داد.
گروه اول ماده 63 قانون مجازات عمومی فرانسه را تفسیر موسع کرده اند و ماده 727 قانون مدنی را هم مؤید آن می دانند. بر اساس این ماده اگر وارثی از قتل خود آگاه باشد ولی آنرا فاش ننماید مقصر محسوب می شود رویه قضایی فرانسه نیز در موارد معین مسوولیت ناشی از سکوت را پذیرفته است، بنابراین ترک فعل محض اگر با قصد اضرار باشد تقصیر محسوب می شود و موجب مسوولیت می گردد اما اگر با قصد اضرار توام نباشد از مصادیق تقصیر بشمار نمی آید.

تحلیل عقد و اصاله اللزوم آن در قانون مدنی

تحلیل عقد و اصاله اللزوم آن در قانون مدنی

 

تعریف عقد
عقد در معنی مصدری به معنای ” گره زدن ” و در معنی اسم مصدری از آن به ” گره ” تعبیر می شود عقد در تحقق معنی خود حداقل احتیاج به دو طرف دارد ، دو طرف عقد ممکن است از امور حقیقی باشند مثل اینکه دو ریسمان را بهم گره می زنیم، دو طرف عقد ممکن است از امور اعتباری باشند مانند عقدی که از اتصال دو التزام با یکدیگر بوجود می آید که یکی از آنها در قالب ایجاب و دیگری در قالب قبول صورت می گیرد و در اصطلاح حقوق عقد عبارت است از اینکه ” یک یا چند نفر در مقابل یک یا چند نفر دیگر تعهد بر امری نمایند و مورد قبول آنها باشد ماده 183 ق م. بر طبق این تعریف برای اینکه عقدی دارای اثر باشد ، حداقل باید دو اراده با هم توافق کنند و زمانی عقدی بوجود می آید که این دو اراده اثر خاص را انشا نمایند، البته ممکن است که در بعضی از موارد یک شخص قبول کند که بجای دو طرف اراده نماید در اینجا نمی توان گفت که عقد اثر یک اراده است این عمل در اصطلاح فقهی به تولی طفین عقد معروف میباشد ، به این صورت که یک نفر خود را بجای ” موجب ” و قابل فرض کرده و معامله را برای خود یا کالای شخصی را به شخص دیگری می فروشد در حالی که نماینده دو طرف می باشد. صورت اول مثل جایی که ولی می خواهد کالای ” مولی علیه ” را بخرد در اینصورت از طرف ” مولی علیه ” موجب بوده و خود نیز ” قابل است ” ، صورت دوم مثل جایی که شخص ثالثی به نمایندگی از طرف دیگر ، کالای یکی را به دیگری می فروشد ناگفته نماند که تعریف مزبور واقع در ماده ماده 183 قانون مدنی خالی از اشکال نیست .
انشاء در عقد
برای اینکه عقدی در عالیم اعتبارات اثر داشته باشد طرفینی که اراده می کنند باید قصد انشاء داشته باشند و آن اثر مطلوب را انشاء کنند به این معنی که واقعاً بخواهند آن اثر خاص بوجود آید انشاء کننده نفس خود را آماده کند که چیزی را می خواهد مثلاً از ملکیت خود خارج نماید و در زمان انشاء ملکیت خود را سلب نموده و لباس ملکیت دیگری را به آن می پوشاند و خریدار در زمان انشاء باید قوه دماغ خود را بحرکت در آورد که تملک آن کالا را بپذیرد ، بنابراین اگر دو طرف با قصد شوخی کلماتی را بر زبان جاری کنند که حامل معانی قراردادی باشند ، هیچگونه قراردادی رخ نمی دهد زیرا که طرفین قصد ” خلع و لیس ”ًً ًًًًًرا نداشته اند ، ماده 191 ق م.. بیان می دارد : ” عقد محقق می شود به قصد انشاء ، شخصی که در عقد قصد انشاء می نماید ممکن است پیک اثر حقوقی و رابطه حقوقی جدید را بوجود آورد مانند زمانی که بین دو نفر عقد بیع منعقد می شود و اثر حقوقی آن ملکیت خریدار نسبت به مثمن و ملکیت فروشنده نسبت به ثمن می باشد ( 382 ق م.) و مانند زمانی که بین دو نفر عقد نکاح واقع می شود که اثر حقوقیانشاء طرفین زوجیت می باشد ( 1102 ق م) همچنین طرفین ممکن است با انشاء ، رابطه حقوقی را از دست بدهند مانند جایی که داین ، مدیون را ابراء می کند ( ماده 289 ق م) در هر صورت در تعریف انشاء می توان گفت : ” آن عملی است که موجد اثر حقوقی می باشد”
منشأ در عقد
انسانها زمانی که عقدی را انشاء می کنند یک رشته از موجودات اعتباری را بوجود آورده و در عالم حقوق رها می کنند ، این موجودات اعتباری در حقوق مدنی موسوم به ” منشأ ” هستند، منشأ در واقع همان اثر انشاء می باشد ، آن اثر خاص و مطلوبی است که متعاقدین بخاطر آن اقدام له ایجاد قرارداد نموده اند . هنرمندی که مالک تابلو نقاشی خود می باشد زمانی که با انشاء خود آن را می فروشد ملکیت آنرا به خریدار انتقال می دهد پس چیزی که در عالم اعتبار بوجود می آید همان ملکیت خریدار است که این ملکیت اثر انشاء فروشنده است.
فرق عقد و ابقاع
زمانی که به نمایشگاه کتب حقوقی می روید و کتاب ” مکاسب ” را به نویسندگی شیخ اعظم انصاری انتخاب می کنید اراده شما به عنوان مشتری باراده فروشنده با هم جمع می شوند تا اینکه کتاب مذکور به ملکیت شما در آید . اگر فروشنده به تنهایی انشاء ملکیت بنماید و شما نپذیرید انشاء او هیچ فایده ای ندارد، پس برای تحقق یافتن ملکیت بای د اراده مذکور به توافق برسند و وجود هر دو اراده در هنگام قرارداد لازم است اما زمانی که شما مبلغی پول به دوست خود قرض داده اید و اکنون به جهتی از جهات می خواهید این پول را پس نگیرید در اینصورت او را ابراء می نمایید ( ماده 289 ق م ) و از این پول صرفنظر می کنید ، پس برای اینکه مدیون ، دیگر بدهکار نباشد اراده ابراء کننده به تنهایی در از بین بردن رابطه حقوقی کافی است .
همچنانکه ملاحظه می کنید در هر یک از قروض بالا یک عمل حقوقی بوقوع پیوسته است اما در قرض اول وجود دو اراده متوافق شرط است ولی در فرض دوم یک اراده در تحقق عمل حقوقی نقش دارد، صورت اول از مصادیق عقد بوده و صورت دوم از مصادیق ابقاع میباشد .
تقسیم بندی عقود
عقد دارای اقسام مختلفی می باشد ، قانون مدنی در ماده 184 بیان می دارد: عقود و معاملات به اقسام ذیل تقسیم می شوند ، لازم جائز ، خیاری ، منجز و معلق .
عقد لازم و حائز
فطرت ساده انسانها در پیمانهای فیمابین حکم می کند که باید به آنها وفاء نمود، انسان طبعاً از آنجا که با اجتماع وابستگی خاصی دارد ، همین وابستگیاو را وامی دارد تا به گفتارها و قراردادهای خود وفادار باشد، پایبندی او به این قراردادها است که طرف مقابل را وامی دارد تا به اواعتماد نماید و روابط مالی و حقوقی خود را با او تنظیم کند ، گاهی ایجاد این رابطه به گونه ای است که هیچکس نمی تواند آن را از بین ببرد، استحکام این رابطه و وابستگی بقدری است که رمز گسستگی آن فقط در موارد معینی به دست طرفینی است که آنرا منعقد نموده اند ، این است که قانون مدنی در ماده 185 گفته است ” عقد لازم آن است که هیچیک از طرفین معامله حق فسخ آنرا نداشته مگر در موارد معینه ”.
خداوند متعال در قرآن کریم با تنزیل ” اوفوا بالعقود” و ”… الا ان تکون تجارة عن تراض ” و آیاتی دیگر ، وفای به پیمان را اصلی مسلم شمرده است و به انسانها امر کرده است که به روابط حقوقی و مالی یکدیگر باید احترام بگذارند.
بنابراین معاملاتی که مثل بیع ( 338 ق م) و اجراء ( 466 ق م ) از عقود لازم می باشند هیچیک از طرفین بعد از انعقاد عقد حق بر هم زدن آن را ندارند مگر اینکه قانون به آنها این اجازه را داده باشد یا اینکه طرفین راضی به انحلال آن عقد بشوند ، ماده 219 ق م در این باره می گوید : ” عقودی که بر طبق قانون واقع شده باشد بین متعاملین و قائم مقام آنها لازم الاتباع است مگر اینکه برضای طرفی اقاله یا بعلت قانونی فسخ شود” بیان کردیم که اصل اولی و مسلم در بین آدمیان در رابطه با تنظیم قراردادها این است که طرفین باید مفاد قرارداد را رعایت بنمایندو شخص خاطی از طرف عقلاء مورد سرزنش قرار می گیرد ، اما ساختمان انعقاد بعضی از عقود ممکن است به گونه ای طرح ریزی شده باشد که از همان ابتداء شالوده و استحکامی الزام آور نداشته باشد ، از نظر قانون طرفین آزاد هستند که این قرارداد را به پایان برده و تمام مفاد آنرا رعایت کنند و آزاد هستند هر کجا که خواستند ختم قرارداد را اعلام کنند و به رابطه حقوقی فیمابین پایان بخشند ، عقودی که این ساختار حقوقی را دارند موسوم به عقد جایز می باشند . قانون مدنی در ماده 186 در تعریف اینگونه عقود بیان می دارد” عقد جایز آنست که هر یک از طرفین بتواند هر وقتی بخواهد فسخ کند ” عقودی مثل وکالت (ماده 656 ق م ) ، عاریه ماده 638 ق م . ودیعه ماده ” 611 ق م” و مضاربه ماده ” 550 ق م” جائز هستند لازم به ذکر است که عقد ممکن است نسبت به دو طرف قرارداد جایز باشد مانند عقد وکالت و عقد ممکن است نسبت به یک طف قرارداد لازم و نسبت به طرف دیگر جایز باشد یعنی در اینجا فقط یک طرف است که می تواند هر زمان خواست آن را بهم بزند، قانون مدنی در ماده 087 بیان داشته است عقد ممکن است به یک طرف لازم باشد و نسبت به طرف دیگر جائز. از اینگونه عقود می توان عقد رهن را مثال آورد زیرا ”عقد رهن نسبت به مرتهن جایر و نسبت به راهن لازم است و بنابراین مرتهن می تواند هر وقت بخواهد آن را بهم بزند ولی راهن نمی تواند قبل از اینکه دین خود را ادا نماید و یا بنحوی از آنا قانونی از آن بری شود رهن را مسترد دارد ” ماده ( 878 ق م ) ، بنابراین در عقد رهن شخص طلبکار که همان مرتهن است هر زمان که خواست می تواند عقد رهن را فسخ نماید و تسلط خود را از عین مرهونه سلب کند اما بدهکار که همان راهن است تا زمانی که دین خود را پرداخت ننماید قادر به استردادعین مرهونه نمی باشد.
مابه الافراق عقد لازم و جایز را می توان در اینگونه امور دانست که عقد لازم از استحکام دائمی برخوردار بوده ولی استحکام عقد جایز تابع اراده طرفی می باشد ، دیگر اینکه عقد لازم در اثر عروض اقاله و توافق طرفین یا بجهت یکی از خیارات موجود در قانون منحل می شود اما از آنجا که عقد جایز از همان ابتدا استعداد و قابلیت انحلال در او نهفته است و اراده هر کدام از طرفی بتنهایی در انحلال آن تأثیر دارد لذا جایی برای عروض اقاله یا خیارات وجود ندارد و اصولاً اعمال هر کدام از اینها بی معنی و لغو است . ما به الامتیاز دیگر اینکه کلیه عقود جایزه به موت احد طرفین منفسخ می شوند و همچنین به سفه در مواردی که رشد معتبر است ماده ” 954 ق م ” ، اما موت و سفاهت هیچ تأثیری در عقود لازم ندارند ، پس در عقود جایزی مثل وکالت و ودیعه و عاریه اگر یکی از طرفین بمیرد یا سفیه شود رابطه حقوقی منحل گشته و عقد زایل می شود اما درعقود لازمه مثل بیع و اجازه اگر احد طرفین بمیرد یا سفیه شود در اینصورت وارث یا جانشینان آن طرف به حیات حقوقی عقد ادامه می دهند.
نکته ای که قابل ذکر است اینکه بر طبق نظرات فقیهان و حقوقدانان ، جنون نیز از اسباب بطلان عقد جایز شمرده می شود ولی در ماده 954 ق م ذکری از آن نرفته است بلکه این ماده بیان کرده است که کلیه عقود جایزه با موت و سفه یکی از طرفین منفسخ می شود در اینصورت آیا می توان گفت نظر نویسندگان قانونمدنی این بوده است که جنون از اسباب بطلانعقود جایز شمرده نشود ، جواب این پرسش منفی است زیرا:
اولاً : در بند 1 ماده 551 ق م ، جنون از اسباب بطلان عقد مضاربه و در بند 3 ماده 678 این قانون جنون از اسباب بطلانعقد وکالت شمرده شده است و حال اینکه این عقود جایز هستند.
ثانیاً : زمانی که در سفه مشاعر انسان ضعیف می شوند عقد جایز باطل می شود به طریق اولی درجنون که مشاعر به کلی ضربه دیده اند باید باطل شود.
ثالثاً : با توجه به اینکه منبع مهم قانون مدنی خصوصاً در عقود معین ، اقوال و نظرات مشهور فقیهان امامیه بوده است و این فقیهان هم جنون را از اسباب بطلان عقد جایز شمرده اند ، لذا هیچ توجیهی وجود ندارد که بگوییم جنون از اسباب بطلان عقد جایز شمرده نمی شود.
البته ممکن است از منظر و دیدگاهی دیگر به پرسش فوق الاشعار پاسخ داد به این گونه که چونماده 954 ق م در تحت عنوان مقررات مختلفه ، موت و سفه را از اسباب بطلان کلیه عقود جایز شمرده است و از طرفی وقتی که به متن قانون مدنی که مستقیم این عقود را مطرح کرده است مراجعه می کنیم ، مشاهده می شود که جنون فقط از اسباب بطلانعقد مضاربه و وکالت شمرده شده است ، در نتیجه بر ما شک عارض می شود که آیا جنون عقود جایزی مثل عاریه ودیعه را باطل می کند یا خیر ؟ از آنجا که قانون گذار بطور صراحت مطلبی را بیان نکرده است می توان اصل عدم بطلان جاری نمود و حکم کرد که عقد به حیات حقوقی خود ادامه بدهد اما ناگفته نماند که این نظریه در مقابل اصل 167 قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران نمی تواند قامتی راست کند ، زیرا در این اصل آمده است ،« قاضی موظف است کوشش کند حکم هر دعوا را در قوانین مدونه بیابد و اگر نیابد با استناد به منابع معتبر اسلامی با فتاوای معتبر حکم قضیه را صادر نماید و نمی تواند به بهانه شکوت یا نقص یا اجمال یا تعارض قوانین مدونه از رسیدگی به دعوا و صدور حکم امتناع ورزد »
فقیهان در نوشتار و فتاوای خود از عاملی دیگر بنام « اغماء»نام برده اند و آنرا در ردیف مرگ ، جنون و سفه از اسباب بطلان عقد جایز شمرده اند اگر چه در قانون مدنی ذکری از آن نرفته است در هر صورت این نکته قابل بررسی است که اگر شخصی مثلاً چند ساعت از هوش برود ، این بیهوشی چه تأثیری در روابط حقوقی او با دیگران دارد؟ آیا این تأثیر به اندازه ای می باشد که عقود جایز وی را باطل بنماید ؟ سخن دیگر اینکه اگر جنون از اسباب بطلان عقد جایز شمرده می شود آیا « جنون ادواری » را هم در بر می گیرد یا منظور فقط « جنون اطباقی » است ، ذکر جنون در ماده 551 ق م و 678 ق م طلاق دارد ، مرحوم سید محمد کاظم یزدی از فقیهان نامدار امامیه نمی پذیرد که جنون و بیهوشی در صورتی که مختصر و کوتاه باشند از اسباب بطلان عقد جایز شمرده شوند بلکه او معتقد است که در این حالات روابط حقوقی باقی بوده و فقط تصرفات این اشخاص در هنگام عروض این حالات نافذ نیست این نظریه متین است.
تحلیل نظری « اصالة اللزوم » در قراردادها ودلایل آن
طبیعت ساده انسانها حکم می کند که به روابط حقوقی و به پیمانها و قراردادهای فیمابین باید احترام گذارد وفای به عقود به عنوان اصلی پایدار در عالم حقوق پذیرفته شده است و در مقابل پیمان شکنی سخت مورد بی اعتمادی قرار می گیرند و روابط قراردادی آنها همیشه مورد تردید است ، این است که « اصالة اللزوم » در قراردادها شکل گرفته است به این معنی که اصل و قاعده در قراردادها این است که آنها از آنچنان استحکام و استواری برخوردار هستند که اراده یکی از طرفین نمی تواند آنها را بشکندو اگر در قرارداد بخصوصی شک کردیم که لازم است یا جایز ؟ تا در اینصورت بتوانیم آن را بهم بزنیم ، بر طبق همین اصل حکم به لزوم و استحکام آن می گردد الا اینکه دلیل خاصی بر « جایز بودن » آن رائه گردد قانون مدنی در ماده 219 « اصل لزوم قراردادها» را سرلوحه و مبنا قرارداده است و بیان می دارد :« عقودی که بر طبق قانون واقع شده باشد بین متعاملین و قائم مقام آنها لازم الاتباع است مگر اینکه به رضای طرفین اقاله یا بعلت قانونی فسخ شود» در این ماده متعاقدین به پیروی از مفاد قرارداد ملزم شده اند اما در موردی که طرفین توافق کنندکه قرارداد را بهم بزنندو بر آن هیچ اثری مترتب نکنند یا اینکه قانون به جهتی خاص مثل حق خیار به یکی از طرفی اجازه فسخ می دهد ، این الزام وجود ندارد
حقوق دانان اسلامی درباره اینکه منشاء « اصل لزوم قراردادها » چه می باشد یا زمانی که گفته می شود « اصل در بیع لزوم است » طبق چه مبنایی این قاعده پذیرفته شده است ، نظرات و آراء متفاوتی ارائه داده اند.
علامه حلی از این اصل بعنوان « اصل استصحاب » یاد می کند با این بیان که هر عقدی دارای یک اثر حقوقی می باشد مثلاً اثر عقد بیع ، انتقال ملکیت می باشد و در نتیجه هر یک از متعاقدین در آن چیزی که به ملکیت او در آمده تصرف کنداکنون اگر شک کنیم که با فسخ قرارداد آیا این اثر از بین می رود اصل عدم روال این اثر است انتقال ملکیت همچنان باقی بوده و قرارداد قابل فسخ نمی باشد . محقق ثانی بیان می کندکه چون انعقاد اغلب قراردادها بر اساس لزوم و عدم عروض فسخ است اصل لزوم جاری می گردد، در نتیجه او اصل را به معی « راجح » می گیرد زیرا با این تصیف لزوم قراردادها ارجحیت دارد.
عده ای دیگر از فقیهان بیان می دارند از آنجا که در هنگام شک در لزوم قراردادی به قواعد عامه ای مثل « اوفوا بالعقوده » رجوع کرده و عقد را قابل فسخ نمی دانیم در نتیجه منشاء استنباط این اصل این قواعد می باشند در هر صورت دلایل « اصالت لزوم» در قراردادها از قرار ذیل است :
1- سیره عقلاء
عقلاء هنگامی که اقدام بر انعقاد قراردادی می نمایند و با یکدیگر پیمانی را امضاء می کنند بنا و روش آنها این است که به آن التزام ناشی از این قرارداد پایبند باشند و اگر یکطرف اقدام به نقض این قرارداد بکند مورد نکوهش عقلاء و عرف قرار می گیرد . در باب عقود و قراردادها یک مدلول مطابقی وجود دارد که عبارت است از آنچیزی که متعاقدین انشاء می کنند مثلاً در بیع ملکیت ثمن و مثمن بوسیله انشاء طرفین صورت می گیرد به این طریق که بایع ملکیت مثمن را برای مشتری انشاء می کند و مشتری نیز ثمن را به تملیک بایع در می آورد ، علاوه بر مدلول مطابقی یک مدلول التزامی نیز در قراردادها وجود دارد که آن التزام و تعهد هر یک از طرفین نسبت به آن چیزی است که انشاء کرده اند ، هر یک از متعاقدین در قبال طرف دیگر در واقع خود را ملزم کرده است که به گفته ها و انشاءآت خود پای بند باشد و تخلف از این تعهد و التزام است که نقض قرارداد محسوب شده و از دیدگاه عقلاء پسندیده نیست اما اگر انعقاد قرارداد بر پایه ای بود که طرفین برای خود حق خیار گذاشته بودند یا اینکه متعاقدین توافق به انحلال عقد بنمایند در صورت اعمال حق خیار و انجام اقاله ، نقض قرارداد صورت نگرفته است زیرا طرفی که التزام به نفع او بوده است در واقع از حق خود صرفنظر کرده است و التزام طرف مقابل را به دلخواه نخواسته است ، از این رو قانون مدنی در ماده 219 بیان می کند « عقودی که بر طبق قانو واقع شده باشند بین متعاملین و قائم مقام آنها لازم الاتباع است مر اینکه برضای طرفین اقاله یا بعلت قانونی فسخ شود».
2- اوفوا بالعقود
این آیه بیانگر این است که وفای به عقد واجب است و منظر از عقد هر چیزی که باشد تسلیم آن شدو بر طبق آن عمل نمود مثلاً اگر کسی مال خود را در ضمن عقد بیع به تملیک دیگری در آورد در اینجا باید آثار ملکیت را برای آن دیگری قبول کند و آن را صاحب اصلی بداند و اگر بخواهد این مال را از چنگ او در آورد و دوباره در آن تصرف نماید در اینجا عقد و عهد خود را نقض کرده است و بر طبق « اوفوا بالعقود» که وفای به عقد را خواسته است کلیه این تصرفات ممنوع است در نتیجه هر یک از متعاقدین باید برای همیشه به لزوم این عقد پایبند باشند و حق فسخ آنرا ندارند.
به تفسیر دیگر منظور از «وفا» این است که حق با تمام و کمال به صاحبش داده شود و منظور از حق آن چیزی است که شیء شایستگی آن را دارد پس زمانی که گفته می شود « به عقودخود وفا » کنید ، یعنی حق واقعی عقد را به آنها اعطاء کنید و حقدر اینجا ممکن است دین باشد و ممکن است فعل و عمل باشدو ممکن است که امور اعباری مثل ملکیت و زوجیت باشد اکنون که مال خود را در ضمن عقد بیع به ملکیت دیگری درآوردیم منظور از وفای به عقد این است که آن ملکیت ایجاد شده را که حق آن عقد است ملتزم شویم و آن را برای همیشه گردن بنهیم، زمانی که ما بخواهیم به عقد بیع وفا کنیم دو التزام داریم ، التزام اول این است که در ضمن عقد ملتزم شده ایم که مال خودمان از آن دیگری باشد و التزام دوم را « وجوب وفای » به عقد برای ما آورده است یعنی به التزامی که در ضمن عقد قبول کرده ای وفادار باش و آنرا زایل مکن ، اکنون که التزام به بقاء ملکیت که نتیجه عقد بیع است برای همیشه واجب شد پس نقض ملکیت و قرارداد برای همیشه ممنوع و حرام است و این همان معنی « لزوم قراردادها» است .
3- « تجارة عن تراض »
قرآن کریم می فرماید « لا تأکلو اموالکم بینکم بالباطل الا آن تکون تجارة عن تراض» معنی متفاهم عرفی این آیه شریفه این است که تصرفات غیر قانونی و غیر شرعی در اموال مثل خیانت و غصب ممنوع و باطل است مگر اینکه تصرفات به جهت تجارت و داد و ستدی باشد که تراضی طرفین به آن وجود داشته است . پس اگر بوسیه قراردادی که واجد تراضی است ملکیت و نقل و انتقال صورت گرفت هر کدام از طرفین مالک مالی میوشد که به او انتقال یافه است ، بعد از این اگر یکی از این دو نفر نخواهد بدون رضایت دیگری این معامله را فسخ نماید تا اثر حقوقی قرارداد را از بین ببرد و دوباره مال را در اختیار خود درآورد بر طبق این آیه شریفه این عمل مورد نهی قرار گرفته ، و تصرف از مصادیق اکل مال به باطل است در نتیجه فسخ غیر نافذ و باطل است وقتی که فسخ قرارداد برای همیشه باطل بود این همان معنی « لزوم قراردادها» ایت البته بایدتوجه کرد وقتی که می گوئیم فسخ باطل است این غیر از مواردی است که طرفین برای خود حق فسخ قائل شده باشند.
4- ماده 219 قانون مدنی
ماده 219 قانون مدنی بیان می کند :«عقودی که بر طبق قانون واقع شده باشد بین متعاملین و قائم مقام آنها لازم الاتباع است مگر اینکه برضای طرفین اقاله یا بعلت قانونی فسخ شود» در این ماده اصل لزوم قراردادها مبنا قرار داده شده است اگر چه این ماده متنوع از دلایل بالا می باشد ولی از آنجا که در متن قانون آورده شده است و دادرسان و محاکم قضایی از منظر یک قاعده اصل به آن می نگرند منطق حقوقی می طلبد آنرا بعنوان یک دلیل ذکر کنیم همچنانکه ملاحظه می شود صدر این ماده لازم الاتباع بودن عقود را مورد اشاره قرارداده است ولی این حکم کلی دو استثناء دارد یکی آنکه عقد به علت قانون فسخ شود و دیگر آنکه عقد با اقاله و توافق طرفین منحل گردد که در اینصورت طرفین با رضایت خودالتزام به بقاء را برداشته اند.
قانون مدنی در مواد 397 تا 440 خیارات قانونی را که طرفین یا یکی از آنها می توانند داشته باشند تا بوسیله آنها عقد را فسخ نمایند ، احصاء می کند مثلاًدر ماده 399 بیان می دارد، :«در عقد بیع ممکن است شرط شود که در مدت معین برای بایع یا مشتری یا هر دو یا شخص خارجی اختیار فسخ معامله باشد»این قانون همچنین در ماده 283 بیان کرده است که : « بعد از معاملیه طرفین می توانند بتراضی آنرا اقاله و تفاسخ کنند» . در واقع این دو ماده استثنایی می باشند در صدر ماده 219 که لزوم قراردادها را مورد اشاره قرار داده است و از طرفی تفسیر کننده ذیل این ماده محسوب می شود .
ذکر این نکته ضروری است که وقتی گفته می شود عقود با شرط خیار واقاله فسخ می شوند این قاعده درباره تمام عقود صادق نیست مثلاً در عقد نکاح شرط خیار یا اقاله اجازه داده نشده است ، در ماده 1069 قانون مدنی آمده است : « شرط خیار فسخ نسبت به عقد نکاح باطل است …» حقوق دانان اسلامی در توجیه این مطلب بیان کرده اند از آنجا که عقد نکاح معاوضه محض نیست و به عبادات نزدیکتر است در نتیجه قابلیت شرط خیار را ندارد و دیگر اینکه شرط خیار و اقاله در عقد نکاح یا مصالح خانواده و طرفین منافات دارد، از این رو است که ازاله عقد نکاح شرط خاص خود را دارد.
- انقلاب عقد لازم به جایز و بالعکس –
ممکن است ذهن کنجکاو و حقوقی شما ، بارها شما را در مقابل این پرسش قرارداده باشد که اصولاًمنبع و منشاء لزوم جواز در عقود چه می باشد؟ چگونه می شودکه عقدی در ادبیات حقوقی موسوم به لازم می شود و دیگری صفت جایز را بخو می گیرد ؟ آیا عقود در ذات خود برهنه از لزوم و جواز هستند یا اینکه آنها جزء لاینفک ذات این عقود می باشند ؟ در هر صورت آیا عقدی که در جهان حقوق موصوف به وصف جایز است آیا شایستگی عروض صفت لازم را از طرف قانونگذار یا طرفین عقد دارد؟ اکنون شم حقوقی شما در برابر این پرسشها چه پاسخی دارد؟
باید دانست بعضی از عقود طبیعت آنها بگونه ای است زمانی که عقد انشاء می شود مصلحت طرفین در این است که حق رجوع نداشته باشند مثلاً زمانی که عقد بیع صورت می گیرد و انتقال مبیع و ثمن را در پی دارد ، در اینجا کیفین انجام این قرارداد خواهان این است که دو طرف بدون دلیل حق رجوع و اعتراضی نداشته باشند زیر شخصی که مبیع را تحویل می گیرد خود را برای همیشه مالک اصلیاین کالا می پندارد و او هرگز در ضمیر خود راه نداده است که ده روز مالک آن باشد و بعد از این مدت احتمالاًمالکیت از او سلب می شود ، پس در اینگونه قراردادها اگز در حین انشاء هیچ اشاره ای هم به لزوم آنها نشود قرارداد لازم خواهد بود و قانونگذار هم از آن دفاع خواهد کرد ، اما در مقابل طبیعت بعضضی از عقودبگونه ای است زمانی که عقد انشاء می شود مصلحت طرفین در این است که آنها حق رجوع داشته باشند و متعاقدین در ضمیر خود و او اینکه آنرا آشکار ننمایند ، بر آن واقف هستند مثلاً زمانی که عقدودیعه صورت می گیرد این نکته مورد قبول مودع و مستوذغ می باشد که هر زمان مودع خواست می تواند کالای خود را تحویل بگیرد و این را حق مسلم او می دانند و اگر غیر از این باشد شخص مودع ممکن است متضرر شود زیرا مصلحت ادامه این قرارداد از طرف او بستگی به شرایط زمان و مکان دارد ، در اینگونه عقود اگر در حین انشاء هم هیچ اشاره ای به جواز آن نشده باشد قرارداد جایزه بوده و قانونگذار هم رفاع از آن مصلحت اولیه ترجیح دارد ، از این رو نتیجه این جواز را بر عقد لازم مترتب می کنند و نتیجه لزوم را بر عقد جایز مترتب می کنند .
ناگفته نماند که در بعضی از عقودممکن است آن مصلحت اولیه از آن چنان استحکامی برخوردار باشد که هرگز عقد لازم پذیرای نتیجه جواز را نداشته باشد مانند عقد نکاح در اینصورت قاعده بالا در اینگونه عقود جاری نیست زیر همچنانکه ذکر شد مصالح خانواده و طرفین بالاتر از این است که بتوان عقد را مورد تزلزل قرارداد .
در قانون مدنی موادی وجود دارد که نتیجه عقد جایز را که همان حق فسخ می باشد بر عقد لازم مترتب کرده است.
در ماده 185 این قانون آمده است ، عقد لازم آن است که هیچیک از طرفین حق فسخ آنرا نداشته مگر در موارد معینه.
بر طبق این ماده عقدی که لازم باشد حق فسخ در آن وجود نداردمگر در مورد خاص و بناء به مصلحتی مثل اینکه طرفین یا یکی از آنها برای خود خیار شرط « ماده 399 ق م » معلوم کرده باشند که در اینصورت نتیجه عقد جایز برا این عقد مترتب می شود . همچنین در ماده 219 ق م طرفین به تبعیت از عقد ملزم شده اند مگر اینکه عقد برضای آن خواهد نمود پس ما نتیجه می گیریم که طبیعت اولیه بعضی از عقود اقتضای لزوم را دارد و به همین صورت هم منعقد می شوند و طبیعت اولیه بعضی دیگر اقتضای جواز را دارد و به همین صورت هم منعقد می شوند و طبیعت اولیه بعضی دیگر اقتضای جواز را دارد و به همین صورت هم منعقد می شوند و اگر قانونگذار هم عقود لازم و جایز را بطول جداگانه احصاء نموده است به جهت همین طبیعت اولیه بوده است اکنون سخن بر سر این مطلب است که آیا می شود از این طبیعت اولیه دست برداشت و عقد را از لازم به جایز تبدیل کنیم و جایز را به لازم مبدل نمائیم؟
در پاسخ این پرسش باید یادآور شد که اگر این لزوم و جواز در ذات و ماهیت هر یک از عقود بودند مثلاً لزوم جزء لاینفک عقد ودیعه بود در اینصورت هیچ گاه عقد بیع و ودیعه صورت نمی گرفت مگر اینکه لزوم و جواز هم انضاء بشوند و در اینصورت این تبدیل و انقلاب ممکن بنود زیر انقلاب در ماهیت ممکن نیست اما همانطور که ذکر شدلزوم و جواز از اجزاء ذات هر یک از این عقودنیستند بلکه این عقود در حالت عادی و بناءبه نوع مصلحتی که در آنها وجود دارد به طرف لزوم یا جواز تمایل دارند ولی این تمایل آنقدر شدید نیست که نشود جهت آنرا عوض نمود بلکه در مواقعی خاص متعاقدین در شرایطی قرار میگیرند که مصلحت خاص دیگری متعاقدین یا بعلت قانونی فسخ شود و بر طبق ماده 283 ق م بعد از معامله طرفین می توانند بتراضی آنرا اقاله و تفاسخ کنند یا اینکه برای فسخ عقد به یکی از خیارات واقع در مواد397 تا 440 ق م متمسک شوند.
مطالب بالا درباره ایجاد حق فسخ و ترتب اثر عقد جایز بر عقد لازم بود اما قانون مدنی درباره اسقاط حق فسخ در عقد جایز و ترتب اثر لازم بر آن نیز ساکت نیست . در ماده 679 می گوید : « موکل می تواند هر وقت بخواهد وکیل را عزل کندمگر اینکه وکالت وکیل یا عدم عزل در ضمن عقد لازمی شرط شده باشند ، همچنانکه می دانید وکالت عقدی جایز است و موکل می تواند در هر زمانی که خواست وکیل خود را عزل کند و اجازه تصرف به او ندهد اما اگر وکالت شخصی یا عدم عزل او در ضمن عقد لازمی شرط شود در اینصورت عقد وکالت که در اصل جایز است نتیجه عقد لازم را بخود گرفته و فسخ برآن عارض نمی شود.
یادآوری این نکته لازم است که این شروط در صورتی فایده دارند ونتیجه عقد لازم را بر عقد جایز مترتب می کنند که انجام شرط بر مشروط علیه لازم و واجب باشد ، همچنانکه مشهور فقیهان این عقیده را دارند و ماده 237 ق م نیز به پیروی از این شهرت ، همین نظریه را پذیرفته است ، اما در مقابل پاره ای از تجلیل گران حقوقی انجام شروط را توسط مشروط علیه لازم و واجب نمی دانند بلکه فایده اینگونه شروط را عکس مطلب بالا بیان می کنند یعنی می گویند اگر شرطی در ضمن عقد لازمی منعقد شد آن عقد لازم در معرض زوال قرار می گیرد به این ترتیب که اگر مشروط علیه به شرط خود وفا ننمود مشروط له می تواند عقد لازم را فسخ کند و بیان می دارندکه در اینصورت عقد لازم به عقد جایز منقلب می شود.
در پایان بیان می داریم که ماده 679 ق م فقط به شرط کردن عقد وکالت یا عدم عزل وکیل در ضمن عقد لازم اشاره کرده است ، اکنون آیا طرفین می توانند مفاد این ماده را به سایر عقود جایز سرایت داده و آنها را در روابط خود الزام آور نمایند، یا امعان نظر به اینکه می رسد بعضی از حقوق دانان آن را پذیرفته اند ، اما پذیرفتن این قیاس ما را به مشکلاتی موجه می سازد در هر صورت چه ما از این قیاس استفاده کنیم یا آنرا مردود اعلام بداریم با استفاده از ماده 10 ق م در ضمن یک قرارداد ویژه می توان حتی الامکان از فسخ عقود جایز توسط یکی از طرفین جلوگیری نمود.
عقد خیاری
عقد خیاری آن است که در ضمن قرارداد برای مدت معلومی اختیار فسخ عقد شرط نبود ، در عقد خیاری علاوه بر اینکه یکی از طرفین یا هر دو طرف می تواننند برای خود حق فسخ ایجاد کنند ، طرفین می توانند برای شخصی که بیگانه از عقد است حق فسخ خیار را قرار دهند و آن شخص بیگانه هم می تواند بر حسب قرارداد عنداللزوم قرارداد را بهم بزند ، این است که قانون مدنی در ماده 188 بیان می کند :« عقد خیاری آن است که برای طرفین یا یکی از آنها یا برای ثالثی اختیار فسخ باشد ممکن است که این شخص ثالث بطور مستقل و به تنهایی خیار داشته باشد ممکن است که این شخص یا یکی از متعاقدین یا همراه هر دو طرف اختیار فسخ معامله را داشته باشد.
ناگفته نماند که متبادر از عقد خیاری آن عقدی است که در ضمن آن « خیار شرط » منعقد شده باشد اما اگر عقدی شامل « خیار غبن » و « خیار عیب » و سایر خیارات دیگر بود ، آیا اطلاق عقد خیاری را به دنبال دارد ؟ همانطور که بیان شد آنچه که در ابتداء به ذهن متبادر می کندحق فسخ بوسیله خیار شرط است که عقد خیاری را بوجود می اورد ، اما مطلبی که ما را به تردید می اندازد این است که حقوق دانان اسلامی در نوشتارهای خود مطرح کرده اند که ظهرو غبن در قرارداد و علم به آن ممکن است سبب حدوت خیار در همان موقع باشد یعنی حق خیار در همان هنگام ظهور غبن بوجود آید و در مقابل عده ای دیگر بر این عقیده هستندکه دانستن غبن کاشف از این است که از حین عقد مغبون خیاز پیدا می کند . همچنانکه ملاحظه می کنید در اینجا دو نظریه وجود دارد ، در صورتی که نظریه دوم را بپذیریم بعید نیست که بگوئیم قراردادهایی که در ضمن آنها خیار غبن یا خیار عیب یا سایر خیاراتی که جنبه کاشفیت از حین عقد در آنها مطرح می شود ، موسوم به « عقد خیاری » نیز می شوند .
عقد معلق و منجز
بحث را با این پرسش آغاز می کنیم که آیا تنجیز شرط سحت عقد است به عبارت دیگر آیا اثر عقد بلافاصله و فوری بعد از توافق طرفین و ذکر ایجاب و قبول باید حاصل شود؟ پرسش را به سخن دیگر بیان می کنیم ، آیا تعلیق در عقدی سبب بطلان آن می شود به عبارت دیگر ، اگر انشاء عقدی هم اکنون که صورت می گیرد امکان دارد که پیدایش اثر آن معلق بر چیزی دیگر در آینده باشد؟
دیدگاه قانون مدنی
قانون مدنی در مقابل پرسش یا پرسشهای بالا پاسخ روشنی ارائه نمی دهد و در ماده 189 بیان می دارد . عقد منجز آن است که تاثیر آن بر حسب انشاء موقوف به امری دیگر نباشد والا معلق خواهد بود در واقع این ماده فقط به ذکر تعریف هر کدام از عقدمنجز و عقد معلق اکتفاء کرده است و حکم آنها را از نظر بطلان و صحت بیان نکرده است اگر چه ما در لابلای مواد قانون مدنی به ذکر بطلان پاره ای از عقود معلق خاص بر می خوریم ، در ماده 699 ق م آمده است : « تعلیق در ضمان مثل اینکه ضامن قید کند که اگر مدیون نداد من ضامن ، باطل است …» و در ماده 1068 همین قانون بیان شده است که :« تعلیق در عقد نکاح موجب بطلان است »
دیدگاه نویسندگان حقوقی
زمانی که دیدگاههای نویسندگان حقوقی را درباره شرط تنجیز مرور می کنیم در مقابل دو بینش قرار می گیریم و حقوق ما تا کنون از هیچ کدام از این دو بینش فاصله نگرفته است ، بسیاری از فقیهان عقد معلق را باطل دانسته اند و یکی از شرایط صحت عقد را تنجیز اعلام کرده اند . مثلاًعلامه حلی بیان می دارد « الخامس من الشروط الجزم فلو علق العقد علی شرط لم یصح»
شرط پنجم از شروط عقد « جزم » است پس اگر عقد بر شرطی متعلق شود صحیح نیست و همچنین بیان گردیده است که « ان التعلیق الوکالة علی الشرط لا یصح عند الامامیه و کذا غیره من العقود جایزة کانت او لازمة» یعنی اگر عقد وکالت معلق بر شرطی بشودصحیح نیست و همچین عقود دیگر اعم از اینکه لازم یا جایز باشند شهید اول نیز در این زمینه بیان می دارد « الانتقال یحکم الرضا و لارضا المع الجزم و الجزم ینافی التعلیق »
یعنی برای اینکه انتقال ملکیت صورت بگیرد باید طرفین رضایت داشته باشند و در صورتی که جزم وجود نداشته باشد ، رضایت هم وجود ندارد و جزم با تعلیق منافات دارد.
در مقابل فقیهان فوق الشعار تعدادی دیگر از فقیهان و اساتید حقوق متمایل به صحت عقد معلق شده اند و تعلیق را از موجبات بطلان عقد ندانسته اند
تصویرهای معلق علیه
براین اینکه روشن شود بحث مورد نظر بر چه پایه ای استوار است و نظریه های حقوقی حول کدام محور دور می زند ، شایسته است که در ابتدا انواع معلق علیه را به تصویر کشیده و ضمن شرح وبسط هر کدام بیان کنیم که نزاع در کدام صورت متصور است .
چیزی که اثر عقد بر وجود آن معلق شده است ممکن است تحقق آن معلوم باشد و ممکن است تحقق آن محتمل و مشکوک باشد ، هر یک از این دو قسم ممکن است مربوط به حال باشد و ممکن است مربوط به آینده باشد ، بنابراین چهار حالت حاصل می شود :
1-ممکن است تحقق معلق علیه در هنگام عقد معلوم باشد
2-ممکن است تحقق معلق علیه در آینده معلوم باشد
3- ممکن است تحقق معلق علیه در هنگام عقد محتمل و مشکوک باشد
4- ممکن است تحقق معلق علیه در آینده محتمل و مشکوک باشد در هر یک از حالات چهار گانه ممکن است معلق علیه از شرای طصحت عقد نباشد ، بدین صورت هشت حالت برای ما پدیدار می گردد که آنها را در ذیل با ذکر مثال می آوریم :
1-تحقق معلق علیه در هنگام عید معلوم بوده و همچنین معلق علیه از شرایط صحت عقد می باشد مانند اینکه « موجب » می گوید : اگر دارای اهلیت قانونی باشی فروختم و « قابل » قبول می کند.
2-تحقق معلق علیه در هنگام عقد معلوم بوده و معلق علیه نیز از شرایط صحت عقد نمی باشد مانند اینکه اگر دانشجو باشی فروختم و قابل هم قبول می کند .
3-تحقق معلق علیه در آینده معلوم بوده و معلق علیه نیز از شرایط صحت عقد باشد مانند اینکه اگر قانون بمن اجازه بدهد فروختم
4-تحقق معلق علیه در آینده معلوم بوده و معلق علیه از شرایط صحت عقد نباشد ، مانند اینکه اگر عید نوروز فرا برسد فروختم .
5-تحقق معلق علیه در هنگام عقد محتمل بوده و معلق علیه از شرایط صحت عقد باشد مانند اینکه اگر قرارداد نامشروع نباشد فروختم.
6-تحقق معلق علیه در هنگام عقد محتمل بوده و معلق علیه از شراط صحت عقد نباشد مانند اینکه اگر کشتی به ساحل رسیده باشد فروختم .
7-تحقق معلق علیه در آینده محتمل بوده و معلق علیه از شرایط صحت عقد باشد مانند اینکه اگر مخالفتی با نظم عمومی نکند فروختم.
8-تحقق معلق علیه در آینده محتمل بوده و معلق علیه از شرایط صحت عقد نباشد ، مانند اینکه اگر فردا پرواز داشته باشیم فروختم.
قدر متیقن نزاع در حالات بالا که تعلیق سبب بطلان می شود یا خیر ، در جایی است که معلق عیه مشکوک الحصول بوده و از شرایط صحت عقد نمی باشد . اما در آن حالاتی که معلق علیه معلوم الحصول می باشد یا اینکه معلق علیه از شرایط صحت عقد محسوب می شود با اشکالات کسری روبرو هستیم ، زیرا در جایی که معلق علیه معلوم الحصول است و طرفین یقین به حصول معلق علیه در حال یا آینده دارند ، گوئیا که تعلیقی صورت نگرفته است و به انگیزه ای خاص بوده است. که معلق علیه را در کلام آورده اند و در جایی که معلق علیه از شرایط صحت عقد باشد ، طرفین در واقع عقد را به مقتضای اطلاق آن معلق کرده اند به جهت اینکه اگر هم ذکری از شرط صحت به میان نمی آمد اطلاق عقد خودبخود به آن منصرف می شد . قانون مدنی در ماده 700 بیان می دارد :«تعلیق ضمان به شرایط صحت آن، مثل اینکه ضامن قید کند که اگر مضمون عنه مدیون باشد من ضامن ، موجب بطلان آن نمی شود .»
دلایل شرط تنجیز در عقود
در اینکه ابا تنجیز شرط صحت عقد است و تعلیق از اسباب مبطل آن ، گفتگوهای فراوان وجود دارد ، اما آنانکه تنجیز را شرط صحت عقد دانسته اند نظریه خود را با دلایل زیر توجیه می نمایند.
9-انظاء در عقد با تعلیق منافات دارد زیرا طرفین که عقد را انشاء می کنند در همان زمان می خواهند بطور اعتبار چیزی را ایجاد کنند و همانطور که در امور تکوینی ایجاد چیزی نمی تواند مورد تعلیق قرار گیرد، ایجاد امور اعتباری هم با تعلیق سازگار ندارد.
10-از ادله ای مثل« اوفو العقود» که بیانگر سببیت عقد هستند ، استفاده میشود که مسبب و اثر عقد بلافاصله و بمجزد وقوع عقد مترتب می شود زیرا وفای به عقد بعد از انعقاد واجب است ، اکنون اگر متعاقدین اثر را معلق بر چیزی بنمایند در اینصورت بعد از حصول معلق علیه وفاء واجب می شودد و این خلاف فرض است.
از آنجا که هر عقدی اثر حقوقی خاص خود را دارد و برای این آثار اسبابی از طرف شارع در نظر گرفته شده است ، آن قدر تیقنی که از طرف شارع به ما رسیده است این است که اسباب معلق بر چیزی نباشند و در پیدایش اثر ، مؤثر باید عاری از تعلیق باشد ، پس لازمه توفیقی بودن این اسباب آن اتس که به همین قدر متیقن اکتفاء کرده و عقد تعلیقی را جایز ندانیم.
در عقود ، جرم به انشاء لازم دارمی و اگر عقد بر چیزی معلق شود این جزم از بین می رود ، علامه حلی در این زمینه می فرماید :«الخامس من الشروط الجزم فلو علق العقد علی شرطط لم یصح »شرط پنجم از شرایط عقد جزم است و اگر عقد بر شرطی معلق شود باطل است شهید اول نیز معتقد است که انتقال در عقد زمانی صورت می گیرد که رضایت وجود داشته باشد و در صورتی که جزم در قرارداد نباشد رضایتی هم در بین بنوده و از طرفی تعلیق با جزم در عقد منافات دارد.
پاسخ دلایل فوق الذکر
پاسخ دلیل اول :
در پاسخ این دلیل بیان می شود که اگر منظور از انشاءکه نمی تواند مورد تعلیق قرار گیرد ، مدلول کلام انشایی باشد ، این مدلول به محض بیان کلام انشائی محقق است ، چه تعلیقی وجود داشته باشد و چه تعلیقی وجود نداشته باشد ، اما اگر منظور این باشد که منشاء نمی تواندمورد تعلیق قرار بگیرد ، درجواب باید گفت از آنجا که منشاء یک امر اعتباری است و از طرف شارع و قانونگذار تشریع شده است در معلق شدن آن بر امری اشکالی دیده نمی شود زیرا همانطور که قانونگذار مثلاًدر عقد بیع ملکیت منجزه را در ضمن عقد بیع به عنوان اثر حقوقی پذیرفته است او نیز می تواند ملکیت معلقه را در روابط حقوقی افراد وارد کند تنها فرقی که وجود دارد این است که در صورت اول ملکیت حین عقد مورد انشاء قرار گرفته است و در صورت دو م « گونه ای خاص » از ملکیت در دامنه انشاء وارد شده است .
پاسخ دلیل دوم :
در پاسخ دلیل دوم بیان می کنیم :
اولاً: دلیل ما فقط منحصر به « اوفواالعقود» نیست که بر طبق گفته شما خواستار ترتب مسبب بر سبب باشد بلکه از دلیلی دیگر مثل « احل الله البیع» می توان نام برد که عقد تعلیقی را در بر می گیرد .
ثانیاً : چیزی که از ظاهر « اوفوا بالعقود» به ذهن می رسد این است که باید به مدلول عقد وفا نمود یعنی اگر عقد بصورت منجز انجام شده است باید به آن وفاء نمود و اگر بصورت منجز نیز منعقد شده است نیز باید به آن وفادار بود ، ظاهر این دلیل بیان نمی کند که اثر عقد باید بلافاصله بعد از انشاء محقق شود بلکه وجوب وفای به عقد را همانطور که هست از ما خواسته است .
ثالثاً: ما از این مستدلین می پرسیم که منظور شما از مسبب که باید بلافاصله مترتب بر سبب شود چیست ؟ مسبب با همان مداول عقد است و یا اثر حقوقی عقد مثل ملکیت ، رد صورت اول اصلاًتخلف مسبب از سبب صورت نمی گیرد و مدلول عقد معلق همیشه با آن است و این امری تخلف ناپذیر است اما اگر منظور اثر حقوقی عقد باشد که ظاهراًمنظور همین است با چه توجیهی می توان گفت که ترتب این اثر باید بطور منجر باشد؟ کیفیت ترتب بستگی به کیفیت القاء انشاء عقد دارد ، اگر انشاء بصورت معلق القاء شود اثر هم بصورت معلق مترتب می گردد و اگر انشاء بصورت منجز بیان گردد ترتب اثر هم بصورت منجز است .
رابعاًمواردی وجود دارد که مسبب بلافاصله بعد ازانعقاد عقد مترتب نمی شود و بعد از انعقاد عقد وفای به آن واجب نمی شود مگر اینکه مثلاً قبض صورت بگیرد در اعمالی مثل وقف و هبه زمانی ملکیت مترتب می شود که قبض صورت بگیرد و در قراردادهای صرف و سلم همین حالت را مشاهده می کنیم.
پاسخ دلیل سوم
در جواب این دلیل بیان می داریم . اسباب عقود و اثرات حقوقی آنها مسائل عرفی بوده و شارع همان اسباب و مسببات عرفی را امضاء کرده است و فقط در موارد نادری عرف را تخطئه نموده است و در نتیجه این نظریه که اسباب عقود توقیفی هستند بنحو قضیه موجبه کلیه درست نیست اگر چه بنحو قضیه موجبه جزئیه ممکن است درست باشد ثانیاً اگر مابه اطلاق ادله ای مثل احل الله البیع واوفوا بالعقودنظر بیفکنیم کلیه عقود اعم از منجز و معلق در دامنه آنها قرار می گیرند و قدر متیقنی در بین نیست .
پاسخ دلیل چهارم
اولاً، زمانی که چیزی را ما بطول معلق انشاء می کنیم هیچ منافاتی ندارد که جزم به عقد داشته باشیم مثلاًاگر گفته شود ” در صورت اجازه پدرم این حلقه طلا رابه تو فروختم ”، در اینجا عقد بیع بطول جزم واقع شده است و اینکه معلق علیه مشکوک است هیچ ملازمه ای با عدم جزم فرونشده ندارد.
ثنیاً، درمعاملات و قراردادها نیازی به جزم در حین قرارداد نداریم اگر کسی مالی را بفروشد به این امید که مال خود اوست و درواقع هم مال خود باو باشد در اینجا بر طبق نظر عرف بیع واقع شده است و عرف نیازی به جزم نمی بیند.
ثالثاً، اگر ما قبول کنیم که در انجام معاملات و قراردادها جزم لازم است باید بپذیریم در جایی که معلق علیه ، معلوم الحصول در حال یا در آینده است معامله درست باشد زیرا در حین عقد هیچ تردیدی وجود ندارد و حال اینکه اینان این صحت را قبول ندارند.
تفکیک انشاء از منشاء
زمانی که یک عقدی را به صورت معلق انشاء می کنیم ، تعلیقه به گونه ای است که نشان می دهد اثر حقوقی قرارداد را بعد از انشاء آن و در زمان آینده خواسته ایم ، اکنون اشکال بزرگی که در اینجا وجود دارد این است که در عقد معلق انشاء و منشاء از هم جدا شده اند ، چگونه می شود که انشاء در زمان حال صورت بگیرد ولی منشاء که اثر آن است و باید بلافاصله مترتب شود بعد از گذشت مدتی از زمان انشاء حاصل گردد؟
این اشکال را بدینگونه پاسخ می دهیم که تخلف و تفکیک منشاء از انشاء معقول نیست زیرا منشاء بر طبق آنچه که ما انشاء کرده ایم باید ایجاد شود مثلاًاگر ملکیت در عید نوروز آینده را انشاء کردیم ، ملکیت هم در همان عید نوروز حاصل می شود و معقول نیست که تحقق ملکیت مقدم بر عید نوروز گردد یا اینکه بعد از نوروز حاصل گردد زیرا در اینصورت است که انفکاک منشاء از انشاء حاصل می گردد زیرا شخص منشی ملکیت آینده را انشاء کرده است و ماهیت انشاء آن به آینده تعلق گرفته است پس منشاء آن هم باید در آینده حاصل شود.
توضیح اینکه در عقود تحقق منشاء و اثر حقوقی عقد دراختیار انشاء کننده است واو بر طبق اراده خود می تواندملکیت را در زمان حال ایجاد کند یا اینکه تحقق آن را درآینده بخواهد بعنوان مثال در بیع منجز ملیکت بلافاصله مترتب بر عقد می شود زیرا شخص منشی این چنین خواسته است ، و در وصیت ملکیت در آینده و بعد از موت موصی مترتب می شود زیرا که انشاء کننده اینطور خواسته است و انشاء خود را برطبق خواسته خود القاء کرده است.
آنچه که در اینجا یک تحلیل گر حقوقی نباید از آن غافل شود این است که در قراردادها انشاء و منشاء از قبیل کسر و انکسار ، شکستن و شکسته شدن نیست زیرا در امور تکوینی شاهد اینگونه مسائل هستیم و نباید امور اعتباری را با امور تکوینی مقایسه نمود و نتیجه واحد گرفت ، در امور تکوینی تفکیک بین وجود و ایجاد و بنی زمان انکسار و کسر ممکن نیست ولی در امور اعتباری این شخص است که تصمیم می گیرد و انشاء را بر طبق تصمیم خود القاء می نماید.
از آنجا که در دسته بندی موجودات ، عقود در موجودات اعتباری جای می گیرند ، تحقق منشات بستگی به اراده عاقد دارد اگر او بخواهد عقد را بطول منجز منعقد نماید و اثر حقوقی آنرا وابسته به چیزی دیگر ننماید ، منشاء در همان حین عقد مترتب می شود ، اما اگر اثر حقوقی را معلق بر چیزی دیگر بنماید منشاء در زمان تحقق معلق علیه موجود می شود و زمانی که یک عقد بصورت معلق منعقد می شود در واقع می توان گفت که بصورت قضیه حقیقه القاء شده است و حکم قضایای حقیقیه زمانی فعلیت پیدا می کند که موضوع در خارج تحقق یابد و درعقود معلق هم زمانی که معلق علیه حاصل شد ، تمام شرایط عقد فراهم شده و در نتیجه اثر آن که همامن منشاء باشد صورت وجود بخود می گیرد .
لازم به ذکر است که ریشه و مبانی این مباحث را باید در علم اصول جستجو کرد و تعلیق در عقود را می توان به واجب مشروط و واجب معلق در این علم تنظیر نمود راهکارهای ارائه شده از طرف دانشمندان علم اصول بیانگر این است که تفکیک بین انشاء و منشاء در این موارد وجود ندارد.
از نظر تحلیلی ، ملکیتی که در ضمن عمل حقوقی وصیت حاصل می شود به صورت واجب مشروط القاء می شود ، بر این اساس که انشاء در زمان حال توسط موصی انجام می گیرد اما زمان حصول منشاء و ملکیت ، بعد از مرگ انشاء کننده است و ملکیت موصی له معلق بر موت موصی می باشد .
از نظر دانایان علم اصول اگر صیغه مثلاً بصورت « ان دخل الوقت فصل » القاء گردد، اختلاف است که چگونه باید تفسیر شود.
نظریه صاحب کفایه : ایشان معتقد است که در خطابات تعلیقی شرط ، قید هیئت است در نتیجه نفس وجوب ، مشروط می شود و در حقیقت قبل از حلول وقت وجوبی وجود ندارد و شخص مکلف قبل از وقت هیچ تکلیف ندارد ، این روش تفسیری است که مرحوم صاحب کفایه از واحب مشروط ارائه می دهد .
نظریه شیخ اعظم انصاری :
بر طبق نظریه این دانشمند اصولی در خطابات تعلیقی ، شرط مذکور در مثال بالا قید ماده است و اصولاًاز نظر این دانشمند ممکن نیست که قید به هیئت برگردد ، نتیجه این بینش این است که در واجب مشروط ، وجوب آزاد است و بعد از خطاب صیغه بلافاصله تکلیف وجود دارد و این واجب است که وابسته به معلق علیه می باشد ولی وجوب هیچ وابستگی ندارد ایشان در توجیه نظر خود بیان می دارد از آنجا که وضع هیئات بصورت عام و موضوع له آنها بصورت جزئی تحقق پیدا می کند « وضع عام ، موضوع له خاص» در نتیجه آن خطابی که بصورت طلب ایجاد شده است هیچ گونه اطلاقی ندارد ، زیرا هیئت فعل بصورت جزئی هویت خود را پیدا می کند، وقتی که هیئت قابلیت اطلاق را نداشت قابلیت تقیید را نیز ندارد و شرط مذکور نمی تواند قید هیئت باشد این است که بیان می کنیم شرط از قیود ماده است البته مرحوم صاحب کفایه این دیدگاه را قابل خدشه می داند و بیان می دارد وضع هیئت به آن صورتی که در تقریر بالا بیان شد درست نیست زیرا نظریه درست در این مورد بصورت « وضع عام و موضوع له عام » می باشد ، با این توجیه که موضوع له در حروف و هیئت افعال عام است و حروف از نظر معنی هیچ گونه فرقی با اسمی هم سنخ آنها ندارندو تنها فرقی که بین حروف و اسماء وجود دارد این است که حروف وضع شده اند تا اینکه در معنی خود استعمال شوند ولی زمانی که آن معنی غیر مستقل و آلت برای شیء دیگری در نظر گرفته شود اما اسامی وضع شده اند که در معنی خود استعمال شوند ولی زمانی که آن معنی مستقل شوند ولی زمانی که آن معنی مستقل در نظر گرفته شود ایشان بیان می دارد که در این صورت تفکیک بین انشاء و منشاء لازم نمی آید ، زیرا انشاء بدین گونه بیان می شود که اگر شرط حاصل شد آن منشا و طلب بوجود می آید و از آنجا که انشاء یک گونه ای خاص است و بنا بر فرض حصول شرط منشأ خواسته شده است هیچ گونه تفکیکی بین انشاء و منشأ بوجود نمی آید و اگر منشأ قبل از شرط حاصل شود در این صورت است که تفکیک انشاء از منشأ لازم می آید زیرا از همان ابتداء انشاء بگونه ای بوده است که منشأ مشروط راخواسته است و از همان اول منشأ تقدیری انشاء شده است .
نظریه صاحب فصول : ایشان بیان می دارد در اینگونه تکالیف وجوب از همان ابتداء وجود دارد اما واجب و فعل ، وابسته به تحقق شرط هستند و به اصطلاح در اینگونه تکالیف وجوب حالی و واجب استقبالی می باشد و از توجیه صاحب فصول به « واجب معلق » تعبیر شده است .
قابل ذکر است که فرق واجب مشروط صاحب کفایه و واجب معلق صاحب فصول در این است که بر طبق گفته صاحب کفایه ، وجوب وابسته است و بستگی به تحقق معلق علیه دارد ولی در توجیه صاحف فصول ، واجب و فعل وابسته است اما وجوب آزاد است و فعلی .
اما از نظر تحلیلی هیچ گونه فرقی بین توجیه شیخ اعظم انصاری در واجب مشروط و بین توجیه صاحب فصول در واجب معلق وجود ندارد زیرا در هر دو وجوب در زمان حال وجود دارد و از قید و بند شرط آزاد است .
قابل توجه است که در کلیه عقود تعلیقی که حصول معلق علیه در آینده شرط می شود توجیهات بالا می تواند منتظر قرار بگیرد و در هیچ کدام از اینها تفکیک بین انشاء و منشأ بوجود نمی آید تا اینکه از این طریق حکم به بطلان عقد معلق داده شود زیرا در قرادادهای معلق انشاء به همان صورت خاص قراردادهای معلق بیان می شود و باید از این نکته غافل نبودکه شخص انشاء کنند ، هر قراردادی را بر حسب طبیعت خود انشاء می کند و منشأ در هر قراردادی نیز بستگی به نوع و طبیعت آن قرارداد دارد.

بررسی و تحلیل فقهی وحقوقی قاعده (تدرء الحدود بالشبهات)

بررسی و تحلیل فقهی وحقوقی قاعده (تدرء الحدود بالشبهات)

 
فصل اول : تحقیق و بررسی منبع روائی قاعده تدرء الحدود بالشبهات
قاعده درءکه همان قاعده « تدرء الحدود بالشبهات » می باشد از قواعد فقهی مهم در حقوق اسلامی است این قاعده در حقوق اسلام کاربرد فراوان دارد وخصوصاً درحقوق جزای اسلامی بطور چشمگیری قابل ملاحظه است .
در مباحث زیرین سعی ما بر این است که این قاعده را بطور مبسوط مورد مطالعه و بررسی قرار دهیم .
گفتار اول - منابع روائی قاعده
شیخ صدوق رحمه الله تعالی درکتاب من لایحضره الفقیه می فرماید : (32) قال رسول الله صلی الله علیه واله وسلم « ادرؤ والحدود بالشبهات » . همچنین او در کتاب مقنع می فرماید : (33) قال امیر المومنین علیه السلام ادرؤ الحدود بالشبهات
در سنن ترمذی آمده است : (34) عن رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم «ادرئو الحدود عن المسلمین فان کان له مخرج فخلو سبیله فان الامام ان یخطئ فی العقوبه .
در سنن ابن ماجد آمده است : (35) ادفعوا الحدود ما وجدتم له مدفعاً .
گفتار دوم - بررسی سند حدیث « ادروؤ الحدود بالشبهات »
همچنانکه ملاحظه می شود در فقه امامیه این حدیث بطور مرسل نقل شده است . ازدیدگاه دانشمندان علم حدیث، اخبار در یک تقسیم بندی به خبر متواتر وخبر واحد تقسیم می شوند . در حجیت خبر متواتر هیچ شکی وجود ندارد، اما در حجیت خبرواحد می توان گفت آن خبری مورد قبول است که تمام سلسله راویان آن ذکر شده باشد و آن خبر در یکی از تقسیم بندیهای زیر جای بگیرد یعنی یا صحیح باشد بطوری که تمام سلسله راویان آن امامی و عادل باشند یا حسن باشد یعنی تمام سلسله راویان آن امامی و ممدوح باشند یا اینکه آن خبر موثق باشد ( یعنی تمام سلسله راویان آن یا بعضی از آنها ، از اهل سنت می باشند ثقه باشند )؛ پس برای اینکه خبر واحد از اعتبار حجیت برخوردار باشد اولاً باید مسند باشد ، ثانیاً ، صحیح یا حسن یا موثق باشد اما حدیث مورد نظر ما یعنی ادرؤو الحدود بالشبهات از آنجا که مرسل می باشد فاقد شروط حجیت خبر واحد می باشد و ارسال آن بدین جهت است که سلسله راویان آن از شیخ صدوق رحمه الله تا معصوم علیه السلام حذف شده است ، اما نمی توان مسئله را به همین ج ختم نمود و گفت که این حدیث حجت نبوده و فاقد اعتبار است ، زیرا اگرما دراحوال و نوشته های شیخ صدوق مراجعه نمائیم و تمام نظریات و دانشمندان علم حدیث را پیرامون حجیت اخبار مطالعه کنیم تصدیق خواهیم نمود که حدیث در مورد نظر ما از حجیت برخوردار است .
شیخ صدوق رحمه الله تعالی در مقدمه کتاب من لاحیضره الفقیه که این روایت را در آن آورده است ، می فرماید : (36) صنفت هذا الکتاب بحذف الاسانید لئلا تکثر طرقه وان کثرت فوائده ولم اقصد فیه قصد المصنفین فی ایراد جمیع ما رووه بل قصدت الی ایراد ما اختی واحکم بصحته واعتقدفیه انه حجه فیما بینی وبین ربی تقدس ذکره وتعالت قدرته - و جمیع ما فیه مستخرج من کتب مشهوره ، علیها المعول والیها المرجع . او می گوید : من این کتاب را تصنیف کردم و سندهای احادیث را حذف نمودم ، اگر چه آن سندها فایده های زیادی دارند ولی قصد من این نبود که تمام چیزها را مثل سایرمصنفین دیگر روایت کنم بلکه منظور من این بود که آنچه که فتوی می دهم وحکم به صراحت آن می نمایم ایراد کنم و اعتقاد دارم که آنها بین خداوند متعال و من حجت خواهند بود ، وتمام چیزهایی که در این کتاب است از کتب مشهور بین علماء اخراج کرده ام که این کتب تکیه گاه مرجع سایرین هستند .
همچنین شیخ صدوق رحمه الله تعالی در اول کتاب مقنع بیان میدارد : (37) و حذفت الاسنادلئلا یثقل حمله ولایصعب حفظه ولا یمله قاریه اذکان ما ابنیه فی الکتب الاصولیه موجوداً مبیناً عن المشایخ العلماء الفقهاء الثقات رحمهم الله .
دو عبارتی که از شیخ صدوق درکتاب من لایحضره الفقیه و کتاب مقنع ذکر کردیم ، این دو عبارت مشعربه این است که شیخ صدوق بطور اجمال شهادت داده است که راویان مذکور در این دو کتب ثقه بوده و روایاتی که بدون ذکر راویان آورده شده اند ، مورد اعتماد می باشند .
دانشمندان علم رجال بطور قاطع از ثقه بودن شیخ صدوق یاد کرده اند وبر این باور هستند که این دانشمند احادیث مجهول را درکتب خود نقل نمی کند شیخ طوسی درباره او می گوید : (38) محمد بن علی بن الحسین بن موسی بن بابویه القمی جلیل القدر، یکنی ابا جعفر، کان جلیلاً ، حافظاً للاحادیث ، بصیراً بالرحال، ناقداً للاخبار ،لم یرفی القمیین مثله فی حفظه وکثره علمه .
ابن ادریس درباره شیخ صدوق می فرماید : (39) فانه کان ثقه ، جلیل القدر، بصیراً بالاخبار ، ناقداً للاثار، عالماً بالرجال ، حفظه ، و هو استاذ شیخنا المفید ، محمد بن محمد بن النعمان ، و همچنین سید بن طاووس (40) درباره شیخ صدوق بیان می دارد که برعدالت او اجماع شده است .
تا اینجا بیان کردیم که شخص شیخ صدوق رحمه الله عادل وثقه بوده و خود این شخص شهادت داده است که احادیث منقول درکتب او از ثقات نقل شده اند ، علاوه بر این مطالب در علم رجال و در نظر بعضی از فقیهان ، مراسیل بعضی از بزرگان در حکم مسانید هستند و از آن بزرگان یکی شیخ صدوق می باشد که مراسیل او به منزله مسانید گرفته شده است یعنی زمانی که ایشان روایتی را بطور مرسل نقل می کند و میگوید : قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم … یا قال الصادق علیه السلام … ، این مراسیل در حکم مسانید هستند و برای اختصار بوده است که سند حذف شده است واین روایت بصورت یک اصل مسلم نقل شده است ، البته درباره مراسیل محمد بن ابی عمیر نیز این فرض وجود دادر و مراسیل او درحکم مسانید گرفته شده اند .
در نزد فقیهان و دانشمندان علم حدیث، اگر خبر موثوق الصدور باشد حجت است و وثوق به صدورممکن است از این جهت باشد که راویان سلسله سند عادل وثقه هستند و ممکن است که چون اصحاب و بزرگان به این حدیث عمل کرده اند و مطابق آن فتوی داده اند حکم به موثوق الصدور بودن آن بکنیم . خصوصاً اگر این اصحاب و بزرگان قریب العصر به امام معصوم علیه السلام باشند واگر علی بن بابویه وصدوقین و شیخ مفید وسید مرتضی و شیخ طوسی رحمه الله علیهم به روایتی عمل کرده باشند ما وثوق پیدا می کنیم که آن از معصوم علیه السلام صادر شده است . (41)
گفتار سوم : دیدگاه پاره ای از فقیهان پیرامون سند حدیث ادرؤواالحدود بالشبهات
فقیه بزرگوار ابن ادریس حلی از این حدیث بنام حدیثی که معصوم علیه السلام آن را فرموده است و امت آن را روایت کرده و بدون هیچ اختلافی برآن اجماع نموده است ، یاد می کند . (42)
اودرجایی که کسی خمر استفراغ کند وبعداً ادعا کند که از روی اکراه این خمر را نوشیده است می گوید حد از او برداشته می شود و ضمن اینکه به این حدیث تمسک می کند می فرماید : فانه قال علیه السلام و روه الامه واجمعت علیه بغیر خلاغف ادرأوالحدود بالشبهات . آیه الله حاج سید احمد خوانساری رحمه الله از این حدیث بنام حدیث نبوی مشهور یاد می کند ودر بحث حد زنا می فرماید : (43) مع الاشکال لایبعد لزوم الاحتیاط من جهه مادل علی درء الحدود بالشبهه و هوالحدیث النبوی المشهور تدرء الحدود بالشبهات .
صاحب ریاض تعبیر نص متواتر را درباره این حدیث شریف می آورد و می فرماید : والاولی التمسک بعصمعالدم لا فی موضع الیقین عملاً بالنص المتواتر بدفع الشبهات .
ابن ادریس حلی در جایی دیگر از این حدیث بنام حدیثی که بر آن اتفاق شده است ، نام می رود ، او درجایی که نزدیکی به شبه را مطرح می کند استدلال شیخ طوسی را برائت شخص واطی مطرح کرده و می گوید : یعضد استدلال شیخنا قوله علیه السلام المتفق علیه ادرأو الحدود باشبهات . (44)
همین فقه در بحث حد قذف به مناسبتی ازاین حدیث بنام کلامی که بر آن اجماع شده است نام می برد و می فرماید : و بالشبهات لا یحد لقوله علیه السلام المجمع علیه ادأو الحدود بالشبهات (45)
فصل دوم : بررسی تطبیقی معنی شبهه
دراین فصل معنی و تفسیر « شبهه » که در قاعده تدرء الحدود بالشبهات » از آن سخن به میان آمده است بطور گسترده مورد بحث و تحلیل قرار گرفته است .
در گفتار اول ضمن آنکه پاره ای ازمواد قانون مجازات اسلامی که مربوط به شبهه می باشند ، بررسی گردیده است ، دیدگاه فقیهان امامیه در دامنه ای وسیع مطرح شده و مورد نقض و ابرام قرار گرفته است . در گفتار دوم ، نظریات و اقوال دانشمندان و فقیهان اهل سنت پیرامون شبهه و انواع آن ارائه گردیده است .
گفتار اول : بررسی شبهه از دیدگاه فقیهان امامیه
در این گفتار بطور مبسوط معنی شبهه از دیدگاه فقیهان امامیه و قانون مجازات اسلامی مورد بررسی قرار می گیرد ، ناگفته نماندکه فقیهان شیعه این مبحث را بیشتر در ذیل عنوان نزدیکی به شبهه مطرح کرده اند ونظریات خود را در این قالب بیان کرده اند اگر چه استخوانبندی بحث همان معنی « شبهه » می باشد .
در ماده 63 قانون مجازات اسلامی آمده است : زنا عبارت است از جماع مرد با زنی که براو ذاتاً حرام است گرچه در دبر باشد، در غیر موارد وطی به شبهه. همچنانکه مشاهده میشود در این ماده نزدیکی به شبهه از موارد زنا استثناء شده است . در ماده 66 این قانون آمده است : هرگاه مرد یا زنی که با هم جماع نموده اند ادعای اشتباه و ناآگاهی کند در صورتی که احتمال صدق مدعی داده شود، ادعای مذکور، بدون شاهد و سوگند پذیرفته می شود و حد ساقط می گردد .
برای مشخص شدن معنی وتفسیر شبهه واشتباه در قاعده تدرء الحدود بالشبهات و در مواد فوق الذکر ، نظریات دانشمندان فقه شیعه می تواند راهگشا باشد .
فقیه بزرگوار صاحب جواهر بیان می دارد : (46) نزدیکی به شبهه آن عملی است که انسان فی نفس الامر وواقع مستحق آن نیست اما فاعل این عمل اعتقاد دارد که مستحق است یا اینکه این عمل به سبب جهالت از آن فاعل صادر می شود البته آن جهالتی که از نظر شرع پذیرفته شده باشد یا اینکه شبهه از آن جهت است که فاعل تکلیف ندارد وتکلیف از او به سببی که حرام نیست برداشته شده است .
منظور از جهالت پذیرفته شده در شرع این است که انسان نمی داند مستحق می باشد یا مستحق نمی باشد درهر صورت به استحقاق جاهل است ولی با این وجود ازدواج جایز است . مثل اینکه خانمی می گوید همسر ندارم که در اینصورت با اتکاء به گفته او می توان با او ازدواج نمود ، یا خانمی از تمام شدن عده ی خود خبر می دهد ، یا اینکه دو نفر عادل می گویند این زوجه را زوج او طلاق داده است درتمام این صورتها ازدواج با این خانم جایز است واحتمال عدم استحقاق از عقد ازدواج جلوگیری نمی کند .
در تعریف یاد شده « عمل » به منزله جنس تعریف است وعمل بدون شبهه وبا شبهه را در بر می گیرد ولی با آمدن قید مستحق نیست نکاح صحیح ودرست از تعریف خارج می شود زیرا که در نکاح صحیح فاعل مستحق است وبا آمدن قیود جهالتی که پذیرفته شده باشد و تکلیف به سبب غیر حرامی برداشته شده باشد » اقسام زیر از شبهه مورد نظر خارج می شوند که در اینصورت شخص مرتکب ، معذور نیست ، آن اقسام عبارتند از :
1- شخصی که میداند مستحق نیست در اینصورت عمل او شبهه محسوب نمی شود وبه آن اطلاق « زنا » می گردد .
2- شخصی که جهالت دارد ولی جهل او از نظر شرع وقانون پذیرفته شده نیست اگر چه خود او « ظن استحقاق » را بدهد مثلاً خانمی که همسر او مفقود شده است دراینجا بدون تحقیق و بدون مراجعه به محاکم اقدام به ازدواج بنماید از آنجا که صرفاً به جهت طولانی شدن این فقدان ، خیال کرده است همسرش وفات نموده است یا اعتماد به اخبار کسانی کرده است که در خبر دادن راستگو نیستند یا اینکه مردی با خانمی که در عده است ازدواج کرده است با اینکه به مقدار عده جاهل است یا با خانمی ازدواج کرده است که شبهه رضاع در میان بوده است و احتمال می رفته است که به جهت «رضاع» این ازدواج منع شده باشد . در تمام این صورتها ازدواج صحیح نبوده ونزدیکی به شبهه صدق نمی کند و جهالت او پذیرفته نیست اما اگردر تمام این صورتها به خاطر شبهه ای که بر این شخص عارض شده است اعتقاد صحت نکاح را می داده است این ازدواج صحیح است ونزدیکی به شبهه صدق می کند . البته به شرط آنکه احتمال این شبهه درباره او داده شود مثلاً ازآن افرادی باشد که با احکام اسلامی آشنا نیست از آن جهت که از گرویدن آن به اسلام هنوز مدت کوتاهی می گذرد . در تمام این صورتها ازدواج به جهت شبهه صحیح است اما نه از آن جهت که جهل او پذیرفته است بلکه از آن جهت که اعتقاد استحقاق را داشته است و الا شارع صرفاً به جهت احتمال یاظن ،عمل نزدیکی را اجازه نمی دهد ، بکله آن عملی مباح است که انسان علم به استحقاق داشته باشد یا حداقل اماره حلیت از نظر شارع موجود باشد . بنابراین چنانچه ملاحظه کردیم در موارد فوق جهالت نمی تواند دلیل ارتکاب عمل گردد و شارع مقدس همیشه جهل را نپذیرفته است . روایات زیر صحت مطلب فوق را که جاهل همیشه معذور نیست ، تأیید می نمایند :
یزید کناسی نقل می کند (47) از امام صادق عیه السلام راجع به زنی که در عده ازدواج کرده است پرسیدم ، آن حضرت در جواب، پاسخ فرمود: اگر این زن در عده طلاقی که همسر او حق رجوع داشته است ازدواج کرده است حکم او رجم است ، اگر در عده ای ازدواج کرده است که همسر او حق رجوع نداشته است حکم او حد زانی غیر محض می باشد و اگر در عده وفات زوج ازدواج کرده است حکم او صد ضربه شلاق است ؛ به آن حضرت عرض کردم : اگر از روی جهالت این کاررا کرده باشد حکم او چیست ؟ حضرت پاسخ فرمود : امروزه تمام زنان مسلمان می دانند عده طلاق یا وفات باید نگه دارند حتی زنان عهد جاهلیت نیز این را می دانستند ، به آن حضرت گفتم عده را می دانسته است ولی مقدار آن را نمی دانسته است . حضرت فرمود : اگر می دانسته است که باید عده نگه دارد باید سئوال کند تا اینکه مقدار آن را بداند . (48)
متن حدیث :
محمد بن یعقوب کلینی عن عده من اصحابنا عن سهل بن زیاد و عن علی بن ابراهیم عن ابیه جمیعاً عن ابن محبوب عن ابی ایوب عن یزید الکناسی قال :
سألت أباعبدالله علیه السلام عن امرأه تزوجت فی عدتها فقال : ان کانت تزوجت فی عده طلاق لزوجها علیها الرجعه فان علیها الرجم ان کانت تزوجت فی عده لیس لزوجها علیها الرجعه فان علیها حد الزانی غیر المحصن وان کانت تزوجت فی عده بعد موت زوجها من قبل انقضاء الاربعه اشهر و العشره ایام فال رجم علیها وعلیها ضرب مأئه جلده ، قلت : أرایت ان کان ذلک منها بجهاله ؟ قال : فقال : ما من امرأه الیوم من نساء المسلمین الا وهی تعلم ان علیها عده فی طلاق أو موت، و لقد کن نساء الجاهلیه یعرفن ذلک ، قلت : فان کانت تعلم ان علیها عده ولاتدری کم هیء فقال : اذا علمت ان علیها العده لزمتها الحجه ، فتسأل حتی تعلم .
روایت دیگری نیز وجود دارد که بیانگر این است که جهالت همیشه قابل بخشش نیست بلکه در بعضی موارد شارع مقدس جهل را بعنوان عذر شرعی قبول ندارد .
ابوغبیده خداء از امام صادق علیه السلام نقل می کند : (49) از آن حضرت راجع به زنی سئوال کردم که با مردی ازدواج کرده است وحال آنکه این زن دارای همسر است حضرت فرمود اگر با همسر اول خود با هم در شهری زندگی می کنند که به یکدیگر دسترسی دارند در اینصورت حکم این زن حد زانی محصن است که همان رجم می باشد اما اگر همسر اول با او زندگی نمی کند و ازدیده او پنهان است یا اینکه اگر دریک شهر زندگی می کنند و به یکدیگر دسترسی ندارند در اینصورت حکم این زن ، حد زانی غیر محصن است ودیگر هیچ لعان وتفریقی بین این دو صورت نمیگیرد . تا اینکه ابو عبید خداء می گوید : به آن حضرت عرض کردم : اگر جاهل به عمل خود بوده است حکم او چیست ؟ حضرت فرمود : آیا او در دار هجرت زندگی نمی کند ، گفتم بلی زندگی می کند حضرت فرمود : امروزه تمام زنان مسلمان می دانند که یک زن با دو شوهر نمی تواند زادواج کند و اگر زنی مرتکب گناه شود و بگوید من نمی دانستم ، یا اینکه جاهل بودم تا اینکه حد براو اقامه نشود در اینصورت حدود تعطیل می شوند .
3- سومین جایی که از نزدیکی به شبهه خارج می شود جایی است که تکلیف به سبب کار حرامی از انسان برداشته شده باشد مثل اینکه شخصی از روی اختیار شرب خمر بنماید ، قول مشهور این است که اگر این انسان مست با کسی نزدیکی کند عمل او شبهه محسوب نشده وحد زنا براو ثابت است اما علامه درکتاب تحریر بیان می کند که حد زنا براو جاری نمی شود .
اینکه اعمال انسان مست تا چه اندازه مسئولیت کیفری دارد وتا چه اندازه این اعمال در گستره « شبهه » قرارمیگیرند قابل بحث و بررسی می باشد .
در ماده 53 قانون مجازات اسلامی آمده است : اگر کسی بر اثر شرب خمر، مسلوب الاراده شده لکن ثابت شودکه شرب خمر به منظور ارتکاب جرم بوده است مجرم علاوه بر مجازات استعمال شرب خمر به مجازات جرمی که مرتکب شده است نیز محکوم خواهد شد . از مفهوم این ماده اینطور استنباط می شود که اگر شرب خمر به منظور ارتکاب جرم نبوده باشد واین شخص که مرتکب جرمی شده ، مجازاتی ندارد .
ماده 224 قانون مجازات اسلامی بیان می دارد : قتل در حال مستی موجب قصاص است مگر اینکه ثابت شود که در اثر مستی بکلی مسلوب الاختیار بوده و قصد از او سلب شده باشد و قبلاً برای چنین عملی خود را مست نکرده باشد … با استفاده از این دو ماده حالات زیر را برای انسان مست می توان تصور نمود :
1- انسانی که مست است و اراده از او سلب نشده است در این هنگام مرتکب جرم می شود .
2- انسانی که مست است واراده از او سلب شده است در این هنگام مرتکب جرم می شود اما قبل از شرب خمر و مستی قصد ارتکاب جرم را نداشته است.
3- انسانی که مست است و اراده از او سلب شده است ودر این هنگام مرتکب جرم می گردد و قبل از شرب خمر ومستی قصد ارتکاب جرم را داشته است وبه جهت ارتکاب این جرم خود را مست نموده و شرب خمر کرده است .
بر طبق ماده 224 قانون مجازات اسلامی درحالت اول انسان مست مجرم است و برطبق ماده 53 قانون مجازات اسلامی درحالت سوم انسان مست نیز مجرم شناخته میشود دراینجا نمی توان گفت که چون عنصر معنوی جرم وجود ندارد به جهت اینکه شارب خمر قصد واراده اصلاً ندارد یا اینکه علم به عمل خود ندارد درنتیجه باید از مجازات معاف باشد ، زیرا او قبل از مستی توجه و علم داشته است وبه اعتبار همین توجه وعلم قبلی ، تکلیف هم متوجه او می شود و اکنون که خود را مست کرده است نمی تواند از مسئولیت کیفری کارخود معاف باشد زیرا « الامتناع بالاختیار لاینافی الاختیار » بلکه به منزله آن شخصی است که در حالت آگاهی و بصیرت کامل مرتکب جرم شده است .
اما اگر شخصی دراثر شرب خمر مسلوب الاراده شود و در این هنگام مرتکب جرمی گردد این بحث مطرح است که ایا اعمال او در دامنه شبهه قرار می گیرند یا خیر ؟ بر طبق مواد 53 و 224 قانون مجازات اسلامی از آنجا که چنین انسانی اصلاً قصد ندارد و اراده بطور کلی از او سلب شده است ، مسئولیت کیفری ندارد .
صاحب جواهر در این زمینه بیان می دارد : (50) که اگر شخصی به سبب کار حرامی مثل شرب خمر ودرحال اختیار خود را مست نمود و مرتکب جرمی گردید از هیچگونه مسئولیت کیفری معاف نمی گردد واین نظریه را به مشهور نسبت می دهد او بیان می دارد که خود این شخص اراده را از خود سلب کرده است و ما بالاختیار لاینافی الاختیار این فقیه بزرگ معتقد است که به اعتبار قبل از مستی تکلیف متوجه این انسان می باشد و در زمینه مکلف بودن این انسان مست به روایاتی نیز استناد می جوید و در نتیجه این شخص را از موارد شبهه خارج می کند .
صاحب شرایع در ثبوت قصاص بر انسان مست تردید کرده است ولی بیان می دارد که ثبوت قصاص از قوت بیشتری برخوردار است زیرا در تعلق احکام بین انسان مست وغیر مست هیچ فرقی وجود ندارد . (51)
شهید ثانی بیان میدارد ، از آنجا که شارع عذر سکران را قبول نکرده است واو را به منزله صاحی و انسانی که مست نیست قرار داده است پس باید قصاص شود و این نظریه را به اکثر فقیهان نسبت می دهد . و از طرف دیگر بیان می کند شرط اینکه کاری بطور عمده صورت بگیرد، این است که فاعل قصد داشته باشد وانسانی که شرب خمر کرده است و مست گردیده قصدی ندارد و در نتیجه قصاص از او منتفی است وخود او متمایل به این نظریه می شود . (52)
صاحب جواهر ثبوت قصاص را برای انسان مست تقویت می نماید و این نظریه را در راستای توافق اکثر فقها می داند وبیان می دارد که سکران از روی اختیار خود را بی اختیار و مست نموده است و در نتیجه باید مسئولیت کیفری اعمال خود را به عهده بگیرد و در این زمینه روایتی را نقل می نماید.(53) خلاصه اینکه فردی که شرب خمر کرده است و اراده را از خود در واقع بطور عمد سلب کرده است آیا می شود او را ملحق به انسان مجنون و خواب و بیهوش نمود و همچنانکه مواد 51 (54) و 225 (55) قانون مجازات اسلامی این افراد را از مسئولیت کیفری معاف کرده است انسان مست را نیز از مسئولیت کیفری معاف کنیم چون اساساً قصد وعنصر معنوی جرم در انسان مست وجود ندارد و قانون بر انسانهای فاقد قصد هیچگونه مسئولیتی بار نمی کند یا اینکه به این نظریه معتقد شویم که چون انسان مست اساساً کار خلافی مرتکب شده است وبا این کار خلاف، خود را از اراده وقصد سلب کرده است در نتیجه باید مسئولیت تمامی جرایمی را که درحال مستی مرتکب می شود دامنگیر خود او شود ، به نظر می رسد که اگر دلیل شرعی قانع کننده ای برمسئولیت انسان مست نداشته باشیم نظریه اخیر از قوت بیشتری برخوردار بوده وبا سایر قواعد حقوقی سازگاری بهتری دارد و برخلاف نظریه صاحب جواهر می توان آن را از موارد شبهه شمرد و در اینصورت اعمال این انسان دردامنه شمول تدء الحدود بالشبهات قرار می گیرد البته صرفنظر از اینکه اگر انسانی خود را به جهت ارتکاب جرمی مست کند اعمال او به هیچ وجه از موارد شبهه محسوب نشده وتمام کیفرها را باید تحمل نماید .
از مجموع مطالبی که تا اینجا بیان شد نتیجه میگیریم که شبهه مورد بحث سه قسم می باشد :
1- آن عمل ونزدیکی که شخص مستحق آن نیست وحال آنکه اعتقاد استحقاق را دارد زیرا یا جهل به موضوع دارد ویا جهل به حکم ، البته آن جهلی که از طرف شارع پذیرفته شده باشد .
2- آن عمل ونزدیکی آن شخص مستحق آن نیست و اعتقاد استحقاق را نیز ندارد ولی در اینصورت نکاح جایز است مثل اینکه زنی را در نداشتن همسر تصدیق نموده وبا آن ازدواج کند .
3- آن عمل و نزدیکی که شخص مستحق نیست اما این عمل از شخصی صادر شده است که تکلیف نداشته است مثل شخصی که دیوانه است .
اما غیر از موارد بالا وغیر از نکاح صحیح ، سایر موارد شبهناک نبوده و زنا محسوب می شوند و فاعل آن مجرم بوده و مستحق حد است .
از دیدگاه صاحب جواهر شبهه فقط درجایی وجود دارد که فاعل مستحق نبوده اما اعتقاد و علم به استحقاق را داشته باشید یا اینکه ظن معتبری داشته باشد که نکاح با توجه به آن جایز باشد (56) اما در صورتی که ظن به استحقاق انجام عمل داشته باشد ودرصورتی که انسان احتمال استحقاق انجام عمل را بدهد ویا ظن غیر معتبری داشته باشد و مرتکب عمل شود شبهه محسوب نشده وکار او جرم محسوب نمی شود وحال آنکه عبارات بسیاری از فقیهان بیانگر این است که شبهه به صرف حصول ظن تحقیق پیدا می کند ولو اینکه این از ظنون معتبر نباشد وحتی بعضی از عبارات بیانگر این است که شبهه با احتمال و شک نیز محقق می گردد . مثلاً دراین عبارت آمده است که اگر مردی با این خیال که زنی همسر ندارد با او ازدواج کند و دارای فرزندی گردد وبعداً معلوم شود که همسر داشته است دراینجا فرزند ملحق به مرد می گردد یا اگر مردی خیال می کرده است که این زن همسراو است با او نزدیکی کرده است وبعداً معلوم شده است که زنی اجنبی است در اینصورت فرزند ملحق به مرد است و این فقیهان در کلام خود قید نکرده اند که این ظن ایجاد شده باید از ظنون معتبر باشد بلکه به ظن مطلق اکتفا کرده اند .
اکنون تعدادی از عبارات این فقیهان را در ذیل از نظر می گذرانیم :
شهید ثانی درکتاب مسالک در تعریف شبهه می فرماید: آن نزدیکی است که شخص مستحق نیست و علم به تحریم ندارد .(57) این تعریف بیانگر این است که شبهه با احتمال استحقاق هم محقق می گردد .
شیخ در نهایه بیان می فرماید : (58) اگر خبر مرگ مردی را به خانواده اش بدهند یا خبر شود که همسرش او را طلاق داده است در اینصورت او عده نگه داشته وازدواج مجدد بنماید و صاحب اولاد شود وبعد از گذشت مدت زمانی ، همسر اول او پیدا شود و بگوید من طلاق نداده ام و شهادت شاهدان دروغ بوده است در اینصورت این خانم باید از همسر دوم جدا شود اما فرزندان از آن همسر دوم هستند .
درکتاب خلاف آمده است : (59) اگر مردی زنی را در فراش خود بیابد بخیال اینکه زوجه اش می باشد وبا او نزدیکی کند در اینصورت آن مرد مستحق حد نیست .
ابن ادریس می گوید : (60) اگر خبر مرگ همسر به زوجه او برسد یا به زوجه خبر بدهند که زوج او، او را طلاق داده است ، زن باید عده نگه دارد و می تواند ازدواج نموده وصاحب فرزند شود اما اگر همسر اول او پیدا شد وطلاق را انکار کرد در اینصورت خانم باید از همسر دوم جداشود و بعدا از تمام شدن عده ، به خانه همسر اول برگردد بدون اینکه لازم به عقد جدید باشد و ابن ادریس در ادامه می فرماید : اگر کسی با کنیزی که از غنایم است قبل از تقسیم نزدیکی کند و سپس ادعای شبهه نماید در اینصورت حد از او برداشته می شود به دلیل خبری که برآن اجماع شده است .
در کتاب نافع آمده است: (61) اگر مردی با زنی که خیال می کرده است همسر ندارد ازدواج کند و سپس معلوم شود که این زن دارای همسر است زن بعد از عده نگه داشتن باید به خانه همسر اولی رجوع کند واگر از همسر دوم فرزندانی پیدا شده است ملحق به خود این مرد دوم می شوند .
درکتاب تحریر آمده است : (62) فرزندانی که از نزدیکی به شبهه بوجود می آیند ملحق به ابوین هستند ، پس اگر مردی با زنی اجنبی نزدیکی کند به خیال اینکه همسر او است ، فرزندان در اینصورت ملحق به مرد می شوند .
درکتاب قواعد آمده است : (63) اگر مردی با زنی با این خیال که همسرندارد ازدواج نموده یا گمان می کرده که همسر او مرده است یا اینکه او را طلاق داده است اما بعداً معلوم شد که این زن همسردارد دراینجا این خانم باید به خانه همسر اولی بعد از نگه داشتن عده ، مراجعه کند و فرزندانی که محصول این ازدواچ هستند از آن مرد دوم می باشند .
اکنون اگر ما عبارات را به دقت مطالعه کنیم درمی یابیم که در هیچکدام از آنها قیدظن معتبر وجود ندارد ودر هیچ کدام از این عبارات این قید که فاعل باید اعتقاد وعلم به استحقاق داشته باشد نیزوجود ندارد اگر این قیود لازم بود این فقیهان نمی بایست از آنها غافل باشند .
از این عبارات که بگذریم ما روایاتی نیز داریم که درآنها این قیود وجود ندارد بلکه در ظاهر بنظر می رسد که مطلق ظن را در ایجاد شبهه کافی دانسته اند .
زراره از امام باقر علیه السلام نقل می کند : اگر خبرمرگ مردی را به خانواده او دادند یا خبردادند که این مرد همسر خود را طلاق داده است واین زن ازدواج نماید اما بعد از مدتی همسر اول او پیدا شود ، در اینصورت همسر اول ، اولی است حال چه همسردوم دخول کرده باشد یا دخول نکرده باشد و این زن باید از همسر دوم مهریه دریافت نماید . (64)
محمد بن قیس از امام باقر علیه السلام نقل می کند که پرسیدم : اگر زنی بپندارد که همسرش مرده است یا کشته شده است او با دیگری ازدواج کند و کنیز این مرد نیز با دیگری ازدواج کند وهر کدام از اینها صاحب فرزندی بشوند وسپس آن همسر اولی و مولی آن کنیز پیدا شود در اینصورت آن خانم همسر آن مرد اولی است وکنیز و فرزندش نیز مال همان مرد اولی هستند یا اینکه بجای بچه قیمت آن را می گیرد . (65)
ابوبصیر از امام صادق علیه السلام نقل می کند : که دو شاهد اگر شهادت دادند که فلان مرد زن خود را طلاق داده است یا شهادت دادند که مرده است و آن زن با اعتماد به این شهادت با مرد دیگری ازدواج کرد اما بعداز مدتی زوج اول پیدا شد و طلاق را انکار کرد در اینصورت دو شاهد باید حد زده شوند ومهریه را به زوج دوم بپردازند زیرا که سبب فریب او شده اند واین زن باید عده نگه داشته وبه خانه مرد اول باز گردد . (66)
همچنانکه مشاهده می شود در این روایات احکام شبهه مترتب شده اند یعنی اینکه زن باید عده نگه دارد و اینکه مهریه او را زوج دوم بدهد و اینکه فرزندان متعلق به زوج دوم هستند همه حاکی ازاین مطلب می باشند که ازدواج دوم باطل نمی باشد واحکام شبهه برآن مترتب می شود نکته قابل توجه دراین روایات این است که حضرت از سئوال کنندگان نمی پرسد که آیا ظنی که برای زوج دوم و زن حاصل شده است از طریق معتبری بدست آمده است ونیز حضرت درکلام خود این مطلب را اضافه ننموده است که در صورتی ازدواج دوم صحیح است که زوج علم به استحقاق را داشته باشد بلکه حضرت بطور مطلق کلام خود را بیان نموده است .
صاحب جواهر نظریه بالا را نمی پذیرد(67) و بیان میدارد چون ما علم داریم که اباحه فروج توقف بر اذن شارع دارند لذا ظن واحتمال استحقاق هیچ فایده ای ندارد و آن ظنی در این مسئله برای ما مفید است که شارع خودش آن را اجازه داده باشد و در غیر اینصورت از آنجا که اذن شرعی وجود ندارد نکاح حرام بوده و از مصادیق شبهه نمی شود و اقسام شبهه را منحصر می داند در همان سه قسمی که در مطالب گذشته بیان شد وبیان می دارد که در اینصورت اطلاق نص و فتوی را باید به ظن معتبر و علم به استحقاق قید زد ، اکنون با استفاده ازمطالب یاد شده می توان نتیجه گرفت که شبهه در بحث مورد نظر قابلیت سه گونه تعریف دارد :
1- شبهه آن عملی است که شخص در واقع مستحق آن نیست ولی فاعل علم واعتقاد به استحقاق دارد یا اینکه با اتکاء به یک ظن معتبر مرتکب عمل گردیده است .
2- شبهه آن عملی است که شخص درواقع مستحق آن نیست ولی فاعل چون ظن استحقاق دارد، مرتکب آن عمل می شود .
3- شبهه آن عملی است که شخص اگر چه در واقع مستحق آن نیست ولی علم به تحریم عمل ندارد .
همچنانکه ملاحظه می شود وقتی این تعاریف را به ترتیب مذکور ملاحظه میکنیم وسعت نظر به همان ترتیب افزایش پیدا می کند ودامنه تعریف را گسترده تر می یابیم ، اما تعریف اول متین تر به نظر می رسد زیرا اعمال مردم باید در چهارچوب قوانین انجام بپذیرد واین قانون است که بیان می کند که کدام عمل مباح است وکدام عمل جرم است در نتیجه حتی المقدور باید عین قانون را رعایت کنند و یا اعتقاد وعلم به رعایت عین قانون داشته باشند و الا اگر انسانها بخواهند با ظن و احتمال وگمان مرتکب اعمال وافعالی بشوند وبه این مطلب دلخوش باشند که احتمالاً قانون رارعایت کرده اند در اینصورت امنیت اجتماعی جایگاه خود را از دست می دهد وتعادل نظم عمومی بهم می خورد زیرا هر کسی به استناد ظن وگمان خود مرتکب جرم شده و توقع دارد که قانون را به حمایت از آن بپردازد .
گفتار دوم : بررسی شبهه از دیدگاه فقیهان اهل سنت
فقیهان اهل سنت درتعریف شبهه بیان می دارند : شبهه آن چیزی است که شباهت به شییء ثابت و واقع می رساند ولی در واقع هیچ ثبوت وحقیقتی ندارد (68)یا بیان می دارد که شبهه یعنی اینکه مبیح صورت و ظاهراً وجود دارد ولی حکم او معدوم بوده ویا اصلاً درحقیقت وجود ندارد . (69)
مثال می زنند که اگر ملکی بین دونفر مشترک باشد ویکی از آنها از آن ملک سرقت کند در اینجا شبهه ملک (70) مطرح می گردد وبر طبق قاعده تدرء الحدود بالشبهات حد از این فرد رفع می گردد زیرا سرقت زمانی محقق می شود که مال دیگری را شخصی بطور پنهانی برباید ودر اینجا این شخص مالی را که صرفاً مال دیگری است ربوده است بلکه به مالی دستبرد زده است که خود او در آن شریک بوده است . یازمانی که پدری از پسر خود مالی را سرقت کند در اینجا نیز شبهه ملک مطرح است و حد از پدر ساقط میشود زیرا قرآن کریم می فرماید : « السارق و السارقه فاقطعوا ایدیهما » و از طرفی رسول اکرم فرموده است : « انت ومالک لابیک » تو ومال تو از آن پدرت هستید، وقتی این دو دلیل راکنار هم می گذاریم شک می کنیم که آیا حکم قرآن براین پدر صدق می کند یا صدق نمی کند در نتیجه شبهه بوجود آمده و شبهه ملک مطرح میگردد و در اینصورت است که قاعده درء حاکم می گردد . اگر کسی اقرار کند که جرمی خاص را مرتکب شده است در اینصورت حد براوثابت است اما اگر از اقرار خود عدول نمود این عدول از اقرار ایجاد شبهه می کند که شبهه عدم ثبوت نام گرفته است زیرا این احتمال می رود که اقرار او صحیح نبوده در نتیجه بر طبق تدرء الحدود بالشبهات حدی بر او ثابت نمی گردد عین این مطلب در جایی که شهود از شهادت خود عدول کنند نیز جاری است .
فقیهان اهل سنت تطبیق این قاعده را برشبهات قبول دارند اما مواردی وجود دارد که بین این فقهاء در اطلاق شبهه برآن مورد اختلاف است مثلاً اگر مردی با زنی که در فراش او می باشد نزدیکی نماید از آن جهت که خیال می کرده همسر او است مالک و شافعی و احمد بر طبق این قاعده حد را از او دفع می کنند .(71) زیرا وجود زن در فراش یک مرد خود دلیلی بر قبول سخن این مردی که می گوید من خیال می کردم همسرخود می باشد. اما ابوحنیفه این نظریه را قبول ندارد و می گوید در اینگونه موارد هیچ شبهه ای وجود ندارد زیرا در فراش یک مرد ممکن است زنان دیگری مثل ارقاب و خویشاوندان پیدا شوند . (72) ابوحنیفه معتقد است زنانی که نکاح با آنان باطل است مثل زن شوهردار یا زنی که در عده می باشد اگر به عقد دیگری درآیند در اینصورت حد از آنها ساقط است زیرا عقد خود یک نوع شبهه ایجاد می کند اگر چه شخص مجرم علم به تحریم این نکاح را داشته باشد . اما مالک و شافعی واحمد تدرء الحدود بالشبهات را در این مورد جاری نمی دانند زیرا اعتقاد دارند که عقد ایجاد شبهه نمی کند . (73)
تقسیم بندی شبهه از دیدگاه فقیهان اهل سنت
از نظر شافعیه شبهه سه قسم است : (74)
1- شبهه در محل : اگر مردی باهمسر حائض خود یا روزه دار خود جماع نماید دراینصورت شبهه در محل بوجود می آید ، در اینجا حق زوج این است که مباشرت با زوجه داشته باشد اما در هنگم حیض یادر وقت روزه این حق ازاو سلب می شود ولی از آنجا که در هرصورت محل ارتکاب جرم در اختیار وملک این همسر می باشد ، شبهه ایجاد شده وهمین شبهه سبب جریان قاعده درء می گردد .
2- شبهه در فاعل : اگر مردی به گمان اینکه فلان خانم همسر اوست با اونزدیکی نماید و سپس معلوم شود که زنی بیگانه بوده است دراینجا شبهه در فاعل بوجود می آید زیرا اساس شبهه ظن واعتقاد فاعل می باشد چون اعتقاد او براین بوده است که کارحرامی را انجام نمی دهد . براساس این نظریه حد از این شخص ساقط می شود .
3- شبهه در جهت : درجایی که بین فقهاء درباره موردی اختلاف در حلیت وحرمت باشد این شبهه بوجود می آید، مثلاً اگر عده ای از فقهاء نکاح متعه را جایز می دانند و عده ای از آنها آن را حرام می دانند و شخصی زنی را بعنوان نکاح متعه به عقد خود درآورد شبهه در جهت ایجاد شده و حد زنا ازاین شخص برداشته می شود اگر چه این شخص خود اعتقاد حرمت این فعل را داشته باشد زیرا مادامی که فقیهان در حلیت وحرمت اختلاف دارند نظر این شخص اثری ندارد . از نظر حنفیه شبهه دو قسم است : (75)
1- شبهه در فعل : این شبهه درباره کسی اجراء می شود که حلیت وحرمت بر او مشتبه شده است، مثلاً مردی که همسرخود را سه بار طلاق داده است درعده طلاق سوم با او نزدیکی می کند به گمان اینکه به او حلال است ، درایجاد این شبهه شخص مجرم باید اعتقاد حلیت را داشته باشد ودلیلی برتحریم هم اصلاً وجود نداشته باشد اما اگر دلیلی برتحریم وجود داشته باشد یا اینکه اعتقاد حلیت را نداشته باشد شبهه ثابت نمی شود ، این شبهه موسوم به شبهه اشتباه یا شبهه مشابهت نیز می باشد .
2- شبهه در محل : سرقت برطبق قانون شریعت به موجب آیه شریفه « السارق والسارقه فاقطعوا ایدیهما » منع گردیده است ، شخصی مرتکب این جرم می گردد در صورت فراهم آمدن شرایط دست او قطع می گردد . اکنون اگر پدری از پسری مالی را ربود و پیامبر اکرم فرموده است انت ومالک لابیک تو ومال تو از آن پدرت هستید ، مادر صورتی که آیه قرآن واین حدیث را درکنار هم می گذاریم ، شبهه وشک پیدا می کنیم که آیا می توان به پدر اطلاق سارق نمود یا خیر ؟ در اینجا این شبهه دفع حدی از پدر می نماید .
فصل سوم : محل عروص شبهه
دراینکه مخاطب چه کسانی هستند و این شبهه برچه کسانی باید عارض شود تا اینکه جرم ساقط شود سه تصویر وجود دارد :
1- ممکن است مورد شبهه متهم باشد یعنی اگر شبهه بر متهم عارض شود قاعده الحدود تدرء بالشبهات به کمک او آمده ودر نتیجه قاضی با توجه به این قاعده حد را درباره متهم جاری نمی کند .
2- ممکن است مورد شبهه قاضی باشد یعنی اگر شبهه بر قاضی عارض شد وقاضی در موردی شک و شبهه نمود دراینصورت با توجه به این قاعده حد از متهم ساقط می شود .
3- ممکن است که بگوییم مورد شبهه هم قاضی وهم متهم باشد یعنی در صورتی که شبهه برهردو عارض شود دراینصورت قاضی حد را از متهم ساقط می کند .
اما از آنجا که کلمه الشبهات عام است می تواند تمام تصاویر یاد شده را در بربگیرد یعنی چه آنجا که قاضی دچار شبهه می شود و چه آنجا که متهم را شبهه عارض شود وچه آنجا که هردو مورد شبهه قرار گیرند ، در این مورد شبهه که ممکن است برقاضی عارض شود و ممکن است که بر متهم عارض شود سخن صاحب جواهر را بعنوان شاهد می آوریم : صاحب جواهر درمبحث حد سارق می فرماید : (76)
« لو حصلت الشبهه للحاکم سقط القطع کما یسقط بالشبهه للسارق کمالو اخرج متاعاً لشخص من حرزه فی منزله فقال صاحب المنزل سرقته وقال المخرج و هبتنیه أو اذنت فی اخراجه سقط الحد للشبهه . » اگر شبهه برای حاکم حاصل شود قطع دست سارق صورت نمیگرد همچنانکه اگر شبهه برای سارق حاصل شود قطع دست او صورت نمیگرد مثلاً اگر کسی کالای دیگری را از حرزی که در خانه آن است خارج کند دراین هنگام صاحبخانه می گوید این شخص کالای مرا دزدیده است اما شخصی که کالا را خارج کرده است می گوید صاحبخانه بمن هبه کرده است یا اینکه اذن به اخراج آن داده است دراینصورت حد ساقط می شود .
در بسیاری ازموارد شبهه متهم لازمه با شبهه قاضی دارد مثلاً اگر قاضی به دروغ گویی متهم یقین نداشته باشد ومتهم با توجه به اکراه و اضطرار ونسیان بخواهد خود را از اتهام وارده بریء نماید در اینجا قاضی هم به شبهه می افتد و احتمال راستگویی متهم را داده و لذا با توجه با قاعده درء او را از اتهام بریء می کند . روایت زیر بیانگر مطلب فوق الذکر می باشد . عن ابی بصیر عن ابی عبدالله علیه السلام : « ان علیا علیه السلام قضی فی الرجل تزوج امرأه لها زوج فرجم المرأه وضرب الرجل الحد وقال : لو علمت انک علمت افضخت رأسک بالحجاره » .(77)
یکی از مواردی که سبب عروض شبهه در نزد قاضی می شود جایی است که مثلاً خنثی مشکل مرتد فطری شود ، (78) دراینجا نخستین حکم درمورد مرتد فطری درصورتی که مرد باشد قتل است یعنی اینکه مرد چه توبه کند وچه توبه نکند وچه توبه او قبول شود یا اینکه قبول نشود حکم او مرگ است اما در صورتی که این مرتد خنثی مشکل باشد دوران امر بین قتل و توبه دادن است پس اگر خنثی مشکل را مرد بگیریم حکم قتل است و اگر او را زن بگیریم حکم او توبه است ، اکنون که قاضی نمی داند این مرتد مرد است یا زن ، کدامیک از این دو حکم باید جاری شود، پس از آنجا که قاضی شبهه دارد و حقیقت را نمی داند حد قتل از این شخص خنثی ساقط می شود .
فصل چهارم : دامنه شمول قاعده نسبت به شبهات موضوع و حکمیه
آیا این قاعده هم شبهات موضوعیه وهم شبهات حکمیه را در بر میگیرد یا اینکه فقط مخصوص شبهات موضوعیه می باشد ؟ باید گفت که شبهات موضوعیه بطور مسلم دردامنه شمول قاعده تدرء الحدود بالشبهات قرار می گیرند ، زیرا تا زمانی که موضوع احراز نشود و موضوعی وجود نداشته باشد، نمی توان حکمی را بر آن مترتب کرد ، برای اینکه اثرحکمی روشن شود باید موضوعی وجود داشته باشد ، وجود موضوع علت است برای اینکه حکمی مترتب شود، پس اگر علت منتفی بود معلول هم منتفی است ، فعلیت حکم بستگی به این دارد که درعالم خارج موضوع محقق گردد ، پس اگر شخص آگاه به محتویات این ظرف مخصوص نبود و آن را سرکشید وبعد معلوم شد که این شخص خمر نوشیده است مجازاتی ندارد . از آنجا که کلمه الشبهات دراین قاعده بطور عمومی استعمال شده است از عموم آن استفاده می کنیم که این قاعده شبهات حکمیه را نیز در بر میگیرد مثل اینکه شخصی در اثرجهل به حکم ، ازدواج با خواهر رضاعی را حلال می داند ، و چنین نکاحی صورت میگیرد ولی بعداً مشخص می شود که او به حکم جاهل بوده واین ازدواج درواقع حرام بوده است در اینجا جهل مرکب این شخص از ترتب مسئولیت جلوگیری می کند .
ماده 166 قانون مجازات اسلامی بیان می دارد : حد مسکر بر کسی ثابت می شود که بالغ و عاقل و مختار و آگاه به مسکر بودن وحرام بودن آن باشد .
تبصره 1- در صورتی که شراب خورده مدعی به جهل به حکم یا جهل به موضوع باشد وصحت دعوای وی محتمل باشد محکوم به حد نخواهد بود .
همچنانکه ملاحظه می شود ماده 166 حد مسکر را بر کسی ثابت می داند که به حکم حرمت واسکار آگاه باشد ودر تبصره آن کسی که ادعای جهل به موضوع یا ادعای جهل به حکم دارد ، از حد معاف شده است ، در نتیجه بر طبق این ماده اشخاصی که با توجه به شبهات موضوعیه یا شبهات حکمیه عملی را مرتکب شده اند که بعداً مشخص شده است که درواقع این عمل جرم بوده است از مسئولیت کیفری معاف هستند .
صاحب جامع المدارک درکلام زیر اشاره به این مطلب دارد که قاعده تدرء الحدود بالشبهات اختصاص به شبهات موضوعیه ندارد .او بیان می دارد : « در صورت غیبت حشفه درد بر صدق زنا مسلم نیست و عده ای از فقیهان غیبت حشفه را علاوه در قب ، به غیبت درد برهم تعمیم داده اند و گفته اند که درصورت غیبت در دبرهم زنا صدق می کند ، مستند خود را اخبار صحیح وغیر صحیح که دراین مورد اطلاق دارند قرارداده اند وحال آنکه اطلاق گیری از این روایات مشکل است و درصورت اشکال احتیاط را نباید از دست داد زیرا در اینجا مصداق درء حدود بوسیله شبهه می باشد که براین مطلب حدیث نبوی مشهور تدرء الحدود بالشبهات دلالت دارد واین حدیث اختصاص به شبهات موضوعیه ندارد . (79)
ذکر این نکته ضروری است که اگر چه عموم قاعده تدرء الحدود بالشبهات هم شامل شبهات موضوعیه وهم شامل حکمیه می شود اما بعید به نظر می رسد که این قاعده را در شبهات حکمیه در زمانی که مکلف جاهل مقصر می باشد بتوان جاری نمود .
امام خمینی رحمت الله دراین زمینه می فرماید : (80) فلو جهل الحکم ولکن کان ملتفتاً واحتمل الحرمه ولم یسأل فالظاهر عدم کونه شبهه نعم لوکان جاهلاً قاصراً او مقصراً غیر ملتفت الی الحکم و السؤال فالظاهر کونه شبهه دارئه . » یعنی اگر مکلف به حکم جاهل باشد ولی متوجه و ملتفت به آن باشد و احتمال حرمت را بدهد وبا این وجود سئوال و تحقیق پیرامون آن ننماید دیگر نمی توان گفت که این شخص شبهه داشته است اما اگر جاهل قاصر باش یا اینکه جاهل مقصر باشد اما به حکم التفاتی ندارد وذهن او متوجه تحقیق وتفحص نشده است دراینجا می توان گفت که این مکلف در شبهه بسر می برد واین شبهه بوسیله قاعده درء برداشته می شود بیان کردیم که این قاعده در شبهات حکمیه در زمانی که مکلف جاهل مقصر باشد و بتواند تحقیق وتفحص کند جاری نمی شود زیرا ما ادله ای داریم که دلالت بر وجوب تعلم احکام دارند وبر انسانها واجب شده است که از احکام خداوند متعال فحص وجستجو نمایند و بعد از فحص و تحقیق اگر مرتکب اشتباهی شدند قابل بخشش هستند .
در مباحث زیرین ما ادله وجوب تعلیم احکام را بیان کرده وسپس توضیح می دهیم که این ادله مخصص عموم قاعده درء می شوند یعنی این قاعده حجت است مگر در جایی که جاهل مقصر بوده و می توانسته است از احکام تحقیق و فحص کند ولی در اثر کاهلی مرتکب اشتباه شده است .
دلیل اول، عقلی است ،(81) جاهلی که قادر بر استعلام و سئوال است درصورتی که از خود کاهلی نشان بدهد وبه بهانه جهل خود به تکلیف عمل نکند عذراو قبول نمی شود ، بحکم عقل در آنجا که احتمال حکم الزامی داده می شود فحص واجب است واگر بدون تفحص برائت جاری کند چه بسا که از وظیفه عبودیت خارج شود . پس ملکف باید تا حد توان خود برای آموختن احکام شرعی اقدام کند که درغیراینصورت اگر در موارد مشکوک اراده خود را اعمال کند وبا حکم واقع مخالفت نماید عذر او پذیرفته نیست ومسئول می باشد و همچنین برشخص فقیه لازم است که تا حد توان خود به کتابهای مکتوب رجوع کند وازهر مسئله ای فحص وجسجو کند که درصورت فقدان دلیل نوبت به برائت می رسد .
دلیل دوم ، اجماع می باشد ، (82) اجماع اقامه شده است بر اینکه قبل از فحص و تعلم برای مکلف عمل به برائت جایز نیست .
دلیل سوم ، آیات قرآنی می باشد مثل « فاسئلوا اهل الذکر ان کنتم لا تعلمون»(83)
دلیل چهارم، اخبار می باشند مثل اخباری که مؤاخذه شخص جاهل را درصورتی که مرتکب گناه بشود جایز می دانند .
مسعده بن زیاده می گوید : شنیدم که امام صادق علیه السلام در تفسیر آیه کریمه « فلله الحجه البالغه » می گوید : خداوند متعال در روز قیامت خطاب به بنده خود می گوید : ای بنده من آیا به این مسئله عالم نبودی که آن را مرتکب شدی اگر بنده درجواب بگوید عالم بودم ، خداوند متعال می گوید : چرا بر طبق علم خود عمل نکردی ؟ واگر در جواب گوید جاهل بودم خداوند متعال می گوید چرا به دنبال دانش نرفتی تا اینکه برطبق آن عمل کنی واین است حجت بالغه خداوند متعال نسبت به بندگانش . (84)
روایت فوق الذکر تصریح دارد که مکلفین باید به تعلم وتفحص از احکام پرداخته تا اینکه اعمال آنها طبق احکام خداوند متعال صورت بگیرد و روایات بسیار دیگری داریم که طلب علم بر افراد واجب شده است .
لازم به ذکر است که وجوب فحص وتعلم در شبهات حکمیه لازم است اما در شبهات موضوعیه ادله برائت اطلاق دارند و لزوم فحص قبل از اجرای این ادله احتیاج به دلیل دارد، بنابراین عدم وجوب در شبهات موضوعیه طبق قاعده می باشد (85) و احتیاج به دلیل نداریم .
از روایاتی که به عدم وجوب فحص در شبهات موضوعیه تصریح دارند می توان روایات زیر را نام برد : در صحیصه زراره آمده است : به حضرت عرض کردم که اگر شک کردم چیزی به لباس من اصابت کرده است آیا باید جستجو کنم تا بدانم چه هست ؟ حضرت فرمود :خیر، اما توسعی کن شکی را که درنفست واقع شده از بین ببری . (86)
در روایت دیگری آمده است که از امام صادق علیه السلام پرسیده می شود، من زنی را به ازدواج خود درآورده ام و سپس درباره عده اش تحقیق کردم دانستم که در عده می باش امام علیه السلام فرمود : چرا سئوال کردی ؟ بر شما تحقیق و تفتیش واجب نیست . (87)
تا اینجا به تبیین ادله ای پرداختیم که کاوش وتحقق آدمی را شرط ارتکاب عمل در شبهات حکمیه می داند، البته این ادعا که همه این ادله می توانند دلیل بروجوب فحص وتعلم باشند مورد قبول واقع نشده است . مثلاً اجماع یکی از ادله ای است که شیخ اعظم انصاری(88) وتلمیذش (89) میرزا محمد حسن آشتیانی بروجوب فحص وتعلم اقامه کرده اند اما بسیاری از اندیشمندان علم اصول آن را قبول نکرده اند(90) وگفته اند که مدرک اجماع کنندگان ممکن است یکی دیگر از ادله وجوب فحص وتعلم باشد پس آن اجماع اصطلاحی که کشف از قول معصوم می کند ،نمی باشد .
اکنون که وجوب فحص وتعلم را با دلالت بعضی از دلیلهای مذکور ثابت کردیم ذکر این نکته ضروری به نظر می رسد که مناط وجوب فحص وتعلم غیر از مقدمات مفوته می باشد مقدمات مفوته از مقدمات وجودیه عمل مأمور حساب می شوند واگر این مقدمات فوت بشوند ، دیگر مکلف قدرت ندارد که عمل مأمور را انجام بدهد مثلاً اگر غسل فجر را ترک بکند روزه هم نمی تواند بگیرد و در صورتی که بطور عمد غسل را ترک بکند عصیان کرده و روزه او باطل است . اما نمی توان گفت که اگر فحص ترک شوند مکلف حتماً فعل حرام را انجام می دهد ممکن شخصی فحص را ترک کند و برائت جاری نماید و درعین حال مخالف حکم شارع عمل نکرده باشد .
تا اینجا دلایلی را بیان کردیم که کاوش وتحقیق دراحکام را لازم می دانند اما دلیل دیگری همواره علم اجمالی دارد به اینکه در شبهات حکمی یک سری تکلیف وجود دارد و این علم اجمالی اقتضای آن را دارد که در تمام مسائل فحص کرده ودرصورت یأس می تواند مرتکب عمل بشود .
اما دراینجا ذکر این نکته را ضروری می دانیم که بیان کنیم محقق برزگوار، آقاضیاءالدین عراقی درباره این ادله دیدگاه دیگری دارد(91) او پس از آنکه این ادله را بر می شمرد بیان می دارد که :
اولاً ، آیات و روایاتی که بروجوب فحص وتحقیق اقامه شده است، صلاحیت اینکه ادله ای مثل حدیث رفع و ( قاعده درء ) را قید بزنند ندارند زیرا این ادله به حکم عقل ارشاد می کنند چون عقل حکم می کند به اینکه انسان باید جهل خود را برطرف بکند درنتیجه این ادله ارشادی می باشند و عموم ادله برائت بر ادله ای که فحص را واجب می دانند وارد بوده و موضوع آنها را بر می دارند زیرا با ورود حکم شرعی و ترخیص از طرف شارع درارتکاب بعضی از مسائل قبل از فحص، دیگر حکم عقل به وجوب فحص برداشته می شود . مضاف براینکه ممکن است فقط علم اجمالی در دامنه این احادیث قرار بگیرد که دراینصورت هم ارشاد به حکم عقل می کنند .
ثانیاً، این ادله خواستارآن علمی هستند که فحص در آنجا منجر به علم به واقع بشود اما آنچه که مطلوب است اعم از این علم می باشد واما اجماعی که اقامه شده است اطمینانی به آن نیست چون ممکن است مدرک مجمعین همان حکم عقل بوده باشد .
اما اینکه عقل حکم می کند اگر شخص جاهل قادر بر فحص بوده باشد و فحص نکند معذور نبوده و مستحق عقاب می باشد باید گفت ادله ای مثل رفع مالایعلمون براین حکم عقل وارد هستند و موضوع آن را بر میدارند و وقتی که شارع اجازه داد که قبل از فحص وتحقیق می توان عمل را مرتکب شد دیگر موضوع حکم عقل برداشته می شود .
به نظر می رسد که تمام این کلام را نمی توان پذیرفت وباید گفت ادله ای داریم که تصریح کرده اند که اگر جاهل توانایی فراگرفتن احکام را داشته باشد ودنبال آن نرود و در نتیجه مرتکب گناه بشود مورد توبیخ خداوند متعال واقع می شود ، آیا می توان گفت که رفع مالایعلمون موضوع این ادله را بر میدارد ؟ در روایت آمده است که اگر علم نداشتی چرا دنبال دانش نرفتی ؟ نفس این روایت بیان میدارد که این دلیل حاکم بر ادله «رفع مالایعلمون » می باشد . حضرت امام خمینی رحمه الله دراین زمینه می فرماید : (92) اگر بنا باشد که ادله برائت و رفع مالایعلمون ، موضوع ادله فحص وتعلم را بردارند پس چرا در بعضی از اخبار اشخاصی که در جستجوی علم نرفته اند مورد سرزنش قرار گرفته اند وچرا در بعضی از اخبار آمده است مردمی که سئوال نمی کنند هلاک می شوند این مطالب خود دلالت دارند که ادله برائت اصلاً اطلاق ندارند .
اینکه محقق بزرگوار آقاضیاء الدین عراقی می فرماید : این ادله ممکن است اختصاص به علم اجمالی داشته باشند . باید گفت آنچه که ازظاهر این ادله فهمیده می شود این است که شبهات بدوی را در بر می گیرند زیرا ادله وجوب فحص وتعلم اطلاق دارند و هیچ دلیلی نداریم که بگوییم فقط مخصوص به علم اجمالی می باشند. واما نمی توان گفت که ادله برائت موضوع حکم عقل را بر میدارند زیرا این عقل است که حکم می کند هرجا شما شک کردید باید در جستجوی حکم مولی برآیید وقتی که انسان متعبد به آئینی شد باید از دستورات آن آئین تاحد امکان اطلاع پیدا بکند تا اطمینان برای او حاصل شود که وظیفه عبودیت خود را انجام داده است . آنچه که دراین گفتار آمد تبیین ادله وجوب فحص وتعلم احکام بود که علاوه بر بیان به نقض وابرام آنها نیز پرداختیم ، اما این نکته را ناگفته نگذاریم وقتی که سخن از کاوش وتحقق واطلاع یافتن از احکام الهی به میان می آید، این کندو کاو را آنقدر باید ادامه داد تا اینکه یأس وناامیدی از وجدان دلیل پیدا بشود .
همانطوری که درابتدای این گفتار بیان کردیم عمومیت قاعده تدرء الحدود بالشبهات اقتضاء دارد که هم شبهات موضوعیه وهم شبهات حکمیه دردامنه شمول آن قرار گیرند ، اکنون برطبق این ادله ای که بیان کردیم روشن گردید که نمی توان این قاعده را نسبت به جاهل مقصر، در شبهات حکمیه جاری نمود و او را از مسئولیت معاف کرد پس عمومیت قاعده درء بوسیله این ادله تخصیص می خورد .
فصل پنجم : دامنه شمول قاعده نسبت به قصاص
در قاعده تدرء الحدود بالشبهات کلمه الحدود بکار رفته است و در بادی امر نظر این کلمه انصراف به حدود در مقابل قصاص وتعزیرات دارد ، در اینصورت جای این ادعا وجود داردکه گفته شود این قاعده فقط اختصاص به حدود دارد و قصاص را در بر نمی گیرد پس بی اشکال به نظر می رسد که اگر این مبحث را مطرح کنیم که آیا قصاص در دامنه شمول این قاعده قرار می گیرد یا اینکه فقط در برگیرنده باب حدود می باشد ؟
به نظر می رسد که در لسان شارع مقدس حدود فقط درمقابل قصاص ودیات وتعزیرات بیان نشده است بلکه از آنجا که در شرع مقدس برای کسی که از حدود تجاوز نکند یعنی حق الله و حق الناس را زیر پا گذارد مجازات در نظر گرفته شده است و روایاتی که حدودالله را مطرح می کنند در آنجا حدود را به معنی اعم از حق الله و حق الناس گرفته اند که شامل حدود و قصاص وتعزیرات می شود ، می توان این ادعا را نمود که شارع مقدس هم در روایت درء حدود را به معنی اعم گرفته است در اینجا یکی از آن روایات را از نظر می گذرانیم : محمد بن یعقوب کلینی عن ابی علی الاشعری عن محمد بن حسان عن محمدبن علی عن ابی جمیل عن ابی دبیس الکوفی عن عمروبن قیس قال : قال ابوعبدالله علیه السلام یا عمروبن قیس أشعرت ان الله ارسل رسولاً وانزل علیه کتاباً وانزل فی الکتاب کل مایجتاح الیه وجعل لمن جاوز الحد حداً ؟ قال : ان الله حد فی الاموال ان لاتؤخذ من حلها ، فمن اخذها من غیر حلها قطعت یده حداً لمجاوره الحد وان الله حد ان لاینکح النکاح الا من حله و من فعل غیر ذلک ان کان عزباً حد وان کان محصناً رجم مجاوزته الحد . (93)
امام صادق علیه السلام فرمود : ای عمروبن قیس آیا میدانی که خداوند متعال رسولی فرستاد و براو کتاب نازل فرمود ودراین کتاب هرچیزی که به آن نیاز بود نازل کرد وبرای او دلیلی قرارداد که بر او دلالت دارد و برای هرچیزی حدی قرارداد وبرای هرکسی که از آن حد تجاوز نماید حدی قرارداد تا آنجا که عمروبن قیس می گوید : گفتم چگونه برای کسی که از حد تجاوز نماید حد قرارداد ، حضرت فرمود خداوندمتعال حدی در اموال قرارداد که آنها را ازغیر حلال بدست نیاورند وهر کسی که آنها را از غیر حلال بدست آورد دست او قطع می شود واین قطع دست ، حدی است برای هرکسی که از حد خداوند تجاوز کرده است، خداوند متعال درنکاح حدی قرارداد که هرکسی از طریق حلال نکاح کند ، اگر کسی از طریق غیرحلال نکاح کند اگر عزب ومجرد باشد حد می خورد واگر محصن باشد سنگسار می شود زیرا که اینان از حد تجاوز کرده اند .
همچنانکه ملاحظه می شود در این روایت بیان شده است که درکتاب خدا هر چیزی که مردم به آن احتیاج دارند نازل شده است و سپس فرموده است برای هرچیزی اعم از حق الله وحق الناس حقی قرارداده است وبعد ازآن آمده است که برای تجاوز کار از این حدود نیز حدی وجود دارد ، از آنجا که در کتاب خدا حق الناس وحق الله جملگی مطرح گردیده اند و اینها هرکدام حدی دارند و تجاوز از این حدود خود حدی ومجازاتی دارد که این حد شامل قصاص و حدود به معنی الاخص می شود زیرا که تمام آنها درکتاب خدا آمده اند . بلکه نکته ای که قابل ذکر است اینکه مجازاتهایی که درمحدوده حق الله هستند مثل مجازات زنا، لواط وشرب خمر ، شاکی خصوصی احتیاج ندارند و زمانی که قاضی از وقوع جرم اطلاع پیداکرد خود او وظیفه دارد که متهم را تحت پیگرد قانونی قرار دهد واورا محاکمه نماید ودر صورت اثبات جرم او ار محکوم نماید ودر صورت ایجاد شبهه حکم برائت را صادر نماید اما در مجازاتهایی که در محدوده حق الناس هستند قاضی با درخواست طرف دعوی متهم را تحت پیگرد قانونی قرار می دهد . در این مورد قانون مجازات اسلامی درماده 105 بیان می دارد : … اجرای حد در حق الله متوقف به درخواست کسی نیست ولی در حق الناس حد موقوف به درخواست صاحب حق می باشد .
دانشمندان علم فقه دراین مورد نیز اشاراتی دارندکه در ذیل پاره ای از آنها را از نظر می گذرانیم .
در کتاب کشف اللثام آمده است : (94) القصاء فی حقوقهم یقف علی المطالبه . قضاوت در حق الناس توقف برمطالبه طرف دعوی دارد .
مرحوم آشتیانی می فرماید :
قدادعی جماعه الاجماع علی توقف القضاء فی حقوق الناس علی مطالبه ذی الحق وهو کذلک .(95) یعنی جماعتی ازعلماء ادعای اجماع کرده اند که در حق الناس قضاوت توقف برمطالبه ذی حق دارد واین اجماع درست است . در جامع المدارک آمده است : (96) یقیم الحاکم حدودالله اما حقوق الناس فتقف علی المطالبه . بیان می دارد حدودالله را حاکم اقامه می کند اما حق الناس ، اقامه آنها توقف بر مطالبه دارد .
اکنون که حدودالله یعنی حق الله و حق الناس را بیان کردیم و این مطلب روشن شد که تجاوز از هر کدام مجازاتی را بدنبال دارد بیان می کنیم که هرجا موضوع قاعده تدرء الحدود بالشبهات مشخص شد در اینصورت این قاعده مجازات متهم را دفع کرده واو رااز اتهام بری می کند چه آن شبه مربوط به حدود باشد یا اینکه مربوط به قصاص باشد . اما به نظر برخی(97) از فقیهان چون قصاص از جمله حقوق الناس می باشد ومبنای حقوق الناس بر مداقه و تحقیق است چنانچه شبهه ای در باب قصاص عارض شود نمی توان به این قاعده تمسک کرد و اصالت عدم النسیان واصالت عدم الغفله و عدم الاشتباه و اصالت عدم الاکراه مانع از جریان این قاعده می باشند ، اینان بیان می دارند اگر این اصول عقلایی در حدودالله جاری نمی شوند از آن جهت است که حدودالله مبنی بر تخفیف و تسامح می باشند اما در قصاص که جزء حقوق الناس است باید تحقیق کرد واین اصول در اینجا جاری می شوند ، هرجا شبهه ای پدید آید این شبهه چه بر حاکم عارض شود یا بر متهم ، یا بر هردو ، در اینصورت قاضی حتی المقدور باید اصالت عدم را جاری نموده وبه صرف پدید آمدن شبهه نمی تواند قصاص را ساقط کند .
در پاسخ (98) می توان گفت که قصاص نیز در واقع از حدود الله است وهرکیفری که ازجانب خداوند متعال تعیین شود جزء حدودالله می باشد اما تعدادی از این کیفرها چون جزء حقوق شخصی هستند حتماً مدعی خصوصی می خواهند وتا این مدعی شکایت نکند وبه مطالبه آن اقدام ننماید قابل اجرا نیستند . مثلاً حد قذف جزء حقوق شخصی می باشد وتا مدعی شخصی نداشته باشد قابل اجراء نیست وقصاص از آنجا که از جانب خداوند متعال تعیین شده است مانند حد قذف تا مطالبه نشود قابل اجرا نیست ، اما اینکه گفته شده است حدودالله بنای آنها برتسامح و تخفیف است ودر هنگام عروض شبهه اصول عقلایی مثل اصالت عدم نسیان و غیره جاری نمی شود ولی در مورد قصاص جاری می شود در جواب آنها گفته می شود که در مورد قصاص هم این اصول جاری نمی شوند زیرا قبول داریم که حقوق الناس مبنی برمداقه وتحقیق هستند ولی این درجایی است که مربوط به مسائل حقوقی ومالی باشد ولی در مسئله دماء و نفوس آنطور که ازروایات و مذاق شرع فهمیده می شود ، بایدتا آنجا که امکان دارد احتیاط نمود ، پس خلاصه اینکه در مورد قصاص قاعده الحدود تدرء بالشبهات جاری می شود واگرما نوشته ها وآثار فقیهان مورد مطالعه قراردهیم در می یابیم که در مورد قصاص به این قاعده استناد کرده اند .
شهید ثانی می فرماید : (99) من دعا غیره من منزله لیلاً فاخرجه من منزله فهو ضامن له ان وجد مقتولاً بالدیه علی الاقرب، اما ضمانه بالدیه فلشک فی موجب القصاص فینتفی الشبهه . یعنی کسی که شبانه دیگری را از منزلش خارج کند و آن شخص درخارج منزل کشته شده پیدا شود باید دیه او را بپردازد ،به جهت اینکه در سبب قصاص شک می کنیم پس بر طبق قاعده الحدود تدرء بالشبهات قصاص منتفی می شود .
محقق حلی می فرماید : (100) ولواقر بقتله عمداً فاقر آخرانه هوالذی قتله ورجع الاول دریء عنهما القصاص والدیه . یعنی اگر شخصی اقرار بر قتل عمدی بنماید ودیگری نیز اقرار کند که بطور عمدی مقتول را کشته است و شخص اول از اقرار خود برگردد در اینجا قصاص و دیه از هر دو برداشته می شود .
در جای دیگر نیز می فرماید : (101) لو شهد اثنانانه قتل و اخر ان علی غیره انه قتل سقط القصاص و وجبت الدیه علیهما نصفین . اگر دونفر شهادت بدهندکه مثلاً زید مقتول را از پای درآورده است ودو نفر دیگرشهادت بدهند که عمر او رااز پای درآورده است در اینجا قصاص ساقط شده وهریک از این دو بایدنصف دیه را بپردازند . در ادامه می فرماید : ولعله احتیاط فی عصمه الدم لما عرض من الشبهه بتصادم البینتین . وجه سقوط قصاص این است در اینجا که بینه دو طرف با هم تعارض می کنند شبهه عارض شده وبه جهت احتیاط در دماء ونفوس قصاص ساقط می شود .
این محقق در جای دیگر می فرماید : (102) لوادعی اثنان ولداً مجهولاً فان قتله احد هما قبل القرعه فلاقود لتحقق الاحتمال فی طرف لاقاتل. یعنی اگر دو نفر ادعا کنند که این فرزند آنها است وقبل از آنکه مشخص سود فرزند کدامیک است یکی از آنها او را بکشد در اینصورت قصاص برداشته می شود زیرا این شبهه واحتمال وجود دارد که قاتل پدر باشد .
فصل ششم : دامنه شمول قاعده نسبت به تعزیرات
حدود قصاص وتعزیرات از جمله مجازاتهای مقرردر حقوق اسلام می باشند. درماده 12 قانون مجازات اسلامی آمده است : مجازاتهای مقرر در این قانون پنج قسم است : 1- حدود 2- قصاص 3- دیات 4- تعزیرات 5- مجازاتهای بازدارنده .
در مباحث پیشین ما بیان کردیم که حدود و قصاص در گستره شمول این قاعده قرار می گیرند ، اکنون سخن بر سر این مطلب است که آیا تعزیرات در دامنه شمول این حدیث قرار می گیرند یا خیر ؟ علت طرح این بحث این است که مجازاتها در کتب فقهی و قوانین جزایی به حدود و قصاص و تعزیرات تفکیک شده اند وهرکدام از اینها بطور جداگانه تعریف شده اند ، ماده 13 قانون مجازات اسلامی بیان می دارد : حد به مجازاتی گفته می شود که نوع و میزان وکیفیت آن در شرع تعیین شده است . ماده 14 این قانون بیان می دارد: قصاص کیفری است که جانی به آن محکوم می شود وباید با جنایت او برابر باشد . و بالاخره ماده 16 این قانون در تعریف تعزیرات بیان داشته است :تعزیر، تأدیب و یا عقوبتی است که نوع ومقدار آن در شرع تعیین نشده وبنظر حاکم واگذار شده است از قبیل حبس و جزای نقدی وشلاق که میزان شلاق بایستی از مقدار حد کمتر باشد .
درکتب فقهی بیان شده است : ان الحد ما هوالمقرر شرعاً فی مقابل التعزیر الذی لیس معیناً شرعاً یکون بنظر الامام اوالمنصوب من قبله اوالفقیه فی عصر الغیبه . (103) یعنی حد چیزی است که میزان آن در شرع تعیین شده است اما مقدار تعزیر در شرع تعیین نشده است بلکه بستگی دارد که امام معصوم یا شخصی که از طرف او برای این کار نصب شده است یا فقیه در عصر غیبت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف چه نظری داشته باشد .
اما از آنجا که درقاعده مورد نظر ما فقط لفظ الحدود بکار رفته است در بادی امر این شبهه بوجود می آید که این قاعده فقط مخصوص مجازات حدود می باشد و ربطی به قصاص وتعزیرات ندارد . ولی دلایل زیر می تواند این نظریه را تقویت بنماید که تعزیرات و قصاص نیز در دامنه شمول این قاعده قرار می گیرند .
1- کلمه حدود که در این قاعده بکار رفته است حدود به معنی الاخص نمی باشد بلکه می توان گفت که حدود در اینجا به معنی مجازات است و حدیث زیر مشعر به این معنی می باشد : عن ابی عبدالله علیه السلام قال : قال رسول الله (ص) ان الله عزوجل جعل لکل شیء حداً وجعل علی من تعدی حداً من حدودالله حداً .(104) امام صادق (ع) نقل می کند که پیامبر اکرم فرمود : خداوند متعال برای هر چیزی حد قرار داد وبرای هرکسی که تعدی و تجاوز از حدود خدا کند نیز حدی قرارداد . اینکه در این حدیث برای تجاوز کار حدی قرار داده شده است این حد به معنی مجازات بوده واعم از حد اصطلاحی می باشد . حدیث زیر نیز مؤید این معنی می باشد .
عمروبن قیس قال : قال ابوعبدالله علیه السلام یا عمربن قیس اشعرت ان الله ارسل رسولاً … وجعل لکل شیء حداً و لمن جاوزالحد حداً (105) دراین حدیث نیز آمده است که خداوند برای هرچیزی حدی قرار داده است وبرای کسی که از حد خداوند تجاوز نکند نیز حدی قرار داده است . حد تجاوزی، دراینجا همان مجازات می باشد بدلیل حضرت درادامه حدیث یکی از مصادیق تجاوز را سرقت شمرد . وحد آن را به عنوان مجازات قطع ید قرارداده است پس همانطور که پیامبر (ص) و امام صادق (ع) در این دو حدیث حد را به معنی مجازات بکار برده اند بعید نیست که در قاعده مورد نظر ما هم حد به معنی اعم استعمال شده باشد .
2- مجلسی که خود متخصص درفن حدیث شناسی وتشخیص معانی آنها می باشد در شرحی که بر « من لا یحضره الفقیه » شیخ صدوق می نگارد در تفسیر حدیثی که قاعده درء را مطرح کرده است ، حدود را به معنی حد وقصاص وتعزیر گرفته است . او بیان می دارد : قال رسول الله (ص) : ادرؤا (ادفعوا) الحدود شامله للحد و التعزیر والقصاص بالشبهات بکل ما اشتبه علیکم . (106) همچنانکه ملاحظه می کنید حدود به معنی قصاص و حد و تعزیر گرفته شده است .
3- اینکه پیامبر اکرم (ص) می فرماید : تدرء الحدود بالشبهات به جهت این است که اگر افرادی در معرض اتهام قرار گرفتند اما در واقع افرادی صالح بودند از مسئولیت معاف شوند و عدالت درباره آنها اجراء گردد زیرا این مخالف عدالت است که متهم را صرفاً به جهت شبهه ای که بر او عارض شده است کیفر دهیم اکنون همین ملاک و مناط عیناً درتعزیرات هم جاری است و می توان گفت عدالتی که این قاعده در حدود به ارمغان می آورد شامل باب تعزیرات هم می شود .
4- در حدیثی که در سنن ترمذی آمده است پیامبر اکرم (ص) بعد از آنکه می فرماید : ادرؤا الحدود عن المسلمین بیان می کندن : فان الامام ان یخطیء فی العفو خیر من این یخطیء فی العقوبه . جمله دوم در واقع یک گونه علتی برای درء حدود می باشد قاضی اگر خطا و اشتباه درعفو بکند و حکم به برائت بدهد بهتر از این است که خطا واشتباه در عقوبت بکند و حکم نادرستی را انشاء بنماید ، اگر حکم و مجازاتی را دستوربدهدکه منشأ آن فقط یک شبهه است چه بسا که به خطا بیفتد ، پس بهتر است که در هنگام وجود شبهه هیچگونه حدی جاری ننماید . همچنانکه ملاحظه می شود این تعلیلی که در ذیل این قاعده آمده است تعزیرات و قصاص را نیز در بر می گیرد و درتعزیرات هم خطا قاضی در عفو وحکم به برائت بهتر از این است که در مجازات خطا کند وحکم نادرست بدهد .
فصل هفتم : موارد استناد به قاعده « تدرء الحدود بالشبهات » در فتاوی ونظریات فقیهان
در مباحث زیر پاره ای ازمواردی را که فقیهان درفتاوی ونظرات خود به قاعده تدرء الحدود بالشبهات یا حدیث و ادرؤا الحدود بالشبهات استناد کرده اند ، مطرح می کنیم این مطالب خود بیانگر این می باشد که فقهای عظام در بخش جزائیات اسلام توبه ویژه ای به این قاعده داشته اند واز طرفی این مستندات استحکام بیشتری به این قاعده می بخشد . ابن ادریس حلی در کتاب معروف خود بنام السرائر می فرماید : (107) من عقد علی امرأه فی عدتها ودخل بها عالماً بذلک وجب علیه الحدتاماً فان کان عدتهاعده الطلاق الرجعی کان علیها الرجم … فان کانت التطلیقه باینه لارجعه للبعل علیها فیها … کان علیها الجلد دون الرجم … فان ادعیا انهما لم یعلما ان ذلک لایجوز فی شرع الاسلام وکانا قریبی العهد بالاسلام فانه یدرأ الحد عنها لقوله علیه السلام : ادرؤا الحدود بالشبهات و هذه شبهه بغیر خلاف . می فرماید : اگر کسی زنی را در عده به عقد خود درآورد وبه آن دخول نماید ویان شخص بداند که این زن درعده می باشد در اینصورت حد بر این مرد واجب است واگر عده زن ، عده طلاق رجعی باشد مجازات او رجم است واگر زن مطلقه باین باشد که همسر او حق رجوع ندارد دراین صورت مجازات او جلد است، اگر هر دو ادعا کنندکه نمی توانستند که در شرع اسلام این ازدواج جایز نیست وقریب العهد هم به اسلام باشند در اینصورت حد از آنها برداشته می شود زیرا که پیامبر اسلام (ص) فرمود : ادرؤا الحدود بالشبهات ودراینجا بدون خلاف شبهه وجود دارد .
آیت الله حاج سید احمد خوانساری در کتاب جامع المدارک می فرماید:(108) یسقط الحد بادعاء الزوجیه ما لم یعلم خلافها فلوادعی احدهما اوکلا هما مع عدم امکانها الا بالنسبه الی احدهما سقط عنه دون صاحبه وادعی الاجماع علی عدم التکلیف بالیمین والبینه والمقام من مقام الشبهه الداره للحد. می فرماید :اگر دونفر ادعا کردند که زوج وزوجه یکدیگر هستند حد از آنها ساقط می شود مادامی که خلاف آن ثابت نگردد اگر یکی از آنها یا هردو نفر آنها ادعای زوجیت کردند با اینکه امکان زوجیت فقط برای یکی از اینها درست است از همان یک نفر فقط حد ساقط می شود ادعای اجماع شده است که دراینجا تکلیف به یمین وبینه وجود ندارد و این مقام از جاهایی است که شبهه وجود دارد .
مرحوم فخر المحققین صاحب ایضاح الفوائد می فرماید : (109) الذمی اذا عقد المسله فالعقد باطل و یجب قتله مع وطیها عالماً بالترحیم ومع جهله هل یکون حکمه حکم الزانی الجاهل بترحیم ذلک علیه قال المصنف لیه اشکال ینشا من انه شبهه فیسقط الحد لعموم قوله علیه السلام ادرء الحدود بالشبهات و … اگر مردی ذمی زن مسلمانی را به عقد خود درآورد عقد باطل است و قتل آن ذمی واجب می شود البته درصورتی که با آن نزدیکی کرده باشد وعالم به حرمت این ازدواج هم باشد ، اما درصورتی که جاهل به تحریم این ازدواج باشد آیا حکم این ذمی مثل حکم شخص زانی جاهل به تحریم این ازدواج است مصنف دراینجا فرمود که اشکال است واشکال اوناشی از این می شود که در اینجا چون شبهه وجود دارد پس حد ساقط می شود زیرا که معصوم علیه السلام فرمود : ادرؤا الحدود بالشبهات .
صاحب سرائر می فرماید : (110) اما شبهه العقد فهوان یعقد الرجل ذی محرم له من ام او بنت او اخت او عمه او خاله … وهو لایعرفها ولا یتحقها اویعقد علی امرأه لها زوج وهو لایعلم ذلک اویعقد علی امرأه وهی فی عده لزوج لها … ثم علم شیئاً من ذلک فانه یدرأ عنه الحد و لم یحکم فیه بالزنا لقوله علیه السلام : ادرؤالحدود بالشبهات .
صاحب جواهر بیان میدارد : (111) لو اخرج متاعاً لشخص من حرزه فی منزله فقال صاحب المنزل سرقته وقال المخرج وهبتنیه او ادنت فی اخراجه ،سقط الحد للشبهه . اگر شخصی کالایی را که در حرز است ومتعلق به دیگری می باشد از منزل او خارج کند دراینصورت صاحبخانه بگوید آن را دزدیده ای ولی خارج کنند . می گوید خودت آن را به من هبه کرده ای یا اینکه اذن در اخراج آن داده ای، در اینجا حد خارج کننده به جهت شبهه وارده ساقط می شود .
همچنین بیان میدارد : لوقال المال لی انکر صاحب المنزل فان القول قوله مع یمینه لانه ذوالید بعد اعتراف الاانه اخذه من منزله وحینئذ فیغرم المخرج ولکن لاتقطع لمکان الشبهه الدارئه . اگر شخصی بگوید این کالا مال من است ولی صاحبخانه انکار نماید در اینصورت اگر صاحبخانه قسم بخورد قول او مقدم است زیرا وقتی که آخذ اعتراف کرد که از منزل او برداشته است دراین صورت صاحبخانه ذوالید محسوب می شود . پس اگر صاحبخانه قسم خورد،شخص خارج کننده باید غرامت کالا را بدهد ، اگرچه دست او قطع نمی شود زیرا که شبهه وارده سبب منع قطع می شود .
صاحب ریاض بیان میدارد : والاولی التمسک بعصمه الدم الا فی موضع الیقین عملاً بالنص المتواتر بدفع الحد بالشبهات می فرماید : اولی وبهتر این است که با توجه به عصمت دم افراد واینکه دردماء ونفوس باید احتیاط نمود وحکم به قصاص ننمود مگر درجایی که به قصاص یقین داریم ،چرا که در اینصورت عمل نموده ایم به نص متواتری که فرموده است بوسیله شبهات حد را دفع کنید .
محقق حلی بیان می دارد : (112) لوتزوج محرمه به کالام والمرضعه والمحصنه وزوجه الولد و زوجه الاب فوطیء مع الجهل بالتحریم فلا حد ولا ینهض العقد بانفراده شبهه فی سقوط الحد .
شهید ثانی می فرماید : (113) ولوادعی العبد الاکراه من مولاه علیه درء عنه الحد دون المولی لقیام القرنیه علی ذلک ولانه شبهه محتمله فیذء الحد بها . اگر عبد ادعا کند که مولی او را به اکراه وادار کرده است در اینصورت حد از او برداشته می شود زیرا که قرینه بر اکراه موجود است واز طرفی احتمال شبهه می رود پس بوسیله این شبهه حد از او دفع می شود .
در جایی دیگر می فرماید : (114) من دعا غیره من منزله لیلاً فاخرجه من منزله فهو ضامن له ان وجد مقتولاً بالدیه علی الاقرب اما ضمانه بالدیه فللشک فی موجب القصاص فینتفی للشبهه . کسی که در شب دیگری را فراخوانده واز منزل خارج کند در اینصورت اگر کشته شده پیدا شود ضامن دیه او می باشد ، ضامن دیه از آن جهت است که ما شک در قصاص می کنیم ، و بخاطری شبهه قصاص دفع می شود و دیه ثابت می گردد .
در مبحث حد زانی آمده است که شرایطاحصان زن مثل شرایط احصان مرد است ویکی از شرایط احصان مرد حر بودن آنی می باشد ، اکنون بحث است که ایا حریت هم در زن هم شرط است تا اینکه صدق محصنه بکند یا اینکه شرط نیست ؟مرحوم آیه الله حاج سید احمد خوانساری در این زمینه می فرماید : (115) واما اشتراط الحریه فی المرأه فاذا لم یدل علیه الدلیل یشکل اعتبارها فی المرأه وظاهر کلمات الفقهاء - رضوان الله تعالی علیهم- التسویه بین الرجل والمرأه واعتبارها الا ان یقال مع احتمال لا مدخلیه فی حقیقه الاحصان نرجع الی عمومی الایه الشریفه الزانیه والزانی مضافاً تحقق الشبه الدارءه .
ابن ادریس می فرماید : (116) من کان له جاریه یشرکه فیها غیره فوطأها مع علمه انه لایجوز له وطؤها وله فیها شریک کان علیه الحد بحساب مالا یملک منها ویدرأ عنه الحد بحساب ما یملکه منها فاما ان اشتبه الامر علیه وادعی الشبهه علیه فی ذلک فانه یدرأعنه الحد لقوله علیه السلام : ادرؤا لاحدود بالشبهات .
در کتاب جامع المدارک آمده است : (117) اذا وقع الاجتماع بدون الایقاب بل بالتفخیذ… فالمعروف جلد مأته … واستدل بخبرسلیمان بن هلال المنجبر بما ذکر عن الصادق (ع) فی الرجل یفعل بالرجل فقال : ان کان دون الثقب فالحد … ویمکن منع الظهور فان الحد ما هوالمقرر شرعاً من المأته والثمانین والخمسین فی مقابل التعزیر الذی لیس معیناً شرعاً … فلعل نظر الامام الی ان فیه الحد ولایکتفی بالتعزیر . فمع هذالاحتمال کیف یسلم لزوم مائه جلده مع ان الحدود تدرأ بالشبهه .
ابن ادریس حلی این فقیه بزرگ می فرماید : (118) ومن زوج جاریته من رجل ثم وقع علیها ولم یدع شبهه فی ذلک وجب علیه الحد کاملاً فان کان شاهد حاله انه لایعلم ذلک وادعی جهالته دریء عنه الحد لقوله علیه السلام، ادرؤا الحدود بالشبهات . ایشان بیان می دارند اگر کسی جاریه خود را به عقد ازدواج مردی درآورد وسپس با آن نزدیکی نماید وادعای شبهه نکند در اینصورت حد براو واجب می شود اما اگر شاهد حال او این است که نمی داند وادعای جهالت می کند در اینصورت حد از او برداشته می شود زیرا که معصوم علیه السلام فرمود : ادرؤا الحدود بالشبهات .
فقیه بزرگوار آیه الله حاج سید احمد خوانساری می فرمایند : (119) واما غیبوته الحشفه دبراً فصدق الزنی معها غیر مسلم … وقد یتمسک للتمیم بما فی الصحیح وغیرالصحیح من الاخبار اذا ادخله فقد وجب الغسل والمهر والرجم والاطلاق مشکل… و مع الاشکال لاببعدلزوم الاحتیاط من جهه مادل علی درء الحدود بالشبهه والحدیث النبوی المشهور تدرء الحدود بالشبهات لعدم الدلیل علی الاختصاص بالشبهه الموضوعیه . می فرماید :درصورت غیبت حشفه در دبر ، نمی توان گفت که صدق زنا مسلم است . عده ای از فقیهان غیبت حشفه را علاوه در قبل ، به غیبت در دبر هم تعمیم داده اند وگفته اندکه در صورت غیبت در دبر زنا نیز صدق می کند . مستند خود را اخبار صحیح و غیر صحیح که در این مورد اطلاق دارد ، قرار داده اند ، اطلاق دیگری ازاین روایات مشکل است ودر صورت اشکال احتیاط را نباید از دست داد زیرا در اینجا مصداق درء حدود بوسیله شبهه می باشد که براین مطلب حدیث نبوی مشهور تدرء الحدود بالشبهات دلالت دارد واین حدیث اختصاص به شبهات موضوعیه ندارد .
مرحوم فخر المحققین رحمه الله می فرماید : (120) هنا مسألتان (الف) : اذا تاب السارق بعد اقراره مرتین قال المنصف وابن ادریس یقطع قطعاً وقال الشیخ فی النهایه یتخیرالامام بین اقامه الحد علیه وبین العفو عنه بحسب مایراه اردع (ب) اذا اقربالسرقه مرتین ثم رجع عن اقراره قال فی النهایه سقط عنه لاقطع وکذا قال فی الخلاف و تبعه ابن البراج وابوالصلاح و قواه فیالمبسوط وقال ابن ادریس یجب علیه القطع واختاره والدی هنا واختار فیالمختلف مذهب الشیخ فی النهایه وهوالاقوی عندی لقوله علیه السلام ادرؤا الحدود بالشبهات .
مرحوم فخر المحققین رحمه الله همچنین در ادامه این کلام علامه که گفته است : ولو شهدا ربعه علی امراه بالزنا قبلاً فادعت انها بکرفشهد لها اربع نسوه بالبکاره سقط الحد عنها وفی سقوط حدالشهوردقولان می فرماید (121) سقوط الحد عن الشهود اختیار الشیخ فی المبسوط وابن ادریس و ابن حمزه وقال الشیخ فی النهایه انهم یجلدون حد الفریه والاحول عندالمنصف السقوط وهوالاصح عندی لحصول الشبهه بتعارض الشهادتین فیدرأ الحد لقوله علیه السلام ادرؤا الحدود بالشبهات .
ابن ادریس حلی می گوید : (122) واذا کان لرجل عبد فتلوط به کان علیه وعلی العبد جمیعاً الحد کاملاً فان ادعی العبد علی سیده انه اکرهه علی دلک دریء الحد واقیم علی سیده ( ان هیهنا شبهه الرق، وقد قال علیه السلام ، اردأوالحدود بالشبهات . اگر مردی با عبد خودش لواط کند هردو حد زده می شوند، اما اگر عبد ادعا کندکه صاحب وسید او، آنرا به لواط واداشته است دراینجا از عبد حد برداشته می شود ولی سید و صاحب او باید حد بخورد زیرا که در اینجا شبهه رقیت وجود دارد و معصوم علیه السلام فرمود : ادرأو الحدود بالشبهات .
در کتاب سرائر آمده است : (123) فاذا اخرج المال من الحرز وجب علیه القطع الا ان یکون شریکاً فی المال الذی سرقه اوله حظ فی المال الذی سرقه ، بمقدار ما ان طرح من المال المسروق، کان الباقی اقل من النصاب الذی یجب فیه القطع، فان کان الباقی قد بلغ المقدار الذی یجب فیه القطع کان علیه القطع علی کل حال الا ان یدعی الشبهه فی ذلک وانه حسبه بمقدار حصته فیسقط حینئذ ایضاً القطع ، لحصول الشبهه هیهنا لانه قال علیه السلام ادرأوالحدود بالشبهات وهذه شبهه .
در کتاب سرائر نیز آمده است: (124) وقد قلنا ان القطع لا یجب الا بعد المطالبه من المسروق منه وهیهنا لا مطالب له فلا حل ذلک لم یقطع لانه حق من حقوق الادمیین فلا یقام الا بعد مطالبتهم بهی علی ماقدمناه فاما اقامه حدالزنا فلا وجه لترکه مجال لانه حق الله محض الا ان یدعی الزانی بالامه المذکوره ( بأمه عنائب ) ان مولاها أباحه نکاحها فیصر شبهه فلا یقام لاجل ذلک، لا لأجل غیبه سیدها بل لقوله علیه السلام : ادرأو الحدود بالشبهات .
مرحوم فخر المحققین می فرماید : (125) اذا اختلف القاذف والمقذوف فادعی المقذوف حریه القاذف فانکره القاذف ففی تقدیم ایهما قولان منشأ هما ماذکره المنصف والقولان ذکر هما الشیخ قال فی الخلاف القول قول القاذف لاحاله البرائه وقال فی المبسوط وان جهل قال قوم القول قول القاذف لاصاله البرائه وقال :آخرون القول قول المقذوف لاصاله الحریه وهما جمیعاً قویان واختارالمصنف فی المختلف الاول واحتج علیه بان الاشتباه حاصل من تعارض الاصلین وتکافوء القولین والاشتباه فسیقط الحد لقوله علیه السلام : ادرأو الحدود بالشبهات وهذا هوالاصح عندی. ایشان بیان می دارند وقتی که قاذف ومقذوف اختلاف نمایند ومقذوف بگوید که قاذف حراست وقاذف این مطلب را انکار نماید دراینجا براینکه قول کدام یک را مقدم کنیم دونظریه وجود دارد منشأ این دو را منصف ذکر نمود واین دو قول را شیخ نیز ذکر نمود او درکتاب خلاف فرمود : به جهت اصالت برائت قول قاذف مقدم است و درکتاب مبسوط فرمود : در صورتی که جاهل باشد عده ای گفته اند که به جهت اصالت برائت قول قاذف مقدم است وعده ای گفته اند به جهت اصالت حریت قول مقذوف مقدم است ، هر دو نظریه قوی هستند ، مصنف در کتاب مختلف نظریه اول راقبول کرد واستدلال آورد به جهت تعارض دو اصل وتکافو دو قول اشتباه حاصل می شود وبر طبق « ادرأو الحدود بالشبهات» حد ساقط می شود واین نظریه در نزد من صحیح تر می باشد .
مرحوم فخرالمحققین درشرح این کلام علامه که فرموده است : (126) « لو شهد احدهما بالشرب والاخربالقی حد علی اشکال می فرماید : منشأه ان السبب الشرب مختاراً ولایدل القی علیه لا مکان الاکراه ومن ان القی یستلزم الشرب والاصل الاختیار ومؤیده قول الامام علیه السلام ما قائها الا وهذه العله موجوده فی هذه المسئله فیثبت الحکم وهذا احد وجهی الاشکال والاخر ان النص انماورد فی صوره مخصوصه والاصل برائه الذمه ولقوله علیه السلام ادرأو الحدود بالشبهات وهوالاقوی عندی. مرحوم فخرالمحققین در شرح این کلام علامه که فرموده است: « ولو قال السارق هو ملک شریکی فی السرقه فلا قطع فلوانکر شریکه لم یقطع یدالمدعی وفی المنکر اشکال اقربه القطع » می گوید : (127) « ینشأ من انه سرق نصاباً فیقطع لعموم الایه ومن وجوده الشبهه فان الشریک قد یصدق فی دعواه والحدود تسقط بالشبهات للحدیث ( ادرأو الحدود بالشبهات ) والاقرب الاول لانه نفی الشبهه بانکاره فهو اقرار فی الحقیقه واقرار العقلاء علی انفسهم جایز .

مساله ضمانت در تعهدات

مساله ضمانت در تعهدات


بررسی موضوع عنوان شده مستلزم آنست که بدواً تعهد و ضمانت اجمالاً تعریف شود .
تعهد را میتوان به اختصار چنین تعریف کرد : تعهد رابطه حقوقی است که به موجب آن یک یا چند نفر در برابر یک یا چند نفر دیگر انجام یا عدم انجام عملی را به عهده میگیرند . البته منشأ تعهدات و تنوع آن در این نوشته مورد نظر نیست چون به اعتبار منشأ غیر عقدی میتوان تعریف دیگری نیز از تعهدات ارائه داد بدین نحوکه تعهد عبارتست از انجام دادن یا عدم انجام عملی که بر عهده یک یا چند نفر در مقابل یک یا چند نفر دیگر قرار میگیرد .
تعریف عقد ضمان مطابق ماده 684 قانون مدنی چنین است :
« عقد ضمان عبارت است از اینکه شخصی مالی را که برذمه دیگری است بعهده بگیرد …»
اگر تعریف ضمان منحصراً همین باشد که در ماده یاد شده بیان گردیده مسلماً عنوان ضمانت در تعهدات عنوانی بیحاصل است چون روشن است که تنها آن قسمت از تعهدات که مبتنی بر پرداخت مال به غیر است قابل ضمانت است و سایر تعهدات ضمانت پذیر نیست و تنها میتواند عنوان تبدیل تعهد به اعتبار متعهد پیدا کند ولی میدانیم علاوه بر تعریف فوق قانون مدنی به پیروی از فقهای امامیه نوع دیگری از ضمان را نیز پذیرفته است و آن ضمان عهده مشتری و بایع نسبت به درک مبیع یا ثمن در صورت مستحقللغیر در آمدن آن جایز است ) مسأله قابل طرح اینست که : آیا خصوصیتی در ضمان عهده درک مبیع یا ثمن وجود دارد که قانونگذار یا فقهای امامیه به اعتبار همان خصوصیت ضمانت عهده را در این مورد پذیرفتهاند و در سایر عهدهها این خصوصیت نیست یا آنکه این حکم قابل تعمیم نسبت به همه تعهدات است و قانونگذار بعنوان مثال از ضمان درک مبیع و ثمن نام برده است ؟ برای اظهار نظر در این باب بیمناسبت نیست که ابتداء ضمان عهده تشریح شود .


تعریف ضمان عهده :
میدانیم که فروشنده ضامن درک مبیعاست عنی چنانچه پس از انجام معامله مبیع از آن دیگری در آید و یا معاملهبه جهتی باطل شد بر عهده اوست که ثمن را به خریدار بازگرداند . حال اگر شخصی در برابر خریدار از فروشنده ضمانت کند مبنی بر اینکه چنانچه مبیع از مال دیگری در آید و یا معامله باطل باشد او عهده دار بازگرداندن سبب خریدار خواهد بود این ضمان را ضمان را بر عهده مینماید به این اعتبار که ضامن معتهد به انجام امری شده که بر عهده فروشنده بوده به عبارت دیگر شخص مزبور ضامن عهده باید بایع شده است و همچنین در وی ، خریدار ضامن درک ثمن است یعنی چنانچه پس از انجام معامله خللی در معامله و یا در مالکیت ثمن پدیدار گردد بر عهخده خریدار است که مبیع را به فروشنده بازگرداند . حال اگر شخصی در برابر فروشنده ضمانت کند که اگر معامله فاسد باشد او عهده دار بازگرداندن مبیع به فروشنده خواهد بود ، شخص مزبور ضامن عهده خریدار شده است .
تحلیل فقهی مسئله :
در فقه اسلامی ، علیرغم آنکه ضمان عهده و نفوذ آن اجمالاً به اتفاق آراء پذیرفته شده ولی در شقوق و قلمرو آن و نیز تحلیل حقوقی مزبور نظریلات گوناگونی ارائه شده که به نحو اختصار اشاره میگردد .
مقدمتاً بایستی متذکر شد که همراه پذیرفتن ضمان عهده چند مشکل حقوقی وجود دارد که بخاطر همین مشکلات و یافتن راه حل برای آنها فقیهان آراء مختلفی اتخاذ نمودهاند و بعضی نیز بخاطر نیافتن راه حل مناسب در بعضی از شقوق طبعاً ضمان عهده را بطور مطلق نپذیرفته و آن را به موارد خاصی اختصاص دادهاند .
مشکل نخست که مشکل اصلی است آن است که رکن اصلی در ضمان وجود دین سابق است در حالی که در ضمان مورد بحث چنین دینی در رتبه سابقه وجود ندارد . تا ضامن آن را ضمانت نماید به عبارت دیگر مالی میتواند مورد ضمان قرار گیرد که در ذمه مدیون باشد و بدیهی است که عین مبیع و یا عین ثمن نماید .
با توجه به مراتب فوق به تحلیل صور مختلف مسئله میپردازیم :
میدانیم که فروشنده ضامن درک مبیع است ، یعنی چنانچه پس از انجام معامله مبیع از آن دیگری درآید و یا معامله به جهتی باطل باشد ، بر عهده اوست که ثمن رت به خریدار بازگرداند . حال اگر شخصی در برابر خریدار از فروشنده ضمانت کند مبنی بر اینکه خریدار خواهد بود ، این ضمان را ضمان بر عهده مینامند به این اعتبار که ضامن متعهد به انجام امری شده که بر عهده فروشنده بوده است و به عبارت دیگر شخص مزبور ضامن عهده بایع شده است و همچنین در بیع ، خریدار ضامن درک ثمن است یعنی چنانچه پس از انجام معامله خللی در معامله و یا در مالکیت ثمن پدیدار گردد ، بر عهده خریدار است که مبیع را به فروشنده بازگرداند . حال اگر شخص در برابر فروشنده ضمانت کند که اگر معامله فاسد باشد او عهده دار بازگرداندن مبیع به فروشنده خواهد بود ، شخص مزبور ضامن عهده خریدار شده است .
تحلیل فقهی مسئله :
در فقه اسلامی ، علیرغم آنکه ضمان عهده و نفوذ آن اجمالاً به اتفاق آراء پذیرفته شده ولی در شقوق و قلمرو آن و نیز تحلیل حقوقی عقد مزبور نظریات گوناگونی ارائه شده که به نحو اختصار اشاره میگردد.
مقدمتاً بایستی متذکر شد که همراه پذیرفتن ضمان عهده چند مشکل حقوقی وجود دارد که بخاطر همین مشکلات و یافتن راه حل برای آنها فقیهان آراء مختلفی اتخاذ نمودهاند و بعضی نیز بخاطر نیافتن راه حل مناسب در بعضی از شقوق طبعاً ضمان عهده را بطور مطلق نپذیرفته و آن را به موارد خاصی اختصاص دادهاند .
مشکل نخستین که مشکل اصلی است آن است که رکن اصلی در ضمان وجود دین سابق است در حالی که در ضمان مورد بحث چنین دینی در رتبه سابقه وجود ندارد . تا ضامن آن را ضمانت نماید به عبارت دیگر مالی میتواند در مورد ضمان قرار گیرد که در ذمه مدیون باشد و بدیهی است که عین تا موجود است هیچگاه در ذمه جای نمیگیرد و در ضمان عهده ضامن میخواهد ضمانت از عین مبیع و یا عین ثمن نماید .
با توجه به مراتب فوق به تحلیل صورت مختلف مسئله میپردازیم .
ضمان عهده پیش از قبض ثمن :
هرگاه ضامن عهده بایع را برای بازگرداندن ثمن به مشتری پس از قبض ثمن ضمانت نماید ، میان فقها در صحت و نقوذ مزبور اختلافی وجود ندارد . با این تحلیل که در فرض آنکه مبیع مال بایع نباشد ثمن را بدون حق تحویل گرفته است و بر عهدة اوست که آن را به مشتری رد کند و بنابراین ضامن همین عهده را ضمانت مینماید ولی علیرغم اتفاق نظر در این فرض ، باید اعتراف کرده که مشکلات حقوقی در پیش راه تحقق ضمان مرتفع نمیباشد چراکه :
اولاً : ضمان در این فرض احتمالی است نه یقینی بخاطر آنکه در فرض آنکه مبیع صاحب دیگری نداشته و مال بایع باشد طبعاً بیع صحیح ، و ثمن ملک بایع خواهد بود و بنابراین ضمان معنی ندارد . ضمان وقتی معنی دارد که مبیع صاحب دیگری داشته و بیع باطل باشد .
ثانیاً : در فرض اخیر هم ، یعنی آنگاه که مبیع مالک دیگری غیر از بایع داشته باشد ، ضمانت ثمن به نفع مشتری چه معنی دارد ؟ تردیدی نیست (در صورتیکه ثمن عین معین باشد ) تا زمان بقاء عین ثمن ، بایع ضامن آن است زیرا که مال او نیست بنابراین مالی را بدون حق قبض کرده و در جمع موارد مقبوض به عقد فاسد به استناد قاعدة ید ( علی الید نا اخذت حتی تودیه ) مکلف به رد آن است . روی این حساب اگر شخصی در چنین حالتی از سوی بایع به نفع مشتری ضامن ثمن میگردد . بدین معنی است که همین عهده بایع را متعهد شده است ولی ناگفته پیدا است که این گونه ضمان از قبیل ضمان عین است نه دین ، و لذا به نظر بسیاری از فقیهان این ضمان از قبیل ضمان اعیان مضمونه است نه از مصادیق ضمان عقدی .
ضمان عهده پیش از قبض ثمن :
ضمان عهده در این فرض یعنی آنکه مشتری قبل از پرداخت ثمن به جهت آنکه هراس دارد که مبادا مبیع مال بایع نباشد و اگر ثمن پرداخت شود دیگر نتواند استرداد نماید برای ثمن ضامن میگیرد و سپس ثمن را پرداخت میکند .
گروه زیادی از فقها پمان عهده بایع پیش از قبض ثمن را بخاطر همان مشکلاتی که ذکر شد باطل میدانند و ناگفته پیداست که اشکالات مزبور در این فرض مشهودتر است زیرا قبل از تسلیم ثمن هیچگونه تعهدی برای بایع ایجاد نشده تا ضامن ، ضمانت عهده وی را بنماید وید بایع بر ثمن نیز تعلق نگرفته است تا از مصادیق ضمان اعیان مضمونه باشد و لذا راهی برای تصحیح چنین ضمانی به نظر این دسته از فقیهان نرسیده است .
ولی گروهی از فقها ضمان عهده را مطلقاً صحیح میدانند هرچند که از مصادیق ضمان عقدی مصطلح محسوب ندانسته و آن را مستثنیات ضمان اعیان غیر مضمونه به حساب آورده اند و در توجیه نظریه خود نیاز عمومی را مطرح ساختهاند مبنی بر اینکه در معاملات بسیار چنین پیش میآید که خریدار فروشنده را نمی شناسد و به مالکیت او مطمئن نمیباشد و برای حصول اطمینان به امکان استرداد ثمن ضامن میگیرد .
قانون مدنی از نظریه دوم پیروی کرده و بطور مطلق ضمان عهده را پذیرفته است .
باید توجه داشت که مشکلات پیش راه پذیرش ضمان عهده عمدتاً معلول تفکر نقل ذمه است و بر حسب نظریه ضم ذمه چندان مشکلی در پیش نیست ضمان مالیم مالم یجب نیز که مشکل دیگر بعضی از فروض ضمان عهده میباشد ، علیرغم آنکه مشهور فقها به بطلان آن نظر دادهاند دلیل مقتضی بر مبنای نظر خویش ارائه نکردهاند .
با توضیحاتی که درباره ضمان عهده داده شد پاسخ سئوال مطروحه مشعر بر اینکه آیا ضمان عهده تنها در مورد درک مبیع یا ثمن جایز است یا در سایر عهدهها نیز این حکم جاری است آسانتر به نظر میرسد . چون بطوریکه ملاحظه شد عده درک مبیع یا ثمن هیچ خصوصیتی ندارد که تنها ضمانت از آن جایز دانسته شود بلکه به اعتبار اینکه گاه ضمانت این عهده قانونگذار خواسته با تصریح به جایز بودن این نوع عهده جواز ضمانت را در سایر عهدهها که قابل التباس با ضمانت عین معین نیست تلویحاً اعلام کند و به مصداق چونکه صد آید نودهم پیش ماست ضمانت سایر عهدهها را بطریق اولی جایز بداند .
از طرفی به نظر میرسد که قبول ضمان عهده بایع یا مشتری نسبت به درک مبیع راه گشای قبول ضمان مفید ذمه بذمه است بدین توضیح که اگر ضمانت از مال ثابت در ذمه صورت گیرد ضمان افاده نقل ذمه بذمه میکند ولی اگر ضمانت از سایر عهدهها باشد ضامن و متعهد هر دو مسئول انجام تعهد خواهند بود.
البته باید توجه داشت که تعهدات بر دو گونه است تعهداتی که انجام عملی توسط شخص متعهد و با مباشرت او مورد نظر است مثل تعهدی که ناش برای کشیدن تصویر تعهد قابل ضمانت نیست . ولی در سایر تعهدات که انجام امور مورد نظر است نه شخص متعهد همانطور که بیان گردید ضمانت از عهده متعهد جایز است و ضامن و مضمون عنه هر دو مسئول انجام تعهدند .
جالب است اضافه کنیم که فقهای پای بندیه نظریه نقل ذمه در خصوص مسئولیت هر دو نفر ضامن و مضمون عنه در ضمان عهده درک مبیع و ثمن بخصوص در فرض بقاء عین درید مصمون عنه کاملاً مواجه با اشکال شده و برای آن به توجیهاتی متمسک گشتهاند و نهایتاً دست از مبنای خویش برداشتهاند . توضیح اینکه :
مسئله چنین مطرح است که در صورت مستحقاً للغیر درآمدن مبیع چنانچه عین ثمن هنوز درید بایع باقی باشد چه کسی در مقابل مضمون له مسئولیت دارد ؟ آیا فقط بایع مسئول است ؟یا هم بایع و هم ضامن ؟
از یک سو مقتضای عقد ضمان حسب نظریه نقل انتقال مسئولیت است بنابراین مضمون له فقط باید یه ضامن رجوع کند و از سوی دیگر پس از مستحقاً للغیر درآمدن مبیع بقاء باید بر ثمن فاقد مجوز قانونی و در حکم غصب است و بایع به موجب ضمان ید مسئول است و بنابراین مشتری که مالک ثمن است حق رجوع به بایع و استرداد ثمن خویش را دارد . البته باید دانست که این مشکل در اعیان مضمونه نیز وجود دارد .
گروهی از فقها به تبع علامه حلی در این مورد و نیز در کلیه موارد ضمان اعیان مضمونه معتقدند که مضمون له میتواند هم به ضامن و هم به کسی که عین مالش در دست او موجود است (بایع و مشتری) مراجعه کند . از کلام علامه چنین استفاده میشود که فرقی میان حالت بقاء عین با تلف آن وجود ندارد ، بلکه در هر دو حالت هر دو مسئولند .
علامه حلی گوید :
وفی ضمان الاعیان المضمونه العهده اشکال اقربه عندی جواز مطالبه کل من الضامن و المضمون عنه بالعین المضمونه اما الضامن للضمان و اما المضمون عنه لوجود العین فی یده او تلفها فیه و فیالعهده ان شاء المشتری طالب البایع و ان شاء طالب الضامن یعنی :
در ضمان اعیان مضمونه و ضمان عهده ( حسب نظریه نقل ذمه )مشکل وجود دارد . بنظر من هم به ضامن و هم به مضمون عنه جهت استرداد عین مضمونه میتوان مراجعه نمود . به ضامن بخاطر آنکه ضمانت نموده است و به مضمون عنه چون عین در دست اوست و یا نزد او تلف شده است در ضمان عهده نیز مضمون له میتواند اگر خواست از بایع و اگر خواست از ضامن مطالبه نماید .
همانطور که ملاحظه شد فقها در مورد ضمان عهده مبور شدهاند که از مبنای خود در سایر موارد . یعنی نقل ذمه به ذمه دست بردارند . و بگونهای ضم ذمه به ذمه را بپذیرند غرض ما این است حال معلوم میشود پذیرفتن ضم ذمه ذمه در اینگونه موارد ، مسئول دانستن بیش از یک نفر ، هیچ اشکال عقلی و یا نقلی بوجود نمیآورد بنابراین لزومی ندارد که ما خود را در چهارچوب عهده ضمان درک مبیع و ثمن محدود سازیم بلکه میتوانیم آنرا در تمامی ضمان تعهدات جاری نمائیم .

بررسی احکام فقهی و حقوقی حمل و جنین

بررسی احکام فقهی و حقوقی حمل و جنین

 


 وصیت بر حمل

نظریه فقهای امامیه :
1 _ مفید قده در مقنعه می گوید فان وصی للحمل فالوصیه ماضیه یعنی اگر موصی بر حمل وصیت کند وصیت او نافذ است اگر جنین سقط شود موصی به میراث ورقه موصی میگردد و اگر زنده متولد شود و سپس بمیرد آن موصی به به نزدیکترین کسان حمل که وارث او هستند می رسد.
2 _ شیخ در نهایه نیز نظیر این عبارت را دارد.
3 _ در کتاب مسبوط آمده است ( تجویز الوصیه للحمل و الوصیه به اذاکان مخلوقا حال الوصیه و خرج حیا).
ترجمه : وصیت بر حمل مانند این که کسی مالی را بر جنین که در رحم مادر است وصیت کند و وصیت به حمل مانند این که کسی بچه گوسفندی را که در شکم مادرش است بر شخصی وصیت کند در ه دو مورد صحیح است مشروط بر اینکه موصی له در اولی و موصی به در دومی وجود داشته باشد.
4 _ محمد بن ادریس در کتاب سرائر وصیت به حمل را صحیح می داند یعنی در صورتی که حمل زنده متولد شود هر چند بلافاصله نیز بمیرد به , به ورثه او حمل اختصاص پیدا می کند.
5 _ در کتاب وسیله آمده است ( وان اوصی لحمل صح بشرطین بکونه مخلوقا حال الوصیه و خروجه حیا).
وصیت بر حمل به دو شرط صحیح است یکی اینکه حمل در حین وصیت وجود داشته باشد و دیگر اینکه در حین تولد زنده باشد.
6 _ ابن زهره در غنیه می نویسد : ( و تجوز الوصیه للحمل فان و لدمیتا فهو لورثه الموصی ) وصیت بر حمل جایز است و اگر او حمل مرده متولد شود موصی به , به ورثه می رسد.
7 _ علامه در تبصره می نویسد : و تصح الوصیه للحمل بشرط و قوعه حیا وصیت بر حمل در صورتی صحیح است که او حمل زنده متولد شود.
8 _ در ارشاد الاذهان آمده است : و تصح للحمل و یملک ان انفصل حیا ولو سقط میتا بطلب ولومات بعد سقوطه فهی لورثته.
در این عبارت به سه مساله اشاره شده است وصیت بر حمل صحیح است و اگر زنده متولد شد مالک می شود مستنبط از این جمله حمل بعد از انفصال مالک می شود و نیاز به قبول ندارد و اگر مرده به دنیا بیاید وصیت باطل می شود و اگر بعد از سقوط بمیرد وصیت به ورثه او حمل اختصاص پیدا می کند و قبول ورثه نیز لازم نیست.
9 _ محقق در مختصر می نویسد : و للحمل بشرط و قوعه حیا وصیت بر حمل صحیح است بشرط آنکه زنده متولد شود.
10 _ سید علی طباطبائی در شرح عبارت فوق می گوید : بلاخلاف اجده .
در این حکم مخالفی ندیده ام.
11 _ محقق در شرایع آورده است و تصح الوصیه للحمل الموجود و تستقر بانفصاله حیا وصیت برای حمل موجود صحیح است و هنگامی استقرار پیدا می کند که به دنیا آمده باشد.
12 _ در کتاب جواهر در شرح عبارت فوق آمده است : مخالفی در این حکم ندیده ام برای اثبات آن به ادله ای که دلالت بر جواز وصیت دارند , استناد کرده است.
13 _ شهید ثانی در مسالک در شرح عبارت شرایع می نویسد : ثم وجوده حال الوصیه شرط لصحتها و ان لم تلجه الروح لکن استقرارها مشرو بوضعه حیا با دو شرط وصیت بر حمل را صحیح و نافذ می داند.
14 _ شهیدین در شرح لمعه نیز وصیت بر حمل را به شرط موجود بودن در زمان وصیت و زنده متولد شدن آن می دانند.
15 _ شیخ اعظم انصاری قده نیز در این خصوص می نویسد ( و تصح الوصیه للحمل الموجوده و تستقر انفصاله حیا ولو وضعته میتاً بطلت الوصیه ولو وقع حیا ثم مات کانت الوصیه لورثته ).
وصیت بر حمل موجود صحیح است و با زنده متولد شدن استقرار پیدا می کند و اگر مرده به دنیا آمده وصیت باطل می شود و اگر بعد از تولید بمیرد وصیت به ورثه او حمل اختصاص پیدا می کند .
16 _ در جامع المدارک آمده است و اما الوصیه للحمل فالظاهر هر عدم صحتها بشر وقوعه حیا و ان لم تحلها الحیاه وصیت بر حمل به شرط اینکه زنده متولد شود صحیح می باشد .
17 _ محقق خوئی در منهاج الصالحین می نویسد (لواوصی لحمل فان و لذ حیا ملک الموصی به و الابطلت الوصیه و رجع المال الی ورثه الموصی).
اگر بر حمل وصیت کند و او زنده متولد شود مالک وصی به می شود و گرنه وصیت باطل می شود و مال به ورثه موصی بر می گردد.
18 _ امام در تحریر الوسیله آورده است ( و تصح للحمل بشرط وجوده حین الوصیه و ان لم تجله الروح و انفصاله حیا) وصیت بر حمل دو شرط صحیح است یکی اینکه او در حین وصیت وجود داشته باشد هر چند دارای روح نباشد دوم اینکه زنده متولد شده باشد.
نظریه فقهای اهل سنت
1 _ در کتاب الفقه الاسلامی و ادلته گروهی از حنفیه نام برده شده اند که قائل به صحت و وصیت بر حمل هستند مشروط بر اینکه در حین وصیت وجود داشته باشد و زنده متولد شود.
2 _ شافعیه نیز به صحت وصیت بر حمل معتقدند و تنفیذ وصیت را مشروط به دو شرط فوق می دانند.
3 _ حنبلی ها نیز با دو شرط فوق وصیت بر حمل را صحیح می دانند و هر دو گروه معتقدند بر اینکه اگر زنی از شوهر خود جدا شده باشد و فرزندی به دنیا بیاورد که بیش از چهار سال از زمان جدائی او تا تولد فرزندش بگذرد وصیت بر چنین عملی صحیح نیست زیرا که درازترین مدت حمل را چهار سال می دانند اگر زیادتر از آن باشد معلوم می شود که او حمل در زمان وصیت وجود نداشته است اگر فاصله تولد با جدائی او به مدت چهار سال باشد وصیت بر حمل صحیح خواهد بود ولیکن حنفی ها عقیده دارند که درازترین مدت حمل دو سال است اگر فاصله جدائی و تولد کمتر از دو سال باشد وصیت صحیح خواهد بود.
4 _ مالکی ها وصیت بر حمل را مشروط بر اینکه زنده به دنیا بیاید جایز و نافذ می دانند اما وجود حمل را در حین وصیت لازم نمی دانند آنها وجود موصی له را زمان وصیت و نه در زمان موت موصی شرط نمی دانند.
مستفاد از کلمات فقها دو موضوع باید مورد توجه قرار گیرد.
الف _ وجود حمل در حین وصیت ولو در ضمن یکی از مراحل جنین.
آیا شرط است که حمل در حین وصیت وجود داشته باشد؟ از فقهای اهل سنت تنها مالکی ها این شرط را لازم نمی دانند نه در زمان وصیت و نه در زمان موت موصی .
برای مثال اگر موصی بر حمل که وجود ندارد وصیت کند و سپس بمیرد بعد از مردن او حمل وجود پیدا کند وصیت صحیح و نافذ خواهد بود.
بقیه فقهای اهل سنت وجود حمل را در صحت وصیت ضروری می دانند چنان که قبلاً گفته شد کلمات فقهای امامیه در این معنی صراحت دارد.
چگونه معلوم می شود که حمل در زمان وصیت وجود داشته است ؟
وجود حمل در زمان عقد وصیت گاهی روشن است یعنی خود زن حامل یا زنهای دیگر می توانند تشخیص بدهند که حمل وجود دارد و گاهی می شود ما در نیز نمی توانند بفهمد که حامله است یا نه مانند روزهای اولیه انعقاد نطفه که پی بردن به وجود آن مشکل است.
فقها برای کشف وجود عمل در حین وصیت راه حلی ارائه داده اند : در مورد زن شوهردار که در اختیار شوهرش باشد اگر فاصله عقد وصیت و تولد کودک از 6 ماه باشد معلوم می شود که حمل در زمان وصیت وجود داشته است زیرا نوزاد کمتر از 6 ماه زنده نمی ماند واقل حمل بالاتفاق 6 ماه است ولی اگر فاصله آنها زیادتر باشد علم به وجود حمل در حین وصیت حاصل نمی شود زیرا محتمل است که نطفه بعد از وصیت منعقد شده باشد.
ولی اگر زن شوهر نداشته باشد و یا شوهرش از او دور باشد راه کشف حمل این است که فاصله تولد و عقد وصیت به اندازه اقصای حمل یا کمتر باشد و قبل از این اقصای حمل از دیدگاه فقهای امامیه و فقهای اهل سنت و قانون مورد بررسی قرار گرفت.
برای مثال اگر کسی بر حمل زن خود وصیت کند و بعد از وصیت با آن زن نزدکی بکند و بمیرد اگر این زن بعد از اقصای حمل (12 ماه) یا کمتر وضع حمل کند این وصیت محکوم به صحت است.
ولی اگر مرد موصی بعد از وصیت ماه ها بلکه روزها زنده بماند. این وضع حمل کاشف از وجود جنین در حین وصیت نیست زیرا محتمل است که نطفه شده باشد چون شوهر زنده بوده است و احتمال او با زن از وصیت موجب بطلان وصیت است.
در مثال اول هر چند احتمال زنا یا شبهه نیز وجود دارد ولکن احتمال زنا در باره زن مسلمان مردود است و احتمال و طی به شبهه نادر است و می توان بر آن ها ترتیب اثر داد.
عباراتی که از فقهای امامیه در گذشته نقل شد جملگی شرط زنده به دنیا آمدن حمل را لازم دانسته اند از جمله : محقق در شرایع می گوید: (و تصح الوصیه للحمل الموجود و تستفر بانفصاله حیا) فقهای اهل سنت نیز جملگی برآنند و کلیه مذاهب اربعه در وصیت به حمل زنده به دنیا آمدن حمل را شرط می دانند.
مستفاد از کلمات سید یزدی در ملحقات عروه زنده متولد شدن حمل شرط نیست او می گوید :
در ارث قبول کرده ایم که باید حمل زنده به دنیا بیاید تا بتواند وارث شود به خاطر نص خاص است که در ارث وارد شده است از اینجا است که ما در وصیت به حمل شرط زنده به دنیا آمدن حمل را مورد اشکال و مناقشه قرار دادیم.
قائلین به اشتراط به ادله زیر استناد کرده اند:
1 _ اگر حمل زنده به دنیا نیاید قابلیت تملک را ندارد.
2 _ چنانکه خواهد آمد ارث حمل متوقف بر این است که زنده متولد شود و در مورد وصیت نیز به همین نحو می باشد.
3 _ اجماع .
وجود اول و دوم قابل مناقشه است و در وجه دوم نباید وصیت را بر ارث قیاس کرد زیرا در ارث نص خاصی وجود دارد که زنده متولد شدن حمل را شرط ارث می داند ولی در وصیت چنین نصی وجود ندارد وجه اول نیز لامانع است زیرا که تملیک و تملک از امور اعتباری است و می توان برای حمل حتی اگر مرده متولد شود اعتبار مالکیت کرد در نهایت اثر این مالکیت انتقال به ورثه است که نظیر آن در فقه وجود دارد مانند جنایاتی که بر میت وارد می شود از قبیل بریدن سرمیت ودیاتی که برای آن جنایات داده می شود مال میت به حساب می آید و در امور خیریه به مصرف می رسد بلکه دیه خطای محض یا شبه عمد نیز ابتدا به میت و از وارث او می رسد و اگر بدهکار باشد یا وصیتی کرده باشد , از آن دیه دیون او پرداخت می شود و ثلث آن در وصیت مصرف می شود از روایات نیز استفاده میشود که مالکیت دیه بتدا بر میت اعتبار می شود و از او به وارث انتقال می یابد.
در صحیحه ابن سنان آمده است قضی امیر المومنین علیه السلام : (ان الدیه یرثها الورثه) در عبارات فقها نیز نظیر آن به چشم می خورد: (یرث الدیه کل مناسب او مسابب) یعنی خویشاوندان نسبی و سببی از دیه ارث می برند این عباراتها شاهد آن است که اعتبار مالکیت بر مرده ها قابل توجیه است تا چه رسد به حمل اخبار و احادیث فراوان در این خصوص وارد شده است و جملگی بر این دلالت دارند که اگر کسی وصیت کشته شود از دیه او دیون او ثلث وصیت پرداخت می شود بنابراین دلیل اشتراط زنده متولد شدن حمل در وصیت تنها اجماع است.
به نظر می رسد که در اینجا اجماع هم وجود ندارد و اجماعی که ادعا شده است اعتبار ندارد.
توضیح : به عقیده امامیه اجماع بماهواجماع قطع نظر از منکشف هیچ رزش و اعتبار ذاتی ندارد بلکه هنگامی اعتبار پیدا می کند که بطور قطع و جزم کاشف از رای معصوم باشد بنابراین اجماع یک دلیل مستقل در عرض کتاب و سنت نیست بلکه اجتماع داخل در سنت است بعد از این مقدمه کوتاه باید با دید این اجماعی که در این مورد ادعا شده است می تواند بطور قطع و یقین کاشف از رای معصوم باشد؟
مطلب مهم این است که از چه طریقی می توان کاشفیت اجماع را به دست آورد ؟
در این مقام طرق و راههای ارائه نموده اند که مهم ترین آنها چهار طریق ذیل است لازم به توضیح است که دو طریق اول زمان غیبت کاربرد ندارد.
1 _ طریق حس یا تضمینی ( اجمع دخولی)
2 _ طریق تقریر ( اجماع تقریری )
3 _ طریق لطف ( اجماع لطفی) که شیخ طوسی قده بر آن قائل است.
4 _ طریق حدس ( اجماع حدسی)
در دو طریق اخیر الذکر شرط است که همه فقهای عصر و یا ائمه در یک مساله ای متفق الرای باشند و گرنه اجماع و یا حدسی مصداق پیدا نخواهد کرد.
حالا باید دید در مساله مورد نظر می توان ادعا کرد که همه فقهای اعصار یا لااقل یک عصر فتوی به آن داده اند یعنی رای همه فقها این است که در وصیت به حمل زنده متولد شدن آن شرط است ؟
اولا : همه فقهای ما حتی یک عصر تالیفات ندارند تا آرای آنها از روی تالیفاتشان به دست آید .
ثانیاً : همه آنهایی که تالیف دارند و در فقه تحقیقاتی کرده اند در باب وصیت مطلب ذکر نکرده اند بعضی ها عبادات را مورد توجه قرار داده اند و بعضی دیگر عقود معاوضی را بر آنها ضمیمه کرده اند و از عقود غیر معاوضی مانند وصیت سخنی به میان نیاورده اند و اگر وصیت را نیز مورد بحث قرار داده باشند از وصیت به حمل سخن نگفته اند پس چگونه می توان گفت که مساله اجماعی است از اینجا است که بیشتر فقها تعبیرشان این است (اما الوصیه للحمل فانظاهر عدم الخلاف فی صحتها بشرط و قوه حیا) یعنی واژه عدم الخلاف دلیل بر اجماعی بودن مساله نیست.
ثالثاً فقها برای اثبات این نظریه (شرط زنده متولد شدن )به دو دلیل عقلی و نقلی استناد کرده اند بنابراین , اجماع مستند است و اعتباری ندارد.
از آن چه گفته شد این نتیجه به دست آمد که شرط زنده شدن خالی از اشکال نیست بلکه می توان گفت که عمومات ادله وصیت خلاف آن را می رساند برای مثال اگر موصی برای حملی وصیت کند و بمیرد سپس حمل مرده متولد شود و موصی را به وراث حمل ندهند , آیا این امر مشمول آیه شریفه (فمن بدله بعدما سمعه فانما اثمه علی الذین یبدلونه) نمی شود ؟ کسانی که تحلف کرده اند و به وصیت فوق عمل نکرده اند چه دلیلی در دست دارند که دلالت بر بطلان وصیت کند؟
علامت زنده متولد شدن
فقهای امامیه نوعا حرکت طفل را پس از ولادت علامت زنده متولد شدن دانسته اند.
1 _ چنانکه در ارشاد الاذهان آمده است حمل به شرط اینکه زنده متولد شدن ارث می برد هر چند تولد در اثر جنایت باشد مشروط بر اینکه حرکت او مستند به حیات باشد.
2 _ شهید ثانی در کتاب شرح لمعه می نویسد :( ولا یشترط استقرار حیاته بعد انفصاله ولا استهلاله لجواز کونه اخرس بل مطلق الحیا المعتبره بالحرکه البینه).
در زنده متولد شدن استقرار در حیات شرط نیست و همچنین لازم نیست صدای اولیه از او شنیده شود زیرا که ممکن است لال باشد بلکه مطلق حیات کفایت می کند که حرکت بین بر آن دلالت کند.
3 _ در مسالک الافهام آمده است : زنده متولد شدن با صدای اولیه گریه و عطسه و خمیازه مکیدن پستان و مانند این گونه حرکات نشانه حرکت زنده ها است سپس می گوید : استقرار حیات شرط نیست و صدای اولیه هم لزومی ندارد زیرا ممکن است لال باشد.
4 _ عبارت جواهر نیز در این معنی صراحت دارد (خصوصاً بعد ملاحظه اطباق الاصحاب علی کون المدار ما ذکر نادون خصوص الاستهلال) از این عبارت استفاده می شود که در نظر اصحاب و فقها راه اثبات حیات حرکت است و صدای اولیه که از آن به استهلال تعبیر می شود ملاک زنده بودن نیست.
دو روایت صحیح نیز در این خصوص وارد شده است که راه اثبات حیات را تنها حرکت می داند یکی صحیح حکم بن عتبه است که در آن آمده است : (اذا تحرک تحرکا بنیا ورث فانه ربما کان اخرس).
حکم از امام باقر علیه السلام پرسید : بچه ای متولد شد و صدائی از او شنیده نشد آیا ارث می برد؟ امام علی از این سوال اعراض کرد را وی بار دیگر پرسید امام (ع) فرمود( اذا تحرک الخ) یعنی اگر حرکت بین داشته باشد ارث می برد زیرا ممکن است اخرص (لال ) باشد.
در صحیح دیگر آمده است (اذا تحرک حرکه الاحیا ورث انه , ربما کان اخرس) اگر حرکت زنده ها را بکند ارث می برد زیرا که گاهی نوزاد لال می شود ( صدای اولیه از او شنیده نمی شود).
مخفی نماند که حرکت در روایات و عبارات اصحاب عنوان کاشفیت دارد یعنی حرکت کاشف از حیات است بنابراین اگر علامت دیگر غیر از حرکت وجود داشته باشد که کاشف از حیات مولود باشد میتواند جایگزین حرکت باشد.
نظریه فقهای اهل سنت:
فقهای اهل سنت صدای اولیه کودک را ملاک زنده بودن می دانند و به حدیثی که از رسول خدا صلی الیه علیه و آله نقل می کنند استناد می نمایند قال رسول الله صل اله علیه و آله وسلم : (اذا استهل المولود ورث, در کتاب الفقه الاسلامی و ادلته) آمده است (اگر از علامات چیزی به دست نیامد قاضی می تواند از اهل خبره کمک بگیرد و یا از کسانی که شاهد عینی ولادت بودند, استعانت نماید).
در اینجا این سوال مطرح می شود که چنانچه قسمتی از بدن حمل زنده خارج شود ولی قبل از خروج بقیه بمیرد آیا چنین حملی از احکام حقوقی می شود؟
نظریه فقهای امامیه :
آنچه از کلمات فقهای امامیه استظهار می شود این است که حمل باید بتمامه زنده متولد شود تا قابلیت تمتع حقوقی را داشته باشد بنابراین اگر بعضی از حمل زنده خارج شود و قبل از خروج بقیه بمیرد, اهلیت تمتع را ندارد زیرا که فقها در کلماتشان چنین تغییراتی را آورده اند : بشرط وقوعه حیا و (تستقر بانفصاله حیا) و یا (ان انفصل حیا) این تعبیرات می رساند که باید انفصال در حال حیات باشند.
برای اثبات این نظریه صاحب جواهر اولا به اصاله عدم توارث استناد می کند و ثانیاً از روایات استظهار می کند و می گوید از عبارت
( تحرک تحرکابینا) استفاده می شود که مراد از آن تحرک جمیع حمل است نه قسمتی از آن و از ریاض نقل می کند که خلافی در این مساله وجود ندارد.
نظریه فقهای اهل سنت :
در کتاب الفقه الاسلامی و ادلته به حنیفه نسبت می دهد که اگر بیشتر حمل زنده متولد شود حکم حی را دارد هر چند بعضی از بدن حمل زنده نباشد ولی جمهور فقها معتقدند که باید همه حمل زنده متولد شود تا از حقوق مدنی متمتع گردد کتاب مزبور از قوانین مدنی مصر, و سوریه نیز این نظریه را نقل می کند.
2 _ اگر حمل متعدد باشد و هر دو زنده متولد شوند موصی به بین آنها بطور مساوی قیمت می شود. زیرا که از وصیت بر حمل مساوی بودن تبادر می کند هر چند یکی از آنها پسر و دیگری دختر باید مگر اینکه موصی در وصیت خلاف آن را آورده باشد مثلاً بگوید : اگر حمل دو قلو باشد که یکی پسر و دیگر دختر شود سهم دختر دو برابر است و یا بگوید علی ما فرض الله وصیت می کنم در این صورت مطابق وصیت عمل می شود.
این حکم اختصاص به باب وصیت بر حمل ندارد بلکه اگر به گروهی وصیت کند که مرکب از زن و مرد باشند موصی به طور مساوی بین آنان تقسیم می شود.
تنها در وصیت به اعمال و اخوال اختلاف نظر وجود دارد شیخ طوسی و پیروان او معتقدند که موصی به میان آنها به طور تثلیت تقسیم می شود که دو قسمت آن به اعمام و یک قسمت به اخوال می رسد.
محدث سبزواری در کتاب کفایه نیز این نظریه را اقرب به واقع می داند و می گوید (ولعله الاقراب) و به صحیحه زراره استناد می کند.
3 _ اگر حمل مرده متولد شود کشف می کند که وصیت بر حمل بوده است و حمل سهمی از آن ندارد در نتیجه موصی به ورثه های زمان موت موصی (و نه ورثه های زمان کشف خلاف) اختصاص می یابد. مثلا اگر موصی در زمان موتش دو پسر داشته باشد و یکی از آن دو قبل از سقط جنین (موصله له) بمیرد در زمان سقط جنین موصی به , به آن دو پسر می رسد و اگر حمل زنده به دنیا بیاید و بعد از لحظه ای بمیرد موصی به وره های حمل می رسد و در این حکم هیچگونه اشکال و خلافی وجود ندارد.
اگر حمل دو نفر باشد که یکی از آن دو مرده و دیگری زنده متولد شود وصیت به سهم مرده باطل می شود و به ارث موصی می رسد و نسبت به سهم زنده صحیح و به شخص مولود زنده اختصاص پیدا می کند.
4 _ در تولد حمل چند حالت متصور است یا زنده متولد می شود که در این صورت موصی به به او می رسد و اگر بلافاصله بمیرد به وارث منتقل می گردد و یا مرده به دنیا می آید که در این صورت وصیت باطل می شود و موصی به , به ورثه های موصی اختصاص پیدا می کند احکام این حالات در مباحث گذشته مورد مطالعه قرار گرفت.
گاهی زنده متولد شدن حمل مورد تردید قرار می گیرد یعنی معلوم نمی شود که حمل زنده متولد شده تا موصی به به ورثه های او منتقل شود و یا مرده متولد شده است تا وصیت باطل شود و موصی به در حکم ما ترک موصی باشد در این حالت نیز وصیت باطل است و موصی به جز ماترک محسوب زیرا که شرط صحت وصیت بر حمل زنده متولد شدن آن است که آن نیز معلوم نیست و هیچ اصلی در اینجا وجود ندارد که زنده متولد شدن را ثابت کند استصحاب حیات نیز نمی واند مشکل گشا باشد زیرا که استصحاب تنها آثار حیات را ثابت می کند و در اینجا اثر مال حیات نیست بلکه مال زنده متولد شدن است در باب ارث حمل بحث مفصلی در این خصوص خواهد شد در اینجا به این مختصر اکتفا می گردد.
توضیح اینکه گاهی اثر شرعی برخورد حیات و زنده بودن مترتب است مانند اینکه در زمان موت موصی معلوم نشود که موصی له مرده یا زنده است ؟ در این فرض بلاتردید استصحاب حیات موصی له جاری می شود و موصی به برای او کنار گذاشته می شود.
مثال دیگر: مجاهدی در میدان جنگ مفقود الاثر شده و خبری از او به خانواده اش نرسیده است که زنده و مرده بودن او را مشخص کند اگر پدر این مفقود الاثر بمیرد به حکم استصحاب حیات سهم الارث او را از ماترک پدر کنار می گذارد.
و گاهی اثر شرعی بر زنده متولد شدن مترتب است یعنی مانند مساله مورد نظر حملی ساقط شده و الان مرده است حال شک و تردید در این است که در حین تولد زنده به دنیا آمده است یا مرده و چون وصیت و یا ارث , بر زنده متولد شدن حمل , مترتب است استصحاب حیات نمی تواند این قید را ثابت کند و زنده متولد شدن حالت سابقه تا آن را استصحاب کنند در اینجا به این مقدار اکتفا می شود و در بحث آینده (ارث حمل) مشروحاً مورد مطالعه قرار خواهد گرفت.
5 _ اگر موصی به نحوی وصیت کند که اگر در رحم این زن حامله پسر باشد هزار تومان و اگر دختر باشد پانصد تومان داده شود و اگر حمل دو قلو باشد (یک پسر و یک دختر) هزار و پانصد تومان باید به آنها داده شود و مطابق وصیت قسمت شود اگر تنها پسر باشد هزار تومان و اگر تنها دختر باشد پانصد تومان باید داده شود و اگر دوقلوها هر دو پسر و یا هر دو دختر باشند موصی به بین آنها بالسویه تقسیم خواهد شد.
ولی اگر این گونه وصیت کند که چه این زن در رحم دارد اگر پسر باشد هزار تمان و اگر دختر باشد پانصد تومان داده شود دراین صورت اگر حمل یک پسر و یک دختر باشد چیزی به آنها نمی رسد زیرا آن چه در شکم آن زن می باشد نه پسر بوده است و نه دختر بلکه هم پسر است و هم دختر و لذا عبارت وصیت شامل آن نمی شود و پس چیزی بر آنها نمی رسد.
6 _ اگر در وصیت بر حمل موصی به بیش از مقدار ثلث باشد مانند کسی که یک پسر و یک دختر داشته باشد و وصیت کند به اندازه سهم پسر بر حمل داده شود در تقسیم ماترک چه مقدار سهم برای حمل باید کنار گذاشته شود؟
در این مساله سه حالت وجود دارد:
1 _ ورثه ها (پسر و دختر) هر دو مازاد از ثلث را اجازه دهند.
2 _ هر دو وصیت بر مازاد از ثلث را رد کنند.
3 _ یکی از آنها رد و دیگری اجازه دهد.
اگر هر دو اجاره دهند مجموع سهام دو پسر و یک دختر پنج واحد است و ماترک موصی به پنج سهم قسمت می شود یک سهم به دختر و دو سهم به پسر و دو سهم دیگر برای حمل کنار گذاشته میشود که اگر زنده متولد شود به او می رسد.
و اگر هر دو نفر مازاد از ثلث را رد کنند , 3/1 ماترک برای حمل کنار گذاشته می شود و 3/1 بقیه 2/3 به دختر و و 3/2 آن به پسر میرسد و مخرج مشترک این کسرها عدد 9 است که 9/3 آن بر حمل و 9/2 به دختر و 9/4 به پسر می رسد مجموع ماترک به 9 قسمت تقسیم می شود سه سهم برای حمل کنار گذاشته می شود و دو سهم آن به دختر و چهار سهم دیگر به پسم می رسد.
اگر بعضی از ورثه ها رد نماید و بعضی دیگر اجازه دهند باید عددی پیدا کرد که هم بر پنج که واحد اجاره است و هم بر نه که واحد رد است قبل تقسیم باشد و آن عدد 45 است پس واحد مزبور به این کیفیت بین آنها تقسیم می شود که ورثه ای اجازه می دهد سهم او را از واحد اجازه در واحد رد ضرب می کنیم و ورثه ای که رد می کند سهم او را از حد اجازه ضرب می کنیم و حاصل ضرب, سهم ورثه ها می شود و بقیه برای حمل کنار گذاشته می شود.
در مثال بالا اگر پسر اجازه دهد سهم او را از حد واحد اجازه که دو است در واحد رد که نه است ضرب می کنیم و حاصل ضرب (18) سهم پسر می شود و سهم دختر را از واحد رد که دو است در واحد اجازه 5 ضرب می کنیم و حاصل ضرب 10 سهم دختر است مجموع سهم پسر و دختر یعنی 28 از 45 کسر می شود و مابقی 17 برای حمل کنار گذاشته می شود یعنی به این شکل عمل می شود سهم پسر =
18 × ماترک /45 سهم دختر = 10 × ماترک / 45 .
به طریق دیگر نیز می توان مساله را حل کرد ابتدا ترکه را یک واحد فرض می کنیم و سهم هر یک از سهم برها را بر پایه این فرض حساب می کنیم در مثال بالا سهم دختر 5/1 سهم هر یک از پسران موصی له 5/2 می شود در صورتی که وارث موصی مازاد از ثلث را اجازه دهند و اگر هر دو رد کنند مجموع سهام وارث و موصی له 9 می شود زیرا که ترکه را یک واحد فرض می کنیم و بدین ترتیب عمل می نمائیم:
اگر سهم تنها پسر وصیت بر مازاد ثلث را اجازه دهد تفاوت سهم او در واحد اجازه و رد بر سهم موصی له (حمل) افزوده می شود.
بنابراین از سهم پسر45/2 کم می شود و به سهم حمل اضافه می شود سهم پسر 45/18 می شود و چون دختر مازاد از ثلث را اجازه نداده است سهم او 9/2 باقی می ماند و چون مجموع سهام 45 شده است پس 9/2 از 45 می شود 45/10 .
و اگر وصیت مازاد را تنها دختر اجازه دهد تفاوت سهام او را در واحد اجازه و رد بر سهم موصی له (حمل) اضافه می کنیم . سهم دختر در واحد اجازه 5/1 است و در واحد رد 9/2 است پس ما به التفاوت میشود.
اگر موصی وصیت کند که اگر در شکم زن حامله پسر باشد سهم یک پسر و اگر دختر باشد سهم بزاید که یکی پس و دیگری دختر باشد حال این سوال است که اگر ورثه ها مازاد از ثلث را اجازه دهند مجموع سهام آنها چقدر می شود و برای هر یک از مجموع ترکه چند سهم می شود و اگر هر دو رد کنند وضعیت سهم ها چگونه است ؟ و به هر یک از آنها چقدر می شود؟
و اگر بعضی از ورثه ها اجازه دهند و بعضی دیگر رد کنند چگونه ماترک بین این چهار نفر تقسیم خواهد شد و سهام هر یک چقدر خواهد بود؟
7 _ اگر حمل زنده متولد شود و پس از لحظه و یا ساعتی بمیرد موصی به به وارث می رسد . این حکم مطابق اصل و قواعد مسلم فقهی است آن چه در اینجا مهم است این است که آیا بر وارث واجب است. وصیت را قبول کنند و با قبول آن موصی به را تملک نمایند یا خیر؟ در این مورد اختلاف نظر وجود دارد برای روشن شدن مساله چند امر باید مورد بحث قرار بگیرد:
1 _ آیا وصیت عقد است یا ایقاع ؟
2 _ آیا جنین دارای ولی قهری است و لازم است وصیت را او قبول کند؟
3 _ وارث حمل بعد از تولد و فوت او لازم است وصیت را قبول کند تا موصی را به تملک نمایند؟ اگر جواب مثبت است قبول آنها روی چه اصلی است؟ آیا حق قبول مانند بعضی از حقوق ( حق خیار و حق شفعه ) به ارث رسیده است؟
در مورد سوال اول باید گفت وصیت بر دو قسم است : تملیکی و عهدی .
بحث در اینجا اعتبار قبول در عقد تملیکی است و این که آیا وصیت تملیکی عقد است و نیاز به قبول دارد یا ایقاع است و قبول نمی خواهد.
معیار در عقد بودن و ایقاع بودن چیست؟
گاهی گفته شده است که یک عمل حقوقی را موقعی می توان ایقاع دانست که فرض نفوذ اراده یک جانبه ایقاع کننده زیانی به دیگری نرسد مثلاً اگر طلبکاری با اراده یک جانبه خود از طلبش منصرف گردد نفوذ این اراده صدمه ای به بدهکار نمی زند پس باید ابرا از ایقاعات باشد.
اما یک عمل حقوقی را در موقعی باید عقد شمرد که از فرض نفوذ یک طرف زیانی به طرف دیگر برسد پس بیع نمی تواند ایقاع باشد و باید آن را عقد شمرد زیرا اگر اراده بایع را در تملیک مبیع و تملک ثمن بصورت یک جانبه نافذ بدانیم این کار بدان معنی است که بایع با اراده یکطرفی خود ثمن را علی رغم اراده خریدار تملک کند این تملک به زیان مشتری است و حال آنکه مشتری اساساً قصد خرید ندارد در واقع او که چنین اراده ای ندارد مشتری نیست پس اگر بخواهی که اثر بیع (یعنی مبادله عوضین) صورت پذیرد برای رفع زیان طرفین منطق اقتضا می کند که اراد هر دو طرف را در این کار دخالت بدهیم یعنی بیع را بصورت عقد بشناسیم. از قدیم الایام تشخیص عقد و ایقاع بر همین پایه قرار داشته است.
تعریف فوق در تشخیص عقد و ایقاع از لحاظ جامعیت و مانعیت منتقض است برای مثال طلاق که یکی از مصادیق بارز ایقاع است در آن نفوذ اراده یک طرف زیان و ضرری مهم به طرف دیگر زوجه میرساند و بنابر تعریفی که بر عقد در نظر گرفته شده است باید گفت که طلاق عقد است در حالی که چنین نیست.
در بعضی از اعمال حقوقی که در عقد بودن آنها خلافی نیست , نفوذ اراده یک جانبه هیچگونه ضرر و زیانی به طرف مقابل نمی رساند بلکه گاهی موجب سود و منفعت او می گردد.
برای مثال بدیهی است که هبه بلاعوض (هبه غیر معوضه) از عقود است و نیاز به قول دارد و تا موهوب له آن را قبول نکند تملک مصداق پیدا نمی کند. شود اراده واهب یک طرفه نافذ است در این صورت چه زیانی به طرف دیگر وارد می شود از این جهت چه فرقی میان ابرا و هبه غیر معوضه وجود دارد که یکی ایقاع و دیگری عقد محسوب شده است در صورتی که در هر دو نفوذ اراده یک طرف ضرری به طرف دیگر نمی رساند.
هم چنین در صلح بلاعوض اگر متعلق به عین باشد تملیک عین است و نتیجه هبه را می دهد و اگر متعلق به منفعت باشد نتیجه عاریه را میدهد و اگر متعلق به حق است نتیجه ابرا است در همه این موارد اراده یک طرفه هیچ زیان و ضرری بر طرف مقابل ندارد در حالی که صلح در این موارد عقد لازم می باشد.
مثال دیگر درباره عاریه است کسی که از عاریه سود می برد مستعیر است و نفوذ اراده یک جانبه معیر به سود مستعبر است ولی با این وصف عاریه عقد است.
بنابراین هر عمل حقوقی که در آن اراده دو طرف دخالت دارد (یکی ایجاب و دیگری قبول ) آن عقد است و هر عملی که در آن اراده یک طرف کافی است , ایقاع نامیده می شود پس هر ایجابی که در تاثیر خود احتیاج به قبول داشته باشد عقد است و گرنه ایقاع به شمار می آید.
نظریه فقها در ایقاع بودن وصیت
1 _ در کتاب جواهر الکلام آمده است : اگر مساله قبول اجماعی نباشد عدم احتیاج به قبول خالی از قوت نیست زیرا که ادله وصیت استفاده می شود که موصی به به مجرد مرگ موصی به مالکیت موصی له در می آید بدون اینکه قبول معتبر باشد.
2 _ سید یزدی در کتاب عروه الوثقی می فرماید : قویا احمال میرود که قبول در وصیت شرط نیست بلکه رد مانع از نفوذ وصیت است بنابراین وصیت ایقاع است.
3 _ محقق خوئی در تعلیقه خود بر عوره الوثقی می فرماید : این احتمال صحیح است و اگر مانعیت رد اجماعی نباشد دلیلی بر آن وجود ندارد.
4 _ محقق خوئی در منهاج الصالحین می گوید ( فالمشهور احتیاجه الی القبول من الموصی له لکن الاظهر عدمه) یعنی مشهور فقها وصیت تملیکی قبول را شرط می دانند و لکن اظهر عدم اشتراط است.
از آنچه گفته شد این نتیجه به دست آمد که در عقد بودن و ایقاع بودن وصیت اختلاف نظر وجود دارد. عده ای از محققین وصیت را ایقاع می دانند بنابراین نظریه مساله مورد نظر مواجه با اشکال نخواهد بود یعنی اگر حمل زنده متولد شود و پس از لحظه ای بمیرد موصی به وارث او می رسد و نیازی به قبول ولی یا وارث نخواهد بود.
عده ای دیگر از فقهای ما به عقد بودن وصیت معتقدند و این نظر از شهرت فتوائی برخوردار ست و قانون مدنی نیز از مشهور تبعیت کرده است و وصیت تملیکی را مشروط به قبول می داند چنانکه در ماده 827 آمده است : (تملیک به موجب وصیت محقق نمی شود مگر با قبول موصی له پس از موت موصی) این عبارت صراحت دارد در اینکه تملیک در وصیت هنگامی در خارج مصداق پیدا می کند که بعد از موت موصی , موصی له آن را قبول کند بدیهی است که شرط قبول در وصیت با ایقاع بودن آن منافات دارد چنانکه در مبحث معیار عقد بودن و ایقاع بودن گفته شد.
در این صورت (در صورت عقد بودن وصیت) آیا وصیت بر حمل مانند وصیت بر غیر محصور است که قبول در آن به خاطر تعذر قبول شرط نباشد چنانکه از کلمات بعضی از فقها ظاهر می شود. و یا وصیت بر محصور است و باید ولی او قبول کند؟ این جا بحث دوم شروع می شود آیا جنین دارای ولی قهری است؟ و لازم است وصیت بر جنین را او قبول کند) از کلمات فقها ظاهر می شود که مادامی که حمل زنده متولد نشده است ولی قهری ندارد چنانکه صاحب جواهر صراحتاً آن را اعلام می کند و می گوید : (بل الظاهر عدم الولی له) یعنی در حالی که حمل است و هنوز متولد نشده است ولی ندارد.
ولی در (ماده 103 ) قانون امور حسبی آمده است : علاوه بر مواردی که مطابق قانون مدنی تعیین امین می شود در موارد زیر نیز امین معین خواهد شد:
(1 _ برای اداره سهم الارثی که ممکن است که از ترکه متوفی به جنین تعلق گیرد در صورتی که جنین ولی یا وصی نداشته باشد).
ذیل ماده 103 قانون امور حسبی صراحت دارد در اینکه ممکن است جنین ولی قهری یا وصی از قبل ولی داشته باشد لکن از دیدگاه فقه دلیلی بر چنین ولایتی وجود ندارد مثلاً اگر حمل زنده متولد شود پدر بر او ولایت دارد یعنی می تواند از طرف او قبول هبه کند و اموال او را بفروشد و بر او مالی بخرد و امثال اینها , پدر جنین ولایتی بر حمل ندارد نتیجه این شد که پدر یا جد پدری که اولیای قهری فرزندان صغار هستند از طرف حمل ولایت ندارند تا وصیتی که بر آن شده است را قبول کنند.
اما قبول پدر بعد از تولد بلااشکال است یعنی پدری بعد از تولد در حالی که مولود زنده است حق ولایت دارند و می توانند وصیت را قبول کنند بعد از مردن مولود ولایت آنها نیز قطع می شود نوبت به وارث می رسد در اینجا بحث این است که لازم است در حال حیات مولود ولی او قبول وصیت کند و اگر نکند وصیت باطل خواهد شد.
در اینجا سه احتمال وجود دارد اما اینکه موصی به بعد از مرگ موصی له به ورثه او منتقل می شود و نیازی به قبول از طرف ولی و نیز ورثه او ندارد دوم اینکه ولی موصی له باید آن را قبول کند و یا رد نماید وگرنه تملیک مصداق پیدا نمی کند سوم اینکه ورثه موصی له آن را قبول کنند خواه این ورثه ولی موصی له باشد خواه نباشد احتمال سوم در مبحث جداگانه ای مطرح خواهد شد حق این است که نیازی به قبول ولی نیست و حمل به مجرد زنده متولد شدن مالک موصی به میشود و بعد از فوت او به ورثه اش منتقل می گردد.
از کلمات فقها ظاهر می شود که در انتقال وصیت به حمل و استقرار آن تنها زنده متولد شدن شرط است و شرط دیگری (قبول ولی) وجود ندارد برای نمونه محقق در شرایع می گوید : ( و تصح الوصیه للحمل الموجود و تستفر بانفصاله حیا).
آیا وارث حمل بعد از تولد و مرگ او لازم است وصیت را قبول کنند؟ از عبارات شرح لمعه و مسالک الافهام استفاده می شود که قبول وارث در تحقق وصیت شرط و ضروری است زیرا که سقوط قبول از حمل به خاطره عدم امکان بوده است و چون وراث متمکن از قبول هستند بر آنان واجب است.
که وصیت را قبول یا رد نمایند.
به نظر می رسد که قبول وارث مانند قبول ولی معتبر نباشد زیرا که قبول وارث یا به خاطر این است که موصی به , به موصی له (حمل مرده )منتقل می شود و از آن به عنوان ارث به ورثه ها منتقل شود و یا برای این است که قبول مانند سایر ترکه ها به ورثه ها به ارث میرسد پس آنها از حق خود استفاده می کنند و در نتیجه مستقیماً مالک موصی به می شوند احتمال اول وجهی ندارد زیرا که وارث اجنبی از وصیت است نه موصی له است و نه ولی او و احتمال دوم مبتنی بر اثبات دو امر است یکی اینکه ثابت شود قبول وصیت, حق است دوم اینکه از حقوقی است که قابل انتقال است و اثبات این دو امر مشکل است زیرا اولا قبول وصیت از حقوق نیست بلکه از احکام است و معیار در حق بودن و حکم بودن این است که هر چیزی که قابل اسقاط باشد حق است و اگر قابل اسقاط نباشد از احکام است و چون قبول قابل اسقاط نیست پس از احکام است و ثانیاً اگر از حقوق هم باشد هر حقی جز ماترک نیست تا به وارث منتقل شود.
از آنچه گفته شد این نتیجه به دست می آید که در وصیت حمل به قبول ولی نیاز نیست و همچنین شرط نیست که وارث آن را قبول کند بلکه بعد از فوت حمل , موصی به , به ورثه های او منتقل می شود و میتوان گفت این حکم اختصاص به حمل ندارد بلکه در مواردی که موصی له قبل از قبول بمیرد وصیت بر وارث او منتقل می شود و در روایات صحیحه آمده است : (فالوصیه لوارثه).
8 _ سقط جنین _ اگر حمل در اثر جرمی سقط شود موصی به , به ورثه جنین می رسد مگر اینکه او (وارث ) سبب سقط شده باشد که در این صورت از ارث محروم می گردد.
این حکم مضمون ماده 825 ق . م است که می گوید (اگر حمل در نتیجه جرمی سقط شود موصی به بورثه او میرسد مگر اینکه جرم مانع ارث باشد).
این ماده از چند جهت مورد بحث است :
اولاً _ اگر ماده مطلق باشد یعنی جنین در هر مرحله ای سقط شود موصی به , به ورثه او می رسد و این برخلاف ماده 851 است که می گوید : وصیت برای حمل صحیح است لیکن تملک او منوط است بر اینکه زنده متولد شود).
و اگر مطلق نباشد و مراد این باشد که حمل در نتیجه جرمی ساقط شود و سپس بمیرد در این صورت درست است که موصی به , به ورثه او می رسد ولی این حکم اختصاص به ساقط شدن جنین در اثر جرم ندارد بلکه هر جنینی که زنده ساقط شود و سپس بمیرد هر چند در اثر جنایت و جرم هم نباشد باز هم موصی به , به ورثه او می رسد.
در شرح و تفسیر ماده 825 ق .م در حقوق مدنی آمده است : مثلاً زن بدون اطلاع شوهر برای سقط جنین به پزشک یا قابله مراجعه نماید و آنان سبب سقط جنین او گردند مادر از موصی به سهمی نمی برد چنانچه این عمل در اثر تحریص و تحریک شوهر باشد او نیز از موصی به محروم خواهد بود و موصی به بورثه دیگر جنین از برادر و خواهر , جد یا جده او خواهد رسید این است که ماده 825 ق . م میگوید ( اگر حمل در نتیجه جرمی سقط شود موصی به بورثه او میرسد مگر اینکه جرم مانع ارث باشد).
زیرا موصی به متعلق به حمل است و مانند ترکه بورثه او خواهد رسید مگر اینکه وارث قاتل محسوب شود که در این صورت طبق ماده 880 ق . م قتل از موانع ارث خواهد بود.
نقد و بررسی
مطالبی که در حقوق مدنی آمده است از چند جهت قابل مناقشه است:
1 _ اگر زن بدون اطلاع شوهر به پزشک مراجعه کند و او سبب سقط جنین او گردد مادر از موصی به سهمی نمی برد.
این حکم با این اطلاق درست نیست مادر در صورتی از ارث موصی به محروم می گردد که خود مستقیماً موجب سقوط جنین گردد مثلا پزشک داروئی بگیرد و خود آن را بخورد و یا آمپولی از قابله بگیرد و آن را با دست خود بر خود تزریق نماید و در نتیجه جنین زنده سقط شود و سپس بمیرد . اما اگر این کارها را پزشک یا قابله انجام دهد یعنی پزشک براو آمپول زریق نماید یا کورتاژ کند هر چند با تقاضا و خواسته مادر نیز باشد مادر قاتل محسوب نمی شود و از ارث محروم نمی گردد برای مثال اگر پسری شخصی را مکره کند یا اجیر نماید که پدر او بکشد مکره یا اجیر قاتل محسوب می شود و قصاص می شود و فرزند را زندان ابد می کنند در اینچا پسر قاتل به حسا نمی آید بنابراین ماده 880 ق . م . که می گوید : (قتل از موانع ارث است بنابراین کسی که مورث خود را عمداً کشد از ارث او ممنوع می شود اعم از اینکه قتل بالمباشره باشد یا بالتسبب و منفردا باشد یا بشرکت دیگری) شامل این قتل نخواهد می شود زیرا که مادر در این مثال قاتل نیست نه با المباشره و نه بالتسبب و شرکت در قتل نیز بر آن صادق نیست و به عبارت دیگر با وجود مباشر قوی قتل مستند به سبب نمی شود.
سوال این است که اگر پزشک با دست خود اسقاط جنین کند باید دیه آن را خود بپردازد ولی اگر پدر و مادر از پزشک تقاضای سقط جنین کرده باشد آیا می توانند از پزشک دیه بگیرند ؟ این سوال مربوط می شود به این قاعده معروف که آیا رضایت مجنی علیه رافع مسئولیت است یا خیر؟ اگر رضایت را رافع مسئولیت مدنی و کیفری بدانیم پزشک مسئول نیست و اگر رضایت رافع مسئولیت نباشد چنانچه رافع مجازات و عقاب اخروی نیست در این فرض پزشک باید دیه بپردازد و دیه به پدر و مادر جنین می رسد چون آنان قاتل محسوب نمی شوند اما اصل موصی به حتما به پدر و مادر می رسد و هیچ دلیلی وجود ندارد وجود ندارد که آنها از موصی به محروم باشند.
اگر این عمل در اثر تحریص و تحریک شوهر باشد او نیز از موصی به ممنوع نمی شود زیرا که تحریک کننده جرم هر چند جرم است لکن قاتل محسوب نمی شود تا از ارث محروم گردد.
دکتر امامی درباره سقط جنین می گوید (بنابراین سقط جنین در مورد بالا زمانی موجب محرومیت از ارث می گردد که طفل در اثر سقط بمیرد والا هرگاه جنین در زمانی که نوعا زنده می ماند سقط شود و بسبب امر خارجی فوت کند کسی که موجب سقط جنین گردیده از ارث ممنوع خواهد بود.
مثلا هرگاه در اثر ضربه شوهر به پهلوی زن حامله خود در اواخر هشتم وارد آورد زن سقط جنین کند و طفل زنده متولد شود ولی در اثر نقص عضو یا عدم پرستار لازم فوت نماید پدر از او ارث خواهد برد زیرا پدر قاتل شناخته نمی شود ولی بالعکس چنانچه ضربه به پهلوی زن در ماه ششم وارد آید و بچه زنده سقط شود و بمیرد چون هنوز جنین قابلیت حیات مستقل در طبیعت پیدا ننموده است و سقط موجب مرگ او شده است پدر قاتل محسوب می گردد و طبق ماده 880 ق . م . مذکور در بالا از جنین مزبور ارث نمی برد.
در مثال بالا اگر پدر به قصد کشتن جنین ضربه ای به پهلوی زن خود آورد و یا ضربه غالباً کشنده باشد قتل عمد محسوب می شود در این صورت پدر قاتل است و از ارث محروم می شود و اگر قصد کشتن نداشته باشد و ضربه نز غالبا کشنده نباشد قتل شبه عمد بلکه خطای محض است چنین قتلی مانع از ارث نخواهد بود پس اگر پدر در ماه ششم ضربه ای به پهلوی زن حامله اش وارد آورد و در نتیجه حمل سقط کند و سپس بمیرد پدر از ارث محروم نمی شود و هر چند قاتل باشد و قانون وفقه و اخبار صحیحه بر آن صراحت دارند.
تفصیلی که در این زمینه داده شده است نیز قابل بحث است زیرا در قتل و یا هر جرم دیگری استناد و رابطه علیت ضرورت دارد یعنی اگر کسی متهم به قتل باشد باید ثابت شود که قتل به او مستند است و فعل او سبب قتل گردیده است مثلاً اگر کسی بر دیگری زخمی وارد آورد و او بمیرد ولی معلوم نشود که در اثر زخم او مرده است و یا سبب دیگر داشته است در این صورت شخص متهم قاتل محسوب نمی شود و تنها در برابر زخمی که زده است کیفر می بیند در مثال بالا اگر قتل جنین مستند به ضربه شوهر باشد او مسئول و قاتل است خواه جنین شش ماهه خواه هشت ماهه و اگر به او مستند نباشد قاتل نیست و فرق نمی کند که جنین شش ماهه باشد یا بیشتر و اگر استناد و علیت مشکوک باشد نیز می توان او را قاتل به حساب آورد.
در قانون مدنی سه ماده وجود دارد که بر حسب ظاهر با هم تطبیق نمی کنند و با یکدیگر معارضند :
1 _ ماده 851 ق . م می گوید : (وصیت برای حمل صحیح است لیکن تملک او منوط است بر اینکه زنده متولد شود)مفهوم این ماده دلالت می کند بر اینکه حمل اگر زنده متولد نشد حق تملک وصیت را ندارد.
2 _ ماده 852 ق . م : می گوید : اگر حمل در نتیجه جرمی سقط شود موصی به ورثه او می رسد مگر اینکه جرم مانع ارث باشد )منطوق این ماده ظهور دارد در اینکه اگر سقط در اثر جنایت اتفاق بیافتد. موصی به به ورثه او منتقل می شود هر چند جنین در مرحله نطفه باشد.
3 _ ماده 957 ق . م . به طور عموم مقرر می دارد که حمل هنگامی از حقوق مدنی متمتع می شود که زنده متولد شود.
در این ماده از وصیت صحبت به میان نیامده است بلکه به طور عموم حق تمتع را مشروط بر زنده متولد شدن دانسته است خواه وصیت باشد خواه وقف باشد و خواه ارث .
ولی در ماده فوق مختص وصیت است ماده 851 موافق با این عموم است که در ماده 957 آمده است ولی ماده 852 با مواد 851 و 975 معارض می باشد.
در صورت تعارض چه باید کرد ؟
آیا می توان گفت چون دلالت منطوق اقوی از دلالت مفهوم است بنابراین ماده 852 مقدم است ؟ اگر این مبنی پذیرفته نشود که نخواهد شد و هر دو دلالت از حیث قوت یکسان باشد در علاج تعارض چه تدبیری باید بکار برد؟
ابتدا به نظر می رسد که این دو ماده در ماده اجتماع سقوط می کنند و به هیچکدام نمی توان رجوع کرد چنانچه در مواردی که دو دلیل عام که نسبت میان آنها عموم من وجه باشد معامله تعارض می شود و اگر مرجحی نباشد هر دو در ماده اجتماع تساقط می کنند و در مساله ما نیز بعد از حکم به تساقط به اصاله عدم توارث و یا به اصاله بقا موصی به در ملک موصی رجوع می شود.
ولی می توان گفت که این مورد واجب یک خصوصیتی است که تعارض در آن به نحو دیگر علاج می شود و آن اینکه ماده 852 بر ماده 851 مقدم است توضیح اینکه : ماده 852 با یک عنوان معنون است که اگر آن را بر مفهوم ماده 851 مقدم نکنیم ماده فوق لغو خواهد شد و برای حفظ کلام از لغویت لازم است ماده 852 بر ماده 851 مقدم شود نظایر این مورد در فقه زیاد است.
برای مثال در کتاب طهارت در باب نجاسات آمده است : هر حیوانی که حرام گوشت باشد بول و غایط آن نجس است این حکم عام است خواه حیوان حرام گوشت پرنده باشد خواه غیر پرنده دلیل دیگری در خصوص پرند آمده است هر پرنده ای خر و بولش پاک است خواه پرنده حرام گوشت باشد خواه حلال گوشت نسبت این دو دلیل عموم من وجه است در یک ماده با هم تعارض دارند و آن پرنده حرام گوشت است دلیل اول حکم به نجاست آن می کند چون حرام گوشت است و دلیل دوم به طهارت آن حاکم است چون پرنده است اگر در ماده اجتماع به دلیل اول عمل شود و حکم به نجاست بول پرنده حرام گوشت شود عنوان (کل شی یطیر) یعنی هر پرونده در دلیل دوم لغو می شود برای حفظ کلام از لغویت آنهم در کلام حکیم باید دلیل دوم مقدم شود در مساله مورد نظر نیز چنین است یعنی اگر گفته شود حمل در صورتی قابلیت تملک را دارد که زنده متولد شود و اگر مرده به دنیا بیاید خواه تولدش عادی باشد و خواه سقط کند و همچنین خواه سقط آن عادی باشد و خواه در اثر جرم و جنایت باشد در جمیع صور جنین مرده به دنیا آمده قابلیت تملک را ندارد اگر چنین باشد اصل ماده 852 لغو خواهخد بود و برای حفظ کلام از لغویت ناگزیر باید این ماده بر ماده 851 ترجیح داده شود در حقیقت منطوق این ماده مفهوم ماده 851 را تخصیص می زند.
اینها که گفته شد در صورتی است که مواد فوق قانون مدنی با هم تعارضی داشته باشند اما اگر بتوانیم تعارض را از میان برداریم نیازی به این توجیهات نخواهد بود به نظر می رسد که هیچگونه تعارضی در مقام وجود ندارد زیرا که مراد از سقطی که در اثر جنایت اتفاق افتاده است و ماده 852 از آن خبر می دهد سقطی است که زنده به دنیا آمده و سپس مرده است برای اثبات این نظریه دو قرینه داخلی و خارجی می توان ارائه داد :
قرینه داخلی استثنایی است که در خود ماده 852 وجود دارد آن جا که آمده است ( مگر اینکه جرم مانع ارث باشد ) این خود قرینه بر اینکه جنین ساقط شده حیات داشته است و گرنه قتل بر آن صدق نمی کند و جرمی که مانع ارث است قتل است نه هر سقط .
اما قرینه خارجی مواد قانونی مدنی نوعا از فقه امامیه گرفته شده است و در فقه فرقی بین سقوط عادی و سقوط در اثر جنایت نگذاشته اند چنانکه در کتاب الکلام آمده است : (فانه لافرق فی جمیع ماذکر نابین سقوطه بنفسه و بین سقوطه بجنایه ) پس معلوم می شود که مراد قانون گذار از ماده 852 عموم نیست بلکه آن سقوطی است که حیات داشته باشد و سپس بمیرد در این فرض موصی به بروثه او می رسد اما اگر سقط مرده به دنیا بیاید و یا اصلا دارای روح نباشد مثل مراحل اولیه جنین, هیچگونه قابلیتی برای تملک نخواهد داشت در این فرض باطل می شود و به ورثه موصی می رسد.
در اینجا یک سوال باقی می ماند و آن اینکه اگر چنین است چرا قانونگذار این ماده را آورده است ؟ نظیر این عبارت در کتاب شرایع نیز آمده است صاحب شرایع می گوید : اگر حمل بعد از تولد بمیرد سهم الارث ان به ورثه او می رسد و اگر در اثر جنایت سقط شود معیار در زنده بودن او حرکت است که زنده صادر می شود.
چنانچه می بینید محقق قده با اینکه فرقی میان تولد و سقط در اثر جنایت نمی داند باز هم سقط جنین را در اثر جنایت مخصوص به ذکر می کند این بدین معنی ست که تو هم نشود که در سقط جنین ارث می برد اگر در اثر جنایت باشد و وجه توهم این است که جانی باید در مقابل جنایت خود دیه بپردازد و معلوم است که دیه ابتدا ملک جنین می شود و سپس به ورثه او منتقل می گردد برای اینکه تو هم نشود سهم الارث هم مانند دیه است محقق می گوید : ولو سقط بجنایه اعتبر بالحرکه).
قانونگذار نیز از آوردن این ماده غرضش این است که جانی اگر یکی از وراث جنین باشد از موصی به کمک ملک جنین است ارث نمی برد زیرا که در ماده 880 ق . م آمده است (قاتل از ارث مقتول ممنوع است) و سقط جنین در صورت زنده بودن ساقط از مصادیق قتل محسوب می شود و در قانون مدنی در این زمینه حکمی نیامده است بنابراین ذکر این ماده ضروری بوده است.

یک رای :استفاده از اختیارات وکالت تفویضی و انتقال سند به نام خود، تحصیل مال نامش

یک رای :استفاده از اختیارات وکالت تفویضی و انتقال سند به نام خود، تحصیل مال نامش

 

تاریخ رسیدگی: 30/6/87
شماره دادنامه: 2088 و 2089/13
تجدیدنظرخواه: آقای «ک» - دادستان عمومی و انقلاب ...
تجدیدنظرخوانده: آقای «آ» و وکیل وی آقای «ا»
تجدیدنظرخواسته: دادنامه شماره 1335 صادره از شعبه 31 دادگاه تجدیدنظر استان تهران
مرجع رسیدگی شعبه سیزدهم تشخیص دیوانعالی کشور
هیات شعبه آقایان: «علی‌اصغر باغانی» (رئیس شعبه) - «ابوالفضل ملکی »، «عباس بلادی» و «حشمت‌الله نظریا» (مستشاران) - «حسین بهرامی» (اعضاء معاون)
خلاصه جریان پرونده:
متقاضی رسیدگی مجدد بدوا علیه مشتکی‌عنه اقای آذری به اتهام خیانت در امانت شکایتی تقدیم دادسرای عمومی و انقلاب نموده که در شعبه 5 دادیاری منجر به کیفرخواست شماره 3942 مورخه 17/9/82 گردیده است و پرونده به شعبه 1173 دادگاه عمومی تهران ارجاع شده است شعبه پس از رسیدگی و مداقه در شکوائیه که وکیل وی آقای «ش – ش» فرزند «ف» تقدیم و ادعا شده: که موکل به موجب مبایعه‌نامه مورخ 20/2/74 دوازده سهم از هفتاد و هفت سهم ششدانگ قریه حمام لو معروف به ملک‌آباد از توابع شهرستان کرج را از دو نفر مالکین آن آقایان «م . م. ع» و «ا . م» فرزندان مرحوم «ح» خریداری می‌نماید و به دلیل مشغله زیاد از فروشندگان تقاضا می‌کند که جهت انجام تشریفات ثبتی دو فقره وکالتنامه به آقای «ع – آ» فرزند «ش» بدهند تا ایشان به عنوان نماینده موکل با مراجعه به مراجع ذی‌ربط مقدمات انتقال رسمی مبیع به موکل را فراهم آورد که متاسفانه شخص اخیرالذکر (آقای «ع – آ» با سوءاستفاده از وکالتنامه‌های موصوف طی سند قطعی شماره 3438 مورخ 14/10/76 دفتر اسناد رسمی شماره ... حوزه ثبتی تهران واقع در تهران ... انتقال به خودش داده است. دادگاه پس از بررسی و استماع دعوی و استماع گفته‌های همان آقایان «م – م» و «ا – م» و «ع – ب» و «م – ر» که به عنوان گواهان آقای «ک. ع» معرفی و دفاعیات متهم آقای «ع – آ» به شرح برگ شماره 57 پرونده اعلام نموده است: مال کسی نزد من نیست و به من چیزی نداده‌اند که در آن خیانت نمایم... ملک مورد شکایت را از شرکتی به مدیریت «ا – م» و «ع – م» به صورت وکالت خریداری کرده‌ام و با همان وکالت به نام خودم نمودم...
من وقتی خریداری کردم فروشندگان دو برگ وکالتنامه شماره‌های 123080 مورخ 28/9/68 و 123082 که سند خریداری و دارای اختیارات تام انتقال به هر کسی و به هر قیمت بدون قید و شرط وکیل صلاح و مقتضی بداند حتی انتقال به شخص خودش. با تفویض این دو وکالتنامه و طی وکالتنامه تفویضی به اینجانب به شماره 152725 به بنده اختیار تام داده‌اند و دیگر هیچ مبایعه‌نامه بعد از این نیاز نمی‌بینیم.
النهایه دادگاه صرف‌نظر از اینکه سند مورد ادعای شاکی سند عادی می‌باشد و سند مورد ادعای متهم سند رسمی و از اعتبار و امتیاز حاضر قانونی برخوردار است...
اولا بزه خیانت در امانت دارای اوصاف و تعریف خاص خود می‌باشد و قانون‌گذار در ماده 674 قانون مجازات اسلامی این ارکان و شرایط را برشمرده است و آن این است که مالی با سندی و غیره به عنوان امانت اجاره یا هر کاری بی‌اجرت و یا با اجرت به کسی داده شود و بنا باشد آن را مسترد نماید و یا [به] مصرف معین برساند.
و صرفا اعلام کتبی شاکی به مالکین که به متهم وکالتی تفویض نمایند تا ملک را به نام شاکی منتقل بنماید و همچنین وجود اسناد و مدارک مالکیت متعلق به متهم و ایادی قبلی در ید و اختیار شاکی، گرچه در نحوه تحصیل آن بین طرفین اختلاف است ایجاد رابطه امانی فیمابین شاکی و مشتکی‌عنه نمی‌نماید، چرا که یک طرف رابطه امانی همیشه امین است که می‌بایست مال امانی را قبول کرده و یا تحویل گرفته باشد و از ناحیه شاکی مالی یا سندی به متهم تحویل شده است و وکالتی نیز تفویض نگردیده و حتی از ناحیه مالکین و ایادی قبلی نیز صراحتا به متهم وکالتی تفویض نشده که ملک مزبور را به نام شاکی منتقل نماید...
و قید ایصال وجه به موکل با توجه به قید معدی که در وکالتنامه تصریح شده یعنی (اقرار به اخذ وجه) رابطه امانی ایجاد ننماید و در خصوص تحصیل مال نامشروع نیز با توجه به مراتب فوق و وکالتنامه‌های تفویضی که سند رسمی می‌باشند نمی‌توان طریق تحصیل مال مذکور را نامشروع دانست چرا که مشتکی‌عنه بر اساس اختیارات تفویض عمل نموده است و تنظیم سند رسمی به نام وی با اختیار حاصله از وکالتی بوده است که از ناحیه مالک به وی تفویض شده است وعمل وی را نمی‌توان تحصیل مال نامشروع دانست لذا دادگاه بزهی را متوجه متهم ندانسته مستندا به اصل کلی برائت و اصل 37 قانون اساسی حکم بر برائت وی صادر و اعلام [می‌نماید] علیهذا در خصوص دادخواست تقدیمی شاکی مبنی بر استرداد مال موضوع بزه و ابطال اسناد رسمی صادره نیز با التفات بر اینکه مشتکی‌عنه مرتکب بزهی نشده است تا بتوان به تبع آن به ضرر و زیان ناشی از بزه رسیدگی نمود. لهذا مستندا به مواد 2 و 197 آیین دادرسی مدنی و مفهوم مخالف ماده 9 قانون آیین دادرسی کیفری قرار بطلان ادعای مذکور را صادر و اعلام می‌نماید.
پس از تجدیدنظرخواهی وکیل آقای «ک» آقای «ش – ش» از دادنامه‌های شماره 1167 و 1168 مورخ 29/9/84 صادره از شعبه 1173 و همچنین تجدیدنظرخواهی دادسرای عمومی و انقلاب از دادنامه‌های مذکور در بخش کیفری که متضمن صدور حکم برائت تجدیدنظرخوانده از حیث اتهامات خیانت در امانت و تحصیل مال نامشروع ... پس از بررسی و بیان شرح مدارک و مستندات و شکوائیه که به طور مفصل در دادنامه بدوی آمده است با بیان اینکه: علیهذا با توجه به مراتب مارالذکر و نظر به اینکه در این مرحله از رسیدگی از ناحیه تجدیدنظرخواه و وکیل وی و دادسرای عمومی و انقلاب تهران ایراد و اعتراض قابل توجه و امعان نظر که نقض دادنامه‌های یاد شده را ایجاب نماید ارائه و عنوان نگردیده است و بر اساس و مبانی استدلال و استنباط دادگاه محترم نخستین و احراز و تشخیص برائت و بی‌گناهی تجدیدنظرخوانده و رسیدگی به موضوع و صدور حکم خدشه و خللی مترتب و متصور نیست و رای دادگاه با رعایت اصول و قواعد تشریفات دادرسی صحیحا اصدار یافته است و فاقد اشکال قانونی به نظر می‌رسد... لذا دادگاه ضمن رد تجدیدنظرخواهی‌های به عمل آمده مستندا به مواد 257 قانون آیین دادرسی کیفری و 358 آیین دادرسی مدنی دادنامه‌های موصوف را تایید و استوار می‌نماید (دادنامه 1335 مورخه 17/8/85) سپس با درخواست آقای «...» دادستان عمومی و انقلاب«...» اعمال تبصره 2 ماده 18 اصلاحی از نظر جنبه کیفری موضوع پرونده در شعبه سوم تشخیص دیوان عالی کشور مطرح و علیرغم تهیه گزارش و معد بودن پرونده برای اظهار رای به رد درخواست، تعدادی از اعضا محترم شعبه خواهان دعوت از طرفین و محاکمه حضور[ی] و استماع شکایت و مدافعات طرفین شده‌اند پس از انحلال شعبه سوم تشخیص و ارجاع پرونده باقیمانده به شعبه سیزدهم تشخیص محاکمه به روز 27/5/87 موکول که به خاطر کامل نشدن مدافعات و مطالعات و اوراق پرونده بالاخره ادامه محاکمه و رسیدگی به روز 4/6/87 جلسه محاکماتی با حضور طرفین و وکیل متهم آقای «ع . آ» و حضور آقایان «م – ش»، «ع – م» و «ا – ع» دو نفر مالک قبلی زمین مورد نزاع که آنان زمین معروف به قریه حمام‌لو ملک‌اباد را از مالکین قبلی خانم‌ها خانم «ا –ح» و وراث خانم «ب – ا» طی دو فقره وکالتنامه شماره 123080 و 123082 مورخ 28/9/68 دفتر اسناد رسمی 306 تهران 12 سهم از 77 سهم از ششدانگ پلاک 175/9 قریه حمام‌لو معروف به ملک‌آباد کرج به عنوان شرکت کشت و صنعت و دامپروری قره چه باغ وکالتی خریداری و با حق توکیل به غیر که آنها هم مورد وکالت را عینا به آقای «ع – آ» واگذار نموده‌اند که مشروح محاکمه دو روز یعنی 4/6/87 و 28/5/78 انجام گرفته پیوست گزارش می‌باشد.
و مشخص شد که پس از تفویض وکالتنامه‌ها به آقای «ع – ا» و انتقال ملک در دفترخانه به نام وی پس از گذشت 8 سال یعنی در سال 1382 آقای «ح – ک» از نامبرده به عنوان خیانت در امانت شکایت نموده است و آقایان «م – ش» و «ا – م» پاسخ سوال اینکه چرا وکالتنامه‌ها را به نام خود آقای «ک» نزدید؟ پاسخ دادند چون آقای «ا» گفتند به نام وی بزنید ما هم تفویض وکالتنامه را به وی نمودیم. از آقای «ک .ع» شاکی سوال شد چرا شما در توضیحات بیان داشتید: که من آقایان را از کرج دعوت کردم به خانه من آمدند به دفترخانه رفتیم و مورد وکالتنامه را به آقای «ع – ا» تفویض نمودیم با گذاردن این مقدار وقت که شما صرف نمودید خوب وکالتنامه‌ها را هم به نام شما می‌زدند؟ پاسخ دادند وقت نداشتیم که برای مفاصا حساب و مقدمات انتقال سند به ادارات بروم...
وکیل مشتکی‌عنه آقای «ا» بیان داشتند: به موجب پنج فقره وکالتنامه رسمی که در همه آنها اختیار تام برای تحقق عقد بیع و نقل و انتقال ملک فوق بر اساس اختیارات مندرج در وکالتنامه‌های رسمی که دو فقره از این وکالتنامه‌ها به شماره 152725 و 152723 همانند وکالتنامه‌های قبلی صراحتا به موکل «ع – ا» اختیار تام داده شده بدین توضیح متن وکالتنامه – وکیل با حق توکیل به غیر به خریدار وکالت می‌دهد که ملک مذکور اعم از عرصه و اعیان ساختمان و باغات و قنات را به هر کس و به هر مبلغ و یا هر قید و شرط که وکیل صلاح بداند حتی انتقال به خود وکیل با حضور در دفتر اسناد رسمی امضاء ذیل اوراق و اسناد و دفاتر مربوطه با حق اخذ وجه و ایصال به موکلین و اقرار به اخذ وجه یعنی به جای فروشنده حق دارد مطابق سند رسمی اقرار به اخذ وجه و اسقاط کافه خیارات و سپردن هرگونه تعهدی از طرف موکلین نسبت به انتقال مورد معامله اقدام نماید.
در اینجا نیاز به توضیح است که همان طور که استحضار دارند در جامعه به لحاظ مشکلاتی که نقل و انتقال رسمی ملک دارد در رابطه با زمانی که فروشنده نسبت به تحقق عقد بیع اقدام شود و چنین سندی با این اختیارات وسیع تنظیم کرد، دلالت می‌نماید که خریدار حق دارد نسبت به تحقق عقد بیع وفق اختیاری که داشته اقدام نماید.
آقای «ک . و» نماینده محترم دادستان عمدا یا اشتباها از این وکالتنامه به وکالتنامه کاری یاد می‌کند قضاوت با آقایان می‌باشد... آقایان توجه نمایند که در وکالتنامه‌های مذکور کوچک‌ترین جمله یا لفظی که دلالت بر مداخله آقای «ک» [در] این وکالتنامه در تنظیم آن و یا اختیارات مندرج در آن باشد دیده نمی‌شود، اظهارات آقای «ک» مبنی بر اینکه در 2 وکالتنامه اخیر مداخله داشته است کذب محض است.
شعبه با استماع نیابات شاکی و ملاحظه مستندات آن و مدافعات مشتکی‌عنه و وکیل وی آقای «ا» ختم دادرسی را اعلام و با استعانت از خداوند متعال مبادرت به انشاء رای می‌نماید.
در خصوص پرونده به کلاسه 87/479 و 87/13/480 و تقاضای آقای «...» دادستان محترم عمومی و انقلاب «...» دائر بر اعمال تبصره ماده 18 اصلاحی و نقض دادنامه صادره از شعبه 31 تجدیدنظر استان تهران با توجه به موارد ذیل مردود اعلام می‌شود. یک در عرف امروز جامعه از این نوع وکالتنامه‌ها به فروش وکالتنامه تعبیر می‌شود که این معنا در فروش ماشین، موتورسیکلت و خانه بعضا خیلی رایج و معمول می‌باشد. 2- هیچ اشاره‌ای در این وکالتنامه به وکالتنامه کاری نشده است بلکه تصریح به نقل و انتقال و فروش به هر کس و به هر مبلغ شده است.
3- آقای «ک» هیچ‌گونه نمایندگی کتبی و شفاهی که قابل اثبات باشد به آقایان «م – م» و «ا – م» که حاکی از این معنا باشد که شما وکالتنامه را به آقای «ع – ا» بزنید، زیرا من به خاطر مشغله کاری نمی‌توانم دنبال مفاصا حساب و مقدمات انتقال رسمی سند بروم در اسناد و مدارک موجود نمی‌باشد و شهادت آن دو نفر چون بیم تبانی وجود دارد قابل تمسک نیست به ویژه آنکه طرح شکایت و ادای شهادت بعد از حدود 8 سال از تفویض وکالتنامه‌ها به آقای «ا» که زمین‌ها افزایش قیمت پیدا کرده است صورت گرفته است.
4- در مسئله خیانت در امانت باید مشخص باشد که کسی اموال منقول و یا غیرمنقول یا نوشته‌هایی ... را به عنوان امین به کسی داده و بنابراین بوده است که اشیاء مذکور مسترد شود و یا به مصرف معینی برسد...
و در پرونده چنین دلیلی بر این معنا وجود ندارد تا موضوع مانحن فیه مشمول ماده 674 بشود و ماده دیگری قانونی وجود ندارد تا بتوان به آن تمسک نمود.
5- دو عدد نامه دست‌نویس فروش که به صورت قولنامه هم نیست یعنی در بنگاه معاملاتی تنظیم نشده ولو اینکه رسمی هم نباشد و در قبال سند رسمی که در ید آقای «ع – ا» وجود دارد مادامی که در محکمه قانونی سندیت آنها اثبات نشود قابلیت معارضه و مقابله با سند رسمی که در ید آقای «ع – ا» است ندارد فلذا بایست اول در محکمه حقوقی سندیت آنها اثبات بشود و سپس به عنوان دلیل ارائه شود.
6- موضوع پرونده بیشتر صیغه حقوقی دارد تا کیفری زیرا بحث اینکه وکالتنامه وکالت کاری است یا فروش به صورت وکالتنامه است یک بحث حقوقی و نیاز به بحث و کاوش حقوقی دارد تا پس از روشن شدن موضوع آنگاه بحث خیانت در امانت و شمول ماده 674 مورد مداقه قرار بگیرد و مفروض پرونده طرح در محاکم کیفری از آغاز بوده است که به نظر این شعبه این راه به خطا پیموده شده است.
7- طبق مقررات و تشریفات آیین دادرسی پس از رد دعوی در محاکم کیفری راه اقاله دعوی برای احقاق حق در محکمه حقوقی باز می‌باشد و شاکی آقای «ک» اگر خود را ذیحق می‌داند می‌تواند به محکمه حقوقی مراجعه و احقاق بنماید. بنا به مراتب مسطوره آراء صادره خلاف بین قانون و مسلمات فقه نیست تا ایجاب نقض را بنماید باستناد تبصره 2 ماده 18 اصلاحی قرار رد درخواست صادر و اعلام می‌شود قرار قطعی است.
رئیس شعبه سیزدهم تشخیص دیوانعالی کشور: «علی‌اصغر – باغانی»
مستشاران شعبه: سیدابوالفضل ملکی، سیدعباس بلادی و حشمت‌الله نظری
عضو معاون: سیدحسین بهرامی

به تاریخ: 17/8/85
شماره دادنامه: 1335
کلاسه پرونده: 85/31/136
مرجع رسیدگی: شعبه 31 دادگاه تجدیدنظر استان تهران
هیات شعبه: آقایان رئیس: «ب» - مستشار: «ع – ن»
تجدیدنظرخواه: «ح – ک» با وکالت آقای «ش – ش» به وکالت از «ح – ک» - خیابان ...
تجدیدنظرخوانده: «م – ا» به وکالت از آقای «ع – ا» - خیابان ...
تجدیدنظرخواسته: دادنامه شماره 1167 – 1168 مورخ 29/9/84 صادره از شعبه 1173 دادگاه عمومی تهران
گردشکار: دادگاه با بررسی اوراق و محتویات پرونده ختم دادرسی را اعلام و به شرح زیر مبادرت به صدور رای می‌نماید.

رای دادگاه

در خصوص تجدیدنظرخواهی آقای «ح – ک» با وکالت آقای «ش – ش» نسبت به دادنامه‌های شماره 1167 – 1168 مورخ 29/9/84 صادره از شعبه 1173 دادگاه عمومی جزایی تهران و همچنین تجدیدنظرخواهی دادسرای عمومی و انقلاب تهران نسبت به دادنامه‌های مزبور در بخش کیفری که متضمن صدور حکم برائت تجدیدنظرخوانده از حیث اتهامات خیانت در امانت و تحصیل مال از طریق نامشروع و نیز صدور حکم به بطلان دعوا و بیحقی تجدیدنظرخواه در مورد درخواست استرداد مال موضوع جرایم انتسابی و ابطال سند رسمی و الزام خوانده (تجدیدنظرخوانده) به تنظیم سند رسمی ملک متنازع فیه می باشد با عنایت به مجموع اوراق و مندرجات پرونده اجمال قضیه این است که به موجب دفترچه‌های مالکیت شماره 452283 و 45225 هر دو به تاریخ 28/1/1337 صادر شده از اداره ثبت اسناد و املاک شهرستان کرج بانوان: «ا – ا» و «ب – ا» فرزندان غلامحسین هر یک مالک شش سهم مشاع از 77 سهم ششدانگ روستای حمام لو معروف به ملک‌آباد به شماره پلاک ثبتی 175 اصلی دهستان ساوجبلاغ بخش شهرستان کرج بوده‌اند. بانو «ب – ا» برابر گواهی حصر وراثت صادر شده در پرونده شماره 1163/2/17/57 مورخ 7/12/57 شورای داوری وقت حوزه 9 تهران در سال 1357 فوت نموده و ورثه وی عبارتند از آقای «ف – م» پسر و آقای «م – م» شوهر متوفات خانم «ا – ا» و آقای «ف – م» اصالتا از طرف خود و به وکالت از طرف پدرش آقای «م – م» مطابق دو فقره وکالتنامه‌های رسمی شماره 1203080 و 1203082 هر دو به تاریخ 28/9/1368 دفتر اسناد رسمی شماره 309 تهران اختیارات کافی و کلی جهت انجام امور و انتقال 6 سهم مشاع از 77 سهم پلاک مرقوم عرصتا و اعیانا به هرکس و به هر مبلغ و قید و شرطی که وکیل صلاح بداند حتی انتقال به شخص خود وکیل و حضور در دفاتر اسناد و امضاء ذیل اوراق و اسناد و دفاتر مربوطه با اختیار اخذ وجه و ایصال به موکلین و یا افراد با اخذ وجه و اسقاط کافه خیارات و سپردن هرگونه تعهد از طرف موکلین به شرکت کشت و صنعت دامپروری «ق . ب» به شماره ثبت ... اداره ثبت شرکت‌های داخلی کرج به مدیریت و امضاء آقای «ا – م» فرزند «حسن نایب» رئیس هیات مدیره و آقای «م – م» فرزند «ح» به عنوان مدیرعامل شرکت اعطا می‌نمایند متعاقب تنظیم و صدور وکالتنامه‌های رسمی فوق‌الاشعار برابر دو فقره مبایعه‌نامه عادی مورخ 28/9/68 خانم «ا – ح» و آقای «ف – م» اصالتا از ناحیه خود و به وکالت از طرف آقای «م – م» هر یک شش سهم مشاع ملک مورد نظر خود را به همان شرکت یادشده می‌فروشند و در بند 1 شروط ضمن عقد قید می‌کنند که فروشندگان به موجب وکالتنامه‌های رسمی فوق‌الاشعار به خریداران اختیار داده‌اند که با انجام مقدمات و اخذ مجوزهای لازم به وکالت از طرف فروشندگان نسبت به انتقال رسمی دو فقره مبیع به خود یا هر شخصی اعم از حقیقی یا حقوقی که صلاح بداند اقدام نمایند پس از انجام مراحل مذکور خریداران یعنی آقایان منوچهر و ایرج «م» کلیه اختیارات حاصله از وکالتنامه فوق‌الذکر را طی وکالتنامه‌های شماره 152723 و 152725 مورخ 8/11/74 دفترخانه یاد شده عینا به تجدیدنظر خوانده آقای «ع – آ» فرزند شکرائی تفویض نموده‌اند تجدیدنظرخواه آقای «ح – ک» مدعی است طبق مبایعه‌نامه عادی مورخ 20/2/74 دوازده سهم مشاع پلاک ثبتی مزبور را به قیمت 22 میلیون تومان از شرکت کشت و صنعت و دامپروری «ق. ب» با مدیریت آقایان منوچهر و ایرج «م» ابتیاع نموده و طی سند عادی مورخ 1/10/74 از برادران «م» تقاضا کرده اختیارات خود حاصله از وکالتنامه‌های شماره 123080 و 123082 مورخ 28/9/68 را به تجدیدنظر خوانده تفویض نمایند تا ایشان (آقای «ع - آ») تمهیدات لازمه را جهت انتقال رسمی ملک مورد نزاع به نام تجدیدنظرخواه فراهم نماید متعاقب درخواست تجدیدنظرخواه برادران «م» کلیه اختیارات خود را طی وکالتنامه‌های شماره 152723 و 152725 مورخ 8/11/74 به تجدیدنظرخواه تفویض نموده و تجدیدنظرخوانده با خیانت در امانت و تحصیل مال از طریق نامشروع ملک متنازع‌فیه را حسب سند رسمی شماره 3438 مورخ 14/10/76 دفتر اسناد رسمی شماره ... تهران به نام خودش منتقل نموده و سپس در تاریخ 5/9/1377 دفترچه مالکیت به شماره ... سری الف به نام خویش از اداره ثبت اسناد و املاک شهرستان کرج دریافت نموده است نظر به اینکه تجدیدنظرخواه و وکیل ایشان مدرک و مستند کافی و لازم مبنی بر خرید قانونی ملک مورد بحث از مالکین قانونی آن با رعایت مقررات و موازین قانونی ارائه و ابراز نکرده‌اند و صرف ادعای خرید ملک با سند عادی حسب مفاد مواد 22 و 47 و 48 قانون ثبت اسناد و املاک وجاهت قانونی نداشته و سند عادی در مقابل سند رسمی قابل ترتیب اثر نمی‌باشد و از مفاد مندرجات وکالتنامه‌های شماره 152723 و 152725 مورخ 8/1//74 نیز مطلبی که صحت اظهارات شاکی بدوی را در خصوص اعطاء نمایندگی به متهم بدوی جهات انتقال سند رسمی به نام وی (تجدیدنظرخواه) اثبات نماید ملاحظه و مشاهده نمی‌گردد و نظر به اینکه هر کدام از طرفین اقدام به تعرفه چند نفر گواه معارض نموده که به وسیله طرف مقابل مورد جرح قرار گرفته‌اند و سه نفر ازگواهان تجدیدنظرخواه آقایان «م – آ» و «غ – ص» و «ن – و» طی شرحی خطاب به شعبه 1173 دادگاه عمومی تهران نسبت به موضوع ملک مورد ترافع اظهار بی‌اطلاعی و از ادای شهادت امتناع نموده‌اند وکیل محترم شاکی بدوی به شرح صورتجلسه مورخ 9/10/82 برگ‌های 134 و 135 پرونده صریحا اعلام نموده است: «از فروشندگان آقایان «م» خواسته می‌شود وکالتنامه‌ای به نام متهم تنظیم که به موجب سند مورخ 1/10/74 اختیارات مندرج و فروشندگان نیز با توجه به تقاضای کتبی مذکور به موجب دو برگ تفویض وکالتنامه های شماره 152725 و 152723 هر دو به تاریخ 8/11/74 دفترخانه شماره 309 تهران کلیه اختیارات مندرج در وکالتنامه‌های شماره 123080 و 123082 به تاریخ 28/9/68 صادره از همان دفترخانه بدون استثنا به متهم تفویض می‌شود» که به نظر می‌رسد وکیل محترم تجدیدنظرخواه گستردگی اختیارات تفویض شده به تجدیدنظرخواه اذعان نموده است علیهذا با توجه به مراتب مارالذکر و نظر به اینکه در این مرحله از رسیدگی از ناحیه تجدیدنظرخواه و وکیل وی و دادسرای عمومی و انقلاب تهران و نیز ایراد و اعتراض قابل توجه و امعان نظر که نقض دادنامه‌های یادشده را ایجاب نماید ارائه و عنوان نگردیده است و بر اساس و مبانی استدلال و استنباط دادگاه محترم نخستین در احراز و تشخیص برائت و بی‌گناهی تجدیدنظرخوانده و رسیدگی به موضوع و صدور حکم خدشه و خللی مترتب و متصور نیست و رای دادگاه با رعایت اصول و قواعد و تشریفات دادرسی صحیحا اصدار یافته و فاقد اشکال و منقصت قانونی به نظر می‌رسد و از طرفی عمده اعتراضات واصله در واقع تکرار و طرح مجدد همان مطالب عنوان شده در مرحله بدوی است که هنگام صدور حکم مورد توجه دادگاه قرار گرفته است و اعتراض به کیفیتی نیست که به اساس و ارکان رای لطمه و خدشه وارد نماید لذا دادگاه ضمن رد تجدیدنظرخواهی‌های به عمل آمده مستندا به مواد 257 قانون آیین دادرسی کیفری و 358 قانون آیین دادرسی مدنی دادنامه‌های موصوف را تایید و استوار می‌نماید این رای قطعی است./ت
رئیس شعبه 31 دادگاه تجدیدنظر استان تهران - بلاغی
مستشار دادگاه – علیرضا نامدار

به تاریخ 20/9/84 پرونده کلاسه 84/1173/913 و 84/1173/593 شماره دادنامه 1168 + 1167 – 21/9/84
مرجع رسیدگی شعبه 1173 دادگاه عمومی جزایی تهران
شاکی و خواهان: «ش – ش» به وکالت از «ح – ک» (خیابان ...)
متهم و خوانده: «ع – آ» با وکالت «م – ا» (خیابان ...)
گردشکار: دادگاه با توجه به محتویات پرونده ختم رسیدگی را اعلام و به شرح ذیل مبادرت به صدور رای می‌نماید:

رای دادگاه

در این پرونده آقای «ش – ش» به وکالت از آقای «ح - ک» شکایتی علیه آقای «ع – آ» فرزند شکرایی با وکالت آقای «م – ا» دایر بر خیانت در امانت و تحصیل مال از طریق نامشروع مطرح و توضیح داده است، به موجب سند عادی مورخ 20/2/1374 موکل وی مقدار دوازده سهم مشاع از هفتاد و هفت سهم مشاع ششدانگ قریه حمام لو معروف به ملک آباد از توابع شهرستان کرج را از آقایان «م – م» (ش) و «ا – م» خریداری و به دلیل مشغله زیاد کاری از فروشندگان تقاضا می‌کند که جهت انجام تشریفات ثبتی و انتقال رسمی مورد معامله به وی دو فقره وکالتنامه به آقای «ع – آ» (متهم) بدهند تا نامبرده که دوست موکل وی بوده به نمایندگی از موکل وی مقدمات و موجبات انتقال رسمی از وکالتنامه‌های موصوف با مراجعه به دفتر اسناد رسمی شماره ... تهران به موجب سند رسمی شماره 3438 مورخ 14/10/1376 تنظیمی در دفتر اسناد رسمی موصوف من غیر حق ملک ابتیاعی موکل را به نام خود منتقل و به لحاظ ارتکاب جرایم خیانت در امانت و تحصیل مال از طریق نامشروع با استناد به گواهی گواهان و اظهارات فروشندگان ملک موصوف درخواست رسیدگی و تعقیب و مجازات قانونی متهم را نموده ایضا با تقدیم دادخواست حقوقی تقاضای صدور حکم به استرداد مال موضوع جرایم ارتکابی مندرج در کیفرخواست و ابطال اسناد رسمی صادره به نام خوانده و الزام خوانده (آقای ع – آ) به انتقال رسمی رقبه موصوف به نام موکل به عنوان صاحب و مالک واقعی ملک مورد بحث را کرده است که پس از صدور کیفرخواست و ارجاع پرونده به این دادگاه و ثبت به کلاسه‌های 82/2872 و 2881 و رسیدگی بدوا دادرس وقت شعبه بنا به استدلال مرقوم دردادنامه به جهت عدم توجه بزهی نسبت به متهم حکم بر برائت مشارالیه صادر و همچنین قرار ابطال دعوی مطروحه را صادر و به لحاظ تجدیدنظرخواهی نماینده محترم دادستان از رای صادره شعبه محترم 31 دادگاه تجدیدنظر استان تهران به لحاظ عدم شرکت نماینده دادستان در تمام جلسات رسیدگی دادگاه با تلقی رای صادره به قرار و نقض آن پرونده را جهت رسیدگی مجدد با حضور نماینده دادستان به دادگاه بدوی اعاده و با عنایت به اصرار دادگاه محترم تجدیدنظر به رسیدگی مجدد موضوع در دادگاه بدوی و لزوم تبعیت دادگاه تالی از نظریه دادگاه عالی سرانجام دادگاه با حضور نماینده محترم دادستان و طرفین تشکیل و موضوع مجددا مورد رسیدگی واقع گردیده علیهذا دادگاه با توجه به محتویات پرونده و با عنایت به اظهارات طرفین به ویژه اظهارات بی‌شائبه متهم و دفاعیات موثر وکیل مدافع به شرح منعکس در پرونده جرایم انتسابی به متهم را محرز نمی‌داند زیرا اولا: شاکی محترم و وکیل ایشان دلایل کافی بر خرید قانونی ملک مورد بحث از مالکین قانونی آن با رعایت مقررات قانونی ارائه نکرده‌اند و ادعای خرید ملک متنازع‌فیه با سند عادی از سوی شاکی با عنایت به مواد 22 و 47 و 48 قانون ثبت اسناد و املاک وجاهت قانونی ندارد و سند عادی موصوف قابل ترتیب اثر نمی‌باشد، ثانیا: از اظهارات شهود تعرفه شده شاکی نیز که در جریان تحقیقات ادای شهادت نموده‌اند با صرف‌نظر از ایرادات معموله از سوی وکیل مدافع متهم در این خصوص،‌ قناعت وجدانی بر مالکیت خواهان نسبت به ملک متنازع‌فیه حاصل نمی‌گردد، کما اینکه سه تن از شهود تعرفه شده شاکی نیز به نام‌های آقایان «ا»، «ص – ق» و «ع» حاضر به ادای شهادت در محکمه نشده‌اند و طبق اظهارات وکیل مدافع نامبردگان عنوان کرده‌اند که اطلاعی از موضوع ندارند. ثالثا از مندرجات تفویض وکالتنامه‌های شماره 152723 و 152725 مورخ 8/11/74 نیز مطلبی که موید صحت ادعای شاکی در خصوص اعطاء نمایندگی به متهم جهت تنظیم سند به نام وی و با نمایندگی از مشارالیه باشد استفاده نمی‌گردد و در این خصوص نیز شاکی از ارائه هرگونه مدرکی که موید صحت ادعای وی باشد اظهار عجز نموده است. رابعا وجود اصل برخی از اسناد مالکیت ملک مورد بحث در ید شاکی نیز با عنایت به اینکه طرفین دارای آشنایی قبلی با یکدیگر بوده و رفت و آمد داشته‌اند، مثبت حقانیت شاکی در این خصوص نمی‌باشد. خامسا صرف‌نظر از مراتب مارالذکر و در کنار سایر ارکان و شرایط قانونی لازم برای تحقق بزه خیانت در امانت سپرده شدن مال مورد امانت به امین برای تحقق جرم خیانت در امانت لازم و ضروری است، در حالی که در مانحن فیه دلیلی بر اینکه مالی به متهم از سوی شاکی سپرده شده است ارائه نگردیده است. سادسا با عنایت به اینکه حسب اظهارات طرفین نامبردگان معاملات دیگری نیز با یکدیگر داشته‌اند و دعاوی دیگری نیز علیه یکدیگر در این خصوص مطرح کرده‌اند، بر فرض صحت ادعای شاکی در این خصوص از باب تقاص شرعی نیز طبق نظر حضرت امام(ره) در تحریرالوسیله (جلد دوم کتاب القضا) حکم به مجازات متهم اشکال شرعی دارد. سابعا با توجه به اینکه موضوع مشمول ماده 2 قانون تشدید مجازات مرتکبین ارتشاء و اختلاس و کلاهبرداری و تحصیل مال از طریق نامشروع نیز نمی‌باشد، زیرا دلیلی بر تحصیل مال از طریق نامشروع ارائه نگردیده است. علیهذا با توجه به مجموع مراتب اعلامی به شرح فوق و به لحاظ عدم احراز وقوع جرمی به اقتضای اصل برائت و به استناد بند الف ماده 177 قانون آیین دادرسی دادگاه‌های عمومی و انقلاب در امور کیفری و اصل 37 قانون اساسی حکم بر برائت کیفری متهم از جرایم انتسابی مندرج در کیفرخواست با رد کیفرخواست صادره از دادسرا صادر و اعلام می‌نماید و با عنایت به مراتب فوق و با توجه به اینکه صدور حکم به استرداد مال موضوع جرایم انتسابی و ابطال اسناد رسمی و الزام خوانده به تنظیم سند رسمی ملک متنازع فیه به نام خواهان نیز مستلزم احراز مجرمیت خوانده و حقانیت خواهان است و در مانحن فیه حقانیت خواهان در نظر دادگاه محرز نمی‌باشد، علیهذا در این خصوص و از بابت جنبه حقوقی دعوی مطروحه نیز مستندا به ماده 197 قانون آیین دادرسی دادگاه‌های عمومی و انقلاب در امور مدنی حکم به بطلان دعوی و بی‌حقی خواهان صادر و اعلام می‌گردد. رای صادره حضوری و ظرف بیست روز پس از ابلاغ قابل تجدیدنظرخواهی در محاکم محترم تجدیدنظر استان تهران است./ب
رئیس شعبه 1173 دادگاه عمومی جزایی تهران - شقاقی

به تاریخ 19/1/83 پرونده کلاسه 82/2872 – 2881 شماره دادنامه 50 – 51
مرجع رسیدگی: شعبه 1173 دادگاه عمومی تهران
شاکی و خواهان: «ح – ر» فرزند «م» با وکالت «ش – ش»، خیابان ...
متهم و خوانده: «ع – آ» فرزند «ش» با وکالت آقایان «ع – س» تهران ...
اتهام: خیانت در امانت و تحصیل مال از طریق نامشروع و استرداد عین مال
گردشکار – دادگاه پس از بررسی محتویات پرونده ختم رسیدگی را اعلام و به شرح زیر مبادرت به صدور رای می‌نماید.

رای دادگاه

در این پرونده بر اساس کیفرخواست صادره از ناحیه 5 دادسرای عمومی و انقلاب تهران که به شماره 3942 در تاریخ 17/9/82 ثبت دفتر کیفرخواست دادسرای مذکور شده است که به دنبال شکایت از «ش – ش» فرزند «ف – ک» وکالت به وکالت از آقای «ح – ک» فرزند «ح» صادر گردیده است آقای «ع – آ» فرزند «ش» با وکالت آقایان 1- «ع – س» و «م – ا» وکلاء پایه یک دادگستری متهم است به خیانت در امانت و تحصیل مال از طریق نامشروع. وکیل شاکی در شکوائیه تقدیمی به دادسرا اعلام نموده است موکل به موجب مبایعه‌نامه مورخ 20/2/1374 دوازده سهم از هفتاد و هفت سهم ششدانگ قریه حمام لو معروف به ملک آباد توابع شهرستان کرج را از دو نفر مالکین آن آقایان «م – م» و «ا – م» فرزندان مرحوم «ح» خریداری می‌نماید. و به دلیل مشغله زیاد از فروشندگان تقاضا می‌کند که جهت انجام تشریفات ثبتی دو فقره وکالتنامه به آقای علی آذری فرزند «ش» بدهند تا ایشان به عنوان نماینده موکل با مراجعه به مراجع ذیربط مقدمات انتقال رسمی بیع موکل را فراهم آورد. متاسفانه شخص اخیرالذکر (آقای «ع – آ») با سوءاستفاده از وکالتنامه‌های موصوف به موجب سند قطعی غیرمنقول شماره 3428 مورخ 14/10/1376 دفترخانه اسناد رسمی شماره ... حوزه ثبتی تهران واقع در تهران ... من غیر حق اقدام به انتقال ملک موکل به نام خود نموده است که تصویر سند مزبور موید این امر می‌باشد و مشارالیه به شهادت آقایان «م – ش» و «ا – م» و «ش – ف» و «ع – ب» و «ع – گ» و «م ر» استناد نموده است. به شرح اوراق شماره 22 الی 38 موجود در پرونده از گواهان در مرحله تحقیقات مقدماتی نزد بازپرس محترم تحقیق به عمل آمده آقای «م – ش» اعلام نموده «مرحوم پدرمان از قبل از انقلاب با آقای «ک» رفت و آمد خانوادگی و نسبت دوری با هم داشتند. در سال 1373 بعد از فوت پدرمان بابت کارهای جاری و گواهی انحصار وراثت نیاز به پول نقد داشتیم. بنده نزد «ک» رفتم و تقاضای مبلغ بیست میلیون تومان پول کردم و ایشان محبت فرموده مبلغ مورد درخواست بنده را به اینجانب پرداخت و بنده یک چک خدمت ایشان دادم ولی ایشان اصرار داشتند که شما برادر بنده هستید نیاز به این چک نیست با اصرار بنده این چک را قبول کردند. قرار بر این شد مبلغ مذکور را در یک سال به ایشان پرداخت نمایم اواخر سال 73 بود اینجانب دیدم نمی‌توانم مبلغ بیست میلیون تومان را پرداخت کنم ولی یک زمین در ملک‌آباد کرج به پلاک ثبتی شماره 175 اصلی داریم می‌توانیم به جای پول شما به نام شما نماییم... مبلغ دو میلیون تومان دیگر به اینجانب پرداخت و چک امانتی را نیز به اینجانب عودت دادند و طی مبایعه‌نامه مورخ 20/2/74 زمین موصوف را به ایشان واگذار کردم در تاریخ 1/10/74 آقای «ک» با مراجعه به اینجانبان درخواست نمود که وکالت خود را به آقای «ع – آ» بدهم تا ایشان به عنوان نماینده آقای «ک» مقدمات انتقال رسمی سند بیع را فراهم و سند رسمی ملک آقای «ک» را به نام آقای «ک» دریافت و به ایشان تحویل دهد... آقای «ا – م» نیز اعلام نموده «مرحوم پدرم و ما از قبل از انقلاب با آقای «ک» رفت و آمد خانوادگی و نسبت دوری با هم داشتیم. در سال 1373 بعد از فوت پدرم بابت کارهای جاری و گواهی انحصار وراثت نیاز به پول داشتیم برادرم نزد حاج آقای «ک» رفت و تقاضای مبلغ بیست میلیون تومان پول نقدی کرد و ایشان محبت فرمودند درخواست برادرم را قبول کرد و مبلغ بیست میلیون تومان را به برادرم پرداخت کردند و برادرم گفتند به صورت قرض‌الحسنه می‌باشد و یک چک به مبلغ بیست میلیون تومان نزد ایشان گذاشتن که یک ساله باید پرداخت شود در اواخر سال 73 بود که ما دیدیم قادر به پرداخت بدهی خود به حاج آقا «ک» نیستیم برادرم خدمت ایشان رفت و پیشنهاد واگذاری زمین ملک آباد را به ایشان دادند... در تاریخ 20/2/74 به مبلغ دو میلیون تومان دیگر به برادرم پرداخت و چک امانتی را به ایشان عودت داد و در همان تاریخ 20/2/74 زمین فوق را طی مبایعه‌نامه به ایشان واگذار کردیم... آقای «ش – ف» اعلام نموده‌اند «در خرداد سال جاری آقای «ع – ا» به همراه «م – ا» به دفتر اینجانب آمده بود در رابطه با پرونده‌ای که در اداره مطرح می‌باشد بحث در مورد امانت و امانتداری بود ایشان گفتن بنده الان سند زمین یکی از قضات دیوانعالی کشور به نامم می‌باشد و حتی اگر بمیرم فرزندانم این سند را به نام ایشان منتقل خواهند کرد... مدتی بعد از آقای «ز» سوالی کردم.. آن قاضی که آقای «آ» می‌گفتم کیست؟ گفتند آقای «ح – ک» ... و بعد از مدتی ایشان (آقای آ) به اینجانب مراجعه نمودند... از او سوال کردم که آیا زمین مربوطه به آقای «ک» را به نام وی منتقل کردید یا خیر که ایشان در جواب گفتن در اسرع وقت قرار است به نام ایشان منتقل نمایم چون مالکیت ملک متعلق به ایشان می‌باشد» آقای «ع – ب» اعلام نموده است «در اوایل سال 74 آقای «ح – ر» دوازده سهم از هفتاد و هفت سهم ششدانگ قریه حمام لو معروف به ملک آباد از توابع شهرستان کرج به شماره پلاک 175 واقع در حوزه ثبتی کرج را به مبلغ دویست میلیون ریال از سوی مالکین آن به نام‌های «منوچهر و ایرج . م» فرزندان مرحوم «ح» خریداری نموده بعد در دی ماه همان سال به علت مشغله کاری بنا به پینشهاد آقای «ع – آ» فرزند «ش» از فروشندگان ملک مذکور کتبا درخواست نمودند که دو فقره وکالتنامه رسمی را به نماینده خودشان آقای «ع – آ» موصوف به آقای «ع – آ» با بهره‌مندی از وکالتنامه مقدمات انتقال رسمی سند مالکیت ملک مارالذکر را به نام خریدار و مالک اصلی آقای «ح – ک» فراهم نموده و کار را به انجام رسانند اما بعدا در اواخر سال 80 معلوم گردید آقای «ع – آ» برخلاف شرط امانتداری سند ملک مذکور را به نام خودشان صادر نموده‌اند بعد از آن در عصر یکی از روزهای اوایل خرداد سال 1381 اینجانب به اتفاق آقای «ح – ک» و یکی دیگر از دوستان مشترک که از بدو وقوع این موضوع در جریان ماوقع بودیم آقای «م – ر» به دفتر آقای «ع – آ» مراجعه نمودیم آقای «ع – آ» یک جلد سند مالکیت را که داخل پاکتی بود از داخل گاوصندوق دفتر خود خارج نمود یک جلد سند مالکیت را از داخل آن بیرون آورده و به انضمام یک برگ فتوکپی بنچاق تسلیم آقای «ح ک» نمود و در مقابل تعجب و اعتراض آقای «ک» که چرا سند را غیرحق و غیرواقع به نام خودت انتقال داده‌ای آقای «ع – آ» اظهار نمود که اشتباه شده و شرعا و اخلاقا و قانونا مالکیت این سند متعلق به شما می‌باشد... آقای «ع – گ» نیز اعلام نموده است (... در اوایل سال 73 آقای «م – م» (ش) نیاز به پول پیدا کرده بود مبلغ بیست میلیون تومان از آقای «ک» قرض‌الحسنه دریافت نمود و قرار بود آن را در اوایل سال 1374 مسترد نماید در اواخر سال 74 که آقای «م – م» به آقای «ک» گفته بود وضع پول ما رو به راه نشده وزمین کشاورزی مشاعی در قریه ملک آباد کرج داریم در صدد هستیم آن را بفروشیم و پیشنهاد کرده بودند که اگر آقای «ک» خود مایل به خرید زمین هستند قیمت کنند و بخرند آقای «ک» به اینجانب گفتند که دوازده سهم از 77 سهم ششدانگ قریه حمام‌لو معروف به ملک آباد مربوط به آقایان «م – ع» می‌باشد من بررسی کردم به آقای «ک» گفتم که ملک در حدود 17 تا 19 میلیون تومان ارزش دارد در اردیبهشت سال 74 آقای «ک» 2 میلیون تومان دیگر به آقایان «م – ع» دادند و با 20 میلیون تومان قرضه‌الحسنه جمعا ملک را به قیمت 22 میلیون تومان از آنان خرید که مبایعه‌نامه را چند روز بعد آقای «ک» به من نشان دادند... آقای «م – ر» نیز اعلام داشته است (اینجانب در تمام مراحل خرید ملک واقع در کرج قریه حمام لو معروف به ملک آباد به شماره ثبت ... حوزه ثبتی کرج که توسط آقای «ح – ک» از دو نفر به نام‌های «ا» و «م – م» فرزندان مرحوم «ح» خریداری نمودند و در جریان امور بوده‌ام ملک مذکور توسط آقایان «ا – م» و «م – م» طبق مبایعه‌نامه اردیبهشت سال 74 به مبلغ بیست و دو میلیون تومان فروخته شد به آقای «ح – ک» و وجه کامل آن پرداخت گردید در اواخر سال 74 آقای «ح – ک» بنا به پیشنهاد آقای «ع – آ» فرزند «ش» پذیرفتند که کتبا از فروشندگان مذکور بخواهند دو فقره وکالتنامه به نام آقای «ع – آ» تفویض نمایند تا بتواند با احتساب ضیق وقت آقای «ک» به مراجع ذیربط مراجعه و سند مالکیت را به نام خریدار و مالک اصلی آن آقای «ک» انتقال دهند.» از متهم «ع – آ» تحقیق شده به شرح برگ شماره 7 پرونده اعلام نموده است «مال کسی نزد من نیست و به من چیزی نداده‌اند که در آن خیانت کنم. مال نیز متعلق به خودم است و از راه نامشروع به دست نیاورده‌ام... ملک مورد شکایت را از شرکتی به مدیریت «ا – م» و «م – م» علی به صورت وکالت خریداری کردم و با همان وکالت به نام خود نمودم. بوی تبانی آقایان فروشنده و آقای «ح – ک» و شاهدان او می‌آید من شهادت آنها را قبول ندارم من وقتی خریداری کردم فروشندگان دو برگ وکالتنامه شماره‌های 123080 مورخ 28/9/68 و 123082 – 28/9/68 که سند خریداری و دارای اختیارات تام انتقال به هرکسی و به هر قیمت بدون قید و شرط وکیل صلاح و مقتضی بداند حتی انتقال به شخص خود با تفویض این دو وکالتنامه و طی وکالتنامه تفویضی به اینجانب به شماره 152725 به بنده اختیار تام داده‌اند و دیگر هیچ مبایعه‌نامه‌ای بعد از این نیاز نمی‌بینم» از ناحیه وکلا طرفین دفاعیات به عمل آمده است وکیل متهم موضوع را مشمول مرور زمان دانسته‌اند نیز از جهات صدور قرار اناطه، قرار تامین از نوع وثیقه به مبلغ هشت میلیارد ریال صادر شده است و نهایتا به شرح اوراق 107 تا 111 موجود در پرونده قرار مجرمیت صادر گردیده است که پس از تایید دادیار محترم اظهارنظر به شرح برگ شماره 111 موجود در پرونده کیفرخواست صادر شده است پس از ارجاع پرونده به این شعبه و تعیین وقت رسیدگی از ناحیه وکیل شاکی به طرفیت متهم دادخواستی به خواسته صدور حکم به استرداد مال موضوع بزه ارتکابی مندرج در کیفرخواست تقدیم شعبه شده که در قسمت اخیر آن خواستار ابطال اسناد رسمی فوق‌الاشعار صادره به نام خوانده و الزام خوانده به انتقال رسمی رقبه مزبور شده‌اند و نیز با حضور در جلسه مورخ 9/10/82 اعلام داشته‌اند موکل به موجب سند عادی مورخ 20/2/74 ملک مندرج در قرارداد مذکور را از مالکین آن آقایان «م» به مبلغ بیست و دو میلیون تومان خریداری نموده و کلیه اسناد و مدارک مربوط به ایادی ماقبل را تحویل می‌گیرد متعاقبا موکل با توجه به دوستی دیرینه و رفت و آمد نزدیک که با متهم داشته حسب درخواست متهم جهت اخذ و تهیه مقدمات انتقال سند رسمی ملک و انتقال آن به نام موکل از ایشان تقاضا می‌نماید و از فروشندگان آقایان «م» خواسته می‌شود وکالتنامه‌ای به نام متهم تنظیم گردد که به موجب سند مورخ 1/10/74 اختیارات مندرج در وکالتنامه‌های مزبور به متهم تفویض می‌شود تا به عنوان امین موکل نسبت به آماده نمودن مقدمات انتقال اقدام و ملک را رسما به نام موکل نماید فروشندگان نیز با توجه به تقاضای کتبی مذکور به موجب دو برگ تفویض وکالت‌های شماره 152725 و 152723 هر دو به تاریخ 8/11/74 دفترخانه ... تهران کلیه اختیارات مندرج در وکالتنامه‌های شماره 123080 و 123082 به تاریخ 28/9/68 صادره از همان دفترخانه بدون استثناء به متهم تفویض می‌شود متاسفانه متهم برخلاف شرط امانتداری من غیر حق و با علم به اینکه ملک متعلق به موکل است با سوءاستفاده از اختیارات به موجب سند شماره 3438 مورخ 14/10/76 دفترخانه شماره ... تهران واقع در ... ملک موکل را به خود منتقل نموده و سپس در تاریخ 5/9/77 دفترچه مالکیت به شماره چاپی ... سری الف را به نام خویش از ثبت اسناد و املاک کرج دریافت نموده» از ناحیه آقای «م – ا» لوایحی ارسال شده از جمله در لایحه‌ای که به شماره 2289 مورخ 25/10/82 ثبت دفتر شعبه شده است که در آن عنوان نموده‌اند موضوع اختلاف نسبت به مقدار 12 سهم از 77 سهم ششدانگ پلاک 9/175 قریه حماملو معروف به ملک آباد کرج است که به موجب وکالت تنظیمی در سال 1368 از جانب مالکین قبلی که خود وکالتی به تاریخ سال 1358 داشته‌اند به شرکت کشت و صنعت و دامپروری «ق . ب» با مسئولیت محدود با حق توکیل به غیر از طریق وکالت رسمی انتقال داده شده و شرکت فوق‌الذکر نیز در سال 1374 به موجب سند وکالت تنظیمی در دفترخانه اسناد رسمی شماره ... تهران همه اختیارات حاصله از وکالت خود را به نحو تمام و کمال به موکل اینجانب آقای «ع – آ» تفویض که فرد اخیر در مورد زمین مورد نظر واجد و صاحب کلیه اختیارات تفویضی در نقل و انتقال و یا وکالت یا فروش و واگذاری حتی به شخص خود بوده است موکل آقای «ع – آ» بعد از انجام تشریفات و مقدمات امر در سال 1374 وفق شرایط مقرر در وکالتنامه مورد وکالت را به خود انتقال داده و بر همین اساس از طریق اداره ثبت اسناد و املاک، سند رسمی مالکیت برای وی صادر شده است بدین ترتیب حسب قوانین و مقررات جاری آقای «ع – آ» مالک ملک مورد شکایت و حسب مقررات ماده 22 قانون ثبت و سایر قوانین اسناد عادی ارائه شده از جانب شاکی هرچند که هنوز به رویت موکل آقای «ع – آ» نرسیده تا نسبت به صحت و سقم آن اظهارنظر نماید تاب مقابله با اسناد رسمی را نداشته و ندارد... اقداماتی که در جریان نقل و انتقال صورت گرفته با کدام یک از عناوین مجرمانه موجود در قوانین جزایی انطباق دارد شاکی که خود در مسائل قضائی و جزایی واقف است در شکایت اعلامی به مجرمیت موکل عقیده نداشته حتی در شکوائیه خود جرم مشخصی را مطرح ننموده تا در آینده از تعقیب از جهت بزه افترا مصون باشد زیرا چنانچه ادعای خیانت در امانت یا کسب مال نامشروع مطرح شود برای تحقق جرائم مزبور ارکان و شرایط خاص ضرورت داد که همان‌گونه که ملاحظه می‌فرمایید در پرونده ارکان متشکله جرایم مزبور وجود ندارد از گواهان شاکی آقایان «ع – ب»، «ا» و «م – م» و «م – ر» در جلسه مورخ 25/10/82 دادگاه حاضر به شرح اوراق شماره 246 الی 258 از آنان تحقیق شده است به شرح برگ شماره 253 پرونده از آقای «ا – م» سوال شده است که شما مبلغ بیست میلیون تومان را چگونه از آقای «ک» گرفته بودید که پاسخ داده است 17 میلیون آن را قبلا گرفته بودم سال 73 برادرم گرفته بود و جریان کارهای اداری را برادرم انجام می‌داد و بقیه آن را هم با برادرم حساب کرده بودند و در پاسخ به این سوال که اقای «ک» آقای «آ» را کجا به شما معرفی کرد اعلام کرده است نمی‌دانم و حضور ذهن ندارم برادرم کارها را انجام می‌دادند 000/000/5 میلیون تومان را هم برادرم گرفته بود من فقط موقع امضا کردن مبایعه‌نامه حضور داشتم و به شرح برگ شماره 249 از آقای «ر» سوال شده است شما در جریان تحویل وجوه از ناحیه آقای «ک» به آقایان بودید پاسخ داده است خیر آقای «ک» به بنده اطلاع دادند و نیز در سطر 6 برگ شماره 50 اعلام کرده است (از گفته حاج‌آقا «ک» من از ایشان شنیدم که اقرار کرده است و من خودم نشنیده‌ام...» و نیز از آقای «م – م» (ش) در برگ شماره 256 پرونده سوال شده است چه نسبتی با آقای «ک» دارند و چه مبلغی و کجا اخذ کرده‌اند که در پاسخ اعلام نموده است نسبت آشنایی ندارم پدربزرگم نورآباد لرستان بوده است از آن طریق ایشان را می‌شناسم و اعلام نموده است سال 69 پدرشان فوت شده است و بیست میلیون تومان را در یک نوبت در محل کار خودم در کرج در کارواش گرفتم پول اسکناس بود و اعلام کرده است در سال 77 یا 78 بود که آقای «آ» را در ثبت اسناد دیدم گفت می‌خواهم سند بگیرم متهم پس از تفهیم کیفرخواست و تفهیم اتهام اعلام نموده است امانتی کسی به بنده نداده است تا در آن خیانت کنم و از نظر تحصیل مال نامشروع هم شاکی بی‌انصافی کرده است هم بازپرس. مدارکی هست با خط حضرت امام در سال 62 در آن سال کمتر کسی می‌توانست اسم حضرت امام را به زبان بیاورد و چندین رسید از حضرت آیت‌الله «ک» و نیز صورتجلسه‌ای درسال 62 با امضا کلیه علما و امام جمعه و سایر مردم متدین خرم‌آباد و چندین رسید از حضرت آیت‌الله صادقی قهار و چندین رسید از آقای شیخ مهدی قاضی تقدیم می‌کنم که انسان معتقدی هستم و آدمی نیستم که مال نامشروعی را بر خود حلال بدانم بنده چه مالی به دست آورده‌ام که نامشروع باشد وکیل شاکی به شرح برگ شماره 291 موجود در پرونده آقایان «غ – ص» جناب حجت‌الاسلام والمسلمین حاج «م – آ» و حجت‌الاسلام و المسلمین حاج شیخ «م – ع» و آقای «ن – و» را به عنوان گواه معرفی نموده و تقاضای دعوت نامبردگان را به جلسه دادگاه نموده است از مشارالیهم به عنوان گواه و مطلع دعوت به عمل آمده است آقای «و» به شرح لایحه‌ای اعلام کرده است از اختلاف فیمابین آقایان «ک» و «آ» اطلاعی ندارند که حجت‌الاسلام والمسلمین «ع» در ذیل اخطاریه قید فرموده‌اند از موضوع و سابقه کمترین آشنایی و اطلاعی ندارند و جملگی از حضور در دادگاه امتناع نموده‌اند متهم با حضور در جلسه مورخ 18/11/82 اعلام کرده است آقایان «ر» و «ب» کارگر ایشان هستند چرا که برای جلب اینجانب به همراه وکیل شاکی بودند و اعلام می‌نمایند ما رفتیم قیمت گرفتیم اگر کارگر ایشان نیستند چگونه مداخله می‌نمایند آقای «ک» عنوان نموده است سوال شود اسناد ملک پاسداران را چه زمانی تحویل بنده داده‌اند چه نوع اسنادی را تحویل داده‌اند در چه تاریخی بنده برای گرفتن اسناد ملک پاسداران رفته‌ام آیا ایشان در دفترشان تنها بوده است متهم در پاسخ عنوان نموده است هر زمانی که ایشان تشریف آورده‌اند روی اعتمادی که تا سال 81 به ایشان داشته‌ام می‌آمدند کل پرونده پاسداران را در اختیار ایشان می‌گذاشتم و آنچه ایشان می‌خواست برمی‌داشت و می‌رفت تاریخ را وقتی من باید بدانم که از ایشان رسیدی گرفته باشم و روی اعتماد هر زمان که می‌آمده است کل پرونده را در اختیارشان می‌گذاشتم با قید قرآن سوگند یاد می‌نمایم کوچکترین دروغی نگویم قبل از اینکه به من مراجعه کنند یا در خیابان یا کوچه زنگ می‌زند که کسی هست یا نه و می‌گفت من می‌آیم کسی نباشد و در این‌باره هم سه نفر استشهاد کرده‌اند حاضرند شهادت بدهند آقای «ک» اعلام کرده است در خصوص ساختمان پاسداران به عرض می‌رسد به موجب سند رسمی صلح حقوقی معوض شماره 53818 مورخ 4/8/66 دفتر اسناد رسمی شماره ... تهران سه دانگ مشاع از کلیه حقوق عینیه و متصوره و واقعی یک قطعه زمین موقوفه به مساحت یکهزار متر مربع به شماره پلاک ثبتی 420 فرعی از 37 اصلی به اینجانب و متهم بالمناصفه هر یک نسبت به 5/1 دانگ مشاع منتقل گردیده است که هر یک نسخه‌ای از این اسناد را در اختیار داشته‌ایم.
مجددا از گواهان تعرفه شده شاکی به نام آقایان «آ» و «و» و «ص» برای جلسه دادگاه دعوت شده است که این بار نیز از حضور امتناع نموده لایحه‌ای توسط آقایان «آ» و «ص» تنظیم و تقدیم شده است و در آن اعلام کرده‌اند از جهت اختلاف مطروحه بین آقایان «ح – ک» و «ع – آ» در ابتدا موضوع زمین که در خیابان پاسداران تهران قرار دارد و از قرار آقای «ع – آ» در آن احداث بنا نموده مطرح گردیده و در این مورد جلسه‌ای با حضور طرفین و اینجانبان در منزل آقای «ص» برگزار شد که مساعی در جهت اصلاح و سازش به نتیجه نرسید و توافق حاصل نشد درجلسه فوق طرفین اختلاف خود را راجع به ملکی که در ملک‌آباد کرج است نیز مطرح که هر یک ادعاهایی را مطرح و موضوع اختلاف ملک واقع در پاسداران را موکول به آن می‌کردند بی‌نتیجه ماند در مورد اختلاف آقایان راجع به ملک واقع در ملک آباد کرج و تاریخ و نحوه معامله و پرداخت وجه آن لازم به ذکر است که مطلقا اطلاعی نداشته و نداریم. از ناحیه آقای «ک» آقای «ا – ع» و از ناحیه آقای «آ» آقایان «ج – ش»، «م – ت»، «م – ر»، «ع – ق» و «ر – ح» به عنوان مطلع به دادگاه معرفی شده‌اند از آقایان تحقیق شده است آقای «ا – ع» اعلام کرده است اطلاعی از ملک آقایان و اختلاف آنان ندارم. دو ماه پیش آقای «ب» به من گفت یادت هست دو سال قبل مراجعه کردم پاسداران جهت ساخت ملک گفتم آره یادم هست گفت می‌خواهم شهادت بدهی من گفتم چیزی به ذهن من نیست که ایشان گفت اختلاف بین آقای «ک» و «آ» وجود دارد گفت آن کسی که در پاسداران رفتیم دفتر او آذری می‌باشد. «ب» مرا برد که ملکی را ببینیم که آقای «ک» امدند آنجا از زیر درب کلید را برداشتند و رفتیم داخل می‌گفت حدود 5/4 دانگ مال من است ساختمان را دیدم نپذیرفتم. از آنجا برای مذاکره آمدم خیابان فاطمی حدود یک ساعت رفتیم آنجا صحبت‌ها شد از آن تاریخ نه این آقایان را دیده‌ام نه می‌شناسم و قبلا آقای «ع – آ» چاق‌تر بود آقایان گواهان متهم نیز اعلام کرده‌اند سال 74 داخل دفتر آقای «ع – آ» بوده‌اند دو نفر با (سبیل بلندی «ایرج و منوچهر – م») وارد دفتر شدند و به «آ» گفتند ما رفته‌ایم سند را امضا کرده‌ایم و از آنچه خریداری کرده‌ای خیر ببینی لوایح مفصلی از ناحیه وکلا طرفین تقدیم شده است و به جزئیات موضوع پرداخته‌اند و در رد دفاعیات طرف مقابل مسائلی را مطرح و عنوان کرده‌اند النهایه دادگاه صرف‌نظر از اینکه سند مورد ادعای شاکی سند عادی می‌باشد و سند مورد ادعای متهم سند رسمی و از اعتبار و امتیاز خاص قانونی برخوردار است و قطع نظر از اینکه در اظهارات گواهان شاکی در مرحله تحقیقات و نزد دادگاه تفاوت آشکار وجود دارد و بعضی اظهارات آنان نقل قول از شاکی می‌باشد و نیز در قسمتی اظهارات گواهان تعرفه شده متهم در مقام تعارض به اظهارات گواهان شاکی می‌باشد و دیگر گواهان تعرفه شده شاکی نیز ضمن عدم حضور در جلسه دادرسی اعلام کرده‌اند از موضوع بی‌اطلاع هستند اولا بزه خیانت در امانت دارای اوصاف و تعریف خاص خود می‌باشد و قانونگذار در ماده 674 قانون مجازات اسلامی این ارکان و شرایط را برشمرده است و آن این است که مالی یا سندی و غیره به عنوان امانت اجاره یا هر کار بی‌اجرت و با اجرت به کسی داده شود و بنا باشد آن را مسترد نماید و یا به مصرف معینی برساند و آن شخص آن را به ضرر مالک تصاحب تلف مفقود و یا استعمال نماید و در مانحن فیه رابطه امانی فیمابین شاکی و مشتکی‌عنه احراز نگردیده و صرفا اعلام کتبی شاکی به مالکین که به متهم وکالتی تفویض نمایند تا ملک را به نام شاکی نماید و همچنین وجود اسناد و مدارک مالکیت متعلق به متهم و ایادی قبلی در ید و اختیار شاکی گرچه در نحوه تحصیل آن بین طرفین اختلاف است ایجاد رابطه امانی فیمابین شاکی و مشتکی‌عنه نمی‌نماید چرا که یک طرف رابطه امانی همیشه امین است که می‌بایست مال امانی را قبول کرده و یا تحویل گرفته باشد و از ناحیه شاکی مالی یا سندی به متهم تحویل نشده است و وکالتی نیز تفویض نگردیده و حتی از ناحیه مالکین و ایادی قبلی نیز صراحتا به متهم وکالتی تفویض نشده که ملک مذکور را به نام شاکی منتقل نماید و مداقه و ملاحظه متن وکالتنامه‌های ارائه شده موید این موضوع می‌باشد و آنچه از ناحیه مالکین یعنی آقایان «ا» و «م – م» به آقای «ع – آ» (متهم) تفویض اختیار شده است به شرح وکالتنامه‌های شماره 152725 و 152723 مورخ 8/11/74 صادره از دفترخانه اسناد رسمی شماره ... تهران اختیارات حاصله از وکالتنامه‌های شماره 123080 و 123082 مورخ 28/9/68 می‌باشد و در آن اختیار انتقال عرصه و اعیان ملک موضوع اختلاف به هرکسی و به هر نحو که وکیل صلاح و مقتضی بداند حتی به خود وکیل تفویض شده است و قید ایصال وجه به موکل با توجه به قید بعدی که در وکالتنامه تصریح شده یعنی «اقرار به اخذ وجه و رابطه امانی ایجاد نمی‌نماید و در خصوص تحصیل مال نامشروع نیز با توجه به مراتب فوق و وکالتنامه‌های تفویضی که سند رسمی می‌باشند نمی‌توان طریق تحصیل مال مذکور را نامشروع دانست چرا که مشتکی‌عنه بر اساس اختیارات تفویضی عمل نموده است و تنظیم سند رسمی به نام وی با اختیار حاصله از وکالتی بوده است که از ناحیه مالک به وی تفویض شده است و عمل وی را نمی توان تحصیل مال نامشروع دانست لذا دادگاه بزهی متوجه متهم ندانسته کیفرخواست صادره علیه ایشان مردود می‌باشد مستندا به اصل کلی برائت و اصل 37 قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران حکم بر برائت وی صادر و اعلام می‌نماید علیهذا در خصوص دادخواست تقدیمی وکیل شاکی را به طرفیت متهم مبنی بر استرداد مال موضوع بزه و ابطال اسناد رسمی صادره نیز با التفات بر اینکه مشتکی‌عنه مرتکب بزهی نشده است تا بتوان به تبع آن به ضرر و زیان ناشی از بزه نیز رسیدگی نمود لهذا مستندا به مواد 2 و 197 قانون آیین دادرسی مدنی و مفهوم مخالف ماده 9 قانون آیین دادرسی کیفری قرار بطلان ادعای مذکور را صادر و اعلام می‌نماید آرا صادره حضوری بوده ظرف 20 روز از ابلاغ قابل تجدیدنظر در محاکم محترم تجدیدنظر استان تهران است./الف
دادرس شعبه 1173 دادگاه عمومی جزایی تهران - مرادی

یک رای :استفاده از اختیارات وکالت تفویضی و انتقال سند به نام خود، تحصیل مال نامش

یک رای :استفاده از اختیارات وکالت تفویضی و انتقال سند به نام خود، تحصیل مال نامش

 

تاریخ رسیدگی: 30/6/87
شماره دادنامه: 2088 و 2089/13
تجدیدنظرخواه: آقای «ک» - دادستان عمومی و انقلاب ...
تجدیدنظرخوانده: آقای «آ» و وکیل وی آقای «ا»
تجدیدنظرخواسته: دادنامه شماره 1335 صادره از شعبه 31 دادگاه تجدیدنظر استان تهران
مرجع رسیدگی شعبه سیزدهم تشخیص دیوانعالی کشور
هیات شعبه آقایان: «علی‌اصغر باغانی» (رئیس شعبه) - «ابوالفضل ملکی »، «عباس بلادی» و «حشمت‌الله نظریا» (مستشاران) - «حسین بهرامی» (اعضاء معاون)
خلاصه جریان پرونده:
متقاضی رسیدگی مجدد بدوا علیه مشتکی‌عنه اقای آذری به اتهام خیانت در امانت شکایتی تقدیم دادسرای عمومی و انقلاب نموده که در شعبه 5 دادیاری منجر به کیفرخواست شماره 3942 مورخه 17/9/82 گردیده است و پرونده به شعبه 1173 دادگاه عمومی تهران ارجاع شده است شعبه پس از رسیدگی و مداقه در شکوائیه که وکیل وی آقای «ش – ش» فرزند «ف» تقدیم و ادعا شده: که موکل به موجب مبایعه‌نامه مورخ 20/2/74 دوازده سهم از هفتاد و هفت سهم ششدانگ قریه حمام لو معروف به ملک‌آباد از توابع شهرستان کرج را از دو نفر مالکین آن آقایان «م . م. ع» و «ا . م» فرزندان مرحوم «ح» خریداری می‌نماید و به دلیل مشغله زیاد از فروشندگان تقاضا می‌کند که جهت انجام تشریفات ثبتی دو فقره وکالتنامه به آقای «ع – آ» فرزند «ش» بدهند تا ایشان به عنوان نماینده موکل با مراجعه به مراجع ذی‌ربط مقدمات انتقال رسمی مبیع به موکل را فراهم آورد که متاسفانه شخص اخیرالذکر (آقای «ع – آ» با سوءاستفاده از وکالتنامه‌های موصوف طی سند قطعی شماره 3438 مورخ 14/10/76 دفتر اسناد رسمی شماره ... حوزه ثبتی تهران واقع در تهران ... انتقال به خودش داده است. دادگاه پس از بررسی و استماع دعوی و استماع گفته‌های همان آقایان «م – م» و «ا – م» و «ع – ب» و «م – ر» که به عنوان گواهان آقای «ک. ع» معرفی و دفاعیات متهم آقای «ع – آ» به شرح برگ شماره 57 پرونده اعلام نموده است: مال کسی نزد من نیست و به من چیزی نداده‌اند که در آن خیانت نمایم... ملک مورد شکایت را از شرکتی به مدیریت «ا – م» و «ع – م» به صورت وکالت خریداری کرده‌ام و با همان وکالت به نام خودم نمودم...
من وقتی خریداری کردم فروشندگان دو برگ وکالتنامه شماره‌های 123080 مورخ 28/9/68 و 123082 که سند خریداری و دارای اختیارات تام انتقال به هر کسی و به هر قیمت بدون قید و شرط وکیل صلاح و مقتضی بداند حتی انتقال به شخص خودش. با تفویض این دو وکالتنامه و طی وکالتنامه تفویضی به اینجانب به شماره 152725 به بنده اختیار تام داده‌اند و دیگر هیچ مبایعه‌نامه بعد از این نیاز نمی‌بینیم.
النهایه دادگاه صرف‌نظر از اینکه سند مورد ادعای شاکی سند عادی می‌باشد و سند مورد ادعای متهم سند رسمی و از اعتبار و امتیاز حاضر قانونی برخوردار است...
اولا بزه خیانت در امانت دارای اوصاف و تعریف خاص خود می‌باشد و قانون‌گذار در ماده 674 قانون مجازات اسلامی این ارکان و شرایط را برشمرده است و آن این است که مالی با سندی و غیره به عنوان امانت اجاره یا هر کاری بی‌اجرت و یا با اجرت به کسی داده شود و بنا باشد آن را مسترد نماید و یا [به] مصرف معین برساند.
و صرفا اعلام کتبی شاکی به مالکین که به متهم وکالتی تفویض نمایند تا ملک را به نام شاکی منتقل بنماید و همچنین وجود اسناد و مدارک مالکیت متعلق به متهم و ایادی قبلی در ید و اختیار شاکی، گرچه در نحوه تحصیل آن بین طرفین اختلاف است ایجاد رابطه امانی فیمابین شاکی و مشتکی‌عنه نمی‌نماید، چرا که یک طرف رابطه امانی همیشه امین است که می‌بایست مال امانی را قبول کرده و یا تحویل گرفته باشد و از ناحیه شاکی مالی یا سندی به متهم تحویل شده است و وکالتی نیز تفویض نگردیده و حتی از ناحیه مالکین و ایادی قبلی نیز صراحتا به متهم وکالتی تفویض نشده که ملک مزبور را به نام شاکی منتقل نماید...
و قید ایصال وجه به موکل با توجه به قید معدی که در وکالتنامه تصریح شده یعنی (اقرار به اخذ وجه) رابطه امانی ایجاد ننماید و در خصوص تحصیل مال نامشروع نیز با توجه به مراتب فوق و وکالتنامه‌های تفویضی که سند رسمی می‌باشند نمی‌توان طریق تحصیل مال مذکور را نامشروع دانست چرا که مشتکی‌عنه بر اساس اختیارات تفویض عمل نموده است و تنظیم سند رسمی به نام وی با اختیار حاصله از وکالتی بوده است که از ناحیه مالک به وی تفویض شده است وعمل وی را نمی‌توان تحصیل مال نامشروع دانست لذا دادگاه بزهی را متوجه متهم ندانسته مستندا به اصل کلی برائت و اصل 37 قانون اساسی حکم بر برائت وی صادر و اعلام [می‌نماید] علیهذا در خصوص دادخواست تقدیمی شاکی مبنی بر استرداد مال موضوع بزه و ابطال اسناد رسمی صادره نیز با التفات بر اینکه مشتکی‌عنه مرتکب بزهی نشده است تا بتوان به تبع آن به ضرر و زیان ناشی از بزه رسیدگی نمود. لهذا مستندا به مواد 2 و 197 آیین دادرسی مدنی و مفهوم مخالف ماده 9 قانون آیین دادرسی کیفری قرار بطلان ادعای مذکور را صادر و اعلام می‌نماید.
پس از تجدیدنظرخواهی وکیل آقای «ک» آقای «ش – ش» از دادنامه‌های شماره 1167 و 1168 مورخ 29/9/84 صادره از شعبه 1173 و همچنین تجدیدنظرخواهی دادسرای عمومی و انقلاب از دادنامه‌های مذکور در بخش کیفری که متضمن صدور حکم برائت تجدیدنظرخوانده از حیث اتهامات خیانت در امانت و تحصیل مال نامشروع ... پس از بررسی و بیان شرح مدارک و مستندات و شکوائیه که به طور مفصل در دادنامه بدوی آمده است با بیان اینکه: علیهذا با توجه به مراتب مارالذکر و نظر به اینکه در این مرحله از رسیدگی از ناحیه تجدیدنظرخواه و وکیل وی و دادسرای عمومی و انقلاب تهران ایراد و اعتراض قابل توجه و امعان نظر که نقض دادنامه‌های یاد شده را ایجاب نماید ارائه و عنوان نگردیده است و بر اساس و مبانی استدلال و استنباط دادگاه محترم نخستین و احراز و تشخیص برائت و بی‌گناهی تجدیدنظرخوانده و رسیدگی به موضوع و صدور حکم خدشه و خللی مترتب و متصور نیست و رای دادگاه با رعایت اصول و قواعد تشریفات دادرسی صحیحا اصدار یافته است و فاقد اشکال قانونی به نظر می‌رسد... لذا دادگاه ضمن رد تجدیدنظرخواهی‌های به عمل آمده مستندا به مواد 257 قانون آیین دادرسی کیفری و 358 آیین دادرسی مدنی دادنامه‌های موصوف را تایید و استوار می‌نماید (دادنامه 1335 مورخه 17/8/85) سپس با درخواست آقای «...» دادستان عمومی و انقلاب«...» اعمال تبصره 2 ماده 18 اصلاحی از نظر جنبه کیفری موضوع پرونده در شعبه سوم تشخیص دیوان عالی کشور مطرح و علیرغم تهیه گزارش و معد بودن پرونده برای اظهار رای به رد درخواست، تعدادی از اعضا محترم شعبه خواهان دعوت از طرفین و محاکمه حضور[ی] و استماع شکایت و مدافعات طرفین شده‌اند پس از انحلال شعبه سوم تشخیص و ارجاع پرونده باقیمانده به شعبه سیزدهم تشخیص محاکمه به روز 27/5/87 موکول که به خاطر کامل نشدن مدافعات و مطالعات و اوراق پرونده بالاخره ادامه محاکمه و رسیدگی به روز 4/6/87 جلسه محاکماتی با حضور طرفین و وکیل متهم آقای «ع . آ» و حضور آقایان «م – ش»، «ع – م» و «ا – ع» دو نفر مالک قبلی زمین مورد نزاع که آنان زمین معروف به قریه حمام‌لو ملک‌اباد را از مالکین قبلی خانم‌ها خانم «ا –ح» و وراث خانم «ب – ا» طی دو فقره وکالتنامه شماره 123080 و 123082 مورخ 28/9/68 دفتر اسناد رسمی 306 تهران 12 سهم از 77 سهم از ششدانگ پلاک 175/9 قریه حمام‌لو معروف به ملک‌آباد کرج به عنوان شرکت کشت و صنعت و دامپروری قره چه باغ وکالتی خریداری و با حق توکیل به غیر که آنها هم مورد وکالت را عینا به آقای «ع – آ» واگذار نموده‌اند که مشروح محاکمه دو روز یعنی 4/6/87 و 28/5/78 انجام گرفته پیوست گزارش می‌باشد.
و مشخص شد که پس از تفویض وکالتنامه‌ها به آقای «ع – ا» و انتقال ملک در دفترخانه به نام وی پس از گذشت 8 سال یعنی در سال 1382 آقای «ح – ک» از نامبرده به عنوان خیانت در امانت شکایت نموده است و آقایان «م – ش» و «ا – م» پاسخ سوال اینکه چرا وکالتنامه‌ها را به نام خود آقای «ک» نزدید؟ پاسخ دادند چون آقای «ا» گفتند به نام وی بزنید ما هم تفویض وکالتنامه را به وی نمودیم. از آقای «ک .ع» شاکی سوال شد چرا شما در توضیحات بیان داشتید: که من آقایان را از کرج دعوت کردم به خانه من آمدند به دفترخانه رفتیم و مورد وکالتنامه را به آقای «ع – ا» تفویض نمودیم با گذاردن این مقدار وقت که شما صرف نمودید خوب وکالتنامه‌ها را هم به نام شما می‌زدند؟ پاسخ دادند وقت نداشتیم که برای مفاصا حساب و مقدمات انتقال سند به ادارات بروم...
وکیل مشتکی‌عنه آقای «ا» بیان داشتند: به موجب پنج فقره وکالتنامه رسمی که در همه آنها اختیار تام برای تحقق عقد بیع و نقل و انتقال ملک فوق بر اساس اختیارات مندرج در وکالتنامه‌های رسمی که دو فقره از این وکالتنامه‌ها به شماره 152725 و 152723 همانند وکالتنامه‌های قبلی صراحتا به موکل «ع – ا» اختیار تام داده شده بدین توضیح متن وکالتنامه – وکیل با حق توکیل به غیر به خریدار وکالت می‌دهد که ملک مذکور اعم از عرصه و اعیان ساختمان و باغات و قنات را به هر کس و به هر مبلغ و یا هر قید و شرط که وکیل صلاح بداند حتی انتقال به خود وکیل با حضور در دفتر اسناد رسمی امضاء ذیل اوراق و اسناد و دفاتر مربوطه با حق اخذ وجه و ایصال به موکلین و اقرار به اخذ وجه یعنی به جای فروشنده حق دارد مطابق سند رسمی اقرار به اخذ وجه و اسقاط کافه خیارات و سپردن هرگونه تعهدی از طرف موکلین نسبت به انتقال مورد معامله اقدام نماید.
در اینجا نیاز به توضیح است که همان طور که استحضار دارند در جامعه به لحاظ مشکلاتی که نقل و انتقال رسمی ملک دارد در رابطه با زمانی که فروشنده نسبت به تحقق عقد بیع اقدام شود و چنین سندی با این اختیارات وسیع تنظیم کرد، دلالت می‌نماید که خریدار حق دارد نسبت به تحقق عقد بیع وفق اختیاری که داشته اقدام نماید.
آقای «ک . و» نماینده محترم دادستان عمدا یا اشتباها از این وکالتنامه به وکالتنامه کاری یاد می‌کند قضاوت با آقایان می‌باشد... آقایان توجه نمایند که در وکالتنامه‌های مذکور کوچک‌ترین جمله یا لفظی که دلالت بر مداخله آقای «ک» [در] این وکالتنامه در تنظیم آن و یا اختیارات مندرج در آن باشد دیده نمی‌شود، اظهارات آقای «ک» مبنی بر اینکه در 2 وکالتنامه اخیر مداخله داشته است کذب محض است.
شعبه با استماع نیابات شاکی و ملاحظه مستندات آن و مدافعات مشتکی‌عنه و وکیل وی آقای «ا» ختم دادرسی را اعلام و با استعانت از خداوند متعال مبادرت به انشاء رای می‌نماید.
در خصوص پرونده به کلاسه 87/479 و 87/13/480 و تقاضای آقای «...» دادستان محترم عمومی و انقلاب «...» دائر بر اعمال تبصره ماده 18 اصلاحی و نقض دادنامه صادره از شعبه 31 تجدیدنظر استان تهران با توجه به موارد ذیل مردود اعلام می‌شود. یک در عرف امروز جامعه از این نوع وکالتنامه‌ها به فروش وکالتنامه تعبیر می‌شود که این معنا در فروش ماشین، موتورسیکلت و خانه بعضا خیلی رایج و معمول می‌باشد. 2- هیچ اشاره‌ای در این وکالتنامه به وکالتنامه کاری نشده است بلکه تصریح به نقل و انتقال و فروش به هر کس و به هر مبلغ شده است.
3- آقای «ک» هیچ‌گونه نمایندگی کتبی و شفاهی که قابل اثبات باشد به آقایان «م – م» و «ا – م» که حاکی از این معنا باشد که شما وکالتنامه را به آقای «ع – ا» بزنید، زیرا من به خاطر مشغله کاری نمی‌توانم دنبال مفاصا حساب و مقدمات انتقال رسمی سند بروم در اسناد و مدارک موجود نمی‌باشد و شهادت آن دو نفر چون بیم تبانی وجود دارد قابل تمسک نیست به ویژه آنکه طرح شکایت و ادای شهادت بعد از حدود 8 سال از تفویض وکالتنامه‌ها به آقای «ا» که زمین‌ها افزایش قیمت پیدا کرده است صورت گرفته است.
4- در مسئله خیانت در امانت باید مشخص باشد که کسی اموال منقول و یا غیرمنقول یا نوشته‌هایی ... را به عنوان امین به کسی داده و بنابراین بوده است که اشیاء مذکور مسترد شود و یا به مصرف معینی برسد...
و در پرونده چنین دلیلی بر این معنا وجود ندارد تا موضوع مانحن فیه مشمول ماده 674 بشود و ماده دیگری قانونی وجود ندارد تا بتوان به آن تمسک نمود.
5- دو عدد نامه دست‌نویس فروش که به صورت قولنامه هم نیست یعنی در بنگاه معاملاتی تنظیم نشده ولو اینکه رسمی هم نباشد و در قبال سند رسمی که در ید آقای «ع – ا» وجود دارد مادامی که در محکمه قانونی سندیت آنها اثبات نشود قابلیت معارضه و مقابله با سند رسمی که در ید آقای «ع – ا» است ندارد فلذا بایست اول در محکمه حقوقی سندیت آنها اثبات بشود و سپس به عنوان دلیل ارائه شود.
6- موضوع پرونده بیشتر صیغه حقوقی دارد تا کیفری زیرا بحث اینکه وکالتنامه وکالت کاری است یا فروش به صورت وکالتنامه است یک بحث حقوقی و نیاز به بحث و کاوش حقوقی دارد تا پس از روشن شدن موضوع آنگاه بحث خیانت در امانت و شمول ماده 674 مورد مداقه قرار بگیرد و مفروض پرونده طرح در محاکم کیفری از آغاز بوده است که به نظر این شعبه این راه به خطا پیموده شده است.
7- طبق مقررات و تشریفات آیین دادرسی پس از رد دعوی در محاکم کیفری راه اقاله دعوی برای احقاق حق در محکمه حقوقی باز می‌باشد و شاکی آقای «ک» اگر خود را ذیحق می‌داند می‌تواند به محکمه حقوقی مراجعه و احقاق بنماید. بنا به مراتب مسطوره آراء صادره خلاف بین قانون و مسلمات فقه نیست تا ایجاب نقض را بنماید باستناد تبصره 2 ماده 18 اصلاحی قرار رد درخواست صادر و اعلام می‌شود قرار قطعی است.
رئیس شعبه سیزدهم تشخیص دیوانعالی کشور: «علی‌اصغر – باغانی»
مستشاران شعبه: سیدابوالفضل ملکی، سیدعباس بلادی و حشمت‌الله نظری
عضو معاون: سیدحسین بهرامی

به تاریخ: 17/8/85
شماره دادنامه: 1335
کلاسه پرونده: 85/31/136
مرجع رسیدگی: شعبه 31 دادگاه تجدیدنظر استان تهران
هیات شعبه: آقایان رئیس: «ب» - مستشار: «ع – ن»
تجدیدنظرخواه: «ح – ک» با وکالت آقای «ش – ش» به وکالت از «ح – ک» - خیابان ...
تجدیدنظرخوانده: «م – ا» به وکالت از آقای «ع – ا» - خیابان ...
تجدیدنظرخواسته: دادنامه شماره 1167 – 1168 مورخ 29/9/84 صادره از شعبه 1173 دادگاه عمومی تهران
گردشکار: دادگاه با بررسی اوراق و محتویات پرونده ختم دادرسی را اعلام و به شرح زیر مبادرت به صدور رای می‌نماید.

رای دادگاه

در خصوص تجدیدنظرخواهی آقای «ح – ک» با وکالت آقای «ش – ش» نسبت به دادنامه‌های شماره 1167 – 1168 مورخ 29/9/84 صادره از شعبه 1173 دادگاه عمومی جزایی تهران و همچنین تجدیدنظرخواهی دادسرای عمومی و انقلاب تهران نسبت به دادنامه‌های مزبور در بخش کیفری که متضمن صدور حکم برائت تجدیدنظرخوانده از حیث اتهامات خیانت در امانت و تحصیل مال از طریق نامشروع و نیز صدور حکم به بطلان دعوا و بیحقی تجدیدنظرخواه در مورد درخواست استرداد مال موضوع جرایم انتسابی و ابطال سند رسمی و الزام خوانده (تجدیدنظرخوانده) به تنظیم سند رسمی ملک متنازع فیه می باشد با عنایت به مجموع اوراق و مندرجات پرونده اجمال قضیه این است که به موجب دفترچه‌های مالکیت شماره 452283 و 45225 هر دو به تاریخ 28/1/1337 صادر شده از اداره ثبت اسناد و املاک شهرستان کرج بانوان: «ا – ا» و «ب – ا» فرزندان غلامحسین هر یک مالک شش سهم مشاع از 77 سهم ششدانگ روستای حمام لو معروف به ملک‌آباد به شماره پلاک ثبتی 175 اصلی دهستان ساوجبلاغ بخش شهرستان کرج بوده‌اند. بانو «ب – ا» برابر گواهی حصر وراثت صادر شده در پرونده شماره 1163/2/17/57 مورخ 7/12/57 شورای داوری وقت حوزه 9 تهران در سال 1357 فوت نموده و ورثه وی عبارتند از آقای «ف – م» پسر و آقای «م – م» شوهر متوفات خانم «ا – ا» و آقای «ف – م» اصالتا از طرف خود و به وکالت از طرف پدرش آقای «م – م» مطابق دو فقره وکالتنامه‌های رسمی شماره 1203080 و 1203082 هر دو به تاریخ 28/9/1368 دفتر اسناد رسمی شماره 309 تهران اختیارات کافی و کلی جهت انجام امور و انتقال 6 سهم مشاع از 77 سهم پلاک مرقوم عرصتا و اعیانا به هرکس و به هر مبلغ و قید و شرطی که وکیل صلاح بداند حتی انتقال به شخص خود وکیل و حضور در دفاتر اسناد و امضاء ذیل اوراق و اسناد و دفاتر مربوطه با اختیار اخذ وجه و ایصال به موکلین و یا افراد با اخذ وجه و اسقاط کافه خیارات و سپردن هرگونه تعهد از طرف موکلین به شرکت کشت و صنعت دامپروری «ق . ب» به شماره ثبت ... اداره ثبت شرکت‌های داخلی کرج به مدیریت و امضاء آقای «ا – م» فرزند «حسن نایب» رئیس هیات مدیره و آقای «م – م» فرزند «ح» به عنوان مدیرعامل شرکت اعطا می‌نمایند متعاقب تنظیم و صدور وکالتنامه‌های رسمی فوق‌الاشعار برابر دو فقره مبایعه‌نامه عادی مورخ 28/9/68 خانم «ا – ح» و آقای «ف – م» اصالتا از ناحیه خود و به وکالت از طرف آقای «م – م» هر یک شش سهم مشاع ملک مورد نظر خود را به همان شرکت یادشده می‌فروشند و در بند 1 شروط ضمن عقد قید می‌کنند که فروشندگان به موجب وکالتنامه‌های رسمی فوق‌الاشعار به خریداران اختیار داده‌اند که با انجام مقدمات و اخذ مجوزهای لازم به وکالت از طرف فروشندگان نسبت به انتقال رسمی دو فقره مبیع به خود یا هر شخصی اعم از حقیقی یا حقوقی که صلاح بداند اقدام نمایند پس از انجام مراحل مذکور خریداران یعنی آقایان منوچهر و ایرج «م» کلیه اختیارات حاصله از وکالتنامه فوق‌الذکر را طی وکالتنامه‌های شماره 152723 و 152725 مورخ 8/11/74 دفترخانه یاد شده عینا به تجدیدنظر خوانده آقای «ع – آ» فرزند شکرائی تفویض نموده‌اند تجدیدنظرخواه آقای «ح – ک» مدعی است طبق مبایعه‌نامه عادی مورخ 20/2/74 دوازده سهم مشاع پلاک ثبتی مزبور را به قیمت 22 میلیون تومان از شرکت کشت و صنعت و دامپروری «ق. ب» با مدیریت آقایان منوچهر و ایرج «م» ابتیاع نموده و طی سند عادی مورخ 1/10/74 از برادران «م» تقاضا کرده اختیارات خود حاصله از وکالتنامه‌های شماره 123080 و 123082 مورخ 28/9/68 را به تجدیدنظر خوانده تفویض نمایند تا ایشان (آقای «ع - آ») تمهیدات لازمه را جهت انتقال رسمی ملک مورد نزاع به نام تجدیدنظرخواه فراهم نماید متعاقب درخواست تجدیدنظرخواه برادران «م» کلیه اختیارات خود را طی وکالتنامه‌های شماره 152723 و 152725 مورخ 8/11/74 به تجدیدنظرخواه تفویض نموده و تجدیدنظرخوانده با خیانت در امانت و تحصیل مال از طریق نامشروع ملک متنازع‌فیه را حسب سند رسمی شماره 3438 مورخ 14/10/76 دفتر اسناد رسمی شماره ... تهران به نام خودش منتقل نموده و سپس در تاریخ 5/9/1377 دفترچه مالکیت به شماره ... سری الف به نام خویش از اداره ثبت اسناد و املاک شهرستان کرج دریافت نموده است نظر به اینکه تجدیدنظرخواه و وکیل ایشان مدرک و مستند کافی و لازم مبنی بر خرید قانونی ملک مورد بحث از مالکین قانونی آن با رعایت مقررات و موازین قانونی ارائه و ابراز نکرده‌اند و صرف ادعای خرید ملک با سند عادی حسب مفاد مواد 22 و 47 و 48 قانون ثبت اسناد و املاک وجاهت قانونی نداشته و سند عادی در مقابل سند رسمی قابل ترتیب اثر نمی‌باشد و از مفاد مندرجات وکالتنامه‌های شماره 152723 و 152725 مورخ 8/1//74 نیز مطلبی که صحت اظهارات شاکی بدوی را در خصوص اعطاء نمایندگی به متهم بدوی جهات انتقال سند رسمی به نام وی (تجدیدنظرخواه) اثبات نماید ملاحظه و مشاهده نمی‌گردد و نظر به اینکه هر کدام از طرفین اقدام به تعرفه چند نفر گواه معارض نموده که به وسیله طرف مقابل مورد جرح قرار گرفته‌اند و سه نفر ازگواهان تجدیدنظرخواه آقایان «م – آ» و «غ – ص» و «ن – و» طی شرحی خطاب به شعبه 1173 دادگاه عمومی تهران نسبت به موضوع ملک مورد ترافع اظهار بی‌اطلاعی و از ادای شهادت امتناع نموده‌اند وکیل محترم شاکی بدوی به شرح صورتجلسه مورخ 9/10/82 برگ‌های 134 و 135 پرونده صریحا اعلام نموده است: «از فروشندگان آقایان «م» خواسته می‌شود وکالتنامه‌ای به نام متهم تنظیم که به موجب سند مورخ 1/10/74 اختیارات مندرج و فروشندگان نیز با توجه به تقاضای کتبی مذکور به موجب دو برگ تفویض وکالتنامه های شماره 152725 و 152723 هر دو به تاریخ 8/11/74 دفترخانه شماره 309 تهران کلیه اختیارات مندرج در وکالتنامه‌های شماره 123080 و 123082 به تاریخ 28/9/68 صادره از همان دفترخانه بدون استثنا به متهم تفویض می‌شود» که به نظر می‌رسد وکیل محترم تجدیدنظرخواه گستردگی اختیارات تفویض شده به تجدیدنظرخواه اذعان نموده است علیهذا با توجه به مراتب مارالذکر و نظر به اینکه در این مرحله از رسیدگی از ناحیه تجدیدنظرخواه و وکیل وی و دادسرای عمومی و انقلاب تهران و نیز ایراد و اعتراض قابل توجه و امعان نظر که نقض دادنامه‌های یادشده را ایجاب نماید ارائه و عنوان نگردیده است و بر اساس و مبانی استدلال و استنباط دادگاه محترم نخستین در احراز و تشخیص برائت و بی‌گناهی تجدیدنظرخوانده و رسیدگی به موضوع و صدور حکم خدشه و خللی مترتب و متصور نیست و رای دادگاه با رعایت اصول و قواعد و تشریفات دادرسی صحیحا اصدار یافته و فاقد اشکال و منقصت قانونی به نظر می‌رسد و از طرفی عمده اعتراضات واصله در واقع تکرار و طرح مجدد همان مطالب عنوان شده در مرحله بدوی است که هنگام صدور حکم مورد توجه دادگاه قرار گرفته است و اعتراض به کیفیتی نیست که به اساس و ارکان رای لطمه و خدشه وارد نماید لذا دادگاه ضمن رد تجدیدنظرخواهی‌های به عمل آمده مستندا به مواد 257 قانون آیین دادرسی کیفری و 358 قانون آیین دادرسی مدنی دادنامه‌های موصوف را تایید و استوار می‌نماید این رای قطعی است./ت
رئیس شعبه 31 دادگاه تجدیدنظر استان تهران - بلاغی
مستشار دادگاه – علیرضا نامدار

به تاریخ 20/9/84 پرونده کلاسه 84/1173/913 و 84/1173/593 شماره دادنامه 1168 + 1167 – 21/9/84
مرجع رسیدگی شعبه 1173 دادگاه عمومی جزایی تهران
شاکی و خواهان: «ش – ش» به وکالت از «ح – ک» (خیابان ...)
متهم و خوانده: «ع – آ» با وکالت «م – ا» (خیابان ...)
گردشکار: دادگاه با توجه به محتویات پرونده ختم رسیدگی را اعلام و به شرح ذیل مبادرت به صدور رای می‌نماید:

رای دادگاه

در این پرونده آقای «ش – ش» به وکالت از آقای «ح - ک» شکایتی علیه آقای «ع – آ» فرزند شکرایی با وکالت آقای «م – ا» دایر بر خیانت در امانت و تحصیل مال از طریق نامشروع مطرح و توضیح داده است، به موجب سند عادی مورخ 20/2/1374 موکل وی مقدار دوازده سهم مشاع از هفتاد و هفت سهم مشاع ششدانگ قریه حمام لو معروف به ملک آباد از توابع شهرستان کرج را از آقایان «م – م» (ش) و «ا – م» خریداری و به دلیل مشغله زیاد کاری از فروشندگان تقاضا می‌کند که جهت انجام تشریفات ثبتی و انتقال رسمی مورد معامله به وی دو فقره وکالتنامه به آقای «ع – آ» (متهم) بدهند تا نامبرده که دوست موکل وی بوده به نمایندگی از موکل وی مقدمات و موجبات انتقال رسمی از وکالتنامه‌های موصوف با مراجعه به دفتر اسناد رسمی شماره ... تهران به موجب سند رسمی شماره 3438 مورخ 14/10/1376 تنظیمی در دفتر اسناد رسمی موصوف من غیر حق ملک ابتیاعی موکل را به نام خود منتقل و به لحاظ ارتکاب جرایم خیانت در امانت و تحصیل مال از طریق نامشروع با استناد به گواهی گواهان و اظهارات فروشندگان ملک موصوف درخواست رسیدگی و تعقیب و مجازات قانونی متهم را نموده ایضا با تقدیم دادخواست حقوقی تقاضای صدور حکم به استرداد مال موضوع جرایم ارتکابی مندرج در کیفرخواست و ابطال اسناد رسمی صادره به نام خوانده و الزام خوانده (آقای ع – آ) به انتقال رسمی رقبه موصوف به نام موکل به عنوان صاحب و مالک واقعی ملک مورد بحث را کرده است که پس از صدور کیفرخواست و ارجاع پرونده به این دادگاه و ثبت به کلاسه‌های 82/2872 و 2881 و رسیدگی بدوا دادرس وقت شعبه بنا به استدلال مرقوم دردادنامه به جهت عدم توجه بزهی نسبت به متهم حکم بر برائت مشارالیه صادر و همچنین قرار ابطال دعوی مطروحه را صادر و به لحاظ تجدیدنظرخواهی نماینده محترم دادستان از رای صادره شعبه محترم 31 دادگاه تجدیدنظر استان تهران به لحاظ عدم شرکت نماینده دادستان در تمام جلسات رسیدگی دادگاه با تلقی رای صادره به قرار و نقض آن پرونده را جهت رسیدگی مجدد با حضور نماینده دادستان به دادگاه بدوی اعاده و با عنایت به اصرار دادگاه محترم تجدیدنظر به رسیدگی مجدد موضوع در دادگاه بدوی و لزوم تبعیت دادگاه تالی از نظریه دادگاه عالی سرانجام دادگاه با حضور نماینده محترم دادستان و طرفین تشکیل و موضوع مجددا مورد رسیدگی واقع گردیده علیهذا دادگاه با توجه به محتویات پرونده و با عنایت به اظهارات طرفین به ویژه اظهارات بی‌شائبه متهم و دفاعیات موثر وکیل مدافع به شرح منعکس در پرونده جرایم انتسابی به متهم را محرز نمی‌داند زیرا اولا: شاکی محترم و وکیل ایشان دلایل کافی بر خرید قانونی ملک مورد بحث از مالکین قانونی آن با رعایت مقررات قانونی ارائه نکرده‌اند و ادعای خرید ملک متنازع‌فیه با سند عادی از سوی شاکی با عنایت به مواد 22 و 47 و 48 قانون ثبت اسناد و املاک وجاهت قانونی ندارد و سند عادی موصوف قابل ترتیب اثر نمی‌باشد، ثانیا: از اظهارات شهود تعرفه شده شاکی نیز که در جریان تحقیقات ادای شهادت نموده‌اند با صرف‌نظر از ایرادات معموله از سوی وکیل مدافع متهم در این خصوص،‌ قناعت وجدانی بر مالکیت خواهان نسبت به ملک متنازع‌فیه حاصل نمی‌گردد، کما اینکه سه تن از شهود تعرفه شده شاکی نیز به نام‌های آقایان «ا»، «ص – ق» و «ع» حاضر به ادای شهادت در محکمه نشده‌اند و طبق اظهارات وکیل مدافع نامبردگان عنوان کرده‌اند که اطلاعی از موضوع ندارند. ثالثا از مندرجات تفویض وکالتنامه‌های شماره 152723 و 152725 مورخ 8/11/74 نیز مطلبی که موید صحت ادعای شاکی در خصوص اعطاء نمایندگی به متهم جهت تنظیم سند به نام وی و با نمایندگی از مشارالیه باشد استفاده نمی‌گردد و در این خصوص نیز شاکی از ارائه هرگونه مدرکی که موید صحت ادعای وی باشد اظهار عجز نموده است. رابعا وجود اصل برخی از اسناد مالکیت ملک مورد بحث در ید شاکی نیز با عنایت به اینکه طرفین دارای آشنایی قبلی با یکدیگر بوده و رفت و آمد داشته‌اند، مثبت حقانیت شاکی در این خصوص نمی‌باشد. خامسا صرف‌نظر از مراتب مارالذکر و در کنار سایر ارکان و شرایط قانونی لازم برای تحقق بزه خیانت در امانت سپرده شدن مال مورد امانت به امین برای تحقق جرم خیانت در امانت لازم و ضروری است، در حالی که در مانحن فیه دلیلی بر اینکه مالی به متهم از سوی شاکی سپرده شده است ارائه نگردیده است. سادسا با عنایت به اینکه حسب اظهارات طرفین نامبردگان معاملات دیگری نیز با یکدیگر داشته‌اند و دعاوی دیگری نیز علیه یکدیگر در این خصوص مطرح کرده‌اند، بر فرض صحت ادعای شاکی در این خصوص از باب تقاص شرعی نیز طبق نظر حضرت امام(ره) در تحریرالوسیله (جلد دوم کتاب القضا) حکم به مجازات متهم اشکال شرعی دارد. سابعا با توجه به اینکه موضوع مشمول ماده 2 قانون تشدید مجازات مرتکبین ارتشاء و اختلاس و کلاهبرداری و تحصیل مال از طریق نامشروع نیز نمی‌باشد، زیرا دلیلی بر تحصیل مال از طریق نامشروع ارائه نگردیده است. علیهذا با توجه به مجموع مراتب اعلامی به شرح فوق و به لحاظ عدم احراز وقوع جرمی به اقتضای اصل برائت و به استناد بند الف ماده 177 قانون آیین دادرسی دادگاه‌های عمومی و انقلاب در امور کیفری و اصل 37 قانون اساسی حکم بر برائت کیفری متهم از جرایم انتسابی مندرج در کیفرخواست با رد کیفرخواست صادره از دادسرا صادر و اعلام می‌نماید و با عنایت به مراتب فوق و با توجه به اینکه صدور حکم به استرداد مال موضوع جرایم انتسابی و ابطال اسناد رسمی و الزام خوانده به تنظیم سند رسمی ملک متنازع فیه به نام خواهان نیز مستلزم احراز مجرمیت خوانده و حقانیت خواهان است و در مانحن فیه حقانیت خواهان در نظر دادگاه محرز نمی‌باشد، علیهذا در این خصوص و از بابت جنبه حقوقی دعوی مطروحه نیز مستندا به ماده 197 قانون آیین دادرسی دادگاه‌های عمومی و انقلاب در امور مدنی حکم به بطلان دعوی و بی‌حقی خواهان صادر و اعلام می‌گردد. رای صادره حضوری و ظرف بیست روز پس از ابلاغ قابل تجدیدنظرخواهی در محاکم محترم تجدیدنظر استان تهران است./ب
رئیس شعبه 1173 دادگاه عمومی جزایی تهران - شقاقی

به تاریخ 19/1/83 پرونده کلاسه 82/2872 – 2881 شماره دادنامه 50 – 51
مرجع رسیدگی: شعبه 1173 دادگاه عمومی تهران
شاکی و خواهان: «ح – ر» فرزند «م» با وکالت «ش – ش»، خیابان ...
متهم و خوانده: «ع – آ» فرزند «ش» با وکالت آقایان «ع – س» تهران ...
اتهام: خیانت در امانت و تحصیل مال از طریق نامشروع و استرداد عین مال
گردشکار – دادگاه پس از بررسی محتویات پرونده ختم رسیدگی را اعلام و به شرح زیر مبادرت به صدور رای می‌نماید.

رای دادگاه

در این پرونده بر اساس کیفرخواست صادره از ناحیه 5 دادسرای عمومی و انقلاب تهران که به شماره 3942 در تاریخ 17/9/82 ثبت دفتر کیفرخواست دادسرای مذکور شده است که به دنبال شکایت از «ش – ش» فرزند «ف – ک» وکالت به وکالت از آقای «ح – ک» فرزند «ح» صادر گردیده است آقای «ع – آ» فرزند «ش» با وکالت آقایان 1- «ع – س» و «م – ا» وکلاء پایه یک دادگستری متهم است به خیانت در امانت و تحصیل مال از طریق نامشروع. وکیل شاکی در شکوائیه تقدیمی به دادسرا اعلام نموده است موکل به موجب مبایعه‌نامه مورخ 20/2/1374 دوازده سهم از هفتاد و هفت سهم ششدانگ قریه حمام لو معروف به ملک آباد توابع شهرستان کرج را از دو نفر مالکین آن آقایان «م – م» و «ا – م» فرزندان مرحوم «ح» خریداری می‌نماید. و به دلیل مشغله زیاد از فروشندگان تقاضا می‌کند که جهت انجام تشریفات ثبتی دو فقره وکالتنامه به آقای علی آذری فرزند «ش» بدهند تا ایشان به عنوان نماینده موکل با مراجعه به مراجع ذیربط مقدمات انتقال رسمی بیع موکل را فراهم آورد. متاسفانه شخص اخیرالذکر (آقای «ع – آ») با سوءاستفاده از وکالتنامه‌های موصوف به موجب سند قطعی غیرمنقول شماره 3428 مورخ 14/10/1376 دفترخانه اسناد رسمی شماره ... حوزه ثبتی تهران واقع در تهران ... من غیر حق اقدام به انتقال ملک موکل به نام خود نموده است که تصویر سند مزبور موید این امر می‌باشد و مشارالیه به شهادت آقایان «م – ش» و «ا – م» و «ش – ف» و «ع – ب» و «ع – گ» و «م ر» استناد نموده است. به شرح اوراق شماره 22 الی 38 موجود در پرونده از گواهان در مرحله تحقیقات مقدماتی نزد بازپرس محترم تحقیق به عمل آمده آقای «م – ش» اعلام نموده «مرحوم پدرمان از قبل از انقلاب با آقای «ک» رفت و آمد خانوادگی و نسبت دوری با هم داشتند. در سال 1373 بعد از فوت پدرمان بابت کارهای جاری و گواهی انحصار وراثت نیاز به پول نقد داشتیم. بنده نزد «ک» رفتم و تقاضای مبلغ بیست میلیون تومان پول کردم و ایشان محبت فرموده مبلغ مورد درخواست بنده را به اینجانب پرداخت و بنده یک چک خدمت ایشان دادم ولی ایشان اصرار داشتند که شما برادر بنده هستید نیاز به این چک نیست با اصرار بنده این چک را قبول کردند. قرار بر این شد مبلغ مذکور را در یک سال به ایشان پرداخت نمایم اواخر سال 73 بود اینجانب دیدم نمی‌توانم مبلغ بیست میلیون تومان را پرداخت کنم ولی یک زمین در ملک‌آباد کرج به پلاک ثبتی شماره 175 اصلی داریم می‌توانیم به جای پول شما به نام شما نماییم... مبلغ دو میلیون تومان دیگر به اینجانب پرداخت و چک امانتی را نیز به اینجانب عودت دادند و طی مبایعه‌نامه مورخ 20/2/74 زمین موصوف را به ایشان واگذار کردم در تاریخ 1/10/74 آقای «ک» با مراجعه به اینجانبان درخواست نمود که وکالت خود را به آقای «ع – آ» بدهم تا ایشان به عنوان نماینده آقای «ک» مقدمات انتقال رسمی سند بیع را فراهم و سند رسمی ملک آقای «ک» را به نام آقای «ک» دریافت و به ایشان تحویل دهد... آقای «ا – م» نیز اعلام نموده «مرحوم پدرم و ما از قبل از انقلاب با آقای «ک» رفت و آمد خانوادگی و نسبت دوری با هم داشتیم. در سال 1373 بعد از فوت پدرم بابت کارهای جاری و گواهی انحصار وراثت نیاز به پول داشتیم برادرم نزد حاج آقای «ک» رفت و تقاضای مبلغ بیست میلیون تومان پول نقدی کرد و ایشان محبت فرمودند درخواست برادرم را قبول کرد و مبلغ بیست میلیون تومان را به برادرم پرداخت کردند و برادرم گفتند به صورت قرض‌الحسنه می‌باشد و یک چک به مبلغ بیست میلیون تومان نزد ایشان گذاشتن که یک ساله باید پرداخت شود در اواخر سال 73 بود که ما دیدیم قادر به پرداخت بدهی خود به حاج آقا «ک» نیستیم برادرم خدمت ایشان رفت و پیشنهاد واگذاری زمین ملک آباد را به ایشان دادند... در تاریخ 20/2/74 به مبلغ دو میلیون تومان دیگر به برادرم پرداخت و چک امانتی را به ایشان عودت داد و در همان تاریخ 20/2/74 زمین فوق را طی مبایعه‌نامه به ایشان واگذار کردیم... آقای «ش – ف» اعلام نموده‌اند «در خرداد سال جاری آقای «ع – ا» به همراه «م – ا» به دفتر اینجانب آمده بود در رابطه با پرونده‌ای که در اداره مطرح می‌باشد بحث در مورد امانت و امانتداری بود ایشان گفتن بنده الان سند زمین یکی از قضات دیوانعالی کشور به نامم می‌باشد و حتی اگر بمیرم فرزندانم این سند را به نام ایشان منتقل خواهند کرد... مدتی بعد از آقای «ز» سوالی کردم.. آن قاضی که آقای «آ» می‌گفتم کیست؟ گفتند آقای «ح – ک» ... و بعد از مدتی ایشان (آقای آ) به اینجانب مراجعه نمودند... از او سوال کردم که آیا زمین مربوطه به آقای «ک» را به نام وی منتقل کردید یا خیر که ایشان در جواب گفتن در اسرع وقت قرار است به نام ایشان منتقل نمایم چون مالکیت ملک متعلق به ایشان می‌باشد» آقای «ع – ب» اعلام نموده است «در اوایل سال 74 آقای «ح – ر» دوازده سهم از هفتاد و هفت سهم ششدانگ قریه حمام لو معروف به ملک آباد از توابع شهرستان کرج به شماره پلاک 175 واقع در حوزه ثبتی کرج را به مبلغ دویست میلیون ریال از سوی مالکین آن به نام‌های «منوچهر و ایرج . م» فرزندان مرحوم «ح» خریداری نموده بعد در دی ماه همان سال به علت مشغله کاری بنا به پینشهاد آقای «ع – آ» فرزند «ش» از فروشندگان ملک مذکور کتبا درخواست نمودند که دو فقره وکالتنامه رسمی را به نماینده خودشان آقای «ع – آ» موصوف به آقای «ع – آ» با بهره‌مندی از وکالتنامه مقدمات انتقال رسمی سند مالکیت ملک مارالذکر را به نام خریدار و مالک اصلی آقای «ح – ک» فراهم نموده و کار را به انجام رسانند اما بعدا در اواخر سال 80 معلوم گردید آقای «ع – آ» برخلاف شرط امانتداری سند ملک مذکور را به نام خودشان صادر نموده‌اند بعد از آن در عصر یکی از روزهای اوایل خرداد سال 1381 اینجانب به اتفاق آقای «ح – ک» و یکی دیگر از دوستان مشترک که از بدو وقوع این موضوع در جریان ماوقع بودیم آقای «م – ر» به دفتر آقای «ع – آ» مراجعه نمودیم آقای «ع – آ» یک جلد سند مالکیت را که داخل پاکتی بود از داخل گاوصندوق دفتر خود خارج نمود یک جلد سند مالکیت را از داخل آن بیرون آورده و به انضمام یک برگ فتوکپی بنچاق تسلیم آقای «ح ک» نمود و در مقابل تعجب و اعتراض آقای «ک» که چرا سند را غیرحق و غیرواقع به نام خودت انتقال داده‌ای آقای «ع – آ» اظهار نمود که اشتباه شده و شرعا و اخلاقا و قانونا مالکیت این سند متعلق به شما می‌باشد... آقای «ع – گ» نیز اعلام نموده است (... در اوایل سال 73 آقای «م – م» (ش) نیاز به پول پیدا کرده بود مبلغ بیست میلیون تومان از آقای «ک» قرض‌الحسنه دریافت نمود و قرار بود آن را در اوایل سال 1374 مسترد نماید در اواخر سال 74 که آقای «م – م» به آقای «ک» گفته بود وضع پول ما رو به راه نشده وزمین کشاورزی مشاعی در قریه ملک آباد کرج داریم در صدد هستیم آن را بفروشیم و پیشنهاد کرده بودند که اگر آقای «ک» خود مایل به خرید زمین هستند قیمت کنند و بخرند آقای «ک» به اینجانب گفتند که دوازده سهم از 77 سهم ششدانگ قریه حمام‌لو معروف به ملک آباد مربوط به آقایان «م – ع» می‌باشد من بررسی کردم به آقای «ک» گفتم که ملک در حدود 17 تا 19 میلیون تومان ارزش دارد در اردیبهشت سال 74 آقای «ک» 2 میلیون تومان دیگر به آقایان «م – ع» دادند و با 20 میلیون تومان قرضه‌الحسنه جمعا ملک را به قیمت 22 میلیون تومان از آنان خرید که مبایعه‌نامه را چند روز بعد آقای «ک» به من نشان دادند... آقای «م – ر» نیز اعلام داشته است (اینجانب در تمام مراحل خرید ملک واقع در کرج قریه حمام لو معروف به ملک آباد به شماره ثبت ... حوزه ثبتی کرج که توسط آقای «ح – ک» از دو نفر به نام‌های «ا» و «م – م» فرزندان مرحوم «ح» خریداری نمودند و در جریان امور بوده‌ام ملک مذکور توسط آقایان «ا – م» و «م – م» طبق مبایعه‌نامه اردیبهشت سال 74 به مبلغ بیست و دو میلیون تومان فروخته شد به آقای «ح – ک» و وجه کامل آن پرداخت گردید در اواخر سال 74 آقای «ح – ک» بنا به پیشنهاد آقای «ع – آ» فرزند «ش» پذیرفتند که کتبا از فروشندگان مذکور بخواهند دو فقره وکالتنامه به نام آقای «ع – آ» تفویض نمایند تا بتواند با احتساب ضیق وقت آقای «ک» به مراجع ذیربط مراجعه و سند مالکیت را به نام خریدار و مالک اصلی آن آقای «ک» انتقال دهند.» از متهم «ع – آ» تحقیق شده به شرح برگ شماره 7 پرونده اعلام نموده است «مال کسی نزد من نیست و به من چیزی نداده‌اند که در آن خیانت کنم. مال نیز متعلق به خودم است و از راه نامشروع به دست نیاورده‌ام... ملک مورد شکایت را از شرکتی به مدیریت «ا – م» و «م – م» علی به صورت وکالت خریداری کردم و با همان وکالت به نام خود نمودم. بوی تبانی آقایان فروشنده و آقای «ح – ک» و شاهدان او می‌آید من شهادت آنها را قبول ندارم من وقتی خریداری کردم فروشندگان دو برگ وکالتنامه شماره‌های 123080 مورخ 28/9/68 و 123082 – 28/9/68 که سند خریداری و دارای اختیارات تام انتقال به هرکسی و به هر قیمت بدون قید و شرط وکیل صلاح و مقتضی بداند حتی انتقال به شخص خود با تفویض این دو وکالتنامه و طی وکالتنامه تفویضی به اینجانب به شماره 152725 به بنده اختیار تام داده‌اند و دیگر هیچ مبایعه‌نامه‌ای بعد از این نیاز نمی‌بینم» از ناحیه وکلا طرفین دفاعیات به عمل آمده است وکیل متهم موضوع را مشمول مرور زمان دانسته‌اند نیز از جهات صدور قرار اناطه، قرار تامین از نوع وثیقه به مبلغ هشت میلیارد ریال صادر شده است و نهایتا به شرح اوراق 107 تا 111 موجود در پرونده قرار مجرمیت صادر گردیده است که پس از تایید دادیار محترم اظهارنظر به شرح برگ شماره 111 موجود در پرونده کیفرخواست صادر شده است پس از ارجاع پرونده به این شعبه و تعیین وقت رسیدگی از ناحیه وکیل شاکی به طرفیت متهم دادخواستی به خواسته صدور حکم به استرداد مال موضوع بزه ارتکابی مندرج در کیفرخواست تقدیم شعبه شده که در قسمت اخیر آن خواستار ابطال اسناد رسمی فوق‌الاشعار صادره به نام خوانده و الزام خوانده به انتقال رسمی رقبه مزبور شده‌اند و نیز با حضور در جلسه مورخ 9/10/82 اعلام داشته‌اند موکل به موجب سند عادی مورخ 20/2/74 ملک مندرج در قرارداد مذکور را از مالکین آن آقایان «م» به مبلغ بیست و دو میلیون تومان خریداری نموده و کلیه اسناد و مدارک مربوط به ایادی ماقبل را تحویل می‌گیرد متعاقبا موکل با توجه به دوستی دیرینه و رفت و آمد نزدیک که با متهم داشته حسب درخواست متهم جهت اخذ و تهیه مقدمات انتقال سند رسمی ملک و انتقال آن به نام موکل از ایشان تقاضا می‌نماید و از فروشندگان آقایان «م» خواسته می‌شود وکالتنامه‌ای به نام متهم تنظیم گردد که به موجب سند مورخ 1/10/74 اختیارات مندرج در وکالتنامه‌های مزبور به متهم تفویض می‌شود تا به عنوان امین موکل نسبت به آماده نمودن مقدمات انتقال اقدام و ملک را رسما به نام موکل نماید فروشندگان نیز با توجه به تقاضای کتبی مذکور به موجب دو برگ تفویض وکالت‌های شماره 152725 و 152723 هر دو به تاریخ 8/11/74 دفترخانه ... تهران کلیه اختیارات مندرج در وکالتنامه‌های شماره 123080 و 123082 به تاریخ 28/9/68 صادره از همان دفترخانه بدون استثناء به متهم تفویض می‌شود متاسفانه متهم برخلاف شرط امانتداری من غیر حق و با علم به اینکه ملک متعلق به موکل است با سوءاستفاده از اختیارات به موجب سند شماره 3438 مورخ 14/10/76 دفترخانه شماره ... تهران واقع در ... ملک موکل را به خود منتقل نموده و سپس در تاریخ 5/9/77 دفترچه مالکیت به شماره چاپی ... سری الف را به نام خویش از ثبت اسناد و املاک کرج دریافت نموده» از ناحیه آقای «م – ا» لوایحی ارسال شده از جمله در لایحه‌ای که به شماره 2289 مورخ 25/10/82 ثبت دفتر شعبه شده است که در آن عنوان نموده‌اند موضوع اختلاف نسبت به مقدار 12 سهم از 77 سهم ششدانگ پلاک 9/175 قریه حماملو معروف به ملک آباد کرج است که به موجب وکالت تنظیمی در سال 1368 از جانب مالکین قبلی که خود وکالتی به تاریخ سال 1358 داشته‌اند به شرکت کشت و صنعت و دامپروری «ق . ب» با مسئولیت محدود با حق توکیل به غیر از طریق وکالت رسمی انتقال داده شده و شرکت فوق‌الذکر نیز در سال 1374 به موجب سند وکالت تنظیمی در دفترخانه اسناد رسمی شماره ... تهران همه اختیارات حاصله از وکالت خود را به نحو تمام و کمال به موکل اینجانب آقای «ع – آ» تفویض که فرد اخیر در مورد زمین مورد نظر واجد و صاحب کلیه اختیارات تفویضی در نقل و انتقال و یا وکالت یا فروش و واگذاری حتی به شخص خود بوده است موکل آقای «ع – آ» بعد از انجام تشریفات و مقدمات امر در سال 1374 وفق شرایط مقرر در وکالتنامه مورد وکالت را به خود انتقال داده و بر همین اساس از طریق اداره ثبت اسناد و املاک، سند رسمی مالکیت برای وی صادر شده است بدین ترتیب حسب قوانین و مقررات جاری آقای «ع – آ» مالک ملک مورد شکایت و حسب مقررات ماده 22 قانون ثبت و سایر قوانین اسناد عادی ارائه شده از جانب شاکی هرچند که هنوز به رویت موکل آقای «ع – آ» نرسیده تا نسبت به صحت و سقم آن اظهارنظر نماید تاب مقابله با اسناد رسمی را نداشته و ندارد... اقداماتی که در جریان نقل و انتقال صورت گرفته با کدام یک از عناوین مجرمانه موجود در قوانین جزایی انطباق دارد شاکی که خود در مسائل قضائی و جزایی واقف است در شکایت اعلامی به مجرمیت موکل عقیده نداشته حتی در شکوائیه خود جرم مشخصی را مطرح ننموده تا در آینده از تعقیب از جهت بزه افترا مصون باشد زیرا چنانچه ادعای خیانت در امانت یا کسب مال نامشروع مطرح شود برای تحقق جرائم مزبور ارکان و شرایط خاص ضرورت داد که همان‌گونه که ملاحظه می‌فرمایید در پرونده ارکان متشکله جرایم مزبور وجود ندارد از گواهان شاکی آقایان «ع – ب»، «ا» و «م – م» و «م – ر» در جلسه مورخ 25/10/82 دادگاه حاضر به شرح اوراق شماره 246 الی 258 از آنان تحقیق شده است به شرح برگ شماره 253 پرونده از آقای «ا – م» سوال شده است که شما مبلغ بیست میلیون تومان را چگونه از آقای «ک» گرفته بودید که پاسخ داده است 17 میلیون آن را قبلا گرفته بودم سال 73 برادرم گرفته بود و جریان کارهای اداری را برادرم انجام می‌داد و بقیه آن را هم با برادرم حساب کرده بودند و در پاسخ به این سوال که اقای «ک» آقای «آ» را کجا به شما معرفی کرد اعلام کرده است نمی‌دانم و حضور ذهن ندارم برادرم کارها را انجام می‌دادند 000/000/5 میلیون تومان را هم برادرم گرفته بود من فقط موقع امضا کردن مبایعه‌نامه حضور داشتم و به شرح برگ شماره 249 از آقای «ر» سوال شده است شما در جریان تحویل وجوه از ناحیه آقای «ک» به آقایان بودید پاسخ داده است خیر آقای «ک» به بنده اطلاع دادند و نیز در سطر 6 برگ شماره 50 اعلام کرده است (از گفته حاج‌آقا «ک» من از ایشان شنیدم که اقرار کرده است و من خودم نشنیده‌ام...» و نیز از آقای «م – م» (ش) در برگ شماره 256 پرونده سوال شده است چه نسبتی با آقای «ک» دارند و چه مبلغی و کجا اخذ کرده‌اند که در پاسخ اعلام نموده است نسبت آشنایی ندارم پدربزرگم نورآباد لرستان بوده است از آن طریق ایشان را می‌شناسم و اعلام نموده است سال 69 پدرشان فوت شده است و بیست میلیون تومان را در یک نوبت در محل کار خودم در کرج در کارواش گرفتم پول اسکناس بود و اعلام کرده است در سال 77 یا 78 بود که آقای «آ» را در ثبت اسناد دیدم گفت می‌خواهم سند بگیرم متهم پس از تفهیم کیفرخواست و تفهیم اتهام اعلام نموده است امانتی کسی به بنده نداده است تا در آن خیانت کنم و از نظر تحصیل مال نامشروع هم شاکی بی‌انصافی کرده است هم بازپرس. مدارکی هست با خط حضرت امام در سال 62 در آن سال کمتر کسی می‌توانست اسم حضرت امام را به زبان بیاورد و چندین رسید از حضرت آیت‌الله «ک» و نیز صورتجلسه‌ای درسال 62 با امضا کلیه علما و امام جمعه و سایر مردم متدین خرم‌آباد و چندین رسید از حضرت آیت‌الله صادقی قهار و چندین رسید از آقای شیخ مهدی قاضی تقدیم می‌کنم که انسان معتقدی هستم و آدمی نیستم که مال نامشروعی را بر خود حلال بدانم بنده چه مالی به دست آورده‌ام که نامشروع باشد وکیل شاکی به شرح برگ شماره 291 موجود در پرونده آقایان «غ – ص» جناب حجت‌الاسلام والمسلمین حاج «م – آ» و حجت‌الاسلام و المسلمین حاج شیخ «م – ع» و آقای «ن – و» را به عنوان گواه معرفی نموده و تقاضای دعوت نامبردگان را به جلسه دادگاه نموده است از مشارالیهم به عنوان گواه و مطلع دعوت به عمل آمده است آقای «و» به شرح لایحه‌ای اعلام کرده است از اختلاف فیمابین آقایان «ک» و «آ» اطلاعی ندارند که حجت‌الاسلام والمسلمین «ع» در ذیل اخطاریه قید فرموده‌اند از موضوع و سابقه کمترین آشنایی و اطلاعی ندارند و جملگی از حضور در دادگاه امتناع نموده‌اند متهم با حضور در جلسه مورخ 18/11/82 اعلام کرده است آقایان «ر» و «ب» کارگر ایشان هستند چرا که برای جلب اینجانب به همراه وکیل شاکی بودند و اعلام می‌نمایند ما رفتیم قیمت گرفتیم اگر کارگر ایشان نیستند چگونه مداخله می‌نمایند آقای «ک» عنوان نموده است سوال شود اسناد ملک پاسداران را چه زمانی تحویل بنده داده‌اند چه نوع اسنادی را تحویل داده‌اند در چه تاریخی بنده برای گرفتن اسناد ملک پاسداران رفته‌ام آیا ایشان در دفترشان تنها بوده است متهم در پاسخ عنوان نموده است هر زمانی که ایشان تشریف آورده‌اند روی اعتمادی که تا سال 81 به ایشان داشته‌ام می‌آمدند کل پرونده پاسداران را در اختیار ایشان می‌گذاشتم و آنچه ایشان می‌خواست برمی‌داشت و می‌رفت تاریخ را وقتی من باید بدانم که از ایشان رسیدی گرفته باشم و روی اعتماد هر زمان که می‌آمده است کل پرونده را در اختیارشان می‌گذاشتم با قید قرآن سوگند یاد می‌نمایم کوچکترین دروغی نگویم قبل از اینکه به من مراجعه کنند یا در خیابان یا کوچه زنگ می‌زند که کسی هست یا نه و می‌گفت من می‌آیم کسی نباشد و در این‌باره هم سه نفر استشهاد کرده‌اند حاضرند شهادت بدهند آقای «ک» اعلام کرده است در خصوص ساختمان پاسداران به عرض می‌رسد به موجب سند رسمی صلح حقوقی معوض شماره 53818 مورخ 4/8/66 دفتر اسناد رسمی شماره ... تهران سه دانگ مشاع از کلیه حقوق عینیه و متصوره و واقعی یک قطعه زمین موقوفه به مساحت یکهزار متر مربع به شماره پلاک ثبتی 420 فرعی از 37 اصلی به اینجانب و متهم بالمناصفه هر یک نسبت به 5/1 دانگ مشاع منتقل گردیده است که هر یک نسخه‌ای از این اسناد را در اختیار داشته‌ایم.
مجددا از گواهان تعرفه شده شاکی به نام آقایان «آ» و «و» و «ص» برای جلسه دادگاه دعوت شده است که این بار نیز از حضور امتناع نموده لایحه‌ای توسط آقایان «آ» و «ص» تنظیم و تقدیم شده است و در آن اعلام کرده‌اند از جهت اختلاف مطروحه بین آقایان «ح – ک» و «ع – آ» در ابتدا موضوع زمین که در خیابان پاسداران تهران قرار دارد و از قرار آقای «ع – آ» در آن احداث بنا نموده مطرح گردیده و در این مورد جلسه‌ای با حضور طرفین و اینجانبان در منزل آقای «ص» برگزار شد که مساعی در جهت اصلاح و سازش به نتیجه نرسید و توافق حاصل نشد درجلسه فوق طرفین اختلاف خود را راجع به ملکی که در ملک‌آباد کرج است نیز مطرح که هر یک ادعاهایی را مطرح و موضوع اختلاف ملک واقع در پاسداران را موکول به آن می‌کردند بی‌نتیجه ماند در مورد اختلاف آقایان راجع به ملک واقع در ملک آباد کرج و تاریخ و نحوه معامله و پرداخت وجه آن لازم به ذکر است که مطلقا اطلاعی نداشته و نداریم. از ناحیه آقای «ک» آقای «ا – ع» و از ناحیه آقای «آ» آقایان «ج – ش»، «م – ت»، «م – ر»، «ع – ق» و «ر – ح» به عنوان مطلع به دادگاه معرفی شده‌اند از آقایان تحقیق شده است آقای «ا – ع» اعلام کرده است اطلاعی از ملک آقایان و اختلاف آنان ندارم. دو ماه پیش آقای «ب» به من گفت یادت هست دو سال قبل مراجعه کردم پاسداران جهت ساخت ملک گفتم آره یادم هست گفت می‌خواهم شهادت بدهی من گفتم چیزی به ذهن من نیست که ایشان گفت اختلاف بین آقای «ک» و «آ» وجود دارد گفت آن کسی که در پاسداران رفتیم دفتر او آذری می‌باشد. «ب» مرا برد که ملکی را ببینیم که آقای «ک» امدند آنجا از زیر درب کلید را برداشتند و رفتیم داخل می‌گفت حدود 5/4 دانگ مال من است ساختمان را دیدم نپذیرفتم. از آنجا برای مذاکره آمدم خیابان فاطمی حدود یک ساعت رفتیم آنجا صحبت‌ها شد از آن تاریخ نه این آقایان را دیده‌ام نه می‌شناسم و قبلا آقای «ع – آ» چاق‌تر بود آقایان گواهان متهم نیز اعلام کرده‌اند سال 74 داخل دفتر آقای «ع – آ» بوده‌اند دو نفر با (سبیل بلندی «ایرج و منوچهر – م») وارد دفتر شدند و به «آ» گفتند ما رفته‌ایم سند را امضا کرده‌ایم و از آنچه خریداری کرده‌ای خیر ببینی لوایح مفصلی از ناحیه وکلا طرفین تقدیم شده است و به جزئیات موضوع پرداخته‌اند و در رد دفاعیات طرف مقابل مسائلی را مطرح و عنوان کرده‌اند النهایه دادگاه صرف‌نظر از اینکه سند مورد ادعای شاکی سند عادی می‌باشد و سند مورد ادعای متهم سند رسمی و از اعتبار و امتیاز خاص قانونی برخوردار است و قطع نظر از اینکه در اظهارات گواهان شاکی در مرحله تحقیقات و نزد دادگاه تفاوت آشکار وجود دارد و بعضی اظهارات آنان نقل قول از شاکی می‌باشد و نیز در قسمتی اظهارات گواهان تعرفه شده متهم در مقام تعارض به اظهارات گواهان شاکی می‌باشد و دیگر گواهان تعرفه شده شاکی نیز ضمن عدم حضور در جلسه دادرسی اعلام کرده‌اند از موضوع بی‌اطلاع هستند اولا بزه خیانت در امانت دارای اوصاف و تعریف خاص خود می‌باشد و قانونگذار در ماده 674 قانون مجازات اسلامی این ارکان و شرایط را برشمرده است و آن این است که مالی یا سندی و غیره به عنوان امانت اجاره یا هر کار بی‌اجرت و با اجرت به کسی داده شود و بنا باشد آن را مسترد نماید و یا به مصرف معینی برساند و آن شخص آن را به ضرر مالک تصاحب تلف مفقود و یا استعمال نماید و در مانحن فیه رابطه امانی فیمابین شاکی و مشتکی‌عنه احراز نگردیده و صرفا اعلام کتبی شاکی به مالکین که به متهم وکالتی تفویض نمایند تا ملک را به نام شاکی نماید و همچنین وجود اسناد و مدارک مالکیت متعلق به متهم و ایادی قبلی در ید و اختیار شاکی گرچه در نحوه تحصیل آن بین طرفین اختلاف است ایجاد رابطه امانی فیمابین شاکی و مشتکی‌عنه نمی‌نماید چرا که یک طرف رابطه امانی همیشه امین است که می‌بایست مال امانی را قبول کرده و یا تحویل گرفته باشد و از ناحیه شاکی مالی یا سندی به متهم تحویل نشده است و وکالتی نیز تفویض نگردیده و حتی از ناحیه مالکین و ایادی قبلی نیز صراحتا به متهم وکالتی تفویض نشده که ملک مذکور را به نام شاکی منتقل نماید و مداقه و ملاحظه متن وکالتنامه‌های ارائه شده موید این موضوع می‌باشد و آنچه از ناحیه مالکین یعنی آقایان «ا» و «م – م» به آقای «ع – آ» (متهم) تفویض اختیار شده است به شرح وکالتنامه‌های شماره 152725 و 152723 مورخ 8/11/74 صادره از دفترخانه اسناد رسمی شماره ... تهران اختیارات حاصله از وکالتنامه‌های شماره 123080 و 123082 مورخ 28/9/68 می‌باشد و در آن اختیار انتقال عرصه و اعیان ملک موضوع اختلاف به هرکسی و به هر نحو که وکیل صلاح و مقتضی بداند حتی به خود وکیل تفویض شده است و قید ایصال وجه به موکل با توجه به قید بعدی که در وکالتنامه تصریح شده یعنی «اقرار به اخذ وجه و رابطه امانی ایجاد نمی‌نماید و در خصوص تحصیل مال نامشروع نیز با توجه به مراتب فوق و وکالتنامه‌های تفویضی که سند رسمی می‌باشند نمی‌توان طریق تحصیل مال مذکور را نامشروع دانست چرا که مشتکی‌عنه بر اساس اختیارات تفویضی عمل نموده است و تنظیم سند رسمی به نام وی با اختیار حاصله از وکالتی بوده است که از ناحیه مالک به وی تفویض شده است و عمل وی را نمی توان تحصیل مال نامشروع دانست لذا دادگاه بزهی متوجه متهم ندانسته کیفرخواست صادره علیه ایشان مردود می‌باشد مستندا به اصل کلی برائت و اصل 37 قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران حکم بر برائت وی صادر و اعلام می‌نماید علیهذا در خصوص دادخواست تقدیمی وکیل شاکی را به طرفیت متهم مبنی بر استرداد مال موضوع بزه و ابطال اسناد رسمی صادره نیز با التفات بر اینکه مشتکی‌عنه مرتکب بزهی نشده است تا بتوان به تبع آن به ضرر و زیان ناشی از بزه نیز رسیدگی نمود لهذا مستندا به مواد 2 و 197 قانون آیین دادرسی مدنی و مفهوم مخالف ماده 9 قانون آیین دادرسی کیفری قرار بطلان ادعای مذکور را صادر و اعلام می‌نماید آرا صادره حضوری بوده ظرف 20 روز از ابلاغ قابل تجدیدنظر در محاکم محترم تجدیدنظر استان تهران است./الف
دادرس شعبه 1173 دادگاه عمومی جزایی تهران - مرادی

شخصیت حقوقی جهات عامه

شخصیت حقوقی جهات عامه


1_ مفهوم جهات عامه و مصادیق آن
یکی از مصادیق مهم و بارز اشخاص حقوقی, که در فقه و حقوق از آن یاد میکنند, شخصیت حقوقی جهات عامه یا مصالح عامه میباشد. شاید بتوان گفت تنهاواژه ای در فقه, جایگزین اصطلاح شخصیت حقوقی شود همین عنوان جهات عامه باشد. از این اصطلاح در فقه, تعریفی دقیق و روشن صورت نگرفته است. بلکه, فقهاء در لابلای مباحث خود, از این عنوان کراراً نام برده اند, و گاهی هم بجای آن از تعابیر دیگری, نظیر عناوین عامه, مصالح عامه و غیر محصور استفاده کرده اند.
در قانون مدنی نیز مواد 56,62, 74,828 که از وقف و وصیت بنفع غیر محصور, مصالح عامه یا امور عام المنفعه گفتگو شده است, از این اصطلاحات, تعریفی ارائه نگردیده است. و گاهی از عبارات مقنن, چنین بر میآید که این اصطلاحات, از نطر او مفهوم واحدی دارند. بعنوان مثال واژه غیر محصور اگر چه در لغت, بهر چیز غیر قابل شمارش, اطلاق میگردد, اما, قانونگذار در ماده 828 ق _ م ذکر مثال برای غیر محصور, از عنوان امور عام المنفعه هم استفاده کرده است. (1)
با توجه به نوشته های فقهی و حقوقی, چنین فهمیده میشود که این دانشمندان, برای روشن ساختن هر یک از این اصطلاحات و رساندن مقصود خود, تنها بذکر مثال اکتفا نموده اند. مثلاً برای رساندن مفهوم جهات عمومی از مسجد, پل, مدرسه, زیراتگاه و نظایر آن از سایر مشترکات عمومی بعنوان مثال متذکر شده اند .(2) و باز از همین نمونه ها برای تعیین مفهوم مصالح عامه استفاده کرده اند (3) و حتی گاهی از عناوین عامه یا غیر محصور به جهت عامه تعبیر کرده اند. (4)
نمونه های فراوانی میتوان از فقه ارائه داد, که در آن فقهاء عناوین غیر محصور , نامعین, مصالح عامه, عناوین عامه, مشترکات عمومی را مصادیقی از عنوان عام و کلی جهت عامه دانسته اند .(5)
از سوی دیگر , بعضی از مصادیق شخصیتهای حقوقی, همچون بیت المال و رجوهات شرعیه را فقها نیز بعنوان جهت بودنشان , واجد شخصیت حقوقی دانسته اند(1) بعبارت دیگر, هرجا که فقها خواسته اند, اهلیت و صلاحیت موضوعی غیر انسانی را مطرح سازند, از عنوان جهت استفاده برده اند. حتی بعضی از فقهاء فرقی از این لحاظ, بین جهت عامه با جهت خاصه نگذاشته اند. یعنی عام و خاص بودن جهت را تاثیر و دخالتی در مسئله نداده اند.
مرحوم صاحب جواهر, بعد از بحث از صحت وقف بر جهات عامه میگوید:... بل یمکن القول بصحه الوقف علی الجهات الخاصه, کالوقف علی کتب زید و مدرسه مثلاً , لانه فی الحقیقه وقف علی زید ان یصرفه فی مصلحه خاصه(2) در رابطه با هر یک اط مصادیق جهات عمومی و شخصیت حقوقی آنها, بعداً بتفصیل بحث میکنیم. اما انچه فعلاً باید بدان بپردازیم . دلائل اثبات شخصیت حقوقی جهات عمومی می باشد که بیان میگردد.
2_ دلائل اثبات شخصیت حقوقی جهات عامه
برای اثبات شخصیت حقوقی جهات عامه, میتوان بدلائل زیر تمسک جست.
1_ مالکیت جهات عامه:
در گذشته اشاره نمودیم که فقها گاه از وقف یا وصیت برای جهات عمومی یا مصالح عمومی یا غیر محصور, نام میبرند. مراد از جهات عمومی اموری هستند که برای هدف و جهت خاصی که جنبه عمومی دارد اختصاص یافته اند مثل مساجد که به جهت عبادت اختصاص یافته است. مدارس که جهت تعلیم و آموزش تاسیس یافته است, پلها که برای عبور عابرین ایجاد شده اند. در اینکه این مووضعات میتواند موقوف علیه یا موصی له واقع شوند, تردیدی نیست, ولی در اینکه آیا وقف و وصیت بر آنها موجب میگردد که منافع موقوفه یا اعیان مورد وصیت, به آنها منتقل شود و آنها مالک حق انتفاع و یا مالک عین موصی له به شوند؟ یا اینکه این موضوعات صلاحیت تملک را ندارند و بحث و گفتگو است. عده ای از فقها, وقف و یا وصیت بنفع این موضواعات را در حقیقت وقف و یا وصیت بنفع مسلمین که اشخاص حقیقی هستند دانسته اند و بدین وسیله خواسته اند این توهم را که آنان صلاحیت تملک دارند دفع نمایند. اما این عقیده نمیتواند چندان مورد استفاده قرار گیرد بلکه بلعکس میتوان گفت که جهات عمومی صلاحیت تملک را دارند و همچون اشخاص میتوانند مالک شوند. زیرا در این مورد شواهد زیادی وجود دارد که جهات عامه میتوانند راساً مالک گردند. در فقه اسلام, مواردیست که از انتقال مل به جهات عامه صحبت شده است. انتقال مال بجهات عامه, بمعنی مالکیت جهات عامه است. فقهاء تصریح می کنند که جهت عمومی میتواند مالک مال شود, چه جهت عام در حکم انسان زنده است. شمس الدین محمد ملی از فقهای شافعی مینویسد: و تصح الوصیه لعماره مسجد و کذا لن اطلق فی الاصح بان قال اوصیت به للمسجد, و ان اراد تملیکه, لما مرفی الوقف انه حی یملک ای منزل منزلته وتحمل الوصیه حینئذ علی عمارته و مصالحه عملاً بالعرف (1) یعنی میتوان برای عمران و آبادی مسجد وصیت نمود, و میتوان بطور مطلق, بدون هیچ قدی یا ذکر مصرفی بنفع مسجد وصیت کرد, حتی اگر قصد تملیک موصی به را به خود مسجد نماید, بدلیل آنچه که در وقف گذشت زیرا مسجد, ( در حکم) زنده است, و در نتیجه از حق تملک بهره مند میباشد. بنابراین در اینصورت موصی به طبق عرف و عادت, صرف عمران و آبادی و مصالح مسجد میشود.
همانگونه که ملاحظه میگردد, این مولف جهات عمومی را به انسان زنده تشبیه نموده و این امر, دلیلی روشن است که در نظر این مولف, جهات عمومی شخص می باشند. ولی همانگونه که قبلاً نیز بیان شد, چون عنوان شخص حقوقی برای فقهاء ناشناخته بوده, نمیدانستند که این موضوعات را چه بنامند. مولف مزبور در باب وقف می گوید: مسجد دو نوع مالکیت دارد:
یک _ مالکیت منافع مالی که وقف مسجد شده است که در اینصورت, مسجد موقوف علیه است و مانند هر موقفو علیه دیگری مالک منافع موقوفه است. فروش این قبیل موقوفات بنفع مسجد, جز در صورت اشراف بخرابی یا بیم خونریزی روانیست.
دو _ مالکیت اعیان اموالی که مردم به مسجد تملیک می کنند. این اموال وقف نیست, بلکه ملک است و فروش آنها تابع مقررات فروش وقف نیست. (1)
فقهای شیعه نیز مالکیت مسجد را پذیرفته اند, چنانکه مرحو سید محمد کاظم طباطبائی یزدی در ملحقات عروه از قول علامه حلی, مالکیت مسجد را نسبت له فرش های آن بیان کرده است, لکن خود او اظهار تردید در صحت این نظر دارد, بدون اینکه برای تردید خود دلیل بیاورد. ولی همین فقیه در دو مورد مسئله مالکیت جهت عامه را پذیرفته است.
نخست در موردیکه اگر واقف, وقف بر مصالح عامه نماید و خود نیز از آن استفاده نماید. مثلاً وقف بر مدرسه ای نماید و خود از طلاب ان مدرسه باشد, یا وقف بر عنوان عام نماید و خود نیز داخل در آن عنوان باشد. که در اینصورت انتفاع واقف را جایز دانسته است, و این را وقف بر نفس ندانسته است. بلکه موقوف علیه را همان جهت دانسته است. (2)
فقهای دیگر نیز این معنا را پذیرفته و در کتب خود بدان تصریح نموده اند. (1)
دوم انکه: بعهده جهات عامه ( وبطور کلی هر موقوفه ای) میتوان وام گرفت. در این صورت بدیهی است که موقوفه ( مسجد یا مدرسه) مقروض میشود. صاحب عروه میفرماید: و ایضاً یجوز الاقتراض لتعمیر المذکورات فی عهدتها لافی ذمه نفسه _ لکن لا بد من اعلام المقترض ان القرض علی المسجد او علی المدرسه لا مثلاً فی ذمه المقترض. وکون العهده علی مثل المسجد اعتبار عقلائی صحیح فکما یصح اعتبار کونه مالکا للموقوفات علیه اوالمقدورات فی نظرالعقلاء کذلک یصح اعتبار کون الشی فی عهدته ایضاً یجوزان یقترض فی عده الزکاه... (2)
یعنی: جایز است که (متولی) برای تعمیرات اوقاف مذکور (یعنی مسجد و مدرسه و پل) بعهده خود و ابنیه و نه بعهده متولی وام گیرد. اما باید تصریح کند که قرض را بعهده مسجد یا مدرسه میگیرد و بر ذمه گیرنده ( متولی) نیست, اینکه مسجد, ماعهد واقع میشود, نظری است که عقلاء آن را تائید میکنند. همانگونه که عقلاء اعتبار میکنند که این موضوعات, مالک اموال وقف شده یا نذر شده بسودشان باشند صحیح است که چنین اعتبار کنند که قرض نیز بر عهده خود آنها باشد. (یعنی همانگونه که مالک میشوند مدیون نیز میشوند و همچنین جایز است که بر عهده زکات قرض گرفته شود).
این سخن چیزی جز اثبات مالکیت جهت عمومی و به تعبیر مناسبتر, اثبات شخصیت حقوقی جهات عمومی نمیتواند باشد, هر چند که این عنوان در عبارات فقها نیامده باشد. همین مولف در جای دیگر نیز به صراحت از مالکیت نوع نام برده و میگوید ... لان المالک حنیئذ هو النوع (1)
علاوه بر مدارک و شواهد فوق که مورد قبول سایر فقهاست (2) موید دیگری, که بر مالیکت جهات عامه میتوان بیان نمود, نظر عرف میباشد. زیرا عرفاً اگر بقصد کسیکه مثلاً فرشی را اختصاص به مسجدی میدهد, یا وسیله آموزشی را به مدرسه ای واگذار میکند, خواه بعنوان هبه یا وقف یا وصیت عنایت داشته باشیم مشاهده میکنیم که بهیچوجه او قصد تملیک فرش به نمازگزاران در آن مسجد یا وسیله آموزشی به دانش آموزانی که مشغول به تحصیل در آن مدرسه میباشند ندارد.
وصیت بنفع جهات عامه
شواهد زیادی در فقه وجود دارد, که فقهاء وصیت بنفع جهات عامه را صحیح میدانند و در نتیجه میگویند: جهت عامه میتواند موصی له واقع شود.
حال آنکه همه فقها به موجود بودن موصی له و اهلیت تملک او تصریح نموده و گفته اند: موصوی له باید شخص باشد. پس چون مساجد و مشاهد و نظایر آن شخص حقیقی نیستند. بنابراین از اشخاص حقوقی محسوب میگردند علامه در قواعد الاحکام, بعد از بیان شرائط موصی له از اینکه باید موجود باید و اهلیت تملک داشته باشد فروعی را پیرامون وصیت بنفع حمل, مساکین و مساجد , مطرح میسازدو در بند ح از فروع مزبور نین میفرماید: (1) لواوصی للمسجد صرف الی مصالحه سواء اطلق اوعینه (2) اما لو قصد التملک (3) فانه یبطل.
تملیکی بودن وصیت بنفع جهات عامه
با توجه به اثبات مالکیت جهات عامه دیگر مشکلی برای ایکه وصیت بسود جها عامه را تکلیکی بدانیم, نیست. غالب فقهاء نیز این نوع وصیت را جزء وصایای تملیکی داشته اند. (4) و آن گونه که از عباراتشان استظهار میگردد, این نوع وصیت را بصورت استثناء بر اصل لزوم قبول در وصایای تملیکی , بیان نموده اند, یعنی این نوع وصیت را بعنوان وصایای تملیکی که قبول در آنها شرط نیست پذیرفته اند.
تنها از میان فقهاء, صاحب جواهر الکلام میباشد که از این نوع وصیت را عهدی دانسته است, به ایندلیل که کلی و جنسی صرفنظر از وجود افراد آن, صلاحیت تملک مال را ندارند, هر چند که حاکم از جانب آنها قبول تملک نماید, این فقیه, وقف بسود عنوان کلی را با تردید پذیرفته است و میگویدکنباید وصیت بنفع جنس را, با تملیکات شرعی بنفع جنس را همچون خمس و زکاه را که صحیح میباشد, قیاس نمود. (1)
قانون مدنی نیز در ماده 828 , وصیت بنفع غیر محصور و یا امور عام المنفعه را که بلافاصله به صورت استثناء بر مدلول ماده 827 بیان نموده, تملیکی دانسته است.
نویسندگان حقوق مدنی نیز تبعیت از قول غالب فقهاء و قانون مدنی, وصیت بر غیر محصور را تملیکی دانسته اند. (2) ولی بعضی از, آنان, (3) از اقوال تبعیت کرده و چنین گفته اند: اگر قانونگذار در وصیت بر فقراء و مصالح عمومی, قبول حاکم یا شهردار و غیره را لازم میدانست, ممکن بود چنین تحلیل کنیم که وصیت بجهات عمومی, وصیتی است بنفع جامعه, بدین شرط که جامعه مزبور فقراء و دانشمندان را با شرایطی که موصی مقرر داشته منتفع سازد, یا چنانکه اغلب علماء حقوق عمومی بیان کرده اند, قائل شویم که فقراء فعلاً تشکیل شخص معنوی میدهند, و بر حسب اینکه وصیت بنفع فقراء شهر و استان و یا کشور بخصوصی انشاء شود, قبول وصیت با نماینده شهر یا استان یا دولت می باشد. ( چنانکه مواد 910 و 937 قانون مدنی فرانسه همین ترتیب را مقرر داشته و علماء حقوق ان کشور, از جمله ابری ورو, و میشو, وصیت بر فقراء را بهمین نحو تعبیر نموده اند). حتی دویان کشور فرانسه نیز با رعایت عرف و عادت محل, و تحلیل علمای حقوق عمومی, وصیت بر فقراء را قبول کرده است. (رای 26 ژانویه 1906 _ مجله سیره 1906 _ ق 1_ ص 405/رای 6 ژانویه 1923 _ س _ 220.ق1.ص220) ولی وقتی که موصی له دارای شخصیت حقوقی نیستو و قانونگذار نیز با انشاء ماده 828 و حذف شرطیت قبول, جائی برای مباحث فوق باقی نگذارده, چگونه میتوان وصیت بر غیر محصور و یا جهات عام المنفعه را بنحو تملیکی توجه کرد؟ استدلال این نویسنده درباره عدم پذیرش تملیکی بودن وصیت بنفع غیر محصور یا جهات عامه که همان استدلال صاحب جواهر میباشد این است که در وصیت بر غیر محصور, مثلاً بر فقراء که عده آنان دائماً در تغییر است و هر لحظه ممکن است فقیری غنی و یا صاحب ثروتی معسر شود یا افرادی بعداً بدنیا آمده فقیر شوند, چگونه میتوان وصیت مزبور را مورد قبول قرارداد؟ همچنین در مورد وصیت بر فلان مسجد و مدرسه, موصی تنها میتواند جهت مصرف اموال خود را معین کند, و پل و راه و مدرسه یا بیمارستان, صلاحیت تملک را که از صفات مختصه اشخاصی است ندارد. البته این نویسنده منعی برای تملیک بنفع جهات عام نمی بیند ولی بر عقیده پافشاری می نماید که وصیت مزبور را عهدی بخواند, و به این جهت میگوید: پس بهتر اینست که گفته شود وصیت بر غیر محصور و جهت, از نظر ماهیت واقعی, عهدی است و از این جهت تملیکی است که سرانجام منتهی بر تملیک موصی به میشود. تملیکی که مایه و زمینه آن با عقد وجود می آید. (1) بدین معنی که موصی جامعه را مامور تملیک اموال خود به فقراء یامصرف در جهات معینی کرده است. صرفنظر از ایراداتی که بر عقیده مطرح است, همان مسئله شخصیت نداشتن جهات عمومی است در حالیکه با پذیرش عقیده شخصیت حققوی جهات عام, اسن مباحثات منتفی خواهد بود.
وقف بنفع جهات عامه
همانگونه که گفتایم بعضی از مصادیق جهات عامه, اصول وقف و مشترکات عمویم می باشد, که خود بعنوان وقف نیز خوانده شده اند این اوقاف نیز میتوانند موقوف علیه واقع شوند فقهاء در بعضی از تالیفات خود,اشاره داشته اند که موقوفه به اعتبار شخصیت حقوقیش, میتواند خود موقوف علیه واقع شود, مثلاً مشجد (2) یا پل یا مدرسه ای که خود موقوفه می باشد, موقوف علیه واقع میشود و افراد بنفع آنها اموالی را وقف می کنند. این مطلب بیانگر انست که اینگونه اوقاف که تحت عناوین جهات عامه یا مصالح عمومی یا منافع عمومی و به تعبیر قانون مدنی امور عامه المنفعه ( ماده 828) خوانده میشوند, دارای شخصیت حقوقی هستند. زیرا همانگونه که بیان شده است, موقوف علیه باید شخص و اهلیت تملک داشته باشد. چون بموجب وقف او دارای حق انتفاع یا مالک منافع میگردد, و این هر دو مربوط به اشخاص است و از آنجا که این موضوعات شخصی حقیقی نیستند پس باید آنها را شخصی حقوقی تلقی کرد.
در فقه میگویند: خود مسجد میتواند موقوف علیه قرار گیرد. در موارد زیادی در متون فقهی عبارت ویصح الوقف علی المساجد و القناطر غی هما و نظایر آن زیاد به چشم می خورد, که همگی از موقوف علیه شدن وقف حکایت دارد. (1)
فقها میگویند: اموال منقولی که مردم به مساجد و تکایا و یا مشاهد مشرفه اختصاص میدهند دو صورت دارد.
الف _ قسمتی که وقف بر آنها است, پس مسجد و... موقوف علیه واقع میگردند.
ب _ قسمتی که تملیک به آنها میشود و آنها مالک میگردند. اموالیکه تملیک به مسجد میشود, مالکیه آن را ارزاق مسجد می نامند و بعنوان وقف بر مسجد نمی دانند. اینها در تعریف ارزاق مسجد گفته اند معروف غیر لازم لجهه معینه, یعنی احسانی که بصورت لزوم ( برخلاف خود وقف که لازم است ماده 61 ق.م) نبوده و برای صرف در جهت و هدف معین, اختصاص داده شده است. (2)
برای موقوف علیه شدن مسجد و پل, در فقه توجیهاتی شده است. مثلاً اکثر فقهاء به هنگام بیان و احصاء شرایط موقوف علیه همچون شرط وجود یا اهلیت تملک او, به مناسبت از وقف بر مساجد و پل صحبت نموده اند, اینان شرط لازم برای موقوف علیه شدن را اهلیت تملک میدانند, و لذا وقف بر عبد و ملائک وجن و بهایم را صحیح نمیدانند.
زیرا این موضوعات فاقد شرط مزبورند ولی در مقام رفع توهم, که آیا وقف بر مصاح عامه همچون مسجد, پل, مشهد, مدرسه و امثال آن, بدلیل عدم اهلیت تملک آنان, صحیح است یا خیر تصریح میکنند که وقف بر مصالح عامه صحیح است. و اینگونه توجیه می نمایند, که این در حقیقت وقف بر مسلمین است, زیرا اگرچه در صیغه وقف, متعلق وقف را از حیث لفظ غیر ایشان قرار میدهند.
اما, این قبیل اوقاف را در جهت مصلحت مسلمین صرف می کنند. پس در واقه این وقف بر خود مسلمین است و مسلمین میتوانند تملک کنند ( رک به پاورقی صفحه قبل) اما بعضی از فقهاء بدون توجیه مزبور, میگویند که منافع موقوفه ای که وقف بر مسجد شده است, باید در تعمیر و روشنایی و فرش و خدام مسجد صرف شود و اگر هم چیزی اضافه ماند, به امام جماعت مسجد واگذار شود. (1)
بنظر میآید که تو.جیهات مزبور, نمیتواند مشکل صحت وقف بر مصالح عامه را حل نمیاد بنابراین چاره ای نمی ماند که مصالح عامه یا اینکه اساساً وقف را یا اینگونه اوقاف را بعنوان اشخاص حقوقی که اهلیت تملک دارند بپذیریم.
قانون مدنی نیز در مواد 56, 62, 74 نیز وقف بر مصالح عامه را که خود نیز بعنوان دیگری موقوف علیه میباشن پذیرفته است. بعضی از نویسندگان حقوق مدنی نیز تمایل به پذیرش این نظر دارند. (2)
مطلب قابل توجه اینست که آن دسته از فقها که وقف بر مساحد را با این تعلیل که در حقیقت چنین وقفی , وقف بر نفس مسلمین است صحیح میدانند. وقف بر معابد اهل ذمه ( مثل وقف بر بیع و کناس و بیوت النیران) (1) را صحیح نمیدانند و همگی آنان تسالم و توافق بر بطلان چنین وقفی دارند. حال این سئوال مطرح است که وقف بر مساجد, وقف بر نفس مسلمین است, و بدین جهت صحیح میباشد, پس وقف بر معابد اهل ذمه, نیز وقف بر نفوس اهل ذمه می باشد, و همانگونه که میتوان برای اهل ذمه, همچون یهود و نصاری وقف کرد. (2) (الظاهر صحه الوقف علی الذمی...) تحریر الوسیله ج 2 ص 71 مسئله 38 و هیچ فقیهی مسلمانان بودن موقوف علیه را شرط ندانسته است).
بنابراین باید وقف بر معابد آنان نیز صحیح باشد, حال آنکه چنین نیست, و فقه این نوع وقف را باطل دانسته اند (3) و دلیل بطلان آن را اعانه برائم و معصیت میداند زیرا گفته اند که اگر معابد این طایفه موقوف علیه واقع شوند موجب میشود که واقف اهل ذمه را بر اجتماع در این معابد جهت عبادت و نیایش محرم و غیر جایز کمک کرده باشد و این از مصادیق اعانه بر حرام تلقی میگردد و لذا چنین وقفی باطل است (1) از طرف دیگر در این نوع وقف, موقوف علیه آن فاقد یکی از شرایط لازم میباشد. زیرا در موقف علیه شرط است که وقف بر آن مباح و مشروع باشد, و قوف بر معابد اهل کفر چنین شرایطی را دارا نمیباشد.
اما در صورتیکه واقف این نوع وقف, خود نیز اهل ذمه باشد, این نوع وقف صحیح است و این مطلب بیانگر انست که معابد اهل ذمه, همچون مساجد مسلمین اهلیت تملک دارند و در نتیجه واجد شخصیت حقوقی می باشند, پس علت بطلان وقف مسلمین بر آنها اهلیت نمیباشد و گرنه باید در وقف اهل ذمه بر آنها, نیز این وقف باطل باشد. و حال انکه چنین نیست, بلکه علت بطلان انست که چنین وقفی از نوع وقف بر مقاصد غیر مشروع میباشد که فقها ان را بازل داسته اند و ماده 66 قانون مدنی نیز بدان تصریح دارد. بهمین جهت بعضی از فقها در وقف بر اهل ذمه ( اشخاص حقیقی) نیز تصریح نموده اند, که اگر وقف بر اهل ذمه صورت گیرد, بدین جهت که آنها از کفار هستند و مرتکب حرام میگردند, چنین وقفی نیز باطل است. (2) از این بیان معلوم میشود که, علت صحت وقف بر مساجدو وجود اهلیت تملک انان میباشد و علت بطلان وقف بر معتبد کفار, نامشروع بودن جهت وقف میباشد زیرا مسلمانان بودن نه از شرایط واقف است و نه اط شرایط موقوف علیه, تا علت بطلان چنین وقفی را غیر مسلمان بودن موقوف علیه بدانیم.
علاوه بر آنچه که ذکر شد, مطلب دیگری که میتواند موید سخن ما باشد, که در فقه عین موقوفه خود میتواند بعنوان موقوف علیه واقع گردد, تقسیمی است که فقهاء در کتب خود از اقسام وقف نموده اند. فقیهان وقف را به اعتبار موقوف علیه ان وقف خاص و وقف عام تفسیر نموده و وقف عام را بموردی اطلاق نموده اند که مال بر جهات عمومی وقف شده باشد (مثل وقف بر مساجد و پل ها و قنوات و مدرسه ها) یا بر عنوان عامی که مصداق ان غیر محصور است: ( مثل وقف بر فقراء و دانشجویان) . اما در تحریالوسیله میفرمایند: لاینقسمن الوقف باعتبار الموقوف علیه علی قسمین, الوقف الخاص, و هو ما کان وقفاً علی شخص او اشخاص, کالوقف علی اولاده و ذریته او علی زید و ذریته, و الوقف العام و هو ما کان علی جهه و مصلحه عامه کالمساجد و القناطر و الخانات او علی عنوان عام کالفقراء و الایتام و نموهما. (1)
مرحوم نائینی (2) نیز وقف را از این جهت به پنج قسم تقسیم نموده است.
1_ وقف بر مسجد و مشهد و حسینیه و مانند اینها که فک ملک و ابطال ملکیت واقف دانسته و تملیک به مسلمین ندانسته اند.
2_ آنچه ملحق به قسم اول است مانند پلها و کاروانسراها که وقف بر انتقاف کسی است که زودتر شروع میکند و تحری ملک است 3_ وقف بر جهت, مانند علماء و طلاب مدارس و زوار که تملیک به جهت است و بهمین علت اگر غضب شو حکم به ضمان داده میشود 4_ وقف خاص, مانند وقف بر اولاد 5( وقف بر موقوفات, مانند حصیر برای مسجد و فرش برای مدارس که بر خلاف سه قسم نخست, که مفید تملیک منفعت بر موقوف علیهم است و اجاره آن صحیح میباشد, این وقف تنها مفید اباحه انتفاع است.
4_ نذر و اقرار بنفع جهات عامه:
جهات عامه هچون مساجد, مدارس , مساهد, مقابر و پلها میتوانند منذورله و همچنین مقرله واقه شوند. و حال انکه برای منذورله واقه شدن یا مقرله واقع شدن وجود اهلیت که از صفات مربوط به اشخاص میباشد. شرط است. صاحب تحریرالوسیله در اینمورد چنین میفرمایدک اگر چیزی را برای زیارتگاهی از مشاهد مشرفه نذر نماید, باید در مصالح آن مانند تعمیر و روشنائی و نظافت و فرش آن مصرف نمود. (1)
این مطلب نشانگر انست که مشهد میتواند منذورله واقع شود و در نتیجه مالک مورد نذر گردد النهایه ان را در مصالح مشهد باید مصرف نمود. و این وظیفه متولی است که چنین کند. همچنین در فقه اسلام از مقرله واقه شدن جهات عامه بحث شدهاست. و حال انکه مقرله باسد اهلیت استحقاق داشته باشد و لذا اگر بسود حیوان صورت گیرد باطل است. فقها در این مورد گفته اند: یعتبر فی المقرله ان یکون له اهلیه الاستحقاق, فلواقر لدابه بالدین لغا... (2) سپس در ذیل بحث از شرایط مقرله, بویژه شرط اهلیت, از اقرار بسود مسجد یا کارگاه یا مقبره یا مسجد سخن گفته اند.
علامه در قواعد الاحکام میفرمائید: ولو اقر لمسجد و مشهدا و مقبره او مصنع او طریق و عزاه الی سبب صحیح مثل ان یقول: من غله وقفه, صح وان اطلق اوعزاه الی سبب باطل فالو جهان... (3) یعنی: هرگاه بنفع مسجد یا مشهد یا مقبره یاکارگاه یا راه اقرار نماید, و سبب صحیحی برای اقرار خود اظهار کند. مثلاً بگوید: فلان مقدار از منافع موقوفه ای که بدستور واقف باید صرف فلان مسجد شود, نزد من است, یا بر عهده من است, این اقرار صحیح است و اگر ذکر سبب نکند و مطلق گذارد یا سبب باطلی را برای اقرار خود اظهار نماید. دو وجه است.

کلیاتی درباره چکیده مدارک و اسناد یا منابع حقوقی

کلیاتی درباره چکیده مدارک و اسناد یا منابع حقوقی

 

خلاصه مطالب
بخش اول – چکیده و چکیده نویسی غیر ماشینی
یک _ صحت و اصالت چکیده ها
الف _ تحلیل مدارک
1 _ دقت تحلیل
2 _ درجه و سطح تحلیل
ب _ تالیف ( سنتز)
1 _ قانونگذار
2 _ رویه قضایی
دو _ ساخت چکیده
الف _ عناصر چکیده
1 _ کلمات یا تعابیر
2 _ عناصر صوری یا شکلی
3 _ شماره عناصر یا توصیف گرها
4 _ واژه نامه حقوقی یا کلمات زبان معمولی.
ب _ سلسله مراتب توصیف گرها
بخش دوم _ چکیده و انفورماتیک
یک _ ارزش اطلاعاتی _ قلب یا واژگونی سلسله مراتب چکیده ها
دو _ اصلاح ارزش خبری _ اطلاع رسانی چکیده ها
الف _ اصلاح مستقیم
1 _ تعابیر
2 _ سطح یا درجه تحلیل
ب _ جبران غیر متسقیم کمبودهای چکیده
1 _ تصحیح واژه نامه
2 _ همبستگی ها.
خاتمه .
بسم الله الرحمن الرحیم
کلیاتی درباره
چکیده مدارک و اسناد یا منابع حقوقی
ترجمه و تحریر از حسن حبیبی
مقدمه
در نظام تدوین و تنظیم اسناد و مدارک حقوقی , اصطلاح چکیده در کنار دو اصطلاح (سرعنوان) و (واژه کلید) بکار رفته و جانشین آنها شده است در اصطلاح نامه مدارک و اسناد حقوقی , مقصود از (چکیده ) رشته ای کوتاه از کلمات یا واژه های مجزای از یکدیگر است که در سطحی بالا گزارشگر و تلخیص کننده راه حلهای مندرج در متن حقوقی مورد نظر می باشد این واژه در پیشانی متن کامل یا خلاصه تصمیمات محاکم و رویه های قضایی ونظرات فقها و حقوق دانان درج می شوند و مطالعه آنها محتوای متن یا تصمیم مورد نظر را به سرعت روشن میسازد.
بهره جوئی از انفورماتیک موجب پیشرفت چکیده نویسی می شود و تنظیم و تدوین چکیده های دقیق در پیشرفت مطالعات حقوقی و قضایی موثرخواهد بود . وارد ساختن اطلاعات حقوقی به ماشین های حسابگر و استفاده کامل از این اطلاعات نیازمند واسط یا میانجی است, چکیده ها همان واسطه های لازم هستند. در نتیجه بیان نکاتی که حد و مرز کار (چکیده ) را روشن سازد و به روش چکیده نویسی اشارت کندو بایسته است اما نخست باید به این سئوال پاسخ داد که آیا در زمینه مسائل مربوط به قانون و وریه قضایی و عقاید علما بیان این نکات باید بطور مجزا صورت گیرد و با این مباحث را می توان و باید در چهارچوب و قالبی واحد عرضه کرد. پاسخ آن است که در مطالعات حقوقی نیز همانند مطالعات دیگر چکیده ها باید همگن باشند و کلیت و وحدت درونی این مطالعات را گزارشگری نظرات فنی _ اداری مرتبط با حقوق از یکدیگر خطاست . شک نیست که این مقولات همانند نیستند و حتی در خصوص چکیده های هر یک می توان مشخصات ویژه ای را سراغ کرد اما چون همگی گزارشگر اخبار اطلاعات حقوقی هستند در چکیده نویسی آنها باید روشی واحد در پیش گرفت و تقسیم قدیمی منابع حقوق را در روش چکیده نویسی منعکس نساخت.
هدف از گردآوری و قابل استفاده ساختن اطلاعات حقوقی , فراهم کردن راه حلهای و عرضه آنهاست. بنابراین به دلیل همبستگی راه حلها از هنگامی که راه حلهای موجود در یک منبع واجد سندیت باشند آنها هم نظیر راه حلهای منابع دیگر باید عرضه آگاهی شوند.
هریک از منابع چندگانه حقوق دارای پویندگی و توانمندی ویژه خویش است در قلمرو قانونگذاری قوانینی وضع می شود که احتمالا موضوع آنها قبلا مورد بحث و بررسی و تدوین قانونی قرار نداشته است در این حالت چنانچه محیط علمی و فنی حقوقی فعال باشد مفسران, یعنی پیشگویان دشواریها و یا راه حلهای جنبی و مضمر در این قانون می کوشند تا این مسائل را تصور و راه حل آنها را عرضه نمایند در طول زمان احکام و تصمیمات محاکم و جرد و بحث در میان آنها و سپس آرا دیوان عالی کشور و دیوان عدالت اداری پای به میدان می گذارند. در حالت دیگر یعنی هنگامی که راه حلها قوام یافته باشند, پاسخ مربوط را یا در متن قوانین بطور صریح و یا در روش نسبتا ثابت محاکم می توان بازیافت.
در هر حال نظر به اینکه پاسخ در این چند منبع یافت می شود حق آن است که مجموعه مدارک و اسناد حقوقی مورد بررسی قرار گیرند در این کار انفورماتیک نیز دستیاری ارزنده است زیرا جستجویش تمام عیار و کامل است و بطور همزمان پاسخ مطلوب را که در متون گوناگون و پراکنده قوانین احکام و تصمیمات قوه قضاییه و عقاید علما وجود دارد عرضه می نماید.
بنابراین مطالعه در خصوص مطالب مربوط به چکیده نویسی در همه زمینه ها باید از یک روش واحد پیروی نماید. بحث حاضر دارای دو بخش خواهد بود.
بخش اول , چکیده و چکیده نویسی غیر ماشینی.
بخش دوم : چکیده و انفورماتیک .
بخش اول
چکیده و چکیده نویسی غیر ماشینی
چکیده نویسی شاخه ای از فن تنظیم مدارک و اسناد است و بنابراین بایستی انعکاس درست و قابل اطمینانی از آن باشد و صحت و اصالت حاصل کار خود _ یعنی چکیده را با پی افکندن یک ساخت عملی تامین نماید.
یکم : صحت و اصالت چکیده ها
رای آنکه یک سند یا مدرک از کیفیت مطلوب برخوردار باشد , باید موثق مورد اطمینان باشد ارجاع نادرست محقق را ناخشنود می سازد و نا صحیح بودن تحلیل منابع , خشم ویرا بر میانگیزد چکیده ها نیز چون عنوان سند و مدارک را دارند ضرورتاً باید صحت و اصالت داشته باشند و راه حل مقبول قانونگذار و یا قاضی را با امانت کامل عرضه نمایند. این مطلب هم در خصوص تحقیق های ماشینی اهمیت دارد و هم در مورد پژوهشهای غیر ماشینی (دستی) توجه به این نکته به جاست که ماشین حسابگر همانند مغز انسان ماشین پردازش و آمایش (اطلاعات) است در بهترین حالت و وضعیت کمیت اطلاعاتی که وارد ماشین می شود ثابت می ماند و حتی در بسیاری از اوقات تقلیل می یابد و در هیچ حالت نیز از لحاظ کمیت چیزی بر آن افزوده نمیشود بنابراین کیفیت پاسخ دقیقاً با کیفیت چکیده هایی ربط می یابد که گزارشگر اطلاعات مورد بحث می باشند. اصلاحاتی که ممکن است در نظام تحققی بدانها دست زد , در این ارتباط دقیق اثر نمیگذارد و عدم توجه به این واقعیت همان نتایجی را به بار خواهد آورد که گهگاه آمار شناسان و آمارگران با آن روبرو می شوند. آمار شناسان با وسواس و دقت فراوان به تنظیم داده هایی می پردازند که در آشفتگی سو بی نظمی کامل و بی حساب گردآوری شده اند, اما نتیجه کار به روشنی نشان می دهد که این دقت در تنظیم چاره ساز آشفتگی های بنیانی نمی تواند بود.
باری چکیده باید انعکاس مطمئن منبع حقوقی در خلاصه ای نظر گیر باشد . کیفیت مطلوب تحلیل مدارک و اسناد حقوقی و کیفیت مطلوب تالیف با ترکیب آنها سبب می شوند که چکیده حاصل , از صحت و اصالت برخوردار گردد.
الف _ تحلیل مدارک
تحلیل باید دقیق باشد , در عین حال سطح یا درجه ای هم که تحلیل باید مدنظر قرار دهد تعیین گردد.
1 _ دقت تحلیل
آسانی یا دشواری تحلیل با کیفیت ماده ای که مورد تحلیل قرار می گیرند ارتباط دارد و لازمه توفیق آن است که تحلیل گرد دارای اطلاعات و آگاهی های خاص این رشته باشند.
1 _ 1 _ ماده اولیه مورد تحلیل _ در مرحله اول قانون و رویه قضایی از جمله مواد اولیه ای هستند که باید مورد تحلیل قرار گیرند.
1 _ 1 _ 1 _ قانون _ قانون منبعی است که در برابر تحلیل سرکشی میکند در اینجا ما به تشریح انتقادی قواعد فنی قانونگذاری نمی پردازیم این بحث که قانونگذاری در بسیاری از کشورها از لحاظ روش تدوین نقص دارد به موقع باید مطرح گردد.
در گنار مواد قانونی همگن, که منشا مسائل مورد بحث آنها یک امر است و بنابراین مواد آن حول یک محور دو می زنند با مواد قانونی ناهمگن روبرو میشویم و راه حلهای مربوط به یک امر یا مجموعه ای از امور مشابه را در یک قانون یا مجموعه قانونی تدوین می کنند و گاه عناوین یا فصل های مربوط به یک امر از مجموعه خارج می سازند و با عنوانی جدا معنون می نماید.
گروه هایی هم که به تدوین مقررات می پردازند متعددند صرفنظر از قانون با تصویب نامه , اساسنامه آیین نامه مصوب هیات وزیران آیین نامه های مصوب شوراها آیین نامه های مصوب جمعی از وزرا یا یک وزیر بخشنامه های و دستور العملها و نظایر اینها روبرو هستیم.اینها همه راه حلهای همگن را در دو تیپ عمده از مقررات : قانون _ تصویب نامه و… متفرق می سازند.
این وضعیت تحلیل مقررات را دشوار می سازد آنچه همواره باید مدنظر باشد این است که جستجوی راه حلها را باید از مبدا این سلسله مراتب یعنی قانون آغاز نمود و مرحله به مرحله پیش رفت و به مقررات دیگر نظر کرد. همسانی چکیده ها در کمال این جستجو موثر است.
2 _ 1 _ 1 _ رویه قضایی _ تصمیمات یا آرا و احکام قوه قضایی نیز باید تحلیل گردند. چنانچه تصمیمات مذکور به خوبی طراحی و به دقت تحریر شده باشند این تحلیل دشوار نخواهد بود طراحی و تحریر دقیق تصمیمات قضائی غالبا با دقت و سخت گیری توام است و این صفات ریاضی دانها و حقوق دانان را به یکدیگر نزدیک می سازد. بعکس گرایش بی اندازه به بحثهای فلسفی و در عین حال توجه به جزئیات بی فائده , کار تحلیل آرا را دشوار میسازد. در واقع زبان حقوقی و قضایی باید از حالت راز گونه ای که ثمره اش ابهام وجدالهای لفظی است بپرهیزد در این صورت تحلیل گربا اولین مطالعه رای مسائل مورد حل و فصل و راه حل آنها را می یابد.
اما اعم از آنکه بررسی آسان یا دشوار باشد تحلیل درست و به قاعده تحلیل گران شایسته و صاحب صلاحیت می طلبد.
2 _ 1 _ تحلیل گران – تحلیل گران را باید از میان تکنسینهای کار آزموده برگزید . نظر به اینکه لازمه دقت تحلیل وحدت روش تحلیل است بنابراین اگر هر یک از تحلیل گران مطابق سلیقه خود و با پیروی از یک نظام فردی عمل کند, حاصل کار امیدوار کننده نخواهد بود نتیجه آنکه کار دسته جمعی زیر نظر مدیریت واحد و با پیروی از روشی مشخص لازم است معذلک آنچه مربوط به چکیده نویسی قانون است و تحلیلی که مربوطه به چکیده نویسی رویه قضایی است هر یک مستلزم آشنائی ها و آگاهی های ویژه نیز می باشند.
1 _ 2 _ 1 _ با وجود اشکالاتی که ناشی از عدم رعایت قواعد فنی قانونگذاری است متون قانونی نسبتاً آسان است. آنچه دشوار است یکی تامین ارتباط میان مقرراتی است که مرجع تصویب آنها متفاوت است که در این زمینه نمایه سازی, یکسان به شناسایی راه حلهای مکمل مربوط به یک امر مدد می رساند. مشکل دوم که از مشکل اول مهمتر است تعیین سطح یا درجه تحلیل است که در قسمت 2 بدان اشارت خواهیم کرد.
2 _ 2 _ 1 _ برای تنظیم راه حلهای رویه قضایی حتی در صورت که به خوبی تحریر شده باشد , تحلیل گران باید از جمله حقوق دانان ورزیده باشند تحلیلی که حاصل آن تحریر چکیده هاست باید فقط آنجه را لازم و کافی است در بر بگیرد. به عبارت دیگر, تحلیل باید کلیه راه حلهای مندرج در متن را بیان نماید اما غیر از راه حلهای به مطلب دیگری نپردازد . این نکته از لحاظ صاحب نظر در انفورماتیک که در هر کلمه اطلاعی را نهفته می داند مامقبول است اما باید توجه داشت که آنچه ما در پی آن هستیم اطلاعات حقوقی را نهفته می داند و نامقبول است اما باید توجه داشت که آنچه ما در پی آن هستیم اطلاعات حقوقی جهت دهنده و راهنما کارساز می باشند و توصیه ما این است که تنها همین اطلاعات انتخاب شوند در این انتخاب باید از دو نظر گاه به متن نگریست و مطالب زیر را گزارش نمود:
راه حلی که تصمیم قضایی عرضه کرده است . در صورتیکه لازم بود به بیان دلائل هم پرداخت که مربوط به این تصمیم است و در متن رای بدانها اشاره شده است.
قاعده حقوقی و مسائل مربوط به ماهیت دعوی که در رای مندرج است محدود کردن تحلیل به گزارش عباراتی که مبین قاعده حقوقی است اشتباه است زیرا در هر رای غالبا بحث شکلی و بیان قاعده حقوق در رابطه تابعی با نتیجه کار واجد ارزش است و نتیجه کار نیز با ماهیت دعوی مرتبط است در هر حال باید پل میان قاعده و ماهیت دعوی را برقرار کرد در واقع یکی از اهداف تحقیق عملی و حتی نظری حقوقی , جستجوی سابقه است. سابقه در این بحث به معنای واقعه ای است که از لحاظ قاعده حقوقی بطور مسلم و از لحاظ ماهیت نیز بیش و کم شرائط یکسان و یا حداقل مشابه با وضع دیگر را گزارش می نماید. بنابراین برای تسلط بر سابقه باید به ماهیت قضیه نیز آگاهی یافت.
گفتیم که باید سریای راه حل را تحلیل کرد و در عین حال تنها به راه حل پرداخت, تا چکیده حاصل موجز و مختصر باشد بنابراین این حد تحلیل , دقیقاً محدود به نقطه تماسی خواهد بود که مورد مطالعه قاضی قرار گرفته است . خلاصه آنکه تحلیل گر باید از لحاظ حقوقی ورزیده باشد تا گسترده قاعده حقوقی و گستردگی ماهیت دعوی را باز شناسد.
بحث بعدی مربوط به میزان تحلیل یا سطح و مرتبه ای می شود که تحلیل در آن مرتبه قرار می گیرد در این بحث توجه خود را معطوف قانون می کنیم.
2 _ درجه و سطح تحلیل
بهترین است منابع حقوقی (از هر نوع) که مورد تحلیل قرار می گیرند از لحاظ مرتبه تحلیل در یک سطح واقع شوند تا همگنی تحلیل تامین گردد نکته مهم آن است که تحلیل قانون نیز همانند تحلیل رویه قضایی باید از تفصیل برخوردار باشد. اما در این زمینه بهرحال, احتمال موفقیت کمتر است.
رویه قضایی به حل و فصل دعوی یا مرافعه می پردازد دعوی گزارشگر یک حالت مرضی است و کار قضایی متضمن کوشش در زمینه تشخیص بیماری و درمان آن است. قاضی در متن سندی که تنظیم می کند به سئوالهای که بر مبنای خواسته های طرفین دعوی مطرح شده است , پاسخ دقیق میدهد. حال آنکه قانونگذاری جنبه پیش بینی دارد , و تحلیل دستاورد آن یعنی قانون دارای مبنای دقیق و استوار نیست. درباره واحد مطالعه نیز تردید وجود دارد , آیا عنوان یک متن قانونی را باید واحد تلقی کرد و یا باید یک فصل آن با یک ماده و یا یک بند از ماده را بعنوان واحد برگزید؟ و این مساله را که یک قانون (حاوی مضامین دیگر)نیز هست چگونه باید حل کرد؟ میدانیم که قوانین , تصویب نامه و آیین نامه با برخی از مفاهیم مستقیما مربوط می شوند و همین مفاهیم هستند که در چکیده ها ظاهر می گردند. اما مقررات مذکور حاوی مضامین و مفاهیم دیگری نیز می باشند که در بررسی بطور مستقیم با آنها برخورد نمی شود. گزارش این مضامین مستلزم تنظیم نمایه های اضافی است. علی الاصول نمایه سازی متعدد در رویه قضایی نادر است , اما در قانون بواسطه تضمن و احتوائی که از آن یاد کردیم, با این نمایه سازی چندگانه روبرو میشویم به همین سبب در قوانین مالی که هر دو ماده آن مربوط به یک موضوع خاص است , کار به تحریر دهها چکیده می انجامد.
باری چنانچه مواد قانون همگن باشد نمایسه سازی آن بی اندازه ساده و بسیط می شود و در صورتیکه ناهمگن باشد به تفصیل خواهد گرائید بنظر میرسد که کار نمایه سازی قوانین و تصویب نامه ها را باید از روزنامه رسمی آغاز کرد. اگر تدوین و تنظیم چکیده های قانون موجب تاخیر انتشار نشود می توان چکیده ها را در پیشانی قانون که در روزنامه چاپ میشود, عرضه کرد . اما در ابتدای کار برای پرهیز از تاخیر, می توان چکیده را در جزوه هایی که پس از انتشار اصل روزنامه و در مرحله بعد منتشر میگردد بدست داد و از آغاز نیز کوشش کرد که نمایه سازی قانون و نمایه هایی که برای رویه قضایی در نظر گفته می شود همگی باشد.
مطلب دیگری که پس از تحلیل باید بدان توجه کرد تالیف و ترکیب است.
ب _ تالیف (سنتز)
1 _ قانونگذاری
در قانون میان محتوی متن قانونی و چکیده حد واسط و میانجی وجود ندارد مقصود از میانجی در این جا میانجی طبیعی است اما برای آسان کردن کار خواننده, می توان خلاصه های توصیفی تهیه کرد که خطوط عمده اساسی قانون را بیان نمایند. در کار تالیف یا ترکیب بیش و کم با خطر تعمیم بی اندازه روبرو هستیم. وقتی جنبه توصیفی چکیده کم باشد خطر محدود می گردد و میزان کم دقتی کاهش می یابد , در صورتیکه مطالعه نسبتا به تفصیل صورت گرفته و تحلیل عمق داشته باشد تسلط بر فنون تعمیم ضرورت ندارد بعلاوه عمومیت و انتزاع از خاصه های قدیمی قانون هستند و بنابراین واژه های قانون با چکیده ها از یک جنس اند با این همه گهگاه حیثیت و اعتبار هر یک از کلمات قانون موجب می شود که تبدیل آنها به مفهوم دشوار باشد و تعمیم با اشکال صورت پذیرد.
2 _ رویه قضایی
غالبا یک رای یا حکم چند صفحه ای را باید از طریق تحریر چکیده ها در چند کلمه گزارش کرد. در اینجاست که باید بر فنون تعمیم تسلط داشت و به تشخیص مراحل آن پرداخت و خطراتی را که در معرض آن قرار داریم ارزیابی نمود.
1 _ 2 _ مراحل تعمیم _ متن کامل تصمیم قضایی , مدرک مبنایی رویه قضایی را تشکیل میدهد. چکیده که یک رشته کوتاه از کلمات است برای شناساندن تصمیم و طبقه بندی آن تحریر میشود. اما میان این دو حد یعنی متن کامل و چکیده که بالاترین مرتبه (سنتز) یا تالیف است , مراحل واسط یا میانجی زیر پیشنهاد میشود:
1 _ 1_ 2 _ خلاصه تصمیم خلاصه مذکور که گهگاه کلاهک نیز خوانده میشود خلاصه رای یا حکم را تشکیل میدهد و در آرا مهم باید بین ده تا بیست سطر باشد و معمولا بلافاصله پس از چکیده و قبل از متن تصمیم بیاید به منزله نخستین تحلیل باشد در صورتیکه تصمیم بطور کامل چاپ شود خلاصه از تفصیل کمتری برخوردار خواهد بود, و چنانچه خلاصه منحصراً بعنوان تنها منبع عرضه شود باید دارای تفصیل بیشتر باشد .
2 _ 1 _ 2 _ خلاصه ای که ذیل قانون می آید _ برای آشنایی به رویه های مهم توصیه می شود که خلاصه ای از آنها در ذیل مواد قانونی مربوط نوشته شوند. روشن است که این خلاصه باید کوتاه تر از خلاصه قبلی و در چهار پنج سطر باشد و به طرزی موجز , راه حلهائی را بیان کند که رویه قضایی در آن مورد عرضه کرده است وجه مشترک این دو نوع خلاصه آن است که هر دو دارای جملات کامل هستند و به سبک معمول نوشته می شوند , لکن وضع چکیده بدین قرار نیست.
3 _ 1 _ 2 _ چکیده _ کوتاه تر و مختصر تر از خلاصه ها است و بصورت یک رشته از کلمات است که پس از مجزا کردن عناصر اصلی و اساسی خلاصه اول از یکدیگر, آنها را بدنبال هم قرار میدهد , و با علامت (,) از هم جدایشان می کند.
در این مراحل که بدنبال هم می آیند متوالیاً کوشش بر خلاصه تر کردن مطلب و دقیق تر نمودن و سخت گیرانه ساخت سنتز است دقت در خلاصه نویسی شرط دقت چکیده خواهد بود. بنابراین باید احتیاط فراوان بکار برد تا تحلیل در برابر خطر تعمیم مقاومت ورزد.
2 _ 2 _ خطر تعمیم در تعمیم با دو خطر روبرو هستیم که یکی اتلاف معانی و کاهش آنها و دیگری تغییر شکل مفهوم مورد بحث است.
در تحریر چکیده ها فکر ما متوجه صافی کردن و پالایش متوالی است اما ممکن است که در هریک از عملیاتی که بدین منظور صورت میگیرد بخشی از ماده (اطلاعاتی) از دست برود , کمبود در چکیده بصورت خلا های اطلاعاتی نمودار میشود. خلا نیز یا از جهت مفاهیم حقوقی و یا از جهت عناصر واقعه ( ماهیت مساله مورد نزاع) است . تغییر شکل مفهوم , این وضع و یا از جهت عناصر واقعه (ماهیت مساله مورد نزاع ) است . تغییر شکل مفهوم این وضع را تشدید می نماید. طبیعت تالیف, که فرجه فرم یا شکل است همراه با گرایش به انتزاع است روحیه تحسین انگیز عملی گهگاه دست به تغییر شکلهایی می زند که اثرش بر کیفیت مدارک و اسناد اطلاعاتی نامطلوب است. خصوصاً در مورد چکیده های رویه قضایی باید به این مساله توجه داشت که بیان وقایع (ماهیت) و گزارش قاعده حقوقی , هیچیک از حالت تعادل خارج نشوند, و جنبه های علمی قاعده حقوقی و گزارش قاعده حقوقی , هیچیک از حالت تعادل خارج نشوند و جنبه های علمی قاعده حقوقی وقایع ماهوی را از میدان بدر نکنند. این مطلب در ساخت چکیده که در بحث بعد بدان می پردازیم تاثیر می گذارد.
دوم : ساخت چکیده
بحث ما در این قسمت مربوط به عناصر تشکیل دهنده چکیده ها و چگونگی سلسله مراتب آنهاست :
الف : عناصر چکیده
چکیده کلمات یا تعابیر و گهگاه نیز چند عدد دو رقم است که به واژه نامه حقوقی یا زبان معمولی تعلق دارند.
1 _ کلمات یا تعابیر
هر جمله به قسمتها و بندهائی تقسیم می شود که واحد آن را کلمه تشکیل می دهد هنگامی که تحلیل صورت گرفت و سنتز درحد بالای خود انجام یافت , در نمایه های حاصل که نوعی عنوان وارونه شده است کلمات یا تعابیر از یکدیگر جدا می شوند و به عنوان چکیده در کنار هم ردیف می گردند. علی الاصول کلمه باید بر تعبیر مقدم داشت و به همین اعتبار است که چکیده بر (سر عنوان) و یا ( واژه های کلید) که معمولا بصورت تغبیر هستند که برتری دارند. تعبیر فاقد کلمه ای است که به اندازه کافی بتواند مفهوم مورد نظر را تجسم بخشد. علت آن است که تعبیر معمولا از دو یا سه کلمه تشکیل می شود و نیرو و برد این کلمات در مقایسه با هم یا در مقایسه با دیگر کلمات ( چکیده) نامساوی است بنابراین برجستگی و اهمیت تعبیر منوط به ترکیب آن است. (البته این همزیستی در چکیده های سنتی بیشتر مد نظرند تا در مواد ماشین های حسابگر) یادآوری این نکته بجاست که تعبیر به هیچ وجه صورت جمله پیدا نمی کند زیرا اساس کار در چکیده نویسی آن است که جمله به عناصر ترکیب کننده اش تجزیه گردد , تا مفهوم را به وضوح عرضه نماید.
پس در مرحله اول باید واحد ترکیب کننده چکیده را که کلمه یا تعبیر است معین کرد. در پژوهشهای ماشینی نا این واحد با توجه به وظیفه اش که انجام می دهد ( توصیفگر) است.
2 _ عناصر صوری یا شکلی
اصولا توجه چکیده به محتوای مادی منابع حقوق است اما آیا می تواند حاوی عناصر صوری نیز باشد؟ پاسخ مثبت است , زیرا گهگاه چکیده ها مراجع و یادآوریهای عددی را نیز بر می گیرند . ارجاعات و یادآوری های مورد بحث مربوط به متون قانونی اند غالبا قانونگذار در تغییر مواد قانون یا نسخ آن به این طرز عمل می کند (مثلاً اصلاح تبصره 2 ماده 3 قانون…) و در عنوان یک متن قانونی فقط به عناصر شکلی اشارت می نماید. نیز تصمیماتی که ناظر به تفسیر متون هستند غالبا حاوی این عناصر شکلی می باشند. در مواردیکه یاد شد عنصر شکلی حضور دارد اما وقتی که ارجاعات و اشارات شکلی در متن تصمیم نیست ذکر آنها مورد نخواهد داشت. درآرا دیوان عالی کشور علی الاصول عناصر شکلی کم است پس نمی توان گفت که چکیده ها بطور نظام یافته دارای ارجاعات شکلی (متن یا عدد) می باشند , اما بهرحال مواردی که عناصر صوری در چکیده ها می آید نادر نیست.
3 _ شماره عناصر یا توصیفگرها
بهترین چکیده ها غالبا نظیر خطابه ها و نوشته های خوب , کوتاه هستند زیرا چکیده نیز از منطق ایجاز و اختصار پیروی می کند, اما گفتیم که اختصار نباید به مثله کرد مفاهیم بینجامد و اصالت و صحت مطلب را مخوش سازد. آنچه اهمیت اساسی و تعیین کننده دارد عمق تحلیل است در مورد قانون و رویه قضایی ایران از این پس باید به تجربه شماره مطلوب چکیده ها را معین ساخت . چکیده های رویه قضایی فرانسه تقریبا دارای شش کلمه و چکیده های قانون و تصویب نامه ها دارای چهار یا پنج کلمه اند. البته شماره عناصر, با توجه به پچیدگی مساله و گستردگی دامنه موضوع تغییر می کند. در این مقام دقت کار موجب پرداختن به حواشی می شود در رشته ها و شاخه های پر مایه حقوقی در برابر راه حلهای متعدد و نزدیک به یکدیگر قرار می گیریم , نخستین کار تعیین فرق میان آنهاست. در موضوعاتی که منابع حقوقی فراوان وجود ندارد فرق میان راه حلهای باید از دومین کلمه چکیده ظاهر شود اما وقتی در یک موضوع مدارک و اسناد حقوقی فراوان است اختلاف دیرتر ظهور و بروز می کند و گهگاه لازم می آید که بر تعداد متوسط کلمات یک یا دو کلمه افزوده شود. با توجه به آنچه گذشت روشن می شود که تدوین و تنظیم چکیده با حجم موضوع مورد بررسی مربوط است.
4 _ واژه نامه حقوقی یا کلمات زبان معمولی
در چکیده های رویه قضایی مفاهیم حقوقی و ملاحظات ماهوی هر دو وجود دارند و عنان بر عنان به پیش می روند همین امر نیز همزیستی کلمات دو زبان حقوقی و زبان معمولی را در چکیده توجیه می نماید. می دانیم که قاضی موظف است امر خاص را بر امر عام و امر متعین را به امر منتزع عرضه کند و قواعد را به موارد منطبق سازد.
در چکیده قانون نیز حضور زبان معمولی ناشی از لزوم توصیف و تشریح قلمرو مادی اعمال و اجرای آن است , و در هر حال زبان معمولی نیز در متن واقعیت های حقوقی درگیر است. سخن کوتاه باید از وسوسه فرق نهادن بین دو مقوله عمده امر ماهوی پرهیز کرد زیرا چکیده علی الاصول یک زبان مفهومی است و در پشت کلمات ایده است که بصورت یک واقعیت زنده وجود دارد. مطالعه عمقی و تطبیقی توصیف گرها روشن می سازد که هر چند عمق و شدت مفهومی متغیر است اما به ندرت این عمق و شدت به مرحله کمال و یا عدم آن می رسد وقتی توصیف گرها را تعقیب می کنیم باید درجات و مراتبی را ملاحظه کنیم که بصورت نردبانی با پله های نزدیک به هم است و در نتیجه سربالائی و سرازیری هر مفهوم بالنسبه به مفهوم بعدی و قبلی اش بسیار کم است بنابراین ابداع مقولات دور از هم نیست.
روش معمول در تنظیم چکیده های سنتی این است که مفاهیم حقوقی در ابتدا و در سر رشته کلمات ذکر شوند ظاهراً در این زمینه تقدیم مفاهیم حقوقی مورد توجه است و در واقع پذیرفته می شو که عناصر تشکیل دهنده چکیده دارای سلسله مراتب است.
ب _ سلسله مراتب توصیف گرها
در زبان جاری و معمولی ذهن بشر از جزئی به کلی توجه می کند اما در نمایه سازی تحلیل گران جهت را تغییر می دهند و از کلی به جزئی رو می آورند . تحلیل متنازل که در چکیده ها ظهور دارد, همعنان با کم مایه شدن جنبه شدن جنبه حقوقی آنهاست نخستین کلمات چکیده باید ناظر به مفاهیم حقوقی باشد و به تدریج که واژه های چکیده پیش می روند , باید عناصر (ماهوی) را عرضه نمایند.
ساخت رویه قضایی بگونه ای است که در آن واقعه یا امر ماهوی با قاعده حقوقی تلافی می کند در رویه قضایی غالبا به مناطق مشترکی که عناصر آن دارای طبیعت دو گانه اند. ( نگاه کنید به قسمت الف _ 1).
باری سلسله مراتب عناصر چکیده سنتی , به گرایش مسلط بر تحلیل مرتبط است قسمت اعظم چکیده ها پذیرای این سلسله مراتب می باشند . لکن این سلسله مراتب در کار ماشین های حسابگر موثر نیستند.
بخش دوم
چکیده و انفورماتیک
چکیده ماده اولیه ماشین حسابگر است. توصیف گرها, یاخته های اطلاعاتی را تشکیل می دهند و میانجیهای لازم برای ورود به ماشین می باشند مدارک و اسناد حقوقی , با واسطه این توصیف گرها به حافظه ماشین سپرده می شوند و سپس میان استفاده کنندگان توزیع می گردند .
ماشین حسابگر فقط عناصر این سلسله مراتب آنها بی اعتناست از این مهمتر ماشین ارزش این سلسله مراتب را نفی می نماید و به جای آن ارزش خبری یا اطلاعاتی را می نشاند. ماشین حسابگر با واسطه (تزوروس) خود ارزش اطلاعاتی توصیف گرها را کامل می کند و آنها را اصلاح می نماید و تحقیق را سامان می بخشد.
یکم _ ارزش اطلاعاتی _ قلب یا واژگونی مراتب چکیده ها
احتمالات تعیین کننده کمیت اطلاعات اند و اطلاعات مقیاس و میزان احتمالات می باشند یک مفهوم متواتر , ناقل اطلاعی کم مایه و ضعیف است بدین اعتبار ارزش اطلاعاتی توصیف گرها دارای تفاوت بسیارند و بیش و کم جنبه انتخابگر خواهند داشت. در این برداشت جنبه انتخابگر پرسش درباره یک مفهوم حقوقی برجسته که دارای, بار مدارک و اسناد بسیار سنگین است اندک می باشد. بعکس پرسش درباره توصیف گری که تواترش کم است سریعتر به مرحله انتخاب میرسد.
پس آنچه قبل از هر چیز در اطلاعات مورد لحاظ قرار می گیرد توصیف گرد است در ماشین حسابگر با استفاده از چکیده ها اصطلاح نامه یا تزوروس تنظیم میشود.
پیشتر گفتیم که ماشین حسابگر از سلسله مراتب سنتی فارغ است و تنها به ارزش اطلاعاتی توجه دارد بنابراین منطق ماشین از منطق تحلیل گر متفاوت است تحلیل گر مفاهیمی را که دارای بار بالای حقوقی هستند و قابلیت گزینش آنها در ماشین بسیار کم است مقدم می دارد, حال آنکه ماشین نه تنها سلسله مراتب سنتی را نفی می کند بلکه سندیت حاکم بر این سلسله مراتب را نیز نادیده می نگارد. حاصل این وضع آن است که روش تحلیل و روش سئوال از ماشین اساساً متفاوت میشود برای داشتن پاسخ دقیق درباره یک راه حل ظاهراً باید سئوال را با توجه به نمایه های ورودی و در تطابق با آنها مطرح کرد. اما تحقیق ماشینی از این راه نمی رود یعنی در آن ممکن است که با بهره جوئی از قدرت انتخاب یا ارزش بالای اطلاع رسانی یک توصیفگر غیر محتمل به هدف برسیم. پرسشهایی که درباره اسامی خاص است , زودتر به پاسخ می رسد از این رو راه حلهای حقوقی مهم را بهتر است با نام اطراف دعوی مشخص ساخت اما پرسش واحد درباره مفاهیم حقوقی مهم موجب سر و صدای زیاد ماشین می شود زیرا اطلاعات موجود در حافظه ماشین از تواتر بالا برخوردار است با توجه به این امر که استفاده از زمان در ماشین با هزینهزیاد روبروست , به کمک روشهای آماری و با تحلیل محتوا و مضمون توصیفگرا باید ارزش اطلاع رسانی , آنها را معین ساخت یعنی از طریق شمارش کلماتی که بیانگر مفاهیمند , تواتر استفاده آنها را تعیین کرد. ماشین به آسانی می تواند شماره واژه ها را از حافظه خود بیرون بکشد. برخی از لغت نامه ها در برابر هر یک از توصیف گرها, شماره تواتر مفاهیم مربوط به آنها را ذکر می کنند. این اطلاع از لحاظ جهت دادن تحقیق جالب توجه و قابل استفاده است بی شک پدیده انتخابگری مورد بحث توجیه کننده این بیان است که ( درماشین زبان جاری و معمولی , واژه نامه حقوقی را از پادر می آورد ) اما این بیان سفسطه آمیز و این ملاحظه غلط و نادرست است آنچه در این ملاحظه شایان توجه است مساله پدیده انتخاب گری نیرومند توصیف گرهای غیر محتمل بویژه در جستجوهای مربوط به رویه قضایی است.
معمولا باید پرسشها را با هم تنظیم و تنسیق نمود. باید خاطرنشان ساخت که تقارن زمانی سئوال مساله را ساده می کند , نظر به اینکه ماشین خود نظم و قرار موث در کار خویش را سروسامان می بخشد بنابراین نظم و نسق در پرسشها اهمیت خود را ازدست می دهد.
تقریبا همواره در سئوال دوم در مورد (گاراژدار) ممکن است بعنوان پاسخ چند متن قانونی و دهها تصمیم قضایی را عرضه کند که هر قسمت از آن مربوط به یکی از مفاهیم مسئولیت مدنی قرارداد کار, بیمه اجتماعی و… باشد برای آنکه راه حل ورد نظر بدست آید , باید به این سوال مفهوم (مسئولیت مدنی) یا (اجازه وسیله نقلیه) یا … را افزود در این حالت مساله مورد نظر از دیگر راه حلها جدا می شود نتیجه آنکه در پرسش ماشینی پدیده ارزش اطلاع رسانی سبب حرکت در جهت عکس سلسله مراتب چکیده های سنتی است دیدیم که چکیده سنتی , از کلی به جزئی سیر می کرد اما در پرسش ماشینی گرایش معکوس وجود دارد و مسیر از جزئی به کلی است. اما این مطلب موجب تعجب باشد کافی است متذکر شویم که فکر در بیان معمولی یعنی از طریق گفتار یا نوشتار نیز به همین ترتیب حرکت و عمل میکند.
دوم : اصلاح ارزش خبری _ اطلاع رسانی
تحقیق توسط ماشین ما در برابر یک نظام بسته اطلاع رسانی قرار میدهد بنابراین اصولا غیر از اطلاعاتی که وارد ماشین شده است چیز دیگری نمی توان استخراج کرد.
اما ارزش اطلاعاتی منحصر به گنجینه چکیده هایی نیست که وارد ماشین شده است ارزش جامع و کامل خبر یا اطلاع را ممکن است با ایجاد یک اصطلاح نامه یا تزوروس بطور محسوس افزایش داد. تزوروس با اصطلاح نامه زبان اطلاع رسانی و مدارک اسنادی است که در خصوص موضوعات و مواد حقوقی بکار گرفته می شود و ممکن است علاوه بر توصیف گرهایی که چکیده حاوی آنهاست , توصیفگرهای دیگر را بر آن بیفزاید . البته قسمت اعظم گنجینه تزوروس از چکیده هاست که در واقع اسناد و مدارک پایه را تشکیل می دهند اما همانطور که گفته شد می توان توصیفگرهای تازه را نیز پذیرفت لکن چون بش مهم ارزش اطلاع رسانی چکیده ها با نظام توصیفگری قدیمی مرتبط است , اصلاح مستقیم آنها تا حدی ممکن است و بنابراین بیشتر از طریق ارزش خبری تزوروس یعنی بطور غیر مستقیم باید به جبران عدم کفایت چکیده ها همت گماشت.
الف – اصلاح مستقیم
1 _ تعابیر
می دانیم که ماشین حسابگریده ها را کدگذاری می کند و همین امر مشکل ما را در زمینه تعابیر حل می نماید. توصیف گر می تواند ساده باشد ( مثلا طلاق) و یا متشکل از چند کلمه یا زنجیر باشد ( مثل : اسقاط حق خیار , عده طلاق ) برای ماشین فرقی نمی کند که شماره (کد) را به یک تعبی دو سه کلمه ای بدهد و یا به یک کلمه اعطا نماید آنچه باید بدان توجه داشته این است که در انفورماتیک عدد و حرف و کلمه منظور نظر نیستند , بلکه (ایده ) است که به حساب می آید پس با یک شماره که هم می توان به یک تعبیر و هم به یک کلمه ارجاع داد. بنظر کارشناسان انفورماتیک یکی از اشتباهاتی که در آغاز کار موجب تاخیر در توسعه فعالیت این نظام شده استعمال واژه های کلید و تجزیه تعابیر در آن ایام می کوشیدند تا چکیده های مورد استفاده ماشین منحصر به کلماتی باشند که واجد معنای محدود است در نتیجه برای تعبیر (مامور اسناد سجلی) باید سه مفهوم ( مامور) , (اسناد _ سند ) و (سجل) را با یکدیگر تلافی می دادند.
باری در تحقیق به طبقه بندی الفبایی یا موضوعی دست می سازند ماشین نیز در یک شکل تالیفی همین روشهای سنتی را در پیش می گیرد طبقه بندی الفبائی به این صورت وارد میدان میشود که از توصیفگرها لغت نامه ای فراهم میگردد این لغت نامه موضوع کد گذاری قرار می گیرد و کدهای مذکور غالبا با شماره هایی که منطبق بر نظم الفبایی توصیفگرها عرض وجود می نماید و باید دقت شود تا توصیفگرها طوری تنظیم شوند که دسته ای از لحاظ مفهوم دارای عمق و شدت بیشتری هستند, در یک ( طرح علمی مطالعه) تقسیمات فرعی بحث را تشکیل دهند. این دقتها موجب تعریف و تحدید واحد خبری یا اطلاعاتی میشود:
2 _ سطح یا درجه تحلیل
برای آنکه عمل ماشین موثر باشد باید در تحلیل مدارک تدقیق شود. صحت و اصالت چکیده نیز در گرو همگنی تحلیل است. چکیه مربوط به هر یک از منابع حقوقی بایستی انعکاسی از یک درجه ثابت تحلیل باشد تحلیل های نامتجانس سبب خواهد شد که پاسخهای ماشین , پاسخ هایی مورد بحث و تردید باشند اگر متون مختلف با روش واحد پرداخته نشوند در نظام مدارک اسناد ماشینی یکی از نتایج زیر بدست خواهد آمد:
چنانچه تحلیل در مرتبه ضعیفی باشد پرسشی که با توجه به این نکته و با تعداد کمی توصیفگر مطرح میشود, در زمینه متنی که مورد این تحلیل قرار گرفته است پاسخ صحیح دریافت می کند اما همین پرسش در زمینه یک تحلیل بالا و قوی , کارساز نیست زیرا پاسخ پر دامنه و بی حد و مرز در نتیجه کم معنا خواهد بود.
بعکس چنانچه پرسش مطابق با تحلیلی باشد که در مرتبه ای قوی جای دارد پاسخ دراین زمینه مطلوب خواهد بود اما دقت سوال سبب میشود که متون مربوط به همین پرسش که مورد تحلیل ضعیف تری قرار گرفته اند حذف شوند و در پاسخ منعکس نشوند.
ب _ جبران غیر مستقیم کمبودهای چکیده
تزوروس در برگیرنده مجموعه توصیف گرهائی است که مشخص کننده منابع اطلاع رسانی اند. اما این توصیف گرها دارای خلاهایی نیز هستند که فعالیت غیر کافی تحلیل گر موجب آنهاست. نظر به اینکه نمی توان چکیده ها را بطور نظام یافته مورد تجدید نظر قرارداد, پس از این راه نمی توان ارزش خبری یا اطلاعاتی آنها را فزون نمود بنابراین باید برای جبران ضعفهای چکیده تزوروس را غنی ساخت برای عرضه حداکثر بارخبری به تزوروس از دو راه : یکی تصحیح واژه نامه و دیگری ایجاد همبستگی وارد می شوند.
1 _ تصحیح واژه نامه
در مرحله اول باید به جداسازی چکیده های بی مایه پرداخت . حرف تعریف (درعربی)حروف اضافه موصول ها و نظایر اینها را باید حذف کرد توصیفگرهائی که باقی می مانند از اسامی هستند . اما میان آنها نیز باید به انتخاب دست زد. پزشک / پزشک _ گاراژ / گاراژداری. انتخابهای دیگری میان الفاظ متراددف و میان کلمات متجانس یا مترادفات تقریبی ( مثل مطبوعات / روزنامه _ اتومبیل / وسیله نقلیه) صورت می گیرد.
کلماتی که دارای تلفظ یکسان و معنای متفاوتند با کدگذاری از یکدیگر مجزا خواهند شد. اما در مورد الفاظ مشترک مساله معنی پایه و معنی حاشیه ای با معانی دوم و سوم مطرح می شود در اینجا ماشین باید برای جلوگیری از سو تعبیر , به ترکیب سئوالها بپردازد و با تسلسل مفاهیم بهمعانی حاشیه ای برسد. وانگهی می توان تعبیری را به جای کلمه ای نشاند و با دادن هستی ویژه به آن تعبیر , خود را از این دشواری وارهاند.
این تصحیحات , واژه نامه را تعریف و تحدید می کند و فهرست کلمات یک دست را فراهم می آورد. دقتی که در واژه نامه های فنی حقوق هست , به ساده کردن کار کمک می کند در دعوی عین حال برای رفع ابهام در بعضی موارد برقراری یک نظام امدادی لازم است تا با ایجاد برخی تعابیر , مفهوم توصیف گرها بار دیگر جان بیابند.
توصیفگر اساسا و ذاتاً یک مفهوم است و لزوماً محتوای مفهومی موضوع مورد مطالعه توسط واژگانی که بر واژگان دیگر ترجیح می یابد, بیان می شود بنابراین آشنایی علمی نسبت به موضوع که موجب آشنایی به محتواست یاریگر محقق خواهد بود علاوه بر تنظیم و تدوین واژه نامه ماشین با کمک تزوروس یک نظام همبستگی را سرو سامان میدهد.
2 _ همبستگی ها
در تحقیق غیر ماشینی , استقرار همبستگی از طریق نظام واژه ها و کلمات صورت بگیرد اساس کلمات ارجاعی همان عناصر چکیده هستند و خاصه تحکمی فهرست کلمات موجود را جبران می نمایند تحقیق را با استفاده از تصویرها و تداعی معانی ها جهت می دهند و راهنمایی می کنند. این ساز و کارها که در (سماتنیک) انگیزه خوانده می شوند, در تحقیق اتوماتیک از نظر دور نمی مانند. بنابراین پس از ایجاد و تدوین واژه نامه, که حدود و ثغور آنچه را به حافظه ماشین سپرده شده است معین می سازد , سعی می شو خطاها و اشتباهات واژه نامه تدارک گردد. تزوروس در نظام تحقیق ماشینی نقش اساسی دارد. توصیفگرهای تازه که برای پژوهش لازمند, به تزوروس اضافه میشوند و به کمک آنها ارتباط با توصیفگرهای موجود در حافظه برقرار میگردد . همبستگی میان توصیفگرها از سه طریق برقرار می شود:
1 _ 2 _ معادل سازی _ واژه نامه به برقراری با مساله می پردازد . در ماشین می توان برای ایده ها معادل ساخت و این معادلها هستند که در تحقیق غیر ماشینی , ارجاعات ساختی نامیده می شوند (مانند: اجاره – کرایه , بیع _ خرید و…) معادل های مذکور همواره موجب استقرار تطابقهای کامل نمی شوند در نتیجه باید به اتصال یا تسلسل پرداخت.
2 _ 2 _ اتصالات _ در این زمینه , مطلب را با یک مثا روشن میکنیم : میدانیم که در رویه قضایی مساله اعتبار دلیل مبتنی بر (فوتوکپی) یا (نوار ضبط صوت) مطرح است در اینجا پاسخ , باید دو راه حل را که در واقع مربوط به روشهای تکثیر سمعی و بصری هستند به یکدیگر نزدیک و متصل نماید.
باید دید در خصوص این دو تکثیر پرسش از ماشین باید به چه ترتیب باشد؟ اگر پرسش متوجه (دلیل ) شود سرو صدای ماشین زیاد خواهد بود آیات می توان از طریق معادل میان این دو روش ارتباط برقرار ساخت؟ در این حالت نمی توان از معادل حقوقی سخن گفت بلکه باید رابطه جدیدی برقرار ساخت که با توصیفگرهای که شده نیز بیگانه است در این مقام به قلمرو (سمانتیک ) گام مینهیم شک نیست که باید به ایجاد زبانهای تخصصی اندیشید در این صورت به فهرست توصیفگرهای مبنایی یا پایه توصیفگرهای واسط همبستگی افزوده میشود.
می توان ترتیباتی را در ماشین پیش بینی و تعبیه کرد که با یاری آنها بتوان میدانهای عمومیت , خصوصیت و پیوستگی را , در نور دید. در تحقیق سنتی نیز کلمات ارجاعی این جولانگاها را در می نوردند . اما در اینجا باید متوجه ارزش خبری یا اطلاع رسانی بود. مفاهیم بسیار عمومی و کلی انتخابگری کافی ندارند تا بتوان با واسطه آنها ارجاعات نظام یافته را در خط عمودی در نظر گرفت. مفاهیم کلی و عمومی از لحاظ کیفیت خبری در خطر نزولی سیر می کنند. بعکس می توان ارجاعات مورب و متنازل را در جهت تحلیل و یا خصوصیت تعبیه کرد .
آنچه گفتیم مربوط به نظام ارتباطی میان مفاهیم بود لکن این اتصالات ممکن است نه فقط مربوط به مقایسه میان مفاهیم باشد بلکه به یک مفهوم معین و یا مطالعه رژیمهای مختلف حقوقی آن مفهوم مربوط گردد.
3 _ 2 _ پرسش ساده شده تحقیقی که درباره پارامتر مشخص صورت میگیرد ممکن است از لحاظ علمی ثمر بخش باشد ماشین که بدین ترتیب مورد سئوال قرار می گیرد کلیه اطلاعاتی را که درباره مفهوم مورد نظر در اختیار دارد عرضه می نماید بدین ترتیب رژیم های حقوقی مختلف مربوط به این مفهوم شناخته می شوند و مطالعه تطبیقی رژیمها ثمر بخش خواهد بود. نتایجی که از این طرز کار بدست می آید گهگاه نا منتظر و غالبا پر مایه و غنی است سئوال واحد به مفاهیمی مربوط می شوند که دارای محتوای بیش و کم شدید و عمیق اند.
به همین سیاق با آرایش دو یا سه توصیفگر , و با محدود ساختن منطقه بررسی می توان افق های تازه ای را در برابر تحقیق گشود.
در تحقیق غیر ماشینی پرسشگر بدست امواج تصورات و تخیلات فردی سپرده می شد و بطور اتوماتیک به یک محقق بدل می گشت . در تحقیق با واسطه ماشین , ماشین برای همین محقق افقی از تصور و تخیل تحقیقی با گستردگی بیشتر فراهم می آورد و نتایجی که مورد انتظار است, با سرعت بدست می آید. این فورت در کار نتیجه گیری زمینه مساعدت را برای کنجکاوی محقق فراهم میسازد, خصوصاً در صورتیکه این کنجکاوی بطور علمی برانگیخته شده باش. از این هنگام است که ماشین حسابگر بصورت دستیاری برجسته و ممتاز درمیآید و مشوق و محرک تحقیق می شود و طرق یافتن را می آموزد.
خاتمه
چکیده ها به هنگام تنظیم در فهرست نامه های غیر ماشینی در برابر پاسخگوئی به یکی از دو وظیفه قرار می گیرند. آیا باید بر اساس الزامات تحقیق نظری و مسائل خالص علمی مدون شوند و یا پاسخگوی تحقیقات عملی باشند, به مقولات کلی و عمومی حقوقی بپردازند و یا به یافتن راه حلهای عملی حقوق مثبت کمک نمایند؟
براساس هدف تعیین شده , تدوین چکیده ها هم به اعتبار انتخاب واژه ها و هم به لحاظ تعیین سلسله مراتب متفاوت میشود.
اما با استفاده از ماشین های حسابگر و ترتیب و ترکیب چکیده و اصطلاح نامه (تزوروس) این دو وظیفه با هم قابل جمع , و پاسخ به دو نوع پرسش عملی است. موثر بودن تحقیق عملی و بررسی های نظری و دقیق علمی با یکدیگر , در تضاد واقع نمی شوند. توصیفگر قطعه اصلی و اساسی بنای این تکنیک جدید تحقیقاتی و اطلاعاتی است.
مزایای ماشین به گونه ایت است که خوش بینی را بر می انگیزد, اما باید کوشش کرد که این موقعیت موجب احساس ناتوانی برای بشر نگردد . ماشین نقائص کار تحلیل و تحلیل گر را نشان میدهد اما به همان اندازه نمی تواند برای آن راه حل بیابد. در کار ماشینی با نا آگاهی استفاده کنندگان از این تکنیک روبرو هستیم , لکن به کمک اصطلاح نامه ای که بطور سیستماتیک و نظام یافته به زبان ساده نوشته میشود این مشکل بیش و کم حل میشود. استفاده از ماشین های حسابگر در حقوق دو نکته مهم را مطرح میسازد. از یک سو ممکن است حقوق دانان به هراس افتند که مبادا بر آدمی تسلط یابد و او را درهم بشکند . اما این هراس با توجه رنگ می بازد که : انسان خود پدیده آورنده مغز الکتریکی است در نتیجه این خود آدمی است که با واسطه اختراع خویش را با خویشتن و با همنوع خود که متخصص در رشته ای دیگر است , به گفتگو و مباحثه می پردازد برای پرهیز از احاطه ماشین نیز درست آن است که از آغاز کار , حدود و مناطق صلاحیت انسان و ماشین ترسیم و تعیین گردد. در تاروپود مسائل مورد مطالعه دائما با عکس العمل متناوب انسان و ماشین روبرو می شود, اصولا ساخت ریاضی ماشین منتهی به تعیین روشهای عمل و تشخیص میدان عملیات آن میشود, و در کنار آن قلمروی وسیع باز شناخته میگردد که جولانگاه بی رقابت اندیشه انسانی و فکر حقوقی و منطق آنهاست:
تحلیل گر مدارک و اسناد حقوقی در تحریر چکیده ها, هم چنان در سیر از کلی به جزئی پای خواهد فشرد در مقابل نیز ماشین به عکس این نظم عمل خواهد کرد. گرچه سلسله مراتب چکیده های سنتی و سلسله مراتب ارزشهای خبری و اطلاع رسانی در دو جهت مقابل عمل می کنند ولی کاملا با یکدیگر به توافق می رسند و در جوار هم قابل استفاده اند.
اما باید نخستین تجربه ها را محدود به مواد و موضوعات معین ساخت تا بتوان به ساختمانهای عملی و فنی دست یافت و آنگاه به توسعه پرداخت و بخشهایی را که در یک رشته نزدیک به هم هستند به یکدیگر متصل نمود در این هنگام است که باید میان تزوروس های مختلف همبستگی برقرار کرد و حتی آنها را در یک اصطلاح نامه عام و کلی مربوط به یک شاخه مشترک (مثلا حقوق مدنی) ادغام نمود.
گفتیم , حقوق دانان ممکن است از یک سو در برابر ماشین احساس ناتوانی کنند.
اما از سوی دیگر نیز احتمال آن هست که وسوسه شوند و بخواهند با نادیده گرفتن کارهای گذشته و تنها به یاری ماشین در یک لحظه یا مدتی کوتاه همه چیز را کشف نمایند. لکن خطاست اگر کوشش کارشناسان گذشته نادیده انگاشته شود.
انفورماتیک دانشی تازه است که توسعه ای شگفت انگیز یافته است اما نباید آن را مغزی کامل و تمام عیار تلقی کرد و دیگر رشته های علمی را نادیده گرفت. قلمرو تحقیق حقوقی , قلمروی است که در آن فنون عام و کلی پژوهش است که در آن فنون عام و کلی پژوهش به اندازه موضوع اصلی که حقوق باشد اهمیت دارد. بنابراین حقوقدان باید با کارشناسان رشته های دیگر همکاری کند و از جمله در زمینه روش تحقیق به مبادله ای ثمر بخش میان خود و کارشناسان انفورماتیک و متخصصان تنظیم مدارک و اسناد و کارآزمودگان سمانتیک بپردازد.
کوتاه سخن حق آن است که تحول ساخت علمی و فنی در مسیری نیفتد که بواسطه تخصص گرائی مفرط, ارتباط میان کارشناسان شعب مختلف علوم و یا حتی متخصصان یک رشته به دشواری برقرار شود و نتیجه کار, لفاظی و تناقض گوئی با قراری ارتباط علمی درست است که می توان میان محققان بخشهای گوناگون معارف بشری رقابتی سالم و ثمر بخش بر انگیخت و وحدت علم و فن را که لازمه پیشرفت آنها تامین کرد.